فایل صوتی آموزشی ویژگی‌‌های انسان تحصیل‌کرده

مسیرِ تبدیل شدن به یک انسان فرهیخته چیست و در این راه، باید به چه نکاتی دقت کنیم؟


گشت شبانه (قسمت اول)

امروز حوالی ساعت هفت دوستانم را در کنار میدان ونک ترک کردم و به خیابان‌گردی مشغول شدم. کاری که شاید سالهاست فرصت آن را نداشته‌ام. موبایل را ساکت کردم و دست در جیب، خیابان ولیعصر را به سمت پایین آمدم و حدود سه ساعتی خیابان‌گردی کردم. چه تجربه‌ی جالبی است در میان مردم بودن برای چون منی که مدتی است از مردم فاصله گرفته‌ام.

شب را با فلافل آغاز کردم. در روغن سیاهی سرخ شده بود که می‌دانم اگر در موتور ماشین ریخته می‌شد، موتور به دقیقه‌ای می‌سوخت! اما من که خوردم و خوشمزه هم بود و هنوز هم زنده‌ام. اساساً به این نتیجه رسیده‌ام که ناسالم بودن و خوشمزه بودن غذا کاملاً به هم ربط دارد.

در ادامه‌ی مسیر به یک دستفروش رسیدم که عطر می‌فروخت. فضای دستفروشی برایم غریب نیست. اما خوب فروش عطر جالب است. هر عطری را که فکر می‌کردم چندصدهزار تومان یا چند میلیون تومان قیمت دارد به قیمت ۱۰ تا ۳۰ هزار تومان می‌فروخت.

حسابی همه‌ی قیمت‌ها را پرسیدم. حوصله‌اش سر رفته بود. انتظار داشت به جای این وقتی که گرفته‌ام خریدی کنم. به او گفتم: خودت می‌دانی که عطر‌هایت اصل نیست؟ گفت: آره. هم من می‌دانم و هم مشتری مي‌داند. من راضی و او راضی است. شما ناراضی هستی؟ گفتم: «من که حرفی نزدم». اما چرا مردم عطر تقلبی می‌خرند؟

دستفروش که ساندویچ سیب‌زمینی‌اش را – که به مراتب از فلافل من سالم‌تر بود – تعارف می‌کرد گفت: عطر که لاستیک ماشین نیست که کیفیتش مهم باشه و بیشتر راه بره! عطر یک حس خوبه. توی این شیشه‌های زیبا، آب هم بریزی همین حس خوب رو میده!

با خودم گفتم که این دستفروش، به تجربه چیز‌هایی رو یاد گرفته که ما با هزار واژه‌ی پیچیده، به عنوان روانشناسی ادراکی، مطرح مي‌کنیم و احساس می‌کنیم که چقدر می‌فهمیم!

گفتم اگر «حس خوب» می‌فروشی چرا اینقدر ارزان؟

کنارش نشستم و شروع به کار کردیم! چند تا مشتری را راهنمایی کردم. راضی نبود. می‌گفت: خیلی با هیجان حرف می‌زنی. می‌فهمند که تازه امروز بساط پهن کرده‌ای. راستی شغلت چیست؟ گفتم: «درس می‌دهم. مذاکره و فروش». کمی فکر کرد و گفت: «مذاکره؟ یعنی با این آمریکایی‌ها حرف می‌زنی؟ ندیدمت تو تلویزیون. فروش؟ تو که خودت اصلاً بلد نیستی! به مشتری بخندی عطر رو می‌بره. یا پنجاه درصد تخفیف می‌خواد. بنز که نمی‌فروشی اینطوری ژست گرفتی! عطره. اخم کن. جدی باش. خودشون می‌خرند».

حرصم درآمد. نشستم و چند تا از عطرهایش را جلوی خودم گذاشتم. مشتری آمد و یک عطر هوگو باس خواست. قیمتش ۲۰ تومان بود. گفتم: «آقا. ۲۰ تومانی دارد و ۴۵ تومانی هم دارد». مرد پرسید فرقش چیست؟ گفتم: حس شما! وقتی برای ادکلن ۴۵ تومن بدهید، جلوی مردم با احساس بهتری حاضر می‌شید. اما ادکلن ۲۰ تومانی همیشه یادتون میندازه که یک ادکلن تقلبی آنهم از نوع ارزان آن را استفاده کرده‌اید.

مرد خندید و یک تراول ۵۰ تومانی گذاشت و عطر را برد. فهمیدم علاوه بر قدرت متقاعدسازی، لباس‌های کهنه‌ی اسپورت من، گدایی را هم خوب تداعی می‌کند. حرف‌هایم متقاعد‌کننده بود اما ظاهر کثیف وبه هم ریخته‌ام بیشتر کمک کرد!

یکی دو تا روضه‌ی دیگر هم خواندم و عطرها را تا دو برابر قیمت فروختم. همه‌ی تلاشم برای حمله به آن تک جمله بود که گفت: «فروش اصلاً بلد نیستی!». وقت بلند شدن لبخندی زدم و دست روی شانه‌اش گذاشتم و گفتم: «من دستفروشی را می‌فهمم. خوب هم می‌فهمم». حرف عجیبی زد: «برای یک ساعت دستفروشی هزار حقه وجود دارد. اما برای یک عمر دستفروشی، بهتر است کار را راحت‌تر بگیری!». حرفش منطقی بود.

راه افتادم و مسیرم را پیاده ادامه دادم (باز هم برایتان از این شب خواهم گفت…)

فایلهای صوتی مذاکره آموزش زبان انگلیسی آموزش ارتباطات و مذاکره خودشناسی آموزش مدیریت کسب و کار (MBA) کارآفرینی کسب و کار دیجیتال ویژگی‌های انسان تحصیل‌کرده آموزش حرفه‌ای‌گری در محیط کار


223 نظر بر روی پست “گشت شبانه (قسمت اول)

  • فاطمه محمدی گفت:

    محمدرضای عزیز چقدر این اتفاق و اون جمله آخر دستفروش منو یاد یک خاطره تلخ فروش انداخت. هر وقت یادم میاد که محصولی را که تولید کردم با چه “حقه ای” فروختم از کارم شرمنده میشم و همیشه به خودم میگم چقدر مثل “بزن درو” ها شدی. انگار میفروشی و فرار می کنی.
    به خودم میگم خب اگه یکم فکر کنی با یه مدیریت بهتر توی عرضه و فروش محصولت، می تونی مشتریت را دائمی کنی و از طریق اون به افراد دیگه معرفی بشی. همیشه تاسف اون روز را می خورم.

  • shirin گفت:

    دلم گاهی برای پست های قدیمیتون تنگ میشه .. میام بهشون سر می زنم همون حس بار اول خوندنو برام داره .. این یکی از خاطرات شماست که من خیلی دوسش دارم . البته همه خاطره ها و تجربیاتتون جذابه و همیشه کلی بادگیری توش هست و این هم به خاطر نوع دید شما نسبت به مسائل مختلف دوروبرتون هست .

  • محمد حسین هاشی گفت:

    محمد رضا گشت شبانه ی ۲ را نمی نویسی؟برای چندمین بار این نوشته ی هیجان انگیزنت را خواندم…خیلی به ادامه اش مشتاق شدم

  • فریماه گفت:

    جناب شعبانعلی اگه امکانش هست ادامه این نوشته رو بنویس..چند ماهه با سایت شما آشنا شدم . بدون تملق بگم متفاوت هستی نوشته هاتون، تفکر و دیدی که به زندگی داری و….منحصر به فرد هست. مرور سایت شما یکی از برنامه های روزانه م
    شده…درس های زیادی ازتون یادگرفتم از این بابت ممنونم. مشتاقم در سمینارهاتون حضور داشته باشم اگه امکانش هست اطلاع رسانی کنید..

  • عارفه... گفت:

    محمدرضا شعبانعلی خیلی وقت گذشته هنوز دیگه از این شب ننوشتی …

  • اکبری گفت:

    سلام دوباره

    چقدر شما تخصصی های رنگارنگ دارید ، خوش به حالتون.ولی خب بگذارید صریح بگم ، یک مقدار تظاهر ، نگاه از بالا به پایین ، ناشی از مدیر بودن در این متن بود ، شرمنده . این حس آنی من بود…

    • بیشتر که بخونی دوست من. خودشیفتگی رو هم توش می‌بینی. خودم بعضی وقتها می‌خونم نوشته‌هام رو حالم بد میشه.

      • امید گفت:

        برای همین خوشت میاد ازت تعریف کنند و هرکی نقدت می کنه لهش می کنی؟

        • اکبری گفت:

          اول بگم که من تازه واردم و تعصب خاصی به ایشون ندارم ولی ….

          کمی جا خوردم دوست عزیز . منظور یا دلیل خاصی برای این حرف دارید ؟ بنده ایشون رو اینطوری نمی شناسم …همه ما تا حدی خودشیفته ایم کم و بیش . همه ما خوش مون می آید مورد اظهار تفقد دوستان مون حتی اگه اغراق آمیز باشه قرار بگیریم،کم و بیش . چون انسان یم و تحت فشار ها و استرس های زیاد کم میاریم …له کردن ؟ من که نظرم رو گفتم له هم نشدم ..دلیل نوازش کلامی شما رو نسبت به ایشون متوجه نشدم.

        • امید گفت:

          محمدرضا ، فکر می کنم خودت میدانی چه هستی و چه نقاط قوت و ضعفی داری. شاید من توقعم زیاده که فکر می کنم ، آدمی مثل تو نیازی به تعریف و تمجید دیگران نداره ، به نظر دیگران احترام می گذاره، با کنایه حرف نمی زنه ، اجازه میده همه اینجا راحت حرف بزنند. گاهی حس می کنم آدمهایی هستند که ، آره دوستت دارند ولی برای اینکه از چشمت نیافتند و مورد غصبت قرار نگیرند، سعی می کنند خیلی صاف و اتو کشیده و مودب باشند و خودشان را دوستدار تو، نشان بدهند و کلی تعریف و هورا … اسمش را هر چی می خواهی بگذار، خودشیفتگی یا هر چیز دیگر فرقی نمی کند.

          • اکبری گفت:

            دوست عزیز به قول مولانا

            سختگیری و تعصب ، خامی است تا جنین ی ، کار ، خون آشامی است

            پس آسوده باش و خیالتون رو مکدر نکنید ….

          • اکبری گفت:

            راستی دوست عزیز

            خرد جمعی و مرور زمان هیچوقت اشتباه نمی کنه نه در مورد صاحبان قدرت و نه در مورد افراد دیگه و نه در مورد ایشون . خب ایشون در حوزه خودش خوب کار کرده و یک سری تیزبینی و دغدغه هایی داره که دغدغه من و شما هم هست بعضا.مثلا خود من الان رئیس یک بخش م در یه سازمان دولتی .خب من و شما هم بالاخره در این جامعه با رئیس و مرئوس و استاد و …..سروکار داشتیم و فرق آدمها رو تشخیص می دیم.خب ما نگاه می کنیم و می بینم کجا حرف ایشون درست ه و احتمالا با کدوم موارد ش بنا به دلایل خودمون مخالفیم .همین.راستش گمان کنم بیشتر حسادت مطرح ه نه چیز دیگه ….

          • اکبری گفت:

            من شما رو نمی شناسم ولی امیدوارم آرامش تون برگرده……به امید دیدار دوباره مجازی ت امید عزیز.ok?

          • کیان گفت:

            امیدجان بعید میدونم محمدرضا اصلا ما ها رو بشناسه تا برسه به تفقد یا غضب!!!!
            ولی اگر شما رو از نزدیک میشناسه خوش بحالتون که از کبوتران حرمید….

          • اکبری گفت:

            جالب بود

        • کیان گفت:

          آقای امید شما که گفتید حاضرید صدتا فحش از محمدرضا بشنوید چطور شد که خودتون شروع به ناسزاگویی کردید؟
          فکر میکنم بجز تهوع دایمی احتمالا ضعف اعصاب هم دارید!!!!
          فکر نمیکنم کسی بخاطر خودشیفتگی سزاوار شماتت عامه باشه!!!
          و این مجیزگویی با افتخار ادامه خواهد داشت…

        • امید گفت:

          محمدرضا…
          امشب تو فیس بوک مطلبی ازت خواندم. تو میفهمی من چی می گویم . همین برایم کافیه!

      • الهام گفت:

        من اشکم درومد ولی …

  • آسمان گفت:

    شما چقدر آدم متفاوتي هستيد.. معادلات دنياي منو بهم ميريزيد.. ممنونم ازتون 🙂

  • lli@ گفت:

    سلام
    آقا شما كه تجربه كردن و ماجراجويي رو دوست داريد يه سر شيراز هم تشريف بياريد. البته اگه بتونيد با خودتون كنار بياييد يه مدت محل زندگيتون به شيراز انتقال بدهيد كه؛ زهي سعادت. اينطوري براي توسعه و اعتلاي سازمان هاي كوچك و بزرگ شيراز هم خوبه.

  • حسین گفت:

    استاد ، ادامه “گشت شبانه” رو برامون تعریف نمیکنید ؟!

  • شاهین سلیمانی گفت:

    این یعنی خوده هرمس….یک همسفر …یک همراه …یک ماجراجو…و یک نابغهء ( در اینجا ) گمنام….

  • hedieh گفت:

    ی شب رفتی بیرون این همه خاطره داری تازه بازم میخوای بنویسی دربارش!!!!!من هر شب ی دور میرنم بعد میرم خونه اتفاق خاصی هم نمیفته که قابل تعریف باشه چه برسه به نوشتنش

    • باد گفت:

      منم به همین فکر کردم که چرا اینطور اتفاقا برای امثال محمد رضا میفته. دلیلش حساس بودن به محیط پیرامونه. من بعد از خوندن این متن سعی کردم یه بار امتحان کنم. اتفاق خاصی نیفتاد. ولی از میدون ولیعصر تا میدون فاطمی حس میکردم وقتی به مردم؛ رفتاراشون دقت میکنی خیلی درکشون میکنی. خیلی چیزای جدیدی میبینی. مثلا اینکه دو تا پلیس به علاوه ده اونجا هست ولی من هر وقت میخواستم خلافی بگیرم میرفتم میدون ارژانتین.

  • هادی گفت:

    امروز بیکار بودم.تازه از دانشگاه آمده بودم بیرون،ساعت ۱۱:۴۵ دقیقه بود.وقت زیادی داشتم تا ناهار.از اتوبوس که پیاده شدم.چشمم خورد به دبیرستانی که چندین سال پیش در آن درس می خواندم.دقیقا پنج سال پیش.بغض گلویم را گرفته بود.احساس غریبی داشتم.نوعی دلتنگی شاید دلتنگ روزهایی بودم که در این حیاط گذشته بود،شاید دلتنگ دوستانی بودم که مدت ها پیش در این مکان دستم را بر روی شانه هایشان می گذاشتم و از آرزوهایمان برای همدیگر می گفتیم.وارد حیاط شدم.نمی توانستم جلوی خودم را بگیرم چشمانم تر شده بودند.خاطرات چهار ساله دبیرستان از جلوی چشمانم می گذشت البته با دور تند.وسط حیاط ایستاده بودم و به تک تک لحظاتی می اندیشیدم که برایم شیرین بودند.چهارسال از بهترین سال های عمرم را در اینجا گذرانده بودم. از پله وارد ساختمان اصلی شدم حدودا ۲۰ پله ای می شد هیچ وقت نشمردمشان.در لابی گشتی زدم هیچ فرقی نکرده بود با این که پنج سال از آن زمان میگذرد.نیم ساعتی داخل لابی ایستادم .هیچ کس از من نپرسید که دردت چیست . چرا اینجا ایستاده ای؟ مدیر مدرسه عوض شده بود.حتی تمام ناظم ها نیز.فقط یکی مانده بود که معلم ادبیات بود. دوستش داشتم کچل بود. با دستانی گوشتالو….. نب توانستم از آنجا خارج شوم هر نقطه سیاهی بر روی دیوار های آن برای من نشان از خاطره ای بود که در اعماق ذهنم مخفی کرده بودم …….

    • باران گفت:

      فرصت کردید یه سر هم به دبستانتون بزنید.. از کوچیک بودن ابعاد فیزیکی همه ی قسمت های مدرسه حیرت زده می شید
      البته اگه می تونید با حس های نوستالژیکتون کنار بیاین

      • شیما گفت:

        وای خدای من ، منم پارسال برای رای دادن گذارم افتاد به دبستان محل تحصیلم ، اولین چیزی که به نظرم اومد این بود که اینجا چقد کوچیکه ، اونموقع ها چقدر گرگم به هوا بازی میکردیمو چقد درندشت به نظر میرسید!

  • ناهید گفت:

    سلام اقای محمدرضا.
    من در یکی از جلسات شما در دانشکده مدیریت شرکت کرده بودم و همچنان اس ام اس های شما به من می رسد…
    و برای هر بار که پیامکی به من می رسد باز به شما فکر می کنم. و حس مشترکی را با شما در خود احساس می کنم.
    اکنون که متن های شما را خواندم بیشتر مطمئن شدم.
    من نیز در لحظه هایم فکر می کنم. حتی به افکاری که فکر می کنم نیز فکر می کنم. و گاه برای سبک تر شدن افکارم آنها را بلند بلند بیان می کنم و تبدیل به صوت می کنم. گاه برای سبک تر شدن صوت ها را تبدیل به نوشته می کنم. اما فرق من با شما این است که آن ها را به وسعت شما با دیگران به اشتراک نگذاشته ام. همین یک فرق کوچک کافی است…
    فرمول ادمها یکسان است. تنها تعداد مجهولهای داخل فرمولمان باهم فرق می کند. هر چه تعداد (x) های فرمولمان را کمتر کنیم به هدف نزدیک تر می شویم. حتی پیدا کردن این x ها هم راه حل شبیه به هم دارد. که اگر در اختیار هم قرار دهیم و زرنگ باشیم زودتر به نتیجه می رسیم.
    به امید دیدار

  • حميد گفت:

    محمد رضاى عزيزم خوشحالم كه روز گذشته فرصتى اندك پيش اومد و از صحبت كردن با شما بسيار خوشحال شدم ، قلم زيبا و بسيا روانى داريد ،
    ( راستى در مورد حجم دانلود هم شوخى كردم ، جدى نگيريد يه وقتى ) مطالعه روز نوشت هاى شما از واجبات هر روزه ماست .
    اميدوارم فرصتى پيش بياد تا در دوره بعدى كلاس هاتون توفيق حضور داشته باشم .
    مردان بزرگ هيچ وقت فراموش نمى شوند …

    • حمید جان.
      شاید برات جالب باشه که روز گذشته، سر زدن به شما و ناهار خوردن پیشتون، مهمترین قسمت برنامه‌ی من بود.
      همکارام رو که با خودم آورده بودم دانشگاه. بعد از سخنرانی جاهای مهم دانشگاه رو که برای من تاثیرگذار و خاطره انگیز بودند بهشون نشون دادم و جالب بود براشون که پیش شما اومدن هم برای من قسمت مهمی از تور دانشگاه بود.
      جالبه بگم که بچه‌ها هم می گن ناهاری که کنار شما خوردیم، بهترین قسمت خاطرات اون روزشون بوده.

  • سعیده (آذر) گفت:

    بسیار عالی بود، این برای همه ی ما میتونه یه درس یاشه که از یه اتفاق و یا یه موضوع ساده، زیباترین و تاثیرگذارترین داستانها می تونه شکل بگیره…
    ******
    اما یه مطلبی در مورد فروش نوشتین که ذهنم و ناخودآگاهم به هیچ وجه نمی تونست قبولش کنه:
    .
    «فروش معنی اش این نیست که با قیمت تمام شده به علاوه ی یک سود منصفانه محصول رو بدی. این تفکر کمونیست‌ها بوده و ایده‌ی کاپیتال مارکس٫
    فروش یعنی اینکه معامله‌ای بکنی که مشتری در اون لحظه و تا پایان عمر نسبت به اون حس خوبی داشته باشه و حاضر به تکرارش باشه.».
    .
    خیلی روش فکر کردم و به یه نتیجه ای رسیدم، به نظر می رسه دراین مورد باید اون کالا و شغل رو در نظر گرفت،

    ۱- آیا در خصوص قیمت اولیه ی کالا داره صحبت میشه؟
    ۲- آیا فروشنده، فروشنده ی مستقیم محصول هست یا با واسطه میفروشه؟

    توی مثالها از بنز و ایفون صحبت شد و این موضوع که گرون بودنشون صرفا به خاطر هزینه ی تمام شده نیست به خاطر حس خوبش هست، در این مثالها، در هر حال قیمت اولیه ش مشخصه و بحثی در این مورد نیست، تولبد کننده ی اصلی این فیمت رو گذاشته و سودش رو هم می بره ، اما یه وقتی شما تولید کننده ی محصول نیستی و یه کالایی رو با یه قیمت خاصی میخری و میبری برای فروش، مثلا توی مغازه ی خودت، زمان فروش میتونی اون جنس رو چندین برابر قیمت اصلیش یفروشی و خریدار هم راضی باشه و مشکلی نداشته باشه ، اما همون خریدار زمانی که همون محصول رو جای دیگه و توی یه مغازه ی دیگه با قیمت پاییین تری ببینه چه حسی بهش دست میده؟ حالا فرض کن این قضیه چندین بار هم تکرار میشه، دیگه اون خریدار هیچ رغبتی یه خرید از شما نداره، و نظرش در مورد این فروشنده قطعا عوض خواهد شد و اگر موقع خرید شیفته اخلاق و برخورد و مطالبی شده باشه که اون فروشنده گفته، حالا تک تک اون اتفاقات از جنبه ی منفی برای اون خریدار جلوه می کنه، بنابراین از نظر من این مطلبی که شما گفتین در مورد قیمت اولیه ی محصول که خود تولید کننده مشخص میکنه میتونه کاملا درست باشه ولی در مورد قیمتی که فروشنده ی واسطه میذاره، به هبچ عنوان صحیح نیست و در این مورد باید نرخ سود، نرخ سود عادلانه و منصفانه باشه، به عبارتی نقش واسطه و تولید کننده اینجا مهم هست، خیلی خیلی زیاد…

    • سعیده جان.
      ۱) مطلبی که تو میگی در مورد کالاهای Commodity یا Commodity like هست. به معنی اینکه کالایی که همه جا هست و مشخصاتش هم معلومه.
      از سکه‌ی طلا. تا یک شیشه نوشابه تا یک خودکار پارکر و تا یک خودرو در نمایشگاه.
      کسانی که این محصولات رو عرضه می‌کنند، فروشنده نیستند. عرضه کننده یا Distributor و توزیع کننده هستند.
      توزیع کننده Price List داره و محصولش رو می‌فروشه.
      ۲) در مورد آیفون و بنز و محصولات لوکس، قیمت تمام شده مشخص نیست و دلیلی هم نداره مشخص باشه و کسی بدونه.
      ۳) در یک بازار رقابتی، سود منصفانه رو عرضه و تقاضا تعیین می‌کنه و نه هیچ چیز دیگه. لغت انصاف در ادبیات قیمتگذاری، قابل تعریف نیست. لغت‌های خوب دیگری هم هستند که به کار می روند اما معنی ندارند. اگر بازار رقابت کامل داشته باشه، سودی که وجود داره معنا و مقدار انصاف رو تعیین میکنه نه برعکس.

  • قاسم گفت:

    سلام آقای شعبانعلی

    مدتی است که سایت شما را دنبال میکنم. سایت بسیار خوبی دارید. آرزوی توفیق روزافزون برای شما دارم.

  • قاسم گفت:

    سلام آقای شعبانعلی

    مدتی است که سایت شما را دنبال میکنم. سایت بسیار خوبی دارید. امیدوارم هر کجا هستید موفق باشید.

  • mahnaz گفت:

    سلام محمدرضای عزیز. . .
    بعد از خوندن روزانه مطالب وبلاگت همیشه سردرد میگیرم ! چون یه حسی سراغم میاد که بهم میگه تا الان زندگی نمی کردم بلکه فقط نفس میکشیدم … و بعد مدام میخندم ،مثل دیوونه ها !از شور و هیجانی که وارد زندگی ام شده . پیش خودم فکر میکنم که چقدر کار هست که میتونم انجام بدم و چقدر کارهای بیشتری که باید انجام بدم … نمی خوام بخاطر بودنت ، کارهات و یا افکار و اعتقاداتت ازت تشکر کنم . فقط یه سوال :
    چیکار میتونیم بکنیم(اینکه میگم “میتونیم ” بخاطر اینه که میدونم تمام کسانی که تو رو میشناسن هم به این قضیه فکر میکنند ) که به تو کمک کنیم ؟ کمک کنیم تا باری هر چند کوچک رو از روی شانه های محکم و استوارت برداریم ؟؟؟
    خودت بگو…

  • سارا نعمتی گفت:

    سلام اقای شعبان علی عزیز. من برام یه سوال پیش اومده،سوالم اینه با توجه به اینکه شما همیشه خودتون رو یه معلم میدونین ، چه تعریفی برای معلمی دارین؟ وبا چه هدفی یه معلم شدین؟ باتوجه به اینکه منم عاشق معلم شدنم ، وسواد شما و شخصیت رو بسیار قبول ودوست دارم ، میخوام لطفا ، حتما نظرتون رو بدونم.

  • مرضیه گفت:

    امشب بهت غبطه خوردم خوش به حالت

  • سپید گفت:

    کاش میشد حرف زد
    روی قلبم سنگینه

  • سارا م گفت:

    استاد کی بشه ما هم شما رو یه روز تو خیابونی جایی دوباره ببینیم دلمون تنگ شده 🙂

  • Canny گفت:

    شما وقعا دستفروشی بلد نیستید و کار شما نیست
    ولی من الان برای رسیدن به هدفم دستفروش شدم و دستفروشی رو از شما یاد گرفتم
    از حرفهای شما ، تنوری ، سر کلاسهای شما
    … ممنونم از شما که باعث شدید من به اینجا برسم، اگه اون برندی که قولش رو به خودم دادم ساختم هم باز هم در طول هفته یک روز رو میذارم برای دستفروشی ،
    آدم رو با آدم ها بیشتر آشنا میکنه

  • مجید گفت:

    لذت بردم از خوندن شرح این تجربه شبانه. همیون طوری که از دیدن فیلم های کیارستمی لذت می برم.چون اگر عمیق باشیم توی یک در کنار خیابون یا هر جای دیگری میشه رابطه انسانهاُ ُ هنر مذاکرهُ احساس رضایت از زندگی و خیلی چیزهای دیگه رو دید و لمس کرد. برای دیدن زیبایی و لذت بردن لازم نیست به جای خاصی بریم و کار خاصی انجام بدیم. فقط چشمها را باید شست . جور دیگر نگریست.
    اگر ظرفیت خودمون رو افزایش بدیم کوچکترین آدمها و بی اهمیت ترین مشاغل( در ظاهر) می تونند معلم ما باشند. نقل قول هست که: هر چه آدمها بزرگتر میشند ُ معلماشون کوچکتر میشند.(این رو از آقای سهیل رضایی شنیدم.http://soheil-rezaee.persianblog.ir/
    یه جمله هست که میگه : پول مثل ذره بین میمونه. اگه خوشحال باشی داشتنش تو رو خوشحال ترمیکنه و و اگر غیر خوشحال غیر خوشحال تر!
    البته راجع به ازدواج هم همین نقل قول هست.
    خواستم نظر شما و دوستان رو هم بدونم.

  • نوشين تاسا گفت:

    سلام. اين امنيت احساسي و ايمني اينكه هر اتفاقي بيفته بازهم رو پاهام واي ميسم رو دوست دارم و تجربه شما برام جالب بود .
    ميدوني خيلي كار ها رو امثال شما و توانمنديهاتون ميتونن انجام بدن . فقط خدا نكنه آدم تو تنهايي غرق بشه . گاهي وقتها فكر ميكنم تنهايي شمارو هيچي نميتونه پر كنه . و يك دق وحشتناك در شما وجود داره كه گاها منو خفه ميكنه .
    به من بگيد كه اشتباه ميكنم .
    و شادي تو خونتون ميدوه .

    • نوشین جان.

      شادی و غم به نظرم با هم رشد می‌کنند. لذت تجربه‌ی شادی‌های عمیق رو نمی‌شه بدون تجربه‌ی غم های عمیق داشت.
      پس به یک معنی درست می‌گی دوست خوب من و به معنی دوم، نگران من نباش 🙂

  • مرتضی گفت:

    سلام؛
    محمدرضا جان؛
    اگر این بار هوس دستفروشی کردی خبر بده با هم بریم مولوی یکم خرت و پرت بخریم بشینیم کنار خیابون یک روز کامل دستفروشی کنیم. موقع ناهار هم تو کنار جنس ها بشین دزد نبره! منم میرم نون بربری داغ و گوجه و پنیر میخرم بشینیم روی روزنامه بخوریم. ترجیحاً نزدیک عید نوروز باشه، اینطوری حس و حالش بیشتره.
    جداً حس نوستالوژیک عجیبی به دستفروشی دارم.

  • rezaA گفت:

    ی اتفاق جالب اینکه شما هروقت ی نوشته ای یا کاری رو شروع میکنید دو بار انجامش میدید و بعد بی خیال میشین مثل فایل صوتی شما و اقای جباری یا خیلی کارای دیگه تنها چیزیکه بیشتر از دوبار شد نامه به رها بود..الان من فک میکنم که گشت شبانه نسخه دومشو سریع میذارین ولی سومی نمیاد..البته این حس و برداشت شخصی خودمه..

    • رضا جان. واقعیت اینه که من برای حسم و دلم زندگی می‌کنم.

      یک ایراد بزرگ داره. حسم خوب نباشه کاری رو نمی‌کنم. الان در شرایطی که بیشترین نیاز به آموزش مذاکره تجاری وجود داره، مدتیه گفتم دیگه درس نمی‌دم تجارت رو!

      اما مثلاً حوصله دارم ارتباطات دشوار درس بدم. ممکنه این دوره ۱۰ بار برگزار شه ممکنه دیگه برگزار نشه!

      اینها همش ایراده. اما یک خوبی هم وجود داره. اگر برای دلم کار نمی‌کردم همین وقت رو هم اینجا نگذاشته بودم و سایتی نبود و نوشته‌هایی نبود و این دویست هزار نفر دانشجوی حضوری و تعداد بیشتر دوستان مجازی نبودند و این شرکت هایی که هست نبود و …

      دیگه باید اینها رو کنار هم تحمل کرد.
      دستفروشی اون شب هم انگیزه‌ها و دغدغه‌هایی در من بود که این سالها فرصت و زمان حرف‌زدن در موردش نیست.

  • ز.احمدی گفت:

    چه حس های خوبی رو تجربه کردین و چه حرفای نابی رو شنیدین.خیلی دلم خواست که به همین زودیا مشابه این حس ها رو برم تجربه کنم.
    بعضی وقتاکنجکاوم بدونم اگه با والدینم غریبه بودم و به عنوان دوست باهاشون آشنا میشدم آیا بازم توقلبشون میتونستم برا خودم جا واکنم؟آیا تو روابطم باهاشون بازم موفق بودم؟آیا بازم قبولم داشتن؟میدونین ادم یه وقتا کنجکاوه بدونه که اگه خودشو محک بزنه نتیجش چه جوری میشه؟به نظرم براتون این گمنامیه چند ساعته بایدشیرین بوده باشه.خصوصا اینکه پیروز مندانه هم بوده.:)

    • پیروزمندانه بود. نه به دلیل فروش یک عطر که اونهم دستفروش معتقد بود که موفقیت نبوده (و درست هم می‌گفت).

      پیروزمندانه بود چون به من یادآوری کرد که اگر کسانی، همه‌ی آن چیزهایی رو که دارم از موقعیت و اسم و مال دنیا و … از من بگیرند، هنوز می‌تونم با حس خوب و امید به زندگیم ادامه بدم 🙂

  • فاطمه یوسفیان گفت:

    سلام از بالا تا پایین نگاه کردم میبینم که فعالیت بالا رفته به کامنت ها جواب میدی خیلی خوشحالم که وقت پیدا کردی برای قدم زدن و برای کارایی که بهت حس خوب میده و برای پاسخ دادن به کسانی که میان اینجا
    کاش خبر میدادی بیام ازت عطر بخرم تو محدوده ی ولیعصر بودی دیگه عطر دانشجویی هم داشت؟

    • فاطمه خیلی ناگهانی شد. اما لازم داشتم اون کار رو انجام بدم. تا بدونم که چیز ارزشمندی برای از دست دادن ندارم. یا به عبارت دقیق‌تر چیزهای ارزشمندی که دارم قابل از دست دادن نیستند!

      • فاطمه یوسفیان گفت:

        چقدر این تجربه های یهووی خوبه میدونی شاید برنامه ریزی نداشتی برا این کار ولی همین کارهای ناگهانی آدمی رو به جاهایی میرسونه که دیگران از کارش تعجب میکنن مثه من که از کارت تعجب کردم
        اما خودت به چیزایی رسیدی که حس خوب بهت داده

  • mojibe گفت:

    حس خیلی خوبی با خواندن این پست بهم دست داد، بعد از کلی مشغله که به جایی هم نمیرسه…تصور اینکه دست فروشی میکردین هم خیلی برام جالب بود 🙂
    حتما بازم از این شب بگین… خواهش می کنم برای رها هم باز نامه بنویسین، خواندن نامه های رها حرفهایی هس که گاهی احتیاج داری از یه پدر بشنوی….

  • حمیده گفت:

    سلام محمدرضا
    خیلی خوبه که با پیشرفت و تغییر شرایط زندگیت،هنوز یه حس خوب داری که بهت اجازه میده تجربه های ساده و هیجان انگیز بدون قضاوت داشته باشی
    البته من چندشبه برعکس تو رفتار میکنم،قلکمو که شکستم و کلی پول خرد جمع کردم،فکر کردم خیلی پولدارم!از مترو واتوبوس خسته شدم،همه این پولارو صرف یه غذای خوب،تاکسی!و البته یه کم خرید بیش از جیبم کردم!که احساس پولداری کنم:)) البته فقط به فقر خودم دامن زدم:D

  • مهران فرجزاده گفت:

    سپاس محمدرضای عزیز

  • افشين گفت:

    محمد رضا!
    تو به همه دنيا داري درس مي دي.(البته بگم به افراد بسياري درس مي دي)
    مدتها بود كه درس هاي زيادي رو كه گرفته بودي داري به ديگران مشتاق آموزش مي دي…
    …اما خودت كه بهتر مي دوني …دانش تو نوشته ها نيست.چون اگر اينطور بود لازم نبود به اين دنيا بيايم و تجربه كسب كنيم.با اينكه كم مي شناسمت ولي مي دونم چقدر شيفته يادگرفتني و نه آموزش ديدن.تو توي مرحله جديدي از زندگيت هستي كه بايد خودت رشد كني تا بتوني سازمانتو رشد بدي. مشكلات الان تو هم تا حد زيادي به اين مربوط ميشه كه بايد هرچه سريعتر دوروبرت رو با افراد زبده اي كه آماده كردي و آموزش مي دي پر كني ، و كار رو به اونها بسپاري.(حتي اگه ارت قويتر باشند.) تو اونقدر سرت شلوغه كه فرصت فكر كردن به سازمانت رو كمتر داري.مخصوصا با برنامه راديويي كه توش شركت كردي متقاضيان زيادي داري.راستي به مقصود زندگيت فكر مي كني؟بهتره به بخشايش هم فكر كني.يا حق

    • افشین جان. قطعاً من هم با تو هم عقیده‌ام.
      حدسم اینکه تو منظورت حوزه‌ی آموزشه. ولی واقعیت اینه که آموزش هابی و تفریح تیم ماست و کار اصلی ما حوزه تجدید ساختار مدیریت سازمانهاست. الان هم یک تیم حدود ۲۰ نفره با من کار می‌کنه و برنامه‌ها و مشاوره‌ها و شرکت و … رو مدیریت می‌کنه که بدون استثناء هر کدوم تو حوزه‌ی خودشون در ایران جزو چند نفر اول هستند (از مشاوره، عارضه‌یابی سازمانی، مدیریت منابع انسانی، تیم توسعه نرم‌افزار، تحلیل سیستمها، گرافیک، مدیریت فضای آنلاین، سئو، طرح متمم، طراحی دوره‌های آموزشی و …). واقعیت اینه که سازمانهایی هم که با من قراردادهای بزرگ دارند، به دلیل حضور اون آدمهاست و نه برند شخصی من. چون ما خیلی سخت‌گیر و بداخلاق و سرسخت هستیم واگر قدرت تیم نبود کسان دیگری که راحت‌تر کار می کنند و خوش‌اخلاق‌تر هستند و فساد‌پذیرتر، راحت‌تر از ما فعالیت می‌کردند.
      ولی طبیعیه که تیم من رو کسانی می‌تونند ببینند که با شرکت من کار می‌کنند و پروژه‌های مختلف مشاوره و سرمایه‌گذاری و پیمانکاری دارند. طبیعیه که اینجا سایت شخصیه و دلیل اینکه بقیه‌ی دوستانم رو کم‌رنگ‌تر می‌بینید یا نمی‌بینید همینه.
      مشکلاتی که تیم من امروز داره به دلیل تمرکز کار و نبودن افراد زبده نیست. چون بدون اغراق اکثر اعضای تیم از من قوی‌تر و در رشته‌های خودشون شناخته‌شده تر هستند. به دلیل اینه که هر روز کار ما بسیاری از شبکه‌های سیاه و بخش‌های مختلف تاریک اقتصاد این کشور رو تعطیل و تهدید می‌کنه و این مشکل رو با بزرگ تر کردن تیم و فعال کردن ۲۰۰ نفر به جای ۲۰ نفر نمی‌شه حل کرد.

      • افشین گفت:

        محمدرضا جان.ناخواسته عادت قدیمی نصیحت کردن رو تکرار کردم …چه کنیم ترک عادت موجب مرضه.اما خودت که بهتر می دونی ایجاد هر حرکت مستقل و روبه جلویی طبیعتا مقاومتهایی رو ایجاد می کنه.مخصوصا اگر به جایی وصل نباشی این مقاومتها اگر از پا نندازتت ، خسته ات می کنه بویژه اگه نوک پیکان هم باشی.البته این تا موقعی هست که پا رو دم این بقول شبکه های سیاه نذاری .که در غیراینصورت اونها بسوی تو هجوم میارن.تو عرفانی از نوع …بهش شبکه منفی هم می گن.شاید بهتره تا قویتر نشدی با این گروه در نیوفتی .که البته فکر کنم دیر شده.دوست عزیز متاسفانه خدا هم در اینجور موارد صبر میکنه تا ببینه خودت چیکار می کنی.اما نا امید هم نباید باشی.هرچی بزرگتر بشی مشکلاتت هم بزرگتر میشن.اگر کتاب “اقتصاد سیاسی ایران”کاتوزیان رو خونده باشی می بینی که ریشه این مسایل بسیار عمیقتر از اون چیزی هست که میشه تصور کرد.فرهنگ سیاسی توده با هر نسیم اقتصادی تغییر شکل میده و امیدی هم به ثباتش نیست و اقتصاد نفتی بیمار برپایه رانتخواری ، راه رو بر هر تلاشگر مخلصی می بنده . زنجیر های فرهنگ آمیخته با خرافات و تعصب دست پرورده عنصر ارتجاع داخلی و روشننکری قشری و سطحی بی مایه و وابسته که همچون نوزاد نارسی متولد شده و دست به دامن دایه گرگ صفت خونخوار اجنبی شده و از خودی و ناخودی زخم خورده راه رو برای اندیشه هر اندیشمندی می بنده .ملتی که به تمام وجود به نخبه کشی مشغوله…امیدوارم راهت رو ادامه بدی…یه عقیده در روش شمشیر زنی کی آی دو میگه که “موفقیت از آن کسیه که درد رو تحمل کنه و ادامه بده”راستی سازمانت وقتی بزرگ شده که اگر شش ماه بالا سرش نباشی خللی توش پیش نیاد و به رشدش ادامه بده.

      • افشين گفت:

        محمدرضا جان سلام
        مي بينم كه ساتور سانسور رو بر نوشته هاي من فرود آوردي.به هر حال …اون نوشته فقط و فقط براي خودت بود كه بدوني اين درد مشترك…درمان نمي شود.اما بقول خواجه شيراز “بر چشم دشمنان تير از اين كمان توان زد” به كارت ادامه بده.و به اونهايي بهت لبخند مي زنن و از پشت خنجر بفهمون كه …تو اهل خالي كردن ميدون نيستي.يا حق

        • چی گفته بودی افشین؟
          من که سانسور نمی‌کنم. اما الان ۳۲۷ تا کامنت هست که هنوز نخوندم که تایید کنم. اکثراً هم یا طولانی هستند و باید با دقت و سر حوصله بخونم یا سوال هستند.
          من که گفتم فقط فحش‌های رکیک سانسور می‌شه اونم اگر خطاب به من نباشه و به دیگران باشه 🙂

          • ستاره گفت:

            سلام
            میشه بگین کجای تهران میشه عطر فروشی هایی که دستفروشن پیدا کرد؟ ممکنه آدرسی چیزی بدین؟

          • پایین میدون ونک (اگر تشریف می‌آرید از قبل بگید خودم در خدمتتون باشم 😉 )
            دور میدون راه آهن هم هست.

            جاهای خیلی زیادی هست. توی گیشا هم می‌تونی پیدا کنی. جلوی ایران زمین و …

          • ستاره گفت:

            مرسی، من جنت آبادم، اگه اومدم حتما خبر میدم،مرسی

          • ستاره گفت:

            میدونین من دنبال ادکلن های ممنوعم، اگه دست فروشی سرغ دارین با این شرط که بشه بهش اعتماد کرد، ممنون میشم آدرس دقیقشو بهم میل کنین ، مرسی

          • والا من با همین پیف پاف و به به خودم رو خوش بو می‌کنم ستاره. امیدوارم اگه از خواننده‌ها کسی بلده بهت بگه!

          • سپید گفت:

            شرمده بخدا محمدرضا جان انقد جالب جواب دادین که نمیتونم جلو خندمو بگیرم:))
            ستاره جان فک کنم اگه یکم بیشتر این سایتو مطالعه کنی متوجه تخصص های ایشون بشی !!

      • علی نجار زاده گفت:

        سلام و وقت بخیر
        امکانش هست یه کم از فعالیت های شرکت های ۱۰+۱ خودت توضیح بدی ؟

        • راستش علی جان. ترجیح من اینه که حریم سایت خیلی به بحث‌های تجاری آلوده نشه و تا حد امکان شخصی بمونه. در آینده احتمالاً در قالب یک پورتال مستقل، خدمات و حوزه‌های فعالیت بعضی از این شرکت‌ها رو مطرح می‌کنم.

  • احمد گفت:

    استاد عزیز
    شما یک شب رو انتخاب کردی تا حسی رو تجربه ( یا تکرار ) کرده باشی . ولی من زمانی طولانی مجبور بودم ، اما هیچوقت بهم بد نگذشت . تهران ، شب های عجیبی داره . تا صبح ؛ ساعت به ساعت گروه به گروه آدم میان تو خیابوناش و میرن تا نوبت گروه آدمای بعدی برسه. پر از خاطره ام از اون شب ها .
    هم بغض و هم لبخند . شاد-پشیمانم از اون شب ها .

  • سیمین گفت:

    سلام و تشکر از مطالب خوبتون که در عین شیرینی آموزنده هستند.
    امیدوارم از شما یادبگیریم که گرفتاریها برامون رشد و پیشرفت بیارن و بعد برن.

  • الهه گفت:

    سلام استاد عزیزم،دنیا و مردمش به وجود انسان هایی همچون شما افتخار می کنه،چقدر وجودتون احساس میشه،شما و دکتر شیری عزیز،کارهای بزرگی رو دارید به انجام می رسونید.با کلام ،رفتار و اعمالتون دارید جهاد می کنید،خدا قوت و خسته نباشید،خیلی برام عزیز و قابل احترامید.

  • سپیده گفت:

    من از طریق طاهره جون با سایت شما آشنا شدم همیشه مطالب رو دنبال میکنم اما نظر ندادم اما باید اعتراف کنم انقدر این نوشته به دلم نشست و اظهار نظر دوستانت برام شیرین که تصمیم گرفتم بگم بخاطر این حس خوبی که به یه آدم بد سرماخورده منتقل کردی خیلی زیاد متشکرم امیدوارم همیشه آرامش همنشین همه دوستان باشه مرسي

  • مهدی گفت:

    سلام
    قسمتی هایی از نوشته حس خوبی نداشت و صرف فعل من! و تظاهر در لایه زیرین اونها کاملا خودنمایی می کرد و نگاه متن از بالا به پایین است که شاید منتج از سالها کار بعنوان مدیر در سطوح بالای سازمان های مختلف باشد.
    البته وب سایت شماست و هرگونه که دوست داشته باشید می توانید بنویسید اما من بعنوان یک مخاطب لازم دونستم احساسم رو از نوشته به شما منتقل کنم.
    سبز باشید

    • مهدی جان.
      من نوشته‌هام رو ویرایش نمی‌کنم و معمولاً بدون توجه به مخاطب و در هر لحظه هر جور که به ذهنم بیاد می نویسم. دلیلش هم اینه که بعداً می تونه به من در مرور فضای ذهنی اون لحظه‌ی من کمک کنه.
      چون ویرایش نمی‌کنم غلطهای دیکنه‌ای و نگارشی و روانشناختی توی نوشته‌ی من طبیعیه و بازخوردت رو می‌فهمم.

  • سوسن گفت:

    مدت ۶ ماهی هست که مطالبتون رو می خونم و استفاده های زیادی ازش کردم حتی خیلی هارو پرینت گرفتم و به دیگران دادم تا استفاده کنند
    خواستم نظرت رو راجع به نماز – قران و دعا – بطور کلی مسایل عبادی بدونم
    قربانت ممنونم

    • سوسن جان. در جامعه‌ی ما در این مورد فقط یک نظر می‌شه داد و اون نظریه که قبلاً داده شده.

      اگر روزی فضای آزادی در این کشور حاکم شد (که احساس می‌کنم حدود یکی دو قرن با اون فاصله داریم) دوست دارم حرف بزنم راجع بهش.

      خلاصه‌ی موضوع اینه که به قول عربها که می‌گن «شرف المکان بالمکین». ارزش محل به آن است که چه کسی آنجا نشسته.
      به نظرم دعا و قرآن و نماز هم ارزششون به اینه که در اختیار چه کسی و چه کسانی باشند.

      در تاریخ اسلام خوارج و امام علی به یک اندازه به قرآن تکیه کرده‌اند و این نشون می‌ده که قرآن روی کاغذ، می تونه از یک تقدس بالا تا یک مشت کاغذ (تعبیر امام علی زمانی که خودشون رو قرآن ناطق می‌نامیدند) تغییر کنه.
      بنابراین شاید سوال بهتر نظر ما راجع به یک فرد مشخص وقتی نماز می‌خواند یا نمی‌خواند، و همون فردی وقتی عبادت می‌کند یا نمی‌کند باشه…

  • معصومه گفت:

    سلام
    وقتی به سایتتون میام یه حس خوب دارم اونم حس می کنم تونوشته هاتون صداقت وجود داره.
    یعنی حس می کنم اگه یه روز هم شما رو دیدم و نوع برخوردتون رو نظرم عوض نمیشه و شما همچنان آدم صادقی هستید.
    کارتون جالب بود منم بعضی وقتا ازین کارا می کنم هرچند به نظر بعضی ها اینا در حد شما نیست چرا حد خودتون رو پایین میارید من عشقم اینه که دو ساعت تو سوپرمارکت فروشندگی کنم و یا چیزی شبیه این. فقط مردم رو خوشحال و راضی کنم .احساسی که بسیاری از مخاطبان شما وقتی سایت شما میان و میخوان برت دارن.
    موفق باشید.

    • معصومه. من تمام تلاشم اینه که جوری زندگی بکنم که ارزش جامعه (به صورت اجتماع مردم) در نظرم بالا بره و ارزش فرد (به عنوان افرادی که در دور و نزدیک، کاری نمی‌‌کنند و اگر تو هم کاری کنی آزرده می‌شوند!) در نگاهم پایین بیاد!

  • رویا گفت:

    سلام
    بارها به چشم خودم دیدم کسی که هیچی از تئوری نمی دونه، ناخود آگاه تکنیک های ارزشمندی رو در کارش در دردست می گیره که از خلاقیت بالا و قدرت تلفیق همه داشته هایش نشات می گیره و اگه کسی بهش اعتماد کنه زرین ترین برگهای زندگیش رو رقم می زنه.
    ممنون از خیابان گردی ارزشمندتون- کارتون یک تحقیق کیفی انسان شناسی به روش مشاهده مشارکتی بود….
    🙂

  • آمیتریس گفت:

    تا اونجایی که شما رو شناختم شما کاری رو بدون دلیل انجام نمیدین ، دوست داشتم در پایان از احساستون می گفتین ؟ اینکه در آخر شب که به خونه رسیدین چه حالی داشتین.
    موفق باشین

  • مجتبی - با سلام گفت:

    استاد گرانقدر محمدرضا شعبانعلی:
    برای مهندس رشته های فنی که علاقمند به توسعه دانش مدیریت خود هست حدود ده کتاب که برای مطالعه پیشنهاد میکنید را نام ببرید.کتابهایی که در زمینه مدیریت – بازرگانی- برند – خلاقیت – کارآفرینی و …باشد.
    با تشکر فراوان خواهشمندم به این نظر من جواب دهید.

  • fatemeh گفت:

    سلام محمد رضا
    اخه این واقعا انصافه که همه کلاسات و تو تهران برگزار میکنی !!!؟؟؟پس ما که تهران نیستم باید چیکار کنیم؟؟؟ما شیرازی ها رو هم دریاب استاد

  • محمد جعفری گفت:

    راستش استاد نه تنها خوندن مطالب شما واسم لذت بخشه و برخلاف اینکه خودم زیاد کامنت نمی ذارم،کامنت های بچه ها و پاسخ دادن های شما هم قشنگه.
    راستش مدت هاس که می خواستم یه سوال ازتون بپرسم ولی همیشه منتظر بودم که ذوباره ببینمتون و شخصا بهتون بگم ،ولی این مطلبتون خیلی ایجاب کرد که حتما همین جا بپرسم.
    اینکه همه ی ما می دونیم که شما دوستداران زیادی دارن و خیلی ها از جمله من از این که شما از مابه عنوان یه دوست یاد می کنید خوشحالیم.ولی واقعا چه طوری می تونین احساستون رو بین همه تقسیم کنین و محبتتون رو به همه ی بچه ابراز کنین و این محبت رو ماها هم با تمام وجود حس کنیم.

    • محمد جان.

      الان که دارم برات کامنت می‌نویسم اون تصویری که برام فرستادین (تصویر نقاشی شده‌ی خودم) الان روی دیوار روبرومه و دارم نگاش می‌کنم!

      من فکر می‌کنم تنها چیزی که وجود داره اینه که من به داشتن Fan فکر نمی‌کنم. چیزی که این روزها مهمه و خیلی براش وقت گذاشته میشه و خیلی تئوری داره.
      اینکه این موضوع برات اولویت نداشته باشه، تبعات خیلی خاصی داره:

      ۱- اگر یک Fan برای فردی پیغام بفرسته و اون جواب نده، دلگیر می‌شه. اما یک دوست حرفش رو می‌زنه و مستقل از اینکه دوستش چیزی بگه یا نه، همین که حرفش رو به دوستش زده، خوشحال و راضیه.
      ۲- اگر به آدمها به چشم دوست نگاه کنیم، مطرح کردن نقاط ضعفمون هم برای اونها حس بد ایجاد نمی‌کنه. چون بهتر از قبل می‌فهمند که آدم چقدر دوستشون داره. همینه که من شخصی ترین مشکلات و دغدغه‌هام رو هم می نویسم.
      ۳- وقت نوشتن جواب برای بچه‌ها، ملاحظه‌کاری نمی‌کنم. تعریف می‌کنم. تشکر می‌کنم. نق می‌زنم. فحش می‌دم! این همون فرق برخورد با مخاطب و برخورد با دوسته.
      من با مخاطبانم مثل یک دوست برخورد می‌کنم. همینه اونها هم این حس رو ان شاء الله دریافت می‌کنن 🙂

      راستی کجایی؟ چه می‌کنی؟ دلم برات تنگ شده. اون آقای مدیربرنامه کجاست؟ اس ام اس داد و من موبایلم عوض شد و شماره‌ای ازش ندارم. اما تهرانه فکر کنم. آره؟

      • محمد جعفری گفت:

        آره همه ی اینا که میگین درسته و هندله:) .
        راستش مشغول خوندن واسه کنکور ارشد هستم و اون دوستمم (مدیر برنامه )داره تهران ارشد می خونه.
        ایشالا که باز فرصتی پیش بیاد و بتونم باز شما رو ببینم هر چند که زندگی کردن با مطالب شما همیشه این اتصال رو نگه میداره.

        • محمد جان. خیلی ارادتمندم و ممنونم که به یادمی. آره. مستر هندل(!) هم می‌دونم تهرانه. اما متاسفانه با وجودی که خیلی دوست دارم ببینمش هنوز فرصت نشده. امتحان ارشد تاریخش چه زمانیه؟ به اندازه‌ی کافی درس خوندی؟ از بچه‌های خوب صنعت نفت چه خبر؟

          • محمد جعفری گفت:

            سلام.
            آزمون ارشد ۱۶ بهمن .بدک نبوده ولی خوب خیلی هم خوب نبوده:)
            بچه های صنعت نفت همیشه از شما یاد می کنن و احوالتون رو از من می پرسن.اینم بگم که دیگه به من می گن آقای شعبانعلی و تا جایی حرفی می زنم بلافاصله می گن این آقای شعبانعلی شروع کرد:))).
            ایشلا یه فرصت باشه ما بچه های نفتی همگی تهران باشیم و اونجا زیارتتون کنیم.راستی مثال ماشین بنز که یادتون هست .جدیدا دیگه همه منتظرن قیمتای ماشین یه ذره بیاد پایین تر و یه ماشین بنز بگیرن:))

          • محمد جان. آره. مثال بنز یادمه و لبخند‌های خوب اون روزها و شب‌ها. نمی‌دونی که چه حس خوبیه بودن در اونجا. هنوز هم می‌گم کاش می‌شد یکی دو روز میومدم اونجا پیشتون می‌موندم. با تمام وجود می‌گم. شاید بعد از ارشد بشه من رو دعوت کنید صنعت نفت. میشه یعنی؟

          • محمد جعفری گفت:

            آره چرا نشه،ما که از خدامونه شما فرصت داشته باشین و دوباره پیش ما بیاین.
            پس یادتون باشه همین الان به من اکی رو دادین :))))

  • حنانه گفت:

    سلام…
    جند وقته نوشته هاتون رو میخونم… نوشته هایی که ازشون ناب بودن می باره… اول آشنایی با دکتر شیری و از طریق سایت ایشون با شما… وقتی سایت دکتر شیری رو میخوندم دوست داشتم بتونم توی کلاساش بشینم به حرفهاش گوش بدم و خدا رو شکر شد…. الان وقتی نوشته هاتون رو میخونم با خودم میگم یه روز شاگرد شما هم میشم…

    میخواستم ازتون تشکر کنم… از بودنتون… از هر لحظه ی نفس هایی که میکشین و الحق که ادمهایی مثل شما و دکتر شیری نفس هاتون گرونقیمته… امیدوارم بتونم کمی مثل شماها باشم.. ممنونم ممنونم ممنونم…

  • حمزه عوض زاده گفت:

    سلام محمدرضا جان
    بهت تبریک میگم بخاطر این جسارتت و تجربه ی قشنگت.
    امان از فقر و فقر و فقر… که بدترین تجربه ی زندگیم بوده.
    راستی(با فرض داشتن دانش موجود تو و نه دیدگاه و روابط و پرستیژ و…تو) به نظرت اون عطر فروش هم حاضر میشه تا ساعتی و یا لحظه ای بودن در جایگاه تو یا من رو تجربه کنه؟ به نظرم اگه بهش بگیم بهمون بخنده!، که علتش رو من و تو خوب میفهمیم دوست خوبم

    • نمی‌دونم جوابش رو.

      اما جواب یک سوال دیگه رو می‌دونم.
      اگر بهم بگن می‌خوای رییس جمهور ایران بشی، حاضرم خودکشی بکنم اما در اون سمت نباشم.
      با همین سواد و فهم امروزم 🙂

      • معین گفت:

        اتفاقا من از چند ماه بعد از آشناییمون داشتم به این فکر میکردم، یکی مثه محمدرضا رئیس جمهور نمیشه؟؟؟

  • azam گفت:

    چه شب خوبی داشتی.
    امیدوارم حالت بهتر و بهتر بشه.:)

  • سحر گفت:

    خیلییییییییییی خوبییی :))))))

  • طاهره جلیلی گفت:

    دوست عزیزم…

    لجم از اینهمه آزادیت در میاد یه وقتایی…دوست داشتم منم حس کنم این درجه از آزادی رو اول توی خودم…یکی از بزرگترین فانتزیهام هم راه رفتن از اول تا آخر ولی عصره…

    ولی نفهمیدم محمدرضا چرا انقدر تلاش کردی بهش یه چیزیو ثابت کنی؟ به نظرم بیشتر به خودت میخواستی ثابت شه که میتونی تا به اون… ولی جمله اش خوب بوده… کاش کار اولویت زندگیم نبود…

  • milad گفت:

    محمد رضا .میشه ازت بخوام که در مورد تقویت اراده برامون بنویسی؟شدیدا نیاز دارم و فکر می کنم که ایده هات در این زمینه ارزشمند باشند.

  • ندا گفت:

    سلام استاد:)
    نمیشه واسه دو کارگاه آموزشی که اطلاعیه زدین، اندکی تخفیف دانشجویی بدین:”

    • ندا جان.

      در مورد مذاکره حرفه‌ای سیستم پرداخت خیلی انعطاف‌ پذیره. با شادی قلی پور تلفنی حرف بزن. اما در مورد گفتگوهای دشوار واقعیت اینه که متریال دوره هزینه‌ی زیادی بهمون تحمیل کرده 🙁

      • ندا گفت:

        یکی از یکی بهتر! اصلاأ نمیشه تصمیم گرفت کدومو بیام:) به دوستان گفتم بیان نفری یه کدومو بیایم بعدش تبادل اطلاعان کنیم:دی
        خیلی خوشحال شدم اطلاعیه کارگاهاتونو دیدم
        حتمأ میام
        مرسی از شما

        • محمد علی هشیار گفت:

          خوش به حالت
          محمد رضا هم که حاضر نیست توی تراست بذاره کارگاهش رو
          ولی من حاضرم یه قسمت از هزینه رو بدم
          خودم هم نمیتونم بیام
          ولی اگه قبول هست بقیه فایل ها رو به من هم بدید

          • محمدعلی جان.

            من مسئولیت یک تیم بزرگ با هزینه‌های زیاد و مستقیماً یک شرکت و غیر مستقیم ده شرکت دیگر رو دارم.
            واقعیت اینه که حجم فشار کاری و روانی روی ما این روزها در حدی است که نمیتوانیم به آموزش (که حوزه‌ی هزینه‌آور ماست) بپردازیم. همین سایت را هم فقط برای اینکه اعلام کنم هنوز زنده‌ام حفظ کرده‌ام!
            واقعیت اینه که با توجه به هزینه‌ها و درآمدهای حوزه‌ی آموزش، ما زمانی این حوزه رو فعال تر می‌کنیم که درآمدهای کسب و کار صعنتی و مدیریتی بیشتر باشه و بتونیم از درآمد اون بخش در این بخش تزریق مالی بکنیم. الان اون بخش به شدت در اولویته چون ما به هر حال باید زنده باشیم که بتونیم آموزش بدیم.

          • محمد علی هشیار گفت:

            فقط میگم خیلی خیلی خیلی زیاد دوستت دارم
            امید وارم خدا به من هم این توفیق رو بده
            که زمانی شرکت هام بزرگ و بزرگ تر شدن
            مثل تو فرشته و پاک سیرت بمونم

          • دوست من محمدعلی جان.

            تنها تفاوت من با خیلی‌های دیگه که در موقعیت من هستند اینه که ظاهراً من خوب یاد گرفتم ضعف‌ها و خودخواهی‌ها و حرص‌ها و ناتوانی های خودم را پنهان کنم و کمتر نشون بدم.
            چون پاک سیرت بودن واقعاً ویژگی من نیست هنوز 🙁

          • محمد علی هشیار گفت:

            استاد
            حافظ میگه
            چو برشکست صبا زلف عنبر افشانش به هر شکسته که پیوست تازه شد جانش
            محمد رضا حد اقلش اینکه که نمیتونی بگی به خاطر تو نیست این تحولاتی که احساس میکنیم تو وجود خودمون

            محمد رضا ما هممون اسممون رها ست
            زاده های پاک معصوم و افکار تو
            و همه ی دختر ها پسر هات گرمای دستای پدرشون رواحساس کردن
            پدری که بهترین پدر دنیاست
            و ما هر روز بیشتر و بیشتر برای تعالی خودمون تلاش میکنیم
            به امید که یک روز تو هم به ما افتخار کنی

      • ندا گفت:

        اطلاعیه دوره سفر از جهنمو با چند ماه تأخیر دیدم:( بازم میشه بذاریدش لطفاً؟!:(

  • ژیلا گفت:

    داستان کوتاه و پرمعنایی بود راستشجمله های اول رو که میخوندم خنده ام میگرفت ولی به آخراش که رسیدم دیدم جالبتر از اونی بود که بخندم
    ولی انصافا بلدی چه جوری به یه متن چاشنی بدی

    • ولی ژیلا برای من تجربه‌ای بود که اگر شب قبلش می گفتی انجامش میدی بهت مطمئناً می گفتم نه.

      • ali گفت:

        مهندس این نوشته من رو یاد وبلاگ یکی از دوستان انداخت که مثل شما چندین هزار بازدید کننده داره:
        http://natashagodwin.blogspot.ca/
        البته تفاوت های زیادی باهم دارید: شما رسمی می نویسید اما آرش خودمانی – شما در لفافه پیامتون رو میرسونید اما اون خیلی صریح میگه – شما در دسترس هستید اما وبلاگ اون متاسفانه خیر – شما اینجا هستید و اون آمریکا و … . اما نکته مشترک شما دو نفر اینه که هردو می خواید سطح فرهنگی مخاطب رو افزایش بدید.
        بنظر من یک نگاه به اون وبلاگ بندازید اگه زیاد سختگیر نباشید حداقل فایدش اینه که شاید مدتی شما رو سرگرم کنه و با لبخند فشارهایی که می گید رو کاهش بده. البته اخطار میدم که مثل سایت شما اعتیاد آوره.

        • ممنون علی از معرفی وبلاگ. چند تا پست آخر رو خوندم.
          هم عنوان وبلاگ رو دوست داشتم RS232 که برای نسل ما معنی زیادی داره و هم نگاهی به آرشیو کردم. ممنونم از این معرفی خوب و حتما باز هم سر می‌زنم و می‌خونم.

          • شاگرد کوچک تو گفت:

            ببخشید دوست عزیز ، با تمام احترامی که برای انسانهای آزاد اندیش در هر کجای این دنیا دارم ، باید بگویم اگر در قفس بودی و صدای آوازت گوش همه را نوازش داد و برای تمام پرنده های اسیر قفس توانستی از دشتهای سبز، هوای پاک و روزهای آفتابی بگویی هنره…
            خاطره پرواز خوبه ولی مهمتر از آن فراموش نکردن پروازه…

          • ناشناس گفت:

            دوست عزيز اگر منظور شما کامنت من هست باید بگم که من علیرغم تفاوت دیدگاههای که با آقای شعبانعلی دارم احترام زیادی برای ایشان قایلم دلیلش هم یکی اصل تلاش ایشان در آموزش مخاطبان هست و دیگه اینکه ایشان مطالب این سایت رو داره از داخل ایران می نویسه اما در کل هر کس هر کجای دنیا و با هر دین و مسلکی حرف منطقی بزنه من به حرفش گوش میدم اون وبلاگ رو هم برهمین اصل دنبال می کنم.
            یادم جایی از دکارت جمله ایی خواندم که می گفت: برای رسیدن به حقیقت باید تمام پیش فرض ها رو کنار گذاشت و از ابتدا فقط براساس منطق شروع به حرکت کرد

          • ali گفت:

            من در ابتدای کامنت بعضی از تفاوت ها رو گفتم چون حدس میزدم که چنین واکنشی رو دریافت کنم. البته با شما موافقم که ماندن و گفتن اهمیت و ارزش بسیار زیادی داره اما شخصا تنها ملاک برای من منطق هست من هر حرف منطقی رو بدون توجه به مکان جغرافیایی یا دین و مسلک گوینده گوش می کنم.
            یک نکته در مورد مثالی که زدید: بنظر من وضعیت اصلا شبیه پرنده در قفس نیست بلکه وضعیت شبیه مثالی هست که جورج اورول در کتاب ۱۹۸۴ می گه یعنی اسبی(قصد توهین نیست) که صدها پشه روی بدنش نشستند و دارند خونش رو می خورند و اون با یک حرکت می تونه اونها رو از بین ببره اما این کار رو نمی کنه.
            راستی اون دوست عزیز که ابتدای کامنتتون نوشتید منو یاد یکی از ظرائف زبان فارسی می اندازه(پست اول همون وبلاگ).

      • علیرضا گفت:

        you r drunk. go home

      • ژیلا گفت:

        قطعا همینطوره کمابیش درد نبود و فقر رو تا حدی تجربه کردم. حتی به نظرم تجربه یه لحظه از اون روزا ولو با هدف این باشه که بدونی چه روزای سختی داشتی سخته هر چند میتونه یه تلنگر باشه

  • ehsan mousavi گفت:

    سلام محمدرضاجان
    خیلی خوشحالم الان عضو گروه شما هستم.امیدوارم همیشه برقرار باشی

  • بهرام( پخش ) گفت:

    استاد من ( خرتم )، چرا جواب خرتو نمیدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    نکنه دیگه دوستم نداری؟؟؟؟؟؟؟؟
    نکنه سرکارم گذاشتی اونوقت که گفتی بهرام شمارت و بفرست تا تو وی آی پی سیوش کنم؟
    من از شما یک توضیح راجبه سوالم میخواستم لطفا اگر امکانش هست یک عنایتی بکنید ممنون میشم.

    سوال:

    بارها تو جلسات،مهمانی ها،گشت و گزارهاو… توجمع از شما صحبت کردم و به نوعی تمام توانمو بکار بردم که بتونم
    اسم شمارو، سایت شمارو، آموزش های شمارو خوب بفروشم و میشه گفت تقریبا تا حدودی موفق بودم اما گاهی اوقات میدیدم که تا من میگفتم شششششششششش دوستام میگفتنن اُهههه بازم میخوای از شعبانعلی بگی!!!!!
    همین موضوع باعث شد که من متوجه بشم تو بحث فروش و متقاعد سازی کمی ضعیف هستم.بنظر شما کجای کار من مشکل داره که بعضی هارو نمیتونم متقاعد کنم یا مثلا تا من میگفتم ششششش اونا صداشون در میومد؟
    میخواستم خواهش کنم اگر امکان داره کمی از تکنیک های متقاعد سازی و فروش برای من که همون خرت باشم بگیییی.

    با تشکر

  • افسان گفت:

    از خوندن این پست حس خوبی بهم دست داد. رها کردن زندگی، در عین حال ی روزمرگی ساده. پناه آوردن به سادگی بعد از اینکه حسابی توی پیچیدگی ها و دشواری ها غرق شدی… موفق باشی و همیشه توی کم کردن روی زندگی پیروز

  • احمد احمدی گفت:

    سلام
    پس پیاده روی رو با گشت شبانه شروع کردی، محمدرضا… !
    تو پیاده روی بعدیت من پایه هستم.
    قول میدم مثل موبایلت ساکت باشم.

    … ؟

    • چقدر دلم برات تنگ شده.

      تو همیشه مواظب بودی که من سبک زندگی متعادل داشته باشم احمد.

      یادم نمی‌ره که خونه بودم با پای شکسته و انواع کادوهای خاص و لوکس و عجیب و غریب.
      تو برام میوه آوردی و چقدر مزه داد. چقدر. برای من که سال تا سال میوه نمی‌خورم.

  • محسن گفت:

    سلام جناب شعبانعلي من كامنت گذاشتم اما شما ديدگاهم رو در سايت قرارنداديد ميتونم بپرسم ايراد كامنت من چي بود تا قواعد سايت شما رو بهتر درك كنم
    ممنون

    • محسن جان. ایرادی نبوده. من این روزها کمی درگیرم و به دلیل اینکه به بچه‌ها قول داده‌ام که کامنت‌ها رو خودم بخونم که اگر کسی سوالی داشت یا مطلب خصوصی گفت دیگران نبینند گاهی کند می‌شه.
      هنوز کامنتت رو ندیدم.

      محدودیت‌های ما: کلمات رکیک (البته خطاب به من باشه اشکال نداره اما به مخطابان دیگه نباشه)
      توهین به نظام. توهین به دیندارها. توهین به بی دین ها 🙂

      • محسن گفت:

        سلام مرسي از بزرگواري و مرامتون
        خيلي مردي.

      • -- گفت:

        فكر كنم امنترين راه فرستادن درد دل موبايل باشه كه نميشه با كاراكتر كم مطلبي فرستاد-كاش يه ايميل محرمانه اعلام ميكرديد.

        • دوست من.
          ایمیل من Info at shabanali dot com کاملاً شخصیه و فقط خودم می‌خونم.

          • مهربان گفت:

            سلام استادمشخصه کاملا چون یک باربهتون ایمیل زدم جواب ندادین خیلی ناراحتم ازدستتون

          • اصولا دوست من. من این واقعیت رو پذیرفتم که از هر ۴۰ نفر یک نفر دعا کنه من رو و ۱۹ نفر فحشم بدهند.
            به خاطر اینکه از هر ۲۰۰۰ ایمیل که روزانه می‌گیرم در بهترین حالت ۵۰ تا رو جواب می‌دم.
            ولی یک نکته. من با ایمیلی که الان برام نوشتی اینجا جستجو کردم ایمیلی دریافت نکردم.
            مطمئنی که به info at shabanali dot com زدی؟
            از همین ایمیلی بوده که اینجا برای من نوشتی؟

          • مهربان گفت:

            من هیچ وقت همچین جسارتی نمیکنم استاد به شما

  • سمیه(15) گفت:

    سلام استاد
    چه حس خوبی…تجربه خوبی… خوبه یه وقتایی آدم اینجوری خاکی بشه و با این آدما ارتباط برقرار کنه و دنیارو ازدریچه نگاه اونا تجربه کنه…گاهی اینجور آدما چنان جمله اثر گذاری میگن که تو هیچ کدوم از کتابای درسیمون تو دانشگاه نخوندیم اما اونا از دانشگاه روزگار خوب این جمله هارو یاد گرفتن.سواد که فقط تو دانشگاه نیس تجربه خیلی چیزا ب آدم یاد میده…

  • shirin گفت:

    استاد یک سوال الان اینجا شاید بی ربط باشه بخوام بپرسم ولی اگه دوست داشتین جواب بدین.. کلاس مذاکره رابطه ی دشوار رو که دیدم این به ذهنم رسیدکه محمدرضا شعبانعلی توی رابطه های اجتماعیش چقدر از دانسته های خودش کمک می گیره ؟ این دانسته ها انقدر آیا در خودتون نهادینه شدن که در اغلب اوقات بدون فکر کردن بهش رابطه رو درست هدایت کنید ؟ مخصوصابا دوستان صمیمی تر … راستش خودم فکر میکنم خیلی سخت باشه این که تو رفتار و نحوه ی ارتباطت رو با یک دوست نزدیک به شیوه ی دیگه ای مدیریت کنی … ببخشید که دارم فضولی می کنم

    • شیرین عزیز.

      قبل از هر چیز دلم برات تنگ شده. بیا سر بزن به من.
      اما دوم.
      واقعیت اینه که رفتار اگر آگاهانه مدیریت بشه حتی اگر درست هم انجام بشه فشار روانی زیادی میاره و خسته کننده می‌شه. مگر اینکه درونی بشه.

      من حجم زیادی از این توصیه‌ها برام درونی شده و بخشی رو در تئوری می‌دونم اما در عمل ضعیفم.
      مهمترین ضعف الان من برخورد با منتقدان است که اگر چه می‌تونم در تئوری برات ساعتها حرف بزنم راجع بهش در عمل برخوردم فاجعه‌است. دغدغه‌ی این ماه ها و سالهای من همینه.

      • shirin گفت:

        ممنون استاد من هم دوستدارم ببنمتون .. حتما بعد از کنکور بهتون سرمی زنم …:) وبیشتر اینکه دوست دارم کلاس هاتون رو شرکت کنم
        درسته با فشار روانیش موافقم البته من این اصول رو نمی دونم ولی در حد خودم وقتی بدونم رفتارم در رابطه اشتباه بوده و اون رفتار بسته به شخصیت شکل گرفته ی من باشه تغییرش سخته و فکر میکنم در روابط عاطفی این تغییر به مراتب سخت تر هم بشه … و یک سوال دیگه اینکه چقدر طول میکشه تا این اصول درونی بشه ؟

  • رها_اسفند گفت:

    گشت شبانه ات در نوع خود منحصر به فرد بود!!!!! 🙂
    نمي دونم چرا اين شعر حضرت مولانا برام تداعي شد.
    رو سر بنه به بالین، تنها مرا رها کن ترک من خراب شبگرد مبتلا کن
    ماییم و موج سودا، شب تا به روز تنها خواهی بیا ببخشا، خواهی برو جفا کن
    از من گریز تا تو، هم در بلا نیفتی بگزین ره سلامت، ترک ره بلا کن
    ماییم و آب دیده، در کنج غم خزیده بر آب دیدهٔ ما، صد سنگ آسیا کن
    خیره کشی است ما را، دارد دلی چو خارا بکشد، کسش نگوید: تدبیر خون‌بها کن
    بر شاه خوب رویان واجب وفا نباشد ای زرد روی عاشق، تو صبر کن وفا کن
    دردی است غیر مردن، آن را دوا نباشد پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن
    در خواب دوش پیری، در کوی عشق دیدم با دست اشارتم کرد، که عزم سوی ما کن
    گر اژدهاست بر ره، عشق است چون زمرد از برق آن زمرد، هین دفع اژدها کن
    بس کن که بی‌خودم من، ور تو هنر فزایی تاریخ بوعلی گو، تنبیه بوالعلا کن

  • shirin گفت:

    وای چقدررررر ایننوشتتون حس خوبی داشت.. . با وجود اینکه کارتون عجیب بود ازنظر من ولی خیلییی خوب بود…
    میشه یک فیلم از هر تجربه ی شما ساخت

  • حق پرست گفت:

    پسر من هم می گوید علت خوشمزه شدن باقالی یا لبوی دستفروشها این است که آنها را با آب جوی می شویند

  • کوثر گفت:

    سلام
    حس جالبیه گوش کردن و همراهی کردن با زندگی دیگران، خیلی چیزها میشه یاد گرفت یا حداقل میشه احساس کرد و لذت برد. چند سال پیش موقع برگشتن از کلاس همین کاررو میکردم، پیاده می‌اومدم و فقط گوش میکردم ببینم مردم چطور با هم صحبت می‌کنند یا برخوردشون با همدیگه چجوریه؟ چیزهای جالبی دیدم: مادری که به پای بچه ۲ سالش راه میرفت و باهاش انگلیسی صحبت میکرد. مادری که بچه‌اش رو روی سنگفرش خیابون میکشید و بی توجه به اون ویترین مغازه ها رو نگاه میکرد … و خیلی برخوردهای جالب و تا حدی عجیب که برام تازگی داشت .
    باید زندگی را گوش کرد و همراه قدمهای مردمان حرکت کنیم شاید در پیچ و خم زندگی و در میان قهقهه و شادی ذیگران کمی از تلخی و سختی روزگار فراموشمان شود.

  • سپید گفت:

    سلام،خسته نباشید محمدرضا جان
    میشه راهنماییم کنید
    من اگه دوست داشته باشم یه شکلات برای شما بفرستم چیکار باید بکنم؟

  • انصار گفت:

    سلام.
    محمد رضا تو عکس این پست شبیه آرش شدی… 🙂

  • صفوراشویکلو گفت:

    نابغه به این میگن..

  • فاطمه کوشکی گفت:

    سلام محمدرضا جان. دلم برای تو وکلاساتو و دوستای مثل خودت گل خیلی تنگ شده

  • مهدی گفت:

    محمدرضای عزیز
    واقعا به همت و پشتکارت حسرت میخورم .قبلا ازنزدیک توی همایشی که توی قم برگذارشد افتخارنصیبم شد و چندلحظه ای رو از حضورت استفاده کردم.بی تعارف بگم!خیلی انسان بانشاط وسرزنده ای هستی
    من خیلی دوست دارم مثل شما فعال وباانرژی باشم .میشه بگی این همه انرژی روازکجامیاری برای کار؟
    الان توی بحران مالی توی زندگیم قراردارم وبجای اینکه بیشترکارکنم تادرآمدم روببرم بالابرعکس انرژی من روگرفته ونمیتونم درست کارکنم
    میخوام به زبون ساده راهنمائیم کنی وبگی چطوری میشه انرژی زیادی برای کار بدست آورد؟
    اهداف بزرگی هم توسرم دارم /کتابای زیادی هم خوندم ولی میخوام از زبون شما بشنوم که مثال واقعی یک انسان سخت کوش هستید روبشنوم !

  • مهدی گفت:

    سلام محمدرضای عزیز
    ای کاش می شد مدیران سطح بالا برای چند دقیقه هم که شده وقت میذاشتن و بجای کارگران ویا همکاران زیردستشون کارمیکردند تا شرایط نیروهاشون رو درک بکنن تاشاید بتونن گره کوچیکی از مشکلات سازمانشون رو باز بکنن!

  • علی گفت:

    کاش می شد کلاس هات رو آنلاین برگزار می کردی تا من که یزدی هم هستم بتونم از کلاست استفاده کنم.
    ممنونم ازت

  • علی گفت:

    سلام
    وااااااای استاد محمد رضای عزیز واقعا بی نظیری کارایی انجام میدی که عمرا من نوعی بهش فکر می کنیم.ای کاش همه می تونستیم این قدر بزرگ باشیم
    مثل همیشه شاه کلیدی که من تو را با اون یاد می کنم اینه بهت غبطه می خورم
    همین
    بی نهایت کارت درسته

  • بهنام گفت:

    محمد جان کمی نگرانم.
    اگه کمکی از دستم برمیاد حتما بگو؟
    تا اواخر آذر مگه چی میشه

    • امیدوارم که تا اون موقع فضای سیاسی اجتماعی اقتصادی فرهنگی، کمی آرومتر و متعادل‌تر بشه بهنام 🙂
      ممنونم از لطفت. فعلاً همه چیز خوبه.
      برای یکی از بچه‌ها نوشته بودم که: با دلی آرام و قلبی مطمئن و روحی شاد و ضمیری امیدوار به فضل خدا… زندگی می‌کنم.

  • نويد گفت:

    محمدرضا شانس هم داري هااااااا……..اين آقا دس فروش بوده يا عطار نيشابوري ؟ نه ببخشيد عطار تهراني 🙂
    دسفروشاي زندگيتم فيلسوف و سخنران از كار در ميان

    • نوید. من قبلاً هم از تاکسی‌شنیده‌ها و … نوشته بودم (در وبلاگ برای فراموش کردن که الان دولت بسته اون رو). این قشر حرفهای زیادی برای یاد دادن به ما داره

      • ناشناس گفت:

        بهلهههههه یکی از موهبتهای تاکسی سواری من همین بووود ….گاهی متوجه میشی فقط ناقل یه سری جملات هستند اما گاهیم کاملااااااا مشخصه که این حرفارو تجربه کردن و واقعا آدم لذت میبره…..به نظر من کوچه و بازار خیلی واقعی تر از دانشگاه و حیف که از اولی کم بهره بردم

      • معین گفت:

        محمدرضای عزیز،
        من فکر میکنم اکثر ماها با چنین جملات و رویدادایی مواجه میشی، اما اون تویی که با تفکر به این جملات معنی میدی و ارزش واقعیشون رو به نمایش میزاری… امیدوارم من هم بتونم این چنین و بل بهتر بتونم فکر کنم وزندگیم رو بهتر کنم.
        درود بر تو

  • سعیده گفت:

    پس صداقت در برابر مشتری چی میشه؟ شما یه جورایی به اون آدم ها کلک زدید.الان عذاب وجدان در برابر اون آدم هایی که عطر بهشون انداختید ندارید؟

    • ببین. اولاً که برای مشتری همه چیز توضیح داده شده.

      اما یادت نره. فروش معنی اش این نیست که با قیمت تمام شده به علاوه ی یک سود منصفانه محصول رو بدی. این تفکر کمونیست‌ها بوده و ایده‌ی کاپیتال مارکس.

      فروش یعنی اینکه معامله‌ای بکنی که مشتری در اون لحظه و تا پایان عمر نسبت به اون حس خوبی داشته باشه و حاضر به تکرارش باشه.

      اگر آیفون امروز تا این حد گرون می‌شه نه پول تکنولوژیه نه قیمت تمام شده. ما پول اون سیب گاز زده رو می‌دیم و حس خوبش رو.
      و با رضایت می‌دیم. پس نمی‌تونیم بگیم با ما صادقانه برخورد نکرده‌اند.
      هدف از فروش، ارزان فروختن نیست. «ارزش آفرینی» و «ارائه‌ی ارزش به مشتری» است.

      • -- گفت:

        خيلي وقت بود دنبال جواب اين سوال بودم – كاش جواب اين سوالم رو هم بدين آدم بايد چقدر از يك نفر تشكر كنه تا هيجانش فروكش كنه-ببخشيد امروز انقدر اظهار نظر ميكنم

      • سعیده گفت:

        تعریف جالبی از فروش دارید.یادم می مونه… حس خوب از معامله تا پایان عمر…
        تشکر.

      • فاطمه محمدی گفت:

        محمدرضا این را که میگی، ما توی کارهای هنری خیلی زیاد تجربه می کنیم مثلا یه هنرمند یه کار معرق چوب یا قلمزنی انجام میده که فرضا ۵۰ هزار تومن قیمت تمام شده اش بوده (که خیلی از وقت ها از هزینه تموم شده اطلاع نداره) ولی به قیمت چند میلیون تومن فروخته میشه و برعکس کارهای تزیینی خانگی که سیستم قیمت گذاری ثابتی داره یعنی هزینه تموم شده ضربدر ۳٫

  • پريسا گفت:

    با خوندن اين نوشته آرزو كردم كاش اون روز و اون ساعت من هم اونجا بودم، شبگردي هم عالمي داره

  • عظیمه گفت:

    خیلی جالب بود…
    چفدر زود حرف قبلیم در مورد من کارگر هستم… اثبات شد.!
    انشاء الله چالش ها هم خیلی زود حل میشه؛ یعنی ایمان دارم که حل میشه. 🙂

  • فینالیست گفت:

    سلام هر وقت توی کارام گیر میکنم میام اینجا و انگیزه میگیرم.دارم سعی میکنم که جا نزنم و ادامه بدم البته به کاری که دوسش ندارم و مجبورم تظاهر به علاقه کنم.خودم دارم خودمو مجبور میکنم.
    خدا بزرگه ان شاالله که مشکلاتت حل میشه.

  • محسن گفت:

    سلام دوست مهربان و عزيز

    اين تجربه بسيار عالي و ناب است حس زيبايي در ديالوگها وجود دارد پيشنهاد مي كنم دوستاني كه در كار ساخت فيلم هستند به سناريوي بداهه اجرا شده توسط جناب شعبانعلي عزيز و دست فروش عزيز توجه كنند فكر مي كنم حس جالبي ايجاد كند.
    البته تخصص بنده در عطر است البته نه در فروش آن بلكه در طراحي و ساخت آن ، البته فروش هم داريم نكات جالبي در اين نوشته شما بود كه من تا حالا تو دست فروشي و عطرهاشون توجه نكرده بودم ممنونم كه نوشتيد.

    ضمنا ما به روز ترين عطرها و Original با بهترين قيمتها رو ارائه مي كنيم مطمئن باشيد بهترين احساسها رو با بهترين قيمت عرضه مي كنيم.

  • آوا گفت:

    سلام جناب آقای شعبانعلی.نوشته تون خیلی جالب و جذاب بود فقط تکلیف اون مشتریانی که بهشون چند برابر قیمت فروختید چی میشه.نمیدونم همیشه با این حس عذاب وجدان ،حلال بودن و حق مردم و مسائلی مثل این درگیرم.اصلا مرزی برای اینها وجود داره؟

    • آوا جان. برای بقیه هم نوشتم.

      فروش به معنی قیمت گذاری بر اساس قیمت تمام شده و سود منصفانه یک تصویر بسیار ساده اندیشانه از فروشه که یک قرنه در دنیا تمام شده و ما داریم هزینه‌اش رو می‌دیم هنوز تو اقتصادمون.
      اگر درست فکر کنی پیکان محصولیه که با تئوری من و تو صادقانه تولید و قیمت گذاری شد و بنز محصولیه که به خاطر حس خوبش چند برابر قیمت تمام شده فروش می‌ره!
      پروسه‌ی فروش یعنی «خلق و ارايه‌ی ارزش» و انصاف به معنی ارزان فروشی نیست. به معنی ایجاد معامله‌ای است که طرفین به شرایطش راضی باشند و حاضر باشند به رضایت آن را تکرار کنند…

  • بابایی گفت:

    همیشه تحسینت کردم با افکارت نگاهت رفتارت طوری زندگی کردی که هر آدم طالب درستی رو به خودت جذب کردی
    با خوندن گشت شبانه بازهم تحسینت کردم و بازهم آرزو کردم که کاش به بزرگی و وسعت روحی که باهاش زندگی میکنی منم نزدیک بشم و بتونم اینطور زندگی رو نه برای زنده بودن بلکه به پاس بودنم بگذرونم و رشد بدم. خدا حفظت کنه محمدرضا و دعای خیرم بدرقه راهت باشه

  • آذر گفت:

    داستان جالبی بود لذت بردم از گفت گوی شما و اون عطرفروش… راستی استاد چرا از فشارها و استرسهای این روزهاتون نمی نویسید؟؟؟؟

    • نمیشه نوشت آذر جان. فشارهایی هست که ناشی از مذاکره‌ها و فعالیت‌های مختلف اجتماعی و اقتصادی منه. واقعیت اینه که با وجودی که من خیلی از زندگی شخصیم می‌نویسم قسمت‌های زیادی از اون رو نمی‌نویسم و نمی‌شه نوشت. شاید در دوران بازنشستگی از این روزها بنویسم 🙂

    • آذر گفت:

      سلام استاد دیروز فرصت نکردم به خونه مجازیم سربزنم!واقعا شاید زمان درستشم همون دوران بازنشستگی باشه!!! خوشحالم که در شمار پاسخ های تصادفی شما قرار گرفتم!!ای کاش همیشه تصادفا کامنتای من انتخاب میشد وای چی میشد اون وقت خوش شانسترین فرد روی کره ی زمین بودم ;)))) دیروز در یک کارگاه آموزشی شرکت کردم که برام خیلی خیلی مفید بود از تمام ثانیه ثانیه هاش استفاده کردم . امیدوارم یه روزی برسه که بتونم در کارگاه های آموزشی شما هم شرکت کنم

      • آذر عزیز. منم امیدوارم که زودتر ببینمت. هر چند که اگر هم دستوری داشته باشی اینجا در خدمتت هستم.

      • آذر گفت:

        شما خیلی بزرگوارید خیلی زیاد…دستور چیه استاد چرا شرمنده می کنید من رو …یک تقاضای کاری داشتم که اونم ترجیح میدم در قالب ایمیل باشه که تبلیغ شرکتمون نباشه فقط امیدوارم که خونده بشه چون جواب چند تا از ایمیل هام رو نگرفتم …ممنون که هستید و ممنون که مینویسید;

  • مونا گفت:

    چه تجربه جالبی
    خیلی لذت بردم 🙂

  • ریحانه گفت:

    ممنون از به اشتراک گذاشتن این تجربه!
    منم دوست داشتم این کار رو تجربه می کردم ولی گاهی مواقع اینقدر خودمون رو در بعضی تعاریف و قیود زندانی می کنیم که حتی لذت فروش یک ادکلن قلابی رو هم از دست می دیم 🙁

  • زیبا گفت:

    سلام
    حرفات و خاطره که نه، خاطر شبانت خیلی به دل نشست. از جنس مردم بود… ولی جمله آخر دست فروش خیلی از ابهاماتی که در موردش برام پیش اومد رو از بین برد. ارتباط اجتماعی این افراد با مردم همیشه برام جالب بوده و خیلی وقتها بهشون حسادت کردم.

  • علیرضا گفت:

    سلاام.محمدرضا عطره جدید ندااری؟؟ :دی
    شوووخی کردم 🙂 ;))
    واسه کلاس گفتگوی دشوار ثبت نام کردم دیشب.منتظرم خبر بدین بهما لطفن 🙂 بلخره از نزدیک میبینمت تو این کلاس 🙂 راستی یادت نره واسه ورزشم ی وقتی بذار واسه سلامتیت.۲بار تو اس ام اس گفتم.الانم گفتم.میدونم وقت نذاشتی ولی بازم میگم محمدرضا جون لطفا بیشتر وقت بذار واسه سلامتیت 🙂 آفرین 🙂

  • ليلا گفت:

    واااااااااااااااااااااااي عالي بود،بازم از اين شب بنويسينا خيلي باحال بود.
    اين گشت هاي شبانه تون رو ادامه بدين ديگه،به ماهي يه قسمت هم راضي هستيم

  • عليرضا داداشي گفت:

    سلام استاد قالب شكن.
    از فضاي مجازي اين همه استفاده خوب مي شه كرد و اونوقت بعضي ازش استفاده هاي نادرست مي كنند؟
    اين همه حس خوب. اين همه تجربه به اشتراك گذاشته شده.
    راستش قالب شكني را – البته در چارچوب اخلاق – خيلي دوست دارم.
    مي دوني من هم يك بار شبيه اين را تجربه كردم. در وضعيتي برعكس وضعيت مورد اشاره شما، يعني در هنگامي كه از وضعيت مالي حال و آينده ام اطمينان داشتم. براي اين كه از خودم هم مطمئن شم براي اولين و فعلاً‌آخرين بار شروع كردم به مسافركشي.
    يك تجربه حدود سه ساعته كه از نظر مادي شايد موفق نبود ولي به دنيال چيز ديگري بودم كه پيداش كردم.
    خودم رو محك زدم.
    خيلي خوشحالم كه شما را مي شناسم و اين آدرس محل قرار هر روزه من با استادم شده و با دوستان فضاي مجازي.

  • هادی گفت:

    مثل همیشه عالی محمدرضا جان

  • حسین گفت:

    محمد رضا جان سلام خیلی ازت خوشم میاد هم حرفات هم نوشته هات به دل میشینه چیکار کنم مثل شما بشم چند بار smsدادم ولی جواب ندادی

    • حسین جان. تعداد اس ام اس های من خیلی زیاده و متاسفانه گاهی اس ام اس ها توش گم می‌شن.

      با ویچت اگر دسترسی داری راحت‌ ترم. نرم‌افزارش هم به اندازه‌ی اس ام اس هنگ نمی‌کنه (من گوشیم روی اس ام اس خیلی مشکل داره 🙁 )
      wechat: Mohammadrezas4217

      • سپید گفت:

        من که ترجیح میدم تو کلی اس ام اس گم بشم 😉
        آخه گوشیم با ذغال سنگ کار میکنه اسم وی چتو جلوش بیارم سکته میکنه طفلی 🙂

      • حسین گفت:

        سلام محمد رضای عزیز متاسفانه wechatندارم یعنی امکان داشتنش رو ندارم
        دوست دارم شما راهنما ومشاورم توزندگی باشی واینده ام مثل شما باشه
        امکانش هست کمک و راهنماییمہ کنید؟؟؟

        • حسین جان. قربونت برم.
          اگر تو امکان داشتن وی چت رو نداری من که امکان داشتن اس ام اس رو دارم!

          لطف کن هر کاری با من داری ایمیل بزن و برای اینکه ایمیلت لا به لای ایمیلها گم نشه یک خط اس ام اس هم به من بزن ۰۹۱۲۱۲۵۴۲۱۷
          من در خدمتت هستم 🙂

          • حسین گفت:

            سلام محمد رضا جان امیدوترم همیشه موفق وپیروز وسر بلندباشی اس ام اس رو قبلا هم میدادم ولی مثل اینکه وقت نمیکردی همرو جواب بدی چشم بهت ایمیل وپیام میدم دوست دارم
            ارادتمند شما حسین

  • محمود گفت:

    “اساساً به این نتیجه رسیده‌ام که ناسالم بودن و خوشمزه بودن غذا کاملاً به هم ربط دارد”
    ميدوني محمد رضا جان منم به اين نتيجه رسيده ام كه يه سطحي از ميكروب برا بدن لازمه! و بدن را قوي ميكنه! 🙂 مخصوصا تو بيابون يا جاهاي سخت
    يه بار رفته بودم يه مجتمع فولاد، واحد فولاد سازي كه كوره ها هستند و در بالاترين طبقه فولاد سازي نياز بود يه موضوعي رو ببينم اونجا خيلي كثيفه. بخارات و گرد و … متصاعد شده در بالاي كوره ها واقعا قابل تحمل نيست و گاهي ديد آدم رو خيلي محدود ميكنه.
    تو اون فضاي كثيف كه من به سختي اطرافو ميديدم و ميخواستم هر چه زودتر در برم دو تا كارگر آتيش روشن كرده بودند و چايي ميخوردن! گفتند بفرمااااا! خلاصه محمد رضا جان جات خالي خيلي چسبيد! اونجا بود كه فهميدم چايي بايد چه مزه اي داشته باشه!!!

  • setayesh گفت:

    سلام استاد.منم دوس دارم از یه تجربه م بنویسم
    چند سال پیش برا ملاقات یکی از اقوام رفته بودم بیمارستان…کنار اون بیمارستان یه اسایشگاه برای بیماران روحی وجود داشت.چون زود رسیده بودم داخل حیاط در جای خلوت نشسته بودم و متفکرانه مردم و اطراف رو نگاه میکردم. در یک لحظه احساس کردم یه نفر دیگه هم کنار من رو نیمکت نشست و شروع به صحبت کرد جملات اولش یادم نیست چون ظاهرش برام عجیب بود و به اون نگاه میکردم مرد جوان ۳۰-۳۵ ساله با ظاهری شکسته و لباسهای عجیب و… شروع به صحبت با من کرد یک پرسش از من کردکه تا اخر عمرم فراموش نمی کنم.پرسید:تو برای چی اینجا اومدی؟اومدی خودت رو نشون بدی؟ اومدی زیبای تو نشون بدی؟اینجا اومدی چی رو ثابت کنی؟خیلی جا خوردم.بهش توضیح دادم برا ملاقات اومدم و اونم با جزئیات کامل پرسید وگوش داد بعد من پرسیدم شما براچی اینجاین.گفت من یه چن وقته که بیمارم .شبها وقتی میخوابم کابوسهای وحشتناک میبینم و پا میشم و داد میزنم و نمی تونم بخوابم و همش باید راه برم…یک مرتبه بشدت استرس گرفتم وای خدای من این یه بیماره و ممکنه هر کاری بکنه.ازم پرسید:نمیترسی من بیمارم منم در حالی که سعی میکردم خونسرد باشم در عین حال که خیلی میترسیدم گفتم نه.گفت:خوبه که تو نمیترسی دیگه الان همه از من فرار میکنن..در حین صحبت هامون من دوروبر و نگاه میکردم و فامیلامون رو دیدم داشتم نقشه میکشیدم سر فرصت مناسب فرار کنم
    دیدم دو نفر با لباسهای خاص که احتمالا نگهبان یا از کارکنان اسایشگاه بودن بما نزدیک میشن و زیر لب میگفتن:اخه…ما چقدر دنبال تو بیایم اینجا.خسته مون کردی بیا برگردو…بمحض اینکه اونا رو دیدم سریع فرار کردم و رفتم پیش فامیلا با سرعت۱۰۰ میرفتم.در حال خوش و بش با اونا بودم و از اینکه چقدر زرنگی کردم و سریع فرار کردم بخودم میبالیدم که دیدم دوباره همون مرد بهمراه نگهبانها اومدن پیشم.مرد جوان گفت نترس اومدم خداحافظی کنم.اخه بی خداحافظی رفتی
    بعدرفت پشت لباسش نوشته شده بود بیمار روحی روانی.
    حالا سالهاس دارم فکر میکنم ایا واقعا اون بیمار بوده؟حرفهای که از اون شنیدم بی ریا و خالص تا بحال از هیچ عاقلی نشنیده ام.چند وقت بعد برا اینکه پیداش کنم دوباره همون جا رفتم(البته این بازدید هم برای خودش خاطراتی داشت تلخ و شیرین که در مجالی دیگر شاید بازگو کردم) ولی چون هیچ نشونی ازش نداشتم نتونستم سراغی بگیرم.شاید هم خوب شده بود و برگشته بود شهرش.
    مطمئننآ من رفته بودم خودم رو نشون بدم وگرنه چه لزومی داشت اینقدر بخودم برسم و انقدر مغرورانه زمین و زمان را نگاه کنم؟امیدوارم ان شخص دوس داشتنی که هیچ وقت فراموشش نمیکنم هر جا هست شاد باشه و دوباره روزی ببینمش بیگمان حرفهای زیادی برای صحبت درباره زندگی عقلا خواهد داشت
    ببخشین اگه طولانی شد ولی این تجربه و تجربه های از این دست که تو زندگی منم زیادن نگاه منو خیلی متفاوت کرده.شاید برا بقیه هم مفید باشه.

  • سمی گفت:

    حتی اگه این ماجرا واقعی هم نباشه انقدر داستان نابی بود که بعد ۵ دقیقه هنوز تنم می لرزه. می دونید از این ماجرا می شه خیلی چیزا یاد گرفت. استاد مبالغه نمی کنم اما واقعا روح بزرگی دارید. خیلی خوشحالم که میام اینجا.

    • واقعیه. دلیلش رو تو فیس بوک نمی‌شه گفت اما اینجا می‌شه گفت. این روزها که چند چالش مالی جدی دارم احساس کردم با نشستن کنار خیابان و دستفروشی، یادم می‌افتد که از کجا شروع کرده‌ام و ضمناً به من یادآوری می‌شود که کم پولی و ثروتمندی هیچکدام نمی‌توانند حس من را خیلی خوب یا خیلی بد کنند.
      من در این چند سال چند بار شبیه این کار رو کرده‌ام و خیلی به ثبات احساسیم کمک کرده.

      • شاگرد کوچک تو گفت:

        محمد رضا…
        امشب خیلی آروم بودی. یک آرامش عمیق !! و این حس را به خوبی منتقل کردی. شاید بنا به همین دلایلی که گفتی باشه. حال دیشب تو یک جورایی من را به یاد عزیزی انداخت..
        ( آن موقع دانشجوی ممتاز دانشکده فنی بود ) دوهفته ازش خبری نبود. بعد از آن وقتی برگشت خانه ، همه فهمیدن که این مدت تو یک کوره پزخانه کار می کرده …
        گاهی اینقدر عجله داریم که آدمهای دورو برمان را نمی بینیم. کسانی که بودمان در گرو بودن آنهاست ..
        خوبه بعضی وقتها کنار آتش شبانه کارگران در یک شب سرد زمستانی باهاشون یک چای خورد ، دولاشد و کاغذی را از زمین برداشت ، گاهی لازم است خم بشی ، بیای پایین ، تا بعد از آن با حسی خوب و درکی عمیق از دنیای اطرافت راست بیایستی و به آنها که به خود واقعی تو، فارغ از تمام علم و دانش و توانمندیهات نیاز دارن نزدیک تر بشی…
        برای خودت خیلی خوشحالم، کاشکی میشد که از آن همه دغدغه ها ، شتاب ، میزهای مذاکره و…. دور می شدی و برای مدتی خودت را زندگی می کردی…

        • آره آروم بودم. خیلی آروم.
          سر کلاس هم تا حدی دلایلش رو گفتم.
          البته شماها که با من زندگی کرده‌اید هیچی هم نگم و هیچ دلیلی هم نیارم می‌فهمید حال و هوای من چجوریه.

          میدونم نیاز دارم به دوری از جمع و مردم.
          کاش زودتر بتونم برای یک هفته این کار رو بکنم. مدت های طولانیه که دارم به چنین زمانهایی برای «زندگی کردن خودم» فکر می‌کنم. می‌دونم که می گی اگر بخواهی میشه. اما محدودیت‌ها و انتظارات اطرافیان و دلایل دیگری وجود داره که کمی سخت می‌کنه…
          ممنونم از لطفت و توجهت 🙂

  • مریم گفت:

    سلام محمدرضا جان از این کارت خیلی خوشم اومد ولی حرفهای این دستفروش منو یاد این بیت شعر انداخت: رهرو آن نیست که گهی تند و گهی خسته رود رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود

  • نرگس آزادي گفت:

    محمدرضا جان سلام
    تواز گشت شبانه ات گفتي بذار منم برات از ساز شبانه ام بگم
    ديشب به يادت و كمي دلگيري ازت كه چرا جواب كامنت هامو نميدي ويولنمو برداشتم وبه يادت غوغاي ستارگان و الهه ي ناز رو با احساس تمام زدم كلي بيادت بودم
    راستي تجربه گشت شبانه ات هم خيلي برام جالب بودهوس كردم تو اون سه ساعت كنارت باشم
    منم اگه با ويولنم ميومدم كنارت بساط دستفروشيت ديگه كامل ميشد
    محمد رضا اصلاميدوني چيه حرفات چون از دلت مياد عجيب به دل ميشينه
    دوستت دارم

    • نرگس جان. چالش‌های کاری متعددی دارم که تا اواخر آذر آزارم می‌ده. شاید اگر کسی بدونه که من در چه شرایطی از تهدید و فشار و استرس هستم و اینجا میام می‌نویسم و آزادانه در خیابانهای شهر می‌گردم، به «انسان بودن و عقل داشتن و احساس داشتن من» شک کنه.
      اما چشم. ویولونت رو نگه دار. شاید روزی لازم شد. 🙂

      • نرگس آزادي گفت:

        ممنونم محمد رضا جان
        منو ببخش كه از جايگاه خودم كه هر روز صبحمو بعداز نماز و دعا براي رفع فشار ها واسترس هاي كاري تو محمد رضاي عزيزباخوندن و باز كردن وبلاگت شروع ميكنم اينقدر عجولم بهم حق بده و بعدشم ابراز شرمندگي منو كه يه طرفه به قاضي ميرم وحاكم برميگردم بپذير تقصير خودته كه طرفدار زياد داري
        ولي بازم مرسي كه تا همين حدم برام وقت ميذاري
        خدا قوت استادم

      • محمد گفت:

        من خواستم بنویسم محمد رضا فایل هوش مذاکره چی شد وقتی گفتی خیلی داغونی بی خیال شدم

      • فرهاد گفت:

        محمدرضا اینکه علیرغم کلی دغدغه و فشار واسترس، میری خیابون گردی و یک تجربه ناب رو واسه خودت رقم میزنی، نشون میده که هنوز “زنده ای”!
        درضمن تمام فشارها و استرس ها گذران ولی این خاطرت موندگاره.

      • fateme گفت:

        مرا ببخش اگر دوستت دارم و کاری از دستم برنمی آید…

        • فاطمه. هدیه‌ای که به من دادی الان روبروی منه. همین کافی نیست؟ کاری که از دست ما برای دوستانمون بر میاد، همون ایجاد حس خوبه. خوشبختانه من دوستان و همراهان زیادی دارم که مثل تو، می‌تونند این حس خوب رو خالصانه ایجاد کنند و هدیه بدهند. کاش من هم روزی بتونم این کار رو بکنم.

  • وحید دامن‌افشان گفت:

    عالی بود محمدرضا. ممنون.

  • milad گفت:

    محمد رضا همیشه راست می نویسی . اما واقعا این ماجرا راست هست؟

  • رضا منتظریانی گفت:

    تجربه شما برای ما هم شیرین بود

  • سپید گفت:

    خوبی مهربون محمد رضا؟
    چقد خوبه قدم زدین دست در جیب و مهمونی با یه ساندویچ کثیف 🙂 (اگه معدتون به حرف میومد…)
    و تجربه دست فدوشی 🙂 تصورتون کردم 🙂
    چقدر آقا عطر فروشه قشنگ حرف می زد

  • ali گفت:

    مطلب زیبایی بود متشکرم
    تجربه هزاران بار از تئوری ارزشمندتره بخاطر اینه که گوته میگه خاکستری رنگ تئوری اما رنگ تجربه سبزه مثل رنگ زندگی.

  • فریبا گفت:

    سلام محمدرضای عزیز
    خوشحالم که هستی و وقتی دنیا خسته م می کنه زاویه نگاهت آرومم می کنه
    تو فوق العاده ای و من بابت شناختن این فوق العاده به خودم می بالم