آخرین سخنرانی

نه. این بار منظورم از آخرین سخنرانی، کتاب آخرین سخنرانی رندی پاش نیست که آن را در متمم معرفی کرده‌ایم. منظورم آخرین سخرانی خودم است. چند سالی است که هر سال در اواخر تابستان یا اوایل پاییر، یک سمینار برگزار می‌کنم تا دوستان و آشنایانم را ببینم و با هم حرف بزنیم. از تحول گفته‌ایم. از انتخاب. از مذاکره و امسال از رفتارشناسی.

در سمینارهای متعارف که ده یا بیست سخنران دارند و هر کس ده تا بیست دقیقه وقت دارد، نمی‌شود واقعاً حرف زد. آن هم برای من که نوشته‌های عادی وبلاگم هم چند هزار کلمه است و چند برابر عرف رایج نوشته‌های دیگران.

این بود که چند سال اخیر، در سمینارهای سالیانه هفتصد یا هشتصد نفر از دوستانم را جمع می‌کردم تا بتوانیم در کنار هم باشیم و در مورد یک موضوع، کمی دقیق‌تر و کامل‌تر (البته باز هم در حد محدودیت زمان سمینار) حرف بزنیم.

اما امسال سمینار برایم یک تفاوت بزرگ داشت. تصمیم گرفته بودم که برای آخرین بار، چنین سمیناری را برگزار کنم. شاید کار ساده‌تر این بود که این تصمیم را از قبل اعلام کنم و احتمالاً ثبت نام سمینار ساده‌تر و سریع‌تر انجام می‌شد و ابراز لطف‌ها هم به شکلی دیگر می‌بود. اما همیشه بر آن بوده‌ام که تا حد امکان، از زندگیم و تصمیم‌های شخصی‌ام، بهره‌برداری اقتصادی و تجاری نکنم. به همین دلیل شکل اطلاع رسانی سمینار را تغییر دادم.

در هیچ سایت و منبع خبری دیگری، برگزاری سمینار را اعلام نکردیم و در متمم و روزنوشته، بنر نزدیم. در شبکه های اجتماعی هم اطلاع رسانی نکردیم. فقط برای آنها که عضو متمم هستند، در ایمیل هفتگی اطلاع رسانی کردیم.

دوست داشتم سمینار امسال، بیش از آنکه یک سمینار باشد، یک مهمانی باشد و چنین هم شد. از پدر و مادرم هم خواهش کردم که بیایند و در کنارم باشند. همه‌ی آنها هم که آمده بودند دوست و نزدیک بودند. همیشه به تبلیغات عمومی بی‌علاقه بوده‌ام و ترجیح داده‌ام کسانی که در سمینارهایم شرکت می‌کنند، به جای اینکه صرفاً مخاطب باشند، آشنا باشند. دوست باشند. همراه باشند و این بار چنین شد.

شاید همین فضای دوستانه بود که وقتی در قسمت اول برنامه، یک ساعت و نیم، سیستم صوتی قطع بود، عزیزانم که نشسته بودند، با تمام وجود سکوت کردند تا بتوانم با فریاد زدن، صدایم را به گوش همه‌ی آنها که در سالن بودند برسانم و به جای اینکه گلایه کنند، تلاش کردند که فضا را آرام نگه دارند تا من و همکارانم هم بهتر برنامه را مدیریت کنیم.

در سمینار، توضیح دادم که چرا تصمیم گرفته‌ام که این آخرین سمینارم باشد. بخشی از دلایل را گفتم و بخشی را بعداً خواهم گفت. نمی‌دانم. شاید گاهی مهمان همان سمینارهای عمومی با بیست یا سی سخنران بشوم. اگر چه علاقه و سلیقه‌ام نیست. اما قطعاً دیگر سخنرانی انفرادی طولانی سالیانه به این شکل نخواهم داشت. ترک کردن بازی در زمان مناسب، انتخاب سخت و دشواری است و کسی که خود از انتخاب کردن گفته است، اگر نتواند در مقابل وسوسه‌ی ادامه‌ی بازی مقاومت کند، حق ندارد از تصمیم گیری و انتخاب در لحظات دشوار برای دیگران بگوید.

اسلایدها را در متمم منتشر کردم. عکسها و فیلم‌ها را هم در آینده – به سبک گذشته – منتشر خواهیم کرد.

اما در اینجا دلم می‌خواست چند تشکر کنم.

از همه‌ی هفتصد نفر دوستان عزیزم که از نقاط مختلف کشور آمده بودند و منت برسرم گذاشته بودند. از لطف و محبت بی‌دریغشان در پایان سمینار که چنان شرمنده‌ام کرد که نتوانستم جلوی اشک‌هایم را بگیرم. از عزیزانم که ده تا بیست ساعت،‌ از دورترین نقاط ایران، سفری زمینی داشتند و آمده بودند و وقتی به من می‌گفتند، نمی‌دانستم باید شاد باشم یا شرمسار.

از مهرداد شرافت و مسعود اصلانی‌فرد عزیزم که سرنوشت برنامه و کیفیت اجرای آن برایشان بسیار مهم بود. حتی بیش از آنچه برای خودم مهم بود. بودنشان، تخصص‌شان، محبت‌شان و مهربانی‌شان سرمایه‌ی من بوده و هست و همیشه مدیون‌ لطف‌شان هستم و دست‌شان را با غرور و افتخار می‌بوسم.

از ماندانا کافی و علی حکیم الهی و تیم حرفه‌ای آنها که همیشه کنار من بوده‌اند و جزییاتی را می‌بینند که هیچکس نمی‌بیند و به من توجهی را هدیه می‌دهند که کمیاب‌ترین منبع روزگار ماست و در سمینار در موردش حرف زدم.

از نرگس عزیزم که کارت پستال امسال من را هم مثل سال قبل طراحی کرد و برایش جان و دل گذاشت. از سعید عزیزم که بی مزد و منت محبت می‌کند و به تعبیر زیبایی که از خودش آموخته‌ام، “گدایی کردن دوستی‌اش” هم می‌ارزد و لازم است.

از علیرضا نخجوانی که این چند روز هم مثل همیشه در همه‌ی سختی و چالش‌هایی که داشتم کنارم بود و مراقب بود که همه چیز به خوبی مدیریت شود و خودش می‌داند که ارزش دوستی و محبت او برایم چقدر است. از امیر تقوی که همچنانکه قبلاً به او گفته بودم، می‌دانست بودنش و حمایتش و بازخوردهایش، چقدر برای من و همکارانم مهم است و هر آنچه را که داشت و توانست، خالصانه در اختیارم گذاشت. از پویا شفیعی که مثل سال قبل و مثل همیشه کنارم بود و به مرور محتوا و تنظیم ساختار محتوا کمک کرد و تا آخرین ثانیه‌ی قبل از اجرا هم کنارم ماند تا از درستی همه چیز مطمئن شود.

و از احمدرضا نخجوانی که دیروز مثل یک برادر، کنارم بود و وقتی که برق سیستم صوتی سالن قطع شد، از سیستم‌های برق اضطراری شرکت شاتل و همکاران متخصص خودش استفاده کرد تا بتوانیم برنامه را به خوبی مدیریت کنیم و ادامه دهیم که اگر جز این بود، برنامه متوقف می‌شد. چون من توان شش ساعت فریاد زدن نداشتم. هرگز و هیچوقت، نمی‌توانم محبت‌اش را جبران کنم. سهمی از لبخند همه‌ی آنها که رفتند متعلق به اوست. می‌دانم که به قول خودش، “لبخندشان را به دنیا نمی‌دهد”.

از شادی و سمیه‌ی عزیزم که همکارم نیستند و زندگی من هستند و وقتی فرسودگی و خستگی من را در تمام این ماه‌ها دیدند، لحظه‌ای که اعلام کردم این آخرین حضور جدی بزرگ عمومی من است، در کنار مادرم، در آن سالن هفتصد نفری تنها کسانی بودند که از روی رضایت، لبخند زدند.

و از تمام کسانی که برای من و بچه‌ها، هدیه آوردند و الان که اینها را می‌نویسم، هدیه‌هاشان را دور خودم روی زمین چیده‌ام و نگاه می‌کنم و لبخند می‌زنم.

در آینده – اگر عمری بود و خدا می‌خواست – سهم بیشتری از زندگی‌ام به دنیای مجازی منتقل خواهد شد و معدود جلسات آموزش تخصصی مدیریتی و مهارتی را هم، برای دانشجویان فعال‌تر متمم و در جمع‌های بسیار کوچک‌تر برگزار خواهم کرد.

(عکس اول از مجموعه عکس‌های زیر را، سجاد سلیمانی عزیزم در اکانت اینستاگرام خود منتشر کرده و از آنجا برداشتم)

سمینار رفتارشناسی در کسب و کار pic1 pic2

pic5

 

 

photo_3photo_2photo_1

 

فایلهای صوتی مذاکره آموزش زبان انگلیسی آموزش ارتباطات و مذاکره خودشناسی

آموزش مدیریت کسب و کار (MBA) کارآفرینی کسب و کار دیجیتال

ویژگی‌های انسان تحصیل‌کرده آموزش حرفه‌ای‌گری در محیط کار



196 نظر بر روی پست “آخرین سخنرانی

  • شاهین سلیمانی گفت:

    سلام محمدرضای عزیزم…
    اینقدر درگیر جشن سیمرغ دوستی و صلح بودیم و برنامه هاش و یک فیلم کوتاه ، که نرسیدم حتی ایمیل ها م را چک کنم ! …
    من حتی نمی دونستم که این جشن هست ! ( عجب متممی هستم من :)) )
    با اینکه دوست داشتم باشم …همزمان دلم می گیرد….اما خوشحال که به فضای مجازی آمدی و تصمیم گرفتی اینجا بیشتر باشی…اینطوری تمام جهان را ساپورت می کنی … و همه ازت برخوردار می شن …
    من بهت احسنت می گم …اگر در زمینه ی کارهای تصویر برداری و اینهات خواستی ورود کنی ، ما در خدمتیم این کار را خودم
    اگر خواستی ، فیلم کوتاه هامون را که بخش جشنواره فیلم کوتاه هم رفته برات می فرستم …
    فکر نمی کنم کسی باشه که مثل ما پیشینه ی هنری ( با این فرم داشته باشه ) و همزمان بحث ها و فایل ها و نوشته هات را هم قورت داده باشه…غیر ازاینکه ما کار رابرای کار انجام میدیم …برای مهمترین چیز فرم هنری کاره ، نه مبلغ دستمزد…
    خلاصه خواستی ، بهم خبر بده …

  • حسین یحیی زاده گفت:

    سلام محمد رضای عزیز
    ممنون از سمینار خوب و یاد ماندنی ات. دلایلت را درک میکنم. من همیشه خیلی از پدیده ها رو با تمثیل بیان میکنم. حس میکنم در مقام مقایسه با یک تیم فوتبال حرفه ای که هم مربی هستی و هم بازیکن، در شرایط اوج خودت داری به عنوان بازیکن خدا حافظی میکنی…اما به عنوان مربی میخواهی خیلی پر رنگ و تخصصی تر عمل کنی و حتی مربی پروری کنی، من این جوری حس کردم و به تصمیم قشنگت احترام میگذارم…اما حیف که در مملکت ما از این دست مهربونی هایی که تو و تیم صمیمیت به ما دادید اونقدر کم هست که آدم دلگیر میشه از ترک این فضایی که به وجود آوردی، با این وجود ایده قشنگ تیم های کوچک ۱۰-۲۰ نفره ات را بسیار می پسندم اما حیف که من و امثال من سهمی در آن نخواهیم داشت. اما برای اون تیمی که همراه تو هستند خوشحالم چون بی شک خیلی لذت خواهند برد از تجربه با هم بودن در کنارت را. به هر حال اگه گروه های خاصی تشکیل دادید برای تجربه های جدید علمی یه نگاهی هم به شهرستانی های علاقمند هم بیندازید. به خاطر همه خوبی هات و بویژه تواضع ات ممنونم از تو.

  • حسین فرخی گفت:

    خیلی دوست داشتم امسال بیام. همت نکردم و اینطوری شد که هنوز دوست مجازی من هستی. حالا هم که به قول حافظ: دل از من بردی و دیگه روی هم که دیگه نهان کردی!

    میخاستم ازت بخام که بیشتر روزنوشته بنویسی قوانین زندگیت رو بارها خوندم و دارم به کار میبندم. خصوصا اون یه گام بیشتر. و قسمت اول قوانین زندگیت.

    دوست عزیزم، لطفا بیشتر روزنوشته بنویس. روزنوشته هات نقشه ی راه و استراتژی منو برای تحصیل در مقطع ارشد عوض کرد و باعث شد دیدم نسبت به “صنعتگر عمل گرا” و “دانشگاهی نظریه پرداز” عوض یا بهتر بگم اصلاح بشه
    دوست عزیزم، لطفا بیشتر روزنوشته بنویس! چیزایی که من تو تلویزیون میبینم و تو توی خشت خام میبینی رو بیشتر بگو!!

    الان هشت ماهه که میشناسمت و فقط گوش میکنم و میخونم. این هم اولین کامنتمه! 🙂 خوشحالم از آشناییت!

    • حسین جان.

      کمتر چیزی در دنیا هست که به اندازه ی خوندن کامنت تو و بچه‌ها خوشحالم کنه.
      من عاشق خواندن هستم و بخش عمده‌ای از روز و زندگی‌ام به خواندن می‌گذره. کتاب و مجله و مقاله و هر چیزی که در قالب کلمه در آمده باشد.
      اما کامنت، یکی از ارزشمند‌ترین خواندنی‌هاست. چون یک دوست مشخصاً آن را برای تو نوشته.
      ارزش این چند سطر کامنت تو از بیش از یازده میلیون کلمه‌ای که تا این لحظه در فضای مجازی نوشته‌ام و صدها هزار کلمه‌ای که در قالب ده‌ها کتاب و مقاله تالیف کرده‌ام بیشتر است.
      چون من برای جمعی از مخاطبان می‌نویسم و کسی مثل تو، لطف می‌کند و برای «من» می‌نویسد.
      نمی‌توانی لذت چنین توجهی را تصور کنی در دنیایی که اکثر ما، فرصت توجه به خود را هم از دست داده‌ایم…

      قربان تو
      محمدرضا

  • نیکادل گفت:

    جالبه که اولین سیمناری که شرکت کردم آخریش هم بود…به هر روی خاطره بسیار خوبی رو برامون رقم زدین.جدای از اینکه اینجا و هرجایی که مجازی حضور داشته باشین کلی انرژی و اثر گذارید ,حضور فیزیکتون اثر خاصِ خودش رو داشت.
    🙂

  • خط سوم گفت:

    با سلام و تشکر از محمد رضای عزیز و همکاران خوب متمم
    من تو زندگی خیلی افسوس چیزی رو نخوردم، اما امروز افسوس بسیار زیادی برای من باقی خواهد ماند…

  • آیدا آفرینش گفت:

    سلام و درود بر شما
    جناب آقای شبانعلی،
    چند ماه است که کارهای شما را دنبال میکنم و سایت شماره را به واسطه یک اتفاق شناختم وشمارا. در کلاس یکی از زبان آموزان موضوع ارایه اش در مورد MBTI بود. از اونجایی که من با این تست آشنایی داشتم پیگیری کردم و به فایل صوتی مذاکره شما با اون شخصی که در این مورد در شیراز سخنرانی کرده بودن رسیدم. و این شد سر آغاز متممی شدن من. دست نوشته های شما رو می خونم و فایل های صوتی شما رو همیشه با گوش جان نیوش میکنم. شما نقطه تحول در زندگی من را ایجاد کردید نه فقط به خاطر مطالبی که ارایه می دهید نه… به خاطر نحوه ارایه که کسی جایی در این دنیا هست که با عشق بدون چشم داشت دانشش را با دست و دلبازی در اختیارمان میگذارد. شرکت در سمینار شما در برنامه آینده ام بود اما میسر نشد. اما افتخار شاگردی شما همیشه بر سینه ام آویخته. از بودنتان سپاسگزارم.

  • مژگان گفت:

    سلام استاد و معلم گرامی
    چند مدتی هست که عضو متمم هستم و نوشتهای شما و دوستان رو هر روز دنبال میکنم و از عمق دلم میخونم و لذت میبرم .انرژی وصف نشدنی که از نوشته ها دریافت میکنم قابل وصف نیست .افسوس میخورم که شاید بهترین فرصت زندگیم رو که شرکت در سمینار شما بود و دیدار شما از نزدیک ,و جز ارزوهام بود از دست دادم . ولی ناامید نیستم چرا که انسانها با امید و ایمان زنده اند . پاینده باشید استاد عزیز

  • مهدی گفت:

    ترک کردن بازی در زمان مناسب، انتخاب سخت و دشواری است و کسی که خود از انتخاب کردن گفته است، اگر نتواند در مقابل وسوسه‌ی ادامه‌ی بازی مقاومت کند، حق ندارد از تصمیم گیری و انتخاب در لحظات دشوار برای دیگران بگوید.
    سلام گلم دوست دارم اگ امکانش هست درمورد این جملت بیشتر بفهمم

  • محمد گفت:

    محمدرضای عزیز من در سمینار حضور نداشتم ، ولی کاش دلایلی را که برای حضار بیان کردی برای ماهم مینوشتی ،همیشه در ذهنم اینطور میپنداشتم که محمدرضا رازهایش را بیشتر در نوشته هایش فاش میکند ،همین عامل باعث میشود که من از ابتدا تا انتها نوشته هایت را با انگیزه ای مضاعف دنبال کنم.

  • هدیه گفت:

    آقای شعبانعلی عزیز
    مثل همیشه‌ی زندگیم این بار هم دیر رسیدم اگرچه که خیلی خوشحالم که بالاخره رسیدم، دیدار شما از نزدیک برای من توهم و رویایی بیش نبود و نمی توانم تصور کنم انسانی مثل شما دربند پول نباشد! (البته این صراحت لهجه را ببخشید، چون عموما قیمت آدمهای مطرح نجومی است و به هیچ وجه هم حاضر به گذشت از حقوقشان نیستند) ولی با چیزی که در سمینار تعریف کردید که از دویست به پنج رسیدید برام خیلی جالب و دور از ذهن بود.
    خیلی خوشحالم که حداقل در یک سمینار، شما رو حضورا ملاقات کردم و البته متاسفم از اینکه دیگر چنین اتفاقی نیفتد. صدالبته که به شما و صحت تصمیم‌گیری‌های شما اعتماد دارم و برای آن ارزش و احترام قائل هستم. امیدوارم روز به روز موفق تر و در سلامت و شادی باشید.
    حضور و دوستی شما برای تک تک ما بسیار مغتنم است حتا اگر مجازی باشد… 🙂

  • Ali گفت:

    حسرت اینکه نبودم و امید آنکه در جمع های خصوصی تر محمد رضای دوست داشتنی باشم

  • امیررضا بنی کمالی گفت:

    سلام
    محمدرضای عزیز ابتدا به رسم ادب از تمامی زحمات شما٬ همکاران و دوستانتان و تیم بسیار توانمند و حرفه ای برگزاری نهایت سپاس و قدردانی را دارم. بعد از آن هم از خانواده متمم سپاسگزارم که آنچنان شب به یاد ماندنی را برای من ساختند. شبی که موضوع صحبت من با هرکسی در این روزهای پس از سمینار است. شبی که قطعاً سال‌ها بعد برای کوچکترها و آشنایان آن روزهایم با افتخار بارها و بارها تعریف خواهم کرد.
    تا روز سمینار علی رغم همه ارادت و علاقه ام خودم را یک مخاطب متمم و سایت شما می دانستم. اما امروز متمم برایم دوستی شده که اگر یک ساعت را بدون او بگذرانم دلم برایش تنگ می شود. حتی الکی هم شده صفحه اش را روی موبایل باز می کنم و موبایل را کنار دستم می گذارم. اکنون روزنوشته ها و متمم برایم دیگر محل یادگیری نیست. افسوسم از این است که چرا اینقدر دیر در آخرین سخنرانی با شما و متمم آشنا شدم و افتخارم این که حالا اگر قابل بدانید دوستتان هستم. نمی دانم بالاترین روش ابراز علاقه و احترام چیست اما من دست شما و همه تیم متمم را با ارادت کامل می بوسم تا بالاترین احترام و علاقه ام را به شما ابراز کنم.
    به امید روزی که همراه شما باشم.

  • Nafise lesani گفت:

    ممنون از نوشتتون و تشكرهاي زيباتون
    مثل هميشه در كنار يك متن زيبا و خالصانه تشكر هم ، مطلب براي يادگيري دارين كه اشاره به قدرت انتخاب در شرايط سخت كردين و عالي بود، تشكر زيباتون از دوستانتون عالي و مثال زدني است
    تبريك ميگم از صميم قلب به روح بلند و قلب بزرگتون كه با وجود اينهمه علاقه و اشتياق بسياري از افراد به شما همچنان بزرگوارانه و متواضعانه با وسعتي در روحتون ادامه ميدين! من لذت و هيجان و جذابيت ديدن شما و مصاحبت حضوري با شما رو بعنوان آدمي كه لذت ميبردم از رواني و شيوايي نوشته هاشو به وجد ميامدم بارها ازون رو در پارسال شب قدر در برنامه دكتر شيري تجربه كردم و ميفهمم كه مهمانهاي شما در اين سمينار از چه هيجانو لذت و شعفي حرف مي زنن.
    پيروز و پايدار و وسيع باشين تا هميشه

  • سعیده امیری گفت:

    خدا رو شاکرم که تونستم در همایش حضور داشته باشم.

    به واسطه ی کار علمی پژوهشی که انجام میدم در همایش های زیادی شرکت کردم، اما…

    اما احساس ویژه ای رو که در این همایش تجربه کردم در هیچ کجای دیگه نداشتم،

    *_ محمدرضا خیلی برام عجیب بود که وقتی شما اومدی روی سن و سخنرانی رو شروع کردی (من اولین بار بود که در سمینارهای شما شرکت میکردم و متاسفانه سعادت حضور در کلاسهاتون رو هم نداشتم)؛ انگار که شما یکی از بستگان و یا نزدیکان من بودید؛ خیلی برام جالب بود این همه احساس آشنایی و نزدیکیِ واقعی…البته سالهاست که مطالبتون رو دنبال میکنم ، از اون سایت قدیمی که شکل دفترِ سررسید بود و چقـــــدر دوستش داشتم تا فضای جدید، ولی باز هم مطمئنم این دلیل نمیشه، فکر میکنم نیت خالصِ شماست که معجزه میکنه.

    *_ در مورد شرکت کنندگان همایش هم دقیقا همینطور بود، مطمئنم یه انرژیِ فوق العاده عمیق و خالص همه رو به هم پیوند داده بود، اکثر شرکت کنندگان انگار با هم آشنا بودیم، آشنای قبلی، همه به هم لبخند می زدیم از روی خلوص و شاید دونستن خیلی مطالب و خیلی چیزها، شاید رازهای مشترک، شاید درد ها و نیازهای مشترک،
    میدونی اینقدر هدف همایش پاک و سالم بود که سلامت محیط به آدم منتقل میشد،
    حتی این شباهت ها تا حدی در هیات ظاهری هم وجود داشت. (جالبه نه؟)

    *- زمانی که تشویق می کردیم واقعــــا از اعماق وجود تشویق می کردیم، واقعا تمام وجودمون فریاد میزد که ممنونیم ازت محمدرضا، ممنونیم ازت به خاطر همه ی تلاشهات، تلاشهای بی منت و خالصانه ای که برای اعتلای سطح فکر و زندگی انسانها داری و ما این رو از اعماق وجود می فهمیم، فرق صداقت رو از دروغ و ریا میفهمیم..

    *- این انرژی قوی و مشترکِ اون تعداد آدم مشتاق و با انگیزه؛ فوق العاده بود و مثال زدنی، من تا حالا در هیچ همایش علمی دیگری تجربه ش نکرده بودم…مطمئنم حس خوب ما به شما هم منتقل شده، خداکنه شده باشه

    باز هم ممنونیم ازت محمدرضا، ان شاء الله همیشه سلامت باشی و خدا یاور و پشت و پناهت باشه.

    به امید اینکه باز هم حضورا شما رو ملاقات کنیم.

  • محمدرضا گفت:

    سلام محمدرضا جان
    واقعا خیلی دوست داشتم در این سمینار باشم و نشد و با اعلام اینکه این آخرین سخنرانی بوده متاسف شدم و بعد از عکسها تیتر پست قبلت توجهم را جلب کرد

    عمر محدود است و فرصت ها محدودتر…

  • عطیــــــــــــــــــــــــــه گفت:

    به لطف یکی از همون سمینارها با ۳-۴ تا سخنران که دقیقا یادمه همه بخاطر شما امدن و بخاطر کم بودن وقت شما، آخر سر با ناراحتی رفتن ، تونستم از نزدیک ببینمتون
    «دیدنتون از نزدیک فرق داشت …»
    خیلی دوست داشتم امکان این بود که میتونستم تو همــــــــــــــــــــــــــه ی سخنرانیاتون شرکت کنم و لذت ببرم ولی نشد که بشه یعنی اجازه ندادن که بشه
    بخاطر شما و چندتا استاد بزرگ مثل شما تصمیم داشتم حتما خودمو به هر نحوی آزاد کنم تا حداقل به علایقم نزدیک باشم
    الان من نمیفهمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم که دیگه سمینار ندارین یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  • bagher گفت:

    چون دیگه از دست رفته
    افسوسشو میخورم.
    با این که این اگر آخرین نبود
    چیزی از ذهنم نمیگذشت.

    امان از دست ما آدما.

  • رسول ايرانشناس گفت:

    محمدرضاي نازنين
    قبل از خوندن اين پست و مخصوصا در زمان برگزاري سمينار چقدر افسوس داشتم كه امسال مجبور بودم كه در روز سالروز تولدم – ۱۹ شهريورماه به دلايل شخصي و خانوادگي تهران نباشم و حضور در كنار تو و بهترين دوستان سالهاي اخيرم رو از دست بدم . حتي امسال قبل از اينكه متوجه بشم كه با اجبار بيروني برنامه ساليانه تو رو از دست داده ام ، مي خواستم هماهنگي كنم كه همسر و پسرم نيز با حضوردر آخر برنامه سمينار ، علاوه بر ديدن روي نازنينت يه عكس يادگاري خانوادگي هم به اتفاق خودت و در صورت صلاحديد پدر و مادر مهربونت داشته باشن.
    چقدر خوب شد كه اين پست رو نوشتي و باعث شدي انرژي فوق العاده دوستان در كامنتها مقداري من رو آروم تر كنه .
    وقتي در ميانه اين پست به تشكيل جمع هاي كوچكتر و خودموني تر اشاره كردي بيشتر خوشحال شدم .
    پايدار باشي و سربلند

  • حامد گفت:

    معلم عزیز سلام
    راستش من خیلی به دکتر شریعتی علاقه دارم و امروز شما رو به نوعی ادامه ی ایشون میدونم. هر چند که مباحث متفاوتی مطرح میشه از “برای فراموش کردن” تا “روزنوشته ها” و “متمم” همه رو دنبال میکنم.
    محمدرضای عزیز پارسال که تو سمینارتون شرکت کردم با خودم فکر میکردم که چه اتفاق عظیمی داره میفته، اغلب اعضای متمم خودشون رو متممی میدونن، داشتم به میزان تاثیر گذاری حرف هات روی جامعه مون تو بلند مدت فکر میکردم.
    راستش سمینار امسال رو نشد که شرکت کنم، مطمئنم لحظه ای که بحث آخرین سخنرانی رو برای دوستانم مطرح کردی خیلیا اشک تو چشماشون جمع شد، همچنان که این اتفاق الان برای من پشت سیستمم افتاده.
    خیلی دوست داشتم لااقل سالی یکبار به این بهونه هم که شده معلمم رو از نزدیک ببینم، همراه آدمایی که کنارش و زیر سایش رشد کردن.
    دوست داشتم سالی یکبار متممی ها رو ببینم، ببینم که واقعی هستن و با دیدن شما و دوستان متممی انرژی بگیرم.
    معلم عزیزم ممنونم.
    این تشکره مدتها بود که تو دلم مونده بود. براتون آرزوی شادی و سلامتی دارم.

  • محمدحسن بهرامی گفت:

    با سلام، می خواستم سوالی بپرسم

    نتایج پرسشنامه را در قسمت پایین آورده ام سوال من آیا این اعداد قابل تغییر هست ؟
    می دانم همان طور که محمدرضا گفت هر شخصیتی می تواند نوع دیگری هم باشد اما با آن شخصیت راحت نیستی و این هم می توان به اینکه شخصیت مثل عادت در مکانیسم های مغزی ما نفوذ کرده همان طور که می توان کاری را به عادت تبدیل کرد و بعد از مدتی راحت تر می شود آیا امکان داره با تلاش شخصیت را تقریباً تغییر داد (با نگاه تمرینی)

    من پرسشنامه را تکمیل کردم.نتایج آن به شرح ذیل است. البته این را هم بگم که خیلی محاسبه کردن اعداد دقت می خواست که من با اکسل انجام دادم اگر شخصی هم می خواست می توانم اکسل را برایش بفرستم به طوری که فقط لازم است در یک ستون وارد کند و محاسبه انجام می شود البته من بعد از چند دفعه دستی حساب کردم به خاطر اینکه می خواستم دقیق باشه در اکسل نوشتم

    O 99
    C 88
    E 85
    A 113
    N 134

    • سعیده امیری گفت:

      منم حقیقتش برام سئوال شده که این اعداد آیا حد پایین و بالاش مشخصه؟

      مثلا از چند به پایین یعنی خیلی ضعیف هستیم تو اون مورد یا از چند به بالا یعنی خیلی قوی هستیم؟

      یه مقدار مبهم به نظر میرسه..

    • محمد رضا مکرم گفت:

      سلام ممنون از زحمتی که کشیدید امکانش هست فایل اکسل را برام ایمیل کنید متشکر
      mrmred2009@yahoo.com

  • ماریتا گفت:

    سلام.من هم خیلی دلم میخواست شمارو از نزدیک ببینم ولی متاسفانه ایران نبودم.با این حال به شما و تیم حرفه ای تون که تمام تلاشتون رو کردید تا بهترین سمینار رو ارائه بدید خسته نباشید می گم.امیدوارم همیشه نور امید تو قلب تون روشن باشه هرجا که هستید و هرکاری که می کنید.
    راستی من به اسم خودم یعنی مریم کامنت میذاشتم ولی تعداد مریم ها خیلی زیاده برای همین تصمیم گرفتم یه اسمی بذارم که یه کم مشخص تر باشه.

    • سلام مریم جان.
      جدای از لطف و محبتت در مورد سمینار، خواستم ازت به خاطر این تغییر اسم تشکر کنم. به خاطر اینکه وقتی اسم‌ها زیاد میشه من هم قاطی می‌کنم که کی به کیه (چون من هم مثل بقیه به عنوان بازدیدکننده میام توی سایت و کامنت‌ها رو می‌خونم) و مجبور می‌شم از دسترسی‌های ادمین استفاده ‌کنم و در قسمت Backoffice از روی ایمیل متوجه بشم که چه خبره.
      اینطوری منم دیگه تو رو با بقیه‌ی مریم‌های عزیز سایت قاطی نمی‌کنم. تو بنویس ماریتا و من می‌خونم مریم.
      راستی ماجرای زبان هلندی به کجا رسید؟ شاید هم وقتی ایران نبودی، هلند بودی.

      • ماريتا گفت:

        سلام من فكر كنم براي بار سوم هست كه جواب مي دم اما احتمالا به دليل مشكل نت كامنتم فرستاده نشده، يعني يك درصدم فكر نمي كنم كه كامنتم تاييد نشده;)
        خيلي خوشحالم كه كار كوچيك من تونسته كمك ناچيزي برات باشه. زبان هلنديم ذر حال حاضر در حد I am blackboard هستش :)) من مشكل اصليم با تلفظ بعضي كلمات هلنديه، بعد از كلي تلاش كلي صداهاي عجيب غريب درميارم اما دريغ از شباهتشون به كلمه اصلي.
        كلي سوپرايز شدم كه مي دونستيد دارم زبان هلندي ياد مي گيرم، كلي فكر كردم كه تو كدوم كامنت ممكنه لو داده باشم:D چقدر دلنشين حواستون به آدم هست:)
        راستي دقيقا زديد تو هدف، هلند بودم :)))

  • یدالله خوشنویسان گفت:

    سلام محمد رضای عزیز
    برای اولین بار دیدمت ودر سمینار شرکت کردم خیلی عالی بود چیزای زیادی ازت یاد گرفتم چون تولید دارم ومشکلات تولیدو خوب میفهمم
    برگزاری یک چنین سمیناری را چقدر سختها
    اما مدیریت برنامه ریزی همکاری واجرا عالی بود
    واقعا نمیدونم قطعی برق صدا قسمتی از درس مدیریت بحران برای متممی ها بود یا یک اتفاق
    ولی اون ۱٫۵ ساعت بدون برق توجه من بیشتر بود و شما هم سنگ تموم گذاشتی
    ارزو میکنم همیشه شاد و سلامت وپرتوان باشی

  • مجید گفت:

    من توی سمینار نبودم.اما سهم خودم رو از همین کامنتها گرفتم.همیشه توی نمازم میرسم به اهدنا الصراط المستقیم،صراط الذین انعمت علیهم و اینجا ناخوداگاه شما بعنوان مصداق روشنی از الذین انعمت علیهم توی ذهنم میاین ( درس یادگیری تطبیقی در متمم) … شخصیت شما منو یاد الگوی قبلیم دکتر حسابی میندازه که قبل از شما الگوی من بود!دیشب فقط با خوندن کامنتها و تجسم اون دنیایی که ازش گفتید تا صبح بیدار بودم…بعد از کلی فکر کردن یهو ازتون ناراحت شدم.چون یه لحظه فکر کردم شما توو متمم به ما ماهی میدید با تک تک مهارتهایی که یادمون میدید.اما من میخوام بدونم چطور میتونم یه محمدرضای دیگه بشم.شما چطور به اینجا رسیدید!؟نگید که مجموعه این مهارتها از شما یه ماهیگیر میسازه.البته میدونم و صد البته که میسازه.اما شما میتونید بیشتر از گذشته تون بگید اینکه عامل موفقیتتون چی بوده ، باهمون زبان شیوا و ساده اما عمیق خودتون … اصلا چه اشکالی داره یبار بحث انگیزشی برامون بذارید تا ما هم به اون عامل اصلی نزدیکتر بشیم …نمیدونم مطالعه عامل اصلی رسیدنتون به این نقطه بوده یا شرایط خاصی توو زندگی براتون پیش اومده یامعلمی یا شخص خاصی یه روزی چنین تاثیری روتون گذاشته…دارم خیلی ساده و بی تکلف حرف دلم رو میگم و شاید ادبیات ضعیفی استفاده کرده باشم اما به عنوان یه همنوع با تمام وجودم از همنوع خودم کمک میخام.شاید اگه بیشتر از متمم یاد بگیرم و درسهای بیشتری رو بخونم کمتر ازین سوالها بپرسم ولی فعلا راه دیگه ای به ذهنم نمیرسه.

  • سارا ضيايي گفت:

    یكی از نقّاشی‌ها زمینه‌ای كاملا سیاه داشت و وسط این سیاهی، شمع كوچكی می‌سوخت كه نورش در مقابل این ظلمت، خیلی كوچك بود. زیر نقّاشی به عربی شاعرانه‌ای نوشته شده بود:

    «من ممكن است نتوانم این تاریكی را از بین ببرم، ولی با همین روشنایی كوچك، فرق ظلمت و نور و حق و باطل را نشان می‌دهم و كسی كه دنبال نور است، این نور هر چقدر كوچك باشد، در قلب او بزرگ خواهد بود».
    اين نقاشي و جمله را به شهيد چمران نسبت مي دهند.
    استاد عزيز در درس مربوط به خويشتن به صفات بنيادين اشاره كرده بوديد وقتي كامنت هاي دوستان را مي خواندم به ذهنم رسيد كه شما هم يك صفت بنيادين داريد : شمع بودن.
    نمي خواستم تكراري بنويسم اما فكر كردم من هم حق دارم مثل ساير دوستان احساس خودم را بيان كنم . سپاسگزارم بابت تمام لحظاتي كه براي ديگران صرف مي كنيد. براي توجه، تلاش و علاقه اي كه براي توسعه و رشد فكري من و ساير دوستان داريد و بابت ايثار دانش ( ايثار دانش نوشتم چرا كه كسي كه در فضاي كار و صنعت و تجارت در ايران فعال باشد و يا روند جريان اطلاعاتي در حوزه هاي بروز روانشناسي را بداند، مي داند كه شايد ايثار دانش در اين حوزه ها، كه الان جزء سودآورترين علوم هستند چقدر بزرگواري مي خواهد). براي اينكه در اين مسير گام هاي خودتان را كند برميداريد تا ما همراه بمانيم و خسته نشويم.
    براي همه چيز متشكرم.
    پي نوشت : ( يك خاطره جالب )
    من هميشه استاد شعبانعلي و مطالب ايشان را با رعايت اصول اخلاقي به افراد مستعد، علاقه مند و يا نيازمند معرفي مي كنم. اين جالب ترين بازخوري بود كه از يكي از دوستان گرفتم. اين دوستم هميشه از شرايط زندگي و روزگار شكايت داشت و اين قدر خودش را آزار داده بود كه از نظر روحي كاملاً به هم ريخته بود چند تا از فايل هاي مديريت و زندگي و مباحث مربوط به رضايت و موفقيت را بهش دادم تا گوش كنه و نتيجه اين مكالمه شد كه مي خوانيد.
    من : خوب فايل ها را گوش كردي؟ نظرت چيه ؟
    دوستم : عالي بود. فوق العاده بود. چرا دكتر را زودتر معرفي نكردي ؟ با همه دكترهاي روانشناس قبلي كه باهاشون صحبت كرده بودم فرق داشت. مطبش كجاست ؟
    من : دكتر ! راستش دكتر روان شناس نيست. يعني همچين ناراحت هم ميشه كه بهش بگيم دكتر. حالا از كدوم مباحث بيشتر خوشت اومده؟
    دوستم: كدوم مباحث؟ همش عالي بود .خوب خيلي آرامش بخش بود و الان چند شب كه راحت و آرام مي خوابم.
    من :آفرين. يعني اين قدر زود اثر گذاشته ؟
    دوستم : آره ديگه. به محض اينكه شروع به گوش كردن مي كنم. دو، سه دقيقه بعد خوابم مي بره. يك صداي گرم و دلچسبي داره مثل لالايي مي مونه.
    من : خاك تو …. ( بقيه مكالمه به دليل عصبانيت من و رعايت اصول اخلاقي حذف مي گردد. )

  • فاطمه هاشمی نسب گفت:

    درود
    من هم مثل خیلی از دوستان نتوتسم تو این سمینار باشم، اما دیدن تصاویر، خواندن دلنشوته شما و به خصوص کامنت دوستان ناخوداگاه اشک های من رو جاری کرد. شما و مجموعه متمم و هم خونه ای ها، یاران دیر آشنا هستید برای ما.
    شاد و پیروز باشید.

  • شقایق گفت:

    غبطه میخورم به کسانی که حضور داشتن و در کنار شما بودن.. به نظرم سعادتمند بودند کسانی که این فرصت رو داشتن.همیشه از صحبت های شما و نوشته هاتون به وجد میام.لذت میبرم که دنیایی رو به روی من باز میکنید که البته ترجیح میدادم پیشتر این اتفاق می افتاد.
    تاثیر این ارتباط مجازی به حدی بوده که به جای پخش مستمر انواع موزیک توی هدفونم معمولا در خلال کار های روزانه رادیو مزاکره و متمم گوش میدم.(به نوبه خودش انقلابی برای من هست)
    از صمیم قلب آرزوی شادی و سلامتی دارم براتون.

  • Dimah گفت:

    بسیار لذت بردم از این سمینار
    خیلی دوست داشتم که از نزذیک با شما صحبت می کردم، ولی وقتی دیدم چقدر سرتان شلوغ است و بچه ها همه تشنه تر از من هستند.گفتم که شاید با رفتن ۱ نفر شما را کمتر خسته کرده باشم.
    خوبی شما هیچ کس پوشیده نیست.
    ممنون از اجرای قوی
    ممنون از شوخی های لإذت بخش در سمینار
    گذر زمان را اصلا متوجه نشدم.
    سلامت باشی و مثل همیشه در جاده موفقیت و آگاهی در صعود باشی.

  • محمد هادی گفت:

    سلام
    جناب شعبانعلی دقت نظر شاگردها در ارایه نظرات و یکپارچگی آن ها, نشان از استواری قدم های شما و دوستان متممی است.

  • محمدحسن بهرامی گفت:

    با سلام،
    واقعاً تجربه به یادماندنی بود هر لحظه اش برای من بسیار ارزشمند بود.
    در آخر سمینار محمدرضا تو را از دور دیدم و واقعاً دلم نیامد با عکس گرفتن بیشتر خسته ات کنم اما واقعاً برای اولین و شاید هم آخرین بار (maybe) دیدن شما ارزش سفر را داشت.
    تمام جلسه مطالب مفید بود اما حرف نیم ساعت آخر شما به دفعات در ذهنم تکرار می شه اینکه از دوران شکار و کشاورزی و صنعت و دانش و در آخر عصر ارتباطات گفتید و دغدغه هر یک (مساله مهم هر دوره) متفاوت بوده یعنی پارامترها فرق می کرده و در عصر ارتباطات واقعاً عنصر مهم توجه است توجه و چه جالب تفاوت Attention و focus و concentration را گفتید
    حتماً مساله مهمی هست که محمدرضا چندمدتی در موردش صحبت می کند
    تصمیم گرفته ام در مورد تلگرام که در این سه روز هم عملی کرده ام تا کمی شاید عنصر توجه را بالا ببرم
    چقدر مطلب دلنشینی بود که ما انسان ها با توجه به خطای شناختی مان راه حل های پیچیده را بهتر از ساده می دانیم
    در این سه روز کلی از صد برعکس شمرده ام (البته به انگلیسی تا ذهنم متمرکزتر شود) و واقعاً هم همین طور هست وقتی می شمارم فقط می شمارم و هیچ چیز دیگری فرصت ورود به ذهنم ندارد اگر شخصی امتحان نکرده ارزشش را دارد.
    اگر امکان داره در مورد نحوه فکر کردن و یادگیری و تئوری های بسیار گستردۀ آن در متمم صحبت کنید.

    پی نوشت یک: به خاطر این تغییر و تحول که در من ایجاد کرده ای ممنونم

    پی نوشت دو: به بعضی ها نگفتم اما به آنها که گفتم که برای سمینار می روم بعد از برگشتنم دو سه نفرشان پرسیده اند حالا تغییر کردی؟ و من جواب داد تغییر تدریجی است در آینده بیشتر و بیشتر خواهد شد و نمونه اش امروز در محل کار چقدر موقعیت برای عصبانی شدن بود اما من عصبانی نشدم البته بعضی اوقات بایستی عصبانیت مصنوعی داشت.

    پی نوشت سه: واقعاً هنر معلم (همانطور که در فایل رادیو مذاکره باسهیل رضایی داشتید) در ساده کردن مطلب است مطلب را بایستی زندگی کرده باشی تا انتقال بدهی امیدوارم بتوانیم از حصور بیشتر شما در متمم بیشتر استفاده کنیم.

  • ندا محمدی گفت:

    سلام به همه ی دوستان متممی
    ممنونم از معلم عزیزم که از او بسیار آموختم .خیلی خوشحالم که افتخار حضور در آخرین سمینار نصیبم شد و از نفس کشیدن در چنین جمعی احساس غرور می کردم. هم شرمنده ام که چرا در مقابل این همه تلاش ، آنطور که باید شاگردی این مکتب را نکردم و هم خوشحالم از اینکه هنوز فرصت هست…
    روز به یاد ماندنی بود که هیچ گاه فراموش نمی کنم و امیدوارم دوباره افتخار حضور در این جمع نصیبم شود.
    سپاس از تک تک عزیزانی که برای لحظه لحظه ی این سمینار و برگزاری هر چه بهتر آن تلاش کردند.

  • رضا انصاری گفت:

    محمد رضای عزیز
    همه بچه ها از حس های قشنگی که تو و همکاران زحمت کش متممی بهشون منتقل کرده اید در رونوشته ها و شبکه های اجتماعی حرف زده اند و میزنند .
    اما من میخواهم تصویر قشنگی رو برای تو همه ی دوستانم ترسیم کنم .
    انتهای سمینار است و محمد رضا همه را غافلگیر میکند با گفتن ” آخرین سخنرانی …”
    تصمیم سخت شد الان باید به خاطر محمد رضا و دلایلش خوشحال بود یا به خاطر ” آخرین سخنرانی ” غمگین .
    اما من :
    ردیف C صندلی پشت سر پدر و مادر محمد رضا نشسته ام . همه به احترام محمد رضا ایستاده کف میزنند . پدر و مادر محمد رضا آنچنان از ته دل پسرشون رو تشویق می کنند که …دیگه جلوی اشکامو نمینتونم بگیرم و تنها صدایی که میشنوم صدای کف زدن محکم پدر و مادری است که به قول خودت سالها منتظرت بودن ( اشاره به پست اینستاگرامت) .
    محمد رضا بدون شک رضایت پدر و مادر بالاترین است .تبریک

  • علیرضا امیری گفت:

    محمدرضای عزیز سلام
    با مطالعه ی داستان سمینار خیلی دلم گرفت. حتی اشک توی چشمام جمع شد و نزدیک بود که دیگه بزنم زیر گریه.
    چقدر من دیر با شما آشنا شدم. از یه طرف خوشحالم و از یه طرف ناراحت.
    شاید بگید برای مرد گنده ای مثل تو زشته که گریه کنی و برای من دلتنگ بشی اما واقعیتش اینه که من عجیب دلبسته ی شما و کارکتر شخصیتی و وجودی شما هستم.
    نه اینکه وجود شما یه شخصیت خیلی خاص و پیچیده باشه نه، بیشتر به این خاطر که احساس میکنم شخصیتت به من خیلی نزدیکه و احساس میکنم اون خود واقعی من هستید که حرفها، رویاها و طرز فکر من رو دارید ابراز میکنید ( خوب شد دختر نیستم وگرنه تا الان عاشقتم بودم)
    دلم گرفت از اینکه تا حالا هنوز ندیدمت. و در این سمینار خوب و خودمونی نبودم. خوش بحال بقیه ی دوستان متممی.
    اگر چه بقول حضرت حافظ: “به رندی شهره شدی در میان همدمان لیکن” … مطمئنم یه روز خوب میاد و میبینمت و حسابی از همه چیز و همه جا حرف میزنیم.
    به امید آن روز و روزهای خوبتر
    یا هو …

  • آتبین مقصودی گفت:

    درود

    والله که عزیزی محمدرضا. نام و نگاه و اندیشه ات پایدار.

    سپاس

  • داود شاکری گفت:

    محمدرضا، خیلی ممنونم بابت توجهت و اینکه یکی از بهترین لحظات زندگیم رو بهم هدیه دادی.
    اصلا باورم نمیشد که بتونم از نزدیک ببینمت. بعد از همایش وقتی دیدم با وجود خستگی زیاد ناشی از همایش چند ساعته، بازم توی هر عکس لبخند به لب داشتی و با همه شوخی می کردی، از اینکه یک متممی هستم افتخار کردم. بعد از همایش یه گوشه وایستاده بودم از دیدن برخوردت و خوشرویت با اون همه آدم لذت بردم و اگه خانم قلی پور نگفته بودن خجالت می کشیدم با اون همه خستگی که داشتین، بیشتر ازین اذیتتون کنم و بخوام عکس بگیرم ولی در نهایت این افتخار نصیبم شد. خیلی ممنونم ازت محمدرضا بابت روحیه ای که بهم دادی،

  • الهام نوری گفت:

    سلام

    سمینار فوق العاده عالی بود و محمدرضا شعبانعلی عالی تر

    تبریک به تیم متمم و تشکر از زحمات همه عزیزان

    از اینکه فرصتی مهیا کردین که در یک جمع فرهیخته هفتصد نفر متممی نفس بکشیم انرژی بگیریم لذت ببریم زندگی کنیم حتی برای چند ساعت از تک تک اعضای تیم محترم متمم سپاسگزارم.

    همه گفتنی ها رو دوستان چه به نیکی گفتن واقعا لبخندهای آشنای دوستان هرگز ندیده چقدر دلنشین بود.

    رضایت حاصل از انتخاب مسیر درست باعث میشه دوری راه و سفر ده ساعته زمینی و قطعی صدا و …. نه تنها به چشممون نیاد که با جان و دل پذیرا باشیم. به نظرم یکی از دلایلش هم اینه که حرف ها و عقاید شما در رفتارتون مشهوده و این به دل میشینه سواد و به روز بودن که دیگه جای خود داره

    میهمان سمینار هم فوق العاده بود اشتیاق دکتر برای پیشرفت و حس میهن پرستی ایشون تحسین برانگیز بود – کاش میشد اون ویدئوی که پخش نشد رو ببینیم و اگر مقدور بود اسلایدهای ایشون رو هم داشته باشیم.

    کارت پستال ساده و صمیمی با دست خط و امضای زنده شما بهترین هدیه ممکن بود دست مریزاد

    آقای شعبانعلی هزاران بار ازتون ممنونم (میدونم از کامنتهای تعریفی خوشتون نمیاد منم آدم چاپلوسی نیستم ولی سعی میکنم قدرشناس باشم و نمیتونم از بابت حس خوبی که برام بوجود آوردید تشکر نکنم من متاسفانه بدلیل همون E پایین نتونستم مستقیم باهاتون صحبت کنم ولی از دور سادگی و سخاوت و تواضع ستودنی شما رو تماشا میکردم و به شاگردی استادی چون شما افتخار میکردم – من هم تونستم لبخند رضایت مادر بزرگوارتون از داشتن فرزند خلفی مثل شما رو رصد کنم و تو دلم بهتون غبطه بخورم که لیاقت ایجاد این حس رو برای مادرتون داشتید)

    از آشنایی و هم کلامی با سمانه جان عبدلی هم بسیار خرسندم بانویی مهربان و صمیمی

    امیدوارم فعالیتم در متمم اونقدری بشه که لیاقت و سعادت حضور در جمع های آتی رو هم داشته داشته باشم.

    با تشکر
    الهام نوری از شهری که دریاچه نمکینش خشک شد (!!).

  • انصار گفت:

    سلام محمد رضا شعبانعلی عزیز

    با اندکی تاخیر، بابت همه چی ممنونم
    همه چی عالی بود، همه چی، مخصوصا اون تشویق آخر که نشون از ارادتی داشت که همه دوستان متممی نسبت بهت دارن.
    کاش فیلم هاش زودتر منتشر بشه، من که اینقد محو فضای سمینار و خودت و دوستان متممی شدم فرصت یادداشت برداری نشد. فایل صوتی برداشتم متاسفانه کیفیتش خوب نیست. برای دوره کردن مطالب خیلی خوبه، هرچند مواردی که میگی میره تو اعماق پوست و استخوان و موقعی که بهش نیاز دارم، نمایان میشن.
    موفق باشیم 🙂
    انصار

  • majid-omidalah گفت:

    سلام
    من نتونستم شرکت کنم به دلیل دوری مسافت و از این بابت متاسفم .از خوندن متن محمد رضای بزرگوار هم مثل همیشه لذت بردم و درس گرفتم. کامنت دوستان شرکت کننده رو خوندم و لایک کردم، خوش به حالشون و گوارای وجودشون این همه انرژی و اطلاعات .
    آشنایی با سایت متمم و محمد رضا عزیز ، سعادت است و سلامت.

  • محمدرضا شیخ زاده گفت:

    سلام استاد عزیزم.
    دوستتون دارم.

  • مجيد موسوي گفت:

    من در سمينار نبودم ولي محمدرضا زحمات شما منوط به يك روز سمينار نيست روزهاي زياديست كه داري فكر مي كني و عمل مي كني. آخرين سخنراني اصلا ناراحت كننده نيست معنايش اينست كه محمدرضا راهي بهتر موثرتر پيدا كرده است

  • محمد گفت:

    سلام محمد رضای عزیز
    تا آخرین لحظه نمیدونستم میتونم به سیمنار بیام یا نه!
    اما به لطف خدا تونستم در این سمینار شرکت کنم.
    جدا از هرچیز دیگری، قصد من برای شرکت کردن در سمینار، دیدن تو و تشکر از تو بابت تمام لطف ها و آموزش های که به من دادی تا فرد دیگری رو تجربه کنم تا بفهمم قدر و منزلتم چیست داشته باشم.
    سمینار پنجشنبه راه تاریک آینده ی من رو به راهی پر نور تبدیل کرد.
    تمام موضوعات و حرف های که زده شد دغدغه و نیاز زمان حال من بود و باعث میشن که بهترین تصمیم ها را بگیرم
    ممنونم از تو
    ممنونم از تمام بچه های تیمت که باعث شدن این سمینار انجام شود
    از عدم برگزاری سمینار در سالهای آینده شوکه نشدم چون من و امثال من که با نوشته ها و تفکرات تو بزرگ شدیم میدونیم که همیشه چند صد قدم از تحولات روز جلو تر هستی.
    خوشحالم که عضو متمم هستم
    سپاسگذارم از تو بابت اینکه حس خود ساختگی را در من ایجاد کردی
    از خدا برایت سلامتی و شادی روز افزون میخواهم
    پاینده باشی دوست و معلم عزیزم

  • امیر گفت:

    محمد رضا عزیز

    از اولین روزی که افتخار شاگردیت را داشتم بسیار اموختم ، اموزشهای تو تاثیر خوبی روی زندگیم داشت. از این جهت ممنونم.

    امید وارم موفقیت هایت همچنان استمرار داشته باشه.

    امیدوارم این این بوسیدن چهار گوشه رینگ دایمی نباشه ولی اگر هم تصمیمت جدیه ، بدون که چنان در اوج خداحافظی کردی که دیگران تا مدتها رشک خواهند برد.

  • مائده مقصودلو گفت:

    سلام استاد عزیز

    با تشکر فراوان از همه آنچه که در سمینار برای ما ترتیب داده بودید.
    تصمیم و انتخاب حق شماست و به گفته خودتون که ما همه ، تمام زندگیمان را در حال قضاوتیم
    آنچه در پایان ارائه اعلام کردید ناخودآگاه من را به یاد پنج درس از ماریسا مایر انداخت…
    ۱- ترسناک ترین فرصت را انتخاب نمایید
    ۲- نقاط ضعف خود را تشخیص دهید
    ۳- مشکلات شرکت خود را تشخیص داده و آن ها را حل کنید
    ۴- از ناراحت کردن دیگران نهراسید
    ۵- بدانید چه زمانی وقت خداحافظی است….

    امیدوارم لیاقت ، سعادت و افتخار بهره مندی از آموخته و اندیشه های شمارا داشته باشم هر چند برای من نیز دیرآموخته شوند…

    با آرزوی بهترینها برایتان

  • سجاد سلیمانی گفت:

    درود بی پایان
    مطابق توصیه شما ساعت ۱۳۳۰ در مرکز همایش بودم. نوزدهم شهریور را چندین روز قبل مرخصی گرفته و با شوق فراوان منتظرش بودم. از صبح زود بلند شده و تمام مطالبی که برای سمینار بود را دوباره خواندم و راه افتادم. ذهنم را از تمام دغدغه ها و مشکلات و برنامه ها خالی کردم تا یک «یادگاری همیشگی» به ارمغان بیاید، و بیش از آن شد.
    .
    از لحظه ورود، خوش برخوردی میزبانان و دوستان شما، آهنگ ملایم و دلنشین سالن، پوشه های مرتب و شماره گذاری شده و از همه زیباتر، لبخند «غریبه های آشنا» زیبا بود، غریبه چون همدیگر را هیچوقت ندیده بودیم، آشنا چون در دل همدیگر را متممی می دانستیم، و ریزبینی زیبایی اش، وجود این حس آشنایی بین زن و مرد و جوان و باتجربه ها بود.
    .
    قطعی صدا، عادی ترین چالش عادی شده هر گردهمایی در ایران است.
    برای هیچ یک از ما، این موضوع مهم نبود، لم داده بود به صندلی ها و داشتیم تو را نگاه می کردیم که “استاد با یک چالش بسیار مهم چه خواهد کرد؟” ، منتظر بودیم درسی در زندگی بگیریم، از نزدیک و واقعی.
    و تو بسیار زیبا، شروع کردی، بسیار زیبا، پس از سلام و شروع با شوخی “احمد رضا میگه سخت افزارش جواب میده” ، تیر خلاصی را زدی و مجلس را در دست گرفتی و با تمام وجود آغاز کردی و در ادامه دوستان خوب، همراه تو شدند و آنچه باید می شد، شد.
    .
    کلمه به کلمه حرفهایت را گوش دادم، تمام ثانیه ها آنجا بودم، گریزی می زدم و عکسی و «ثبت خاطره ای شخصی» و بر میگشتم به جریان جمع.
    پایان هم بسیار آموزنده بود، یکی از ریزترین نکاتی که شنیده بودم، بیانی نیک و راهکاری عملی برای آن، «توجه و تمرین های جالب و جذابش».
    .
    پس از پایان حرفهایت، صدای ممتد دست های جمع اگر خواهش تو برای اتمامش نبود، به درازا می کشید، و کشید. دیدم کسانی را که چون من، گوشه چشمشان خیس شد، چرایش را دیگر نمیدانم!
    .
    پس از پایان، شروعی دیگر بود، گفتی که دیگر چنین جمعی نخواهد بود و این بر آتش وداع، افزود
    آرزوی من عکس گرفتن با تو بود، عکس گرفتن با استادی که خیلی دوستش دارم. اما وقتی وارد سالن شدم، دیدم قطره میان دریای مشتاقانم.
    گفتم شاید زود جمع را ترک خواهی کرد، به زور آمدم و گفتم: آقا من یه دونه ای ام، یه عکس سلفی بگیریم؟ و گرفتیم
    اما وقتی که گوشه ای ایستادم، از دور، چیزهای زیادی دیدم، جنس دوست داشتنت فرق میکند، کمتر دیده ام، مخلوطی از «محبوبیت و ارادت» و حتی این را حس کردم که شاگردی تو، جنس دیگری است: «شاگردی که مرید است و سرکش » !
    پدر و مادرت را هم دیدم، اشک در چشمان مادر و نوع نگاهش، مرا یاد مادرم می انداخت، (محمدرضا، نوع نگاهش و تمنای چشمانش، مادرم را تداعی می کرد)
    ….و من آموخته های زیادی از این صحنه ها دارم که هیچگاه قابل نوشتن نیست.
    در بین سمینار گفتی که کسی برایش سلسله اتفاق هایی رخ می دهد که او را به مرز پختگی نزدیک تر میکند، نوزدهم شهریور و کار تو برای من یک رخداد از این جنس بود.
    .
    خواستم لابلای آن همه جمعیت بیایم جلو و در گوشی حرفی بگویم و بروم، که نشد، یعنی جمعیت و اشتیاقش تصمیم را عوض کرد که بعدا یک همچنین جایی بگویم: محمدرضا، در آغوش خدایی.
    .
    امیدوارم لایق حضور در جمع های دوستانه متممی ها باشم، سعی می کنم شاگرد خوبی باشم.
    .
    در پایان :
    –قضیه LCD مانیتور احمدرضا بعلاوه گارانتی ماشین تو، باید در همین سمینار و در حضور ما به قضاوت کشیده میشد 🙂
    –متشکرم که عکس اول را از من پسندیدی، فقط استاد من، لینک اسم من اشکال داره برمیگرده تو سایت خودتون 🙂 😉
    –هزارمین پست اینستاگرامتون هم بهترین محتوای ممکن را در خود جای داد. کتاب.
    –دست نوشته دیجیتال اختصاصی من، فراموش نشود لطفا. دایرکت بفرمایید.

  • مهری گفت:

    سلام محمد رضای عزیز
    راستش با خوندن مطالب بالا از این همه عشق ومحبت که بین دوستاران شما هست لذت بردم وحسرت بردم ازاینکه در اون جمع دوستانه نبودم ،
    آرزوی سلامت وموفقیت برایت دارم ،

  • شهریار گفت:

    خسته نباشی معلم عزیزم
    همه سعی خودم رو انجام میدم که این زنجیری که شما و دوستان ساخته اید آخرین حلقه اش من نباشم و هر چه یاد گرفتم را به دیگران هم یاد بدهم
    هنوز روز های اول که عکس شما رو کنار وبلاگ toforget دیدم فکر کردم یک معلم اصفهانی هستید! که وبلاگ رو برای دانش آموزانتون مینویسید رو به خوبی یادمه همون روز ها که جملات شما و داستان های شهر موش ها رو برای خودم کپی میکردم (البته گاها بدون ذکر منبع! اینم یه عذاب وجدان قدیمیه امیدوارم که ببخشید) و اصلا نمیدونستم شغل اصلی شما چیه و فقط از اون وبلاگ نویسی و جمع دوستان وبلاگی شما لذت می بردم
    یا هنوز قولی که زیر پست جشنواره وب ایران همین وبلاگ دادم رو یادمه و اگر روزی دیده شدم از شما بیشتر و بیشتر خواهم گفت و تشکر میکنم رو به خوبی یادمه
    و الان که شما رو گاها در برنامه این شهر میبینم و برادرم ناخواسته میپرسه که این همون آقاست که حرفاش رو گوش میدی؟، و علاقه مند میشه و میشنه پای تلوزیونی که این روز ها ازش فراری هستیم ،
    یا همون دوستانی که براشون گوش کردن پادکست حرف های شما عجیب بود امروز همه جا حرف های شما رو نقل و قول میکنند برام خیلی ارزشمنده
    امیدوارم تنتون سلامت باشه
    دوست شش ساله و ندیده شما 🙂

  • نرگس رحمانی گفت:

    محمدرضای عزیز
    من از تو ممنونم که امسال هم به من فرصت انجام این حداقل وظیفه دوستی رو دادی تا احساس کنم به اندازه نشاندن یک لبخند برای تو و دوستان متممی ام مفید بودم . برقرار باشی

  • میثم گفت:

    سلام
    خیلی دلم میخواد همه اون چیزایی که الان توی دلم هست رو بنویسم ولی باز هم نمیتونم حسرتم از خبر نداشتن از این سمینار(بهتره بگم کلاس درس) و بدتر اینکه از شانس من این آخرین سمینار شما بود رو انتقال بدم و فقط میتونم بگم افسوس به حال خودم…
    ارادتمندتان
    عضو ۲ روزه متمم

  • ریحانه گفت:

    سلام.نمی دونم اما بادیدن موضوع اخرین سخنرانی قبل از این که مطلبش بخونم ( اخرین ها) توجه من به خودش جلب کرد..مخصوصا اگه اتفاق های خوبی بخواد برای اخرین بار در زندگی ادم بیفته.مثلا وقتی بخوای ادم هایی را برای اخرین بار ببینی ودیگر نمیبینیشون .دل ادم خیلی میگیره.کاش هیچ وقت برای رویداد های خوب هیچ اخری وجود نداشت.

  • الهام گفت:

    چ جمله خوبی:شکل گرفتن فضاهایی است که در آن، خودم از هدفم پررنگ تر هستم.
    در جریان همین سمیناری که نبودم داشتم به این فکر میکردم که من اگه بودم اصلن نمیتونستم تو اون جمعیت بیام حرف بزنم یا عکس بگیرم، همش با خودم کلنجار میرفتم که خسته ست یا مثلن چجوری جواب این همه آدم رو بده منم اضافه میشم به این شلوغی.. احتمالن حسرتش میموند به دلم :)) آدم چ حسی میشه از اینکه این همه آدم قلبن دوسش دارن? از این همه ابراز احساسات! فکرای کودکانه ایه شاید! یا چقدر ذهن شما رو درگیر میکنه? تو دلتون مغرور میشید یا فقط ی حس خوبه براتون?یا احساس سنگینتر شدن مسیولیت!
    هرچند سادگی شما کاملن به چشم میاد..احساسات گذرای شما هم برام جالبه!
    چجوری باید محبتمون به آدمهای محبوبمون رو نشون بدیم? که اون دچار بهترین حس بشه!نه معذب باشه … اصلن این محبتا شما ر معذب میکنه?
    شایدم اینا به ذهنتون نمیاد اصلن:)

  • ماه بیگم گفت:

    داستان اومدن من هم شبیه به خیلی از دوستان دیگه هست. چهارشنبه شب راه افتادم و صبح جمعه رسیدم خونه.
    برای اینکه بتونم بیام مجبور شدم به یکسری ادما در مورد هدف این سفر دروغ بگم. چرا که براشون قابل درک نبود. ارزشش رو داشت.
    محمدرضای عزیزم ببخش که دست خالی اومدم به مهمونیت (بهش فکر کرده بودم اما صد حیف که شرایطم فعلا بهم اجازه نمیده) ممنونم که منو با دستان خالی پذیرفتی. ممنونم که قلب بزرگت پذیرای من و همراهم بود. این لحظه قلبم پر از شادی و چشمانم پر از اشک هست.
    بین اون همه ادم که بیشتر از ۷۰۰ نفر بود ، احساس شادی و در عین حال غریبی میکردم… با این همه وقتی شادی عزیزم اونقدر گرم جواب سلامم رو داد. وقتی سمیه ی عزیز از حضورم ابراز خوشحالی کرد ، دلم گرم شد.
    از پذیرایی گرمت ازینکه اینقدر خوب با تیم هوشمندت به همه چیز فکر کرده بودی سپاسگذارم.
    من تونستم به احمدرضا نخجوانی عزیز هم سلام و عرض ارات کنم. و ایشون چقدر مهربان بودند با من.

    برای همه ی لحظات خوب و به یاد ماندنی پنج شنبه از تو ، تیمت و دوستانت سپاسگزارم. همونجور که تو در برابر دوستان خاص و با ارزشت به نشانه ی احترام سر خم میکردی . من تعظیم میکنم به این همه مهربانی. ازینکه من رو در جمع بزرگان راه دادین.
    سپاسگذارم.

    • سمانه عبدلی گفت:

      سلام ماه بیگم عزیز
      خیلی دوست داشتم از نزدیک ببینمت .هم تو و هم خیلی از دوستان خوب دیگه ای که شاید سالهاست اینجا و بعد هم متمم ، اسم همدیگر رو دیدیم و از روی کلمه ها و واژه ها همدیگر رو میشناسیم .اما به جرات میتونم بگم که هیچ کدوم از هفتصد نفر برای من غریبه نبودن و همه بوی آشنایی میدادن ، همه .
      خجالت کشیدم از خیلی از کسانی که من رو میشناختن و من رو با اسم صدا میکردن ، اما من متعجب میشدم .
      از بودن همه ی شما خوشحالم .
      خوشحالم که عضو کوچکی از خانواده بزرگ متمم هستم و دوستان و عزیزان و خواهران و برادرانی دارم که اگر چه از یک خون و گوشت و استخوان نیستیم ، اما دلبسته ی هم هستیم. و ریشه ی همه ی این دلبستگی ها محمدرضاست

      • ماه بیگم گفت:

        سمانه ی عزیزم ، خوشحالم کردی. واقعا خوشحالم کردی با کامنتت
        امید که در فرصتی دیگه بتونیم بازم همدیگه رو ببینیم.
        سپاس از مهربانیت بانو 🙂

  • دیدگاهتان را بنویسید (مختص دوستان متممی با بیش از ۱۵۰ امتیاز)


    لینک دریافت کد فعال

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

    yeni bahis siteleri 2022 bahis siteleri betebet
    What Does Booter & Stresser Mean What is an IP booter and stresser