پیام به فرزندی که هرگز نداشتم…

دوست نداشتم در این مقطع از تاریخ و در این نقطه از جغرافیا، پا بر زمین بگذاری.

اگر زن بودی، از نخستین روزها، به دور آزادی و انتخابت دیوارهای بلند می کشیدند و

اگر مرد بودی، «نامردمی» را همچون تنها راه موفقیت و بقا، پیش رویت میگذاشتند.

من بهترین کاری را که میتوانستم برایت کردم،

آتش «بودن» را که هر پدری از فرط درد و سوزش دستانش، شتابان در دستان ناتوان کودکش قرار میدهد،

صبورانه در دست نگه داشتم اما آن را در دستان تو قرار ندادم.

میدانم که هم تو مرا میفهمی هم خدای من.



104 نظر بر روی پست “پیام به فرزندی که هرگز نداشتم…

  • آفرین گفت:

    سلام.
    محمدرضا خوندن این متن بی نهایت برام لذت بخش بود. چقدر خوب کلمه ها رو پیدا میکنین و به کار میبرین. بخصوص این تمثیل عالی بود:
    (آتش «بودن» را که هر پدری از فرط درد و سوزش دستانش، شتابان در دستان ناتوان کودکش قرار میدهد،

    صبورانه در دست نگه داشتم اما آن را در دستان تو قرار ندادم.)

  • اکبر گفت:

    خدایا به من چهارتا بچه ی صالح و سالم عطا کن.
    ترجیحا دوتا دختر دوتا پسر.

  • پرستو گفت:

    سلام استاد گرامی.
    راستش من اول خیلی تعجب کردم. احساس ناامیدی زیادی به من دست داد. شما که با درسهاتون همیشه مظهر امید برام بودین. از این ناامیدی و یاس تعجب کردم. بعد از خوندن کامنتهای دوستان دریچه های دیگری از گفته شما برای من آشکار شد. از جنبه های دیگه ای به قضیه نگاه کردم. مثلا اینکه تا زمانی که توی این دنیا و در این کشور هزاران نوزاد و کودک بی سرپرست وجود دارند، هزاران کودکی که نیاز به آموختن دارن، کودکانی که نیاز به کانون گرم خانواده دارن، کودکانی که نیاز به عشق دارن تا عشق رو یاد بگیرن، و من هم اشتیاق داشتن فرزندی رو دارم، امکاناتش رو دارم که پرورشش بدم، آموزشش بدم، بهش عشق بورزم تا عشق رو یاد بگیره چرا با وجود اینهمه کوک نیازمند یک انسان رو به این دنیا اضافه کنم. خب چرا از بین همینها فرزند یا فرزندانی رو برنگزینم. البته خیلی راحت نیست. این یه تفکره. نمیدونم چقدر میتونه درست باشه ولی دلم میخواد از این جنبه به گفته های شما نگاه کنم تا از جنبه ناامیدی و یاس.

  • niala گفت:

    “آتش «بودن» را که هر پدری از فرط درد و سوزش دستانش، شتابان در دستان ناتوان کودکش قرار میدهد،

    صبورانه در دست نگه داشتم اما آن را در دستان تو قرار ندادم”. تعبیر زیبا و متفاوتی بود

  • مجتبی گفت:

    پدری به فرزندانش می گفت همیشه پول درآوردن بیشتر، معادل ست با دردسر بیشتر، واسه همین هرگز شما نرید سراغش! من خودم به اندازه ی کافی برای همه تون پول درمیارم!
    آتش را تا وقتی بچه ها رشد کافی نکرده ن می شه برایشان در دست خودت نگه داری، بعد از آن هم انشاالله مشکل دیگری نخواهد بود. پیشنهاد می کنم که چند نفر دیگه رو هم به تیم کشف اصرار هستی اضافه کنی آقا محمد عزیز. اصلا یک اتوبوس!
    🙂

  • باران گفت:

    چقد خوندن مطالبتون رو دوست دارم….بیشترشون رو چند بار خوندم…اولین مقاله که از شما خوندم سخنی با پدرومادرها…بوده.
    و بعد مقاله های دیگه رو دنبال کردم
    چقد شما همه چیز رو زیبا میبینین…
    منم دوست دارم مثل شما باشم…
    هر روز اینستا دنبالتون میکنم….اینجا و …

  • رعنا گفت:

    این اولین مطلبی هست که باهاتون موافق نیستم در کمال احترامی که برای احساستون دارم.اما هیچ رویش و زایشی بی درد نیست.اگه وجود داشتن ما دلیلش طی یه مسیر رشد و رسیدن به کمال باشه پس این شدن از مسیر بودن می گذره.عدم جای قشنگی نیست برای فرزند محمدرضا!!چون چنین پدری مستحق داشتن فرزندی هست لایق که مثل پدر شمعی در تاریکی های این دنیا روشن کنه و حتی اگه فقط یک دل رو امیدوار کنه رسالت خودش رو انجام داده.حق حیات و عشق بالاترین هدیه ایی هست که شما می تونید به فرزندتون بدید.این فرصت رو دریغ نکنید نه از خودتون نه از فرزندتون.محمدرضا با داشتن فرزند کامل میشه.اینقد حرف در این مورد دارم که شاید ساعت ها بتونم براتون حرف بزنم…همیشه در این موضوع یاد این آیه می افتم که” أَلست بربّكم قالوا بلي”

  • فاطمه گفت:

    بچه دارشدن…

    شاید سوال همیشگی ام باقی بماند…این کار درست است یا نه؟
    مطمئنا او هم از دنیا خسته خواهد شد…

    وقتی که پدرش مشتاق است به دنیا آمدن او…دوباره تضادها زنده می شوند…

  • سارا گفت:

    سلام.تازه با سایت شما آشنا شدم.خیلی از مطالبتون خوندم ولی این این بخش خیلی تحت تاثیرم قرار داد.هم به درون خودم نگاه کردم هم به حس غریبی که شما داشتید نگاه کردم البته در حد خودم.اشک از چشمام سرازیر شد.چه بار سنگینی به دوش میکشید.خیلی عجیبه یک آدم چقدر میتونه شجاع باشه

  • sholeh گفت:

    سلام امروز که نوشته هاتون روخوندم من تنها دیوانه نیستم سالهاست برای دخترم می نویسم که هیچ وقت نداشتمش و چه جالب که نامش هم رهاست با این تفاوت که من خودم رو دیوانه می دونستم و یادداشتهام رو پنهان می کردم و شما برای همه می نویسین بهترینها رو براتون ارزو می کنم شاد باشین

  • آتنا گفت:

    داغ دلم تازه شد … اتفاقا همین دیشب بود که “خودم” گفت که مرا به خاطر این آرزوی بر دل مانده نخواهد بخشید، بر خلاف همیشه به جای بیان کلی دلیل و منطق این بار ، اشک در چشمانم حلقه زد که ” باور کن دلم نمی آید” ، به او نگفتم ولی میترسم که از این داغ بر دل جان سالم بدر نبرم.

  • مليكا گفت:

    سلام
    به نظر من داشتن فرزند يعنى تمام عمرت زير تعهد ومسولئيت سنگين رفتن واگر قرار است افرادى كه اطلاعات در حد شما دارند اين مسئوليت رانپذيرند والى به حال آيندگان .

  • malihe khammar گفت:

    هرکودکی با این پیام به دنیا می آید که خدا هنوز از انسان نومید نیست

    تاگور

  • حمیده گفت:

    سلام محمدرضا
    این سوال و جواب شما با یکی از خواننده های سایت بود
    برام سوال پیش اومد،باجوابی که دادی تمایز انسان رو با سوسک و .. چی میدونی؟
    وقتی که خیلی ازماها به همین بودن فکر میکنیم و خودمونو متمایز میدونیم و البته کاری نمیکنیم!

    بیتا
    آبان ۳۰, ۱۳۹۱ در ۵:۲۸ ب.ظ

    اما من اگر برای یک چیز و فقط برای یک چیز خدارو شاکر باشم اینه :لیاقت به بودن و فرصت حیات…..
    ومن همه تلاشم رو میکنم تا بفهمم چرا به وجود اومدم !!!….و امیدوارم که اونقدر قابل باشم که بتونم وقتی زندگیم به پایان رسید لبخند خدارو ببینم .لبخندی از رضایت از بودن من و تصمیمی که برای بودن من گرفت ….
    پاسخ دادن

    shabanali
    آبان ۳۰, ۱۳۹۱ در ۵:۳۶ ب.ظ

    بیتا جان.
    لیاقت بودن اونقدرها هم چیز عجیبی نیست.
    قبل از من و تو، به ماهی ها، سگ ها، میمون ها، مگس ها و سوسک ها اعطا شده

    • من جای دیگه ای نوشتم. تطبیق با طبیعت به معنای هوش هست و مورچه‌ها و سوسک‌ها نشان داده‌اند که از ما هوشمند‌ترند.
      عصیان بر علیه طبیعت به معنی شعور است و وجه تمایز ما

  • ستایش مطهر گفت:

    سلام. از مردای ایرانی این فکر بعیده. بعیده. تو اون ته دلت راضی نیستی. میگی نه از خود خودت بپرس.

    • از زنهای ایرانی هم بعیده که قبل از شناختن و دیدن یک آدم،‌ راجع به ته دلش نظر بدهند!

      • ستایش مطهر گفت:

        سلام استاد. دیدم جواب نمیدین یه انتقاد کردم گفتم شاید جواب بدین. ناراحت نشین. من عادت ندارم بدون بررسی موقعیت و ویژگی های طرف مقابل در موردش قضاوت کنم. کلا از قضاوت کردن زیاد خوشم نمیاد. میگم چه اشکالی داره یکی پیدا شه که برخلاف جریان حرکت کنه. یه احساس جدید، تجربه جدید. موفق باشین با هر نگرشی و البته امیدوار به آینده. در قاموس ما ناامیدی جایی ندارد حتی اگر همه درمقابلمان بایستند پس پیش به سوی دنیایی که خواهیم ساخت با همه ی خوبی ها.

  • فرید گفت:

    سلام
    من مطالب بسیار خوب شما رو زیاد مطالعه می کنم . . . ولی . . . در این زمینه خوشحالم که پدرم مثل شما فکر نمی کرد
    من یک مرد هستم . . . بله درست است نامردمی را به عنوان تنها راه بقا جلوی من گذاشته اند اما نمی دانید (می دانم که می دانید!) چقدر زیباست که من با عزت آن راهی که نامردمان پیش رویم گذاشتند را پس می زنم و . . . چه من برای بقا و موفقیت نیامده بودم . . . اگر لازم بود بقا را به اکسیر شهادت میزدم و اگر تعریف موفقیت با اسمائی که خدا به من آموخت مغایر بود ، دوباره اسماء را سرمشق می گرفتم .
    اکنون موقع خلق آدم است ، دوباره فرشته ها به خدا می گویند می خواهی کسی خلق کنی که در زمین فساد و خونریزی کند؟!
    . . . این بار خدا جوابی نمی دهد . . .
    . . . پاسخ با ماست !

  • الهه گفت:

    سلام
    من بعد از مدتها یه سری به سایت زدم و اولین لایک رو کوبیدم
    ممنون و خسته نباشی بابا لنگ دراز 🙂

  • علی گفت:

    مثل همیشه زیبا می گی محمد رضا جان
    ولی این زیبایی اون ترس های پشت کلامت رو کاملا نمی پوشونه
    ترس های که همه باهاش درگیریم
    کوچیکن اما کم نیستن
    شاید دارم خودم رو اشتباها در تو میبینم
    شاید هم هر دو مون از این مسولیت می ترسیم !

  • کیانا گفت:

    در تمام لحظات زندگیم سعی کردم یاد بگیرم , آنچه را که طبیعت در همه دوران انجام داده است تا اگر روزی فرزندی داشتم آنها را به او بیاموزم برای زندگی کردن نه زنده بودن.اما امروز من هم صبورانه تصمیم گرفتم تا فرزندم این دنیا را تجربه نکند.
    فرزند عزیزم :می دانم که تو مرا می فهمی هم خدای من.

  • پژواک گفت:

    کاش توانایی تربیت فرزندانی را داشته باشیم که بهتر از ما فکر و عمل کنند تا آیندگان که فرزندان ما یا دیگران(مهمه؟)هم جزئی از آن هستند در دنیایی بهتر از آنچه که حالاست زندگی کنند

  • ندا گفت:

    چرا شما اینقدر ناامید حرف میزنید اطمینان دارم بهترین باباو دوست دنیا میشین برای فرزندتون

  • مصلایی گفت:

    سلام
    فوق العاده بود

  • اسماء گفت:

    چرا مرور خاطرات این قدر شیرین است؟
    گذشته ای از ما که بودیم و تمام شده است…
    چرا بر میگردیم و به آن نگاه میکنیم…
    چه خوب چه بد چه تلخ چه شیرین…
    چرا دیدن عکس های سالهای دور روحمان را جلا می دهد…
    گاهی شاید گریه کنیم یا به فکر فرو برویم یا بخندیم…
    آقای شعبانعلی بودن زیباست
    خیلی زیبا
    مشکلات زیبایند خیلی زیبا
    گذر زمان همه چیز را گاهی تغییر می دهد،
    چشمهایمان شسته می شود…
    ایران زیباست
    بودن در ایران زیباتر
    خدایا شکرت
    من از اینکه اینجام خیلی خوشحالم
    شما از اینکه ما تو دل نوشته هاتون باشیم خوشحال می شید؟
    آره.

  • اسماء گفت:

    انسان مختار است هر کار می خواهد بکند اما تا کی…
    آقای شعبانعلی شما فکر می کنید در آینده ممکن است عقیده تان تغییر کند…
    ممکن است از نوشتن دل نوشته هایتان پشیمان شوید…
    ممکن است که دیگر ننویسید بر اثر یک اتفاق…

  • اسماء گفت:

    آقای شعبانعلی شما بیش از ۱۰۰۰۰۰فرزند دارید
    که همه عاشقانه دوستتان دارند
    چون شما یک از خود گذشته اید
    مثل دکتر چمران بزرگ

  • رسالت گفت:

    کاملا موافقم. دیدگاه مشترک داریم.

  • الناز گفت:

    خوش بحال موجودی که میتواند باشد ولی نیست.این نبودن شیرینتر از بودن هست.

  • ثنا گفت:

    ممنون از همه ی دوستای خوبم
    و از محمدرضای عزیز که این دوستیها بواسطه ی اون اتفاق افتاده.
    مرسی معصومه جان.روزهایی در پیش دارم که فرصت مطالعه ی بیشتری خواهم داشت.این کتاب حتمن یکی از انتخابامه.ممنون از راهنماییت.

  • الهام گفت:

    ثنا جان حسابی حرفت بدلم نشست …. حس میکنم منم زمانی تصمیم به بچه دار شدن بگیرم که این حس درونم ریشه زده باشه ….
    حتماخیلی لذتبخشه عزیزم …..
    یه عالمه میارکه 🙂

  • ثنا گفت:

    پیام به فرزندی که در راه دارم . . .

    تو را من خواستم و خدا خلق کرد پس از اینکه روزها و ماهها و سالها تاریخ و جغرافیا را مرور کردم تا بهترین زمان و مکان از بازه ی عمرم باشی.
    اتفاق نبودی، نیاز هم نبودی، جبر هم نبودی، چه سالها گذشت و همه ی این احتمالات قلم خورد.
    وقتی تو را خواستم که حس خلق کردن در درونم بر تمام بلند پروازیهایم، خودخواهی هایم، آرمان هایم، بر تمام آفرینش هایی که پیش از تو، بیش از تو مرا به خود وا می داشت، غلبه کرد و این حس تورا آفرید و این تنها رسالت من در برابر تو بود حتی بیش از مادر بودن.

  • fereshteh.k گفت:

    باهاتون موافقم ولي با اون قسمتي كه گفتين آتش بودن….
    به نظر من هم پدر و هم مادر بعد از بچه دار شدن آتش بودن رو دو چندان احساس ميكنند.

  • ص.ش گفت:

    عالیی بود. عالی نقل کردید. به دلم نشست.

  • سارا.ر گفت:

    سلام تا حدودی کامنت دوستان و خوندم یه عده راضی از بودن و یه عده موافق با شما و به نظر میرسه دلگیر از بودن ، شاید از اینکه این اختیار و نداشتن که واسه بودنشون تصمیم بگیرن
    من اما خوشحالم از بودنم و ممنونم از پدر و مادری که بودنم تو این دنیا رو برام ممکن ساختن ، نه اینکه همه چیز خیلی خوب باشه و بدون مشکل اما شکر که هستم که نفس میکشم که زندگی میکنم
    این خط و نمیتونم بفهمم:آتش «بودن» را که هر پدری از فرط درد و سوزش دستانش، شتابان در دستان ناتوان کودکش قرار میدهد،
    بچه ها عزیزترین موهبت های خدا واسه هر پدر و مادرین، من اما دلم میخواد این عزیزترین ها رو داشته باشم

  • الف گفت:

    شب بخیر

    کم کم محتوای اکثر کامنت ها داره به یک سمت میره
    این طور نیست ؟

    • shabanali گفت:

      تو میتونی برای اینکه این اتفاق نیفته، یک مخالفت شدید بکنی مثلاً بگی باید یک اتوبوس بچه داشته باشیم!
      خیلی تئوریهای بزرگ تاریخ بر اثر این شیوه درست شدند از جمله بازگشت به طبیعت روسو.

      • الف گفت:

        سلام

        اگه تاریخ جغرافیا خوب باشه شاید خیلی بد هم نباشه…

        من منظورم کامنت های اکثر موضوع هاست که قسمتیش طبیعیه.

  • بیتا گفت:

    من بارها غبطه خوردم به وجود همان ماهی ها …سنگها …پرندگان …سگها…که گاهی اونها معنای بودنشونو خیلی خوب فهمیدن….وقتی این مطلب رو خوندنم خیلی فکر کردم به خودم به عشق به درک به احساس و به همه چیزهای زیبا ….:(مسلما این موضوع كه در قایق ۳ متری بنشینی و پارو بزنی در حالیكه یك كوسه سفید ۴ متری دنبالت باشه واقعا تجربه دلهره آوری است ولی به گزارش روزگار نو ،ماهیگیر فرانسوی كه كوسه ماده سفید چهار متری را از تور ماهیگیری نجات داد از عشق این كوسه رهایی نیافته و این كوسه همواره او را دنبال می كند بطوریكه هر گاه قایقش را متوقف كند شكمش را روی آب آورده تا ماهیگیر او را نوازش كند و دستی بر سرش بكشد! این ماهیگیر به لحاظ شغلی دچار مشكل شده است زیرا ماهی ها از وجود كوسه احساس خطر كرده و او نمی تواند ماهیگیری كند.)…..
    من ادم خرافاتی یا ادمی نیستم که شعار بدم حداقل تمام زندگیم تلاشم این بوده که بدور از این مسایل باشم خواستم که کشف کنم درک کنم به ایمان و یقین برسم….رسالت اون کوسه رسالت اون ماهیگیر رسالت اون سگ وفادار رسالت اون کبوتر که گاهی نشان رهایی میشه منو وادار میکنه که به رسالت بودنه خودم فکر کنم.به اینکه من باید در این دنیا چه کنم ؟!و نقش خودم رو پیدا کنم.

    • مجتبی گفت:

      همین “پیدا کردن نقش” که گفتید خیلی قسمت سختیه.
      اصلا دقیقا همین قسمته که خیلی جنجالیه.
      راهش چیه بنظرتون؟!

  • آرمین گفت:

    واقعن به دل نشست چون از دل اومده بود واقعا تربیت بچه ها و کمبود های موجود ومشکلات آدم ها رو به این سوی تفکرات میبرد ولی چه بزرگانه است که کودکی اوریم برای این مشکلات رابیند و لمس کند که شاید او تواند کمکی به جامعه خود کند

    • وحیده گفت:

      کجای این قضیه بزرگانه هست که مشکلات را ببیند ولمس کند؟
      اصلااااااااااااااا نتونستم جواب ندم
      اخرین شبی که پسرم هنوز به دنیا نیومده بود منم یه نامه براش نوشتم و ازش عذر خواهی کردم آرزو کردم روزی براش پیش نیاد که منو به خاطر خود خواهیم سرزنش کنه . کاش منم دستهایی به بزرگی محمدرضا داشتم که آتش سوزان بودن رو تو اون نگه میداشتم .
      کودکی که من حتی نیاز های اولیه اش رو نمیتونم بهش بدم نیاز به آب پاک ، هوای پاک ، غذای پاک ، ،آینده بدون جنگ حالا تو این بین بماند آرامش ،آسایش، محبت ، صداقت و فرهنگ و…….پیش کش خودم

      • مجتبی گفت:

        من هم پدر و مادرم نتونستن این هایی که شما گفتید رو هرگز بهم بدن، اما نیازهای اولیه ی من را چیزهای دیگری دیدند، که تا حد خوبی هم از پسش براومدن، اندیشیدن، مطالعه، تصمیم گرفتن، بازاندیشیدن، مخالفت کردن و… .
        برای کلاس گذاشتن نمی گم، واقعا به اینکه این ها همواره نیازهای اولیه ی من بوده ن اعتقاد دارم.

  • بیتا گفت:

    اما من اگر برای یک چیز و فقط برای یک چیز خدارو شاکر باشم اینه :لیاقت به بودن و فرصت حیات…..
    ومن همه تلاشم رو میکنم تا بفهمم چرا به وجود اومدم !!!….و امیدوارم که اونقدر قابل باشم که بتونم وقتی زندگیم به پایان رسید لبخند خدارو ببینم .لبخندی از رضایت از بودن من و تصمیمی که برای بودن من گرفت ….

    • shabanali گفت:

      بیتا جان.
      لیاقت بودن اونقدرها هم چیز عجیبی نیست.
      قبل از من و تو، به ماهی ها، سگ ها، میمون ها، مگس ها و سوسک ها اعطا شده

      • بیتا گفت:

        من به دنبال معنی بودنم هستم …معنا دادن به خودم و این فرصتی که به من داده شده.

        • بیتا گفت:

          من بارها غبطه خوردم به وجود همان ماهی ها …سنگها …پرندگان …سگها…که گاهی اونها معنای بودنشونو خیلی خوب فهمیدن.

  • معصومه گفت:

    بچه تر که بودم هر موقعه حرفهای شبیه به نوشته تو(در هر شرایط و به هر نحوی ازدواج نه ،بچه نه ) بزرگتر ها طوری نگاهم می کردند یعنی نمی فهمی یه چیزی می گی !
    الانم که بزرگتر شده ام هر موقع به زبان می یارم اطرافیان یه طوری نگام می کنند دیگر جرأت گفتنش را ندارم.
    چند روز پیش یکی از دوستان دبیرستانم را بچه بغل با مادرش دیدم .مادرش پرسید ازدواج کردی ؟بچه داری؟ وقتی گفتم نه طوری نگاهم کرد که گویی بدبخترین آدم روی زمینم.

    اما خوبه محمدرضا تو هستی – وقتی از این آدم ها و دود و ترافیک و … خسته می شم به قولت خودت با خواندن نوشته هات نفس می کشم

  • Setareh گفت:

    خیلی زیبا بود ،اون قدر که بی اختیار گریه کردم.نمیدونم این اشک به خاطر حس نوشته ی شما بود یا اینکه یاد خودم افتادم که چرا هستم؟!
    این قدر تاثیر گذار بود که شاید سرلوحه ی زندگی خیلی از ماها بشه،اینکه چقدر میتونیم رو زندگی یه آدم بی گناه تاثیر داشته باشیم.
    با تمام حس عمیق و زیبایی که از این متن گرفتم ، به این فکر رفتم که اگه پدر و مادرم منو نداشتن ،اگه سر و صدای من نبود،اگه خنده هام نبود ،اگه نق زدن هام نبود،بابام چقدر حتی روزهای تعطیل میرفت دفترش،چقدر مادرم مجله و کتاب میخوند؟
    از بودنم آره ناراحتم چون کارای زیادی رو از دست دادم،اما از بودنم برای پدر و مادرم خوشحالم،برای اونا خوشحالم،چون حداقل حوصله شون سر نمیره،شاید اگه اونا نبودن اصلا بودنم رو نمی خواستم.

    • معصومه گفت:

      از بودنت منم خوشحالم . وقتی اسمتو می بینم یک فرکانسی داره که خوشحال می شم و لبخندی بر لبانم نقش می بندد.

      • Setareh گفت:

        خیلی ممنونم معصومه جان،این حس متقابله.واقعا” ممنون.

        از استاد به خاطر پیدا کردن دوستان خیلی خوب واقعا” ممنونم.

  • احمد گفت:

    کاش عمیق تر به این دنیا{ به معنی جای پست} جایی که هیچ یک از نیازهای انسان را ارضا نمی کند بلکه دائم فریب می دهد که نیاز تو با این چیز یا اون ارضا می شود تا بیشتر عطشت را با این اب شور رفع کنی نگاه کنیم
    {زندگی در عالی ترین شرایط این دنیا هم باز هم پست است این جمله را باید حس کرد نباید درباره اش فکر کرد}
    وچه راست گفت علی در نهج البلاغه انکس که فقط دنیارا دید اندوهش فراوان شد وغم درون دلش رقصان گشت که این غم از سویی سرگرمش سازد و از سویی دیگر رهایش سازد وتا جایی مرگ گلویش را بگیرد. گاهی با خودم فکر می کنم

  • الف گفت:

    سلام

    من هم بعضی وقت ها به این موضوع فکر می کنم ولی …

    نارضایتی در مورد تاریخ و جغرافیا همیشه هست .و به قول خودتون هر کسی فکر می کنه در بدترین زمان ممکنه .

  • کوچ بنفشه های مهاجر گفت:

    مرا که هیچ مقصدی به نامم ..

    و هیچ چشمی در انتظارم نیست را !.. ببخشید !

    که با بودنم ترافیک کرده ام!!
    هیچوقت نمی خواهم باعث بودن ترافیک دیگری چون خودم باشم…

  • گیتی گفت:

    چی بگم…
    عالی…
    به قول خیلی ها کاش…

  • ندا گفت:

    قبلا میخواستم یه پیشنهاد بدم در مورد تاپیک چت که یادم رفته بود الان این متنتون یادآوری کرد بهم
    ایمیل نمیکنم چون اینجا زودتر میبینین;)
    adoptionیا به فرزند خواندگی قبول کردن البته موضوع به شدت قابل بحثیه به دلیل فرهنگ و مذهب و… کشور ما که به نظرم هروقت ماژول چت سایت راه افتاد اگه خواستین بذارین برای بحث

  • سمانه گفت:

    اگه اشتباه نكنم يه بار گفتين :دكتر شريعتي به جايي ميرسه كه نوشته هاي خودش رو هم نقض ميكنه
    شما شريعتي روزگار من هستين كه ميتونم با شما صحبت كنم
    استاد شما كه يه روز ميگين همين مقطع تاريخ همين جغرافيا وهمين جنسيت رو انتخاب ميكردين ؛اگر دوباره به دنيا مي اومدين!
    حالا كه ميگين :فرزندم دوست نداشتم در این مقطع از تاریخ و در این نقطه از جغرافیا، پا بر زمین بگذاری
    كه ميشه همون تناقض شريعتي !
    اما
    ميشه دليل اين تناقضا رو فهميد
    دليلش چيزي نيست جز “ناگفته ها” همون ناگفته هايي كه نميشه با هر كسي گفت .
    وقتي كتاباي دكتر شريعتي ميخوندم به خودم ميگفتم كه چرا زماني كه ايشون بودن تو اين دنيا نبودم
    حالا ازاينكه محمدرضا شعبانعلي تو اين مقطع تاريخ تو اين نقطه جغرافيا كه من هم دارم زندگي ميكنم ،نفس ميكشه ومن ميتونم هم صحبتش باشم “رنج بودنم به رنگه گنجه”

  • البرت گفت:

    منم این حسو دارم به خدا گفتم با تمام خوشی وناخوشی دنیا و اینکه نهایتم بفرستی بهشت من از قصه خلقتم خوشحال نیستم حتی روزایی دنیا به کام بوده و عشقی در وجودمان شعله ور .ولی اکه یه روز ازدواج کردم بچه دار شدن برام مقوله خوشایندی نیست هر چند از دیدن بچه ها لذت میبرم اما دوست ندارم خودم این حسو تجربه کنم یکی دیگه از تمایلات زندگیم اینه تا ۲۵ سالگی بمیرم فک میکنم هیجان انگیز باشه

  • Neda.sh گفت:

    سلام
    با حرفتون كاملأ درسته بيشتر پدر مادرها بچه رو ابزاري ميدونند براي ادامه زندگيشون چون براي به دنيا آوردنش به هيچ وجه به زمان ،مكان، شرايط و امكانات توجه نكردند يك سري از بچه ها هم كه بي هدف و ناخواسته پا به دنيا گذاشتند

    تو كلاس من هفت تا از بچه ها فرزند طلاقند محمد رضا جان فقط بايد اين بچه ها رو از نزديك ببيني تا به معصوميت و بي گناهيشون پي ببري سرنوشت اين بچه ها آلوده به گناه پدر و مادرشون شده من مادر نيستم ولي چون ديوانه وار بچه ها رو دوست دارم تمام حسهاي زيباي مادري رو با اين بچه ها تجربه كردم
    زندگيم با زندگيشون درگير شده تمام سعيمو ميكنم كه لبخند روي لبهاشون خشك نشه اوايل مدرسه ديدن خيلي صحنه ها برام دردناك بود و با گريه خودم رو آروم ميكردم و حالا قبل از اينكه معلم باشم يك مادرم
    نميدونم چه حسيه اما من دوست دارم فرزند داشته باشم چون عاشق بچه هام وقتي تو دنياشون قرار ميگيرم صداقت ، مهربوني و پاكيشون اجازه نميده زمان و مكان رو احساس كنم
    ببخشيد اگر امكانش هست اين سوال من رو پاسخ بديد
    شما تك فرزند خونواده هستيد يا خواهر و برادر هم داريد؟؟

    • shabanali گفت:

      یک خواهر و یک برادر

    • وحیده گفت:

      آره عزیزم این همون خودخواهی که من همش داد میزنم .منم عاشق بچه هام وقتی با بچه هایی اصلا پات رو زمین نیست اما چرا برای اینکه پاهام رو زمین نباشه باید یه نفر مثل خودم رو اضافه کنم به زمین ؟

  • بهرنگ گفت:

    پس بحث خطای سفید و خطای سیاه چی میشه؟

  • فایزه گفت:

    در گذشته های دور یه دوست ازم پرسید بزرگترین ریسک توی زندگیت چی بوده و من نوشتم به دنیا اومدن
    امروز خوب میدانم چقدر لحظات خوبی را تجربه کرده ام که از این ریسک راضی بوده ام و چه قدر لحظات تلخی را تجربه کرده ام و…

  • Farzaneh.P گفت:

    اي كاش پدر و مادرها مي فهميدند كه “بودن” براي ما هديه نيست
    آتش است
    “بودن” آتش است
    كاش اين اشتباه دوباره و دوباره تكرار نميشد…
    كاش…

  • میترا گفت:

    متنت واقعا قسنگ بود و فکرت از اون قشنگتر. گاهی آدم حرفای دلشو از زبان دیگران میشنوه. ممنون محمدرضا.
    مطلب زلزله سفید هم عالی بود چه اینکه من خیلی وقت بود دنبال یه جای مطمئن برای کمک به بچه ها می گشتم و هر چند از نظر توان مالی خیلی خوب نیستم اما دارم همه ی تلاشمو می کنم که طوری برنامه ریزی کنم که بتونم تو یکی دو ماه آینده به یکی از این بچه ها حداقل برای یه سال کمک کنم. در ضمن هرکسی رو هم که میشناختم که بتونه کمک کنه این سایتو بهش معرفی کردم هزار هزار بار به خاطر این کارت ممنون و اینو اینجا نوشتم که بدونی زلزله سفید واقعا موثر بوده.ببخش که کامنتم نصفش به طور مستقیم مربوط به پستت نیست.

  • النا گفت:

    نمی دونم که چی میشه گفت…………
    کاش که همه پدرا اول فکر می کردن بعد پدر می شدن……
    دلم گرفت…….
    و خوشبحال فرزندی که پدرش اینطوری فکر میکنه….یعنی فکر میکنه کلا….

  • مهتاب.ص گفت:

    سلام محمدضای عزیز
    چقدر زیبا به فرزندی که نداری پیغام دادی
    واژه های (دیواربلند-آزادی و نامردی)رادرنوشته ات واقعا دوست دارم.
    مثل همیشه واژگان را بسیار زیبا در کنارهم قرار میدهی.
    راسی واقعا دوست داری که فرزندی داشته باشی؟واقعا دوست دارم حس درونیتو بدونم؟

  • hadis ahanin گفت:

    سلام استاد
    فکر میکنم منم مثل شما فکر میکنم
    من نمیخوام مادر بودن رو تجربه کنم. با اینکه حس خیلی قشنگیه.فکر میکنم شما هم با وجود اینکه بچه خیلی دوست دارین ولی نمیخواین پدر بشین، درسته؟
    نمیخوام بخاطر اینکه لذت مادر بودن رو تجربه کنم یه بچه رو بدبخت کنم

  • hadis ahanin گفت:

    سلام استاد
    فكر ميكنم منم مثل شما فكر ميكنم
    من نميخوام مادر بودن رو تجربه كنم. با اينكه حس خيلي قشنگيه.فكر ميكنم شما هم با وجود اينكه بچه خيلي دوست دارين ولي نميخواين پدر بشين، درسته؟
    نميخوام بخاطر اينكه لذت ملدر بودن رو تجربه كنم يه بچه رو بدبخت كنم

    • سیما ولی زاده گفت:

      من هم نمی خواستم بچه داشته باشم، فکر می کردم وقتی بپرسه چرا من را به دنیا آوردین؟ جوابی ندارم. فکر می کردم فرزند داشتن به این معنی ِ که اینقدر این دنیا را جای خوبی برای زندگی می دونم که می خوام یکی دیگه هم تجربه اش کنه. و به خاطر همین می دونستم که نمی خوام بچه دار بشم.. البته این تصمیم ها با زمان و کسب تجربه های مختلف تغییر می کنند. همزمان با عوض شدن ِنگاهمون به دنیا و اهمیتی که به مسائل مختلف می دیم این نظرات هم دچار تغییر می شوند. به هر حال ما سابقه چندین هزار هزار سال زندگی بشر را داریم و هر چقدر بیشتر دنیادیده می شیم می تونیم قدری از این نوع تفکر که محیط زندگی مون به یخشی از ما داده که “خاص” هستیم دست برداریم و اون وقت می بینیم که معمولی بودن چقدر لذت بخشه

      • مجتبی گفت:

        معمولی بودن خودش در عصری که همه می خوان خاص باشن یه نوع موفقیت در خاص بودنه و به همین دلیل واسه شما لذت بخش هستش.

  • فاطمه گفت:

    من هم با شما هم عقیده ام

  • فاطمه گفت:

    کاملاموافقم
    من هم به همچین قضیه ای معتقدم

  • مرضیه گفت:

    فوق العاده بود دوست خوبم. اما ما زنها انقدر صبورانه نمیتونیم این آتیش رو تحمل کنیم. خییییییلی سخته خیلی.

  • فرزانه گفت:

    خوشحالم که یک فرزند در بنیاد کودک دارم و از الان نگران آینده اش هستم…..

  • آناهیتا گفت:

    رنج بودن رنج سختی است ولی سخت تر از آن رنجی است که تو می بری، «رنج دانایی».

  • عارفه گفت:

    زندگی با سختیهاشه که معنا ومفهوم پیدا میکنه بنابراین هر وقت فرزند من پا به این دنیا بگذاره اومدنشو به این دنیا تبریک میگم حالا در هر مقطع از تاریخ باشه

    • مجتبی گفت:

      اصولا من “معنا” به چیزی می گم که موجب می شه معنابهی قابل پذیرش ذهنی و سپس حسی بشه. حالا میشه لطفا شما توضیح بدید چطور زندگی با سختی هاش معنا پیدا می کنه؟ یا شاید تعریف شما از معنا با من فرق می کنه؟

  • حسه جالبیه فکر کردن به موجودی که نیست که قراره باشه یا قراره اصن هیچ وقت نیاد اینم میره جز رویاهامون مگه نه؟

  • الهام گفت:

    جاودانگی از دل “بودن” سربرمیآورد …..
    با من بگو جاودانگی را در کجا میتوانم جست ……….

  • بهاره گفت:

    نمی دونم این یه نامس به کسی که اصلا نبوده یا کسی که الان نیست ولی برای من به اندازه ی این نوشته دلگیره!!! ):

    سلام!
    حال همه‌ی ما خوب است
    ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور،
    که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گويند
    با اين همه عمری اگر باقی بود
    طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم
    که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و
    نه اين دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!

    تا يادم نرفته است بنويسم
    حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
    می‌دانم هميشه حياط آنجا پر از هوای تازه‌ی باز نيامدن است
    اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
    ببين انعکاس تبسم رويا
    شبيه شمايل شقايق نيست!
    راستی خبرت بدهم
    خواب ديده‌ام خانه‌ئی خريده‌ام
    بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌ديوار … هی بخند!
    بی‌پرده بگويمت
    چيزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد
    فردا را به فال نيک خواهم گرفت
    دارد همين لحظه
    يک فوج کبوتر سپيد
    از فرازِ کوچه‌ی ما می‌گذرد
    باد بوی نامهای کسان من می‌دهد
    يادت می‌آيد رفته بودی
    خبر از آرامش آسمان بياوری!؟
    نه ری‌را جان
    نامه‌ام بايد کوتاه باشد
    ساده باشد
    بی حرفی از ابهام و آينه،
    از نو برايت می‌نويسم
    حال همه‌ی ما خوب است
    اما تو باور نکن!

    “سید علی صالحی”

  • شیوا گفت:

    محمدرضا جان چند روزیست که نوشته هات خیلی بیشتر از قبل به دلم میشینه در یه پست دیگه هم نوشتم حس خاصی به من منتقل میشه. نمی دونم تغییر از منه یا حس و حال این روزای محمدرضا با قبل فرق داره…

  • الهام گفت:

    به پدرم …

    یه چیزی که بین همه ی دوره های تاریخ مشترکه اینه که همیشه آدما فک میکردن تو بدترین دوره ی تاریخی زندگی میکنن ، پس اگه منتظری این حس تغییرکنه تا منوداشته یاشی بدون که تغییر نمیکنه!
    و اینهمه انسان آزاده و بزرگ مگه در چه شرایطی دنیا اومدن؟
    آیا دنیا به اونا نامردی و اسارت رو برای رستگاری پیشنهاد نکرد؟
    از پدری که خودش برای سرنوشتش جنگیده و از بین اینهمه راه تودرتوراه خودشو پیدا کرده و اجازه نداده هیچ مسیر از قبل تعیین شده ای عنان زندگیشو ازش بگیره بعیده که فک کنه که من قطعا سرنوشت از قبل تعیین شده ای دارم!
    تو یه من مبارزه کرنو یاد بده و اینکه راه خودمو پیدا کنم ، و این بهترین کاریه که میتونی برام انجام بدی…
    خدا هم درکت نمیکنه …. چون اگه واقعا درکت میکرد باید خیلی وقت پیش کلا پرونده ی بقای نسل انسان رو میبست … ولی با تولد هر کودک خدا میخاد بگه که هنوز از بشر ناامید نشده …
    معجزه ی زندگی فراتر از اون چیزیه که در قالب ذهن هرکدوم از ما بگنجه …
    .
    آره، منم دارم مسیر خودخاهی رو انتخاب میکنم ، ولی همه ی اتفاقات بزرگ از دل همین خودخاهی اومدن بیرون!!!

    • وحیده گفت:

      خوب باید یه پدر یا مادر بشی و احساس مسئولیت عظیییییییییییییییییییییمش رو تجربه کنی بعد راجع به خودخواهی صحبت کنی

    • مجتبی گفت:

      نگاه جالب و خلاقانه ای بود، ولی چرا انقدر از سمت خدا حرف می زنید؟
      ضمن اینکه شما از کجا می دونید الان به سمت بسته شدن پرونده ی بقای انسان ها پیش نمی ریم؟
      حداقل تاجایی که بنده اطلاع دارم ما در ایران خودمون دقیقا داریم به سمت چنین چیزی میریم.
      اونوقت یعنی شما می گید خدا اینو خواسته؟!! این میشه لوازم حرفتون.

  • الهام گفت:

    فک میکنم بچه دار شدنم مثل عاشق شدن یه جنون خاصی میخاد، آدم سن و فازشو رد کنه دیگه اینقد منطقش بیدار میشه که هیچ جوره نمیتونه جریانو قبول کنه چه برسه عمل …..
    .
    .
    اگه پدرو مادر خودتم اینطوری فک میکردن چه بد میشدا 🙂

  • شیما گفت:

    خیلی تلخ نوشتی!
    زندگی روی زمین شیرین نیست، اما اینقدر هم تلخ نیست

  • mina گفت:

    باهات کاملا” موافقم.عالیه!

  • sanam گفت:

    یه بار استادمون حرف جالبی تو کلاس زد. گفت واقعیت اینه که پدرومادرها برای لذت خودشون بچه دار میشن، برای اینکه فکر کنن ادامه دارن و… گفت هیچ پدرومادری موقع بچه دار شدن به خود بچه فکر نمیکنه. خودش ۲تا بچه داشت و از اون دسته آدمایی بود که برای مقوله های مهم زندگیشون تعریف دارن.

    کاش………………………

  • سمی گفت:

    سلام استاد
    شاید اگه این آتش از طرف پدری چون شما باشه خیلی هم برا اون فرزند خوشایند باشه مثل بار امانتی که رو دوش ما گذاشتند. یاد اریانا فالانچی افتادم با خوندنه مطلبتون.
    راستی استاد امروز اولین باروون پاییزی کیش بارید و ما همچنان چشم انتظار شماییم.
    خدا قوت

  • پگاه گفت:

    دیروز با دوستی صحبت میکردیم …بهش گفتم اگر زنا و مردای باهوش این مملکت بچه دار بشن اوضاع خیلی بهتر میشه…اون مخالف بود گفتم آخه الان ببین کسایی که خرده هوشی دارن و سر سوزن ذوقی( البته هوش انواع مختلف داره) خیلی جدی تر این قضیه رو نگاه میکنن تا اون قشری که خب از نظر سطح هوشی و فکری در سطح پایینتری هستن این میشه که همه اونا دو تا و سه تا بچه دار میشن و اون باهوشا که بیشتر به ژنشون نیازه با وسواس زیاد اصلا به بچه دار شدن فکر میکنن حالا عملش بماند…خلاصه که اون میگفت مگه آدما گاون که نژادشون اصلاح بشه…گفتم در هر صورت که این باعش بوجود آمدن آدمایی با هوش بالتر میشه و این خوبه….
    این نوشته من و یاد به کودکی که هرگز زاده نشده اوریانا انداخت…البته که شما سه چهار تا مینی محمد رضا به این دنیا بدهکارید..:)

    • مجتبی گفت:

      من بچه های آدم های باهوش و تحصیل کرده رو هم کم ندیده م!
      هوش اگرچه وجود داره اما واقعا همچین نقش بزرگی که شما واسه ش متصور هستید رو نداره تا بخاطرش بخوایم همچین نتیجه ی بزرگی رو بگیریم که مینی محمدرضا ها (!) باید به دنیا بیان!

  • زیبا گفت:

    موافق نیستم. من به فرزندت حق میدم که تو رو نفهمه. اون حق داره یه محمدرضا دیگه یا هر کسی باشه، ولی تو اون حق رو ازش میگیری.هر چند خیلی وقت بود میخواستم ازت بپرسم دوست نداری توی زندگیت حضور یه بچه باشه ولی به خودم گفتم مگه میشه آدم تنهایی رو دوست داشته باشه. شاید جواب فرزندت این باشه: چرا باید به جای من تصمیم بگیری؟
    به نظرم این گرفتاریهایی که برای زن ومرد گفتی برای هر دو در هر مقطع و نقطه وجود داره.

  • anahita.s گفت:

    این بیشتر از همه حرفات به دلم نشسته….
    همیشه به والدینم بابت آوردنم به دنیایی که دوستش ندارم و با میل خودم نیامدم غر میزنم……
    چقدر خوبه که اینکارو کردی ……
    بزرگترین خیانته به یک موجود که ما اونو فدای غرور خودمون کنیم…..

  • سیما ولی زاده گفت:

    عالی

  • Ati گفت:

    نمیدونم چرا با خوندنش اشکم در اومد شایدم از یاداوری دوباره ی زجری که میکشیم …
    قلم شما به معنای کامل ادمو جادو میکنه زنده باشید و در پناه خدا