پیام به فرزندی که هرگز نداشتم…

دوست نداشتم در این مقطع از تاریخ و در این نقطه از جغرافیا، پا بر زمین بگذاری.

اگر زن بودی، از نخستین روزها، به دور آزادی و انتخابت دیوارهای بلند می کشیدند و

اگر مرد بودی، «نامردمی» را همچون تنها راه موفقیت و بقا، پیش رویت میگذاشتند.

من بهترین کاری را که میتوانستم برایت کردم،

آتش «بودن» را که هر پدری از فرط درد و سوزش دستانش، شتابان در دستان ناتوان کودکش قرار میدهد،

صبورانه در دست نگه داشتم اما آن را در دستان تو قرار ندادم.

میدانم که هم تو مرا میفهمی هم خدای من.



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+169
  


104 نظر بر روی پست “پیام به فرزندی که هرگز نداشتم…

  • آفرین می‌گه:

    سلام.
    محمدرضا خوندن این متن بی نهایت برام لذت بخش بود. چقدر خوب کلمه ها رو پیدا میکنین و به کار میبرین. بخصوص این تمثیل عالی بود:
    (آتش «بودن» را که هر پدری از فرط درد و سوزش دستانش، شتابان در دستان ناتوان کودکش قرار میدهد،

    صبورانه در دست نگه داشتم اما آن را در دستان تو قرار ندادم.)

    Thumb up 5

  • اکبر می‌گه:

    خدایا به من چهارتا بچه ی صالح و سالم عطا کن.
    ترجیحا دوتا دختر دوتا پسر.

    Thumb up 2

  • پرستو می‌گه:

    سلام استاد گرامی.
    راستش من اول خیلی تعجب کردم. احساس ناامیدی زیادی به من دست داد. شما که با درسهاتون همیشه مظهر امید برام بودین. از این ناامیدی و یاس تعجب کردم. بعد از خوندن کامنتهای دوستان دریچه های دیگری از گفته شما برای من آشکار شد. از جنبه های دیگه ای به قضیه نگاه کردم. مثلا اینکه تا زمانی که توی این دنیا و در این کشور هزاران نوزاد و کودک بی سرپرست وجود دارند، هزاران کودکی که نیاز به آموختن دارن، کودکانی که نیاز به کانون گرم خانواده دارن، کودکانی که نیاز به عشق دارن تا عشق رو یاد بگیرن، و من هم اشتیاق داشتن فرزندی رو دارم، امکاناتش رو دارم که پرورشش بدم، آموزشش بدم، بهش عشق بورزم تا عشق رو یاد بگیره چرا با وجود اینهمه کوک نیازمند یک انسان رو به این دنیا اضافه کنم. خب چرا از بین همینها فرزند یا فرزندانی رو برنگزینم. البته خیلی راحت نیست. این یه تفکره. نمیدونم چقدر میتونه درست باشه ولی دلم میخواد از این جنبه به گفته های شما نگاه کنم تا از جنبه ناامیدی و یاس.

    Thumb up 2

  • niala می‌گه:

    “آتش «بودن» را که هر پدری از فرط درد و سوزش دستانش، شتابان در دستان ناتوان کودکش قرار میدهد،

    صبورانه در دست نگه داشتم اما آن را در دستان تو قرار ندادم”. تعبیر زیبا و متفاوتی بود

    Thumb up 1

  • مجتبی می‌گه:

    با توجه به مخالفت کاربران با این دیدگاه این نظر پنهان شد، . برای مشاهده کامنت کلیک بفرمایید و در صورتی که متن کامنت مورد تایید شماست، لطفا به آن رای مثبت دهید.

    Thumb up 1

  • باران می‌گه:

    چقد خوندن مطالبتون رو دوست دارم….بیشترشون رو چند بار خوندم…اولین مقاله که از شما خوندم سخنی با پدرومادرها…بوده.
    و بعد مقاله های دیگه رو دنبال کردم
    چقد شما همه چیز رو زیبا میبینین…
    منم دوست دارم مثل شما باشم…
    هر روز اینستا دنبالتون میکنم….اینجا و …

    Thumb up 1

  • رعنا می‌گه:

    این اولین مطلبی هست که باهاتون موافق نیستم در کمال احترامی که برای احساستون دارم.اما هیچ رویش و زایشی بی درد نیست.اگه وجود داشتن ما دلیلش طی یه مسیر رشد و رسیدن به کمال باشه پس این شدن از مسیر بودن می گذره.عدم جای قشنگی نیست برای فرزند محمدرضا!!چون چنین پدری مستحق داشتن فرزندی هست لایق که مثل پدر شمعی در تاریکی های این دنیا روشن کنه و حتی اگه فقط یک دل رو امیدوار کنه رسالت خودش رو انجام داده.حق حیات و عشق بالاترین هدیه ایی هست که شما می تونید به فرزندتون بدید.این فرصت رو دریغ نکنید نه از خودتون نه از فرزندتون.محمدرضا با داشتن فرزند کامل میشه.اینقد حرف در این مورد دارم که شاید ساعت ها بتونم براتون حرف بزنم…همیشه در این موضوع یاد این آیه می افتم که” أَلست بربّکم قالوا بلی”

    Thumb up 11

  • فاطمه می‌گه:

    بچه دارشدن…

    شاید سوال همیشگی ام باقی بماند…این کار درست است یا نه؟
    مطمئنا او هم از دنیا خسته خواهد شد…

    وقتی که پدرش مشتاق است به دنیا آمدن او…دوباره تضادها زنده می شوند…

    Thumb up 4

  • سارا می‌گه:

    سلام.تازه با سایت شما آشنا شدم.خیلی از مطالبتون خوندم ولی این این بخش خیلی تحت تاثیرم قرار داد.هم به درون خودم نگاه کردم هم به حس غریبی که شما داشتید نگاه کردم البته در حد خودم.اشک از چشمام سرازیر شد.چه بار سنگینی به دوش میکشید.خیلی عجیبه یک آدم چقدر میتونه شجاع باشه

    Thumb up 2

  • sholeh می‌گه:

    سلام امروز که نوشته هاتون روخوندم من تنها دیوانه نیستم سالهاست برای دخترم می نویسم که هیچ وقت نداشتمش و چه جالب که نامش هم رهاست با این تفاوت که من خودم رو دیوانه می دونستم و یادداشتهام رو پنهان می کردم و شما برای همه می نویسین بهترینها رو براتون ارزو می کنم شاد باشین

    Thumb up 5

  • آتنا می‌گه:

    داغ دلم تازه شد … اتفاقا همین دیشب بود که “خودم” گفت که مرا به خاطر این آرزوی بر دل مانده نخواهد بخشید، بر خلاف همیشه به جای بیان کلی دلیل و منطق این بار ، اشک در چشمانم حلقه زد که ” باور کن دلم نمی آید” ، به او نگفتم ولی میترسم که از این داغ بر دل جان سالم بدر نبرم.

    Thumb up 1

  • مليكا می‌گه:

    سلام
    به نظر من داشتن فرزند یعنى تمام عمرت زیر تعهد ومسولئیت سنگین رفتن واگر قرار است افرادى که اطلاعات در حد شما دارند این مسئولیت رانپذیرند والى به حال آیندگان .

    Thumb up 5

  • malihe khammar می‌گه:

    هرکودکی با این پیام به دنیا می آید که خدا هنوز از انسان نومید نیست

    تاگور

    Thumb up 8

  • حمیده می‌گه:

    سلام محمدرضا
    این سوال و جواب شما با یکی از خواننده های سایت بود
    برام سوال پیش اومد،باجوابی که دادی تمایز انسان رو با سوسک و .. چی میدونی؟
    وقتی که خیلی ازماها به همین بودن فکر میکنیم و خودمونو متمایز میدونیم و البته کاری نمیکنیم!

    بیتا
    آبان ۳۰, ۱۳۹۱ در ۵:۲۸ ب.ظ

    اما من اگر برای یک چیز و فقط برای یک چیز خدارو شاکر باشم اینه :لیاقت به بودن و فرصت حیات…..
    ومن همه تلاشم رو میکنم تا بفهمم چرا به وجود اومدم !!!….و امیدوارم که اونقدر قابل باشم که بتونم وقتی زندگیم به پایان رسید لبخند خدارو ببینم .لبخندی از رضایت از بودن من و تصمیمی که برای بودن من گرفت ….
    پاسخ دادن

    shabanali
    آبان ۳۰, ۱۳۹۱ در ۵:۳۶ ب.ظ

    بیتا جان.
    لیاقت بودن اونقدرها هم چیز عجیبی نیست.
    قبل از من و تو، به ماهی ها، سگ ها، میمون ها، مگس ها و سوسک ها اعطا شده

    Thumb up 5

  • ستایش مطهر می‌گه:

    سلام. از مردای ایرانی این فکر بعیده. بعیده. تو اون ته دلت راضی نیستی. میگی نه از خود خودت بپرس.

    Thumb up 2

    • از زنهای ایرانی هم بعیده که قبل از شناختن و دیدن یک آدم،‌ راجع به ته دلش نظر بدهند!

      Thumb up 12

      • ستایش مطهر می‌گه:

        سلام استاد. دیدم جواب نمیدین یه انتقاد کردم گفتم شاید جواب بدین. ناراحت نشین. من عادت ندارم بدون بررسی موقعیت و ویژگی های طرف مقابل در موردش قضاوت کنم. کلا از قضاوت کردن زیاد خوشم نمیاد. میگم چه اشکالی داره یکی پیدا شه که برخلاف جریان حرکت کنه. یه احساس جدید، تجربه جدید. موفق باشین با هر نگرشی و البته امیدوار به آینده. در قاموس ما ناامیدی جایی ندارد حتی اگر همه درمقابلمان بایستند پس پیش به سوی دنیایی که خواهیم ساخت با همه ی خوبی ها.

        Thumb up 3

  • فرید می‌گه:

    سلام
    من مطالب بسیار خوب شما رو زیاد مطالعه می کنم . . . ولی . . . در این زمینه خوشحالم که پدرم مثل شما فکر نمی کرد
    من یک مرد هستم . . . بله درست است نامردمی را به عنوان تنها راه بقا جلوی من گذاشته اند اما نمی دانید (می دانم که می دانید!) چقدر زیباست که من با عزت آن راهی که نامردمان پیش رویم گذاشتند را پس می زنم و . . . چه من برای بقا و موفقیت نیامده بودم . . . اگر لازم بود بقا را به اکسیر شهادت میزدم و اگر تعریف موفقیت با اسمائی که خدا به من آموخت مغایر بود ، دوباره اسماء را سرمشق می گرفتم .
    اکنون موقع خلق آدم است ، دوباره فرشته ها به خدا می گویند می خواهی کسی خلق کنی که در زمین فساد و خونریزی کند؟!
    . . . این بار خدا جوابی نمی دهد . . .
    . . . پاسخ با ماست !

    Thumb up 6

  • الهه می‌گه:

    سلام
    من بعد از مدتها یه سری به سایت زدم و اولین لایک رو کوبیدم
    ممنون و خسته نباشی بابا لنگ دراز :-)

    Thumb up 3

  • علی می‌گه:

    مثل همیشه زیبا می گی محمد رضا جان
    ولی این زیبایی اون ترس های پشت کلامت رو کاملا نمی پوشونه
    ترس های که همه باهاش درگیریم
    کوچیکن اما کم نیستن
    شاید دارم خودم رو اشتباها در تو میبینم
    شاید هم هر دو مون از این مسولیت می ترسیم !

    Thumb up 1

  • کیانا می‌گه:

    در تمام لحظات زندگیم سعی کردم یاد بگیرم , آنچه را که طبیعت در همه دوران انجام داده است تا اگر روزی فرزندی داشتم آنها را به او بیاموزم برای زندگی کردن نه زنده بودن.اما امروز من هم صبورانه تصمیم گرفتم تا فرزندم این دنیا را تجربه نکند.
    فرزند عزیزم :می دانم که تو مرا می فهمی هم خدای من.

    Thumb up 2

  • پژواک می‌گه:

    کاش توانایی تربیت فرزندانی را داشته باشیم که بهتر از ما فکر و عمل کنند تا آیندگان که فرزندان ما یا دیگران(مهمه؟)هم جزئی از آن هستند در دنیایی بهتر از آنچه که حالاست زندگی کنند

    Thumb up 0

  • ندا می‌گه:

    چرا شما اینقدر ناامید حرف میزنید اطمینان دارم بهترین باباو دوست دنیا میشین برای فرزندتون

    Thumb up 1

  • مصلایی می‌گه:

    سلام
    فوق العاده بود

    Thumb up 0

  • اسماء می‌گه:

    چرا مرور خاطرات این قدر شیرین است؟
    گذشته ای از ما که بودیم و تمام شده است…
    چرا بر میگردیم و به آن نگاه میکنیم…
    چه خوب چه بد چه تلخ چه شیرین…
    چرا دیدن عکس های سالهای دور روحمان را جلا می دهد…
    گاهی شاید گریه کنیم یا به فکر فرو برویم یا بخندیم…
    آقای شعبانعلی بودن زیباست
    خیلی زیبا
    مشکلات زیبایند خیلی زیبا
    گذر زمان همه چیز را گاهی تغییر می دهد،
    چشمهایمان شسته می شود…
    ایران زیباست
    بودن در ایران زیباتر
    خدایا شکرت
    من از اینکه اینجام خیلی خوشحالم
    شما از اینکه ما تو دل نوشته هاتون باشیم خوشحال می شید؟
    آره.

    Thumb up 0

  • اسماء می‌گه:

    انسان مختار است هر کار می خواهد بکند اما تا کی…
    آقای شعبانعلی شما فکر می کنید در آینده ممکن است عقیده تان تغییر کند…
    ممکن است از نوشتن دل نوشته هایتان پشیمان شوید…
    ممکن است که دیگر ننویسید بر اثر یک اتفاق…

    Thumb up 0

  • اسماء می‌گه:

    آقای شعبانعلی شما بیش از ۱۰۰۰۰۰فرزند دارید
    که همه عاشقانه دوستتان دارند
    چون شما یک از خود گذشته اید
    مثل دکتر چمران بزرگ

    Thumb up 5

  • رسالت می‌گه:

    کاملا موافقم. دیدگاه مشترک داریم.

    Thumb up 0

  • الناز می‌گه:

    خوش بحال موجودی که میتواند باشد ولی نیست.این نبودن شیرینتر از بودن هست.

    Thumb up 2

  • ثنا می‌گه:

    ممنون از همه ی دوستای خوبم
    و از محمدرضای عزیز که این دوستیها بواسطه ی اون اتفاق افتاده.
    مرسی معصومه جان.روزهایی در پیش دارم که فرصت مطالعه ی بیشتری خواهم داشت.این کتاب حتمن یکی از انتخابامه.ممنون از راهنماییت.

    Thumb up 0

  • الهام می‌گه:

    ثنا جان حسابی حرفت بدلم نشست …. حس میکنم منم زمانی تصمیم به بچه دار شدن بگیرم که این حس درونم ریشه زده باشه ….
    حتماخیلی لذتبخشه عزیزم …..
    یه عالمه میارکه :)

    Thumb up 0

  • ثنا می‌گه:

    پیام به فرزندی که در راه دارم . . .

    تو را من خواستم و خدا خلق کرد پس از اینکه روزها و ماهها و سالها تاریخ و جغرافیا را مرور کردم تا بهترین زمان و مکان از بازه ی عمرم باشی.
    اتفاق نبودی، نیاز هم نبودی، جبر هم نبودی، چه سالها گذشت و همه ی این احتمالات قلم خورد.
    وقتی تو را خواستم که حس خلق کردن در درونم بر تمام بلند پروازیهایم، خودخواهی هایم، آرمان هایم، بر تمام آفرینش هایی که پیش از تو، بیش از تو مرا به خود وا می داشت، غلبه کرد و این حس تورا آفرید و این تنها رسالت من در برابر تو بود حتی بیش از مادر بودن.

    Thumb up 4

  • fereshteh.k می‌گه:

    باهاتون موافقم ولی با اون قسمتی که گفتین آتش بودن….
    به نظر من هم پدر و هم مادر بعد از بچه دار شدن آتش بودن رو دو چندان احساس میکنند.

    Thumb up 0

  • ص.ش می‌گه:

    عالیی بود. عالی نقل کردید. به دلم نشست.

    Thumb up 0

  • سارا.ر می‌گه:

    سلام تا حدودی کامنت دوستان و خوندم یه عده راضی از بودن و یه عده موافق با شما و به نظر میرسه دلگیر از بودن ، شاید از اینکه این اختیار و نداشتن که واسه بودنشون تصمیم بگیرن
    من اما خوشحالم از بودنم و ممنونم از پدر و مادری که بودنم تو این دنیا رو برام ممکن ساختن ، نه اینکه همه چیز خیلی خوب باشه و بدون مشکل اما شکر که هستم که نفس میکشم که زندگی میکنم
    این خط و نمیتونم بفهمم:آتش «بودن» را که هر پدری از فرط درد و سوزش دستانش، شتابان در دستان ناتوان کودکش قرار میدهد،
    بچه ها عزیزترین موهبت های خدا واسه هر پدر و مادرین، من اما دلم میخواد این عزیزترین ها رو داشته باشم

    Thumb up 0

  • الف می‌گه:

    شب بخیر

    کم کم محتوای اکثر کامنت ها داره به یک سمت میره
    این طور نیست ؟

    Thumb up 0

    • shabanali می‌گه:

      تو میتونی برای اینکه این اتفاق نیفته، یک مخالفت شدید بکنی مثلاً بگی باید یک اتوبوس بچه داشته باشیم!
      خیلی تئوریهای بزرگ تاریخ بر اثر این شیوه درست شدند از جمله بازگشت به طبیعت روسو.

      Thumb up 11

  • پاسخ دهید (مختص دوستان متممی با بیش از 150 امتیاز)

    لینک دریافت کد فعال

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *