فایل صوتی آموزشی ۶۰ نکته در مذاکره

مجموعه ای از نکات کاربردی مذاکره که می‌توانند کیفیت مذاکره های ما را بهبود داده و دستاوردهای ما را افزایش دهند

خرید آنلاین

بالاخره تصمیم گرفتم که دیگر به اینستاگرام سر نزنم

my-new-lifestyle-without-instagramپیش نوشت: این یک گزارش کاملاً شخصی است و برای دوستان و آشنایانم نوشته شده. ممکن است برای مهمان گذری این خانه، جذاب نباشد.

فکر می‌کنم که تقریباً تمام شبکه‌های اجتماعی متعارف را تجربه کرده‌ام. بعضی از آنها را با اسم خودم و بسیاری از آنها را با حساب‌های کاربری عمومی و ناشناس.

زمانی در فیس بوک فعال بودم و صفحه‌ی شخصی داشتم. بعد که تعداد دوستانم به سقف تعریف شده توسط فیس بوک رسید، یک Fanpage درست کردم و آنجا هم مطلب منتشر می‌کردم. مدت‌هاست به آن سر نزده‌ام. وقتی آن را رها کردم و برای آخرین بار به آن سرزدم چندان شلوغ نبود و حدود بیست هزار لایک داشت. مدت کوتاهی هم دوستان خوبم آن صفحه را جمع و جور کردند و نهایتاً تصمیم گرفتیم آن را به صورت متروکه رها کنیم.

توییتر برای من تجربه‌ی خوشایندی نبوده. علیرغم اینکه خاطره‌ی خاصی هم از آن ندارم. مدتی هم در آنجا فعالیت کردم احساس کردم آنجا را دوست ندارم. فضای توییتر ایرانی خیلی با فضای توییتر دنیا فاصله دارد و همیشه ناراحتم که چرا تقریباً هر کسی که در سطح دنیا می‌شناسیم، آدرس توییتر خود را قبل از آدرس ایمیل یا در کنار آدرس ایمیل به ما می‌دهد، ولی در ایران این فضا رایج نشده است.

شاید چهار دلیل اصلی باعث شد که توییتر را خیلی دوست نداشته باشم:

اول اینکه توییتر به ۱۴۰ کاراکتر محدود است و برای اینکه بتوانی در چنین فضای کوچکی، حرف ارزشمند و مفیدی بزنی باید به درجه‌ی بالایی از حکمت رسیده باشی! افراد کم سواد و سطحی چون من، هنوز هم برای بیان ساده‌ترین مفاهیمی که در ذهن دارند، نیازمند هزاران کلمه‌اند.

کارکرد دیگر توییتر هم گزارش روزانه و لحظه‌ای است که به نظرم در فضای فرهنگی ما به دو دلیل، مطلوب نیست. نخست اینکه فرهنگ ما فرهنگ کنجکاوی است و کمتر چیزی به اندازه‌ی اخبار و حاشیه‌های زندگی دیگران برایمان جذاب است. شاید نتوان این فرهنگ را به سادگی تغییر داد، اما می‌توان آن را با استفاده از ابزاری مثل توییتر، تغذیه نکرد.

گزارش زندگی روزمره، به دلیل دیگری هم در کشور ما – در نگاه من – به خطا رفته است. گاهی می‌دیدم یک نفر توییت می‌کند که: #جورابم را گم کرده‌ام! (دقیقاً‌ با هشتگ! شاید برای اینکه جوراب گم کردگان توییتر بتوانند یکدیگر را راحت‌تر پیدا کنند!). بعد هم نیم ساعت بعد توییت می‌کرد: #پیدا #شد

این الگو را لااقل در میان کسانی که من می‌شناختم و تعقیب می‌کردم،‌ زیاد دیدم. توضیح دقیقی برایش ندارم. اما یک بار در جلسه‌ای به شوخی گفتم: فکر می‌کنم وقتی توییتر در ایران رایج شد، ما اکانت‌های خارجی را معیار قرار دادیم و طبیعتاً بخشی از آن اکانت‌ها که در نخستین تجربه‌ها تعقیب می‌کردیم، اکانت‌های سلبریتی‌ها و افراد مشهور بود.

ما می‌دیدیم که Britney Spears توییت می‌کند که فلان لباسش گم شده و بعد هم توییت می‌کند که پیدا شد و در این فاصله می‌دیدیم که هزاران نفر، برایش کامنت می‌گذارند (انگار جای آن لباس را می‌دانند!) و یا آن جمله را Fav می‌کنند. احساس کردیم توییتر مال این کارهاست. فراموش کردیم که شاید گم شدن لباس بریتنی برای خیلی‌ها در دنیا جذاب باشد، اما گم شدن جوراب من، حتی برای مادرم هم جذاب نیست. چه برسد به غریبه‌ها!

دلیل سومی که توییتر را دوست نداشتم، استفاده‌ی گسترده از الفاظ رکیک بود که به نظرم به نوعی مد تبدیل شده بود. این هم به نظرم خطای ترجمه است. فکر می کردیم چون F-words در انگلیسی خیلی رایج است، حتماً اینجا هم می‌توان آنها را به کار برد و فراموش می‌کردیم که بار معنایی این کلمات در انگلیسی بسیار سبک‌تر از زبان فارسی است.

البته طبیعی است که شناخت من از توییتر به همان چند ماهی که آنجا سرمی‌زدم و به همان دو سه هزار نفری که با آنها در ارتباط بودم محدود است و نمی‌دانم فضای امروز آنجا چگونه است.

دلیل چهارمی که باعث شد توییتر را دوست نداشته باشم این بود که احساس کردم، بیشترین سهم در میان توییتری‌های ایران، به اهالی حوزه‌ی نرم افزار (یا به قول خود دوستان، Developer‌ها) تعلق دارد. به رغم علاقه‌ی جدی که به حوزه‌ی تکنولوژی دارم و بخش عمده‌ای از فعالیت‌ها و پروژه‌ها و کارهای من هم در سالهای اخیر در این حوزه بوده است، به سختی می‌توانم فضای اهالی حوزه‌ی نرم افزار را درک کنم. به نظرم نوعی شتابزدگی برای موفقیت و نوعی تصویر ذهنی همه چیزدانی، در این قشر رو به رواج است. گاهی به شوخی می‌گویم هر موفقیتی که در سیلیکون ولی کسب می‌شود، فعالان حوزه‌ی فن آوری را – از ایران تا ونزوئلا – مغرور می‌کند.

اگر بخواهم به تجربیات شخصی تکیه کنم، با مرور خاطراتم، فقط یک گروه دیگر را می‌شناسم که در “شتابزدگی برای موفقیت” و “همه چیزدانی” از Developerها جلوتر باشند و آن MBA خوانده‌ها هستند (که خودم هم با کمال شرمندگی و اظهار پشیمانی و تقاضای عفو از شما، جزو آنها هستم). اخیراً هم که فروش مدرک MBA ساده‌تر و سریع‌تر از همیشه شده و DBA و سایر مدارک هم به همان سرعت و سهولت، عرضه می‌شوند و اگر کسی را دیدید که در جملات خود، کلمه‌ای انگلیسی یا کلماتی مانند استراتژی و بازار و تحقیق و توسعه و برند و مذاکره و … را به کار می‌برد، به نظرم علی الحساب به او “دکتر” بگویید. احتمال اینکه خطا کرده باشید خیلی کم است.

داستان من و حضورم در اینستاگرام، برای من درسهای آموختنی زیادی داشت. بیش از هفتاد هفته در اینستاگرام فعال بودم. این را امروز از سر زدن به نخستین عکس‌های صفحه‌ام فهمیدم.

نخستین عکس من در اینستاگرام

امروز که به آن عکس نگاه می‌کنم، بیشتر و بهتر از قبل، یادم می‌آید که چرا در آن روزها تصمیم گرفتم وارد اینستاگرام شوم. آخرین جلسه‌ی درس تفکر سیستمی برگزار شده بود و من هم نه به دلیل مسئله‌ای بزرگ، اما در اثر هزار دلگیری کوچک، تصمیم گرفته بودم (یا منطقی بود که تصمیم بگیرم و تصمیم هم گرفتم) که دیگر درس ندهم. یا لااقل به شیوه‌ی رایج و در فضاهای رایج، درس ندهم.

برای من که ده سال تمام، در هفته بیش از ۵۰۰ نفر را در کلاس‌های مختلف می‌دیدم و تقریباً پنج روز از هفت روز هفته را پس از پایان کار روزانه در شرکت، به کلاسهای آموزشی می‌رفتم و درس می‌دادم، فاصله گرفتن از آن حجم تعاملات اجتماعی، ساده نبود. اینستاگرام در چنین شرایطی، محل خوبی برای تعاملات اجتماعی بود.

البته وقتی از ریشه‌های یک تصمیم حرف می‌زنیم، منظورمان بیشتر محرک‌های اصلی یا آخرین محرک‌های آن تصمیم است. کسی که از شرکتی استعفا می‌دهد یا از رابطه‌‌ای بیرون می‌آید، وقتی در مورد دلیل اصلی این تصمیم حرف می‌زند، حتماً به این مسئله توجه دارد (یا باید داشته باشد) که آن تصمیم، به هر حال گرفته می‌شد. چیزی که به عنوان علت آن تصمیم می‌گوییم، صرفاً آخرین محرک است. اگر هم نبود، آن تصمیم کمی زودتر، یا کمی دیرتر به تحریک رویداد دیگری، گرفته می‌شد.

به هر حال، من هم به اینستاگرام می‌آمدم. مثل خیلی‌های دیگر. شاید کمی زودتر یا کمی دیرتر.

طبیعی است که در کشورهای توسعه یافته که انواع شبکه‌های اجتماعی در اختیار کاربران هستند، هر یک از کاربران بسته به نیاز خود یا دغدغه‌ی خود یا علاقه‌ی خود، حضور در برخی از آنها را انتخاب می‌کنند و از حضور در برخی دیگر صرف نظر می‌کنند.

اما با توجه به اینکه تنها شبکه اجتماعی مجاز برای ما، اینستاگرام است، طبیعی است که هر کس که گوشی هوشمندی دارد، سری به آن بزند (شبکه اجتماعی به معنای خاص آن را می‌گویم. به معنای عام، تلگرام و وایبر و حتی خود سیستم موبایل در کشور، یک شبکه اجتماعی است).

آن روزهای اول، خیلی برای خودم خوش بودم و از روزمره‌ترین اتفاقاتم عکس می‌گذاشتم. امروز چند عکس اول را مرور کردم:

my-first-instagram-photos

به تدریج تعداد فالورها بیشتر و بیشتر شد و فکر می‌کنم الان که این مطلب را می‌نویسم ۳۷ یا ۳۸ کیلو، فالوئر داشته باشم.

کیلو را عمداً می‌گویم. چون وقتی صفحه‌ی شما از حدی بزرگتر می‌شود، انسانها را به صورت کیلو می‌بینید. اکثر کسانی که صفحه‌های بزرگ چند صدهزار نفری دارند، مخاطبانشان را به جای نفر، بر اساس واحد کیلو می‌سنجند.

حتی اینستاگرام هم، یک نفر و دو نفر و حتی نود و نه نفر را، به عنوان رقم دوم و سوم بعد از ممیز حذف می‌کند! انگار نه انگار که هر کدام از آنها یک انسان هستند و انسانها را نمی‌توان به این شکل و شیوه، به نزدیک‌ترین عدد، رُند کرد.

وقتی اکانت عمومی داری و نمی‌توانی آن را محدود کنی، پیچیدگی‌های زیادی به وجود می‌آید. کسی چون من که بسیاری از مخاطبانش را نمی‌شناسد چاره‌ای جز داشتن اکانت عمومی ندارد. من حتی همه‌ی دانشجویانم را نمی‌شناسم و یا همه‌ی خوانندگان روزنوشته‌ها و متممی‌ها را (جز آنها که کامنت می‌گذارند) نمی‌شناسم. پس قاعدتاً باید اکانتی باز داشته باشم.

شاید برای کسی که اکانت شخصی برای دوستان و آشنایان نزدیک دارد، چیزی که من می‌گویم چندان ملموس نباشد. یا لااقل تجربه نشده باشد. اما در چنین فضایی، باید تسلیم مخرج مشترک علایق مخاطبان بشوی. یکی از زیبایی‌های زبان انگلیسی این است که Common همزمان به معنای رایج بودن، مشترک بودن بین اکثر انسانها، عموم مردم و همینطور به معنای متوسط و سطحی بودن به کار می‌رود. همچنانکه در فارسی هم عمومی بودن و عام بودن و عامه و عوام، از یک خانواده‌اند.

به خاطر همین است که همیشه گفته‌اند و من هم به دفعات گفته‌ام که کسی که می‌خواهد رضایت همه را تامین کند، همه را ناراضی خواهد کرد.

تازه این بهترین حالت قابل تصور است. چون اگر در تامین رضایت همه موفق شود، یعنی به هیچ و پوچ تبدیل شده. یعنی مرده. یعنی نابود شده. یعنی دم دستی و مستعمل است. یعنی هرز است. یعنی اضافی است!

من به اندازه‌ی خودم، تلاش کردم چنین نکنم. یادم است زمانی که عکس حیوانات را می‌گذاشتم، بارها و بارها کامنت می‌گذاشتند که: خجالت بکش! خاک بر سرت! تو مثلاً استاد مدیریتی؟ اینها در شأن توست؟ نمی‌توانی دو تا جمله‌ی حسابی حرف بزنی؟ ما فکر می‌کردیم حرفی برای گفتن داری! دیگری می‌گفت: اهل کم فروشی است. یک جمله می‌نویسد و حتی حال ندارد برای آن توضیح بنویسد!

آنقدر عکس حیوان گذاشتم تا این کار الان مُد شده است و زمانی که همه سرگرم فتوشاپ و پاورپوینت برای پست ساختن در اینستا بودند، آنقدر با همین دستخط خرچنگ و قورباغه‌ای خودم که در سایه هم می‌دود، جمله نوشتم که بعد از آن، نوشتن جملات دستنویس هم رایج شد. سعی کردم شیوه‌ی خودم را بروم. اما بعداً با خودم فکر کردم:

من برای چه چیزی دارم تلاش می‌کنم؟ آیا اینها اولویت من است؟

آیا ممکن است صدها نفری که کامنت‌های از آن جنس را می‌نویسند، حتی یک بار هم که شده به سایت من سر زده باشند؟

نگاهی به سایت کردم. شصت و پنج هزار کامنت، در روزنوشته‌ها وجود دارد. اگر چه من تک تک آنها را خوانده‌ام. اما چقدر جواب‌ها بوده که باید می‌دادم یا موظف بودم بدهم و ندادم؟

آیا کسی که به سراغ کامپیوترش می‌آید. سایت من را باز می‌کند. اسم وآدرس ایمیلش را می‌زند و پیغامش را می‌نویسد، نباید در مقایسه با کسی که در لابه‌لای ده‌ها عکس خانه و خیابان و سگ و گربه و مهمانی و شور و شراب، جمله‌ای هم زیر مطلب من نوشته و گفته: “آقای دکتر شعبانعلی. این مطلب چرا دکترا نمی‌خوانم را شما نوشته‌اید؟” در اولویت باشد؟

احساس می‌کنم در سال گذشته قدرناشناسی کردم. به اندازه‌ای که باید، برای آنهایی که برایم وقت گذاشته بودند، وقت نگذاشتم و وقتم را صرف کسانی کردم که حاضر نبودند لحظه‌ای را صرف گوش دادن یا شنیدن یا خواندن من کنند. احساس بدی که هر روز و هر روز، بیشتر شد و الان که اینها را صادقانه می‌نویسم، در اوج است.

بگذریم از اینکه چند بار آمار گرفتم و دیدم که حدوداً  ماهیانه ۵۰ ساعت وقت برای اینستاگرام می‌گذارم (اگر شما هم اکانت اینستاگرام دارید، بعید است کمتر از این وقت بگذارید. به شهود خود اعتماد نکنید. از برنامه‌هایی که اندازه‌گیری می‌کنند استفاده کنید. از ویژگی‌های رفتارهای اعتیادآمیز این است که انسان در آنها گذر زمان را به درستی درک نمی‌کند).

این پنجاه ساعت را می‌توانستم به شیوه‌های بهتری بگذرانم.

شاید بگویید پنجاه ساعت در ماه چیزی نیست. ما انقدر وقت تلف می‌کنیم که این چیزی نیست. اما قبلاً‌ در مورد استفاده بهینه از اختیار حداقلی نوشته‌ام. واقعیت این است که من و شما، اختیار بخش عمده‌ای از زمانمان را نداریم و شاید در ماه، چیزی بین ۵۰ تا ۱۰۰ ساعت زمان داریم که مدیریت آنها کامل در اختیار ماست. پس ۵۰ ساعت یعنی نیمی از زندگی!

یکی دو بار، مفهوم Social Media Detox یا سم زدایی شبکه های اجتماعی را مطرح کردم (شاید دیدن این مطلب و این یکی مطلب برایتان جالب باشد). همزمان به داشتن یک اکانت شخصی برای دوستان و آشنایان فکر کردم. اما دیدم که در آن حالت هم، چیزی که وجود دارد، نوعی بی‌توجهی موجه است. من حوصله‌ی شنیدن صدای تو یا دیدن تو را ندارم. من حوصله‌ی ایمیل زدن برای تو را ندارم. حتی حوصله‌ی ارسال یک پیام یا پیامک برای تو را ندارم. در لا‌به لای هزار کار دیگر، زیر نوشته‌ی تو انگشتم را فشار می‌دهم و عبور می‌کنم. خیلی دوست داشتنی نیست. پشه‌ای که از روی میز من عبور می‌کند، سهم بیشتری از توجه من را کسب می‌کند. لااقل بعد از فشار دادن انگشت، یک باردیگر نگاهش می‌کنم تا آخرین وضعیتش را ببینم!

احساس کردم اگر چند هفته‌ یک بار، تماسی بگیرم یا ایمیلی ارسال کنم یا در صورتی که امکانش وجود داشت، به صورت فیزیکی سری به دوستانم بزنم، ارزشمندتر خواهد بود.

الان که این متن را می‌نویسم در میانه‌ی یک دیتاکس یک ماهه هستم. اول می‌خواستم بگذارم آن یک ماه تمام شود و بعد روی اینستا به آن چهل هزار نفر اعلام کنم که دیگر خدمتشان نیستم و سراغ همین چهار هزار نفر دوست خودم بیایم.

اما احساس کردم اگر این کار را بکنم، ادامه‌ی همان خطای یک سال گذشته است. آنهایی که در شبکه‌های اجتماعی بودند، زودتر از آنها که اینجا می‌آمدند، از حال و احوال من خبردار می‌شدند.

گفتم به عنوان توبه از مسیری که تا امروز طی کردم، اول اینجا بنویسم و وقتی آن یک ماه تمام شد، مطلب کوتاهی منتشر کنم و بگویم که دیگر به اینستاگرام سر نمی‌زنم.

همیشه می‌گویند برای ترک یک عادت نادرست، باید جایگزینی برایش درست کنیم. چند هفته پیش رفتم و یک میز و صندلی کوچک برای اتاق خوابم خریدم. کنار تخت. همانجایی که معمولاً شب قبل از خواب یا صبح بعد از بیدار شدن، “دست به موبایل” می‌شدم.

پس انداز چند وقت اخیرم را هم، رفتم و کتاب خریدم و در اتاق خوابم گذاشتم (آنقدر حریصانه کتاب خریدم که آخرین روز، برای خریدن یک سیب‌زمینی سرخ کرده هم پول نداشتم و با حسرت، بوی روغن سوخته را استشمام می‌کردم).

به جای اینستاگرام کتاب می‌خوانم

حالا همان پنجاه ساعت را، صرف خواندن کتاب می‌کنم (علاوه بر بقیه‌ی ساعت‌هایی که صرف خواندن کتاب می‌کردم و می‌کنم).

گفتم حال خوب این روزهایم را با شما هم به اشتراک بگذارم و به این بهانه، به خاطر کم‌توجهی‌های اخیر عذرخواهی کنم. تنها چیزی که زحمت شما خواهد بود این است که از این به بعد، آن جنس حرف‌های اینستایی و عکس‌های اینستایی را، با سرفصل روزمرگی‌ها در همین روزنوشته‌ها منتشر می‌کنم. شما با خیال راحت می‌توانید بدون خواندن از روی آنها عبور کنید.

اگر چه  عادت به استفاده از دکمه‌ی “ادامه‌ی مطلب” در وبلاگ نویسی ندارم، اما صرفاً در مطالب روزمرگی، از این علامت استفاده می‌کنم تا کسانی که حوصله یا علاقه دیدن این جنس مطالب را ندارند، هنگام اسکرول کردن صفحه، به خاطر طولانی بودن یا نامربوط بودن این مطالب، آزار نبینند.

پی نوشت یک: از این به بعد، فقط به اینجا و متمم سر می‌زنم. کانال‌های مختلفی در تلگرام و اکانت‌های دیگری (غیر از @mrshabanali) در اینستاگرام و توییتر، به نام من درست شده. اما فعلاً تنها جایی که واقعاً هستم، اینجا و متمم است. اگر جای دیگری بروم و بخواهم در شبکه‌ای حضور داشته باشم، حتماً قبلش در اینجا می‌گویم و می‌نویسم.

پی نوشت: دو خیلی از این عنوان روزمرگی‌ها راضی هستم. قبل از این، همیشه احساس می‌کردم که باید مراقب باشم حرفی که می‌زنم مفید باشد. یا لااقل جذاب و سرگرم‌کننده باشد. اما این دسته‌ی جدید از نوشته‌ها، باعث شده که احساس کنم هر چه دل تنگم می‌خواهد بگوید، می‌تواند بگوید و نباید دغدغه و نگرانی خاصی (غیر از دغدغه ها و نگرانی‌های عمومی که همه‌ی ما در این جامعه داریم!) داشته باشم.

 

+590
  
فایلهای صوتی مذاکره آموزش زبان انگلیسی آموزش ارتباطات و مذاکره خودشناسی آموزش مدیریت کسب و کار (MBA) کارآفرینی کسب و کار دیجیتال


291 نظر بر روی پست “بالاخره تصمیم گرفتم که دیگر به اینستاگرام سر نزنم

  • فاطمه امینی می‌گه:

    سلام :)

    ۱٫ خب، من خداییش از توی اینستاگرام شناختمتون و خداییش تا اون موقع از وجودتون بی اطلاع بودم :)
    ۲٫ یه چیزی شده، یه مطلبی از حفته ی پیش ذهن من رو درگیر کرده، ناراحتم، اونم اینکه تصور میکنم از نظر من توی یه بحث، توی سایت متمم خوشتون نیومده… بزارین لینک رو براتون میزارم، اگه تصورم درسته، بگین جرا؟ میخواین دیگه تو سایت متمم نظر نذارم؟ اگه تصورم اشتباهه، خب بازم بگین که اشتباهه. کلا یه حس بدی دارم…

    نظرم رو با مهربونی بخونین و با مهربونی پاسخ بدین لطفا :)

    اینم لینک اون بحث : http://www.motamem.org/?p=10887&cpage=1#comment-33998

    پیشاپیش از توجهتون تشکر میکنم :)

  • سعید ۱۷۰۹ می‌گه:

    اول: این همه کتاب انگلیسی رو از همین تهران خودمون خریدین؟ امکانش هست بگین از کجا؟

    دوم: خیلی وقت پیش بلاک شدم از اکانت اینستاگرام شعبانعلی، ولی احساس می‌کنم مثل متمم و همین وبلاگ، تاثیر محسوسی داشته رو مخاطبانش. اون ۵۰ ساعت، بیشترش برا ارسال مطلب بود؟ نمیشه اون ساعاتی که برا ارسال مطلب بود رو حفظ می‌کردین؟

  • محمدجواد علیمحمدی می‌گه:

    تا رود هر آنکه بیرونی بود!

  • سیمین ابوطالبی می‌گه:

    حرف های شما از جنس بچه های “شریف” هستش .
    برداشت آزاد!

  • بهرام (پخش) می‌گه:

    سلام
    استاد عزیز ممنون از اینکه از این به بعد متمرکز در متمم و روزنوشته ها هستید وفعالیت می کنید بدلیل اینکه هم در وقت ارزشمند خود و هم در صرفه جویی زمان ما بسیار موثر است.
    زیرا مطالبتان برایم انقدر ارزشمند است که تمام فضاهایی را که احساس کنم مطالبتان را انجا به اشتراک میگذارید سر میزنم و مطالعه میکنم.

  • امیرحسین زاهدی می‌گه:

    سلام , خیلی خوشحالم که جو تعداد فالور و احساس دین کاذبی که اینیستاگرام باز ها دارن رو شما نداری . اینکه دیده شدن و حس خوب لایک خوردن شما رو غرق در خودش نکرده باز به من یاداوری کرد که اونی هستید که باید گه گاه به روز نوشته هاش سر بزنم و متمم شو با جدیت دنبال کنم.

  • علیرضا داداشی می‌گه:

    سلام.
    معلم عزیزم، محمدرضا.
    من در اینستا گرام می مانم. گرچه بدون حضور شما، دیگر حس و حال روزهای بودن تان را برایم نخواهد داشت.
    می مانم و می دانم که این عجیب نیست. در اینستا می مانم حتی بدون حضور شما؛ به این دلایل:
    ۱-من نه به تعداد مخاطبان شما مخاطب دارم و نه به تعداد دوستان شما، دوست و نه به اندازه ی اشتغالات شما، اشتعال.
    ۲-من آنجا کمتر از ۷۰۰ فالوور دارم. ولی تک تک شان خیلی برایم ارزشمند هستند. حتی آن عزیزی که گویا تنها به قصد معرفی محصولاتش من را فالو کرده و همین کار را با دیگران هم کرده است.
    ۳- بخش مهمی از دوستان اینستاگرامی من، اعضای این خانه و همچنین سایت متمم هستند و اینها کسانی هستندکه پست های بی ارزش یا کم ارزش منتشر نمی کنند.
    ۴- تا وقتی که فرصت ایجاد و مدیریت سایت را ندارم، اینستاگرام تنها فضای مجازی تبادل اطلاعات من با دوستانم است.
    ۵- اشتغالات دانشجویی که این روزها دوباره به سراغش رفته ام، خود بخود کاری کرده که – حتی اگر نخواهم – فرصت چندانی برای حضور در شبکه ها نخواهم داشت و این محدودیتی است که از داشتنش خوشحالم. فقط امیدوارم پست های ارزشمند دوستان ارزشمندم را از دست ندهم.

    آقای معلم، بودن تو هر فضایی با شما، برایم لذت بخش است.
    امیدوارم چیزی برای اینکه اینجا بنویسم داشته باشم. چیزی که در شأن اینجا و اهالی اینجا باشد.
    روزگار عزتت مستدام.

  • سعید می‌گه:

    سلام، خیلی برام جالبه که حتی وقتی عادی هم حرف می زنید آدم چهار تا چیز مفید یاد میگیره. یادمه یه برنامه ای تو رادیو اقتصاد داشتین که هر روز خدود ساعت چهار شروع می شد و من سعی می کردم همیشه بهش گوش بدم چون اگرچه برنامه مشخصاً به مسائل اقتصادی و بازار می پرداخت، اما حرف هایی که شما می زدید خیلی جاهای دیگه زندگی هم به دردم می خورد و خورد.
    ممنون که هستین

  • مرتضی می‌گه:

    سلام؛
    محمدرضا جان؛
    حقیقتش من تمام کتاب هایی که تو عکس بود رو اسمشون رو با دقت خوندم، بعضیاشونو که قبلاً مطالعه کرده بودم، تعدادی رو خودت ازشون نام برده بودی، تعدادی رو که اولین باره که میبینم توی همین عکس و اسم تک تکشون رو در آمازون نوشتم و توضیحات کتاب و کمی از کامنت های خوانندگان رو مطالعه کردم و اسمشون رو یادداشت کردم تا بگیرم و بخونم.
    خواستم ازت تشکر کنم که با این عکس شانس این رو بهم دادی که بتونم با چندتا کتاب جدید آشنا بشم.
    البته فاصله دوربین کمی زیاد بود، اسم چندتا کتابو نتونستم بخونم، حس آدمی رو دارم که مغز یک تخمه از دستش افتاده لابلای پوست تخمه ها و کلی حسرت میخوره!

  • الهام می‌گه:

    خوب کاری میکنید.

  • فاطمه می‌گه:

    جناب شعبانعلی عزیز
    با اینکه مدت زمان زیادی از فالورهای صفحه اینستاگرام جنابعالی و پیگیر پست ها و مطالبتان بودم هیچ وقت زحمت کلیک بر روی لینک بالای صفحه تان را به خودم ندادم . چون شبکه های اجتماعی برای من و امثال من جنبه ی فان و تفریح را داره و عموماً به دلیل استفاده های سطح پایین از این شبکه ها هرگز فکر نمیکردم اون لینک من را به سایتی پربار و مطالبی خواندنی هدایت می کند.( که این اتفاق هم نیفتاد و جستجوی عنوان یک کتاب در گوگل من را به این سایت هدایت کرد) شاید دیر با شما و متمم آشنا شدم اما به خاطر این آشنایی قطعا خوشحال هستم و خواهم بود.
    تعدادی از دل نوشته های زیباتون را خواندم و احساس کردم دوست دارم این جمله را بگم البته با کسب اجازه از گارفیلد دوست داشتنی :)

    **این سایت یک سایت نیست یک شیو ه ی زندگیه **

    پی نوشت: با توجه به مبحث جایگزینی کلمات امکان این هست که کلمات دیگری به جای کلمه *سایت* قرار گیرد.

    پ. پی نوشت
    به عنوان یک عضو کوچک و تازه وارد به خاطر زمان و توجهتان سپاسگزارم

  • رضا می‌گه:

    سلام
    مخلصیم
    من اینستاگرام دارم
    خوشحالم که در این مورد خاص توانستم با ماهی کمتر از ۶ ساعت حضور اندکی از فشار تحمیل شده از فضاهای مجازی را بکاهم
    اگرچه امروزه خیلیها عدم حضور در این فضاها را گوشه گیری یا چیزهایی از این دست خطاب میکنند اما هیچ وقت این نوع ارتباط به دلم نچسبید و نمی چسبد
    به نظرم ارتباطات محدود و عمیق بهتر از ارتباطات گسترده و سطحی است
    فضایی که تو حتی نمی توانی فرکانس صدای طرفت را بشنوی
    فضایی که لحن ندارد
    فضایی که حرف ها در مینیمالیستی ترین شکل خود ظاهر میشود
    شاید اگر نباشد بهتر باشد
    دوستانی برای تبلیغات هم از این فضا استفاده کردند
    آن هم موفق نبود
    شاید هنوز هم موثرترین تبلیغات، تبلیغات دهانی است (یک نظر کاملا غیر حرفه ای)
    وای بر ما که در این میان دنبال گمگشته هایی میگردیم که در گذشته بشر کل زندگی خود را بر مدار آن ها تفسیر می نمود.

  • سپیده می‌گه:

    کسانی که دوستم داشتند و می خواستند به بهانه ای خوشحالم کنند به اینستاگرامت سر می زدند و کتاب هایی که معرفی کرده بودی، می خریدند و بهم هدیه می دادند. از الان به بعد باید کمی بیشتر به خودشون زحمت بدند!
    گزارشی که از کاربران و فضای توئیتر و اینستاگرام دادی جالب و آموزنده بود چون من اطلاعی از این فضاها نداشتم کمی هم شگفت زده شدم!

  • محسن ثابتی می‌گه:

    سلام
    خیلی ممنونم که حواست به مهمونهایی که به این منزل دعوت کردی هست و انصافا حق مهمان نوازی رو خوب ادا میکنی،اینکه تصمیمی به متروکه کردن یا زدن مهر پلمپ شد،برای این خانه(اینجا و متمم) نداری برای من جای خوشحالی داره.به درست یا غلط بودن تصمیمت برای اینستا کاری ندارم و سعی میکنم در حد فهم خودم به این تصمیم احترام بذارم.میدونم که بهتر از هر کس دیگه ای میدونی خواسته یا نا خواسته تبدیل به الگوی خیلی ها شدی،اما لازم میدونم بگم که رفتار تو تبدیل به کردار خیلیها شده.جالبه که بدونی از وقتی خرچنگ و قورباغه(به فرموده خودت و الا برای من بیسواد مشق شب)و عکسهای حیوانات(که هیج وقت براشون wowww نگفتم)share نمیکنی،اینستاگرام برام خنگتر از قبل شده و علاقه ای به سر زدن بهش ندارم.محمد رضای عزیز دوست خوب و آموزگار ندیده ام از اینکه سبب شدی به واسطه تو از شر این شبکه اجتماعی درک نکرده،خلاص شم از تو سپاسگزارم.

  • مسعود کاویانی می‌گه:

    سلام خدمت جناب شعبانعلی و دوستان عزیز
    یه چیزی در مورد این قسمت Developerها فرمودید که نظرم رو جلب کرد، که یه نیمه دفاعیه:) باید در موردش بنویسم.

    نکته ی اولی که به ذهنم میرسد این است که، از حوزه ی تفکر سیستمی، شتابزدگی در نسل جوان بیشتر از نسل های دیگه هست(که این یک فرض است) و چون بیشتر Developerها از نسل جوان هستند، این تصور رو ایجاد میکنه که کلا Developerها شتابزدگی برای پیشرفت دارند. در حالی که شاید “علت”(در تفکر سیستمی) نقطه ی Developerها نباشد، و نقطه ی جوانی( به همراه تعداد بیشتر جوان ها در این حوزه) علت اصلی این تصور باشد.
    Developerهای مسن تر، معمولا دیگر کار Developنمیکنند و از این صنف فاصله گرفته و به سمت مدیریت گرایش بیشتری پیدا کرده اند.

    نکته ی دوم اینکه، شاید در هر صنف دیگری این حجم از پیشرفت در طول حدوده ۳۵سال گذشته تا به حال، رخ میداد، شاید اعضای اون صنف هم مغرورتر و همچنین “شتابزده تر برای یادیگیری همه چیز” می شدند.

    علل دیگه هم open source ها، کتاب ها و مطالب رایگان و… هم به این امر کمک کرده اند.

  • حسین فرخی می‌گه:

    سلام محمدرضا جان
    خوشحالم از تصمیم ت. نوشته ها و محتوای اینستاگرام ت هیچ وقت عمق مطالب روز نوشته ها رو نداشت، من که تقریبا اولین خوانده پست های جدید روزنوشته هات هستم، تقریبا آخرین باری که از پیج اینستات بازدید کردم رو یادم نیست. انگار اینجا پاتوق ماست و تا الان جایگزین در خوری نداشته!
    شاد باشی دوست من!

  • سمیه می‌گه:

    محمدرضای دوست داشتنی ، معلم گرانقدر
    نمیدونم چرا با خوندن تک تک کلماتی که اینجا نوشته بودی بغضم گرفت.
    خدارو شکر که هستی و برای ماها ارزش قایلی و برامون مینویسی و مهمترین تصمیماتت رو با ماها به اشتراک میزاری. من خواننده خاموش وبلاگت هستم و به اینکه شاگردت بودم و هستم افتخار میکنم
    موفق و شاد باشی

  • مجتبی مهاجر می‌گه:

    سلام
    محمدرضاجان من خیلی چیزها ازت یاد گرفتم.انقدر که گاهی به این فکر میکنم که باید حواسم باشه نسبت به این همه نکته و مطلب بی حس نشم و برام عادی نباشه.ولی سرآمد همه ی آموخته ها برای من این ظرفیت بالا و توانت در کنار گذاشتن و شاید گاهی هم دل کندنت باشه اون هم نه به اجبار که به اختیار.خیلی وقتا فکر میکنم اغلب آدمها از روز اول زندگیشون به هرچی که میرسن مثل اهنربا بهش تا آخر عمر میچسبن مگر حادثه و اتفاقی چون مرگ اونارو جداشون کنه.
    خاطره ای که در رابطه با ترک محل کارت گفتی رو من هم تجربه کردم.ما چند سال پیش یه سالن مطالعه ای رو تو شهر راه اندازی کردیم که قبلش انباری بود.(در قالب بخش خصوصی)کلی زحمت کشیدیم و خون دل خوردیم تا اسمی در کنه وقتی بعد از دو سال قرار شد ازونجا بریم من فکر میکردم که دیگه درش تخته میشه، ولی این اتفاق نیوفتاد اون سالن مطالعه بکارش ادامه میده، وقتی گه گاه سری به اونجا میزنم دقیقا حس و حالی که گفتی رو دارم.هنوز بعد این سالها دست نوشته هایی که از خودم برای انگیزه دادن به بچه کنکوریا،چسبونده بودم رو دیوار رو کسی نکنده.گاهی به این فکر میکنم که اشیاء و بناها،در بخاطر آوردن خاطره ها چه بیرحمن.
    کل این پستت رنگو بوی استراتژی داشت.
    راستی اون عکس دست جمعی مربوط به آخرین جلسه ی تفکر سیستمی موسسه ی بهاره،چندتا کامنت زیر اون پست گذاشتم که در موردشون هیچ وقت چیزی نگفتی،هنوز که هنوزه چشم دنبالشونه و با دیدن این عکس داغ دلم تازه شد:))

  • Ameneh می‌گه:

    حقیقتا باید اعتراف کنم من هم زمان زیادیو صرف گشت و گذار در اینستا دارم ولی از همین امروز تصمیم گرفتم با مطالعه ، بخصوص مطالعه تو متمم این عادت رو عوض کنم!

    ممنون از تلنگرت!

  • رضا سبحاني می‌گه:

    سلام محمدرضا..
    می دونم که در تصمیمت بیشتر از خودت، منافع دوستانت رو مدنظر قرار دادی..
    ممنونم

  • یاسمن می‌گه:

    محمدرضای عزیز ممنون که این منبع دست نیافتنی حال حاضر ، “توجه”، رو از ما دریغ نمی کنی و دغدغه اون رو تا این حد داری. یه پیشنهاد داشتم اینکه برای دوستانی که در اینجا و یا متمم فعال هستند و در کامنت گذاری مشارکت می کنن در هر فصل یک دیدار فیزیکی بذارین دیدن شما بعنوان استاد این دانشگاه منحصر به فرد تاثیر زیادی در یادگیری و ایجاد انگیزه می ذاره این دیدار می تونه کوتاه مثلا ۲ ساعت در هر فصل ( هر سه ماه یک بار) باشه ولی فیدبک قابل توجهی داره. البته می دونم هماهنگیش خیلی کار سختیه ولی دلگرمی و انرژی فراوانی رو برای ما به همراه داره . اگر هم کمکی از ما برمیاد آماده ایم برای مشارکت. متشکرم ( تشکر کردن از تو کار خیلی سختیه چون نمیدونی چطوری تشکر کنی ولی من به همین کلمات کوتاه بسنده می کنم)

  • حامد ستاریان می‌گه:

    برای من خیلی حس خوبی بود که وقتی بعد از مدتی که اکانتم رو غیر فعال کرده بودم بازگشتم، و ناراحت بودم که بعضی از دوستان مهم مثل تو رو از دست داده بودم، تو اومدی و واسم کامنت گذاشتی که “من هستم”، اون هستن ِ تو، واسه من خیلی مهم بود، هست و خواهد بود.
    حالا هم خوشحالم که اینجا مثل گذشته می‌تونم پیگیرت باشم، ازت یاد بگیرم، و این سایت شخصیت میون کار و استرس، پناه گاهی باشه واسه خستگی هام.

  • زهرا درگاهی می‌گه:

    آنقدر حسهای خوب و آرامش بخش را با حس رنج و اضطراب را همزمان با خواندن این متن فوق العاده تجربه کردم که حیفم آمد ازتون بخاطر درمیان گذاشتن تجربیاتتون تشکر نکنم .

  • سما می‌گه:

    سلام
    متن رو خوندم ، حرف دوستان و جوابهای شما رو هم ، خوشحالم که لااقل شما اون عجله ای که ملت برای تولید محتوا توی اینستا رو دارند ندارید… یاد هنر خواندن جملات کوتاه افتادم، اینا همش یه جور دغدغه از یه جنسه به نظر من،من سریع مطالعه میکنم خیلی تند اما هنوز کتاب رو خییییییییییییلی بیشتر از وب دوست دارم برای خوندن چون کلمه ها وقت دارند توی دلم و ذهنم بشینن ، گاهی اینقدر سرعت وب گردی زیاده که تهش فکر میکنم وقتم تلف شد و الان چند خط از چیزهایی که خوندم یادمه ( گاهی میگم این بحث متمم رو کاش پرینت کنم بخونم، فقط بخاطر کاغذ اینکارو نمیکنم) ، این بده ، خوشحالم که سرعت گیر گذاشتید :) ممنون

  • رسول ايرانشناس می‌گه:

    محمدرضای نازنین
    میدونم که به این نوع نوشته ها نیازی نداری و من فقط یک سری حرفهای دلی و خودمونی رو به خاطر خودم و دوستان عزیزم نوشتم .
    به نظرم میرسه چقدر دل بچه های قبیله برای این نوع نوشته های خودمونی تنگ شده بود . خوشحالم که بیشتر در اینجایی تا جاهای غریبه و ناملموس برای دوستداران واقعی خودت .
    برای معلم بزرگوارم و دوست عزیزم سرخوشی و روزهای شادتر از گذشته رو آرزو می کنم .

  • ستاره می‌گه:

    من امشب دلم خیلی واسه یه پست متفاوت که قدیما فقط مال شما بود تنگ شده بود….میدونستم اینجا پیداتون میکنم،اومدم و با خوندن این متن خیلی خورد تو ذوقم…ولی خوب که نگاه میکنم میبینم اینستاگرام مثل سیب زمینی سرخ کرده ایه که موقع رژیم میخوری، خودت میدونی که چقدر کار بیهوده ای داری میکنی و واست ضرر داره!!!
    واستون لحظات لذیذی به دور از سفاحت مردمان رهگذر فیلسوف آرزو میکنم :)

  • عادله می‌گه:

    سلام محمد رضای عزیز…
    اول یه چیزی رو بگم …من قبلا با اسم باران میومدم و کامنت میگذاشتم …
    بار اول که گفتی یک هفته به اینستا نمیای من هم با خودم عهد کردم نیام سخت بود ولی تو این یه هفته یه بار سر زدم…اینبار که گفتین یک ماه منم تقریبا تونستم کمتر بیام لااقل هر چند روز یه بار مدت ده دقیقه…منم تصمیم گرفتم کتاب بخونم…لیست کتابهایی که قراره بخونم گرفتم و منتظرم حقوقم بگیرم…
    خوشحالم از اینکه با شما اشنا شدم…اینجا و متمم رو خیلی دوست دارم….ممنونم از اینکه هستی

  • ريحان ريحاني می‌گه:

    ممنون. اولین باره که صفحه ی شما رو می بینم و بسیار ترغیب شدم که حضورم رو در شبکه های اجتماعی کمرنگ کنم و برگردم و بیشتر برای خوندن و نوشتنم وقت بگذارم. موفق باشید.

  • ندا می‌گه:

    با سلام
    استاد مهم بودن شماست. چه اینجا چه تو اینیستا من یکی بهتون سر میزنم
    مهم استاده از حرف های شماست . ممنون که هستین

  • فرشته تیموری می‌گه:

    با سلام
    امروز به محض دیدن این نوشته تون خیلی ناراحت شدم و خیلی سریع تصمیم گرفتم کامنت بذارم و کلی غرغر کنم (می دونید که همیشه پذیرش واقعیت ها خیلی سخته) اما بعد از خوندن کامل نوشته تون نظرم کاملا تغییر کرد حق کاملا با شماس شاید هم ندونید که با این تصمیم با عث چه تغییرات مثبت و خوبی تو زندگی روزمره دوستدارانتون می شید.
    الان از اینکه اینجا کامنت می ذارم و از اینکه به جای یک ساعت وقت گذاشتن برای اینستا گرام وقتی بیشتری برای اینجا و متمم می ذارم خیلی خوشحالترم
    همیشه تجریباتتون رو در اختیار ما قرار میدید ممنون از اینکه

  • کیانوش می‌گه:

    آرزو می کنم اوقات بسیار مفرح و لذت بخش و مفیدی رو با اون میز نقلی قشنگ داشته باشید و همچنین اون کتابها مثل همیشه دوست های خوبی براتون باشند و اون کتابها و میز پر خیر وبرکت باشه .

  • زهرا می‌گه:

    سلام دوست عزیز
    راستش وقتی این متن رو داشتم میخوندم یه چندبار ذوق زده شدم:) جاهایی که نظرتون در مورد شبکه های اجتماعی-توئیتر و اینستا- شبیه نظرم بود و وقتی که فهمیدم فقط اینجا و متمم سر میزنید… دیگه مجبور نیستم اینستا و فیس بوک شما رو چک کنم و مطالب رو ببینم :))) مممنون از این تصمیم …..

    شاد و سلامت باشین.
    :)

  • مهدی بهرامی می‌گه:

    سلام محمدرضاجان خداقوت همیشه بهت فکر میکنم

  • ایمان خردمند می‌گه:

    سلام.
    خیلی وقت ها وقتی به نمایشگاه کتاب یا یک فروشگاه بزرگ کتاب که سر میزنم؛ یک حس خوب همراه با حس بد به من سر میزنه که چقدر کتاب نوشته شده و سهم ما از مطالعه کتاب چقدر کمه و حس خوبی به سراغم میاد که من میتونم بهتر از گذشته باشم. حالا اگر بخوام با خودم روراست باشم اینه که من محمد رضا شعبانعلی رو با ویژگی یک فرد کتابخوان حرفه ای میشناسم و هربار هم که میام اینجا و روزنوشته ها رو میخونم اثر مثبتی بر استمرار روند کلی مطالعه و تبدیلش به یک احساس نیاز دائمی گذاشته.

  • امیرمحمد می‌گه:

    خبر خوشی نبود. اما اعتراف میکنم واسه من جز تیکه هایی که زیر بعضی پستها میگذاشتم و بعضا هم پاسخش رو میگرفتم بهره دیگه ای نداشت. کلا اینستاگرام برای من آموزنده نبوده جز بعضی حرکتهای سبک ورزشی. امیدوارم همه ما روزی انقدر شجاع باشیم که از چیزی که احساس نارضایتی ازش داریم به راحتی دل بکنیم. یا مثل تو، اون رو با چیز بهتری که همون میز و صندلی مطالعه بوده عوض کنیم. من هم دنبال یک میز و صندلی مطالعه هستم شبیه چیزی که خریدی. اگه آدرس بدی ممنون میشم. احتمالا در چند روز آینده یه سفر مشهد به خودم جایزه میدم. فراموشت نمیکنم.

  • فاطمه می‌گه:

    سلام
    همیشه از خوندن مطالبتون لذت میبرم.چه اینجا چه اینستاگرام.ارادتمند

  • فواد می‌گه:

    در مورد انتخاب گروه چهار هزار نفری به جای چهل هزار نفر یاد این متن افتادم که خواستم برات بنویسم محمدرضا :

    ” عجیب است، نه؟ همه چیز در اطراف ما از هم میپاشد اما هنوز هم کسانی هستند که به فکر یک قفل خرابند و کسانی که حاضرند در این وضعیت بیایند و آن قفل را تعمیرش کنند. شاید درستش همین باشد.
    شاید زحمت کشیدن روی چیزهای کوچک تنها راه زندگی در جهانیست که
    داردفرومیپاشد.

    عشق سمسا نوشته موراکامی “

  • علی می‌گه:

    سلام
    مطلب و نظرات جالبی بود جناب مهندس … مثل همیشه.
    بنده هم با کلیت صحبت شما موافقم، ولی به نظرم شبکه های اجتماعی میتوانند صرفا بستری برای پخش مناسب مطالبی باشند که در سایت و وبلاگ مینویسیم و اگر وقت کمی در همین حد صرفشان کنیم، ارزشش را دارد … .
    به هر حال برایتان آرزوی بهترین ها رو دارم.
    ارادتمند

    • علی عزیز.

      در جواب بهزاد عزیز توضیحاتی نوشتم که فکر کنم بخشی از آن به نوعی به صحبت شما هم مربوط باشد و اجازه بدهید که فقط لینکش را اینجا بگذارم:
      http://www.shabanali.com/ms/?p=6125&cpage=3#comment-65479

      در نگاه من، محتوا چیزی از جنس کالاست و تولیدکننده‌ی کالا، حق دارد (و اساساً توصیه می‌شود) که در مورد محل عرضه‌ی کالای خود تصمیم بگیرد.

      رسانه‌های مختلفی که در همه‌ جای جهان استفاده می‌شوند، در واقع محل عرضه‌ی این کالا هستند.

      طبیعی است که هر کس باید محل عرضه‌ی مناسب کالای خود را پیدا کند یا لااقل اگر محلی برای عرضه‌ی کالا سراغ دارد، کالای مناسب آن محل را عرضه کند.

      شبکه های اجتماعی به دلیل رایگان بودن (در مقایسه با همین سایت ساده که به خاطر ترافیک بالای دانلود و هزینه‌های متفرقه، هزینه‌‌ی نگهداری جدی دارد) در مقام مقایسه مثل پهن کردن بساط سر چهارراه در مقایسه با تاسیس یک نمایشگاه در یک گوشه‌ی شهر هستند.

      آیا معنای این حرف این است که شبکه‌های اجتماعی بد هستند؟ یا cheap هستند؟
      قطعاً نه. اما باید کالای مناسب آنها عرضه شود.

      وقتی من برای نوشتن یک متن چهارهزار کلمه‌ای، چهار هزار سطر کتاب می‌خوانم و چهار ساعت وقت می‌گذارم، از اینکه کالایم را در حضور مشتری گذری عرضه کنم، لذت نمی‌برم.

      اگر هم تصمیم می‌گیرم که در شبکه های اجتماعی بساط پهن کنم، باید کالای درخور آنجا را عرضه کنم. جملات کوتاه دیرآموخته، از آن جنس بودند که من هم روی همان لُنگ‌ها و بساط‌ها عرضه کردم.

      البته به خاطر داشته باشیم که من با دو فرض مهم صحبت می‌کنم:
      اول اینکه راجع به یک صفحه‌ی عمومی حرف می‌زنم و نه یک اکانت برای ارتباط با دوستان و آشنایان (چنان کاربردی، ابزار متفاوتی محسوب می‌شود و طعم رسانه در آن کمتر است)

      دوم اینکه من در پی برندسازی یا کسب درآمد از طریق محتوای خودم نیستم و صرفاً در پی مخاطبی که از خواندن آن لذت ببرد و برایش مفید باشد.

      به همین دلیل، هرگز در پی افزایش بی‌حساب و کتاب مخاطب نبوده‌ام.
      نخستین روزهایی که وبلاگ نویسی را شروع کردم، یکی از اساتیدم حرف خوبی به من زد:
      همیشه در ذهن داشته باش که دوست داری چه کسانی نوشته‌های تو را نخوانند.
      فقط با در نظر گرفتن پاسخ این سوال، نوشتن را آغاز کن.

      اگر این دو فرض را کنار بگذاریم، قاعدتاً تحلیل متفاوتی خواهیم داشت.

      وقت کم صرف کردن هم به نظرم به موقعیت و هویت تولیدکننده‌ی محتوا برمی‌گردد. بدون اینکه قصد تشبیه به مقام والای بنز داشته باشم، اجازه بدهید این مثال را بزنم که نمی‌توان به بنز گفت که حالا ایران است. وقت کم صرف کن، یک چیزی در حد پراید یا کمی بهتر عرضه کن، می‌ارزد! 😉

      • علی می‌گه:

        فرمایشاتتون کاملا متین بود و مثال پایانی بسیار عالی! :) البته منظور من از وقت کمتر تنها برای صرف وقت در حد پروموشن مطلب بود و نه اینکه وقت کمتری برای تولید مطالب کم ارزش تری بگذاریم. اما با توجه به پاراگراف قبلی مطلب شما و اینکه اصولا شاید جامعه مخاطب شما عمومی نباشد، دیگر نیازی به این استفاده هم باقی نمی ماند.
        به هر حال ما همچنان از طریق سایت ان شاء الله پیگیر مطالب خوب شما هستیم. تشکر از پاسخی که نوشتید.

      • تحقير شده از پرايد می‌گه:

        بچه که بودم پدرم دوچرخه داشت و با اون سرکار می رفت و برمی گشت و غروب ها هم باهاش می رفت دور می زد و خرید می کرد و خریدهاش رو هم تو خورجین عقب دوچرخه می ذاشت. از اینکه فقط پدر من تو محل سوار دوچرخه میشه احساس خجالت می کردم و کمی که بزرگتر شدم اونقدر بهش گفتم: از شر این دوچرخه خلاص شو که بنده خدا دست آخر فروخت. حالا خودم پراید دارم و خدا رو شکر می کنم که فرزندی ندارم که هر روز بیاد و بگه: بابا این لعنتی رو از سرت باز کن… مایه آبروریزیه… به خدا جلوی بچه ها خجالت می کشم بگم ما پراید داریم چه برسه به اینکه منو ببینن پراید سوار شدم …
        کاش لااقل دوچرخه ی بابا رو نگه می داشتم و الان سوارش می شدم که هم ورزش کرده باشم و هم دیگران که می بینن بگن: طرف آوانگارده … نوستالوژی بازه …
        محمدرضا، تو دیگه چرا منو تحقیر کردی ؟

        پی نوشت ۱: محمدرضا توجه کردی خیلی از پراید سوارها آرم شرکت سایپا رو می کنن و به جاش حتی لوگوی برگ درخت می ذارن !!! ببین یه شرکت چقدر بی شخصیت و بی هویته که طرف حاضره لوگوی برگ درخت رو به جای آرم شرکت بذاره …(بگذریم از اینکه خیلی از پراید سوارها آرم گلف و سایر آرم های دیگه رو می ذارن…)
        پی نوشت ۲: محمدرضا، پی نوشت یک، حقیقت تلخ و خیلی مهمی رو بیان می کنه که جا داره اگه دوست داشتید تو متمم بهش توجهی داشته باشید. داستان پادشاه و خیاط هانس کریستین اندرسون رو حتما” می دونی، این خیاط های شیاد تو کسب و کارها هم به وفور پیدا میشن و شرکت ها رو سرکیسه می کنند. نمونه ش کسانی هستند که به اسم برند سازی یا مشاور وارد شرکت ها می شن و یه سری اراجیف مثل: میشن و ویژن …( رسالت و چشم انداز و …) شعار و لوگو و … به خورد صاحبان کسب و کار می دهند و به اونها وعده و عید می دن که مثلا” اینجای لوگو، نشانه ی بالندگیه … اونجای لوگو نشانه ی افق های طلاییه !!! … بعد پولشونو می گیرن و فلنگ رو می بندن و صاحب کسب و کار هم به امید افق های طلایی میشینه و اما خبری نمیشه که نمیشه …
        پی نوشت ۳: عنوان این کامنت از فیلم «سوخته از آفتاب» ساخته فیلمساز بزرگ روس، نیکیتا میخایل کف گرفته شده.

  • مجید امیدالله می‌گه:

    سلام از جنس سلامت و درود از جنس انرژی مثبت برای محمد رضای عزیز
    استاد باز هم تکرار می کنم که از خواندن روزنوشته های شما بسیار لذت می برم چون صمیمیتی که در نوشته هاست رو حس می کنم بماند که چقدر مطالب آموزنده از خواندن آن نصیب من می شود.
    تصمیمات شما مبنی بر برگزاری آخرین سمینار و تعطیلی اینستا بسیار پر اهمیت و نوید دهنده تحولی بزرگ برای شما و برای متممی هاست چون در هر دو تصمیم به اینکه می خواهید وقت بیشتری را برای دوستان متممی خود صرف کنید اشاره کردید.
    آقای محمد رضا خیلی ممنون
    این جمله شما :( پس انداز چند وقت اخیرم را هم، رفتم و کتاب خریدم و در اتاق خوابم گذاشتم (آنقدر حریصانه کتاب خریدم که آخرین روز، برای خریدن یک سیب‌زمینی سرخ کرده هم پول نداشتم و با حسرت، بوی روغن سوخته را استشمام می‌کردم). برای من تداعی کننده یکی از شخصیت های برجسته انداخت ( نامش خاطرم نیست متاسفانه ) که در زمستانی سرد که گرسنه هم بوده قصد این را داشته که به رستورانی برود و غذا و نوشیدنی بخورد و کمی گرم شود و دمی بیاساید در راه کتابی نظر وی را جلب می کند و آن را میخرد و شب خود را با آن سپری می کند و تجربه خود را اینطور بیان می کند که آن کتاب برایش خوراک و گرما و سیرابی را نیز علاوه بر علم در برداشته است.
    به واقع بزرگان در رفتارشان به یکدیگر شبیه هستند.
    استاد وقتی از زندگی خودتون اینجا می نویسد یک مطلبی که هر سری برای من متذکر می شود گرانبها بودن وقت است و البته نحوه استفاده و بهره بردن از آن.
    همه روزنوشته های شما برای من آموزنده و دلگرم کننده و سرشار از انرژی مثبت بوده و بارها شده دروسی که در متمم خوانده بودم با خواندن روزنوشته شما برایم تکرار و روشن شده است.
    خیلی برای من عزیز و گرامی هستید.

  • لیلا می‌گه:

    محمدرضای عزیز
    شاید خودت ندونی که چقدر روی دوستدارانت تاثیرگذار بودی.و چقدر برای من یکی که خصلت اصیل ایرانی بت سازی و قهرمان پروری رو متاسفانه بدجوری به ارث بردم،سخت هست که مطابق آموزه های تو از محمدرضا شعبانعلی برای خودم بت نسازم.
    ولی واقعیت اینه که من بسیاری از صفحات اینستاگرامم رو از روی توصیه های تو فالوکردم و انصافا هم راضی بودم و این خبر که دیگه تو اینستاگرام نیستی برای من یکی حداقل خبر خوبی نیست.گرچه منم مدتیه که دارم از حجم این اپلیکیشنهای جذاب اما قاتل زمانهای مفید،کم می کنم ولی …
    اما اگر بخوام روی مثبت این قضیه رو ببینم اینه که انگیزه ها و اشتیاقهای این شبکه ها کم بشه و من بتونم تمرکز بیشتری روی سایتهای مفیدی مثل متمم و همچنین خوندن کتاب بزارم.

  • محمد گاراژیان می‌گه:

    استاد عزیزم – حرفای شما چنان در من نفوذ میکنه که انگار در کنار من همیشه حاضر هستی و داری میبینی من رو -همیشه از نوشته ها – حرف ها – جملات و … استفاده کردم و مسیرم رو تغییر دادم – من هم سر نزدن یک ماهه به اینستا رو امتحان کردم و به جای اون زبان خوندم .عالیی بوود.
    مرسی که کنارمون هستی .

  • هستی می‌گه:

    درود
    ممنون از اشاره‌ی شجاعانه‌ای که داشتید، بسیاری از ما می‌ترسیم یا شرممان می‌آید که جزو این خیل انبوه نباشیم. من هم یک مشکل اساسی با این ماجرای زندگی مجازی دارم، اقوامی که سال‌ها از هم بی‌خبریم و زحمت حال و احوال سالانه را هم به خود نمی‌دهیم، در این دست صفحات like می‌کنیم و like می‌شویم یا انبوهی گروه که در تلگرام و امثالهم عضو هستیم چه‌طور می‌شود که آدم به تمام این کارها برسد و زندگی روتین، کار، درس و خانواده را هم داشته باشد. آخرش می‌شد سرسری از کنار همه چیز گذشتن اما اندکی دانستن… فقط صرف بودن و گذر کردن. واقعا کیفیت زندگی و کیفیت درک و فهم چه می‌شود. در جایگاه کسی که کارش رسانه است و خبرنگاری به سختی و با وسواس گروه‌ها و شبکه‌های اجتماعی را انتخاب می‌کنم و در قبال تعجب هم‌کلاسان و هم‌کاران که چرا در فلان جا نیستی، می‌گویم: هنوز برایم ضرورتی پیدا نکرده… و آنان هم مثل آدم فضایی به من نگاه می‌کنند…
    بگذریم… کاش زندگی‌ را ملموس‌تر زندگی کنیم.
    درباره‌ی «روز نوشته‌ها» فکر می‌کنم نوشتن از تجربیات روزمره ملموس‌ترین نوع نوشتار است که برای بسیاری تجربه‌های نزدیکی را یادآور می‌شود.
    سپاس فراوان
    شاد باشید و پایدار

  • لیلا می‌گه:

    سلام
    من چند ماهی است که با سایت و مطالب شما آشنا شدم خیلی برام جالب و دوست داشتنیه و اولین بار هم از طریق شبکه اجتماعی تلگرام و از طریق یک فایل صوتی با ذرباره مذاکره با شما آشنا شدم و بعد اسمتونو تو اینترنت جستجو کردم و دیدم که سایت دارین و از اون روز به بعد هر هفته مطالب سایت رو دنبال میکنم . ممنون از مطالب خوبتون .

  • پاسخ دهید (مختص دوستان متممی با بیش از 150 امتیاز)

    لینک دریافت کد فعال

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *