«دخترک ایستاده بود. پدر را نگاه میکرد که بیل به دست، به زحمت خاک را می کند و حفره ای عمیق درست می کرد. برای دخترک ساده نبود. نمیتوانست بیش از این، عرق خستگی را …
-
-
این داستان را وقتی 14 سالم بود، به عنوان انشاء برای محمد ایوبی استاد بزرگوار ادبیاتم نوشتم. یک بار هم در وبلاگ سابقم منتشر کردم. اما دوست داشتم دوباره بخوانمش: هر روز زمزمههايي در مورد …
-
برخی دوستانم خواسته بودند فهرستی از کتابهای مناسب را به بهانه نمایشگاه کتاب معرفی کنم. از آنجا که به ندرت کتاب فارسی می خوانم، تنها راه این بود که به نمایشگاه بروم و از نزدیک …
-
-
رقص در باران و طوفان را، به نشستن و لذت بردن از رنگین کمان ترجیح میدهم…
-
از میان القاب و عناوینی که حسب شرایط یا حسب تلاش، کسب کرده ام، «معلم» بودن را بزرگترین لقب می دانم. و روزی که بمیرم، آرزو دارم، به جای القاب و عناوین رایج، روی سنگی …
-
دانشگاه صنعت نفت اهواز، برای من خاطرات خوب زیادی دارد. دانشجوهای مهربان و بسیار مستعد. مهمان نواز و خونگرم. فضای سبز بزرگ، آلاچیق های زیبا، کافی شاپی با نور زیبای آبی، کلاسهای خوب، فضایی بسیار …
-
این داستان را حدود ۱۵ سال پیش خوانده بودم. اما به علتی، امروز برایم تداعی شد: معلم کلاس اول دبستان، از دانش آموز پرسید: من یک سیب و یک سیب دیگر و یک سیب دیگر …
-
«هر انسانی که در اطرافت می بینی، از چیزی می ترسد، به چیزی عشق می ورزد، و چیزی را از دست داده است…» شاید رمز ورود به دنیای دیگران، فقط همین بیست کلمه باشد…
-
-
فردا صبح فایل جدید رادیو مذاکره با عنوان «مصاحبه شغلی» یا مصاحبه استخدامی روی سایت قرار داده میشود. تا کنون سوالات زیادی از طرف خوانندگان سایت، در خصوص آداب مصاحبه شغلی و مواجهه با سوالات …
-
چندی پیش مطلبی نوشتم به نام: علم، ضد علم و شبه علم به بهانه این عنوان، توضیحاتی در خصوص کتاب Female Brain نوشتم. برخی دوستان ایمیل زدند که وقتی کتاب را ندیده ایم، نقد آن …
-
بینایی بدون بینش، از نابینایی بدتر است…
-
در حوزه علوم انسانی، هر چه بیشتر مطالعه میکنی، «اما» و «اگر» و «شاید» و «ممکن است» و «احتمال میرود» و «به نظر می رسد» بیشتر میشود. اما جالب اینجاست که «انسانها»، بر خلاف رویه …
