نامه‌ای به مریم میرزاخانی: مریم جان! ما را جدی نگیر

نامه محمدرضا شعبانعلی به مریم میرزاخانی

پیش نوشت: زمانی که در اردوی تابستانی مرکز المپیاد، برای المپیاد فیزیک شرکت می‌کردم، مریم میرزاخانی هم آنجا بین ما بود. همه می‌دانستند دانش آموز مستعدی است. با دانش آموزان دیگری که آنجا بودند به طرز معناداری فاصله داشت. پسرها آن روزها بین خودشان، او را «میم – میم» صدا می‌کردند و برایش جوک میساختند. البته زیبا و مودبانه و معمولاً با تاکیدی بر هوش خوبش.

حدود صد نفر در اردوی تابستانی در رشته‌های مختلف حضور داشتند که قرار بود از میان آنها تیم های هفت نفره برای هر یک از رشته‌ها انتخاب شود. آن روزها، هر کدام از ما در ساده‌اندیشی کودکانه خود، فکر میکردیم یک نابغه‌ایم. فکر می‌کردیم قرار است سرنوشت کشور را عوض کنیم! بعد از عبور از چند مرحله آزمون های مختلف،‌ باورمان شده بود که با بقیه جامعه فرق داریم.

یک روز در حیاط مرکز، یک نیسان آبی رنگ، در حال حرکت به سمت عقب بود. با چند نفر از بچه‌ها ایستاده بودیم و سرگرم گفتگو بودیم و نیسان را ندیدیم. یادش بخیر آقای تولا و هر جا هست آرامش و شادی همراه زندگیش باشد که درست‌ترین آموزه‌ی آن تابستان را او به ما منتقل کرد. ما را صدا کرد و به کناری کشید تا زیر نیسان له نشویم. بعد هم با لحنی آمیخته به شوخی گفت: «خودتان مواظب خودتان باشید! شاید شما فکر کنید آدمهای خاصی هستید. اما ما مثل شما زیاد دیده‌ایم. می‌آیند و می‌روند و بخشی از آمار می‌شوند! ما شما را جدی نمی‌گیریم. خودتان باید خودتان را جدی بگیرید».

اصل نامه:

مریم جان سلام.

امیدوارم حالت خوب باشد.

جایزه‌ات هم مبارک باشد. حتماً خوشحال شدی که جایزه‌ی فیلدز را گرفتی و حتماً خیلی تعجب نکردی که این جایزه را گرفتی. چرا که جایزه‌های بزرگ کم نگرفته‌ای و پس از این هم کم نخواهی گرفت. به خاطر این می‌گویم حتماً زیاد شگفت‌زده نشده‌ای که توانمندی‌های خودت را می‌دانی. راستش را بگویم ما هم که تو را می‌شناسیم، خبر جایزه‌ی فیلدز را خیلی راحت خواندیم و از آن عبور کردیم. مثل همه‌ی خبرهایی که در آن تابستان داغ، از کلاس مجاور می‌شنیدیم که تو، بسیاری از مسئله‌ها را سریع‌تر و زیباتر از دیگران حل می‌کنی.

اما فردای آن روز، انگار دنیا تغییر کرد. تصویر تو، در رسانه‌ها دیده شد. راستی! زیباتر از آن سالها شده‌ای. اگر چه اینجا چهره‌ی دانش‌آموزهای دختر دبیرستانی، همه مثل هم است و تو هم یکی مانند دیگران بودی.

این‌بار، حتی ما هم که استعداد زیاد تو را می‌شناختیم و به موفقیت‌های متناوب تو، عادت داشتیم، کم کم باور کردیم که باید خبر «فیلدز» را جدی گرفت.

حالا دیگر همه ما تو را جدی گرفته‌ایم.

همکلاسی‌هایت به همه یادآوری می‌کنند که مستقیم یا با یک یا دو واسطه، دوست تو بوده‌اند.

وبلاگ‌نویس‌ها – همچنانکه من هم یکی از آنها هستم – از تو می‌نویسند.

توییتری ها، از تو «توییت» می‌کنند و بحث داغی دارند که کدام هشتگ، برای پوشش اخبار تو مناسب‌تر است.

در سایر شبکه‌های اجتماعی، درباره تو حرف می‌زنند.

موافقان سیاسی، عکس‌های سابقشان را با تو منتشر می‌کنند تا نشان دهند که چه نقش مهمی در پرورش تو و امثال تو داشته‌اند.

مخالفان سیاسی، بحث می‌کنند که تو اگر ایران بودی، با پراید خود در جاده چپ می‌کردی یا هواپیمای تو هنگام پرواز،‌ سوراخ می‌شد!

زنان، لبخند می‌زنند که یکی از همجنس‌هایشان، رشد کرده و موفقیتی بزرگ به دست آورده و این را دستاویز بحث‌های خود درباره تبعیض جنسیتی قرار می‌دهند.

سیاستمداران، از تو به خاطر کمک به بهبود تصویر کشور تشکر می‌کنند.

حتماً از چند روز دیگر، در وایبر هم، جملات حکیمانه‌ای از تو نقل خواهیم کرد. درست مثل کوروش و شریعتی و دکتر حسابی و پروفسور سمیعی.

اما مریم جان.

حرف آن روز آقای تولا را – که تو نبودی بشنوی و من به عنوان آخرین مطلب آموزشی آن اردوی تابستانی اینجا برایت نقل می‌کنم – جدی بگیر: ما تو را جدی نمی‌گیریم!

ما هنوز معنی جایزه فیلدز را نفهمیده‌ایم. البته می‌گویند در حد نوبل است. راستی! خود ما خود نوبل را هم درست و حسابی نمی‌شناسیم. شنیده‌ام که می‌گویند خیلی سیاسی است!

مریم جان. ما را جدی نگیر. ما حتی در خبرها، خیلی کاری نداریم که روی چه موضوعی کار کرده‌ای.

نه اینکه نخواهیم بفهمیم، اما خوب خواستیم بفهمیم و نشد.

دانشگاه استنفورد در گزارشش نوشته است تو برای درک Symmetry of Curved Surfaces تلاش زیادی کرده‌ای و سهم بزرگی در آن داشته‌ای. ما خواستیم بفهمیم که تو چه کار کرده‌ای اما ظاهراً آن طور که به زحمت از روی لغت‌نامه‌ها فهمیدیم، تو برای درک «تقارن سطوح منحنی» تلاش کرده‌ای! اصلاً فراموش کن. به ما چه که تو برای چه تلاش کرده‌ای. تو الان جایزه‌ی فیلدز را گرفته‌ای که چیزی شبیه نوبل است.

مریم جان. ما را جدی نگیر. تو برای ما چیزی بیشتر از یک تیتر خبری نیستی.

همان‌هایی که امروز نسبت خودشان را با تو یادآوری می‌کنند و نسب خودشان را به تو می‌رسانند، اگر کوچکترین خبر بدی از تو در رسانه‌ها منتشر شود، هر چه فکر کنند رابطه‌‌ای بین خودشان و تو به خاطر نخواهند آورد.

ما وبلاگ نویس‌ها هم، از چند روز دیگر، مجبوریم راجع به خبرهای دیگر بنویسیم. آخر می‌دانی. مطالبی که درباره تو نوشته می‌شوند، «تاریخ مصرف دارند». برای رتبه‌بندی‌مان در موتورهای جستجو خوب نیست که یکی دو هفته دیگر درباره‌ی تو بنویسیم. باید به دنبال خبر دیگری بگردیم.

توییتری‌ها هم، از چند روز بعد، هشتگ‌های دیگری را پیدا خواهند کرد و به «جهادهای ۱۴۰ کاراکتری» ادامه خواهند داد و در جنگی مجازی، در جبهه‌ای جدید، به نبرد حق علیه باطل مشغول خواهند شد. تو هم چیزی هستی شبیه مرزبان‌ها که امروز در خط خبرها نیستند. مثل هواپیمای مالزی که آخرین تصویرش را هشتادهزار بار در یک ساعت در شبکه‌های اجتماعی به اشتراک گذاشتیم و هشتاد ساعت بعد، برای همیشه فراموشش کردیم. تو هم چیزی هستی شبیه هواپیمای ایران ۱۴۰ یا ببخشید اشتباه گفتم: آنتونوف ۱۴۰ که از چند روز دیگر، پیامک‌ها و کاریکاتورهایشان را کناری میگذاریم و اجازه می‌دهیم داغداران و بازماندگان، طعم تلخ باختن را در تنهایی خود تجربه کنند.

موافقان سیاسی، در پی شمارش موفقیتها هستند و نه یک موفقیت خاص. تو همین الان جزو آمارها شمرده شده‌ای  و بیشتر حرف زدن از تو، کاربردی ندارد. زیاد هم نباید روی خبرهایی مثل تو صبر کنیم. ممکن است حرف‌های دیگری بزنی که به مذاق ما خوش نیاید. همین یکی دو روز بالای روزنامه‌ها و سایت‌ها را هم، با ترس و لرز تحملت‌کردیم.

مخالفان سیاسی هم، هر روز به گلوله های جدیدی برای حمله و نقد فکر می‌کنند. تو گلوله‌ای هستی که دیگر شلیک شده‌ای! پوکه‌ی این گلوله را هم، کناری خواهند انداخت و سلاح بعدی را به دست خواهند گرفت.

وایبری‌ها هم حکیم تازه‌ای خواهند یافت. اینجا حکیم بودن هم تاریخ مصرف دارد و امثال تو،‌ زودتر از خیلی از حکیمان دیگر، منقضی می‌شوید.

البته شاید ماجرا در مورد زنان، همچنانکه تو در مصاحبه‌ات برای «دانشمندان زن جوان» آرزو کردی، کمی فرق کند. جامعه مرد صفت، در طی این چند قرن اخیر، دست آنها را از دنیا کوتاه‌ نگه داشته و آنها احتمالاً قدر کسانی چون تو را بیشتر و برای مدت طولانی‌تر خواهند دانست.

اما به هر حال…

مریم عزیز. ما را جدی نگیر. قبل از آنکه ما فراموشت کنیم، تو فراموشمان کن. اینطوری حس خود ما هم بهتر است…



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+600
  


131 نظر بر روی پست “نامه‌ای به مریم میرزاخانی: مریم جان! ما را جدی نگیر

  • لیا می‌گه:

    ای کش منم نخبه شم.ولی خداییش عاشق ریاضی ام…در جواب کسایی که می گن چرا استاد مریم بی حجابه و اکنون توی امریکا هستش بگم که ما تا تو شرایط کسی قرار نگیریم نمی تونیم درست قضاوت کنیم.راستییییییییی از دوستان عزیز در هر گروه سنی خواهش می کنم برام دعا کنن تا مدرسه فرزانگان قبول بشم…با تشکر :-)

    Thumb up 3

  • فریده رضایی می‌گه:

    ای کاش نابغه شدن که لطف خداست نسبت به انسان.باعث فراموش شدنش نشود.اگر مسلمان است حجابش کو . خدمت به کشوری که مدیونشه کجاس .علم بدون ایمان دردی دوا نمیکند.شاید دنیا داشته باشی ولی بعدش هیچ.

    Thumb up 10

  • امیرمحمد می‌گه:

    واقعا متن خیلی خوبی بود.
    آدم رو به فکر میبرد.
    منم یکی از همین نخبه هام اما کو ذره بینی که به غیر از پول چیز دیگه ای رو هم ببینه.

    Thumb up 2

  • حسن شفیقیان می‌گه:

    سلام متن و کامنت ها زیبا و تاثیر گذار بود .ممنون خدا قوت

    Thumb up 5

  • مهرداد می‌گه:

    امروز با خودم فکر می کردم واقعا نفی و یا تایید مردم برای رشد وتعالی یک انسان چه نقشی می تونه داشته باشه، مردمی که هر موفقیتی کسب کردم ازمن بیشتر فاصله گرفتن و هر شکستی که تجربه کردم بهم بیشتر نزدیک شدن، البته نه برای دلداری.
    با خودم فکر می کنم اگر مارک زاکربرگ که در ابتدای راه اندازی فیسبوک با چند تن از همکلاسیاش دچار دعوای حقوقی شد و در نهایت مجبور شد که چند ده میلیون دلار به عنوان غرامت به آنها پرداخت کنه، یک ایرانی مستقر در ایران بود، آیا همچنان به عنوان یک فرد تاثیرگذار و پیشرو بهش نگاه می کردیم.
    هر فردی قدم در راهی گذشته که در زمان تولد وی آغاز شده، به صورت طبیعی اغلب افراد در بدو تولد تا انتهای مسیر زندگیشون با عشق، مهر، محبت، توجه و تربیت اطرافیانشون در طی این مسیر بزر گ میشن، در ابتدا با پدر و مادر و پدربزرگ و مادربزرگ و باقی اقوام، بعد با محبت و رفاقت دوستان و بعد با بهرمندی از عشق و محبت جنس مخالف، همسر و فرزندان و البته بسیار افراد دیگر که به او توجه میکنند. ولی واقعا یک انسان به واسطه اختیار و تواناییهایی که بهش اعطا شده در طی این مسیر در مقابل جامعه تنهاست. به این معنی که هیچ فرد دیگری خارج از دایره افرادی که به معنی واقعی کلمه ما رو از صمیم دل دوست دارند از موفقیتهای ما به اندازه ما و یا بیشتر از ما خوشحال می شوند در درون جامعه به ما اهمیت نمی دهد، شاید ما را مقایسه و قضاوت و یا حتی از وضعیت ما سوء استفاده کنند ولی در واقع اهمیتی برای شخص ما قائل نیستند. به قول آقای شعبانعلی الباقی جامعه زمانی به ما امکان داره که اهمیت بدهند که سری در سرها پیدا کنیم و در اخبار بگنجیم و هر قدر بیشتر در اخبار بگنجبیم دردسر توجه مردم در مملکت ما تازه شروع می شود به این معنی که هر قدر بلند مرتبه تر و بلند مقام تر گردیم سیل انتقادها، سوءظن ها، تهمت ها، شایعات و افتراهاست که نصیب ما خواهد شد. چه بسیارند افراد موفق در همین عصر که هر روز مشغول تکذیب شایعات مربوط به خودشان هستند.
    شاید توجه و حتی محبت مردم ، مخصوصا مردم ما، در درون هر فردی لذتی ایجاد بکنه، ولی نباید این توجه و لذت ما را از مسیری که در آن هستیم منحرف بکنه، بسیارند افرادی که در میانه راه به واسطه این توجهات از راه بدر شدند و به ناکجا رفتند.
    پس سرکار خانم میرزاخانی موفقیت شما رو بسیار تبریک می گم و امیدوارم که در طی این مسیر پربار فعلی با فاکتور گرفتن توجهات مخرب، پربارتر باشید.

    Thumb up 4

  • فرناز می‌گه:

    سلام
    آ. معتضد حرف خووبی زد. اینکه:هر کجای دنیا برویم بازهم ایرانی هستیم و در آنجا بیگانه. آنجا محل اقامت است و نه وطن. یک بچه ی سرراهی باز هم تنها یک مادر دارد.هر انسانی تنها در یک جا متولد می شود و یک جا وطن اوست. از پست انیشتین و حسابی، به این پست رسیدم. دیدم قرمزه گفتم:شاید باید کمی بایستم.
    فراموشی الزاما به معنای رها کردن نیست. به معنای بی خیال شدن نیست. حذف کردن هم نیست. شاید به معنی گذر است. موفقیت بدست آمده یک هدف سوخته است.یک عکس است که باید برود درون آلبوم. باید از آن گذشت. یک اسکی باز کافی است تا در کنار یک و تنها یک پرچم ذره ای مکث کند تا کله پا شود. تماشاچی ها هیچ پرچمی را جدی نمی گیرند. حتی خط پایان را هم جدی نمی گیرند.آنها در حال برای خود لذت می برند و اما برای اسکی باز شادی لحظه ای دغدغه رکورد بعدی را به دنبال دارد و مربی هم به فکر نسل جایگزین است.به یاد دارم تا مدت ها اخبار از دستفروشی بسکتبالیست تیم ملی میگفت و بازهم همه ما بی اعتنا بودیم. مادرم تنها به گفتن الهی! بسنده کرد.
    ما ایرانی ها اسکی باز نیستیم. وزنه بردار هستیم. منتظر می مانیم تا یک رضازاده پیدا شود و به جای همه ی ما وزنه بزند و ما زیر طلای او سرمان را بالا بگیریم. دنیای امروز دنیای المپیادی نیست. دنیای المپیکی است. باید در تمامی رشته ها طلایی عمل کرد تا درخشید.این نگاه هنوز در میان ما جانیفتاده است.
    بت تعبیر بسیار بسیار قشنگی بود. عمیق و تامل برانگیز. نگاه تون پتروسی بود. درس پتروس فداکار که یادتون هست. واقعیت اینه:نگاه به بت و تعصب به اون، جامعه رو از بت پرستی به بت تراشی سوق میده.بت نماد جمود ه و این خیلی خطرناک تر از جهله. شما دغدغه ی عمیقی رو مطرح کردید که یواش یواش ترسناک میشه. اینکه جامعه اگر فراموش نکنه و در کنار یک هدف سوخته چادر بزنه، جامعه بعدتر، به پوسترهای هدف متوسل میشه و مدام بت میتراشه و منتظر نفر بعدی و احتمالا نفر بیرونی (خارج از ایران) می نشینه تا باز هم زیر سایه او کیفور بشه. داستان روبه بی دست و پای.
    ب.ن.
    نمی دونم! شاید پگاه ناراحت بشه.اما من بیش از شرمندگی استاد، در برابر تاریخ ملتم؛ نگاه تآسف بار او پیش چشمم میاد.

    Thumb up 1

  • ali می‌گه:

    به ایران بیایدوبه کشورت خدمت کن

    Thumb up 6

  • ali می‌گه:

    خانم استاد به دانشگاهای برتر ایران بیاید واستاددانشگاههای ایران ودانشجویان ایرانی شوید وبه کشورت خدمت کن خواهشا

    Thumb up 7

  • abbas yavar می‌گه:

    سلام باارزوی خوشبختی
    اینجا در هیاهوی زمان من چه بکنم که فقط کتابهای درسی را خوب بخونم خیلی واجبه حتی حاظرم باهزاران دشمنان بجنگم ولی این ریاضی و شیمی فیزیک و … را خوب بلد باشم واقعا راهی دارد استاد خیلی واجبه به خاطر اینکه دل مادرم نشکند مرا راهی دهید

    Thumb up 3

  • نرگس می‌گه:

    سلام چجوری میتونم باپروفسورارتباط یاایمیلشونوداشته باشم؟

    Thumb up 7

  • نرگس می‌گه:

    سلام من دانش اموزپشت کنکوریم.رشته ریاضی.به طرزوحشتناکی ریاضیاتم ضعیفه.ولی همه تلاشمومیکنم تابتونم توی این رشته ورشته فیزیک،شیمی ونجوم حرف اولوبزنم.میبینم روزی روکه باپروفسورمیرزاخانی درازمایشگاه وکتابخونم درحال بررسی جدیدترین نظریه دردنیای ریاضیات فیزیک ،شیمی ونجوم باشیم.برای پروفسورارزوی سلامتی دارم…

    Thumb up 12

  • اسما می‌گه:

    وقتی زندگی نامه اش رو شنیدم با خودم گفتم مگه من چی از اون خانوم کم دارم .از اون موقع یکسره فکر می کنم که من جای این خانومم

    Thumb up 34

  • دریا می‌گه:

    سلام من ۱۲ سالمه و تازه امسال وارد دبستان فرزانگان اصفهان شدم و مدال طلای شطرنج ناحیه را دارم و مدال طلای آمون های علمی کشوری امید وارم روزی مثل شما بشوم

    Thumb up 25

  • عاطفه می‌گه:

    مسلمه که هر چیزی و هرکس و هرسوژه ی خوب و بدی تو این دنیا بعد از یه مدتی کهنه میشه مگر اینکه اون سوژه اونقدر با ارزش و مهم باشه که هر از چند گاهی یا حتی همیشه! دستایی باشن و گرد و غبارو از روش پاک کنن و دوباره بهش خیره بشن.
    مریم میرزاخانی جایگاه بالایی داره و جایگاهش تو ریاضی اونقدر ارزش داره که همبشه ازش یاد بشه چه سر زبونا چه کتابا چه تاریخ و…

    ولی من، مریمی رو همیشه تو ذهنم از گذشت زمانش گرد و غبارو میگیرم که محجبه هم میبود و از ته دل آرزو داشتم کسی مثل ایشون به این گوهر باارزش هم مزین میبود
    انشااله موفق باشه

    Thumb up 38

  • m می‌گه:

    مریم میرزاخانی این فیلم را از جمله فیلم‌های مورد علاقهٔ خود توصیف کرده و در مورد آن گفته که «چیدمان و دیواری وجود ندارد، شما خودتان می‌بایست آنها را تجسم کنید»

    Thumb up 8

  • نعیمه می‌گه:

    من دانشجوی ارشد ریاضی ام که دارم مقاله ام را مطالعه میکنم ولی با یک سری علایم آشنا شدم که معنی آنها رو نمی دونم شما می تونید به من کمک کنید

    Thumb up 5

  • فاطمه می‌گه:

    چه به جا بود این نامه
    خصوصا : ” البته شاید ماجرا در مورد زنان، همچنانکه تو در مصاحبه‌ات برای «دانشمندان زن جوان» آرزو کردی، کمی فرق کند. جامعه مرد صفت، در طی این چند قرن اخیر، دست آنها را از دنیا کوتاه‌ نگه داشته و آنها احتمالاً قدر کسانی چون تو را بیشتر و برای مدت طولانی‌تر خواهند دانست. ”

    امیدوارم مثل سیاهپوستا که بالاخره جزو آدمیزاد حساب شدن
    در کشورهای بدبخت هم زنان، آدم حساب بشن
    میشه ینی؟گاهی فک می کنم نعداد هوشیارها و تلاشگرها از مست ها اونقدر کمتره که پیروزی رو خیلی به تعویق بندازه
    اما بعد میگم من باید تلاش کنم شاید جماعتِ “جدی گیرها” زیاد شدند!
    شعار نبودها…فقط دلداری بود…

    Thumb up 20

  • unknown می‌گه:

    ببخشید دیدم

    Thumb up 9

  • MHamid می‌گه:

    محمد رضای عزیز، دروود بر تو
    تا امشب از تو و دوستانمان خواندم و آموختم و هیچ ننوشتم تا همین که گفته اید و نویسانده اند پیش روی دوستانمان باشد و سخنم را در تنهایی خودم فرو برم.
    اما زیر این نامه بگذار با صدای بلند بگویم:
    ” مریم میرزا خانی (به روایت ویکیپدیا WikiPedia ) فیلم DOGVILLE را میپسندد.”
    بیایید این فیلم را ببینیم .

    Thumb up 9

  • imtish می‌گه:

    چه قدر عمیق:
    “خودتان باید خودتان را جدی بگیرید”
    حالا فکر میکنم چه وقتی من خودمو جدی گرفتم!

    Thumb up 9

  • رضا می‌گه:

    تو این مملکت نبوغ و علم ریاضی و … زیاد جایی ندارن کافیه یه شرکتی با مشارکت صداوسیما و مخابرات بزنی و به خدمت این مظلوم ترین خلق خدا بپردازی مثل داستان حمایت پیامکی ۹۰۹۰ که حتم دارم ۹۰ درصد شرکت کنندهاش مثل خودم تا امروز یا شایدم اصلا پی نبرن که داستانش چیه!

    Thumb up 2

  • مینا می‌گه:

    متن زیبا اما دردناکی بود.نظرات دوستان هم همینطور .زنده باشید

    Thumb up 6

  • امید می‌گه:

    کوچکترین عیب‌های خودمون رو برطرف کنیم مفید تر از اینه که بزنیم تو سر ایرانی‌ جماعت،حتا اگر نابخشودنی‌ترین صفات رو داشته باشه،باید آدم بودن رو از خودمون شروع کنیم…۵۰ ساله دیگه هیچ کدوم از ما نیستیم…فقط نسلی هست که ما شاکی‌‌ها پرورش دادیم

    Thumb up 16

  • بهروز می‌گه:

    با توجه به مخالفت کاربران با این دیدگاه این نظر پنهان شد، . برای مشاهده کامنت کلیک بفرمایید و در صورتی که متن کامنت مورد تایید شماست، لطفا به آن رای مثبت دهید.

    Thumb up 1

  • میثم حسینی می‌گه:

    آقای Maz Jobani یک کمیدین ایرانی آمریکایی هستن که اتفاقا یک سخنرانی یا بهتره بگم اجرا هم در سایت تد دارند.
    کل محتوای حرفشون اینه که سعی دارند استریو تایپ ایرانی بودن و خاورمیانه ای بودن رو کمرنگ کنن و از بین ببرند.
    بخشی از حرفهای تلخ زده شده درست.اما بهتره قبول کنیم بخشی از این طرز تفکر تو دنیا بخاطر وجود همین استریوتایپه که حالا بهر دلیل که میتونه یکیش کار رسانه ای یا ضعف خودمون باشه ایجاد شده.
    گفتم بخشی از حرفا،چون من یک ایرانی ام و ازین خبر ففففقط خوشحال شدم…..نه توییت کردم…نه پیغامی در وایبر دادم و خواندم…نه قضاوتی کردم و نه ازین خبر استفاده ی ابزاری کردم….ففففقط خوشحال شدم ولذت بردم
    آنقدر ها هم دید گسترده و با بصیرتی ندارم که فرای سیاست های کشورهای غربی در جذب استعداد ها فکر کنم.
    اما فقط یک نکته:
    احساساتت قشنگه محمدرضا،دغدغه ها و درد هات قشنگه اما لطفا منه ایرانی رو نابود نکن…حداقل در نگاه خودم…اگر سیاست ها و اقتصاد و رسانه و تبلیغ و بی فرهنگی اینکار رو کرده تو نکن…و اگر تصمیمت اینه که تا انتها این رویه رو پیش بگیری لااقل یکم واقع بینانه تر
    انگیزه ی منه ایرانی رو برای کمرنگ تر کردن این استریوتایپ نگیر…
    انگار اگر تو محمدرضا استاد پگاه بودی باز هم همونجور تحقیرش میکردی
    مریم جان! مارا جدی بگیر!ما از صمیم قلب برایت خوشحالیم

    Thumb up 13

  • علیرضا می‌گه:

    محمدرضا جان علاج کار چیه؟
    از این طرف می شنویم نخبه هامون می رن .
    از یه طرف اختلاس های میلیاردی رو می شنویم .
    کلا هرکی هم باشه امیدش رو از دست میده .
    من که داغون داغونم .
    راستش حساب کار دستم می یاد چرا خیلی ها اوایل و بعد از انقلاب از ایران رفتن .(خوش به حالشون )
    والا حداقل اونقدری عدالت اقتصادی اونور خوب هست که بشه با کاگری و یا مسافرکشی روزگار رو گذروند .
    یه سال از دوران دانشجویی ام هم بیشتر نمونده . حالا تا اون موقع ببینیم خدا چی می خواد .

    Thumb up 7

    • شهرزاد می‌گه:

      آقای علیرضای عزیز
      اینجا! … خیلی چیزها! … ( در انواع و اقسام مختلف!) ! … این روزها! …. برای داغون شدن! … هستش … !
      احساس میکنی همه چیز و همه چیز و همه چیز (از انواع و اقسام مختلف!) فقط برای یک عده ی محدود خاص هستش، … و تو چاره ای نداری جز اینکه قبول کنی و اصلا هم ناراحت نباشی … !!
      و فقط … به رضایت اونها از همه چیز! (از انواع و اقسام مختلف!) نگاه کنی …! فقط نگاه کنی …!

      Thumb up 4

  • سپیده.ر می‌گه:

    سلام،
    من مدتی است دلنوشته های شما و سایتتون رو مطالعه میکنم. اولین بار خیلی مدت پیش با مطلب دکترا نمیخوانم، باهاتون آشنا شدم! و بعد ها هم از سایت دکتر شیری. اینبار گفتم خاموش نباشم!
    برای من این خبر هم خوشحال کننده بود هم ناراحت کننده. نمیدونم چرا، البته میدونم ولی فعلا حس توضیح دادنش رو ندارم. برام این خبر همون حسی را داشت که وقتی میشنوم n نفر تو ناسا ایرانی هستند و …

    Thumb up 3

  • navid می‌گه:

    سلام. شما مدال المپیاد دارین؟

    Thumb up 7

  • امیر می‌گه:

    خوشحال شدم که این نامه را خواندم … خبرهای توی رسانه‌های ایران قدرت این افتخار را برایم نمایان نساخته بود … تازه با دیدن این عکس عظمت نبوغ او را درک کردم …
    این عکس خود مریم است و می‌تواند به متون و گفته‌ها و شنیده ها معنی دهد …
    ممنون مستر شعبانعلی

    Thumb up 7

  • rasa می‌گه:

    جناب شعبانعلی عزیز
    خیلی به شما افتخار میکنم و استاد ما هستید ،اما بدانید به خاطر آنچه که از مولوی ،حافظ ،فردوسی ،سعدی دارید و آنانکه به لطف خداوند حکیم سخن در زبان آفرین به شما آموختند و امروز از آن بهره مند شده اید. تا شیرین بتوانید فارسی صحبت کنید ،اگر این بزرگان که به گردن فارسی زبانان حق پدری دارند (بسی رنج بردم در این سال سی -عجم زنده کردم بدین پارسی) دو ریال نمی ارزند ،وای به حال من و شما ؟ چند می ارزیم؟؟

    Thumb up 7

    • علی می‌گه:

      سلام شما مطلبا نگرفتی ایشون میگن که الان اگر بودند.
      در گذشته تا الان این بزرگان از متوسط جامعه خیلی فرا تر بودند
      استاد نگرانیشون متوسط جامعه هست وبارها جریان تفاوت شکستن تخم مرغ از درون وبیرون را زیبا شرح دادند که یه جورایی به بحث متوسط جامعه مربوط میشه

      Thumb up 6

  • حمزه دهنوی می‌گه:

    یکی از مهارتهای افراد موفق آشنایی با دیدگاه افراد مختلف است، حتی اگر با آن دیدگاه مخالف باشند، به افراد موفق کمک میکند آگاهی شان را در مورد نحوه نگرش به مسائل جهان توسعه دهند.
    شاید بی ربط باشه ولی گفتم شاید گفتنش خالی از لطف نباشه

    Thumb up 8

  • مهدی بهرامی می‌گه:

    سلام محمدرضاجان خداقوت.مطلب روبدون هیچ نظری از پایگاه۵۹۸گذاشتم.
    پیرامون ضعف جدی در انتخاب رشته محصلین در ایران:
    ارتباط مستقیم فرار مغزها با انتخاب رشته دانشگاه های ایران
    غرب به صورت کاملاً استادانه‌ای «عقلای» کشور خودش را به حوزه علوم انسانی می‌برد و تیزهوشان پرتلاش کشورهای دیگر از جمله ایران را نوعا برای تکمیل حلقه‌های تحقیقات مجرمانه و ضد بشری و ضد دین خود به کار می‌گیرد و پر بیراه نیست اگر مدعی شویم خروجی تلاش این مغزهای وارداتی، قلبی است که در سینه آن صهیونیستی می‌تپد که روزانه قلب صدها کودک را از کار می‌اندازد؛ نه خدمت به علم و بشریت!

    به گزارش سرویس اجتماعی پایگاه ۵۹۸، به مناسبت اهدای جایزه فیلدز ریاضی به خانم مریم میرزاخانی، به ابَـرواکاوی یک از حیاتی ترین و نهفته ترین شکل ترور نیروی انسانی در ایران می پردازیم. یکی از اشکالات جدی در مدیریت نیروی انسانی در ایران -که به نظر می‌رسد، بزرگترین اشتباه در حوزه مدیریت نیروی انسانی است- از انتخاب رشته در دوره دبیرستان و سپس دانشگاه شروع می‌شود و متاسفانه خیلی از اوقات به مهاجرت دائم آنان به آمریکا و غرب کشیده می‌شود.

    اگر هر کشوری بتواند استعدادهای خود را به درستی مدیریت کند، موفق خواهد شد و موفق‌تر از آن، کشورهایی هستند که بتوانند علاوه بر مدیریت استعدادهای خود، افراد مستعد سایر جوامع را نیز در راستای اهداف خود مدیریت کنند.

    این روند پرآسیب، سالهاست که در کشورمان جاری است و باید با آسیب شناسی دقیق، به آن خاتمه داد. تحلیل زیر در راستای این رسالت بزرگ می‌باشد

    بر خلاف ارسطو که امام درون و گوهر انسان را «فکر» و ذهن معرفی می‌کند (الانسانُ حیوانٌ ناطق) و بنای بنیادی‌ترین فرمول حیات انسان را بر «ترور عقل» می نهد، امام علی(ع) در تبیین دقیقترین فرمول انسان‌شناسی می‌فرمایند: «العُقولُ أئمهُ الافکار، و الافکارُ أئمهُ القلوب، و القلوبُ أئمهُ الحواسِّ و الحواسُّ أئمهُ الاعضاء» عقل‌ها، امامان فکرها هستند و فکرها امامان قلب‌ها هستند و قلب‌ها امامان حس‌ها هستند و حس‌ها امامان اعضا هستند.

    فکر، فعالیت ذهنی در یک چیز است بنابراین هرکس که ذهن قوی‌تری داشته باشد، زمینه مساعدی برای داشتن فکر قوی‌تر، دارد؛ اما نکته آنجاست که فکر کردن و پاسخ‌یابی برای هر مساله مجهولی، کار مطلوبی نیست؛ چرا که هوش و اندیشیدن نیاز به چراغ راهنما و امامی ‌دارند که آنان را به جلب مصالح و دفع مفاسد واقعی، رهنمون سازد. این امام، بر مبنای روایت پیش گفته از حضرت علی(ع)، «عقل» نامیده می‌شود.

    به عبارت دیگر، فکر وقتی «حق» است که در زمان بایسته، در موضوع بایسته، تا اندازه بایسته، با انگیزه بایسته و در نظام بایسته، نقش آفرینی کند. تضمین کننده چنین امری، خود فکر نیست، بلکه عقل است. نقش عقل در این فرایند، «حیاتی» و تعیین‌کننده است و فرد یا جامعه ای که دارای عقل درون و برون نباشد، فرد و جامعه ای جاهلی و مرده است. نقش عقل برون (امام جامعه) مثل خلبان هواپیما است که تصمیم می گیرد مسافران را در کجا پیاده کند؛ در سعادت یا شقاوت.

    «عقل» یا امام درون، چیزی است که فکر، قلب و رفتار را به سوی بهترین و ماندگارترین مصالح و منافع انسان، مدیریت می‌کند و فقدان عقل ورزی، به معنای مرگ است: «فَقدُ العقل لا یُقاسُ الا بالموت». بنابراین عقل درون و عقل برون، نقش امامت درون فرد و اجتماع را دارند و هر دو اثر حیاتی، تعیین کننده و استراتژیک در دست یابی فرد به مصالح حقیقی و دوری از مفاسد حقیقی دارد.

    باید توجه داشت که اگر بر طبق فرمول بنیادین ارسطو، عقل از امامت درون برکنار شود و فکر و ذهن جانشین آن شود، امام درون انسان بر ضد مصالح و منافع واقعی عمل می‌کند. برای فهم این موضوع کافی است توجه کنیم که معاویه، انسانی با ضریب هوشی و قدرت فکر بالا بود. آلفرد نوبل، مخترع دینامیت نیز شیمیدان باهوش و پرتلاشی بود؛ همو که بعدها از قربانی کردن مردم با دینامیت و برای رسیدن به پول بیشتر پشیمان شد و ثروتش را برای صلح نوبل وصیت کرد. بعید است خلبانانی که بمب اتمی ‌بر سر صدها هزار انسان در هیروشیما و ناکازاکی ریختند، از نظر قدرت فکری ضعیف یا متوسط بوده باشد. بنابراین فکر و متفکر، تنها اگر تحت تدبیر عقل و امام مشروع درون و برون باشد، به منافع و مصالح خود و جامعه بشری خدمت خواهد کرد.

    مشکل انتخاب رشته در ایران و سامانه مکش مغزهای باهوش به سوی آمریکا

    هر جامعه‌ای به قدر کافی در زمینه‌های مختلف استعداد دارد؛ مهم این است که هر استعدادی در جای خودش قرار بگیرد؛ باهوش‌های عاقل، در نقش امام جامعه قرار بگیرند و افراد باهوشی با رده بعدی قدرت عقل، در جایگاه فکری، و افراد باهوشی با جایگاه پایین تر قدرت عقل، در جایگاه طبیبان و مهندساان حوزه بدن انسان قرار بگیرند و افراد هوشمندی با قدرت کمتر تعقل، در جایگاه مهندسی مواد و الکترونیک و … قرار بگیرند.

    کسانی که در عین بهره‌مندی از هوش بالا، از عقل بالایی هم برخوردارند، قاعدتا رشته‌هایی را انتخاب می‌کنند که آن‌ها را به سمت «امامت برون» و مدیریت کلان در جامعه می‌برد. این رشته‌ها در کشور ما، بیشتر در «حوزه علمیه» و رشته‌های علوم انسانی یافت می‌شود؛ و در آمریکا در دانشکده‌های علوم انسانی، به ویژه علوم سیاسی یافت می‌شود. آمریکا در هدایت افرادی با قدرت تدبیر (نَکراء؛ شبیه عقل) و هوش (فکر) بالا به سمت رشته علوم انسانی و علوم سیاسی، نسبتاً موفق عمل می‌کنند. اما این قاعده در کشور ایران تا اندازه‌ای برعکس توصیه شده است؛ اینکه هرکس هوش و تدبیر بالایی دارد، برود رشته ریاضی، اگر در مرتبه بعدی هوش و تدبیر است، برود رشته تجربی و اگر در مرتبه آخر هوش و تدبیر است، برود رشته انسانی و اگر از این هم پایین‌تر بود، برود حوزه علمیه! این استفاده معکوس از استعدادها در جایگاه های حساس کشور، موفقیت کشور را دیریاب می کند؛ هر چند که همواره در حد ضرورت و نه کفایت، افراد باعقل و هوش بالا به حوزه‌های علمیه و رشته‌های علوم انسانی رفته‌اند.

    غرب، افراد باهوش و با تدبیرشان را به دانشگاه‌های مهم علوم انسانی می‌برند تا بتوانند انسان و جامعه انسانی و جهان را مدیریت کنند؛ اما ما افراد باهوش و با تدبیرمان را به دانشگاه‌های ریاضی و مهندسی و طبیعیات می‌بریم تا بشوند مهندس برق و رایانه و فیزیک هسته‌ای و پزشک. در مرحله بعد، غربی‌ها به دلیل فقر نیروی انسانی باهوش، برای طراحی تراشه فلان سیستم، یا تکمیل زنجیره تحقیقات تولید نسل جدید بمبهای هیدروژنی یا هواپیمای جاسوسی یا فلان نرم افزار پیش‌برنده اهداف هالیوود یا آژانس امنیت ملی آمریکا، به راحتی از همان مغزهای وارداتی و دارای ضریب پایین تعقل، از کشورهای دیگر، سود می‌برد.

    به این ترتیب، غرب به صورت کاملاً استادانه‌ای «عقلای» کشور خودش را به حوزه علوم انسانی می‌برد و تیزهوشان پرتلاش کشورهای دیگر از جمله ایران را نوعا برای تکمیل حلقه‌های تحقیقات مجرمانه و ضد بشری و ضد دین خود به کار می‌گیرد و پر بیراه نیست اگر مدعی شویم خروجی تلاش این مغزهای وارداتی، قلبی است که در سینه آن صهیونیستی می‌تپد که روزانه قلب صدها کودک را از کار می‌اندازد؛ نه خدمت به علم و بشریت! و خوب بدانیم که تولید علم در آمریکا، در راستای تحقق اهداف شیطانی است و نه در خدمت بشریت! زیرا آمریکا و غرب شدیداً در راستای آپارتاید علمی قدم برداشته اند.

    البته این را هم باید دانست که علیرغم این اشتباه بزرگ در سیاستگذاری آموزشی، هیچگاه جمهوری اسلامی‌ایران معطل مغزهای مکیده شده به غرب نشده است؛ چرا که این خاک پرگهر، مغزهای پر عقلی هم دارد که در طی این سالیان، با تلاش و توکل، انقلاب اسلامی ‌را در برابر وحشیگری دنیای خشن غرب با بهره‌کشی از مغزهای فراری، یک تنه به جلو برده‌است.

    در نگاهی کلان، دنیا دارای دو جریان حق و باطل است و در دو سر این دو جریان، دو ابر قدرت قرار دارند، امامت جریان باطل با دولت آمریکا است که متکی به مغزهای فراری و بمب اتم و … است و امامت جریان حق، با جمهوری اسلامی ‌ایران است که به خداوند و مغزهای پُرعقل و پرتلاش ‌متکی است. بی شک هر کس در پشت سر امامی که برگزیده است (یَومَ ندعو کلَّ اُناس بإمامهم) و در دایره خدماتی که برای جبهه حق یا باطل کرده است (کل نفس بما کسبت رهینه) محشور خواهد شد: تا امام ما چه کسی باشد و دستور تکمیل زنجیره کدام تحقیقات به ما بدهد؟ تحقیقات جهنمی و ضد بشری؛ یا تحقیقات الهی و انسان ساز! این، انتخابی است به عظمت ابدیت است!

    * ابوالفضل امامی – سید مصطفی میرمحمدی

    Thumb up 39

    • علیرضا می‌گه:

      شما به جای این رشته طویل و دراز ، یک کار مفید خودت انجام میدادی . والا به قرآن ؟

      Thumb up 11

    • هدیه می‌گه:

      از یک جهت بحث را نویسنده خوب شروع کرده اما مزخرف نتیجه گیری وبه پایان رسانده.بله کاملا درسته نیروهای بااستعداد(تاکید می کنم با استعداد) در امریکا بیشتر جذب رشته های علوم انسانی می شوند ورشته های فنی وعلوم پایه هواخواه کمتری دارند.امتحان زبان رشته های مدیریت وعلوم انسانی همچون روانشناسی نمره بالاتری برای پذیرش می طلبه ودر عین حال امتحانشان بیشتر شامل قدرت تحلیل منطقیه.اما موضوع دیگه اینکه من در حوزه علوم انسانی انسان های اندیشمند خیلی کم داریم.در واقع اصلا نداریم و این چیزی که نویسنده با ملی گرایی بی جهت مردودش کرده.

      Thumb up 2

  • Hassam-3-ensani می‌گه:

    با توجه به مخالفت کاربران با این دیدگاه این نظر پنهان شد، . برای مشاهده کامنت کلیک بفرمایید و در صورتی که متن کامنت مورد تایید شماست، لطفا به آن رای مثبت دهید.

    Thumb up 26

    • سارا می‌گه:

      با توجه به مخالفت کاربران با این دیدگاه این نظر پنهان شد، . برای مشاهده کامنت کلیک بفرمایید و در صورتی که متن کامنت مورد تایید شماست، لطفا به آن رای مثبت دهید.

      Thumb up 14

  • مهمان می‌گه:

    آنهایی که باید به یاد این افتخار باشند هستند و فراموش نمیکنند و کسانی هستند مانند ریاضیدانان

    Thumb up 6

  • حسین می‌گه:

    امروز ختم همسر استاد عزیزم معظمی بودم.از سراسر ایران آمده بودند.

    Thumb up 7

  • پگاه می‌گه:

    عجب چه تلخ نوشتی..راستش چند وقت پیش سر یه کلاس بودم استاد اومددر مورد سطح اعتماد تو کشورها مثال بزنه گفت تو دانمارک کشاورزا محصولاتشون رو میزارن رو میز و روی یه مقوا قیمت رو م ینویسن بعد خوشون میرن دنبال کارشون مردم گذری میان محصولات رو میبینن اگر خواستن برمیدارن و مبلغ رو میذارن روی میز اخر وقت کشاورزا میان پول و جمع میکنن ….بعد برگشت به من گفت خب تو ایران همچین چیزی جواب میده….جا خوردم تو اون جمع ده نفری از دانشجوها از ژاپن آلمان دانمارک رومانی …مونده بودم چی بگم که با خنده ادامه داد…..معلومه که نه اولین نفر که میاد همه رو برمیداره و میره…جا خوردم تحقیر شده بودم…و خدا میدونه اینقدر حالم بد بود تو روزهای آینده که همه فهمیدن…ولی بعد به استاده گفتم کلی شکایت کردم وقتی میخوای از دزدا مثال بزنی از همین کشورهای اروپای شرقی مثال بزن که قابل لمس تر باشه برای اروپایی ها… وقتی می خوای از جنگ مثال بزنی از جنگ جهانی دوم مثال بزن نه ایرانی که تنها با حرف زدن در مورد بمب اتمی خودش و خراب کرد ایرانی که تو ساخت ماشین مونده بمب اتمش کجا بوده…. به استاد گفتم تاریخ بخون بدون ایران چی بوده اونموقع که ما بزرگترین تمدن رو داشتیم شما چیکار میکردین…میدونی تنها سلاحم همین بود برگشتن و یادآوری گذشتمون…..از این جور تحقیرها زیاد شنیدم تو وبلاگم هم در موردش نوشتم خیلی وقتها ایگنور کردم ولی جای زخمش میمونه….وقتی خبر این جایزه شنیدم لینکش رو برای استاده فرستدم گفتم چنتا مثال بهتر در مورد ایران تشکر کرد و گفت که میدونسته….میدونی من این خبر رو جدی گرفتم با اینکه هیچی از کارش سر در نمیارم….چون نیاز دارم که اون خلا ایجاد شده در وجودم از نداشتن کشوری که بتونم بهش افتخار کنم و با این چیزها پر کتم با کذشتمون و تاریخمون….وقتی که که تو فرودگاه با ترس و لرز پاستو نشون میدی وقتی فلان استاد امریکایی میگه کلی دانشجو ایارنی روزانه بهش ایمیل میزنن و یه جورایی التماس بورس میکنن و غیره غیره..وقتی اخبار ایران و میخونم و تنها خبر از اتش سوزی جنگلها و خشک شدن رودها و دریاجه ها و سقوط هواپیما و …….یه خلا واست ایجاد میشه یعنی ما اینقدر ملت در پیتی هستیم….و با این جور خبرها از انثال میرزاخانی آدم یک مقداری امیدوار میشه…من این خبر و امثالش رو جدی میگیرم… ….

    Thumb up 81

    • پگاه عزیز.
      شبیه تجربه‌های تو رو، من هم سالها در نقاط مختلف دنیا داشته‌ام. اما من یک بار یک جمله شنیدم که شنیدنش برام تلخ بود اما باعث شد یک بار دیگه به ماجرای توسعه و توسعه‌یافتگی فکر کنم.
      در یک سخنرانی خیلی بزرگ، من رو دعوت کردند و من هم حرفهایی زدم و وقتی تمام شد، مدیر اون شرکتی که من رو دعوت کرده بود پشت تریبون رفت و چند دقیقه‌ای مدح من رو گفت. هر جمله‌ی مثبتی که می‌تونستی فکر کنی گفت. آخرش یک جمله‌ی بد گفت:
      He is exceptional. He is an exception, especially, in Iranian nation
      او استثناء است. خیلی استثنائی. خصوصاً بین ایرانی‌ها!
      آن روز خیلی حرص خوردم. تا نیمه‌های شب بیدار ماندم و به عادت این جور مواقع، نشستم و نوشتم و نوشتم و نوشتم.
      مهم‌ترین چیزی که آن شب فهمیدم و برای خودم نوشتم تا فراموش نکنم این است که:
      دنیای امروز، دنیایی نیست که ملت‌هابه «تک شخصیت‌هایشان» بنازند. در دنیای امروز، ملت‌ها باید به شاخص‌های کلان اقتصادی و فرهنگی و «میانگین متوسط جامعه خود» بنازند.
      امثال حافظ و سعدی و مولوی، امروز اگر کنار هم زنده بودند و زندگی می‌کردند،‌ برای تمدن ایرانی دو ریال نمی‌ارزیدند.
      امروز وقتی می‌توانیم به ایران افتخار کنیم که جامعه‌ی ایرانی، معدل خوبی در حرف زدن و گفتگو بیاورد.
      معدل خوبی در درآمد.
      معدل خوبی در شغل داشتن.
      معدل خوبی در اخلاق‌گرایی به معنای سیستمی و کلان آن نه به معنای حقیری که ما می‌فهمیم.
      معدل خوبی در مهربانی و فداکاری.
      معدل خوبی در اعتماد.
      دوران شاگرد اول‌ها گذشته است. امروز کلاس‌ها را با هم مقایسه می‌کنند…

      Thumb up 130

      • سارا می‌گه:

        با توجه به مخالفت کاربران با این دیدگاه این نظر پنهان شد، . برای مشاهده کامنت کلیک بفرمایید و در صورتی که متن کامنت مورد تایید شماست، لطفا به آن رای مثبت دهید.

        Thumb up 18

      • پگاه می‌گه:

        محمد رضای عزیز ممنون از پاسخی که دادی اجساس میکنم فهمیدی چقدر این حرفها برام درد داشته…..کاملا با حرفت موافقم که امروز بزرگی و افتخار ملتها خلاصه میشه در شاخص های اقتصادی و فرهنگی کل ملت نه یک گروه یا چند نفر …ولی خب وقتی نداریمش مجبوریم یعنی مجبورم اون خلا رو اینطوری پر کنم ….خیلی سعی کردم ایگنور کنم وارد بحث نشم خودم و به کری بزنم ولی انگار هرچی بیشتر میگذره حساستر میشم ……غریبی ادم رو حساس میکنه و شکننده…..یکی از دلایل مهاجرت من همین ها بود من مثل امثال تو نیستم که بمونم و کم نیارم….. .خیلی دانشجوهای ایرانی رو میبینم اینجا که دنبال موندن هستن با اینکه مطمینا وقتی بیان ایران موقعیتهای خوب کاری خواهند داشت ولی میدونی نمیان نمی خوان که بیان فکر میکنی برای چی برای اینکه نمیتونن با اون محیط اداری و بوروکراسی و فرهنگ کار کنن ..خیلی وقتها از خودم میپرسم یعنی میشه اوضاع بهتر بشه ….شاد باشی و سلامت

        Thumb up 20

        • رضا می‌گه:

          در جهان سوم همیشه ملت ها دنبال اسطوره می گردن ، تا زمانی که جهان سومی فکر کنیم جهان سومی هستیم . به همین راحتی…
          چون اخلاق از فرهنگ فاصله داره . اون هم فاصله ای که بوده و الان خیلی زیاد تر شده.
          ولی در کشوری که ادعای فرهنگ و دیانت داره براحتی میشه به قهقرا رفتن اخلاق رو تو همین کوچه و بازار ملاحظه کرد .
          به نظر من این بزرگترین چالش این مملکته !!!
          اسطوره ها رو همه دوست دارن ولی خیلی تلخه که اسطوره هامون همه ماله چند قرن قبل باشن

          Thumb up 20

      • مجتبی می‌گه:

        حرفای شما درست بود اما حرف اون آقا رو توجیه نمی کرد.
        موز قرمزه؟ آره، قورباغه سبز رنگه.

        Thumb up 1

      • علیرضا می‌گه:

        محمدرضا آنجایی که نوشتی “آن روز خیلی حرص خوردم.”
        راستش را بخواهی ما خیلی وقت هست که حرص خوردن را کنار گذاشته ایم .
        از پدرم می پرسم چرا اینگونه است و آنگونه نیست ؟
        می گوید تنها راه چاره رفتن است .
        از این مملکت بی سر و ته .

        Thumb up 20

  • پاسخ دهید (مختص دوستان متممی با بیش از 150 امتیاز)

    لینک دریافت کد فعال

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *