نامه‌ای به مریم میرزاخانی: مریم جان! ما را جدی نگیر

نامه محمدرضا شعبانعلی به مریم میرزاخانی

پیش نوشت: زمانی که در اردوی تابستانی مرکز المپیاد، برای المپیاد فیزیک شرکت می‌کردم، مریم میرزاخانی هم آنجا بین ما بود. همه می‌دانستند دانش آموز مستعدی است. با دانش آموزان دیگری که آنجا بودند به طرز معناداری فاصله داشت. پسرها آن روزها بین خودشان، او را «میم – میم» صدا می‌کردند و برایش جوک میساختند. البته زیبا و مودبانه و معمولاً با تاکیدی بر هوش خوبش.

حدود صد نفر در اردوی تابستانی در رشته‌های مختلف حضور داشتند که قرار بود از میان آنها تیم های هفت نفره برای هر یک از رشته‌ها انتخاب شود. آن روزها، هر کدام از ما در ساده‌اندیشی کودکانه خود، فکر میکردیم یک نابغه‌ایم. فکر می‌کردیم قرار است سرنوشت کشور را عوض کنیم! بعد از عبور از چند مرحله آزمون های مختلف،‌ باورمان شده بود که با بقیه جامعه فرق داریم.

یک روز در حیاط مرکز، یک نیسان آبی رنگ، در حال حرکت به سمت عقب بود. با چند نفر از بچه‌ها ایستاده بودیم و سرگرم گفتگو بودیم و نیسان را ندیدیم. یادش بخیر آقای تولا و هر جا هست آرامش و شادی همراه زندگیش باشد که درست‌ترین آموزه‌ی آن تابستان را او به ما منتقل کرد. ما را صدا کرد و به کناری کشید تا زیر نیسان له نشویم. بعد هم با لحنی آمیخته به شوخی گفت: «خودتان مواظب خودتان باشید! شاید شما فکر کنید آدمهای خاصی هستید. اما ما مثل شما زیاد دیده‌ایم. می‌آیند و می‌روند و بخشی از آمار می‌شوند! ما شما را جدی نمی‌گیریم. خودتان باید خودتان را جدی بگیرید».

اصل نامه:

مریم جان سلام.

امیدوارم حالت خوب باشد.

جایزه‌ات هم مبارک باشد. حتماً خوشحال شدی که جایزه‌ی فیلدز را گرفتی و حتماً خیلی تعجب نکردی که این جایزه را گرفتی. چرا که جایزه‌های بزرگ کم نگرفته‌ای و پس از این هم کم نخواهی گرفت. به خاطر این می‌گویم حتماً زیاد شگفت‌زده نشده‌ای که توانمندی‌های خودت را می‌دانی. راستش را بگویم ما هم که تو را می‌شناسیم، خبر جایزه‌ی فیلدز را خیلی راحت خواندیم و از آن عبور کردیم. مثل همه‌ی خبرهایی که در آن تابستان داغ، از کلاس مجاور می‌شنیدیم که تو، بسیاری از مسئله‌ها را سریع‌تر و زیباتر از دیگران حل می‌کنی.

اما فردای آن روز، انگار دنیا تغییر کرد. تصویر تو، در رسانه‌ها دیده شد. راستی! زیباتر از آن سالها شده‌ای. اگر چه اینجا چهره‌ی دانش‌آموزهای دختر دبیرستانی، همه مثل هم است و تو هم یکی مانند دیگران بودی.

این‌بار، حتی ما هم که استعداد زیاد تو را می‌شناختیم و به موفقیت‌های متناوب تو، عادت داشتیم، کم کم باور کردیم که باید خبر «فیلدز» را جدی گرفت.

حالا دیگر همه ما تو را جدی گرفته‌ایم.

همکلاسی‌هایت به همه یادآوری می‌کنند که مستقیم یا با یک یا دو واسطه، دوست تو بوده‌اند.

وبلاگ‌نویس‌ها – همچنانکه من هم یکی از آنها هستم – از تو می‌نویسند.

توییتری ها، از تو «توییت» می‌کنند و بحث داغی دارند که کدام هشتگ، برای پوشش اخبار تو مناسب‌تر است.

در سایر شبکه‌های اجتماعی، درباره تو حرف می‌زنند.

موافقان سیاسی، عکس‌های سابقشان را با تو منتشر می‌کنند تا نشان دهند که چه نقش مهمی در پرورش تو و امثال تو داشته‌اند.

مخالفان سیاسی، بحث می‌کنند که تو اگر ایران بودی، با پراید خود در جاده چپ می‌کردی یا هواپیمای تو هنگام پرواز،‌ سوراخ می‌شد!

زنان، لبخند می‌زنند که یکی از همجنس‌هایشان، رشد کرده و موفقیتی بزرگ به دست آورده و این را دستاویز بحث‌های خود درباره تبعیض جنسیتی قرار می‌دهند.

سیاستمداران، از تو به خاطر کمک به بهبود تصویر کشور تشکر می‌کنند.

حتماً از چند روز دیگر، در وایبر هم، جملات حکیمانه‌ای از تو نقل خواهیم کرد. درست مثل کوروش و شریعتی و دکتر حسابی و پروفسور سمیعی.

اما مریم جان.

حرف آن روز آقای تولا را – که تو نبودی بشنوی و من به عنوان آخرین مطلب آموزشی آن اردوی تابستانی اینجا برایت نقل می‌کنم – جدی بگیر: ما تو را جدی نمی‌گیریم!

ما هنوز معنی جایزه فیلدز را نفهمیده‌ایم. البته می‌گویند در حد نوبل است. راستی! خود ما خود نوبل را هم درست و حسابی نمی‌شناسیم. شنیده‌ام که می‌گویند خیلی سیاسی است!

مریم جان. ما را جدی نگیر. ما حتی در خبرها، خیلی کاری نداریم که روی چه موضوعی کار کرده‌ای.

نه اینکه نخواهیم بفهمیم، اما خوب خواستیم بفهمیم و نشد.

دانشگاه استنفورد در گزارشش نوشته است تو برای درک Symmetry of Curved Surfaces تلاش زیادی کرده‌ای و سهم بزرگی در آن داشته‌ای. ما خواستیم بفهمیم که تو چه کار کرده‌ای اما ظاهراً آن طور که به زحمت از روی لغت‌نامه‌ها فهمیدیم، تو برای درک «تقارن سطوح منحنی» تلاش کرده‌ای! اصلاً فراموش کن. به ما چه که تو برای چه تلاش کرده‌ای. تو الان جایزه‌ی فیلدز را گرفته‌ای که چیزی شبیه نوبل است.

مریم جان. ما را جدی نگیر. تو برای ما چیزی بیشتر از یک تیتر خبری نیستی.

همان‌هایی که امروز نسبت خودشان را با تو یادآوری می‌کنند و نسب خودشان را به تو می‌رسانند، اگر کوچکترین خبر بدی از تو در رسانه‌ها منتشر شود، هر چه فکر کنند رابطه‌‌ای بین خودشان و تو به خاطر نخواهند آورد.

ما وبلاگ نویس‌ها هم، از چند روز دیگر، مجبوریم راجع به خبرهای دیگر بنویسیم. آخر می‌دانی. مطالبی که درباره تو نوشته می‌شوند، «تاریخ مصرف دارند». برای رتبه‌بندی‌مان در موتورهای جستجو خوب نیست که یکی دو هفته دیگر درباره‌ی تو بنویسیم. باید به دنبال خبر دیگری بگردیم.

توییتری‌ها هم، از چند روز بعد، هشتگ‌های دیگری را پیدا خواهند کرد و به «جهادهای ۱۴۰ کاراکتری» ادامه خواهند داد و در جنگی مجازی، در جبهه‌ای جدید، به نبرد حق علیه باطل مشغول خواهند شد. تو هم چیزی هستی شبیه مرزبان‌ها که امروز در خط خبرها نیستند. مثل هواپیمای مالزی که آخرین تصویرش را هشتادهزار بار در یک ساعت در شبکه‌های اجتماعی به اشتراک گذاشتیم و هشتاد ساعت بعد، برای همیشه فراموشش کردیم. تو هم چیزی هستی شبیه هواپیمای ایران ۱۴۰ یا ببخشید اشتباه گفتم: آنتونوف ۱۴۰ که از چند روز دیگر، پیامک‌ها و کاریکاتورهایشان را کناری میگذاریم و اجازه می‌دهیم داغداران و بازماندگان، طعم تلخ باختن را در تنهایی خود تجربه کنند.

موافقان سیاسی، در پی شمارش موفقیتها هستند و نه یک موفقیت خاص. تو همین الان جزو آمارها شمرده شده‌ای  و بیشتر حرف زدن از تو، کاربردی ندارد. زیاد هم نباید روی خبرهایی مثل تو صبر کنیم. ممکن است حرف‌های دیگری بزنی که به مذاق ما خوش نیاید. همین یکی دو روز بالای روزنامه‌ها و سایت‌ها را هم، با ترس و لرز تحملت‌کردیم.

مخالفان سیاسی هم، هر روز به گلوله های جدیدی برای حمله و نقد فکر می‌کنند. تو گلوله‌ای هستی که دیگر شلیک شده‌ای! پوکه‌ی این گلوله را هم، کناری خواهند انداخت و سلاح بعدی را به دست خواهند گرفت.

وایبری‌ها هم حکیم تازه‌ای خواهند یافت. اینجا حکیم بودن هم تاریخ مصرف دارد و امثال تو،‌ زودتر از خیلی از حکیمان دیگر، منقضی می‌شوید.

البته شاید ماجرا در مورد زنان، همچنانکه تو در مصاحبه‌ات برای «دانشمندان زن جوان» آرزو کردی، کمی فرق کند. جامعه مرد صفت، در طی این چند قرن اخیر، دست آنها را از دنیا کوتاه‌ نگه داشته و آنها احتمالاً قدر کسانی چون تو را بیشتر و برای مدت طولانی‌تر خواهند دانست.

اما به هر حال…

مریم عزیز. ما را جدی نگیر. قبل از آنکه ما فراموشت کنیم، تو فراموشمان کن. اینطوری حس خود ما هم بهتر است…

توضیح تکمیلی: پس از درگذشت مریم میرزاخانی، مطلبی تحت عنوان درگذشت مریم میرزاخانی – فرصتی برای فکر کردن ما نوشتم که اگر فرصت داشته باشید، شاید مطالعه‌اش مفید باشد.

 

فایلهای صوتی مذاکره آموزش زبان انگلیسی آموزش ارتباطات و مذاکره خودشناسی

آموزش مدیریت کسب و کار (MBA) کارآفرینی کسب و کار دیجیتال

ویژگی‌های انسان تحصیل‌کرده آموزش حرفه‌ای‌گری در محیط کار



133 نظر بر روی پست “نامه‌ای به مریم میرزاخانی: مریم جان! ما را جدی نگیر

  • محمدرضا گفت:

    گویا متاسفانه خبر فوت ایشان تایید شده. بدون اینکه مثل شما از نزدیک بشناسمشون یا حتی یه ذره از نظریه هاشون چیزی سر در بیارم واقعا قلبم به درد اومد و متاثر شدم. برای خودم عجیبه که چطور آدم میتونه از شنیدن خبر فوت انسانی که هیچ تجربه مشترکی باهاش نداشته این طور تحت تاثیر قرار بگیره.

  • لیا گفت:

    ای کش منم نخبه شم.ولی خداییش عاشق ریاضی ام…در جواب کسایی که می گن چرا استاد مریم بی حجابه و اکنون توی امریکا هستش بگم که ما تا تو شرایط کسی قرار نگیریم نمی تونیم درست قضاوت کنیم.راستییییییییی از دوستان عزیز در هر گروه سنی خواهش می کنم برام دعا کنن تا مدرسه فرزانگان قبول بشم…با تشکر 🙂

  • فریده رضایی گفت:

    ای کاش نابغه شدن که لطف خداست نسبت به انسان.باعث فراموش شدنش نشود.اگر مسلمان است حجابش کو . خدمت به کشوری که مدیونشه کجاس .علم بدون ایمان دردی دوا نمیکند.شاید دنیا داشته باشی ولی بعدش هیچ.

    • سمیه گفت:

      اگر واقعا نابغه شدن لطف خداست این سوال رو مطرح میشه که چرا لطف خدا شامل حال کسانی که حجاب دارند نشده؟؟؟
      فکر میکنم بد نباشه به گزاره هایی که می نویسید بیشتر دقت کنید

  • امیرمحمد گفت:

    واقعا متن خیلی خوبی بود.
    آدم رو به فکر میبرد.
    منم یکی از همین نخبه هام اما کو ذره بینی که به غیر از پول چیز دیگه ای رو هم ببینه.

  • حسن شفیقیان گفت:

    سلام متن و کامنت ها زیبا و تاثیر گذار بود .ممنون خدا قوت

  • مهرداد گفت:

    امروز با خودم فکر می کردم واقعا نفی و یا تایید مردم برای رشد وتعالی یک انسان چه نقشی می تونه داشته باشه، مردمی که هر موفقیتی کسب کردم ازمن بیشتر فاصله گرفتن و هر شکستی که تجربه کردم بهم بیشتر نزدیک شدن، البته نه برای دلداری.
    با خودم فکر می کنم اگر مارک زاکربرگ که در ابتدای راه اندازی فیسبوک با چند تن از همکلاسیاش دچار دعوای حقوقی شد و در نهایت مجبور شد که چند ده میلیون دلار به عنوان غرامت به آنها پرداخت کنه، یک ایرانی مستقر در ایران بود، آیا همچنان به عنوان یک فرد تاثیرگذار و پیشرو بهش نگاه می کردیم.
    هر فردی قدم در راهی گذشته که در زمان تولد وی آغاز شده، به صورت طبیعی اغلب افراد در بدو تولد تا انتهای مسیر زندگیشون با عشق، مهر، محبت، توجه و تربیت اطرافیانشون در طی این مسیر بزر گ میشن، در ابتدا با پدر و مادر و پدربزرگ و مادربزرگ و باقی اقوام، بعد با محبت و رفاقت دوستان و بعد با بهرمندی از عشق و محبت جنس مخالف، همسر و فرزندان و البته بسیار افراد دیگر که به او توجه میکنند. ولی واقعا یک انسان به واسطه اختیار و تواناییهایی که بهش اعطا شده در طی این مسیر در مقابل جامعه تنهاست. به این معنی که هیچ فرد دیگری خارج از دایره افرادی که به معنی واقعی کلمه ما رو از صمیم دل دوست دارند از موفقیتهای ما به اندازه ما و یا بیشتر از ما خوشحال می شوند در درون جامعه به ما اهمیت نمی دهد، شاید ما را مقایسه و قضاوت و یا حتی از وضعیت ما سوء استفاده کنند ولی در واقع اهمیتی برای شخص ما قائل نیستند. به قول آقای شعبانعلی الباقی جامعه زمانی به ما امکان داره که اهمیت بدهند که سری در سرها پیدا کنیم و در اخبار بگنجیم و هر قدر بیشتر در اخبار بگنجبیم دردسر توجه مردم در مملکت ما تازه شروع می شود به این معنی که هر قدر بلند مرتبه تر و بلند مقام تر گردیم سیل انتقادها، سوءظن ها، تهمت ها، شایعات و افتراهاست که نصیب ما خواهد شد. چه بسیارند افراد موفق در همین عصر که هر روز مشغول تکذیب شایعات مربوط به خودشان هستند.
    شاید توجه و حتی محبت مردم ، مخصوصا مردم ما، در درون هر فردی لذتی ایجاد بکنه، ولی نباید این توجه و لذت ما را از مسیری که در آن هستیم منحرف بکنه، بسیارند افرادی که در میانه راه به واسطه این توجهات از راه بدر شدند و به ناکجا رفتند.
    پس سرکار خانم میرزاخانی موفقیت شما رو بسیار تبریک می گم و امیدوارم که در طی این مسیر پربار فعلی با فاکتور گرفتن توجهات مخرب، پربارتر باشید.

  • فرناز گفت:

    سلام
    آ. معتضد حرف خووبی زد. اینکه:هر کجای دنیا برویم بازهم ایرانی هستیم و در آنجا بیگانه. آنجا محل اقامت است و نه وطن. یک بچه ی سرراهی باز هم تنها یک مادر دارد.هر انسانی تنها در یک جا متولد می شود و یک جا وطن اوست. از پست انیشتین و حسابی، به این پست رسیدم. دیدم قرمزه گفتم:شاید باید کمی بایستم.
    فراموشی الزاما به معنای رها کردن نیست. به معنای بی خیال شدن نیست. حذف کردن هم نیست. شاید به معنی گذر است. موفقیت بدست آمده یک هدف سوخته است.یک عکس است که باید برود درون آلبوم. باید از آن گذشت. یک اسکی باز کافی است تا در کنار یک و تنها یک پرچم ذره ای مکث کند تا کله پا شود. تماشاچی ها هیچ پرچمی را جدی نمی گیرند. حتی خط پایان را هم جدی نمی گیرند.آنها در حال برای خود لذت می برند و اما برای اسکی باز شادی لحظه ای دغدغه رکورد بعدی را به دنبال دارد و مربی هم به فکر نسل جایگزین است.به یاد دارم تا مدت ها اخبار از دستفروشی بسکتبالیست تیم ملی میگفت و بازهم همه ما بی اعتنا بودیم. مادرم تنها به گفتن الهی! بسنده کرد.
    ما ایرانی ها اسکی باز نیستیم. وزنه بردار هستیم. منتظر می مانیم تا یک رضازاده پیدا شود و به جای همه ی ما وزنه بزند و ما زیر طلای او سرمان را بالا بگیریم. دنیای امروز دنیای المپیادی نیست. دنیای المپیکی است. باید در تمامی رشته ها طلایی عمل کرد تا درخشید.این نگاه هنوز در میان ما جانیفتاده است.
    بت تعبیر بسیار بسیار قشنگی بود. عمیق و تامل برانگیز. نگاه تون پتروسی بود. درس پتروس فداکار که یادتون هست. واقعیت اینه:نگاه به بت و تعصب به اون، جامعه رو از بت پرستی به بت تراشی سوق میده.بت نماد جمود ه و این خیلی خطرناک تر از جهله. شما دغدغه ی عمیقی رو مطرح کردید که یواش یواش ترسناک میشه. اینکه جامعه اگر فراموش نکنه و در کنار یک هدف سوخته چادر بزنه، جامعه بعدتر، به پوسترهای هدف متوسل میشه و مدام بت میتراشه و منتظر نفر بعدی و احتمالا نفر بیرونی (خارج از ایران) می نشینه تا باز هم زیر سایه او کیفور بشه. داستان روبه بی دست و پای.
    ب.ن.
    نمی دونم! شاید پگاه ناراحت بشه.اما من بیش از شرمندگی استاد، در برابر تاریخ ملتم؛ نگاه تآسف بار او پیش چشمم میاد.

  • ali گفت:

    به ایران بیایدوبه کشورت خدمت کن

  • ali گفت:

    خانم استاد به دانشگاهای برتر ایران بیاید واستاددانشگاههای ایران ودانشجویان ایرانی شوید وبه کشورت خدمت کن خواهشا

  • abbas yavar گفت:

    سلام باارزوی خوشبختی
    اینجا در هیاهوی زمان من چه بکنم که فقط کتابهای درسی را خوب بخونم خیلی واجبه حتی حاظرم باهزاران دشمنان بجنگم ولی این ریاضی و شیمی فیزیک و … را خوب بلد باشم واقعا راهی دارد استاد خیلی واجبه به خاطر اینکه دل مادرم نشکند مرا راهی دهید

  • نرگس گفت:

    سلام چجوري ميتونم باپروفسورارتباط ياايميلشونوداشته باشم؟

  • نرگس گفت:

    سلام من دانش اموزپشت كنكوريم.رشته رياضي.به طرزوحشتناكي رياضياتم ضعيفه.ولي همه تلاشموميكنم تابتونم توي اين رشته ورشته فيزيك،شيمي ونجوم حرف اولوبزنم.ميبينم روزي روكه باپروفسورميرزاخاني درازمايشگاه وكتابخونم درحال بررسي جديدترين نظريه دردنياي رياضيات فيزيك ،شيمي ونجوم باشيم.براي پروفسورارزوي سلامتي دارم…

  • اسما گفت:

    وقتی زندگی نامه اش رو شنیدم با خودم گفتم مگه من چی از اون خانوم کم دارم .از اون موقع یکسره فکر می کنم که من جای این خانومم

  • دریا گفت:

    سلام من ۱۲ سالمه و تازه امسال وارد دبستان فرزانگان اصفهان شدم و مدال طلای شطرنج ناحیه را دارم و مدال طلای آمون های علمی کشوری امید وارم روزی مثل شما بشوم

  • عاطفه گفت:

    مسلمه که هر چیزی و هرکس و هرسوژه ی خوب و بدی تو این دنیا بعد از یه مدتی کهنه میشه مگر اینکه اون سوژه اونقدر با ارزش و مهم باشه که هر از چند گاهی یا حتی همیشه! دستایی باشن و گرد و غبارو از روش پاک کنن و دوباره بهش خیره بشن.
    مریم میرزاخانی جایگاه بالایی داره و جایگاهش تو ریاضی اونقدر ارزش داره که همبشه ازش یاد بشه چه سر زبونا چه کتابا چه تاریخ و…

    ولی من، مریمی رو همیشه تو ذهنم از گذشت زمانش گرد و غبارو میگیرم که محجبه هم میبود و از ته دل آرزو داشتم کسی مثل ایشون به این گوهر باارزش هم مزین میبود
    انشااله موفق باشه

  • m گفت:

    مریم میرزاخانی این فیلم را از جمله فیلم‌های مورد علاقهٔ خود توصیف کرده و در مورد آن گفته که «چیدمان و دیواری وجود ندارد، شما خودتان می‌بایست آنها را تجسم کنید»

  • نعیمه گفت:

    من دانشجوی ارشد ریاضی ام که دارم مقاله ام را مطالعه میکنم ولی با یک سری علایم آشنا شدم که معنی آنها رو نمی دونم شما می تونید به من کمک کنید

  • فاطمه گفت:

    چه به جا بود این نامه
    خصوصا : ” البته شاید ماجرا در مورد زنان، همچنانکه تو در مصاحبه‌ات برای «دانشمندان زن جوان» آرزو کردی، کمی فرق کند. جامعه مرد صفت، در طی این چند قرن اخیر، دست آنها را از دنیا کوتاه‌ نگه داشته و آنها احتمالاً قدر کسانی چون تو را بیشتر و برای مدت طولانی‌تر خواهند دانست. ”

    امیدوارم مثل سیاهپوستا که بالاخره جزو آدمیزاد حساب شدن
    در کشورهای بدبخت هم زنان، آدم حساب بشن
    میشه ینی؟گاهی فک می کنم نعداد هوشیارها و تلاشگرها از مست ها اونقدر کمتره که پیروزی رو خیلی به تعویق بندازه
    اما بعد میگم من باید تلاش کنم شاید جماعتِ “جدی گیرها” زیاد شدند!
    شعار نبودها…فقط دلداری بود…

  • unknown گفت:

    ببخشید دیدم

  • MHamid گفت:

    محمد رضای عزیز، دروود بر تو
    تا امشب از تو و دوستانمان خواندم و آموختم و هیچ ننوشتم تا همین که گفته اید و نویسانده اند پیش روی دوستانمان باشد و سخنم را در تنهایی خودم فرو برم.
    اما زیر این نامه بگذار با صدای بلند بگویم:
    ” مریم میرزا خانی (به روایت ویکیپدیا WikiPedia ) فیلم DOGVILLE را میپسندد.”
    بیایید این فیلم را ببینیم .

  • imtish گفت:

    چه قدر عمیق:
    “خودتان باید خودتان را جدی بگیرید”
    حالا فکر میکنم چه وقتی من خودمو جدی گرفتم!

  • رضا گفت:

    تو این مملکت نبوغ و علم ریاضی و … زیاد جایی ندارن کافیه یه شرکتی با مشارکت صداوسیما و مخابرات بزنی و به خدمت این مظلوم ترین خلق خدا بپردازی مثل داستان حمایت پیامکی ۹۰۹۰ که حتم دارم ۹۰ درصد شرکت کنندهاش مثل خودم تا امروز یا شایدم اصلا پی نبرن که داستانش چیه!

  • مینا گفت:

    متن زیبا اما دردناکی بود.نظرات دوستان هم همینطور .زنده باشید

  • امید گفت:

    کوچکترین عیب‌های خودمون رو برطرف کنیم مفید تر از اینه که بزنیم تو سر ایرانی‌ جماعت،حتا اگر نابخشودنی‌ترین صفات رو داشته باشه،باید آدم بودن رو از خودمون شروع کنیم…۵۰ ساله دیگه هیچ کدوم از ما نیستیم…فقط نسلی هست که ما شاکی‌‌ها پرورش دادیم

  • بهروز گفت:

    http://castle-in-sky.blogfa.com/1393/06

    این رو بخونید. مثلا رفته خارج. مثلا خوش می گذره بهش. از جو تحصیلی که مثلا بورس گرفته نگفته. از آمریکایی های خوب گفته.
    کم پیش میاد عین مریم کسی واسه درس بره.اکثرا واسه نفس کشیدن میرن. بعد یه مدتی هم افسرده میشن

  • میثم حسینی گفت:

    آقای Maz Jobani یک کمیدین ایرانی آمریکایی هستن که اتفاقا یک سخنرانی یا بهتره بگم اجرا هم در سایت تد دارند.
    کل محتوای حرفشون اینه که سعی دارند استریو تایپ ایرانی بودن و خاورمیانه ای بودن رو کمرنگ کنن و از بین ببرند.
    بخشی از حرفهای تلخ زده شده درست.اما بهتره قبول کنیم بخشی از این طرز تفکر تو دنیا بخاطر وجود همین استریوتایپه که حالا بهر دلیل که میتونه یکیش کار رسانه ای یا ضعف خودمون باشه ایجاد شده.
    گفتم بخشی از حرفا،چون من یک ایرانی ام و ازین خبر ففففقط خوشحال شدم…..نه توییت کردم…نه پیغامی در وایبر دادم و خواندم…نه قضاوتی کردم و نه ازین خبر استفاده ی ابزاری کردم….ففففقط خوشحال شدم ولذت بردم
    آنقدر ها هم دید گسترده و با بصیرتی ندارم که فرای سیاست های کشورهای غربی در جذب استعداد ها فکر کنم.
    اما فقط یک نکته:
    احساساتت قشنگه محمدرضا،دغدغه ها و درد هات قشنگه اما لطفا منه ایرانی رو نابود نکن…حداقل در نگاه خودم…اگر سیاست ها و اقتصاد و رسانه و تبلیغ و بی فرهنگی اینکار رو کرده تو نکن…و اگر تصمیمت اینه که تا انتها این رویه رو پیش بگیری لااقل یکم واقع بینانه تر
    انگیزه ی منه ایرانی رو برای کمرنگ تر کردن این استریوتایپ نگیر…
    انگار اگر تو محمدرضا استاد پگاه بودی باز هم همونجور تحقیرش میکردی
    مریم جان! مارا جدی بگیر!ما از صمیم قلب برایت خوشحالیم

  • علیرضا گفت:

    محمدرضا جان علاج کار چیه؟
    از این طرف می شنویم نخبه هامون می رن .
    از یه طرف اختلاس های میلیاردی رو می شنویم .
    کلا هرکی هم باشه امیدش رو از دست میده .
    من که داغون داغونم .
    راستش حساب کار دستم می یاد چرا خیلی ها اوایل و بعد از انقلاب از ایران رفتن .(خوش به حالشون )
    والا حداقل اونقدری عدالت اقتصادی اونور خوب هست که بشه با کاگری و یا مسافرکشی روزگار رو گذروند .
    یه سال از دوران دانشجویی ام هم بیشتر نمونده . حالا تا اون موقع ببینیم خدا چی می خواد .

    • شهرزاد گفت:

      آقاي عليرضاي عزيز
      اينجا! … خيلي چيزها! … ( در انواع و اقسام مختلف!) ! … اين روزها! …. براي داغون شدن! … هستش … !
      احساس ميكني همه چيز و همه چيز و همه چيز (از انواع و اقسام مختلف!) فقط براي يك عده ي محدود خاص هستش، … و تو چاره اي نداري جز اينكه قبول كني و اصلا هم ناراحت نباشي … !!
      و فقط … به رضايت اونها از همه چيز! (از انواع و اقسام مختلف!) نگاه كني …! فقط نگاه كني …!

      • علیرضا گفت:

        تا کی باید اینجوری باشه ؟
        تا کی باید از همدیگه دزدی کنیم ؟
        تا کی باید نسبت به همدیگه اعتماد نداشته باشیم ؟
        تا کی؟

  • سپیده.ر گفت:

    سلام،
    من مدتی است دلنوشته های شما و سایتتون رو مطالعه میکنم. اولین بار خیلی مدت پیش با مطلب دکترا نمیخوانم، باهاتون آشنا شدم! و بعد ها هم از سایت دکتر شیری. اینبار گفتم خاموش نباشم!
    برای من این خبر هم خوشحال کننده بود هم ناراحت کننده. نمیدونم چرا، البته میدونم ولی فعلا حس توضیح دادنش رو ندارم. برام این خبر همون حسی را داشت که وقتی میشنوم n نفر تو ناسا ایرانی هستند و …

  • navid گفت:

    سلام. شما مدال المپیاد دارین؟

  • امیر گفت:

    خوشحال شدم که این نامه را خواندم … خبرهای توی رسانه‌های ایران قدرت این افتخار را برایم نمایان نساخته بود … تازه با دیدن این عکس عظمت نبوغ او را درک کردم …
    این عکس خود مریم است و می‌تواند به متون و گفته‌ها و شنیده ها معنی دهد …
    ممنون مستر شعبانعلی

  • دیدگاهتان را بنویسید (مختص دوستان متممی با بیش از ۱۵۰ امتیاز)


    لینک دریافت کد فعال

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *