درباره‌ی پدر و مادرم…

این نوشته خطاب به مهمترین دو نفر زندگیم است: پدر و مادرم…

امروز در خدمت پدر و مادرم بودم.

بعد از مدت‌ها که عموماً من به آنها سر میزنم، فرصتی دست داد تا آنها به خانه‌ی من بیایند.

در دهه‌ی اول و دوم زندگی، فکر می‌کردم از یک خانواده‌ی سطح پایین جامعه هستم. پایین‌ترین طبقات.

خانواده‌ای با تحصیلات رسمی پایین. خانواده‌ای از طبقه‌ی کارگر. قدرت مالی کم و حساس به هزینه‌های لوکس.

دوست نداشتم از خانواده‌ام برای کسی توضیح بدهم. دوست نداشتم کسی به خانه‌مان بیاید. دوست نداشتم بگویم که پدر من راننده‌ و مادر من خانه‌دار است.

 

پدر و مادر محمدرضا شعبانعلی

پدر و مادرم (عکس کمی قدیمی است)

در دهه‌ی سوم زندگی، با این واقعیت کنار آمدم. به هر حال من از طبقه‌ی پایین جامعه‌ام و می‌کوشم جای خود را در طبقات بالاتر باز کنم.

سالهای اخیر و در میانه چهارمین دهه زندگی، که بیشتر می‌خوانم و بیشتر دنیا را گشته‌ام و ده‌ها هزار دانشجویم، مسائل و مشکلات و دغدغه‌های خانوادگیشان را برایم می‌گویند، دیدگاهم تغییر کرده است.

حالا خوب در یادم مانده است که پدرم قبل از مدرسه تمام سواد نوشتاریش را در پنج یا شش سالگی، به من آموخت.

حالا خوب یادم هست که در همان سالهای دهه نخست زندگی، در تمام بحث‌های بزرگسالان شرکتم می‌دادند.

حالا خوب یادم هست که مادرم به مدرسه می‌آمد تا از معلمم بپرسد که برای مطالعه‌ی خارج از درس، چه کتاب یا مجلاتی را پیشنهاد می‌کند.

حالا خوب یادم هست که بعد از اخراج از علامه‌حلی به دلیل نمرات پایین، مادر و پدرم هفته‌ها پشت در دفتر دبیرستان البزر نشستند و به دزفولیان مدیر مدرسه می‌گفتند: پسر ما را ببین. استعدادش خوب است. مطمئن هستیم از اینکه کمک می‌کنید ادامه تحصیل دهد پیشمان نمی‌شوید. دزفولیان نه به خاطر من، که به احترام آنان، من را ثبت نام کرد.

حالا خوب یادم هست که هزینه‌هایی مثل غذای بیرون مدرسه چندان مورد استقبال قرار نمی‌گرفت، اما وقتی حرف از کتاب خریدن می‌شد، هیچکس در مورد تعداد و قیمت کتاب نمی‌پرسید.

حالا خوب یادم هست که در مهم‌ترین تصمیم‌های زندگیم (زندگی خانوادگی، ماندن یا نماندن در ایران، ادامه تحصیل، انتخاب شغل و …) کنارم ایستادند و نظر دادند و صحبت کردند. اما در آخرین لحظه، همیشه گفتند اختیار زندگی تو در دست خودت است. ما فقط نظرمان را می‌گوییم.

این روزها، دیگر احساس سابق را ندارم. من در خانواده‌ای رشد کرده‌ام که از طبقات بالای اجتماع است. خانواده‌ای که فرزندانش را همواره حمایت کرد اما هرگز مانعشان نشد. خانواده‌ای که به ما آگاهی و حق خطا کردن را همزمان داد. خانواده‌ای که نماز نخواندن و نماز شب خواندن ما را، با تمام سختی‌هایی که برایشان داشت، در سکوت نگاه کرد تا ایمان خود را با «دلی آرام و قلبی مطمئن» برگزینیم.

برخلاف برخی خانواده‌های ضعیف و فقیر این جامعه که ثروت محدود خود را پس از مرگ در قالب پورش و مازراتی و بوگاتی برای فرزندانشان به ارث می‌گذارند، ثمرات میراث پدر و مادر من، هنوز، در زمانی که در قید حیات هستند، به زندگی من سرازیر شده است.

خوشحالم که اکنون که اینها را در این چند سال اخیر فهمیده و آموخته‌ام، پدر و مادرم هنوز هستند و این نوشته‌ را مثل تمام نوشته‌های من با شور و شوق می‌خوانند…

—————————–

پی نوشت: با توجه به فضای شخصی این پست، گفتم شاید کسانی که این مصاحبه را در مورد زندگی من نشنیده‌اند بخواهند الان آن را بشنوند. قبلاً آن را روی سایت منتشر کرده‌ام. علیرضا صائبی زحمت این گفتگو را کشیده.

گفتگوی من و علیرضا صائبی – یک مصاحبه‌ شخصی



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+347
  


122 نظر بر روی پست “درباره‌ی پدر و مادرم…

  • فواد انصاری می‌گه:

    چقدر پست خوبی بود و من امشب این پست رو دیدم انشالله که پدر و مادرشما سلامت و سرحال باشند و سایه شان بالای سر شما باشد و امیدوارم نمونه هایی مثل و پدر و مادر شما و فرزندانی مثل شما بیشتر و بیشتر شود.

    Thumb up 10

  • بانو می‌گه:

    باسلام به همگی
    خدا حفظ کند پدران و مادرانی را که چون محمدرضای عزیز به دنیا هدیه کرده اند.
    محمدرضاجان چقدر با نوشته های شما حس مشترک داشتم، انگار خود من بودم در دهه ده و بیست زندگی ام.اما الان سالهاست که خانوده ام را خیلی خیلی بیشتر دوست دارم. خدا همه پدران و مادران را حفظ کند و آنهایی که دستشان از دنیا کوتاه است رحمت کند

    Thumb up 5

  • مجيد آواژ می‌گه:

    چقدر این نوشته به دلم نشست.

    Thumb up 4

  • مادر محمدرضا می‌گه:

    با سلام خدمت شما عزیزان.
    از این که این همه من و پدر محمدرضا را مورد لطف و عنایت خود قرار دادید سپاسگزارم.
    برای ما واقعاً مایه ی بسی افتخار است که محمدرضا این همه دوستان خوب و مهربان دارد و همین محبت شماست که باعث می شود محمدرضا در هر فرصتی تمام جزئیات زندگیش را برای شما بنویسد و ان شاء الله خداوند پدر و مادر شما را هم برای شما نگه دارد و شما خوبان را به آنها ببخشد .
    و برای آن عزیزانی که وقتی این عکس را دیدند در زندگیشان جای خالی پدر یا مادر را احساس کردند واقعاً متأثر شدم ، ان شاء الله که خداوند روح پدر مادرشان را غریق رحمت کرده و خودشان روزی پدر و مادری مهربان برای فرزندان عزیز خود باشند.

    Thumb up 77

    • از مادر خوبم ممنونم که لطف کردند و اینجا پیام گذاشتند.
      اصولاً به حرف پدر و مادر نمی‌توان چیزی اضافه کرد جز تشکر.

      Thumb up 52

      • سمانه عبدلی می‌گه:

        عزیزدلم .مادر محمدرضای عزیز.سلام
        من از صمیم قلبم ، ازشما و پدر عزیز محمدرضا ،به خاطر همه ی خوبی های شما ممنونم .
        ممنون که محمدرضایی رو به دنیای ما هدیه کردید ،که این همه خوبی و مهربانی رو به ما یاد میده . میبوسمتون :)

        Thumb up 17

    • سپید می‌گه:

      سلام میکنم خدمت مادر عزیز محمدرضاجان
      و از راه دور دست مهربانشون رو میبوسم

      Thumb up 5

    • شهرزاد می‌گه:

      چه ترکیب زیبایی از عشق مادرانه و عشق دوستداران محمدرضای عزیز، تو این صفحه موج میزنه … ما هم از شما مادر نازنین خیلی ممنونیم که مانند تمام مادرهای نازنین دیگه با عشق بی قید و شرطتون، ما فرزندانتون رو در مسیر پر فراز و نشیب رسیدن به رویاهامون، در هر گام و در هر فصل از زندگی حمایت می کنید. براتون آرزوی تنی سالم و دلی شاد برای سالیان سال دارم.

      “همه آن چیزی که هستیم و امیدواریم که باشیم، همه را مدیون فرشته ای به نام مادر هستیم.”
      – آبراهام لینکلن

      Thumb up 11

    • الهام می‌گه:

      با عرض سلام و قبولی تاعات و عبادات شما مادر نازنین
      خیلی وقت هست که دلم میخواست مادر استاد عزیزم را ببینم و به وجود این چنین فرزندی بهشون تبریک بگم و دستان مهربانشان را به گرمی بفشارم .
      خانم شعبانعلی فرزند شما فقط برای شما و پدر بزرگوارشون و خانواده و دوستان نزدیکشون باعث افتخار نیستند . ایشون شریعتی زمانه است . با توجه به مشغله کاری و مسئولیت های فراوان همواره خود را در برابر اجتماع مسئول میدانند . انشاالله همیشه شاد و سلامت و پیروز باشید .

      Thumb up 5

    • رسول ايرانشناس می‌گه:

      مادر محمد رضا
      با سلام و احترام ،‌ ارادت ویژه و تمام قد خود را تقدیم شما می کنم و صمیمانه بابت دعاهای ساده و موثر و زیباتون ممنوم و از محمد رضا جان خواهش می کنم :
      هر زمانی رو (حتی برای چند دقیقه) که می تونی کنار مادرت نفس بکش چون پاک ترین هوا رو داره .
      من متاسفانه ۱۵ ساله که این هوای پاک رو کنارم ندارم و یکی از تجربه های زندگیم که باعث میشه کمتر احساسم رو کنترل کنم ، تجربه از دست دادن این عزیزمه .
      قربون تموم مادرهای مهربون دنیا

      Thumb up 2

    • هومن کلبادی می‌گه:

      سلام عرض کردم خدمت شما مادر گرامی
      هیچ چیزی برای پدر و مادر زیبا تر از این نیست که سعادت ، سلامت و سربلندی فرزندشون رو ببینن و فکر میکنم با خوندن تک تک این جمله های بچه ها از عمق وجودتون به وجود نازنین محمدرضای عزیز افتخار کردید و می کنید . از شما و پدر عزیز و محترم محمدرضای عزیز ممنونیم که این نعمت رو به ما و این مملکت هدیه کردید مطمئن باشید قدرشون رو میدونیم . مطمئناً این روح بلند و سخاوت و عشق در وجود شما بوده که چنین فرزند نازنینی رو تربیت کردید
      دستتون رو می بوسم و برای شما بهترین ها رو آرزو می کنم
      ارادتمند – هومن کلبادی

      Thumb up 2

    • مرتضی کاظمی می‌گه:

      سلام خدمت مادر محمدرضا و محمدرضای عزیز
      بی نهایت و در حدی که در وصف نگنجد از شما مادر مهربان و پدر زحمتکش به خاطر زحمات بسیار و بی منت تان برای محمدرضا تشکر میکنم.
      حقیقتن که آشنایی با محمدرضا از سال ۹۱ زندگی من رو دچار تغییرات اساسی کرده و امیدوارم روزی بتوانم جبران زحمت کنم.
      خداوند شما را برای محمدرضای عزیز به نیکی نگاه دارد.

      Thumb up 0

  • شهربانو می‌گه:

    باسلام
    من هم ازاینچنین پدرومادرها تشکر می کنم وهمینجا از پدر ومادر نازنین خودم که با انکه بیسواد بودند ودرروستایی دورافتاده درالموت زندگی میکنند با این حال تمام تلاش خود را برای تحصیلات فرزندانشان انجام دادند وامروز من وخواهر وبرادرم با مدرک کارشناسی وکارشناسی ارشدمشغول بکار وفعالیت هستیم متشکرم همه پدرها ومادران نازنین وزحمت کش

    Thumb up 0

  • سارا.ش می‌گه:

    توجه: این یک کامنت حاشیه ای ست 😉
    میگم این جمله هه رو من هی با خودم می خونم به قول شهیدی فر با خودم میگم : اصلا داریم؟ داریم؟ 😉
    “مهم ترین دو نفر زندگیم” ؟ مهم ترین دو نفر ؟

    Thumb up 0

  • M.H.B می‌گه:

    کلا یه چیز هست که خیلی ذهن منو مشغول کرده و این که تمام مراحل زندگیتون رو می تونم بفهمم غیر از اینکه می گید توی دوران دانشجویی هم کار می کردید هم شاگرد اول بودید(من خودم دانشجوی شریفم و می فهمم اگر بخواد آدم روی درس وقت بذاره عملا خیلی کار دیگه ای نمی تونه بکنه و عملا در این حجم که شما کار بیرون از دانشگاه می کردید به نظرم ممکن نیست) به قول آقای امیر خانی توی شب قصه “قانون چیز” باید حکم فرما بشه! اما احساس می کنم با کار شما این قانون نقض شده!!

    Thumb up 0

  • لیدر می‌گه:

    انشالله سایه شون مستدام و پابرجا باشد.

    Thumb up 0

  • الهه.د می‌گه:

    چه دلگرمی بزرگیه داشتن این پدر و مادر و چقدر شیرینه داشتن فرزندی مثل تو . صداقت و خلوص و ارده ای که تو زندگیتون جاری بوده تو رو محمدرضاشعبانعلی امروز کرد. دست پدر و مادرت رو مثل پدر و مادر نازنین خودم( باهمه کاستیهای بعضا آزارندشون) میبوسم .

    Thumb up 0

  • ناهید می‌گه:

    سلام
    واقعا تمام نکاتی که درباره حمایت ها و نوع تربیت و برخورد پدر و مادر بزرگوارت گفته ای نکاتی است که زیاد به سطح تحصیلات و میزان درآمد ربطی ندارد.این مسائل از درون انسان ها ریشه می گیرد.می شناسم خانواده هایی که با سطح تحصیلات بالا و درآمد زیاد، فرزندانی دارند که خودشان از رفتار های شخصی و اجتماعی آن فرزندان خجالت زده اند و مسلما این فرزندان نتیجه رفتارها و نوع تربیت خود آن هاست..خوشحالم که به سرمایه ای که پدر و مادرت برایت گذاشته اند پی برده ای که اصل سرمایه بدون هیچ شعار و غلوی همین هاست.

    Thumb up 0

  • مهدی امین می‌گه:

    داستان زندگی من هم شباهت زیادی به زندگی شما داره.
    فقط این رو میتونم بگم که ما هر چه برای پدر و مادرمون انجام بدیم باز کمه.
    دستان زحمت کش پدر و مادر را باید هر روز بوسید.
    خدا سایشون رو از سرت کم نکنه.

    Thumb up 0

  • جواد می‌گه:

    سلام محمدرضا جان
    دیدگاهم در مورد این پست وسط راه مونده و منتظر تایید به دستان مبارک شماستا .

    Thumb up 0

  • فرشيد می‌گه:

    افرین و درود به پدر و مادر بزرگوار که فرزندی با انرژی و خلاق چون شما به جامعه نیازمند به آگاهی عمومی و هوش هیجانی تحویل داده اند

    Thumb up 0

  • ندا می‌گه:

    خوشحال شدم استاد :)
    خدا حفظشون کنه براتون.
    شاداب و پیروز باشین مث همیشه.

    Thumb up 0

  • محمدرضا می‌گه:

    محمدرضای عزیز سلام.پدر و مادر محترمت را در همایش هوش مذاکره در دانشگاه شهید بهشتی دیدم.چه قدر چهره ی دوستانی و دل نشینی داشتند.
    دوست داشتم ببینمشان ،و به خاطر تربیتی فرزندی مثل شما ازشان تشکر کردم.خداتمام پدر مادرهای عزیز را حفظ کند.
    یاعلی

    Thumb up 0

  • مریم می‌گه:

    سلام محمدرضا این سومین باره که این پست رو میخونم . این نوشته هات و نگاه پدر و مادرت واقعاً به من آرامش میده . قلب پاک و ساده اونا از چهرشون معلومه . امیدوارم تا زنده هستند سالم و تندرست باشن و تو لذت ببری از بودن با اونها. و خوشحالم خوشحالم که قدرشونو می دونی

    Thumb up 0

  • الهام می‌گه:

    به خاطر بی توجهی ات از تو متشکرم!
    چون به من یاد دادی به خودم توجه کنم و اعتمادبه نفسم را بالا ببرم.

    به خاطر بی علاقگی ات از تو متشکرم!
    چون به من یاد دادی علایقم را بشناسم و آن ها را بارور کنم.

    به خاطر بی تفاوتی ات از تو متشکرم!
    چون به من یاد دادی ارزش سخنانم را بدانم، علم خود را افزون و سخنانم را پربارتر کنم.

    به خاطر منفی بافی ها و ایرادهایت از تو متشکرم!
    چون به من یاد دادی انرژی های مثبتم را افزایش دهم

    و زیبایی ها را ببینم.
    به خاطر بدی هایت از تو متشکرم!

    چون به من یاد دادی خوبی های دیگران را ببینم
    و تا می توانم، خوبی کنم.

    به خاطر گله ها و شکایت هایت از تو متشکرم!
    چون به من یاد دادی تا زنده ام، زندگی کنم
    شاید از نظر خیلی ها این نوشته برای پدر و مادر نا عادلانه باشد . ولی برای کسی که ۱۱ سال از قشنگترین روزها زندگیش را که سرنوشت باقی عمرش را روشن میکرد …. برای جوانی که از سال ۷۹ تا سال ۹۱ را از دست داد و پاسوز افکار خودخواهانه و کاملا سنتی مادری که خود در منسب اجتماعی دارای جایگاه عالی بود شد ….کاملا عادلانه است .

    Thumb up 1

  • عباس می‌گه:

    سلام
    پست ارزشمندی گذاشتید.

    Thumb up 0

  • شهرزاد می‌گه:

    سلام.
    خیلی تحت تاثیر نوشته های قشنگتون قرار گرفتم. برای پدر و مادر نازنینتون سلامتی و طول عمر آرزو می کنم و بهشون از بابت فرزندی مانند شما تبریک میگم. امیدوارم در دهه پنجاه زندگیتون بیشتر از هر وقت دیگه ای احساس عالی نسبت به گذشته و حال و آینده تون داشته باشید و به تمام آرزوهای قشنگتون برسید.

    شهرزاد

    Thumb up 0

  • عظیمه می‌گه:

    سلام استاد عزیز، محمدرضا شعبانعلی
    یه کامنت کمی غیر مرتبط به اینجا؛
    برنامه قصه گویی در فرهنگسرای ارسباران رو خیلی دوست داشتم با خانواده بیام ولی ممکن نشد.
    اگه براتون مقدوره توضیح بیشتری درخصوص اینگونه برنامه هاتون داشته باشید، ممنون میشیم
    راستی، تصاویر و یا فیلمی هم از این برنامه تهیه کردید؟! :)

    Thumb up 0

  • فرهاد می‌گه:

    سلام محمدرضا
    “پدرو مادر من نه بهم سواد خوندن نوشتن یاد دادن نه داستان گفتن نه . . .”
    این چیزی بود که اول به ذهنم رسید اما دقیق که فکر کردم، دیدم مادرم که بیسواده و پدرم هم فقط دو سه تا زمستون تو دهات رفته بوده مکتب. پس من قاعدتا نمیتونم انتظار داشته باشم چیزی که خودشون بلد نبودن رو به من یاد بدن!! کمی که دقیق تر شدم دیدم هرچی دار و ندارشون بوده به پای من و بقیه فرزندانشون ریختن.
    چندتا از درسایی که پدر و مادرم بهم دادن رو با شما در میون میذارم:
    پدرم بهم یاد داد اعتیاد چه بلایی سر اول خودت بعد خونوادت میاره. ( اعتیاد به تریاک یا اینترنت یا …)
    پدرم بهم یاد داد اگه تو دوران جوانی و وقتیکه کاری از دستم برمیاد، دست رو دست بذارم و کاری نکنم، چندین برابرش رو باید در بزرگسالی و پیری انجام بدم که شاید نصف همون کارها در جوانی بازدهی نداشته باشه.
    پدرم بهم یاد داد برای پولدار شدن، وارد هر راهی و کاری نشم. برای پول شرافتم رو زیر پا نذارم.
    پدرم بهم یاد داد چطور باید با زن و بچه ام رفتار کنم و رفتار درست چیه و چطوری باید باشه.
    پدرم بهم یاد داد اگه من واسه خودم ارزش قائل نباشم،روزی فرا میرسه که هیچکس؛ هیچکس؛ حتی عزیزانم برایم ارزش قائل نخواهند بود.
    پدرم بهم یاد داد که عاقبت بی مسولیتی چقدر تلخ و دردناکه و اولین ضربه اش به خودت میخوره. بدون شک.
    پدرم بهم یاد داد کاری نکنم که جلوی زن وبچه هایم تحقیر شوم و هیچ دفاعی از خودم و حیثیتم نداشته باشم.
    پدرم بهم یاد داد هیج میونبوری تو زندگی وجود نداره. اگه میخوام به چیزی برسم، باید بهاش رو بپردازم.

    مادرم بهم یاد داد چقدر بیسوادی و نداشتن علم و اگاهی به آدم ضربه میزنه.
    مادرم بهم یاد داد با دستای خالی هم میشه به خدا توکل کرد و یه حرکت عظیم برای خود و اطرافیان به راه انداخت.
    مادرم بهم یاد داد که غم و غصه ی الکی خوردن، جز ضربه زدن به خودم هیچ فایده ای نداره.
    مادرم بهم یاد داد چقدر نیازمند بخشش آدمهایی هستم که در حقم بدی کردن. هر چی بدی اونا بیشتر، نیاز منم به بخشیدنشون بیشتر.
    مادرم بهم یاد داد بیماری سایکوسوماتیک به معنی واقعی کلمه یعنی چی!
    و … .
    اینا بخشی از چیزایی بود که از والدینم یاد گرفتم. الان ۲۳ سالمه. تا دیدن این پستت به این ثروت عظیم دقت نکرده بودم و همش فکر میکردم جزو خانواده های داغون این کشورم! الان به این نتیجه رسیدم که ثروت خانواده من با چشم قابل رویت نیست و فقط خودم میتونم حسش کنم. هرچند الان حسی شبیه حس دهه سوم تو دارم محمدرضا. اما یادآوری این ثروت نادیدنی(!) عزت نفسم رو افزایش داده. ولی ایکاش راه های بهتر و کم هزینه تری هم برای یادگرفتن این درسا وجود داشت. درسایی که شبیه ادب آموختن از بی ادبان است. متاسفانه. هرچند هرچقدر درس بزرکتر باشه، هزینه اش ام بزرگتر خواهد بود.

    Thumb up 3

  • فاطمه یوسفیان می‌گه:

    در پناه حق سالم و سلامت باشید

    Thumb up 0

  • مجتبی می‌گه:

    سلام محمدرضا
    چتد وقت پیش همینجا ازت خواستم که یه عکس از پدر و مادرت رو بهمون نشون بدی خیلی دلم میخواست ببینمشون،محمدرضا ما تو شغل پدرامون،تعداد خواهر و برادر کوچکتر از خودمون،آموزش خواندن و نوشتن قبل از دبستان توسط پدر و چندتا چیز دیگه تو این متن اشتراک داریم.

    Thumb up 0

  • نیلماه می‌گه:

    از این پست خیلی ذوق زده شدم. این حس قشنگ به خانوادم رو تو بیست سالگیم رسیدم . ولی متاسفانه هیچوقت این حس رو بهشون انتقال ندادم، هیچوقت . فقط تو دلم بهشون افتخار میکنم.
    امیدوارم خداوند به پدر و مادرتون سلامتی و طول عمر بده

    Thumb up 0

  • اسما می‌گه:

    پدر و مادر بهترین واژه ها برای بیان

    Thumb up 0

    • اسما می‌گه:

      یه سوال
      شما چکار میکنید که چشم نشید؟
      بلاخره تو این دنیا آدم های بد و حسود وجود دارند.
      و در اینکه خداوند بالاتر از هر دستی است هیچ شکی نیست.
      میشه در مورد باطل کردن سحر و جادو و مذاکره با جادوگران یه راهنمایی کنید .
      خیلی ناراحتمم مشکل پیش اومده.
      تجربه داشتید که کممکم کنید

      Thumb up 1

      • اسما می‌گه:

        «اگر کسی آنقدر شجاع بود که با وجود مخالفت تمامی جمع، حقیقتی را – هر چند آرام – بر زبان آورد، تو در حمایت از او بایست و فریاد کن.«
        آقای شعبانعلی من
        این توانایی رو ندارم بیان حقیقت نه آرام نه با فریاد
        چکار کنم
        معلم با تجربه جواب سوال های منو بدید
        سپاس

        Thumb up 0

      • چشم؟ جادو؟ :))))))

        هرگز این لغت‌ها رو نفهمیدم. بسیاری از واژه‌های فراتر از دنیای مادی که ما از اونها اسم می‌بریم، واقعیت‌های دنیای بیرون نیستند بلکه سرپوشی بر جهل و نادانی ما از رویدادهای دنیای بیرونی و تعامل اونها با ما هستند به نظر من!

        Thumb up 5

  • حسین می‌گه:

    محمد رضای عزیز سلام نوشته هات خیلی جذاب وقشنگن به پدر ومادرت تبریک میگم که چنین فرد موفقی رو تحویل جامعه دادن امیدوارم همیشه سایه اونا رو سرت باشه قدرشون رو بدون منکه پدر از دست دادم نداشتنش رو واقعا حس میکنم

    Thumb up 0

  • آذر می‌گه:

    سلام استاد عزیز. شرایط خانوادگی من هم بسیار شبیه خانواده شماست
    و من مثل شما بسیار بهشون افتخار می کنم…

    Thumb up 0

  • علی می‌گه:

    محمدرضاجان
    مثل همیشه تونوشته هایت پراز احساس هست.به پدرومادرت افتخارمیکنیم به خاطرحضورتووبه خودت به خاطراینگونه قدرشناسی.این نوشته ات را ۱۰ بار خوندم چون احساس خودم رو نیز در این نوشته حس میکردم.

    Thumb up 1

  • الهه می‌گه:

    با سلام و احترام،خدمت پدر و مادر عزیز استاد بزرگوارم،به شما تبریک میگم به خاطر تربیت نیک فرزندتون.
    انشاا…همیشه سلامت و برقرار باشید.

    Thumb up 0

  • عليرضا داداشي می‌گه:

    این یادداشت من ظاهراً در زیر مطلب: « نامه ای سرگشاده به پدران و مادران» تایید نشد.
    چون احساسم برای این نوشته تازه هم همان است، دوباره ارسال می کنم:

    سلام محمدرضا و بقیه دوستان
    پدر و مادر من هم سواد زیادی ندارند ولی در همان سالهای دهه ۵۰ و ۶۰ ، با دیدی بسیار وسیع و جلوتر از زمانه با ما برخورد کردند. هیچکدام از ما فرزندانشان را به انتخابی مجبور نکردند. همیشه پدری و مادری خود را داشتند ولی از اجبار خبری نبود. ما هر کدام تحصیلاتی متفاوت از نظر سطح و موضوع داریم و شغلی متفاوت از همدیگر. آنها که خدا نگهدارشان باشد، نه با بی تفاوتی که با دلسوزی و صبوری پا به پای خواسته های ما آمده اند . اگر در تصمیم یکی از ما سهم بیشتری داشته اند،‌ خواسته خودمان بوده نه اصرار یا اجبار آنها. نمی دانم می توانم در سن امروز آنها، مثل آنها باشم یا نه.
    من حالا فرزندانی دارم. فرزند بزرگم پسری است ۱۱ ساله که بسیار دانا،‌ توانا و حساس است. من او را از کپی کاری برحذر داشته ام. میداند که اگر کاری شبیه کار من بکند. ارزش آن کار برای من است نه برای او. حتی در بعضی انتخاب های سخت، تصمیم گیری را به خودش واگذار کرده ام. و البته در زمانی وارد ماجرا شده ام که شاید زمانی طولانی سپری شده بوده ولی خودش پذیرفته بوده که نوبت ورود من به تصمیم گیری است.
    در برابر پرسش هایش پیش از هر پاسخی از او می پرسم که نظر خودت چیست؟ می خواهم اگر شد او را تنها اهل پرسش بار نیاورم ، اهل پرسش و تفکر باشد. نمی دانم چه قدر موفق خواهم شد . ولی می دانم این تصمیم را به دلایلی گرفته ام که یکی از آنها،‌ مقایسه روش خودم با پدر و مادرم بوده است. وقتی آنها در آن سالها،‌چنین برخورد می کردند من باید خیلی مراقب روش امروزی ام باشم. خدا نگهبان پدر و مادر شما و خودتان و بقیه همه پدر و مادرها باشد.
    خدا کند بتوانیم از عهده همه مسئولیتهای مان خوب بربیاییم.
    ممنون از دغدغه های امروزین شما استاد بی نظیر و امروزین

    Thumb up 5

  • آوا می‌گه:

    سلام آقای شعبانعلی.چقدر زیبا از مهمترین سرمایه های زندگیتون قدردانی کردید خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم و باعث شدید منم از پدر و مادرم که مارو در ناز و نعمت فرهنگی بزرگ کردند تشکر کنم.خیلی ممنون از تلنگرتون.

    Thumb up 2

  • پاسخ دهید (مختص دوستان متممی با بیش از 150 امتیاز)

    لینک دریافت کد فعال

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *