لحظه نگار | کوکی بعد از ۱۵ ماه

پانزده ماه پیش بود که کوکی را – در شرایطی که یکی دو هفته از زندگی‌اش می‌گذشت و مادرش را از دست داده بود – پیدا کردم (لحظه نگار قبلی).

نگهداری کوکی با توجه به تراکم کارها، رفت‌و‌آمد‌ها و سفرها، ساده نبوده، اما به هر حال، شیرینی‌های خودش را هم داشته.

وقتی فکر می‌کنم که کوکی همان شب که پیدا شد، می‌توانست بمیرد و الان زنده است، احساس خوبی پیدا می‌کنم. خصوصاً وقتی می‌بینم که سرحال است و خانه را قلمرو خودش می‌داند و درست مثل صاحب‌خانه، ادعاهای خودش را دارد.

دوست داشتم چهار پنج عکس قدیم و جدید او را این‌جا کنار هم بگذارم تا از دیدن‌شان لذت ببرم. شاید مقایسه‌ی عکس‌ها برای شما هم جذاب باشد.

گربه - حمایت از حیوانات شهری



17 نظر بر روی پست “لحظه نگار | کوکی بعد از ۱۵ ماه

  • آیدا گلنسایی گفت:

    اگر یک روز از عمرم مونده باشه شش الی ده تا گربه از نژادهای مختلف دور خودم جمع می‌کنم. اصلا من این ها رو نبینم مریض می‌شم. گربه برای من یعنی تجربۀ حالت سرخوشی و آسان‌گیری. یه نخ می‌ندازی براش دو ساعت سرش گرم می‌شه. محلشم ندی می‌بینی خودش داره روی فرش وول می‌خوره و غلت می‌زنه.
    دلم می‌خود وقتی کار می‌کنم دور تا دورم توی کتابخونه‌م، کنار لپتاپم، کنار گلدونا فقط گربه باشه که منو نگاه می‌کنن. خوشم میاد گاهی هم بچزونمشون. ضربه آروم بزنم به گوشاشون تا چنگ بندازم برام:) یا ظرف غذاشون رو مدتی خالی بذارم تا بیان روبروم طلبکارانه نگاهم کنن. از این مدعی‌های بی‌خودی خوشم میاد.
    خلاصه گربه چراغ خونه ست:))
    چراغ خونه‌تون مادام العمر روشن
    چلچراغم بشه که دیگه چه بهتر:)

  • آرام گفت:

    خوب معلومه که کوک کوکه حالش کوکی شما. علاقمند به دانش هم هستند ایشون.
    خدارو شکر من جمیع جهات عاقبت بخیر شد بچه.

  • فرید آقاجانی گفت:

    چقدر لذت بخشه که با وجود تراکم کارها باز هم به فکر این طفلک زبون بسته هستی
    و از همه زیباتر اینکه چقدر ارزش قائل میشی و قطعا از خیلی کارها و اولویت ها می گذری ولی برای کوکی کم نمی گذاری
    تلنگری است برای امثال من که حتی برای یه دونه نوزاد کوچولوشون هم اونطور که باید وقت نمی گذارند و بیشتر به فکر درگیری های کاری شون شدن

    • فرید جان.
      البته باید به دو تا نکته اشاره کنم.
      یکی این‌که بچه‌دار شدن من (کوکی) واقعاً ناخواسته بود. خیلی وقت‌ها آدم تا یه چیزی رو نمی‌دونه مسئولیتی هم حس نمی‌کنه. اما وقتی می‌بینی دیگه نمی‌تونی راحت از کنارش رد بشی. من اگر کوکی رو در اون وضعیت نمی‌دیدم، راستش ترجیح می‌دادم Pet نداشته باشم. به خاطر این‌که واقعاً نگرانی‌ها و دردسرهاش کم نیست. فقط تصور کن همین الان غذای گربه کالای لوکس اعلام شده و من که هیچ وقت هیچ چیزی رو توی زندگیم احتکار نکرده‌ام و حتی پس‌انداز هم نمی‌کنم، مجبور شده‌ام غذای کوکی رو بخرم و پس‌انداز کنم.

      نکته‌ی دوم هم این‌که به نظرم مقایسه‌ی بچه گربه و فرزند انسان واقعاً کمی غیرمنصفانه است. البته در این‌که هر دو حیوان خونگی محسوب می‌شن بحثی نیست، به هر حال همه، گونه‌های مختلف جانورهای روی زمین هستیم. اما مسئله اینه که حداقل در مورد گربه، بیشترین سختی مال دو سه ماه اولیه که باید بهش شیر بدی و شکمش رو بمالی که این شیر رو هضم کنه و مدام دنبال واکسن و دارو و … باشی. اما بعدش واقعاً کم دردسره.
      اما من همیشه حس می‌کنم بچه‌ی انسان، چند دهه برای والدینش دردسر و زحمت و مسئولیت میاره و از این جهت خیلی سخت‌تره (البته در این‌که شیرینی‌هایی هم داره تردیدی نیست).
      بنابراین برعکس حرف تو، من هر وقت از مسئولیت کوکی خسته می‌شم به خودم می‌گم: «محمدرضا. به پدر و مادرهایی که بچه و خصوصاً نوزاد دارن نگاه کن و ببین که به نسبت اون‌ها کار تو خیلی سبک‌تره.»

  • علیرضا داداشی گفت:

    سلام.
    حالا بیشتر چی می خونه کوکی؟
    یادگیری کریستالی رو بلد شده؟

  • محمد مجتبی گفت:

    محمد رضا عزیز، این اولین کامنت من در روز نوشته هاست(البته بعد از قانون ۱۵۰ امتیاز) ازین بابت خیلی خوشحالم که میتونم از این به بعد کامنت بزارم.
    فقط میخواستم برات آرزوی سلامتی کنم و بگم که تو این روزای …. چقدر این عکسا حس و حال خوبی ایجاد کرد. ازت ممنونم که هستی.🌹🌹

    • محمد مجتبی جان.
      خوشحالم که اسمت رو اینجا می‌بینم و امیدوارم بیشتر از این، حرفها و دیدگاه‌‌های تو رو در اینجا بخونم.
      حیوانات و جانوران، برای من همیشه یه جور پناهگاه بوده‌ان و از سختی‌ها و تنش‌های روزمره بهشون فرار می‌کردم.
      چه هم‌نشینی کوکی – که هم‌خونه و در واقع صاحب‌خونه محسوب میشه – و چه دیدن عکس و فیلم سایر حیوانات.
      خوشحالم که این عکس‌ها برای تو هم حس خوب داشته و امیدوارم روزی برسه که برای داشتن حس خوب، مجبور نباشیم دنبال روش‌هایی برای «گریز از وضعیت موجود» باشیم.

  • سمانه گفت:

    حدود یک ماه پیش، یکی از دوستام میخواست بره مسافرت، و به پیشنهاد خود من، گربه اشو اورد خونه ما. من قبلش با خودم کلی صحبت کردم حالا که وسواست میشه گفت خوب شده، میتونی نگهش داری، و راستش دوست داشتم تجربه هم کنم، شب سوم رو با گریه و یک آلپرازولام به صبح رسوندم، و صبح که از خواب بیدار شدم باز شروع به گریه کردم، و مجبور شد دو روز باقی مونده رو از پیش ما بره. بیچاره خیلی گربه بی آزاری هم بود، نه لج می کرد نه چیزی رو میانداخت. ولی حس من این بود که یکی اومده خونمو ازم گرفته. 🙈 پیش خودم فکر می کنم منو دختر دیوونه صدا می کرده، چون صبحها محلش نمی ذاشتم، شبا دلم براش می سوخت کلی بغلش می کردم و نوازش. یه وقتایی که می رم خونه دوستم، فکر می کنم تا منو می بینه، می گه وای این دختر دیوونه اومد!

    • سمانه جان.
      توانایی ارتباط برقرار کردن با سایر موجودات هستی، از سگ و گربه گرفته تا مورچه و سوسک، یک نعمته که همه‌ی ما ازش به یه اندازه بهره‌ نبرده‌ایم (مثل هوش ریاضی. مثل قدرت بینایی. مثل توانایی تحلیل. مثل هوش کلامی، مثل زیبایی و …)
      قاعدتاً تا حدی میشه با تلاش و کوشش، این توانمندی رو تقویت کرد. اما الزاماً ممکنه همه نتونیم در این زمینه قوی بشیم.
      مطمئنم عالم هستی اگر این توانایی لذت‌بخش رو از تو دریغ کرده، یه چیزهای دیگه‌ای به جاش بهت داده. غصه نخور. 😉

      • سمانه گفت:

        غصه که نمیخورم :-)، البته رابطم با سگها خیلی بهتره. ولی بعد اون جریان فهمیدم به پرورش گل و گیاه ادامه بدم بهتره، خلاصه که هر کسی را بهر کاری ساختن 🙂

  • علی رسولی گفت:

    از بچگی تا حالا همون جای همیشگی میخوابه :))

  • لیلا گفت:

    بغضم گرفت
    از متین و لوسی قبلا گفته بودم(دوتا بچه گربه خیابونی)، لوسی حالش بد شد بردمش پیش دامپزشک و ازش خواهش کردم مواظبش باشه و قرار شد زنگ بزنم حالش که خوب شد برم بیارمش البته بهم گفت بعید میدونم تا شب زنده بمونم و تماس که گرفتم گفت تلف شد : (
    متین روزای اول اصلا سمتم نمیامد ولی بعد از اینکه تنها شد وقتی میرفتم بهش سر بزنم میامد سرشو میذاشت روی پام و میخوابید، مدام انگشت پامو لیس میزد منم میترسیدم(وقتی دمپایی پام بود).
    مادربزرگ یه کفشی داشت که دوستش نداشتم براش کفش نو خریده بودم و هنوز از کفش قبلی دل نمیکند، هر دفعه میرفتم پیش مت متی (متین) کفشه رو پام میکردم، انقدر چنگش زده بود که نگو و نپرس. : D
    ۴۰ روز مواظبش بودم، هر روز براش غذا درست میکردم، انقدر مادربزرگ زیرلب فحشم میداد، میگفت نگاش کن رفته یه حیوون برداشته آورده خونه، ولش کن بذار بره، هر دفعه هم یه گربه میدید میگفت مادرش اومده دنبالش ولش نمیکنی بره گناه داره مادرش.(توی دلشم یواشکی میگفت خاک بر سرت برو ازدواج کن بچه‌اتو بزرگ کن به جای گربه بازی : P )
    تازه هر دفعه میخواستم برای متی قطره چشم بریزم قبلش مادربزرگ هم میگفت برام قطره بریز، حالا قطره تجویز دکتر نبودا، چون برای متی میریختم مادربزرگ هم گیر داده بود و براش قطره چشم خریده بودم.
    اون آخرا خواهرزاده‌ام هم که میامد میگفت خاله تو مت متی رو بیشتر دوست داری! آبجیمم هر روز حرفش شده بود کِی ولش میکنی بهش وابسته میشیا.
    بعدشم که عمه شدم، هی گیر دادن موی گربه ضرر داره یوقت میچسبه به لباسات و رفتی پیش بچه، بچه رو مریض میکنه.
    مت متی هم نمیدونم چطور شد که خویِ وحشیش بیشتر شد، میرفتم غذاشو بدم منو به چشم طعمه میدید، چنگالاشو درمیاورد میرفت یه گوشه کمین میکرد یواشکی نگام میکرد و میامد شکارم کنه اولا که خنده‌ام میگرفت ولی بزرگتر که شد ازش میترسیدم میخواست گازم بگیره، آخرین بار به زور از دستش در رفتم.
    بعد چهل روز سپردمش به آغوش پارک لاله(بنظرم اومد اونجا شانس زنده موندنش بیشتر باشه) دیگه از ترس نمیتونستم برم سمتش، اون مدت کوتاه برام تجربه دل‌نشینی بود و حسم به بچه‌گربه‌ها طور دیگه شد.
    یوقتایی میرم پارک لاله که شاید مت متی رو ببینمش و بشناسمش، شاید هم اون منو بشناسه، دوست دارم صداش کنم بپره بیاد، یبار گیر داده بودم به یه گربه هر چی گفتم مت متی مت متی محلم نداد و رفت، یا من اشتباه گرفته بودم یا اون منو فراموش کرده بود.

  • فواد انصاری گفت:

    چه حس خوبی. ظاهرا چشمش دنبال دیکشنری است 🙂

  • سعیده گفت:

    چقدر خوبه که آدم بتونه مسیر زندگی یکی دیگه رو به سمت خوبی هدایت کنه. حتی اگه کوکی اون شب نمیمرد و یکی دیگه پیداش میکرد. این حس شیرین به وجود نیومده بود. همیشه اعتقاد داشتم هر چیزی که تو مسیر زندگی ما پیدا میشه یه حسی رو برامون میسازه… امروز کوکی هم اگه متوجه باشه که حس خوبی ایجاد می کنه، خیلی خوشحال میشه. گرچه خب کوکی صاحبخونه شده و گذشته از یادش رفته:)

    • سعیده.
      عجیب‌ترین حسی که آدم در تعامل با سایر حیوانات تجربه می‌کنه «تلاش و تقلا برای برقراری ارتباطه».
      طبیعتاً وقتی توی خونه‌ات یه موجودی از گونه‌ی دیگه زندگی می‌کنه و این هم‌نشینی و هم‌خونگی در طول زمان ادامه پیدا می‌کنه، این تلاش و تقلا عجیب‌تر و شیرین‌تر هم می‌شه.
      کوکی با صداهای مختلف یاد گرفته پیام‌های متفاوتی رو مخابره کنه (بدون استفاده از زبان بدن).
      مثلاً بهم بگه الان وقت خوابه و یا بگه در دستشویی رو باز کن برم توی سینک بشینم و یا این‌که پنجره‌ی اتاق رو باز کن هوا عوض شه.
      من هم در حد چند پیام کلی تونسته‌ام باهاش ارتباط برقرار بکنم و با صدا کردن (بدون استفاده از زبان بدن) حرف‌های مهمم رو بهش بزنم.
      گاهی با خودم فکر می‌کنم که خیلی بده ما انسان‌ها، از «قدرت کلمات» و «توانایی تکلم» اون‌قدر که باید، شگفت‌زده نمی‌شیم.
      و فکر می‌کنم هم‌نشینی با سگ‌ها و گربه‌ها و سایر موجودات از گونه‌های دیگه، اگر هیچ کارکردی نداشته، همین یک موردش خوب بوده که باعث شده من هر بار حرف می‌زنم یا چیزی می‌نویسم و می‌خونم، از این توانمندی عجیب‌مون شگفت‌زده بشم و لذت ببرم.

      • محسن زنگویی گفت:

        سلام
        خبری که در مورد ارتباطت با کوکی دادی و پیام‌هایی که با یکدیگر رد و بدل می‌کنید، منو یاد کلیپی که از ادوراد ویلسون گذاشته بودی و مطلبی که با عنوان “سهم آموزش و غریزه در یادگیری” نوشته بودی، انداخت.
        آرزو می‌کنم در طول زمان پیام‌های بیشتری رو با یکدیگر رد و بدل کنید.

        تولد شش سالگی متمم رو به همه‌ی عزیزان، همراهان و دست‌اندرکاران تبریک میگم.

  • شهرزاد گفت:

    چقدر ناز و سرحال و قبراق شده این بچه. 🙂
    نمیدونی چقدر دلم براش تنگ شده بود و با خودم میگفتم چرا محمدرضا از کوکی برامون حرف نمیزنه یا عکس جدیدشو بهمون نشون نمیده.
    خیلی خوشحال شدم عکسهای جدیدش رو دیدم، و دیدم که چقدر بزرگ شده.
    اینطور که معلومه کمال همنشین هم درش اثر کرده و حسابی به کتابها علاقمند شده.
    چقدر دوست داشتم این حرفت رو:
    “وقتی فکر می‌کنم که کوکی همان شب که پیدا شد، می‌توانست بمیرد و الان زنده است، احساس خوبی پیدا می‌کنم.”
    کاملاً همینطوره محمدرضا. و تو این حس خوب رو به ما هم منتقل کردی. و بخاطرش ازت ممنونیم.

  • دیدگاهتان را بنویسید (مختص دوستان متممی با بیش از 150 امتیاز)

    لینک دریافت کد فعال

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *