لحظه نگار – کوکی

توی کوچه افتاده بود. شاید حدود دو هفته از تولدش می‌گذشت و ظاهراً چون مادرش، اون‌ها رو وسط یه پروژه‌ی ساختمونی به دنیا آورده بود، سر کارگر ساختمانی اون‌ها رو پرت کرده بود بیرون و این توی جوب آب داشت می‌مرد.

نگهداری بچه گربه کار سختیه. باید شیر خشک مخصوص گربه بخوره (شیر گاو لاکتوز داره و نمی‌تونن هضم کنن) و بعد از هر بار غذا خوردن هم، شکمش رو تا مقعد آروم آروم بمالید تا نفخ نکنه (مامان‌شون اول با زبان و بعد با دست، این کار رو بعد از همه‌ی نوبت‌های شیر انجام می‌ده). این که البته دست و پاهاش هم ضعیف بود و نمی‌تونست روی پاهاش وایسه و مشکلاتش مضاعف بود.

اسمش شد: کوکی.

چون اولش راه رفتن بلد نبود و مثل عروسک‌های کوکی راه می‌رفت.

حس خوبیه که الان بزرگ شده و به مسیر متعارف زندگی گربه‌ای برگشته.

پی‌نوشت یک: فکر کنم قبلاً هم به نژاد Norwegian Forrest اشاره کردم. این طفلی هم از همین نژاده. موی زیاد تن‌شون برای حفاظت از بدن‌شون در برابر سرماست. نشونه‌ی دیگه‌شون هم اینه که پاهاشون از دست‌هاشون کمی کوتاه‌تره. “قسمت” رو ببین که در شرایطی که بسیاری از ایرانی‌ها در حال رفتن به اروپا و آمریکا یا «هر جا که این‌جا نیست» هستن و حتی اخیراً متوجه شدن استعدادشون (که توی چند دهه عمر، هیچ نشونه‌ای ازش دیده نشده) داره هرز میره، این طفلی با نژاد نروژی باید وسط یه پروژه‌ی ساختمون سازی توی تهران به دنیا بیاد. در شرایطی که شیر خشک مخصوص بچه گربه و غذای گربه هم، به علت تحریم و فشارهای آمریکا (که بارها عملاً ثابت شده هیچ غلطی نمی‌تواند بکند) کالای لوکس محسوب می‌شه.

پی‌نوشت دو: اون پایین در انتهای پست، دو تا عکس از سگ‌های خیابونی گذاشتم که غذا دادن بهشون، یکی از شیرین‌ترین تفریح‌های زندگیمه. کیفیت عکس‌ها خوب نیست؛ اما فقط عکس‌ها رو گذاشتم که تأکید بشه حمایت از حیوانات، ربطی به نوع و نژادشون نداره و اگر عکس‌های گربه در روزنوشته‌ها بیشتره، صرفاً به خاطر تعداد بیشترشون در اطراف ماست (گربه‌ها که در دوران پسابرجام گرفتار مشکل شدن، اما سگ‌ها طفلی‌ها چند دهه‌ است گرفتار مشکل هستن در جامعه‌ی ما).

پی‌نوشت سه: یادم هست که نوشته‌ی انسان خداگونه نیمه‌کاره مونده. یه کم تراکم کارها زیاد بود و به محض سبک‌تر شدن، ادامه‌اش می‌دم.

 

***

***

***

***

***

***

***

 

*** ***

+210
  
فایلهای صوتی مذاکره آموزش زبان انگلیسی آموزش ارتباطات و مذاکره خودشناسی آموزش مدیریت کسب و کار (MBA) کارآفرینی کسب و کار دیجیتال


13 نظر بر روی پست “لحظه نگار – کوکی

  • آیدا گلنسایی گفت:

    آدم‌های خوب اعتماد کردن رو با خودشون به دنیا میارن.
    چه خوب که هنوزم میشه اعتماد داشت
    چه خوب…

  • امین- طاها گفت:

    درود
    ممنون محمدرضای عزیز، بسیار لذت بردم.
    خیلی وقته فکر میکنم شیرینی های زندگی رو دارم میبینم، و به اون شکلی که همه هستن دنبال خوشبختی با چشم های بسته نمیدوم.
    از کوچیک ترین اتفاق های زندگی و اطرافم خوشحال میشم، و از اتفاق های کوچک اطرافیانم با یک شوخی به قول نخجوانی عزیز، عبور میکنم.

    ارادت دارم.

  • […] و احترام کسی مثلِ من، به کسی مانندِ محمدرضا وقتی پُستی مثل کوکی و اون عکسهایی که از دیدنشون سیر نمیشم (به خصوص عکسهای […]

  • محمد تقی امینی گفت:

    سلام بر محمد رضا عزیز و دوستان گرامی
    البته هنوز تذکر شما را آویزه گوش دارم ، اما با اجازه بعلت اینکه جای شما و دوستان متممی در مراسم رونمایی از کتاب دکتر مشایخی ” تفکر سیستمی در طول زمان” در انجمن فارغ التحصیلان خالی بود ،این یادداشت را گذاشتم .
    احساسات استاد هنگام اهدا این کتاب به همسر گرامیشان ستودنی بود ، شاید باور اینکه شخصیت با این نگاه ژرف این چنین احساسی باشند کمتر قابل تصور باشد .و متذکر شدند که کتاب قبل خود را به پدر و مادر خوداهدا کرده اند و حتما کتاب بعدی ایشان را باید به بچه هایشان اهدا کنند .
    و اما نکته ای که از نظر سیستمی شاید ذکرش خالی از طف نباشد ، نگاه به خروجی سیستم در بلند مدت خود بهترین شاخصه برای ارزیابی عملکرد ، باورها و فاندامتال سیستم است مخصوصا در رابطه با یادگیری سازمانی و نبودن لوپ دوم یادگیری در سازمان های ما و اینکه بعد چهل سال سیستم چرا هنوز یاد نمی گیرند و هنوز همان مسائل اولیه را دارد .
    ( نکته ای را ضمن صحبت یادآوری کردند که کلاس درس یادگیری سیستم ها را به همت دوستان در مکتبخونه گذاشته شده است ) .
    ضمنا از طرف ناشر مراسمی قرار است برگزار شود که دوستان می توانند در آن شرکت کنند .
    امیدوارم که دوستان از این کتاب که چند روز آینده در سایت فیدیبو گذاشته می شود و مجموعه ای از تحلیل های سیستمی ایشان از سال ۷۰ تا ۹۶ است لذت ببرند .
    به امید رونمایی از کتاب پیچیدگی که دوستان به این بهانه گردهم آیند .

    • محمدتقی جان.
      ممنون از گزارش کوتاه و مختصری که ارائه کردی و همچنین تأکید بر این‌که کتاب در فیدیبو عرضه می‌شه.
      متأسفانه سفرهای کاری متعدد و فشرده‌ی من، باعث شده که از حضور در بسیاری از این نوع مراسم‌ها محروم بشم و روایتش، حتی در حد چند جمله‌ی کوتاهی که تو اشاره کردی، مغتنم محسوب می‌شه.
      همون‌طور که پیش از این در صحبت با مجتبی (مهاجر) گفته بودم، ما هم مطلبی در معرفی کتاب پویایی‌شناسی تنظیم کرده‌ایم که وقتی بحث کمی به حوزه‌های تفکر و تحلیل رسید، منتشر خواهیم کرد. حتماً باید برای این کتاب هم، همین کار را انجام بدهیم.
      در مورد چهل سال، صادقانه اگر نظر من رو بپرسی اساساً در الگوی ایدئولوژیک (که بستر شکل‌گیری اقتصاد و صنعت و سیاست ماست و دانه‌های کسب و کارهای ما به هر حال در همین خاک ایدئولوژی رشد کرده) چهار یا چهل یا چهارصد یا چهارهزار سال فرق نمی‌کنه. چون الگوهای ایدئولوژیک نیومدن که «یاد بگیرن.»
      این الگوها معتقد هستند که پاسخ همه‌ی سوال‌ها رو می‌دونن و فقط باید بیان اجرا کنن. به همین علت، ضعف و جهل خودشون رو همیشه به پیاده‌سازی ضعیف (یا مانع‌تراشی دشمن) نسبت میدن.
      آیا تو کسی رو می‌‌شناسی که الگوی ایدئولوژیک داشته باشه و بگه الان که خروجی گرفتیم، فهمیدیم «اصل مدلی که از دنیا داشتیم» غلط بوده و باید اصلاحش کنیم یا کنارش بگذاریم؟
      در حالی که حلقه‌ی دوم یادگیری، به اصلاحِ «اصل و ریشه‌ی مفروضات» اشاره داره.
      یقین دارم دکتر مشایخی – که خود ما همه‌ی این مفاهیم رو از ایشون یاد گرفتیم – می‌دونن که یادگیری حلقه‌ی دوم اساساً بنا به تعریف «نگاه ایدئولوژیک» در الگوی فعلی مدیریتی در جامعه‌ی ما قابل تعریف یا اعمال نیست و تحلیل سیستمی و نگاه مبتنی بر یادگیری از همین منظر، از کارایی چندانی برای بررسی و یافتن راهکار برای رویدادهایی که در این چهل سال بر این کشور گذشت، برخوردار نیست؛ در عین حال ملاحظات ایشان هم در مطرح نکردن این مسائل قابل درک است.

      • محمد تقی امینی گفت:

        با سلام مجدد ،
        محمد رضای عزیز ، اولا” ضعف قلم من در بیان شفاف نقطه نظر ایشان ( که همراه برداشت شخصی هم است ) و بیسوادی حقیر را از یک طرف و از طرف دیگر همانطور که ذکر کرده اید ملاحظات صحبت در یک جلسه عمومی است . اما فکر کنم تاکید ایشان بر لزوم به تغییر فاندامتال مدل ذهنی و باورهای سیستم و بسته بودن تمام مسیر ها برای فیدبک همان مطلبی است که شما شفافتر بیان کردید که مشکل اساسی تمام سیستم های ایدولوژیک است .
        البته تصور جزیره بهشت در منجلاب تصور غلطی است . گرچه گروهی در این جامعه چهل سال تلاش کردند که شاید در این سیستم بسته از یک روزنه ای باز شود و تغییری در باورهای آن بوجود آورند .
        که دیدیم که از کوزه همان برون تراود که در اوست (سیستم بسته ) در این وانفسای مشکلات اجتماعی و اقتصادی جامعه تازه آقای اعلم الهدی راه حل را گرفتن مجوز از ولی برای به رفتن کوه خانم ها میداند .
        من هم با شما موافقم وباور دارم ، تا زمانی که ، به سیستم ملت -دولت بر نکردیم و مسائل مختلف اجتماعی و اقتصادی و سیاسی جامعه را در جغرافیای ایران و برای تمام ایرانیان ساکن در این سرزمین بهینه نکنیم به جواب مطلوب نخواهیم رسید . سیستمی که حتما یادگیری و باز بودن دو ویژگی بارز آن است .

        • محمد تقی جان. از توضیحاتت ممنونم.
          البته لازمه تأکید کنم که: می‌دونم چون ظاهراً زیر مطلب نامربوطی، این توضیح رو نوشته بودی، خلاصه و کوتاه نوشتی.
          اما نقل چنین رویدادها یا مراسم‌هایی، از طرف حاضران برای غایبان، قطعاً لطف بزرگیه و فرصتی مغتنم برای کسانی که نبودن.
          بنابراین، هر زمان، تو یا هر کدوم دوستان، چنین خاطرات و تجربیاتی رو نقل می‌کنید، لطفاً ملاحظه‌کاری‌های متعارف در کوتاه‌نویسی رو کنار بگذارید، تا ما هم بیشتر استفاده کنیم و یاد بگیریم.
          می‌دونم خیلی از بچه‌هامون هم در مراسم‌ها، همایش‌ها و سمینارهای مختلفی شرکت می‌کنن که نقل بعضی نکاتش می‌تونه برای ما هم مفید و آموزنده باشه.
          امیدوارم این روش سنت بشه که گه‌گاه این‌جا هم از تجربه‌‌ی حضورشون تعریف کنند.

  • جواد گفت:

    محمدرضا.
    چقدر نازه کوکی خوش شانس ما.
    معلومه زمان های روزانه اش برنامه ریزی شده است ها. خواب و استراحت. زمان مطالعه و تحقیق. زمان گردش و تفریح. زمان بازی های کودکی.
    راستی فکر کنم بد نباشه بعد از حمام هم ی عکس ازش بگیری. به نظرم با مزه میشه.
    قربان شما.

  • شهرزاد گفت:

    چقدر نازه این بچه.
    و خداروشکر که اونقدر خوش شانس بود که تو سر راهش قرار بگیری و کمکش کنی که زندگی رو تجربه کنه.
    ای خداا، اسباب بازی‌ها شو. (توی عکس چهارم) و شیشه شیرشو (توی عکس دوم)
    قشنگ، سِیرِ سرحال شدنش، توی عکسها مشخصه.
    عاشق عکس هشتم ام که کوکیِ ناز، روی پاهای کوچولوش، کنار پنجره ایستاده و بیرون رو نگاه میکنه.
    تو خیلی خوشبختی، که تجربه ی مراقبت و محبت به این حیوونهای نازنین رو با تمام وجودت لمس میکنی.
    و ممنون که با حیوونها اینقدر مهربونی، محمدرضا.
    و لطفا برای به اشتراک گذاشتن اینجور عکسها با ما، هیچوقت دنبال بهانه نباش؛
    که این عکسها، و همینطور چیزهایی که کنارشون مینویسی، بدجوری حال آدم رو خوب میکنن.

  • علی گفت:

    محمد رضاجان چندین سال پیش جایی خوندم که یک نفر که در دوران نوزادی بیناییش رو از دست داده بود در بیست وچند سالگی خوب شد و وقتی ازش پرسیدن که زیباترین موجود ( یا چیزی) که تو دنیا هست چیه گفته بود سگ ، یه جورایی نظرش برام خیلی مهم بود چون سوگیری کمتری توش بود( مثلا من شاگرد خوبیم و به زور همه جا از درسات استفاده می کنم.)

  • فرید آقاجانی گفت:

    شرمنده فراوان بابت پرحرفی این مدت بنده حقیر در روزنوشته ها(علاقه و عشق به استاد باسواد و کمیابه دیگه چه میشه کرد)
    ولی درباره پی نوشت ۳ چون به نیمه کاره موندن موضوع اشاره داشتین،
    خیلی وقته تو فایل مصاحبه تون با آقای محمد پیام بهرام پور قول دادین درباره Psychology of Humor و کتابی که دربارش خوندین صحبت کنین و مطلب بنویسین که من به شخصه خیلی منتظرشم.
    اگه انجام شده لطفا لینکش رو معرفی نمایید و اگه نشده ما لحظه شماری می کنیم.
    ممنون متشکر

  • لیلا گفت:

    عکس دوم و چهارم رو خیلی دوست دارم، خیلی. عکس دومش مثل این کارتونای بچگی‌هامونه. حتی اون بافتنی تو سبد. عکس چهارمش اون ماشین سفید، من رو یاد ماشین خودم انداخت، منم یه ماشین اون اندازه سفید رنگ داشتم : ) وقتی گم شد خیلی غصه خوردم، یبار برده بودمش سرکلاس، از این قدرتی‌ها بود، می‌کشیدمش رو زمین و می‌دویدیم دنبالش، کلاس اول دبیرستان : | .(گاهی خاطراتم یادم میاد با خودم میگم من دیگه چه‌جور درون‌گرای خجالتی ساکتی بودم.)
    عکس آخر کوکی هم برام جالب هست، انگار داره با یه حسرتی بیرون و آسمان رو تماشا می‌کنه.
    دلم بچه‌گربه خواست با این عکس‌ها . حتی با این‌که از گربه می‌ترسم. یبار که مسافرت بودیم، یه گربه عاشق من شده بود، بهش غذا داده بودم، مدام منو دنبال می‌کرد. میومد پشت در خونه می‌خوابید، می‌رفتیم بیرون میفتاد دنبالم منم در می‌رفتم، از ترسم تندتند قدم برمی‌داشتم اونم تندتند میامد. می‌رسیدم سر میدون، بدوبدو می‌رفتم اون‌ور میدون که گول بخوره و جا بمونه باز میامد. آخرش خسته شد رفت. : D
    سلام آقامعلم : )

  • سمانه گفت:

    وقتی میخوان برگردن به زندگی متعارف گربه ای، راحت برمی گردن؟ یا اینکه هی دلشون پیش شماست و برمی گردن پیشتون؟

  • دیدگاهتان را بنویسید (مختص دوستان متممی با بیش از 150 امتیاز)

    لینک دریافت کد فعال

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *