قوانین زندگی من (قسمت اول)

نوشته قوانین زندگی را در زمانی می‌نویسم که:

– طی یک ماه گذشته بیش از دویست ایمیل و کامنت و … با مفاهیم مشابه دریافت کرده‌ام که اصل پرسش آنها، این بوده: «چگونه اینقدر کار می‌کنی؟ چگونه اینقدر کم می‌خوابی؟ چگونه…»

– طی هفته‌های اخیر اوضاع سیاسی و اقتصادی بین‌المللی باعث شد که درگیر بحث‌ها و گفتگو‌ها و جلساتی شوم که نوشتن از آنها نیازمند آن است که زمانی بگذرد و «غبار حادثه» بنشیند.

– هفته‌ی گذشته سمینار «هوش مذاکره» برگزار شد و طبیعتاً مثل هر حرکت دیگری ضعف‌هایی هم داشت که دوستان در کامنت‌ها اشاره کردند و من هم منتشر کردم.

 طی روزهای اخیر، ترجیج دادم چند روزی با خودم خلوت کنم و به برنامه‌ریزی برای ۸ سال آینده بپردازم.

تصمیم گرفتم مجموعه نوشته‌هایی را شروع کنم با نام: «قوانین زندگی من».محمدرضا شعبانعلی

اما چند پیش‌نیاز وجود دارد:

۱- باید کمی از زندگی روزمره‌ی خودم تعریف کنم.

۲- باید به خاطر داشته باشیم که اینها بسیار شخصی هستند و بیان آنها به معنای صحت مطلق آنها نیست. بلکه به معنای «اعتقاد من» به «آنها» است. بنابراین لطفاً نقد نکنید. فقط بخوانید و عبور کنید.

در زیر این پست (و این سری پست‌ها) اگر تاییدی دارید بنویسید و اگر تکذیبی دارید آن را در قالب «قوانین زندگی خودتان» به صورت کامنت بگذارید تا بتوانیم نگاه‌های مختلف به زندگی را ببینیم و در نهایت هر کدام، مسیر خود را انتخاب کنیم. در این پست کسانی که به نقد نظرات دیگران بپردازند تایید نخواهند شد اما کسانی که نظرات خود را -هر چقدر هم مخالف دیگران – در قالب «قوانین زندگی خودشان» بنویسند تایید خواهند شد تا خوراکی برای فکر و اندیشه‌ی سایر ساکنان این خانه‌ی مجازی فراهم شود.

گزارشی از یک روز عادی زندگی من:

حدود ساعت چهار بیدار می‌شوم. یک برگه نیایش روزانه دارم که خودم نوشته‌ام. آن را چند بار می‌خوانم. در همان رختخواب، لپ‌تاپ به دست، نگاهی به چند سایت خبری می‌اندازم. تلاش کرده‌ام از خبر‌گزاری جمهوری اسلامی تا خبر‌گزاری‌های صهیونیستی در میان فهرست آنها باشد. پس از خواندن تمام آنها می‌توانم به برایندی از وضعیت جهان دست‌ پیدا کنم. نگاهی به شاخص‌های اقتصادی می‌اندازم. چند صفحه‌ای کتاب می‌خوانم. همیشه یک برگ کاغذ – یا یک فایل باز – روبرویم دارم تا تداعی‌هایم را بنویسم. حدود ساعت پنج، پیامک‌ها را می‌خوانم و برخی را پاسخ می‌دهم. بعد ایمیل‌ها را چک می‌کنم. دوباره نیم‌ساعتی می‌خوابم و به کار‌هایی که باید آن روز انجام دهم فکر می‌کنم. کار رسمی بین شش تا هفت شروع می‌شود. شادی قلی‌پور مدیر برنامه‌هایم، برنامه‌ی روزمره را یادآوری می‌کند و به خاطر تمام قرار‌هایی که بدون هماهنگی او گذاشته‌ام توبیخ‌ام می‌کند. حق هم دارد. روز‌ها و ساعت‌های زیادی وجود دارد که گاه به سه یا چهار یا پنج نفر همزمان قول داده‌ام! معمولاً صبحانه هر روز را در دفتر یکی از دوستان یا شریکانم می‌خورم تا ضمن خوردن صبحانه، بتوانیم برای کارهایمان هم برنامه‌ریزی کنیم. پس از صبحانه جلسات متعدد یکی پس از دیگری برگزار می‌شود. معمولاً این جلسات تا ساعت یک بامداد ادامه پیدا می‌کنند. از جلسات جدی دولتی تا جلسات بانک‌ها و بیمه‌ها تا جلسات کوچکی که در محافل دوستانه‌تر برگزار می‌شود. معدود فرصت‌های خالی بین جلسات را با همکارانم برای کارهای داخلی‌مان صرف می‌کنم. در این میان، یکی دو روز در هفته‌ هم کلاس‌هایی دارم که معمولاً آنها را از پنج تا نه شب برگزار می‌کنم. ساعت یک بامداد، کامپیوترم را باز می‌کنم. کامنت‌های سایت را جواب می‌دهم – البته در ماشین‌ هم در فاصله‌ی بین جلسات، اگر اعصاب و حوصله‌ای باشد، کامنت‌ها و ایمیل‌ها را روی تبلت می‌خوانم و پاسخ می‌دهم به همین دلیل کامنت‌ها در طول روز کوتاه‌‌تر از شب‌ها پاسخ داده می‌شوند! – و خلاصه‌ای از کارهایی را که برای روز‌های آتی مانده، می‌نویسم. در لابه‌لای این کارها، تلاش می‌کنم هر روز بین پنجاه تا صد صفحه کتاب بخوانم و نکاتی را یادداشت کنم تا بعداً روی آنها فکر کنم. این برنامه در هفت روز هفته تکرار می‌شود. طی ده سال اخیر تعداد روز‌های تعطیل من مجموعا به صد روز نرسیده است.

قانون اول – برای تجربه‌ی «ثروتمندی»، ثروت چندان زیادی لازم نیست.

همیشه بر این باور بوده‌ام که «ثروت» هم مانند سایر «زیبایی»هاست. دیدن زیبایی همیشه می‌تواند لذت‌بخش باشد حتی اگر تو مالک آن زیبایی نباشی. اتفاقاً کسانی که زیبایی‌ها را به تملک خود درمی‌آورند، خیلی سریع نسبت به آن‌ها بی‌تفاوت می‌شوند. «مالکیت» سندی نیست که مهر و امضای دولت آن را تایید کند. مالکیت یک «احساس» است. سند مالکیت به یک تغییر قانون، نابود و مصادره می‌شود اما احساس مالکیت، می‌تواند همواره با تو بماند.

بسیاری از فعالیت‌هایم در حوالی خیابان ولی‌عصر متمرکزند. هنگامی که از کنار پارک ملت عبور می‌کنم، همیشه در ذهنم تصور می‌کنم که در حیاط کاخ خودم قدم می‌زنم! حتی دیدن غریبه‌ها – سایر گردشگران پارک – در حیاط خانه‌ام، آزارم نمی‌دهد. خوب می‌دانم که اگر حیاط خانه‌ام به این بزرگی و سرسبزی بود،‌ در‌های آن را نمی‌بستم و به همه رهگذران اجازه‌ی عبور می‌دادم!

ثروتمند‌ترین انسانها، تمام ثروت خود را جمع می‌کنند تا معدود روزهایی، در کنار دوستان خود بنشینند و بخورند و بیاشامند و موسیقی گوش دهند و گپی بزنند. خوشحالم که تمام ملزومات این ثروت را دارم. دوستان خوب را داشته و دارم و همین کامپیوتری که روبرویم قرار دارد،‌ برای تکمیل صوتی و تصویری این تجربه‌ی زیبا کافی است.

قانون دوم – برای عقیده‌ام نمی‌جنگم. فقط می‌کوشم به عقیده‌ام عمل کنم.

مروری کوتاه به تاریخ نشان می‌دهد که بیشترین خون‌ها در راه اثبات و انکار عقیده‌ها ریخته شده‌اند. آنقدر که خیرخواهان، «رستگاری» را با ضرب و زور به بشر تحمیل کرده‌اند، بدخواهان، زندگی دیگران را به «بحران» نکشیده‌اند. باورها و عقیده‌های خودم را دارم. برای اثباتشان، سعی می‌کنم آنها را زندگی کنم. اگر واقعاً باورهایم درست باشد، همراهان خود را پیدا خواهم کرد و اگر باورهایم درست نباشد، یا به تنهایی آنها را زندگی خواهم کرد و یا خود، «همراه باور دیگران» خواهم شد.

قانون سوم – میوه‌ی شرایط نامطلوب و رویدادهای بد

شرایط نامطلوب و رویداد‌های بد، اجتناب ناپذیرند. مهم این است که بتوان برای هر خاکی، گیاهی را یافت تا بتواند درون آن رشد و نمو کند. می‌خواهم اگر به گذشته بازگشتم، تلخ‌ترین تجربه‌ هم لذت‌بخش باشد.

در سالهای نوجوانی دوست داشتم که کامپیوترم، کارت صوتی داشته باشد. آن زمان کارت صوتی حدود یک سوم بهای یک کامپیوتر قیمت داشت و پرداخت آن برای ما سنگین بود. تلاش کردم الکترونیک و سخت‌افزار و برنامه‌نویسی اسمبلی یاد بگیرم و مداری بسازم که به پورت پرینتر وصل شود. این مدار به همراه برنامه‌ای که نوشته‌ بودم، صداهای بازی‌ها را تا حد قابل قبولی شبیه‌سازی می‌کرد. همین کار را برای شبیه‌سازی ماوس هم روی کمودور و پی سی انجام داده‌ام. همینطور برای طراحی بازی‌های ساده به جای خریدن و تهیه‌ی بازی‌ها. میوه سختی‌های مالی آن روزها، تسلط امروز من به زبان ماشین و درک نسبتاً خوبی از برنامه‌نویسی است. هنوز هم از جمله تفریحاتم این است که برای کارهای کوچک، خودم برنامه‌نویسی می‌کنم (به عنوان یک تفریح فکری و نه یک نیاز).

در سالهای دبیرستان، احساسم نسبت به اینکه سطح تحصیلات در خانواده‌ام چندان بالا نیست، خوب نبود. تصمیم گرفتم برای جبرانش کتاب‌های متعدد بنویسم. احساس می‌کردم که انتشار کتاب‌های خوب،‌ برای کسی که از یک خانواده‌ی معمولی آمده،‌ افتخار بزرگتری است تا کسی که نسل اندر نسل‌اش، تحصیل‌کرده و پزشک و مهندس و … بوده‌اند. میوه‌ی نارضایتی دوره‌‌ی دبیرستان، کتاب‌های سال‌های بعد بود.

در سالهای بعد، به عنوان مهندس سرویس یک شرکت ریلی کار می‌کردم. یک نفر به تنهایی به بیابان اعزام می‌شدم تا دستگاه‌ها را تعمیر کنم. زندگی تنهایی در بیابان (شاید مجموعاً هشت ماه در هر سال)‌ ساده نبود. تصمیم گرفتم از فرصت تنهایی در بیابان، برای تجربه‌ی کارهای عملی روی قطارها و ماشین‌آلات و همین‌طور مطالعه، استفاده کنم. میوه‌ی آن سالها، آشنایی با هیدرولیک، پنوماتیک، اتوماسیون، پی ال سی، مدارهای قدرت و … بود. در حدی که به سمت مدیر منطقه‌‌ای آن شرکت اتریشی منصوب شدم. ضمن اینکه روزانه گاه بیش از دویست صفحه کتاب می‌خواندم (در بیابان ساعات کمی را می‌توان کار کرد). تخصص‌های مختلف و مطالعه‌ی زیاد و عمیق، میوه‌ی زندگی اجباری در بیابان بود.

سال قبل،‌ در اثر سانحه‌ای،‌ پایم شکست و یک ماه خانه نشین شدم. دیدم که انسان چقدر ضعیف است و توانمندی‌ها چه زود، ما را تنها رها می‌کنند. برای آنکه حرف‌هایم ماندگار شوند، با موبایلم ضبط فایل‌های صوتی در حوزه‌ی مذاکره را آغاز کردم. رادیو مذاکره، میوه‌ی پای شکسته‌ی من بود.

هنوز هم، جستجو برای میوه‌های خوش‌طعم لحظات سخت و دشوار، از جمله جذابیت‌های زیبای زندگی من است…

قانون چهارم – مشکوک نیستم.

تردید کردن و شک داشتن، انرژی می‌گیرد. ما انسانها توان تحلیل خواسته‌ها و رویاها و منافع و مضرات تصمیم‌های خود را نیز نداریم. پس چرا باید انرژی‌ام را صرف پیش‌بینی و تحلیل انگیزه‌ها و خواسته‌های تو کنم؟

اگر کسی تحلیل زیبایی نوشت – در حوزه‌ی سیاست یا اقتصاد یا … – به جای اینکه مانند یک کارآگاه فکر کنم که انگیزه‌اش چیست و از کجا پول گرفته است و کجا قرار است به او سمت بدهند و …، تنها تلاش می‌کنم تحلیل را بشنوم و از آن برای فکر کردن خودم الگوبرداری کنم. تحلیل اشتباه هم می‌تواند به من دام‌ها و نقاط تاریک تحلیل‌ها و نگرش‌های خودم را گوشزد کند.

اگر کسی در جلوی یک سوپرمارکت، یک محصول را به عنوان نمونه‌ی رایگان به من تعارف کرد،‌ به جای اینکه وارد محاسبه شوم که هزینه‌ی آن برنامه‌ی سمپلینگ چقدر بوده و این قیمت را کجا و چگونه از من خواهند گرفت و …، آن نمونه را می‌گیرم و می‌خورم و لذت می‌برم. دفعه‌ی بعد، در هنگام خرید، حتماً در کنار قیمت و بسته‌بندی، طعم آن نمونه را هم در تصمیم‌ام دخیل خواهم کرد.

اگر کسی به یک موسسه‌ی خیریه کمک کرد، از این رویداد خوب لذت می‌برم. به این فکر نمی‌کنم که این کمک، ریشه در انسانیت داشته یا با هدف پاک کردن گذشته‌ای تلخ و تاریک،‌ انجام شده است.

قانون پنجم – طلبکار هیچکس نیستم.

هیچکس وظیفه‌اش نیست که هیچ کاری بکند. از مامور پمپ بنزین به خاطر اینکه کارت سوخت را برایم می‌آورد تشکر می‌کنم. هرگز نگفته‌ام که «حقوق می‌گیرد پس وظیفه‌ دارد!». حتی هر وقت فرصتی بوده – معمولاً وقتی لباس اسپرت دارم – اگر فرد مسن یا خانمی را ببینم، و مامور پمپ بنزین گرفتار باشد،‌ برایش بنزین می‌زنم.

از متصدی گیشه در بانک،‌ به خاطر پیگیری‌هایش تشکر می‌کنم. از پلیسی که ماشینم را جریمه می‌کند به دلیل وظیفه‌شناسی‌اش تشکر می‌کنم. وقتی مامور حراست دانشگاه تهران،‌ من را نشناخت و به خاطر اینکه کارت شناسایی همراهم نبود، من را به داخل دانشگاه راه نداد، از او به خاطر «وظیفه‌شناسی» تشکر کردم و هفته‌ی بعد، برایش یکی از کتاب‌هایم را هدیه بردم.

 قانون ششم – در مورد انسانها، بر اساس بازه‌های زمانی طولانی،‌ قضاوت می‌کنم.

اگر دوستم یا همکارم یا استادم، رفتاری کرد که نپسندیدم یا در جایی منافع من را آنقدر که انتظار داشتم، تامین نکرد، با خودم یک سال یا چند سال گذشته را که با او بوده‌ام مرور می‌کنم. اگر در کل راضی باشم، اعتراض نمی‌کنم. سود و زیان را در چند دقیقه و چند ساعت و چند ماه، خلاصه نمی‌کنم. همین بود که قبل از سمینار برای دوستانم نوشتم هر کس پول ندارد،‌ رایگان بیاید و تاکید کردم که این کار من کار خیر نیست. من به جای مشتق گرفتن، انتگرال می‌گیرم. می‌دانم که طی ده سال بعد، به اندازه‌ی کافی، برای یکدیگر کارهای خوب خواهیم کرد…

قانون هفتم – در گفته‌ها و نوشته‌های دیگران،‌ دنبال نسخه‌ای کامل برای زندگی نمی‌گردم بلکه جرقه‌ای را برای زندگی جستجو می‌کنم.

گاه هفتصد صفحه کتاب را می‌خوانم و ساعت‌ها و روزها وقت می‌گذارم. تنها به این امید که جمله‌ای در جایی، نوری را در قلبم یا مغزم روشن کند. نویسنده را به خاطر آن چهارده‌هزار سطر حرف‌های بیهوده سرزنش نخواهم کرد. اما به خاطر آن یک سطر الهام‌بخش، پرستش خواهم کرد.

دکتر علیرضا شیری،‌ سال گذشته، در همایش تحول فردی مطلب کوتاهی بیان کرد:

«ما در معنا دادن به زندگی دیگران است که به زندگی خود نیز معنا می‌دهیم». او گفت در برخورد با کسی که در خیابان تراکت یک رستوران را پخش می‌کند، می‌توانی بی‌توجه عبور کنی. می‌توانی تراکت را بگیری و کمی دورتر – جایی که او نمی‌بیند – درون سطل زباله بیندازی. اما می‌توانی کار بهتری بکنی.

می‌توانی هنگامی که تراکت را از او می‌گیری، بپرسی: «بهترین غذای این رستوران کدام است؟». شاید پاسخ را نداند. اما احتمالاً تحقیق خواهد کرد و فردا به دیگر رهگذران، همزمان با ارایه‌ی تراکت، خواهد گفت: «اگر به رستوران رفتید، شیشلیک را سفارش دهید. خوشمزه‌تر از باقی غذاهاست». آن پسر،‌ دیگر یک روبوت مکانیکی پخش کاغذ نیست. او یک مشاور تغدیه است! یک جمله بیشتر نگفته‌اید اما حال خود و حال او را بهتر کرده‌اید و به زندگی او و خودتان، معنا داده‌اید.

چند سال با دکتر شیری دوست بودم و دوست ماندم تا این جمله‌ را بشنوم. شاید سالها باید منتظر بمانم تا جمله‌ی دیگری در این حد تاثیرگذار – بر روی خودم – از او بشنوم. اما همان یک جمله، برای یک عمر دوستی و صدها ساعت و روزی که با او سپری کرده‌ام کافی است. من اکنون به او بدهکارم…

+1126
  
فایلهای صوتی مذاکره آموزش زبان انگلیسی آموزش ارتباطات و مذاکره خودشناسی آموزش مدیریت کسب و کار (MBA) کارآفرینی کسب و کار دیجیتال


343 نظر بر روی پست “قوانین زندگی من (قسمت اول)

  • mhp گفت:

    واقعآ شخصیتتون و توانمندی هاتون اینقدر متفاوت و تاثیر گذاره .فقط میخوام بگم بی نهایت و بی اندازه ستایشگر و دوس دار شما هستم.بخاطر اینکه ی نمونه ایرانی از ی آدم استثنائی و مدرن هستید تو همین زمان و جامعه و…دیگر فاکتورهای محدود کننده که در حال حاضر ممکن دامن خیلی هامونو بگیره .حتی ی آدم پر انرژی مثه منو.فقط ی نکته رو میخوام از طرف من جایی نقل کنید استاد به همه جوونا..این فکری که در سن ۲۴ سالگی بهش رسیدم و ۲۳ سالم بود نمیدونستم.خیلی از ماها برای رسیدن به ی رشته خوب دانشگاه خوب خیلی زحمت میکشیم و کشیدیم.از جمله من.اما برای رسیدن موندن و بدست آوردن شغل مورد نظر باید زحمتی فراتر از زحمات درس کشید .تاکید میکنم… و یک نکته دیگه که اینم دوس دارم همه جا بگید از طرف من هیچ وقت در رسیدن به آرزوهاتون ی میلی متر عقب نشینی نکنید.و یا تحت تاثیر اطرافیان قرار نگیرید.هرجا عقب نشینی نکردم و رفتم دنبالش رسیدم.اما ی کوچولو کوتاهی یا فکر دیگه ( آمال و آرزوها ی واهی و مبتی بر راحت طلبی شخص که ذهن رو مشغول میکنه)باعث میشه ی کوچولو آدم بلغزه و عقب نشینی کنه و به هدفش نرسه.دوستون دارم استاد با همه وجود

  • مهدیه گفت:

    سلام.من از خوندن قوانین زندگی شما لذت بردم من هیچوقت بجز موارد استثنا ساعت چهار صبح از خواب بیدار نشدم اما تا پارسال که مدرسه میرفتم همیشه حتی روزی هم که تعطیل بود با اینکه کار زیادی بجز درس خوندن نداشتم صبح ساعت هفت بیدار. بودم به دوستام که ظهر میخوابیدن میخندیدم عاشق این بودم که روز تعطیلی نباشه و برم مدرسه اما الان که کنکور تموم شده میرم دانشگاه دلیل درس نخوندنم و دیر از خواب بیدار شدنم و با اینکه مسئولیتم بیشتر نمیدونم من میگم. بخاطر اینه که رشته مو دوست ندارم و میدونم که چون این راه و انتخاب کردم باید تا ته برم و میرم دیشب گفتم صبح زود مثل همیشه بیدارم که هم به برنامه ریزی ای که کردم برسم هم اوقات فراغتم. بازم نشد اونوقت من حسرت چیزی که شما نوشتید رو خوردم و همیشه دوست دارم مثل یه. دکتری که خیلی میشناسم باشم بعد فکرم نکردم که شما ها زحمت کشیدین .آقا محمدرضا ایندفعه که از فردا. صبح به قولی که دادم عمل میکنم. و درست کار میکنم.خیلی زیاد نوشتم.

  • وحید گفت:

    من علاقه زیادی به کتاب دارم و فکر میکنم که اگر قرار است اتفاق خوشایندی در زندگی انسان رخ دهد از طریق همین کتاب است….اما نمیدانم چه بخوانم 🙁 قوانینتان در انتخاب کتاب را بفرمایید …سایت واقعا عالیست فدایی داری :دی

    • سیمین-الف گفت:

      سلام

      در متمم در صفحه ی اصلی پنجره ایی است با نام کتابها / نویسندگان. در آنجا کتابهای خوبی معرفی شده است.
      همین طور در کامنتهای دوستان اگر با آنان همراه شوید، گاهی از کتابهای خوبی ما را مطلع می کنند که خود آن را خوانده اند.
      به گمانم انتخاب کتاب برای هر شخص قوانین خودش را دارد.
      همچنین در سایت دکتر شیری عزیز نیز، می توانید کتابهای مفیدی بیابید.

      فکر می کنم اگر بروید دنبال این آدرس هایی که دادم، زمانی بیایید و بگویید کلی کتاب رو دستم مانده و دارم با ولع یک یکشان را می خوانم و کلی هم لیست کرده ام تا در آینده بخوانم. 🙂

      • علیرضا داداشی گفت:

        مثل شما که آدرس معتبری برای کتابهای پسرم به من معرفی کردید و من تشکر نکردم.
        ممنون

        • سیمین-الف گفت:

          سلام آقای داداشی

          امیدوارم در این تابستانی بتوانید به همراه پسرتان سری به آنجا بزنید.
          انتشارات فنی، کتابهای علمی -که پسر بچه ها در این سن دوست داشته باشند- دارد.

          خیلی دوست داشتم می دانستم که آقای پلخوابی به کودکانی که همراه والدینشان به “دهاتی” می روند نیز کتاب هدیه می دهند و یا اطلاعاتشان در مورد کتاب کودکان تا چه حدودی است و می توانستم چندین کتاب و انتشارات خوب رو به ایشان معرفی کنم.
          امیدوارم بیایند و پست مربوط به خودشان را بخوانند و به دوستان پاسخ دهند، تا من هم با ایشان در این مورد صحبت کنم.
          ممنونم از لطف و قدر شناسی تان.

      • وحید گفت:

        بر شما نیز سلام
        ممنون از پاسخ نسبتا کامل شما 🙂
        برم چک کنم ببینم چی پیش میاد

      • وحید گفت:

        شما چه کتایب پیشنهاد میکنید؟

        • سیمین-الف گفت:

          دوست عزیز
          همون طور که گفتم اینجا جایی یه که با کتابهای مفیدی آشنا می شیم و ممکنه با ذائقه ایی که داریم جور باشه یا نباشه. اگه جور باشه که خیلی خوبه، اگر هم نبود، فکر می کنم مطالعه ی اونا دید بازتری به ما می ده و باعث می شه تک بعدی پیش نریم.
          ضمن اینکه توی این خونه چه توی روزنوشته ها و رادیو مذاکره، چه توی متمم و تراست زون پنجره هایی هست که ما رو با دنیای رنگارنگی آشنا می کنه که نمی خواهی اونو ترک کنی.
          به اندازه چند تا کتاب پر محتوا حالتو خوب می کنه.
          از من می شنوی هم کتابها و هم مطالبی که صاحبخونه برای مهموناش تدارک دیده از بهترین هاست.
          خدا خودش، این آدم های ارزشمند رو در پناه امن الهیش حفظ کنه.
          آمین

          • وحید گفت:

            ممنون از پاسختون. نظور من اینه که بهترین کتابی که میشناسین پیه بالاخره هر آدمی یه سری کتابا براش بهترینن… همونطور که خودتون گفتن شاید با ذائقهمان جور درآمد… به هر روی شما اهالی این سایت را خدا حفظ کند

    • سیمین-الف گفت:

      راستی دوست گرامی:
      در متمم صفحه ی ۲۲ مطلب “ایده طرح متمم از کجا شکل گرفت” را نیز بخوانید، شاید ایده ایی از آن به ذهنتان رسید.
      ضمن اینکه در پستی در روزنوشته ها استاد در مورد اینکه کتابها را به چه صورتی مناسب است که بخوانیم، تجربیات خود را عنوان کرده بودند و همچنین همراهان نظرات ارزشمندشان را نوشته بودند، که الان حضور ذهن ندارم که آدرس دقیق بدهم.
      دوستان اگر شما می دانید، اطلاع دهید.
      موفق باشید.

  • فاطمه جلالی گفت:

    سلام من خیلی اتفاقی با سایتتون آشنا شدم من ۲۱ سالمه همیشه از همون کوچیکی دوست داشتمیه آدم طالهم و پر مشغله باشم.مطالبتوناقعا زیبا و کاربردی بود.از امشب به بعد همیشه سر میزم به سایتتون واقعا ممنون

  • yasi گفت:

    خیلی اتفاقی اینجام نمی دونم چطوری سایت شما رو گوگل عزیزم واسم آورد خوشحالم که اینجا رو دارم …. بابت همه مطالب بسیار دوست داشتنی تون ممنونم….این قوانین زندگیتون همه خیلی خوبن.دوستتون دارم و با آروزی سلامتی و شادی همیشگی برا شما و شماهاااا

  • فرزام رئیسیان گفت:

    سلام آقای شعبانعلی قوانین زندگی شما روخوندم وبسیارلذت بردم. به شما تبریک میگم به خاطرداشتن چنین عقایدی که همون اندیشه نیک گفترنیک وکردار نیک هستش. می خواستم ازتون بپرسم چطوری میتونم مجموعه تمام این قوانین شما رو به صورت کتاب تهیه کنم و چطوری میتونم باهاتون تلفنی صحبتی داشته باشم؟

  • سونیا گفت:

    من واقعا از شما ممنونم .

  • رامین گفت:

    ای بابا من میخاستم یه وقتی که حال خوبی دارم سراغی بگیرم و اگه اجاره دادب بیام ببینمت. با این برنامه سنگینی که داری که من ناامید شدم 🙂

  • رضا گفت:

    رنامه زندگیتان را خواندم من تا پری روز اصلا اسم شما را هم نشنیده بودم تا اینکه ۲۹اردیبهشت به همایش دانشگاه ما آمدید من به شما بسیار علاقه مند شدم و شما را به نام شریعتی زمان خودم میستایم..امیدوارم شهرتتان جهانی شود.

  • سعید گفت:

    نگرش های فوق العاده ای بود.قسمتیش تاحدودی با افکار من یکی و مابقی مثل چراغی برای دیدن هر آنچه که با کمی دقت می شود بهتر دید…ممنونم استاد

  • FM گفت:

    سلام من هم همینطور فکر می کنم. شکر خدا توانمندیهای فراوانی دارید که کمتر کسی از آنها برخوردارست. دوستم سفارش کرد کتاب راز (قدرت) راندا برن را بخونم خوب بود. کتاب ۴اثر از فلورانس اسکاولشین هم سالها قبل که داشتم سلامت روانم را از دست میدادم به لطف خدا خیلی مفید واقع شد. خصوصاً برای تحکیم اعتماد و باورم به الطاف الهی

  • نی لبک گفت:

    وا ی خدا…!
    چقدر این قانون به درد من میخوره :
    “در گفته‌ها و نوشته‌های دیگران،‌ دنبال نسخه‌ای کامل برای زندگی نمی‌گردم بلکه جرقه‌ای را برای زندگی جستجو می‌کنم”
    بعضی از مطالبی که مینویسید انقدر به جان آدم میشینه که اصلا دلم نمیخواد نظر بدم !میخوام بخونم و استفاده کنم !همین !همین !

  • دوست گفت:

    همش قشنگ و الهام بخش بود ولی کم . یا چیزی را جا انداختید یا قرار است چیزی را اضافه کنید. شاید اینکه چرا همه این برنامه ها را دارید؟

  • خسرو گفت:

    سلام استاد

    کارتون خیلی درسته هرشب در سایتهای شما حدود ۱ ساعت وقت میذارم ولی بازم مطلب نخونده که میشه ازشون درس گرفت میبینم .سربلند و خوشحال باشید.

  • سیمین-الف گفت:

    سلام آقای رفیعی
    من فکر می کنم وقتی کسی به سایت آقای شعبانعلی -به این خونه -می یاد ، به آگاهی درونی دعوت شده است و قطعا دیدگاهش نسبت به همه چیز ژرف تر و تامل برانگیز تر از قبل می شود و به این صورت، هم دستانش پربارتر و هم افکارش پخته تر خواهد شد.
    از طرف همه ی دوستان خوب این خونه به شما خیر مقدم می گویم.می دانم استاد هم از میهمان خیلی خوششان می آید.
    البته ما همه اینجا یه پا صابخونه شده ایم!

  • بهرام رفیعی گفت:

    خاطره ای رو از خودم تعریف میکنم شاید از نظر خوانندگان و همچنین استاد شعبانعلی مفید باشه :
    دوران دانشجوییم به محض ورودم به دانشگاه در اثر شور و شعف و هیجان زیادی که درونم بوجود آمده بود در تمام انجمن های دانشگاه عضو شدم … تو چند انجمن به عنوان دبیر انتخاب شده بودم و هر روز هم یک پیشنهاد جدید برای ملحق شدن به گروهی جدید به سراغم میومد … ظرف مدت دو ماه طوری شده بود که تو تمام دانشگاه منو میشناختند … سعی میکردم که از تمام فرصت هایی که در اختیارم قرار میگرفت استفاده کنم و هیچ جلسه ای رو از دست ندم … در جلسات هم معمولا همه مجذوب حرف ها و دیدگاه های من میشدند … و من هم سرخوش و مست بودم از این همه توجه و اتفاق و هیجان و دوستانی که دور و بر من جمع شده بودند … سه سال گذشت و کم کم دوران دانشگاه داشت به پایان میرسید … یک روز در حالیکه داشتم با یکی از دوستان قدیمی خودم در مورد پروژه هایی که در دوران دانشجویی انجام داده صحبت میکردم … خواستم به او بگویم که من هم کارهای زیادی انجام دادم … که ناگهان متوجه شدم … دستهام خالیه … و اون دورانی که تصور میکردم دوران درخشان عمرم بوده ، بدون هیچ هدفی ، تنها انرژی خودم را به خیال اینکه دارم بحث های علمی میکنم به هدر دادم …
    الان دیگه دوستام در کنارم نیستند ولی بزرگترین تجربه من از اون دوران این بود که اگر تمام نعمت های خدارو داشته باشم ولی هدفی تو زندگیم نداشته باشم … در نهایت روزی میرسه که دوباره به دستهای خالیم نگاه میکنم …

  • سیمین-الف گفت:

    لطفا به روزنوشته شب قصه تجربه عمیق زندگی ،پاسخ علی آقا مراجعه کنید.البته استاد همیشه اینقدر تند پاسخ نمی دن.
    پایدار و برقرار باشید.

  • سیمین-الف گفت:

    سلام استاد عزیز
    با اجازه شما
    سلام آقای بهرام رفیعی ، اگه می خواهید به پاسخ این سوال و منش و طرز فکر ، ایده ها و نظرات و خصوصیات و خلقیات استاد گرانقدر (صاحب این خونه) دست یابی ، سوال نکن .جواب شما در روزنوشته ها ومتمم ، پنهان و آشکارا نهفته است. که اگه اونارو بخونی ،دیگه هیچ سوالی نمی پرسی.موفق باشی

    • بهرام رفیعی گفت:

      سلام سیمین خانوم
      ممنونم از پاسختون ، فکر میکنم اگر یک بیوگرافی شخصی علاوه بر رزومه کاری به سایت اضافه بشه برای خوانندگان مفید خواهد بود ، خیلی دوست داشتم وقتم اجازه میداد تمام روزنوشته ها رو میخوندم ولی متاسفانه فرصتش رو ندارم ، شما اگر جواب سوال بنده رو دارین خوشحال میشم بفرمایین

  • بهرام رفیعی گفت:

    استاد یک سوال دیگه که برام ایجاد شد اینه که مگه شما ازدواج نکردید ؟

  • بهرام رفیعی گفت:

    سلام جناب آقای شعبانعلی
    از خواندن نوشته های شما لذت میبرم ، قانون های زندگی که نام بردید من را یاد کتاب هفت قانون معنوی موفقیت نوشته دکتر دیپاک چوپرا انداخت … کتاب بسیار مفیدی بود برای بنده

  • آماندا گفت:

    هریک از ما به روش خودمون زندگی میکنیم اما پرواضحه که انسانهای بزرگ در سایه ی تلاش خستگی ناپذیر خودشونه که
    به مدارج بالای علمی و سیاسی و….دست پیدا میکنن!
    سلام به مرد خستگی ناپذیر و استاد مهربان، محمدرضا شعبانعلی که خوب میداند از زندگی چه میخواهد!

  • مینا گفت:

    مرسی عالی بود
    هر روز صبح که بیدار میشم اولین کاری که انجام میدم این است که پست های شما را در فیس بوک می خوانم.
    درود فراوان
    پاینده باشید

  • محسن گفت:

    سلام
    قانون پنجم مطلقه کاملا قبولش دارم. خودمم به این نتیجه رسیدم

  • مژگان زحمت کش فرد شیرازی گفت:

    مژگان
    سلام استاد عزیز ،
    در کلاسهایی به نام شعور کیهانی شرکت داشتم که ما در این کلاس ها به این باور و ایمان رسیدیم که هستی موظف است به تمام خواسته های ما جواب بدهد ، چه خواسته های مثبت و چه منفی ! جواب هستی به اشتیاق درونی من برای یافتن پاسخ خیلی از سئوالات ، آشنایی با شما ، دوره های شما و سایت خیلی پر بارتان بود … ممنونم به خاطر لطفهای بی منت و بی دریغتان
    پاینده باشید

  • حسین حاجی پور گفت:

    سلام جناب اقای شعبانعلی ازچند وقت پیش بطور اتفاقی شنونده برنامه شما دررادیو اقتصاد شدم که خیلی جذاب بود که دراینترنت پیگیرشدم ودانلود درایوهای رادیومذاکره بیشتربا قابلیتهای شمااشنا شدم وامروز هم باخواندن چندتاازروزنوشته هابیشتر خوشحال شدم چرا که صریح دیدگاههای سیاسی ات رااعلام کرده وازانهادفاع کرده بودی وچه خوب بود که روشنفکران ماچنین راحت اظهارعقیده میکردند ومیدان را به نااهگاهان نمی دادند.وبه قول جناب روحانی که درجمع دانشگاهیان فرمودندوقتی که بیسوادان اظهارعقیده می کنند چراشماساکت هستید.

  • نعیمه گفت:

    افکار وشیوه زندگی من شبیه شماست..ولی اطرافیان میگن خیلی ایده الیست هستم …زمانی که اغلب ادما طبق عادت وروال عادی زندگی باروزمرگی ها عمر میگذرانند خیلی سخت که تو بخواهی متفاوت باشی….شما منو یاد شهید مصطفی چمران انداختید.

  • نعیمه گفت:

    سلام استاد عزیز…روح لطیف من چند روز بود که مثل یک پرنده کوچک در قفس دنبا بال وپر میزد..دنبال یک یاداوری بودم….خدای بزرگ منو به سمت شما اورد….برام خیلی عجیب که توی این دنیای وانفسا هنوز میشه کسانی رو پیدا کرد که معنی زندگی…انسانی زیستن…رامیدانند..باورش برام سخت که یک مرد اینقدر لطیف باشه…

  • آسمان گفت:

    مشکوک نیستم و طلبکار نیستم.. بهترین قوانینی بود که تا به امروز خوندم..
    خیلی سخته طوری رفتار کنی که شامل یک درصد از جامعه باشی..

    • ستاره گفت:

      سلام استاد عزیز.
      قانون پنجم و ششم عالی بود .و انجام دادنش خیلی سخت. ای کاش یکم توضیح بیشتری می دادید.
      و سوالی که دارم اینه که اصلا چرا به همه ادمها باید کمک کرد (مثال پمپ بنزین). من هم گاهی دوست دارم به همه ادمها کمک کنم و گاهی چیزایی می بینم که پشیمون میشم و همیشه هم توی این موضوع تو برزخم.

  • سیمین-الف گفت:

    با سلام و آرزوی سلامتی برایتان،
    پنج سالی است که در یک کلاس خودشناسی،زندگی می کنم.”قوانین پربار زندگی “شما رو که خوندم،خوشحال شدم وتصمیم گرفتم آن را برای سی وپنج نفر از شاگردان آن کلاس تکثیر کنم ودر اختیارشان بگذارم.
    شاید تلنگری باشد به قانون های داشته و نداشته مان.
    با تشکر از سخاوت و وجود پر از مهرتون.
    سربلند،شاد و سرشار از آرامش باشید.آمین

  • پیمانه گفت:

    امروز از طریق یاهو گروپ گروه تحصیلی ام به صورت اتفاقی به مطالب شما هدایت شدم . حیفم اومد کامنت نذارم . لذت بردم . ممنون . هنجار بودن بهترین دست اورد زندگی است.

  • مرتضی گفت:

    کاش دوست صمیمی همه تو بودی.
    سلامت روح، عادتهای خوب، بیان دلنشین، افکار جالب و پررمز و عمیق
    امیدوارم یه روز ببینمت و بتونم بیشتر با افکارت آشنا شم و اونها رو خو بگیرم ازت.
    قانون دوم تو، توی linkedin خودم با همون ادبیات خودت (یه کم تغییر) به اشتراک گذاشتم، همیشه با این قانون موافق بودم.
    به قول عمو جلیل، نباید “معترض بی خاصیت بود”.
    ممنون از مطالبی که میزاری، برای من ۲۷ ساله، کلی آموزندس حرفات، به قول خودت:
    گاه هفتصد صفحه کتاب را می‌خوانم و ساعت‌ها و روزها وقت می‌گذارم. تنها به این امید که جمله‌ای در جایی، نوری را در قلبم یا مغزم روشن کند.
    ممنون از مطالب خوبت.

    • ناشناس گفت:

      سلام استاد . خیلی وقته که دوست دارم نوشته هاتونو بخونم . اما کامپیوتر نداشتم فقط میتونستم به فایبهای صوتی شما که از طریق دوستان بههم میرسید گوش بدم. امشب اولین شبی که وارد سایت شدم. خیلی خوشحالم و سپاس گزار شما صحبت های شما استاد پرده های مه کشیده شده روی مغزمو یکی یکی کنار میزنه

  • فاطمه.د گفت:

    بسیار زیبا زندگی می کنید.
    وقتی قوانینتون رو می خوندم بی اختیار اشک می ریختم…
    “ای فرشته زیبای مرگ روبرویم بایست… من همانم که راز تو را زود، خیلی زود آموخته ام…. تنها کسی از مرگ می هراسد که تمام توانش را زندگی نکرده باشد…
    پیروزمندانه تن به خاک می سپارم چرا که از تنم چندان نمانده است. تمام آنچه در توان مغزم بود اندیشیده ام و هر آنچه در توان دستهایم بود بخشیده ام و هر آنچه رمق در پایم بود رفته ام …”
    پایدار باشید.

  • مریم گفت:

    من قلم خوبی واسه نوشتن ندارم متاسفانه. قانون دومتون یکی از دغدغه های من بود. ممنون که نوشتینش. ذهنم با خوندنش آروم شد.

  • فرشته گفت:

    چه برداشت قشنگ و زیبایی داشتید و چه جالب کلمه ها رو کنار هم چیده بودید واقعا خوشحالم که امشب نشستنم پای pc فقط چک کردن ایمیل و بی هوا و بی هدف دنبال گشتن یک مطلب برای خواندن نبود
    موفق و موید باشید

  • مینا گفت:

    ممنون از مطلبتون
    بسیار به همچین مطلبی نیاز داشتم

  • فرزین ولی پور گفت:

    سلام
    مطالبتون بسیار زیبا و کاربردیه ، من دارم به فایلهای صوتی گوش شما می دم (تا شمار ۲۸گوش دادم) سعی کردم به دوستان و بستگان برسانم تا از مباحث بسیار مفید کسی که انگیزه اش هرچه هست ، بصورت رایگان استفاده کنند .
    قوانین زندگی شما سر مشق زندگی همه ی خوبان است که خوب زندگی کردند و یا می خواهند خوب زندگی کنند و جامعه ای پر از انسانهای خوب داشته باشند.
    کاری که من می توانستم انجام بدهم ارائه کپی فایلهای صوتی شما به دوستان و قرار دادن لینک آدرس سایت شما در صفحه فیس بوکم بود.
    با سپاس فراوان از شما

    • فرزین جان. ممنونم از لطفت.
      می خوام در آینده نزدیک در مورد هر یک از فایل‌ها، یک پست جدا بنویسم که محلی برای کامنت گذاشتن و سوال کردن و بحث و نقد و تحلیل باز بشه. 🙂

      • هیوا گفت:

        عالی میشه. اینطوری بقیه راغب تر میشن که فایلهارو گوش بدن و در موردش صحبت کنن.
        یه عده ای هم بعد از دیدن کامنت ها و گفتگوها مشتاق میشن گوش بدن.

  • همیشه رتبه یک گفت:

    درود جناب شعبانعلی
    مصاحبه شما با ماه عسل، فایل های رادیو مذاکره و پست های سایت شما، همه و همه بارها خواندم و گوش کردم و دیدم.
    اما نتوانست گرهی از کار من باز کند
    من روستا زاده ای هستم که همیشه سعی کردم در زندگی ام در همه رقابت ها ، رتبه اول باشم و واقعا هم شده ام. الان هم در بهترین دانشگاه های ایران در یکی از رشته های علوم انسانی در حال اتمام دوره ارشد هستم.
    میان دکترا گرفتن در ایران و خارج و یا رفتن دنبال کار واقعا گیج مانده ام
    کاش در میان توصیه های شما ، نکته ای هم مربوط به آشفتگی و بلاتکلیفی نخبگان دانشگاهی درج می شد

  • محمد نوری گفت:

    با سلام خدمت شما استاد گرانقدر ,مهندس شعبانعلی

    بنده به تازگی با سایت شما آشنا شدم .از شما بابت خدماتی که روی سایتتون برای مخاطبان قرار دادین صمیمانه سپاسگزارم

    راستی شما همونی هستین که یه بار اومدین برنامه ماه عسل؟؟

  • ياسين اسفنديار گفت:

    باسلام و درود فراوان
    خوشهالم
    امروز در همایش فنون مذاکره استاد شعبانعلی شرکت می کنم . گفتم قبل از حضور در همایش شناختی نسبت به ایشان داشته باشم به سایت مراجعه کردم و شگفت زده شدم از این همه انرژی
    خوشهالم
    همیشه شاد و سرافراز باشید

  • پدرخوانده گفت:

    خیلی ساده،انگار کن گلدان لب پنجره را که منتظر ضربه ای برای افتادن بود،با خوندن این سایت افتادم و شکستم.بساطم چیده شد،بساطی نو باید بسازم ولی مانده ام از کجا شروع کنم،میدانم از این سایت ولی ازکجاش؟شما تلنگر رو بمن زدید کاش و کاش مسیر را هم نشانم بدهید،مسیر رفتن پی خود.هرچند میدانم وقتتان کم است وانتظار ما پایان ندارد.با این همه به احترام تفکراتتان برمی خیزم از جای خود و افتخار میکنم که بهتان.

  • شاهین سلیمانی گفت:

    نور…

  • علی گفت:

    گفتگو های بین محمد رضا و یاسر برای من یک کلاس مذاکره بود..

  • سارا نعمتی گفت:

    سلام. استاد شعبان علی عزیز. منم قوانین زندگیمو نوشتم ، ولی مال من ۹۸ تا شد و حتی جا داره بیشترم بشه.از قوانین زندگی شما ودرسهایی رو که از شما یاد گرفتم در بخش الگو های زندگیم قرار دادم. ازتون ممنونم . ولی چرا جواب سوال منو ندادین؟ یکبار دیگه میپرسم میتونین سایتی رو چه در ایران و چه در دنیا بهم معرفی بکنید که بتونم مقاله و کتاب هایی رو پیدا کنم برای خوندن؟

    • این سوال خیلی کلیه سارا. باید ببینی چی دوست داری بخونی و چی برات مفیده و بعد دنبال منابعش بگردی.

      چیزی که خوندنش برای من زندگی است برای تو ممکن است اتلاف وقت باشد و بالعکس

      • سارا نعمتی گفت:

        استاد گرامی. کاملا متوجه ،منظورتون شدم واز سوال سطحی خودم شرمسارم. اخه من دارم روزی ۲۰ ساعت مطالعه میکنم البته الویت بندی کردم تا حدی ،اما بازم همش در شتابم و هرچی که میخونم ویاد میگیرم ،احساس دلسردی و نفهمی بهم دست میده ،دلم میخواد کتاب بخونم ،کتاب بنویسم و حرفهامو به گوش بقیه برسونم ، میدونم هنوز خیلی سوادم بالا نیست که بخوام دست به قلم بشم، اما به خاطر فضای خانوادم و وشهری(یکی از دور افتاده ترین شهر های ایران ،محروم و با مردمی شرطی شده و……) که توش زندگی میکنم.یه خلا بزرگی توی شخصیت خودم میبینم.ویه سوال برام پیش اومده شما چند بار گفتید که ادما نمیتونن از متوسط اطرافیانشون بالاتر برن ،این ،یه کم عذابم میده ، یعنی من نمیتونم از متوسط اطرافیانم بالاتر برم؟ ولی من اصلا اینو نمیخوام ومن باید بالاتر برم. اگه اینجوری نشه ، حاضر نیستم زنده باشم ، هرچند اطرافیانم من زنده ان خوب قلیشون میزنه و خوب نفس میکشن اما یه عمره که مردن. من اگه روحم بمیره ،جسم دیگه به کارم نمیاد.

        • مرتضی گفت:

          سلام؛
          سارا جان؛
          یک موضوعی رو بگم، نمیدونم چند سالته ولی چندتا کامنت از تو خوندم، راستش خیلی عجول به بنظر میرسی در زمینه رشد فردی.
          روزی ۲۰ ساعت مطالعه الزاماً به معنی جهش از متوسط اطرافیان نیست. شاید به معنی ایجاد خلاء هایی هم باشه که ۱۰ سال آینده گریبان آدمو بگیره.
          اینکه فکر کنیم مطالعه زیاد، باعث «فهمیده تر» شدن ما میشه، نه نمیشه، خیلی از مواقع باعث ایجاد «توّهم فهمیدگی» میشه.
          این چیزی که تو الان بهش فکر میکنی، منم در ۱۴-۱۵ سالگی بهش دچار بودم. کارتون ماداگاسکار رو دیدی؟ همون شیره که همه رو شبیه استیک گوشت میدید رو میگم. منم مثل اون بودم ،فقط اون موقع همه رو ابله و نفهم و بیشعور میدیدم.
          خیلی درونگرا به نظر میرسی، خیـلی. ولی قدرت درونگرایی خودتو اینطور داری مصرف میکنی که در مورد مسائل آزار دهنده اطراف خودت شدیداً تعمق کنی و روح خودتو شکنجه بدی.
          این که آدم بخواد باشعور باشه، با اینکه نخواد احمق باشه فرق داره.
          کسی که قصد با شعور شدن داره، در مسیر رشد و علایقش پیش میره.
          ولی کسی که از حماقت بترسه، دائم در یک ترس درونی به سر میبره.
          راستش من چندتا کامنت از تو خوندم، اینطور به نظر میرسه که بجای اینکه بخوای «به اون کسی که دوس داری تبدیل بشی»، بیشتر سعی داری که «مثل اطرافیانت نشی».

          • شهرزاد گفت:

            به نظر من سارا جون که دنبال سایتهای مفید می گرده، اولین سایت مفیدی که میتونه به نحو احسن ازش استفاده کنه همین سایته… تردید نکن!
            سارای عزیزم از همین جا شروع کن و ادامه بده … مطمئن باش اگه واقعا و با اشتیاق سوزان به دنبال کشف حقیقت و پیدا کردن راههای موثر برای بهتر شدن و بهتر زندگی کردن باشی همونطور که تونستی از سر یه تصادفی ( مثل همه مایی که الان اینجا هستیم) در حال حاضر اینجا باشی، خداوند باز هم بهت هدیه میده و اونقدرررر راهها و روش های قشنگی سر راهت میذاره که خودت متعجب میشی. بهم اعتماد کن. فقط باید همونطور که گفتم برای این موضوع اشتیاق سوزان داشته باشی و از صمیم قلب بخوای…
            شاید این جمله رو شنیده باشی که میگه : “هر چه را که در جستجوی آن باشی، همان را خواهی یافت” . پس نگران نباش و با آرامش درون و اعتماد و توکل به خداوند مهربونی که از خواست قلبی تو آگاهه و قطعا ابزارهای لازم رو به شرط اینکه متوجه شون باشی و درکشون کنی در اختیارت میذاره به پیش برو …

            • سارا نعمتی گفت:

              سلام شهرزاد عزیز. ممنونم که برای من کامنت گذاشتی ، کاملا باهات موافقم ، که اینجا وسایت استاد شعبان علی برام از هر جایی مفید تره ،من زیاد اهل وبگردی وسایتگردی نیستم ،مگر اینکه بخوام اطلاعاتی ویا کتابی در زمینه ای خاص جستجو کنم،ولی اینجا برام جوری شده که هر روز چندین بار میام وسر میزنم. و من خوب یاد گرفتم از اقای شعبان علی و توی پست داستان یه خانه تکانی نوشتم که واقعا الان هدف گذاری ،که کردم به زندگیم داره جهت میده و نه اینکه مقصد رو برام بسازه واینکه میخوام نگرشم همون جوری که اقای شعبان علی گفتن ، مثبت گرایانه و حقیقی و مرکز کنترلم درونی باشه ،این مورد اخر رو واقعا اگه اینجا نبود ،مطمئنم نمیتونستم تو هیچ کتابی پیداش کنم و اینقد روم تاثیر بذاره ،اخه من به خاطر اینکه توی شهر کوچیک و خانواده ای به دنیا اومدم که زیاد سواد اکادمیک بالایی ندارن وزیاد اهل کتاب نیستن وبرعکس من که وحشتناک تشنه ی یادگیری ومطالعه هستم ،یه جورایی این فضا برام غیر قابل تحمل بود و دیگه نمیگم هست ،چون به لطف درسهایی که از استاد شعبان علی یاد گرفتم ،دیگه میخوام یه ادم خوشبین باشم ،با مرکز کنترل درونی و البته هنوزم نمیتونم از ساعت مطالعه ی خودم کم کنم. ولی یه کم به لحاظ فکری ارامش بیشتری دارم.

              • شهرزاد گفت:

                خواهش میکنم عزیییزم. دو سه روز نیستم بعدا میام میخوام چند نککته تکمیلی دیگه رو هم بهت بگم. باشه؟ 🙂

              • شهرزاد گفت:

                … ببین سارا جون، دوست دارم چند نکته رو با توجه به چیزهایی که گفتی بعنوان یک دوست، بهت بگم، اگرچه تو الان تو در جایی هستی (منظورم این وبسایت) که کلی تو رو در اصلاح طرز فکرت کمک کرده و خودش یه کلاس بزرگ و ارزشمند برای تو و من و همه ماها میتونه باشه که واقعا جای تبریک داره …
                ولی دوست من، چیزی رو هم که باید همیشه بهش توجه کنی، اینه که ما همه توی کلاس بزرگی به نام “زندگی” ، زندگی می کنیم! که پر از درس های شگفت انگیزی هستش که به هر طریقی میخواد به ما فرا داده بشه، و ما باید سعی کنیم همه شاگرد زرنگی برای این کلاس باشیم. حالا کسی مثل “محمدرضا” ی عزیز، هم پیدا میشه و شاگرد اول این کلاس میشه…! 😉
                -مهمترین چیزی که دلم میخواد بهش توجه کنی اینه که “ارزش ما رو اندیشه های ما تعیین می کنن”، نه صرفا تحصیلات یا آکادمیک یا آمار کتاب هایی که تابه حال خوندیم… سعی کن هیچوقت قدرت اندیشه ات رو دست کم نگیری و مرکز توجهت رو توی زندگیت بیشتر بر روی رشد و تعالی اندیشه و طرز فکرت (یا همون mindset) معطوف کنی.
                – نکته دیگه اینکه خانواده تو، هر شرایطی که دارن، هیچ ربطی به تو نداره… پس سعی کن یکبار برای همیشه این موضوع رو از ذهنت بیرون بیاری و فقط به این توجه کنی که تو چی هستی و چیکار میتونی بکنی. سعی کن به جای ملامت و سرزنش اون ها (حتی توی فکر خودت!) به خاطر مسائلی که اصلا تقصیر اونها نیست، به اونها و حتی به این وضعیت، عشق بورزی و متبرکش کنی و بیشتر به جنبه های مثبتش توجه کنی، اونوقت می بینی که از دل همین وضعیت هم چه برکت هایی که به سوی تو فراخونده نمیشه…
                – نکته دیگه اینکه لطفا سعی کن در مورد زندگینامه آدم های موفق دنیا، کتاب یا مطلب بخونی، اونوقت می بینی که اکثر اونها از شرایط سخت بیرون اومدن و به اینجا رسیدن.
                – و نکته آخر اینکه، سارای عزیزم، هیچ هدفی با شتابزدگی و بی حوصلگی و … به دست نمیاد. به این نکته خیلی توجه کن…
                … امیدوارم به همه خواسته ها و آرزوهای قشنگت دست پیدا کنی. 🙂

                • سارا نعمتی گفت:

                  سلام شعرزاد عزیز. ممنونم ،حتما به حرفات گوش میدم وبهشون عمل میکنم ،دوست من. بازم ازت متشکرم. منم برای تو ارزو های قشنگ میخوام. کتاب های زیادی در رابطه با زندگینامه افراد موفق دنیا خوندم ولی خودت بهتر میدونی حتما ،نقشه خوانی ، کوهنوردی نیست. اما من بازم الگو برداری میکنم واما به روش خودم عمل میکنم. ودیگه شتابزده نیستم ولی خوب میدونم وقتم برای زندگی خیلی کمه ،پس باید خیلی تلاش کنم ، من هدف های زیادی دارم .

                  • شهرزاد گفت:

                    سارای عزیزم، ممنون از پاسخت و ممنون که منو دوست خودت دونستی و اجازه دادی که بتونم تجربه ناچیز خودم رو در اختیار تو دوست خوبم هم قرار بدم. امیدوارم در این راه پر فراز و نشیب ، خدا یار و همراهت باشه.

  • دیدگاهتان را بنویسید (مختص دوستان متممی با بیش از 150 امتیاز)

    لینک دریافت کد فعال

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *