آخرین سخنرانی

نه. این بار منظورم از آخرین سخنرانی، کتاب آخرین سخنرانی رندی پاش نیست که آن را در متمم معرفی کرده‌ایم. منظورم آخرین سخرانی خودم است. چند سالی است که هر سال در اواخر تابستان یا اوایل پاییر، یک سمینار برگزار می‌کنم تا دوستان و آشنایانم را ببینم و با هم حرف بزنیم. از تحول گفته‌ایم. از انتخاب. از مذاکره و امسال از رفتارشناسی.

در سمینارهای متعارف که ده یا بیست سخنران دارند و هر کس ده تا بیست دقیقه وقت دارد، نمی‌شود واقعاً حرف زد. آن هم برای من که نوشته‌های عادی وبلاگم هم چند هزار کلمه است و چند برابر عرف رایج نوشته‌های دیگران.

این بود که چند سال اخیر، در سمینارهای سالیانه هفتصد یا هشتصد نفر از دوستانم را جمع می‌کردم تا بتوانیم در کنار هم باشیم و در مورد یک موضوع، کمی دقیق‌تر و کامل‌تر (البته باز هم در حد محدودیت زمان سمینار) حرف بزنیم.

اما امسال سمینار برایم یک تفاوت بزرگ داشت. تصمیم گرفته بودم که برای آخرین بار، چنین سمیناری را برگزار کنم. شاید کار ساده‌تر این بود که این تصمیم را از قبل اعلام کنم و احتمالاً ثبت نام سمینار ساده‌تر و سریع‌تر انجام می‌شد و ابراز لطف‌ها هم به شکلی دیگر می‌بود. اما همیشه بر آن بوده‌ام که تا حد امکان، از زندگیم و تصمیم‌های شخصی‌ام، بهره‌برداری اقتصادی و تجاری نکنم. به همین دلیل شکل اطلاع رسانی سمینار را تغییر دادم.

در هیچ سایت و منبع خبری دیگری، برگزاری سمینار را اعلام نکردیم و در متمم و روزنوشته، بنر نزدیم. در شبکه های اجتماعی هم اطلاع رسانی نکردیم. فقط برای آنها که عضو متمم هستند، در ایمیل هفتگی اطلاع رسانی کردیم.

دوست داشتم سمینار امسال، بیش از آنکه یک سمینار باشد، یک مهمانی باشد و چنین هم شد. از پدر و مادرم هم خواهش کردم که بیایند و در کنارم باشند. همه‌ی آنها هم که آمده بودند دوست و نزدیک بودند. همیشه به تبلیغات عمومی بی‌علاقه بوده‌ام و ترجیح داده‌ام کسانی که در سمینارهایم شرکت می‌کنند، به جای اینکه صرفاً مخاطب باشند، آشنا باشند. دوست باشند. همراه باشند و این بار چنین شد.

شاید همین فضای دوستانه بود که وقتی در قسمت اول برنامه، یک ساعت و نیم، سیستم صوتی قطع بود، عزیزانم که نشسته بودند، با تمام وجود سکوت کردند تا بتوانم با فریاد زدن، صدایم را به گوش همه‌ی آنها که در سالن بودند برسانم و به جای اینکه گلایه کنند، تلاش کردند که فضا را آرام نگه دارند تا من و همکارانم هم بهتر برنامه را مدیریت کنیم.

در سمینار، توضیح دادم که چرا تصمیم گرفته‌ام که این آخرین سمینارم باشد. بخشی از دلایل را گفتم و بخشی را بعداً خواهم گفت. نمی‌دانم. شاید گاهی مهمان همان سمینارهای عمومی با بیست یا سی سخنران بشوم. اگر چه علاقه و سلیقه‌ام نیست. اما قطعاً دیگر سخنرانی انفرادی طولانی سالیانه به این شکل نخواهم داشت. ترک کردن بازی در زمان مناسب، انتخاب سخت و دشواری است و کسی که خود از انتخاب کردن گفته است، اگر نتواند در مقابل وسوسه‌ی ادامه‌ی بازی مقاومت کند، حق ندارد از تصمیم گیری و انتخاب در لحظات دشوار برای دیگران بگوید.

اسلایدها را در متمم منتشر کردم. عکسها و فیلم‌ها را هم در آینده – به سبک گذشته – منتشر خواهیم کرد.

اما در اینجا دلم می‌خواست چند تشکر کنم.

از همه‌ی هفتصد نفر دوستان عزیزم که از نقاط مختلف کشور آمده بودند و منت برسرم گذاشته بودند. از لطف و محبت بی‌دریغشان در پایان سمینار که چنان شرمنده‌ام کرد که نتوانستم جلوی اشک‌هایم را بگیرم. از عزیزانم که ده تا بیست ساعت،‌ از دورترین نقاط ایران، سفری زمینی داشتند و آمده بودند و وقتی به من می‌گفتند، نمی‌دانستم باید شاد باشم یا شرمسار.

از مهرداد شرافت و مسعود اصلانی‌فرد عزیزم که سرنوشت برنامه و کیفیت اجرای آن برایشان بسیار مهم بود. حتی بیش از آنچه برای خودم مهم بود. بودنشان، تخصص‌شان، محبت‌شان و مهربانی‌شان سرمایه‌ی من بوده و هست و همیشه مدیون‌ لطف‌شان هستم و دست‌شان را با غرور و افتخار می‌بوسم.

از ماندانا کافی و علی حکیم الهی و تیم حرفه‌ای آنها که همیشه کنار من بوده‌اند و جزییاتی را می‌بینند که هیچکس نمی‌بیند و به من توجهی را هدیه می‌دهند که کمیاب‌ترین منبع روزگار ماست و در سمینار در موردش حرف زدم.

از نرگس عزیزم که کارت پستال امسال من را هم مثل سال قبل طراحی کرد و برایش جان و دل گذاشت. از سعید عزیزم که بی مزد و منت محبت می‌کند و به تعبیر زیبایی که از خودش آموخته‌ام، “گدایی کردن دوستی‌اش” هم می‌ارزد و لازم است.

از علیرضا نخجوانی که این چند روز هم مثل همیشه در همه‌ی سختی و چالش‌هایی که داشتم کنارم بود و مراقب بود که همه چیز به خوبی مدیریت شود و خودش می‌داند که ارزش دوستی و محبت او برایم چقدر است. از امیر تقوی که همچنانکه قبلاً به او گفته بودم، می‌دانست بودنش و حمایتش و بازخوردهایش، چقدر برای من و همکارانم مهم است و هر آنچه را که داشت و توانست، خالصانه در اختیارم گذاشت. از پویا شفیعی که مثل سال قبل و مثل همیشه کنارم بود و به مرور محتوا و تنظیم ساختار محتوا کمک کرد و تا آخرین ثانیه‌ی قبل از اجرا هم کنارم ماند تا از درستی همه چیز مطمئن شود.

و از احمدرضا نخجوانی که دیروز مثل یک برادر، کنارم بود و وقتی که برق سیستم صوتی سالن قطع شد، از سیستم‌های برق اضطراری شرکت شاتل و همکاران متخصص خودش استفاده کرد تا بتوانیم برنامه را به خوبی مدیریت کنیم و ادامه دهیم که اگر جز این بود، برنامه متوقف می‌شد. چون من توان شش ساعت فریاد زدن نداشتم. هرگز و هیچوقت، نمی‌توانم محبت‌اش را جبران کنم. سهمی از لبخند همه‌ی آنها که رفتند متعلق به اوست. می‌دانم که به قول خودش، “لبخندشان را به دنیا نمی‌دهد”.

از شادی و سمیه‌ی عزیزم که همکارم نیستند و زندگی من هستند و وقتی فرسودگی و خستگی من را در تمام این ماه‌ها دیدند، لحظه‌ای که اعلام کردم این آخرین حضور جدی بزرگ عمومی من است، در کنار مادرم، در آن سالن هفتصد نفری تنها کسانی بودند که از روی رضایت، لبخند زدند.

و از تمام کسانی که برای من و بچه‌ها، هدیه آوردند و الان که اینها را می‌نویسم، هدیه‌هاشان را دور خودم روی زمین چیده‌ام و نگاه می‌کنم و لبخند می‌زنم.

در آینده – اگر عمری بود و خدا می‌خواست – سهم بیشتری از زندگی‌ام به دنیای مجازی منتقل خواهد شد و معدود جلسات آموزش تخصصی مدیریتی و مهارتی را هم، برای دانشجویان فعال‌تر متمم و در جمع‌های بسیار کوچک‌تر برگزار خواهم کرد.

(عکس اول از مجموعه عکس‌های زیر را، سجاد سلیمانی عزیزم در اکانت اینستاگرام خود منتشر کرده و از آنجا برداشتم)

سمینار رفتارشناسی در کسب و کار pic1 pic2

pic5

 

 

photo_3photo_2photo_1



196 نظر بر روی پست “آخرین سخنرانی

  • محمدجواد مقومی گفت:

    سلام استاد عزیزم.داستان خداحافظی لیونل مسی رو این روزها زیاد می شنوم و میخونم.شاید خیلی به فوتبال علاقه ندارید ولی چون از مسی یه پست تو این سایت هست میدونم حداقل اسمش غریب نیست برای شما. داستان از این قراره که لیونل مسی پرافتخار در عرصه باشگاهی و دارنده ۵ توپ طلای دنیا(بالاترین جایزه سالانه موجود حال حاضر این رشته)، تا حالا حتی یک جام هم با تیم ملی آرژانتین نتونسته کسب کنه.فشار خیلی زیادی هم از لحاظ روانی روش بوده تو این سال ها، به طوری که مردم آرژانتین اون رو گاهی بی غیرت میدونستن و میگفتن که چطور میشه کسی که تو باشگاهش بارسلونا یک تنه (به معنای واقعی کلمه) نتیجه بازی رو تعیین میکنه با اون مهارت فوق العاده ، نتونسته چنین تاثیرگذار باشه در تیم ملی که حتی منجر به یک قهر مانی هم نشه.کما اینکه چهار بار در فینال های مختلف رسیدند اما در گام آخر ناموفق و حسرت به دل ماندند. بعد از باخت اخیر که چند روز پیش اتفاق افتاد و باز هم در یک فینال دیگه ناکام موندند،مسی بعد از بازی به طور ناگهانی اعلام کرد که از بازی های ملی خودش رو بازنشسته کرده و دیگه قصد نداره پیراهن تیم ملی رو بر تن کنه.خبری که یک شوک به جامعه فوتبال جهان بود.از طرفی ایشون هنوز ۲۹ سالشه و حداقل با معیارهای امروز تا ۵ سال دیگه به راحتی میتونه به تیم ملی کشورش کمک کنه. خب از فرداش کمپین های چند میلیونی در فضای مجازی و در شهرهای مختلف دنیا را ه افتاد و مردم ازش خواستن که بمونه.حتی رییس جمهور آرژانتین هم رسما ازش خواسته که از تصمیمش برای خداحافظی از بازی های ملی صرفنظر کنه. اطرافیانش میگن مسی چند ماه قبل از اینکه اعلام بازنشستگی کنه بهش فکر کرده و تصمیمش عوض نمیشه و مصمم هستش با وجود همه این درخواست های بسیار زیاد. ببخشید طولانی شد عرضم با توجه به اینکه حتما خیلی چیزها هست که بر تصمیم ایشون تاثیر دارند و ما خبر ازشون نداریم طبیعتا و نمیتونیم دقیق نظری بدیم سوال من به طور مشخص این هست که این نقطه که احساس میکنه یک نفر که دیگه بسه و نمیخواد ادامه بده چه ویژگی هایی داره و آیا به نظر شما با همین اطلاعات کم از ایشون در چنین مواقعی برگشت از تصمیم درسته یا نه؟

  • مرتضی گفت:

    سلام این سومین باره که دارم روی این پستت پیام میذارم و دلیلشم اینه که ی اتفاق جالب برام افتاد.
    حدود یک هفته ای هست که بعنوان روتین هر روز صبح قبل از انجام فعالیتهای شغلیم یک پارت از سمینار پیامها در مذاکره و یک بخش از سلسله مباحث مربوط به تسلط کلامی تورو دارم میخونمو میبینم. باید اعتراف کنم که لذتی که دارم از مباحث تسلط کلامی میبرم چند صد برابر سمینارته و اونم بخاطر اینه که دارم واقعا درک میکنم مطالبی که اونجا داره مطرح میشه و روی تمریناش کار میکنم و عالیه این.
    و اینکه باوجود اینکه سمینارت خیلی خوبه ولی فقط جالبه.
    تو کامنتای قبلیم گفته بودم که خیلی دوست دارم حضورتو تو سمینارای سالیانه حفظ کنی ولی الان…..

  • mohamad li haghi گفت:

    سلام اقای دکتر خوشحالم که در کشور عزیزمهن منشا اثر خیرید

  • امین گفت:

    جناب شعبانعلی عزیز
    دیروز که اجرای بی نظیر شما را در برنامه ایران شهر دیدم واقعا شکه شدم! میدانید کجا احتمالا!! همانجا که گفتید ” الان که ۳۶-۳۷ ساله شدم” هنوز شک دارم که درست شنیده ام. واقعا سن شما اینقدر کم است و در این سن به این مرتبه علمی رسیده اید؟ ولی خوب جواب خودم را خودم می دهم وقتی موی سفیدتان را می بینم دیگر حرفی ندارم
    واقعا چطور می شود که یک نفر در این سن به چنین جایگاسی برسد؟ برای من که در سن ۳۳ سالگی هنوز نتوانسته ام ده ها ایده پول سازم را به پول تبدیل کنم خیلی سخت است و حسودی به همراه دارد که واقعا چطور می شود یک نفر در این سن به این همه تجربه و دانش برسد؟ واقعا چطور می شود؟ مدتی زیادی نیست که با شما و وبسایت های خوب شما آشنا شدم اما در همین مدت کم چقدر از شما و دوستانتان یاد گرفته ام. شاید روزی یکی از آرزوهایم که دیدار با شماست محقق شود.
    هنوز از شک برنامه دیروز در نیامدم الان مطلب خداحافظی شما را خواندم. چرا ؟ واقعا چرا؟ باید دیگر سمینار نداشته باشید؟ برای من کنار آمدن با این که چرا با این همه تجربه کنار می کشید سخت است هر چند بودن در سمینارتان هم از نظر مالی برای مثل جک می ماند و منی که به دل خودم گفته بودم سه یا چهار سال دیگر میام و در همایشتان شرکت می کنم حالا باید مشت دیگری به شکمم بزنم!
    به هر حال امیدوارم روزی حضوری ببینمتان

  • azar گفت:

    چقدر افسوس خوردم که نتونستم امسال تو جمع دوست داشتنی بچه های این خونه باشم… 🙁

  • مریم ک. گفت:

    شما حرفه‌ای‌ترین آدمی هستید که من امکان ارتباط باهاش رو دارم. واقعاً نوشته‌ها چه در قالب روزنوشته، چه علم، و چه کامنت بسیار هوشمندانه هست، البته قطعاً زیبایی‌ش در صداقت و صمیمیت گفتارتون هست و نه رنِدی؛ چیزی که باعث میشه من به‌جز برای مطالب “رنگ‌ها” هم کامنت بنویسم. 🙂
    این رو نوشتم که بتونید مثل ماریتا از میان سایر مریم‌های عزیز هم‌خونه‌ای تشخیصم بدید. هرچند که هنوز منتظر یه نوشته‌ی رنگی دیگه هستم. اصلاً مگه زندگی بی‌رنگ میشه؟ مگه داریم؟

    البته یک راهنمایی دیگه هم میتونم بکنم، من همونم که توی اینستا تگ کردم شما و متمم رو، از شدت ناراحتی به‌دلیل تداخل ساعت دفاعم با ساعت سمینار… و متاسفانه سوءتفاهم شد مبنی بر اینکه من دارم کنسل می‌کنم از مجرای اینستا! خواستم از شما هم عذرخواهی کنم، همون‌طور که از شادی جان عذر خواستم.
    ولی هدف خودم برای خودم از گذاشتن اون پست انقدر روشن بود که یک درصد احتمال نمی‌دادم دوستان متممی من رو در دسته‌ی افراد بی‌ملاحظه حساب کنن (که پیام کنسل کردن رو بخوام از مجرای غیر رسمی به گوش شما متممی‌های عزیز برسونم!)
    البته شما لطف کردید و حق داشتید. سوءتفاهم به‌علت ضعف کانال ارتباطی بود.

    به‌هرحال خواستم عذرخواهی کنم به‌خاطر اختلال پیش‌آمده.

    با اینکه من نتونستم در آخرین سمینارتون شرکت کنم، ولی بسیار خوشحالم که این خونه‌ها هستن برای استفاده کردن از نوشته‌هاتون.

    ممنون به‌خاطر خوب کردن حال مخاطب‌ها.
    لحظه‌هاتون خوش و پر برکت

  • زهرا گفت:

    محمد رضا عزیز
    سلام.محمد رضا عزیز من این روزنشته تو رو خیلی دیر دیدم اما روز تولدت خوندمش منم مثل خیلیهای دیگه همان طور که قبلا هم گفتم به خاطره از دست دادن فرصت حضور در سمینار تو و دیدن دوستان متممی خودم بسیار ناراحتم اما زمان رو نمیشه به عقب برگردوند و خوشحالم که تو متمم و دیگر شبکه های اجتماعی کنارمون هستی و از تجربیاتت استفاده میکنم و امیدوارم روزی برسه که افتخار ملاقات شما رو داشته باشم ممنونم از کتابهایی که معرفی میکنی و خوشحالم که هستی و تو بهتر شدن سبک زندگی همه ما کمک میکنی. تولدت مبارک با ارزوی بهترینها برای تو.

  • فرشته تيموري گفت:

    سلام
    خيلي حيف شد كه نتونستم سمينارتون رو شركت كنم با گذشت چند هفته از سمينارتون من همچنان حسرت اينو مي خورم كه چرا در سمينارتون حضور نداشتم با وجود اينكه حضور نداشتم اما اون روز بي صبرانه منتظر بودم سمينار تموم شه و دوستان عكس بذارند …
    تمامي عكس هايي كه از سمينار تو متمم گذاشتيد رو بار ها و بارها نگاه كردم حس خيلي خوبي به من ميدن خيلي جالبه كه تقريبا چهره خيلي ها برام آشنا بود چون تقريبا همه آنها رو تو پيج شما ديده بودم. اولين باري هستش كه عكس هايي كه مربوط به خودم نيس رو تك تك تو گوشيم سيو كردم و هر بار از ديدنشون لذت ميبرم.
    يه چيزي ديگه هم كه هميشه حسرتشو مي خورم اينه كه چرا انقدر دير با شما آشنا شدم شايد اگر چند سال زودتر با شما آشنا ميشدم خيلي چيزها تو زندگيم تغيير مي كرد. چون توسط راديو مذاكره متمم و … تغييرات بزرگ و مثبتي در زندگي من به وجود اومد.
    ممنون بابت تمامي زحماتي كه ميكشين.

  • مهرنوش گفت:

    سلام، هرچند زمانی که صحبت از سمینار بود با خودم می گفتم که سال آینده حتما در سمینار شرکت می کنم و بعد ازینکه متوجه این تصمیم شدم که دیگه سمیناری درکار نیست، از تصمیم خودم ناراحت شدم، اما مطمئنا بهترین تصمیم رو برای خودت گرفتی و ازین بابت که احساس خوبی داری خوشحالم
    واقعا از خوندن شته هات لذت می برم، همیشه از دیدگاه و نگاهت به مسائل لذت می برم، نگاهت یه بعد جدید رو بهم نشون میده که شاید ازم پنهون بوده،

  • پسرک خامه فروش گفت:

    محمدرضای عزیزم…
    نمیدونم چرا احساس شرمندگی دارم بهت!خودم فکر میکنم بخاطر قدرناشناسی م نسبت به زحماتی که تو و تیمت برام میکشی باشه. 🙁
    یکی از دلایلی که آخر سمینار دوست داشتم سرپا ساعت ها به ادامه تشویقت ادامه بدم، شاید همین بود.
    از خدا میخوام محمدرضا که یاورت باشه تا با تلاشی که همیشه داری تنها حس درونت، حس رضایت قلبی باشه.

    راستی! یعنی یه مسلمون پیدا نشد اون مشت هایی که بهم زدی رو ثبت و ضبط کنه؟! 😉

  • azita گفت:

    سلام استاد ودوست خوبم که من شما رو میشناسم و دوست نادیده مشترک من وهمسرم شده اید ودر این دنیای پر هیاهو وپر اضطراب از شما وسایت عالی متمم که دانشگاه واقعی من هست کمک فراوان میگیریم که زندگی رو در همه ابعادش مدبربت کنیم.با همه علاقه ای که به شرکت در سمینار داشتیم نتوانستیم شرکت کنیم وحالا هم که فهمیدم آخرین سمبنار تون بوده خیلی افسوس خوردم که نتوانستیم شرکت کنیم.ولی خوشحالم که در این دنیای شلوغ پلوغ شما وتیم دانشمندمتمم رو پیدا کردم .هرجای این کره خاکی باشید سلامت وموفق وشاد باشید وبه کمک امواج اینترنت ما رو همچنان دریابید.

  • شاهین سلیمانی گفت:

    سلام محمدرضای عزیزم…
    اینقدر درگیر جشن سیمرغ دوستی و صلح بودیم و برنامه هاش و یک فیلم کوتاه ، که نرسیدم حتی ایمیل ها م را چک کنم ! …
    من حتی نمی دونستم که این جشن هست ! ( عجب متممی هستم من :)) )
    با اینکه دوست داشتم باشم …همزمان دلم می گیرد….اما خوشحال که به فضای مجازی آمدی و تصمیم گرفتی اینجا بیشتر باشی…اینطوری تمام جهان را ساپورت می کنی … و همه ازت برخوردار می شن …
    من بهت احسنت می گم …اگر در زمینه ی کارهای تصویر برداری و اینهات خواستی ورود کنی ، ما در خدمتیم این کار را خودم
    اگر خواستی ، فیلم کوتاه هامون را که بخش جشنواره فیلم کوتاه هم رفته برات می فرستم …
    فکر نمی کنم کسی باشه که مثل ما پیشینه ی هنری ( با این فرم داشته باشه ) و همزمان بحث ها و فایل ها و نوشته هات را هم قورت داده باشه…غیر ازاینکه ما کار رابرای کار انجام میدیم …برای مهمترین چیز فرم هنری کاره ، نه مبلغ دستمزد…
    خلاصه خواستی ، بهم خبر بده …

  • حسین یحیی زاده گفت:

    سلام محمد رضای عزیز
    ممنون از سمینار خوب و یاد ماندنی ات. دلایلت را درک میکنم. من همیشه خیلی از پدیده ها رو با تمثیل بیان میکنم. حس میکنم در مقام مقایسه با یک تیم فوتبال حرفه ای که هم مربی هستی و هم بازیکن، در شرایط اوج خودت داری به عنوان بازیکن خدا حافظی میکنی…اما به عنوان مربی میخواهی خیلی پر رنگ و تخصصی تر عمل کنی و حتی مربی پروری کنی، من این جوری حس کردم و به تصمیم قشنگت احترام میگذارم…اما حیف که در مملکت ما از این دست مهربونی هایی که تو و تیم صمیمیت به ما دادید اونقدر کم هست که آدم دلگیر میشه از ترک این فضایی که به وجود آوردی، با این وجود ایده قشنگ تیم های کوچک ۱۰-۲۰ نفره ات را بسیار می پسندم اما حیف که من و امثال من سهمی در آن نخواهیم داشت. اما برای اون تیمی که همراه تو هستند خوشحالم چون بی شک خیلی لذت خواهند برد از تجربه با هم بودن در کنارت را. به هر حال اگه گروه های خاصی تشکیل دادید برای تجربه های جدید علمی یه نگاهی هم به شهرستانی های علاقمند هم بیندازید. به خاطر همه خوبی هات و بویژه تواضع ات ممنونم از تو.

  • حسین فرخی گفت:

    خیلی دوست داشتم امسال بیام. همت نکردم و اینطوری شد که هنوز دوست مجازی من هستی. حالا هم که به قول حافظ: دل از من بردی و دیگه روی هم که دیگه نهان کردی!

    میخاستم ازت بخام که بیشتر روزنوشته بنویسی قوانین زندگیت رو بارها خوندم و دارم به کار میبندم. خصوصا اون یه گام بیشتر. و قسمت اول قوانین زندگیت.

    دوست عزیزم، لطفا بیشتر روزنوشته بنویس. روزنوشته هات نقشه ی راه و استراتژی منو برای تحصیل در مقطع ارشد عوض کرد و باعث شد دیدم نسبت به “صنعتگر عمل گرا” و “دانشگاهی نظریه پرداز” عوض یا بهتر بگم اصلاح بشه
    دوست عزیزم، لطفا بیشتر روزنوشته بنویس! چیزایی که من تو تلویزیون میبینم و تو توی خشت خام میبینی رو بیشتر بگو!!

    الان هشت ماهه که میشناسمت و فقط گوش میکنم و میخونم. این هم اولین کامنتمه! 🙂 خوشحالم از آشناییت!

    • حسین جان.

      کمتر چیزی در دنیا هست که به اندازه ی خوندن کامنت تو و بچه‌ها خوشحالم کنه.
      من عاشق خواندن هستم و بخش عمده‌ای از روز و زندگی‌ام به خواندن می‌گذره. کتاب و مجله و مقاله و هر چیزی که در قالب کلمه در آمده باشد.
      اما کامنت، یکی از ارزشمند‌ترین خواندنی‌هاست. چون یک دوست مشخصاً آن را برای تو نوشته.
      ارزش این چند سطر کامنت تو از بیش از یازده میلیون کلمه‌ای که تا این لحظه در فضای مجازی نوشته‌ام و صدها هزار کلمه‌ای که در قالب ده‌ها کتاب و مقاله تالیف کرده‌ام بیشتر است.
      چون من برای جمعی از مخاطبان می‌نویسم و کسی مثل تو، لطف می‌کند و برای «من» می‌نویسد.
      نمی‌توانی لذت چنین توجهی را تصور کنی در دنیایی که اکثر ما، فرصت توجه به خود را هم از دست داده‌ایم…

      قربان تو
      محمدرضا

  • نیکادل گفت:

    جالبه که اولین سیمناری که شرکت کردم آخریش هم بود…به هر روی خاطره بسیار خوبی رو برامون رقم زدین.جدای از اینکه اینجا و هرجایی که مجازی حضور داشته باشین کلی انرژی و اثر گذارید ,حضور فیزیکتون اثر خاصِ خودش رو داشت.
    🙂

  • خط سوم گفت:

    با سلام و تشکر از محمد رضای عزیز و همکاران خوب متمم
    من تو زندگی خیلی افسوس چیزی رو نخوردم، اما امروز افسوس بسیار زیادی برای من باقی خواهد ماند…

  • آیدا آفرینش گفت:

    سلام و درود بر شما
    جناب آقای شبانعلی،
    چند ماه است که کارهای شما را دنبال میکنم و سایت شماره را به واسطه یک اتفاق شناختم وشمارا. در کلاس یکی از زبان آموزان موضوع ارایه اش در مورد MBTI بود. از اونجایی که من با این تست آشنایی داشتم پیگیری کردم و به فایل صوتی مذاکره شما با اون شخصی که در این مورد در شیراز سخنرانی کرده بودن رسیدم. و این شد سر آغاز متممی شدن من. دست نوشته های شما رو می خونم و فایل های صوتی شما رو همیشه با گوش جان نیوش میکنم. شما نقطه تحول در زندگی من را ایجاد کردید نه فقط به خاطر مطالبی که ارایه می دهید نه… به خاطر نحوه ارایه که کسی جایی در این دنیا هست که با عشق بدون چشم داشت دانشش را با دست و دلبازی در اختیارمان میگذارد. شرکت در سمینار شما در برنامه آینده ام بود اما میسر نشد. اما افتخار شاگردی شما همیشه بر سینه ام آویخته. از بودنتان سپاسگزارم.

  • مژگان گفت:

    سلام استاد و معلم گرامی
    چند مدتی هست که عضو متمم هستم و نوشتهای شما و دوستان رو هر روز دنبال میکنم و از عمق دلم میخونم و لذت میبرم .انرژی وصف نشدنی که از نوشته ها دریافت میکنم قابل وصف نیست .افسوس میخورم که شاید بهترین فرصت زندگیم رو که شرکت در سمینار شما بود و دیدار شما از نزدیک ,و جز ارزوهام بود از دست دادم . ولی ناامید نیستم چرا که انسانها با امید و ایمان زنده اند . پاینده باشید استاد عزیز

  • مهدی گفت:

    ترک کردن بازی در زمان مناسب، انتخاب سخت و دشواری است و کسی که خود از انتخاب کردن گفته است، اگر نتواند در مقابل وسوسه‌ی ادامه‌ی بازی مقاومت کند، حق ندارد از تصمیم گیری و انتخاب در لحظات دشوار برای دیگران بگوید.
    سلام گلم دوست دارم اگ امکانش هست درمورد این جملت بیشتر بفهمم

  • محمد گفت:

    محمدرضای عزیز من در سمینار حضور نداشتم ، ولی کاش دلایلی را که برای حضار بیان کردی برای ماهم مینوشتی ،همیشه در ذهنم اینطور میپنداشتم که محمدرضا رازهایش را بیشتر در نوشته هایش فاش میکند ،همین عامل باعث میشود که من از ابتدا تا انتها نوشته هایت را با انگیزه ای مضاعف دنبال کنم.

  • هدیه گفت:

    آقای شعبانعلی عزیز
    مثل همیشه‌ی زندگیم این بار هم دیر رسیدم اگرچه که خیلی خوشحالم که بالاخره رسیدم، دیدار شما از نزدیک برای من توهم و رویایی بیش نبود و نمی توانم تصور کنم انسانی مثل شما دربند پول نباشد! (البته این صراحت لهجه را ببخشید، چون عموما قیمت آدمهای مطرح نجومی است و به هیچ وجه هم حاضر به گذشت از حقوقشان نیستند) ولی با چیزی که در سمینار تعریف کردید که از دویست به پنج رسیدید برام خیلی جالب و دور از ذهن بود.
    خیلی خوشحالم که حداقل در یک سمینار، شما رو حضورا ملاقات کردم و البته متاسفم از اینکه دیگر چنین اتفاقی نیفتد. صدالبته که به شما و صحت تصمیم‌گیری‌های شما اعتماد دارم و برای آن ارزش و احترام قائل هستم. امیدوارم روز به روز موفق تر و در سلامت و شادی باشید.
    حضور و دوستی شما برای تک تک ما بسیار مغتنم است حتا اگر مجازی باشد… 🙂

  • Ali گفت:

    حسرت اینکه نبودم و امید آنکه در جمع های خصوصی تر محمد رضای دوست داشتنی باشم

  • امیررضا بنی کمالی گفت:

    سلام
    محمدرضای عزیز ابتدا به رسم ادب از تمامی زحمات شما٬ همکاران و دوستانتان و تیم بسیار توانمند و حرفه ای برگزاری نهایت سپاس و قدردانی را دارم. بعد از آن هم از خانواده متمم سپاسگزارم که آنچنان شب به یاد ماندنی را برای من ساختند. شبی که موضوع صحبت من با هرکسی در این روزهای پس از سمینار است. شبی که قطعاً سال‌ها بعد برای کوچکترها و آشنایان آن روزهایم با افتخار بارها و بارها تعریف خواهم کرد.
    تا روز سمینار علی رغم همه ارادت و علاقه ام خودم را یک مخاطب متمم و سایت شما می دانستم. اما امروز متمم برایم دوستی شده که اگر یک ساعت را بدون او بگذرانم دلم برایش تنگ می شود. حتی الکی هم شده صفحه اش را روی موبایل باز می کنم و موبایل را کنار دستم می گذارم. اکنون روزنوشته ها و متمم برایم دیگر محل یادگیری نیست. افسوسم از این است که چرا اینقدر دیر در آخرین سخنرانی با شما و متمم آشنا شدم و افتخارم این که حالا اگر قابل بدانید دوستتان هستم. نمی دانم بالاترین روش ابراز علاقه و احترام چیست اما من دست شما و همه تیم متمم را با ارادت کامل می بوسم تا بالاترین احترام و علاقه ام را به شما ابراز کنم.
    به امید روزی که همراه شما باشم.

  • Nafise lesani گفت:

    ممنون از نوشتتون و تشكرهاي زيباتون
    مثل هميشه در كنار يك متن زيبا و خالصانه تشكر هم ، مطلب براي يادگيري دارين كه اشاره به قدرت انتخاب در شرايط سخت كردين و عالي بود، تشكر زيباتون از دوستانتون عالي و مثال زدني است
    تبريك ميگم از صميم قلب به روح بلند و قلب بزرگتون كه با وجود اينهمه علاقه و اشتياق بسياري از افراد به شما همچنان بزرگوارانه و متواضعانه با وسعتي در روحتون ادامه ميدين! من لذت و هيجان و جذابيت ديدن شما و مصاحبت حضوري با شما رو بعنوان آدمي كه لذت ميبردم از رواني و شيوايي نوشته هاشو به وجد ميامدم بارها ازون رو در پارسال شب قدر در برنامه دكتر شيري تجربه كردم و ميفهمم كه مهمانهاي شما در اين سمينار از چه هيجانو لذت و شعفي حرف مي زنن.
    پيروز و پايدار و وسيع باشين تا هميشه

  • سعیده امیری گفت:

    خدا رو شاکرم که تونستم در همایش حضور داشته باشم.

    به واسطه ی کار علمی پژوهشی که انجام میدم در همایش های زیادی شرکت کردم، اما…

    اما احساس ویژه ای رو که در این همایش تجربه کردم در هیچ کجای دیگه نداشتم،

    *_ محمدرضا خیلی برام عجیب بود که وقتی شما اومدی روی سن و سخنرانی رو شروع کردی (من اولین بار بود که در سمینارهای شما شرکت میکردم و متاسفانه سعادت حضور در کلاسهاتون رو هم نداشتم)؛ انگار که شما یکی از بستگان و یا نزدیکان من بودید؛ خیلی برام جالب بود این همه احساس آشنایی و نزدیکیِ واقعی…البته سالهاست که مطالبتون رو دنبال میکنم ، از اون سایت قدیمی که شکل دفترِ سررسید بود و چقـــــدر دوستش داشتم تا فضای جدید، ولی باز هم مطمئنم این دلیل نمیشه، فکر میکنم نیت خالصِ شماست که معجزه میکنه.

    *_ در مورد شرکت کنندگان همایش هم دقیقا همینطور بود، مطمئنم یه انرژیِ فوق العاده عمیق و خالص همه رو به هم پیوند داده بود، اکثر شرکت کنندگان انگار با هم آشنا بودیم، آشنای قبلی، همه به هم لبخند می زدیم از روی خلوص و شاید دونستن خیلی مطالب و خیلی چیزها، شاید رازهای مشترک، شاید درد ها و نیازهای مشترک،
    میدونی اینقدر هدف همایش پاک و سالم بود که سلامت محیط به آدم منتقل میشد،
    حتی این شباهت ها تا حدی در هیات ظاهری هم وجود داشت. (جالبه نه؟)

    *- زمانی که تشویق می کردیم واقعــــا از اعماق وجود تشویق می کردیم، واقعا تمام وجودمون فریاد میزد که ممنونیم ازت محمدرضا، ممنونیم ازت به خاطر همه ی تلاشهات، تلاشهای بی منت و خالصانه ای که برای اعتلای سطح فکر و زندگی انسانها داری و ما این رو از اعماق وجود می فهمیم، فرق صداقت رو از دروغ و ریا میفهمیم..

    *- این انرژی قوی و مشترکِ اون تعداد آدم مشتاق و با انگیزه؛ فوق العاده بود و مثال زدنی، من تا حالا در هیچ همایش علمی دیگری تجربه ش نکرده بودم…مطمئنم حس خوب ما به شما هم منتقل شده، خداکنه شده باشه

    باز هم ممنونیم ازت محمدرضا، ان شاء الله همیشه سلامت باشی و خدا یاور و پشت و پناهت باشه.

    به امید اینکه باز هم حضورا شما رو ملاقات کنیم.

  • محمدرضا گفت:

    سلام محمدرضا جان
    واقعا خیلی دوست داشتم در این سمینار باشم و نشد و با اعلام اینکه این آخرین سخنرانی بوده متاسف شدم و بعد از عکسها تیتر پست قبلت توجهم را جلب کرد

    عمر محدود است و فرصت ها محدودتر…

  • عطیــــــــــــــــــــــــــه گفت:

    به لطف یکی از همون سمینارها با ۳-۴ تا سخنران که دقیقا یادمه همه بخاطر شما امدن و بخاطر کم بودن وقت شما، آخر سر با ناراحتی رفتن ، تونستم از نزدیک ببینمتون
    «دیدنتون از نزدیک فرق داشت …»
    خیلی دوست داشتم امکان این بود که میتونستم تو همــــــــــــــــــــــــــه ی سخنرانیاتون شرکت کنم و لذت ببرم ولی نشد که بشه یعنی اجازه ندادن که بشه
    بخاطر شما و چندتا استاد بزرگ مثل شما تصمیم داشتم حتما خودمو به هر نحوی آزاد کنم تا حداقل به علایقم نزدیک باشم
    الان من نمیفهمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم که دیگه سمینار ندارین یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  • bagher گفت:

    چون دیگه از دست رفته
    افسوسشو میخورم.
    با این که این اگر آخرین نبود
    چیزی از ذهنم نمیگذشت.

    امان از دست ما آدما.

  • رسول ايرانشناس گفت:

    محمدرضاي نازنين
    قبل از خوندن اين پست و مخصوصا در زمان برگزاري سمينار چقدر افسوس داشتم كه امسال مجبور بودم كه در روز سالروز تولدم – ۱۹ شهريورماه به دلايل شخصي و خانوادگي تهران نباشم و حضور در كنار تو و بهترين دوستان سالهاي اخيرم رو از دست بدم . حتي امسال قبل از اينكه متوجه بشم كه با اجبار بيروني برنامه ساليانه تو رو از دست داده ام ، مي خواستم هماهنگي كنم كه همسر و پسرم نيز با حضوردر آخر برنامه سمينار ، علاوه بر ديدن روي نازنينت يه عكس يادگاري خانوادگي هم به اتفاق خودت و در صورت صلاحديد پدر و مادر مهربونت داشته باشن.
    چقدر خوب شد كه اين پست رو نوشتي و باعث شدي انرژي فوق العاده دوستان در كامنتها مقداري من رو آروم تر كنه .
    وقتي در ميانه اين پست به تشكيل جمع هاي كوچكتر و خودموني تر اشاره كردي بيشتر خوشحال شدم .
    پايدار باشي و سربلند

  • حامد گفت:

    معلم عزیز سلام
    راستش من خیلی به دکتر شریعتی علاقه دارم و امروز شما رو به نوعی ادامه ی ایشون میدونم. هر چند که مباحث متفاوتی مطرح میشه از “برای فراموش کردن” تا “روزنوشته ها” و “متمم” همه رو دنبال میکنم.
    محمدرضای عزیز پارسال که تو سمینارتون شرکت کردم با خودم فکر میکردم که چه اتفاق عظیمی داره میفته، اغلب اعضای متمم خودشون رو متممی میدونن، داشتم به میزان تاثیر گذاری حرف هات روی جامعه مون تو بلند مدت فکر میکردم.
    راستش سمینار امسال رو نشد که شرکت کنم، مطمئنم لحظه ای که بحث آخرین سخنرانی رو برای دوستانم مطرح کردی خیلیا اشک تو چشماشون جمع شد، همچنان که این اتفاق الان برای من پشت سیستمم افتاده.
    خیلی دوست داشتم لااقل سالی یکبار به این بهونه هم که شده معلمم رو از نزدیک ببینم، همراه آدمایی که کنارش و زیر سایش رشد کردن.
    دوست داشتم سالی یکبار متممی ها رو ببینم، ببینم که واقعی هستن و با دیدن شما و دوستان متممی انرژی بگیرم.
    معلم عزیزم ممنونم.
    این تشکره مدتها بود که تو دلم مونده بود. براتون آرزوی شادی و سلامتی دارم.

  • محمدحسن بهرامی گفت:

    با سلام، می خواستم سوالی بپرسم

    نتایج پرسشنامه را در قسمت پایین آورده ام سوال من آیا این اعداد قابل تغییر هست ؟
    می دانم همان طور که محمدرضا گفت هر شخصیتی می تواند نوع دیگری هم باشد اما با آن شخصیت راحت نیستی و این هم می توان به اینکه شخصیت مثل عادت در مکانیسم های مغزی ما نفوذ کرده همان طور که می توان کاری را به عادت تبدیل کرد و بعد از مدتی راحت تر می شود آیا امکان داره با تلاش شخصیت را تقریباً تغییر داد (با نگاه تمرینی)

    من پرسشنامه را تکمیل کردم.نتایج آن به شرح ذیل است. البته این را هم بگم که خیلی محاسبه کردن اعداد دقت می خواست که من با اکسل انجام دادم اگر شخصی هم می خواست می توانم اکسل را برایش بفرستم به طوری که فقط لازم است در یک ستون وارد کند و محاسبه انجام می شود البته من بعد از چند دفعه دستی حساب کردم به خاطر اینکه می خواستم دقیق باشه در اکسل نوشتم

    O 99
    C 88
    E 85
    A 113
    N 134

    • سعیده امیری گفت:

      منم حقیقتش برام سئوال شده که این اعداد آیا حد پایین و بالاش مشخصه؟

      مثلا از چند به پایین یعنی خیلی ضعیف هستیم تو اون مورد یا از چند به بالا یعنی خیلی قوی هستیم؟

      یه مقدار مبهم به نظر میرسه..

    • محمد رضا مکرم گفت:

      سلام ممنون از زحمتی که کشیدید امکانش هست فایل اکسل را برام ایمیل کنید متشکر
      mrmred2009@yahoo.com

  • ماریتا گفت:

    سلام.من هم خیلی دلم میخواست شمارو از نزدیک ببینم ولی متاسفانه ایران نبودم.با این حال به شما و تیم حرفه ای تون که تمام تلاشتون رو کردید تا بهترین سمینار رو ارائه بدید خسته نباشید می گم.امیدوارم همیشه نور امید تو قلب تون روشن باشه هرجا که هستید و هرکاری که می کنید.
    راستی من به اسم خودم یعنی مریم کامنت میذاشتم ولی تعداد مریم ها خیلی زیاده برای همین تصمیم گرفتم یه اسمی بذارم که یه کم مشخص تر باشه.

    • سلام مریم جان.
      جدای از لطف و محبتت در مورد سمینار، خواستم ازت به خاطر این تغییر اسم تشکر کنم. به خاطر اینکه وقتی اسم‌ها زیاد میشه من هم قاطی می‌کنم که کی به کیه (چون من هم مثل بقیه به عنوان بازدیدکننده میام توی سایت و کامنت‌ها رو می‌خونم) و مجبور می‌شم از دسترسی‌های ادمین استفاده ‌کنم و در قسمت Backoffice از روی ایمیل متوجه بشم که چه خبره.
      اینطوری منم دیگه تو رو با بقیه‌ی مریم‌های عزیز سایت قاطی نمی‌کنم. تو بنویس ماریتا و من می‌خونم مریم.
      راستی ماجرای زبان هلندی به کجا رسید؟ شاید هم وقتی ایران نبودی، هلند بودی.

      • ماريتا گفت:

        سلام من فكر كنم براي بار سوم هست كه جواب مي دم اما احتمالا به دليل مشكل نت كامنتم فرستاده نشده، يعني يك درصدم فكر نمي كنم كه كامنتم تاييد نشده;)
        خيلي خوشحالم كه كار كوچيك من تونسته كمك ناچيزي برات باشه. زبان هلنديم ذر حال حاضر در حد I am blackboard هستش :)) من مشكل اصليم با تلفظ بعضي كلمات هلنديه، بعد از كلي تلاش كلي صداهاي عجيب غريب درميارم اما دريغ از شباهتشون به كلمه اصلي.
        كلي سوپرايز شدم كه مي دونستيد دارم زبان هلندي ياد مي گيرم، كلي فكر كردم كه تو كدوم كامنت ممكنه لو داده باشم:D چقدر دلنشين حواستون به آدم هست:)
        راستي دقيقا زديد تو هدف، هلند بودم :)))

  • یدالله خوشنویسان گفت:

    سلام محمد رضای عزیز
    برای اولین بار دیدمت ودر سمینار شرکت کردم خیلی عالی بود چیزای زیادی ازت یاد گرفتم چون تولید دارم ومشکلات تولیدو خوب میفهمم
    برگزاری یک چنین سمیناری را چقدر سختها
    اما مدیریت برنامه ریزی همکاری واجرا عالی بود
    واقعا نمیدونم قطعی برق صدا قسمتی از درس مدیریت بحران برای متممی ها بود یا یک اتفاق
    ولی اون ۱٫۵ ساعت بدون برق توجه من بیشتر بود و شما هم سنگ تموم گذاشتی
    ارزو میکنم همیشه شاد و سلامت وپرتوان باشی

  • مجید گفت:

    من توی سمینار نبودم.اما سهم خودم رو از همین کامنتها گرفتم.همیشه توی نمازم میرسم به اهدنا الصراط المستقیم،صراط الذین انعمت علیهم و اینجا ناخوداگاه شما بعنوان مصداق روشنی از الذین انعمت علیهم توی ذهنم میاین ( درس یادگیری تطبیقی در متمم) … شخصیت شما منو یاد الگوی قبلیم دکتر حسابی میندازه که قبل از شما الگوی من بود!دیشب فقط با خوندن کامنتها و تجسم اون دنیایی که ازش گفتید تا صبح بیدار بودم…بعد از کلی فکر کردن یهو ازتون ناراحت شدم.چون یه لحظه فکر کردم شما توو متمم به ما ماهی میدید با تک تک مهارتهایی که یادمون میدید.اما من میخوام بدونم چطور میتونم یه محمدرضای دیگه بشم.شما چطور به اینجا رسیدید!؟نگید که مجموعه این مهارتها از شما یه ماهیگیر میسازه.البته میدونم و صد البته که میسازه.اما شما میتونید بیشتر از گذشته تون بگید اینکه عامل موفقیتتون چی بوده ، باهمون زبان شیوا و ساده اما عمیق خودتون … اصلا چه اشکالی داره یبار بحث انگیزشی برامون بذارید تا ما هم به اون عامل اصلی نزدیکتر بشیم …نمیدونم مطالعه عامل اصلی رسیدنتون به این نقطه بوده یا شرایط خاصی توو زندگی براتون پیش اومده یامعلمی یا شخص خاصی یه روزی چنین تاثیری روتون گذاشته…دارم خیلی ساده و بی تکلف حرف دلم رو میگم و شاید ادبیات ضعیفی استفاده کرده باشم اما به عنوان یه همنوع با تمام وجودم از همنوع خودم کمک میخام.شاید اگه بیشتر از متمم یاد بگیرم و درسهای بیشتری رو بخونم کمتر ازین سوالها بپرسم ولی فعلا راه دیگه ای به ذهنم نمیرسه.

  • سارا ضيايي گفت:

    یكی از نقّاشی‌ها زمینه‌ای كاملا سیاه داشت و وسط این سیاهی، شمع كوچكی می‌سوخت كه نورش در مقابل این ظلمت، خیلی كوچك بود. زیر نقّاشی به عربی شاعرانه‌ای نوشته شده بود:

    «من ممكن است نتوانم این تاریكی را از بین ببرم، ولی با همین روشنایی كوچك، فرق ظلمت و نور و حق و باطل را نشان می‌دهم و كسی كه دنبال نور است، این نور هر چقدر كوچك باشد، در قلب او بزرگ خواهد بود».
    اين نقاشي و جمله را به شهيد چمران نسبت مي دهند.
    استاد عزيز در درس مربوط به خويشتن به صفات بنيادين اشاره كرده بوديد وقتي كامنت هاي دوستان را مي خواندم به ذهنم رسيد كه شما هم يك صفت بنيادين داريد : شمع بودن.
    نمي خواستم تكراري بنويسم اما فكر كردم من هم حق دارم مثل ساير دوستان احساس خودم را بيان كنم . سپاسگزارم بابت تمام لحظاتي كه براي ديگران صرف مي كنيد. براي توجه، تلاش و علاقه اي كه براي توسعه و رشد فكري من و ساير دوستان داريد و بابت ايثار دانش ( ايثار دانش نوشتم چرا كه كسي كه در فضاي كار و صنعت و تجارت در ايران فعال باشد و يا روند جريان اطلاعاتي در حوزه هاي بروز روانشناسي را بداند، مي داند كه شايد ايثار دانش در اين حوزه ها، كه الان جزء سودآورترين علوم هستند چقدر بزرگواري مي خواهد). براي اينكه در اين مسير گام هاي خودتان را كند برميداريد تا ما همراه بمانيم و خسته نشويم.
    براي همه چيز متشكرم.
    پي نوشت : ( يك خاطره جالب )
    من هميشه استاد شعبانعلي و مطالب ايشان را با رعايت اصول اخلاقي به افراد مستعد، علاقه مند و يا نيازمند معرفي مي كنم. اين جالب ترين بازخوري بود كه از يكي از دوستان گرفتم. اين دوستم هميشه از شرايط زندگي و روزگار شكايت داشت و اين قدر خودش را آزار داده بود كه از نظر روحي كاملاً به هم ريخته بود چند تا از فايل هاي مديريت و زندگي و مباحث مربوط به رضايت و موفقيت را بهش دادم تا گوش كنه و نتيجه اين مكالمه شد كه مي خوانيد.
    من : خوب فايل ها را گوش كردي؟ نظرت چيه ؟
    دوستم : عالي بود. فوق العاده بود. چرا دكتر را زودتر معرفي نكردي ؟ با همه دكترهاي روانشناس قبلي كه باهاشون صحبت كرده بودم فرق داشت. مطبش كجاست ؟
    من : دكتر ! راستش دكتر روان شناس نيست. يعني همچين ناراحت هم ميشه كه بهش بگيم دكتر. حالا از كدوم مباحث بيشتر خوشت اومده؟
    دوستم: كدوم مباحث؟ همش عالي بود .خوب خيلي آرامش بخش بود و الان چند شب كه راحت و آرام مي خوابم.
    من :آفرين. يعني اين قدر زود اثر گذاشته ؟
    دوستم : آره ديگه. به محض اينكه شروع به گوش كردن مي كنم. دو، سه دقيقه بعد خوابم مي بره. يك صداي گرم و دلچسبي داره مثل لالايي مي مونه.
    من : خاك تو …. ( بقيه مكالمه به دليل عصبانيت من و رعايت اصول اخلاقي حذف مي گردد. )

  • فاطمه هاشمی نسب گفت:

    درود
    من هم مثل خیلی از دوستان نتوتسم تو این سمینار باشم، اما دیدن تصاویر، خواندن دلنشوته شما و به خصوص کامنت دوستان ناخوداگاه اشک های من رو جاری کرد. شما و مجموعه متمم و هم خونه ای ها، یاران دیر آشنا هستید برای ما.
    شاد و پیروز باشید.

  • شقایق گفت:

    غبطه میخورم به کسانی که حضور داشتن و در کنار شما بودن.. به نظرم سعادتمند بودند کسانی که این فرصت رو داشتن.همیشه از صحبت های شما و نوشته هاتون به وجد میام.لذت میبرم که دنیایی رو به روی من باز میکنید که البته ترجیح میدادم پیشتر این اتفاق می افتاد.
    تاثیر این ارتباط مجازی به حدی بوده که به جای پخش مستمر انواع موزیک توی هدفونم معمولا در خلال کار های روزانه رادیو مزاکره و متمم گوش میدم.(به نوبه خودش انقلابی برای من هست)
    از صمیم قلب آرزوی شادی و سلامتی دارم براتون.

  • Dimah گفت:

    بسیار لذت بردم از این سمینار
    خیلی دوست داشتم که از نزذیک با شما صحبت می کردم، ولی وقتی دیدم چقدر سرتان شلوغ است و بچه ها همه تشنه تر از من هستند.گفتم که شاید با رفتن ۱ نفر شما را کمتر خسته کرده باشم.
    خوبی شما هیچ کس پوشیده نیست.
    ممنون از اجرای قوی
    ممنون از شوخی های لإذت بخش در سمینار
    گذر زمان را اصلا متوجه نشدم.
    سلامت باشی و مثل همیشه در جاده موفقیت و آگاهی در صعود باشی.

  • محمد هادی گفت:

    سلام
    جناب شعبانعلی دقت نظر شاگردها در ارایه نظرات و یکپارچگی آن ها, نشان از استواری قدم های شما و دوستان متممی است.

  • محمدحسن بهرامی گفت:

    با سلام،
    واقعاً تجربه به یادماندنی بود هر لحظه اش برای من بسیار ارزشمند بود.
    در آخر سمینار محمدرضا تو را از دور دیدم و واقعاً دلم نیامد با عکس گرفتن بیشتر خسته ات کنم اما واقعاً برای اولین و شاید هم آخرین بار (maybe) دیدن شما ارزش سفر را داشت.
    تمام جلسه مطالب مفید بود اما حرف نیم ساعت آخر شما به دفعات در ذهنم تکرار می شه اینکه از دوران شکار و کشاورزی و صنعت و دانش و در آخر عصر ارتباطات گفتید و دغدغه هر یک (مساله مهم هر دوره) متفاوت بوده یعنی پارامترها فرق می کرده و در عصر ارتباطات واقعاً عنصر مهم توجه است توجه و چه جالب تفاوت Attention و focus و concentration را گفتید
    حتماً مساله مهمی هست که محمدرضا چندمدتی در موردش صحبت می کند
    تصمیم گرفته ام در مورد تلگرام که در این سه روز هم عملی کرده ام تا کمی شاید عنصر توجه را بالا ببرم
    چقدر مطلب دلنشینی بود که ما انسان ها با توجه به خطای شناختی مان راه حل های پیچیده را بهتر از ساده می دانیم
    در این سه روز کلی از صد برعکس شمرده ام (البته به انگلیسی تا ذهنم متمرکزتر شود) و واقعاً هم همین طور هست وقتی می شمارم فقط می شمارم و هیچ چیز دیگری فرصت ورود به ذهنم ندارد اگر شخصی امتحان نکرده ارزشش را دارد.
    اگر امکان داره در مورد نحوه فکر کردن و یادگیری و تئوری های بسیار گستردۀ آن در متمم صحبت کنید.

    پی نوشت یک: به خاطر این تغییر و تحول که در من ایجاد کرده ای ممنونم

    پی نوشت دو: به بعضی ها نگفتم اما به آنها که گفتم که برای سمینار می روم بعد از برگشتنم دو سه نفرشان پرسیده اند حالا تغییر کردی؟ و من جواب داد تغییر تدریجی است در آینده بیشتر و بیشتر خواهد شد و نمونه اش امروز در محل کار چقدر موقعیت برای عصبانی شدن بود اما من عصبانی نشدم البته بعضی اوقات بایستی عصبانیت مصنوعی داشت.

    پی نوشت سه: واقعاً هنر معلم (همانطور که در فایل رادیو مذاکره باسهیل رضایی داشتید) در ساده کردن مطلب است مطلب را بایستی زندگی کرده باشی تا انتقال بدهی امیدوارم بتوانیم از حصور بیشتر شما در متمم بیشتر استفاده کنیم.

  • ندا محمدی گفت:

    سلام به همه ی دوستان متممی
    ممنونم از معلم عزیزم که از او بسیار آموختم .خیلی خوشحالم که افتخار حضور در آخرین سمینار نصیبم شد و از نفس کشیدن در چنین جمعی احساس غرور می کردم. هم شرمنده ام که چرا در مقابل این همه تلاش ، آنطور که باید شاگردی این مکتب را نکردم و هم خوشحالم از اینکه هنوز فرصت هست…
    روز به یاد ماندنی بود که هیچ گاه فراموش نمی کنم و امیدوارم دوباره افتخار حضور در این جمع نصیبم شود.
    سپاس از تک تک عزیزانی که برای لحظه لحظه ی این سمینار و برگزاری هر چه بهتر آن تلاش کردند.

  • رضا انصاری گفت:

    محمد رضای عزیز
    همه بچه ها از حس های قشنگی که تو و همکاران زحمت کش متممی بهشون منتقل کرده اید در رونوشته ها و شبکه های اجتماعی حرف زده اند و میزنند .
    اما من میخواهم تصویر قشنگی رو برای تو همه ی دوستانم ترسیم کنم .
    انتهای سمینار است و محمد رضا همه را غافلگیر میکند با گفتن ” آخرین سخنرانی …”
    تصمیم سخت شد الان باید به خاطر محمد رضا و دلایلش خوشحال بود یا به خاطر ” آخرین سخنرانی ” غمگین .
    اما من :
    ردیف C صندلی پشت سر پدر و مادر محمد رضا نشسته ام . همه به احترام محمد رضا ایستاده کف میزنند . پدر و مادر محمد رضا آنچنان از ته دل پسرشون رو تشویق می کنند که …دیگه جلوی اشکامو نمینتونم بگیرم و تنها صدایی که میشنوم صدای کف زدن محکم پدر و مادری است که به قول خودت سالها منتظرت بودن ( اشاره به پست اینستاگرامت) .
    محمد رضا بدون شک رضایت پدر و مادر بالاترین است .تبریک

  • علیرضا امیری گفت:

    محمدرضای عزیز سلام
    با مطالعه ی داستان سمینار خیلی دلم گرفت. حتی اشک توی چشمام جمع شد و نزدیک بود که دیگه بزنم زیر گریه.
    چقدر من دیر با شما آشنا شدم. از یه طرف خوشحالم و از یه طرف ناراحت.
    شاید بگید برای مرد گنده ای مثل تو زشته که گریه کنی و برای من دلتنگ بشی اما واقعیتش اینه که من عجیب دلبسته ی شما و کارکتر شخصیتی و وجودی شما هستم.
    نه اینکه وجود شما یه شخصیت خیلی خاص و پیچیده باشه نه، بیشتر به این خاطر که احساس میکنم شخصیتت به من خیلی نزدیکه و احساس میکنم اون خود واقعی من هستید که حرفها، رویاها و طرز فکر من رو دارید ابراز میکنید ( خوب شد دختر نیستم وگرنه تا الان عاشقتم بودم)
    دلم گرفت از اینکه تا حالا هنوز ندیدمت. و در این سمینار خوب و خودمونی نبودم. خوش بحال بقیه ی دوستان متممی.
    اگر چه بقول حضرت حافظ: “به رندی شهره شدی در میان همدمان لیکن” … مطمئنم یه روز خوب میاد و میبینمت و حسابی از همه چیز و همه جا حرف میزنیم.
    به امید آن روز و روزهای خوبتر
    یا هو …

  • آتبین مقصودی گفت:

    درود

    والله که عزیزی محمدرضا. نام و نگاه و اندیشه ات پایدار.

    سپاس

  • داود شاکری گفت:

    محمدرضا، خیلی ممنونم بابت توجهت و اینکه یکی از بهترین لحظات زندگیم رو بهم هدیه دادی.
    اصلا باورم نمیشد که بتونم از نزدیک ببینمت. بعد از همایش وقتی دیدم با وجود خستگی زیاد ناشی از همایش چند ساعته، بازم توی هر عکس لبخند به لب داشتی و با همه شوخی می کردی، از اینکه یک متممی هستم افتخار کردم. بعد از همایش یه گوشه وایستاده بودم از دیدن برخوردت و خوشرویت با اون همه آدم لذت بردم و اگه خانم قلی پور نگفته بودن خجالت می کشیدم با اون همه خستگی که داشتین، بیشتر ازین اذیتتون کنم و بخوام عکس بگیرم ولی در نهایت این افتخار نصیبم شد. خیلی ممنونم ازت محمدرضا بابت روحیه ای که بهم دادی،

  • الهام نوری گفت:

    سلام

    سمینار فوق العاده عالی بود و محمدرضا شعبانعلی عالی تر

    تبریک به تیم متمم و تشکر از زحمات همه عزیزان

    از اینکه فرصتی مهیا کردین که در یک جمع فرهیخته هفتصد نفر متممی نفس بکشیم انرژی بگیریم لذت ببریم زندگی کنیم حتی برای چند ساعت از تک تک اعضای تیم محترم متمم سپاسگزارم.

    همه گفتنی ها رو دوستان چه به نیکی گفتن واقعا لبخندهای آشنای دوستان هرگز ندیده چقدر دلنشین بود.

    رضایت حاصل از انتخاب مسیر درست باعث میشه دوری راه و سفر ده ساعته زمینی و قطعی صدا و …. نه تنها به چشممون نیاد که با جان و دل پذیرا باشیم. به نظرم یکی از دلایلش هم اینه که حرف ها و عقاید شما در رفتارتون مشهوده و این به دل میشینه سواد و به روز بودن که دیگه جای خود داره

    میهمان سمینار هم فوق العاده بود اشتیاق دکتر برای پیشرفت و حس میهن پرستی ایشون تحسین برانگیز بود – کاش میشد اون ویدئوی که پخش نشد رو ببینیم و اگر مقدور بود اسلایدهای ایشون رو هم داشته باشیم.

    کارت پستال ساده و صمیمی با دست خط و امضای زنده شما بهترین هدیه ممکن بود دست مریزاد

    آقای شعبانعلی هزاران بار ازتون ممنونم (میدونم از کامنتهای تعریفی خوشتون نمیاد منم آدم چاپلوسی نیستم ولی سعی میکنم قدرشناس باشم و نمیتونم از بابت حس خوبی که برام بوجود آوردید تشکر نکنم من متاسفانه بدلیل همون E پایین نتونستم مستقیم باهاتون صحبت کنم ولی از دور سادگی و سخاوت و تواضع ستودنی شما رو تماشا میکردم و به شاگردی استادی چون شما افتخار میکردم – من هم تونستم لبخند رضایت مادر بزرگوارتون از داشتن فرزند خلفی مثل شما رو رصد کنم و تو دلم بهتون غبطه بخورم که لیاقت ایجاد این حس رو برای مادرتون داشتید)

    از آشنایی و هم کلامی با سمانه جان عبدلی هم بسیار خرسندم بانویی مهربان و صمیمی

    امیدوارم فعالیتم در متمم اونقدری بشه که لیاقت و سعادت حضور در جمع های آتی رو هم داشته داشته باشم.

    با تشکر
    الهام نوری از شهری که دریاچه نمکینش خشک شد (!!).

  • انصار گفت:

    سلام محمد رضا شعبانعلی عزیز

    با اندکی تاخیر، بابت همه چی ممنونم
    همه چی عالی بود، همه چی، مخصوصا اون تشویق آخر که نشون از ارادتی داشت که همه دوستان متممی نسبت بهت دارن.
    کاش فیلم هاش زودتر منتشر بشه، من که اینقد محو فضای سمینار و خودت و دوستان متممی شدم فرصت یادداشت برداری نشد. فایل صوتی برداشتم متاسفانه کیفیتش خوب نیست. برای دوره کردن مطالب خیلی خوبه، هرچند مواردی که میگی میره تو اعماق پوست و استخوان و موقعی که بهش نیاز دارم، نمایان میشن.
    موفق باشیم 🙂
    انصار

  • majid-omidalah گفت:

    سلام
    من نتونستم شرکت کنم به دلیل دوری مسافت و از این بابت متاسفم .از خوندن متن محمد رضای بزرگوار هم مثل همیشه لذت بردم و درس گرفتم. کامنت دوستان شرکت کننده رو خوندم و لایک کردم، خوش به حالشون و گوارای وجودشون این همه انرژی و اطلاعات .
    آشنایی با سایت متمم و محمد رضا عزیز ، سعادت است و سلامت.

  • محمدرضا شیخ زاده گفت:

    سلام استاد عزیزم.
    دوستتون دارم.

  • مجيد موسوي گفت:

    من در سمينار نبودم ولي محمدرضا زحمات شما منوط به يك روز سمينار نيست روزهاي زياديست كه داري فكر مي كني و عمل مي كني. آخرين سخنراني اصلا ناراحت كننده نيست معنايش اينست كه محمدرضا راهي بهتر موثرتر پيدا كرده است

  • محمد گفت:

    سلام محمد رضای عزیز
    تا آخرین لحظه نمیدونستم میتونم به سیمنار بیام یا نه!
    اما به لطف خدا تونستم در این سمینار شرکت کنم.
    جدا از هرچیز دیگری، قصد من برای شرکت کردن در سمینار، دیدن تو و تشکر از تو بابت تمام لطف ها و آموزش های که به من دادی تا فرد دیگری رو تجربه کنم تا بفهمم قدر و منزلتم چیست داشته باشم.
    سمینار پنجشنبه راه تاریک آینده ی من رو به راهی پر نور تبدیل کرد.
    تمام موضوعات و حرف های که زده شد دغدغه و نیاز زمان حال من بود و باعث میشن که بهترین تصمیم ها را بگیرم
    ممنونم از تو
    ممنونم از تمام بچه های تیمت که باعث شدن این سمینار انجام شود
    از عدم برگزاری سمینار در سالهای آینده شوکه نشدم چون من و امثال من که با نوشته ها و تفکرات تو بزرگ شدیم میدونیم که همیشه چند صد قدم از تحولات روز جلو تر هستی.
    خوشحالم که عضو متمم هستم
    سپاسگذارم از تو بابت اینکه حس خود ساختگی را در من ایجاد کردی
    از خدا برایت سلامتی و شادی روز افزون میخواهم
    پاینده باشی دوست و معلم عزیزم

  • امیر گفت:

    محمد رضا عزیز

    از اولین روزی که افتخار شاگردیت را داشتم بسیار اموختم ، اموزشهای تو تاثیر خوبی روی زندگیم داشت. از این جهت ممنونم.

    امید وارم موفقیت هایت همچنان استمرار داشته باشه.

    امیدوارم این این بوسیدن چهار گوشه رینگ دایمی نباشه ولی اگر هم تصمیمت جدیه ، بدون که چنان در اوج خداحافظی کردی که دیگران تا مدتها رشک خواهند برد.

  • مائده مقصودلو گفت:

    سلام استاد عزیز

    با تشکر فراوان از همه آنچه که در سمینار برای ما ترتیب داده بودید.
    تصمیم و انتخاب حق شماست و به گفته خودتون که ما همه ، تمام زندگیمان را در حال قضاوتیم
    آنچه در پایان ارائه اعلام کردید ناخودآگاه من را به یاد پنج درس از ماریسا مایر انداخت…
    ۱- ترسناک ترین فرصت را انتخاب نمایید
    ۲- نقاط ضعف خود را تشخیص دهید
    ۳- مشکلات شرکت خود را تشخیص داده و آن ها را حل کنید
    ۴- از ناراحت کردن دیگران نهراسید
    ۵- بدانید چه زمانی وقت خداحافظی است….

    امیدوارم لیاقت ، سعادت و افتخار بهره مندی از آموخته و اندیشه های شمارا داشته باشم هر چند برای من نیز دیرآموخته شوند…

    با آرزوی بهترینها برایتان

  • سجاد سلیمانی گفت:

    درود بی پایان
    مطابق توصیه شما ساعت ۱۳۳۰ در مرکز همایش بودم. نوزدهم شهریور را چندین روز قبل مرخصی گرفته و با شوق فراوان منتظرش بودم. از صبح زود بلند شده و تمام مطالبی که برای سمینار بود را دوباره خواندم و راه افتادم. ذهنم را از تمام دغدغه ها و مشکلات و برنامه ها خالی کردم تا یک «یادگاری همیشگی» به ارمغان بیاید، و بیش از آن شد.
    .
    از لحظه ورود، خوش برخوردی میزبانان و دوستان شما، آهنگ ملایم و دلنشین سالن، پوشه های مرتب و شماره گذاری شده و از همه زیباتر، لبخند «غریبه های آشنا» زیبا بود، غریبه چون همدیگر را هیچوقت ندیده بودیم، آشنا چون در دل همدیگر را متممی می دانستیم، و ریزبینی زیبایی اش، وجود این حس آشنایی بین زن و مرد و جوان و باتجربه ها بود.
    .
    قطعی صدا، عادی ترین چالش عادی شده هر گردهمایی در ایران است.
    برای هیچ یک از ما، این موضوع مهم نبود، لم داده بود به صندلی ها و داشتیم تو را نگاه می کردیم که “استاد با یک چالش بسیار مهم چه خواهد کرد؟” ، منتظر بودیم درسی در زندگی بگیریم، از نزدیک و واقعی.
    و تو بسیار زیبا، شروع کردی، بسیار زیبا، پس از سلام و شروع با شوخی “احمد رضا میگه سخت افزارش جواب میده” ، تیر خلاصی را زدی و مجلس را در دست گرفتی و با تمام وجود آغاز کردی و در ادامه دوستان خوب، همراه تو شدند و آنچه باید می شد، شد.
    .
    کلمه به کلمه حرفهایت را گوش دادم، تمام ثانیه ها آنجا بودم، گریزی می زدم و عکسی و «ثبت خاطره ای شخصی» و بر میگشتم به جریان جمع.
    پایان هم بسیار آموزنده بود، یکی از ریزترین نکاتی که شنیده بودم، بیانی نیک و راهکاری عملی برای آن، «توجه و تمرین های جالب و جذابش».
    .
    پس از پایان حرفهایت، صدای ممتد دست های جمع اگر خواهش تو برای اتمامش نبود، به درازا می کشید، و کشید. دیدم کسانی را که چون من، گوشه چشمشان خیس شد، چرایش را دیگر نمیدانم!
    .
    پس از پایان، شروعی دیگر بود، گفتی که دیگر چنین جمعی نخواهد بود و این بر آتش وداع، افزود
    آرزوی من عکس گرفتن با تو بود، عکس گرفتن با استادی که خیلی دوستش دارم. اما وقتی وارد سالن شدم، دیدم قطره میان دریای مشتاقانم.
    گفتم شاید زود جمع را ترک خواهی کرد، به زور آمدم و گفتم: آقا من یه دونه ای ام، یه عکس سلفی بگیریم؟ و گرفتیم
    اما وقتی که گوشه ای ایستادم، از دور، چیزهای زیادی دیدم، جنس دوست داشتنت فرق میکند، کمتر دیده ام، مخلوطی از «محبوبیت و ارادت» و حتی این را حس کردم که شاگردی تو، جنس دیگری است: «شاگردی که مرید است و سرکش » !
    پدر و مادرت را هم دیدم، اشک در چشمان مادر و نوع نگاهش، مرا یاد مادرم می انداخت، (محمدرضا، نوع نگاهش و تمنای چشمانش، مادرم را تداعی می کرد)
    ….و من آموخته های زیادی از این صحنه ها دارم که هیچگاه قابل نوشتن نیست.
    در بین سمینار گفتی که کسی برایش سلسله اتفاق هایی رخ می دهد که او را به مرز پختگی نزدیک تر میکند، نوزدهم شهریور و کار تو برای من یک رخداد از این جنس بود.
    .
    خواستم لابلای آن همه جمعیت بیایم جلو و در گوشی حرفی بگویم و بروم، که نشد، یعنی جمعیت و اشتیاقش تصمیم را عوض کرد که بعدا یک همچنین جایی بگویم: محمدرضا، در آغوش خدایی.
    .
    امیدوارم لایق حضور در جمع های دوستانه متممی ها باشم، سعی می کنم شاگرد خوبی باشم.
    .
    در پایان :
    –قضیه LCD مانیتور احمدرضا بعلاوه گارانتی ماشین تو، باید در همین سمینار و در حضور ما به قضاوت کشیده میشد 🙂
    –متشکرم که عکس اول را از من پسندیدی، فقط استاد من، لینک اسم من اشکال داره برمیگرده تو سایت خودتون 🙂 😉
    –هزارمین پست اینستاگرامتون هم بهترین محتوای ممکن را در خود جای داد. کتاب.
    –دست نوشته دیجیتال اختصاصی من، فراموش نشود لطفا. دایرکت بفرمایید.

  • مهری گفت:

    سلام محمد رضای عزیز
    راستش با خوندن مطالب بالا از این همه عشق ومحبت که بین دوستاران شما هست لذت بردم وحسرت بردم ازاینکه در اون جمع دوستانه نبودم ،
    آرزوی سلامت وموفقیت برایت دارم ،

  • شهریار گفت:

    خسته نباشی معلم عزیزم
    همه سعی خودم رو انجام میدم که این زنجیری که شما و دوستان ساخته اید آخرین حلقه اش من نباشم و هر چه یاد گرفتم را به دیگران هم یاد بدهم
    هنوز روز های اول که عکس شما رو کنار وبلاگ toforget دیدم فکر کردم یک معلم اصفهانی هستید! که وبلاگ رو برای دانش آموزانتون مینویسید رو به خوبی یادمه همون روز ها که جملات شما و داستان های شهر موش ها رو برای خودم کپی میکردم (البته گاها بدون ذکر منبع! اینم یه عذاب وجدان قدیمیه امیدوارم که ببخشید) و اصلا نمیدونستم شغل اصلی شما چیه و فقط از اون وبلاگ نویسی و جمع دوستان وبلاگی شما لذت می بردم
    یا هنوز قولی که زیر پست جشنواره وب ایران همین وبلاگ دادم رو یادمه و اگر روزی دیده شدم از شما بیشتر و بیشتر خواهم گفت و تشکر میکنم رو به خوبی یادمه
    و الان که شما رو گاها در برنامه این شهر میبینم و برادرم ناخواسته میپرسه که این همون آقاست که حرفاش رو گوش میدی؟، و علاقه مند میشه و میشنه پای تلوزیونی که این روز ها ازش فراری هستیم ،
    یا همون دوستانی که براشون گوش کردن پادکست حرف های شما عجیب بود امروز همه جا حرف های شما رو نقل و قول میکنند برام خیلی ارزشمنده
    امیدوارم تنتون سلامت باشه
    دوست شش ساله و ندیده شما 🙂

  • نرگس رحمانی گفت:

    محمدرضای عزیز
    من از تو ممنونم که امسال هم به من فرصت انجام این حداقل وظیفه دوستی رو دادی تا احساس کنم به اندازه نشاندن یک لبخند برای تو و دوستان متممی ام مفید بودم . برقرار باشی

  • میثم گفت:

    سلام
    خیلی دلم میخواد همه اون چیزایی که الان توی دلم هست رو بنویسم ولی باز هم نمیتونم حسرتم از خبر نداشتن از این سمینار(بهتره بگم کلاس درس) و بدتر اینکه از شانس من این آخرین سمینار شما بود رو انتقال بدم و فقط میتونم بگم افسوس به حال خودم…
    ارادتمندتان
    عضو ۲ روزه متمم

  • ریحانه گفت:

    سلام.نمی دونم اما بادیدن موضوع اخرین سخنرانی قبل از این که مطلبش بخونم ( اخرین ها) توجه من به خودش جلب کرد..مخصوصا اگه اتفاق های خوبی بخواد برای اخرین بار در زندگی ادم بیفته.مثلا وقتی بخوای ادم هایی را برای اخرین بار ببینی ودیگر نمیبینیشون .دل ادم خیلی میگیره.کاش هیچ وقت برای رویداد های خوب هیچ اخری وجود نداشت.

  • الهام گفت:

    چ جمله خوبی:شکل گرفتن فضاهایی است که در آن، خودم از هدفم پررنگ تر هستم.
    در جریان همین سمیناری که نبودم داشتم به این فکر میکردم که من اگه بودم اصلن نمیتونستم تو اون جمعیت بیام حرف بزنم یا عکس بگیرم، همش با خودم کلنجار میرفتم که خسته ست یا مثلن چجوری جواب این همه آدم رو بده منم اضافه میشم به این شلوغی.. احتمالن حسرتش میموند به دلم :)) آدم چ حسی میشه از اینکه این همه آدم قلبن دوسش دارن? از این همه ابراز احساسات! فکرای کودکانه ایه شاید! یا چقدر ذهن شما رو درگیر میکنه? تو دلتون مغرور میشید یا فقط ی حس خوبه براتون?یا احساس سنگینتر شدن مسیولیت!
    هرچند سادگی شما کاملن به چشم میاد..احساسات گذرای شما هم برام جالبه!
    چجوری باید محبتمون به آدمهای محبوبمون رو نشون بدیم? که اون دچار بهترین حس بشه!نه معذب باشه … اصلن این محبتا شما ر معذب میکنه?
    شایدم اینا به ذهنتون نمیاد اصلن:)

  • ماه بیگم گفت:

    داستان اومدن من هم شبیه به خیلی از دوستان دیگه هست. چهارشنبه شب راه افتادم و صبح جمعه رسیدم خونه.
    برای اینکه بتونم بیام مجبور شدم به یکسری ادما در مورد هدف این سفر دروغ بگم. چرا که براشون قابل درک نبود. ارزشش رو داشت.
    محمدرضای عزیزم ببخش که دست خالی اومدم به مهمونیت (بهش فکر کرده بودم اما صد حیف که شرایطم فعلا بهم اجازه نمیده) ممنونم که منو با دستان خالی پذیرفتی. ممنونم که قلب بزرگت پذیرای من و همراهم بود. این لحظه قلبم پر از شادی و چشمانم پر از اشک هست.
    بین اون همه ادم که بیشتر از ۷۰۰ نفر بود ، احساس شادی و در عین حال غریبی میکردم… با این همه وقتی شادی عزیزم اونقدر گرم جواب سلامم رو داد. وقتی سمیه ی عزیز از حضورم ابراز خوشحالی کرد ، دلم گرم شد.
    از پذیرایی گرمت ازینکه اینقدر خوب با تیم هوشمندت به همه چیز فکر کرده بودی سپاسگذارم.
    من تونستم به احمدرضا نخجوانی عزیز هم سلام و عرض ارات کنم. و ایشون چقدر مهربان بودند با من.

    برای همه ی لحظات خوب و به یاد ماندنی پنج شنبه از تو ، تیمت و دوستانت سپاسگزارم. همونجور که تو در برابر دوستان خاص و با ارزشت به نشانه ی احترام سر خم میکردی . من تعظیم میکنم به این همه مهربانی. ازینکه من رو در جمع بزرگان راه دادین.
    سپاسگذارم.

    • سمانه عبدلی گفت:

      سلام ماه بیگم عزیز
      خیلی دوست داشتم از نزدیک ببینمت .هم تو و هم خیلی از دوستان خوب دیگه ای که شاید سالهاست اینجا و بعد هم متمم ، اسم همدیگر رو دیدیم و از روی کلمه ها و واژه ها همدیگر رو میشناسیم .اما به جرات میتونم بگم که هیچ کدوم از هفتصد نفر برای من غریبه نبودن و همه بوی آشنایی میدادن ، همه .
      خجالت کشیدم از خیلی از کسانی که من رو میشناختن و من رو با اسم صدا میکردن ، اما من متعجب میشدم .
      از بودن همه ی شما خوشحالم .
      خوشحالم که عضو کوچکی از خانواده بزرگ متمم هستم و دوستان و عزیزان و خواهران و برادرانی دارم که اگر چه از یک خون و گوشت و استخوان نیستیم ، اما دلبسته ی هم هستیم. و ریشه ی همه ی این دلبستگی ها محمدرضاست

      • ماه بیگم گفت:

        سمانه ی عزیزم ، خوشحالم کردی. واقعا خوشحالم کردی با کامنتت
        امید که در فرصتی دیگه بتونیم بازم همدیگه رو ببینیم.
        سپاس از مهربانیت بانو 🙂

  • گلاله یزدان پناه گفت:

    سلام
    همه چی عالی بود! 🙂
    کلی پیز یاد گرفتم، مثل همیشه.
    اما متاسفانه فقط یه ده دقیقه تونستم بیرون سالن و نزدیک شما بایستم و از نزدیک ببینمتون چون “محدودیت زمانی من اجازه نداد که بیش از آن در آنجا منتظر بمانم تا بتوانیم یکدیگر را بهتر ببینیم”
    🙁
    یه خاطره: راننده آژانس تو راه برگشت به ترمینال غرب ازم پرسید سمینار چی بود؟ گفتم: رفتارشناسی تو کسب و کار، موضوعات مدیریتی و …آقای محمدرضا شعبانعلی، پرسید: حالا ارزش داشت این همه راه رو اومدین؟ با یه تعجب عاقل اندر سفیه نیگاش کردم و چنان با قطعیت گفتم پس چی؟!! که بنده خدا به تته پته افتاد 🙂 🙂
    خودمم بعدش خنده ام گرفت، جو گیر شده بودم فکر میکردم هنوز تو جمع دوستان متممی هستم و همه شما و توانایی هاتون رو میشناسن 🙂
    بازم ممنون، برای همیشه و برای این سمینار خوب. ممنون که بدون نیاز به تحمل درد مهاجرت، داری جامعه دور و برمون رو تغییر میدی و بهمون امید بهتر شدن رو میدی.

  • فاطمه و فهیمه گفت:

    حس و حال خوب بچه ها در کامنت ها منو یاد حال خوب همایش انتخاب انداخت. هنوزم اون روز خوب برام تمام شدنی نیست. فکر میکردم که دیگه سال بعد حتما میشه که بیاییم.
    ولی خب از همه این حرف ها که بگذریم فقط خواستم بگم که لبخندی از روی رضایت زدن و احترام به تصمیمات دشوار دیگران واقعا سخته و به بزرگتر شدن احتیاج داره.
    فکر کنم من هنوز بلد نیستم بزرگی کنم…

  • مهدي خاني گفت:

    با علي امدم جلو دست بوستون باشيم
    خجالت كشيدم هم خسته بوديد وهم دوستاني كه ازراه دور أمده بودند دراولويت
    منمنون كه حامي فكري ما هستيد

  • محمدعلی شمس گفت:

    من همایش ها و سمینارهای زیادی شرکت کردم . ولی به جرات می توانم بگویم که به تعداد انگشتان یک دست هم مشابه این را ندیدم. سالن تا آخرین لحظه نیز پربود و کسی مایل به ترک سالن نبود . در چهره هیچ کسی اثری از خستگی دیده نمی شد و تا بود اشتیاق بود و اشتیاق.
    برای من این سمینار شد اولین و آخرین بار. ولی خالق هستی را سپاسگزارم که بهرخال توفیق حضور نصیبمان شد گرچه به دلیل ازدحام دوستان و نداشتن فرصت بیشتر برای من, موفق به تشکر حضوری و گرفتن عکس نشدم ولی همین جا از همه دست اندر کاران این سمینار که با خوشرویی و صمیمیت تمام آن را برگزار کردند و اعضای متمم که از دور و نزدیک آمدند و جمع دوستانه ای ایجاد شد ضمیمانه تشکر می کنم.
    من هم خوشحال هستم که در جمع خانواده متمم هستم و آرزوی بهروزی و سلامتی برای محمد رضا و گروه متمم و تمامی اعضای این خانواده را دارم.

  • علیرضا داداشی گفت:

    سلام.

    یک درس مهم همیشه برایم داشته ای: بررگترین هنر رهبری، رهبری حرفه ای تیم های حرفه ای است.
    می شود سمینار شرکت کرد و از هجوم شرکت کنندگان بر میزهای پذیرایی تاسف نخورد. در سیمنار متمم، وقت پذیرایی، فرصتی غنیمت بود برای آینکه دوستان همدیگر را پیدا کنند. گرچه این حرکتهای غیر اصولی ما، به گمانم کار مدیریت را برای دوستان مشترک مان دشوار می ساخت. امیدوارم مار ا ببخشند.
    می شود سمیناری شرکت کرد که آدمها در آن نه به الزام نامه ی رییس، که با علاقه ی شخصی در آن شرکت کرده باشند.
    می شود سمیناری شرکت کرد شرکت کنندگانش با عطش ساعت ها مراسم را دنبال کنند. و نهایتاً از صمیم قلب برای سخنران کف بزنند.
    این همه حس مشابه و لطیف از عجایب خلقت است.
    نمی شود از همدلی دوستان و از دلسوزی شما نوشت ولی زحمات بی دریغ تیم همکارتان را نادیده گرفت.
    من از سمیه تاجدینی، شادی قلی پور، سعید هاشمی و همه ی آنها که خودت اسم برده ای از طرف خودم تشکر می کنم.
    ممنون

    • علیرضا داداشی گفت:

      سلام دوباره.
      راستی لابلای عکس انداختن ها و خنده ها و شادمانیها، به سراغ پدر و مادرت رفتم.
      با آنها و با علیرضا برادرت صحبت کوتاهی داشتم.
      از اینکه پوز داشتن دوست و معلمی چون شما را همه جا می دهم گفتم.
      از رضایتی که آنها از مراسم داشتند و از شادمانی محبوبیت شما، حسودیم شد.
      خدا به آنها طول عمر و سلامتی بدهد.
      الهی آمین.

  • فریده نون گفت:

    بیش از هفتصد نفر انسان فهیم، قانونمند ،صبور ،به قول فیلسوفها (فیلو سوفیا ) یعنی دوستدار دانایی ،جمع شده بودند چه فرخنده شبی !امده بودیم که ثابت کنیم هر معلمی که از تازه های علمش بگوید به روز باشد دلسوز وصمیمی وبی تکلف و بی ادعا اما عمیق باشد امید ببخشد وعلم وصداقت گسترش دهد پشتیبان دارد

    • محمدجواد بانشی گفت:

      سلام فریده ن عزیز

      افتخار این رو داشتم که در اون نوزدهم بیادماندنی چند ساعتی رو در کنار شما باشم.بهم گفتی که حرفهای خیلی زیادی داری که به محمدرضا بگی.گفتی که کم کامنت میزاری وخیلی دوست داری از نزدیک و خصوصی با محمدرضا صحبت کنی.نمیدونم اون روز موفق شدی یا نه.ولی خوشحالم که حالا نوشتی و انگیزه منم برا نوشتن بیشتر شد.مطئنم که نوشته هات اینجا کلمه به کلمه با توجه و تمرکز بیشتری خونده میشه.

  • شهرام حصيرباف گفت:

    محمدرضاي عزيز بابت متمم و اينكه عضوي كوچك از اين خانواده هستم به خود مي بالم.
    روز پنجشنبه وقتي با حاميان متمم روبرو شدم به دليل آن همه انرژي كه در هر بار ديدن اين سايت دريافت مي كنم پي بردم.

    حُسنت به اتفاق ملاحت، جهان گرفت آری، به اتفاق، جهان می‌توان گرفت

  • نسترن گفت:

    سلام به محمدرضا و همه متممی های عزیز
    من برای اولین بار و ظاهرا آخرین بار افتخار حضور توی سمیناری رو داشتم که محمدرضای عزیز و تیمش میزبان اون بودند
    از اینکه چقدر مطلب یاد گرفتم و چقدر خوش گذشت چیزی نمی گم چون حق مطلب رو همه دوستانمون توی متن های بالا به زیبایی تصویر کردن
    فقط من یه دلخوری دارم
    چرا نذاشتی و نشد که ۱ عکس، فقط ۱ عکس کنارت داشته باشم. نه صرفا به این خاطر که تو محمدرضای شعبانعلی بزرگ بودی، بلکه به این خاطر که من این عکس رو نماد توجه تو به خودم (به عنوان یه دوست و یک متممی) می دونستم و این توجه از من دریغ شد
    خواهش می کنم حرفم رو ناسپاسی ، نق زدن یا درک نکردن شرایط تعبیر نکنید. چون من فکر می کنم داستان همون داستان:
    ” موی اندر شیر خالص زود پیدا می شود”
    هست.
    شاید توقع من زیاده و تعبیر من از توجه اشتباهه اما همه چیزی بود که دلم خواست اینجا بنویسم
    شاد، سلامت و ثروتمند باشیم

    • نسترن عزیز.
      نذاشتی و نشد دو فعل کاملاً متفاوت هستند.
      قاعدتاً فکر نمی‌کنم منظور تو “نذاشتی” باشد. چون من با هر کس و همه کس عکس انداختم.
      اما اگر “نشد” باشد ماجرای دیگری است.
      من تقریباً همزمان با دوستان نگهبانی دانشگاه شهید بهشتی اونجا رو ترک کردم و آخرین مهمانها رو هم راهی کردم. بنابراین حتماً تو (و تمام آن هفتصد نفر) قبل از من از در دانشگاه خارج شده‌اید.
      البته ممکن است که محدودیت زمانی تو اجازه نداده باشد که در آنجا منتظر بمانی تا بتوانیم یکدیگر را بهتر ببینیم.
      اما واقعیت این است که تنها کاری که از دست من به عنوان میزبان برمی‌آمد این بود که نگذارم یک نفر بعد از من از دانشگاه خارج بشود. من حدود ۳ ساعت بعد از پایان سمینار، از دانشگاه خارج شدم.

      • سینا ماهری گفت:

        محمدرضا ی عزیز من،
        محمدرضا …
        چیزی گفتی که آتش گرفتم،
        من اگر می دانستم که حاضری ۳ ساعت بمانی و عطش ما ها را از دیدنت ، بوییدنت و … بخوابانی .
        آشنایی، دوستی، هتلی در تهران پیدا می کردم و شب می ماندم .
        من بعد از گرفتن یک عکس که با دستی لرزان گرفته شده بود و بعد آن که خودم را در اغوشت پرت کردم بخاطر راهی ۵ تا ۶ ساعته و نبودن ماشین رفتم .
        سخت بود وقتی سو سو ی چراغ ماشین ها را می بینی و دلت رضا نیست که از در رد شوی،
        سخت بود وقتی جواب خسته نباشید نگهبان را خسته نیستم بدهی و باز هم بروی،
        سخت بود وقتی جسمم در حال رفتن از این ماشین به آن ماشین بود اما روحم انگار جا مانده بود .
        من آن شب چیزی از خودم را جا گذشتم،
        اما محمدرضای من مطمئنم جا ماندن آن چیز نمی گذارد دیگر جدا باشم از تو…

        • روح اله گفت:

          دل زشوق و شور هستی لحظه ها را رقص می کرد
          یاددیرین نیستان وز پس آموزه ها آواز می کرد
          راه ناپیدای سحر امیز دوران، گو که گاهی ساز می کرد
          شعله های شمع دل دردیده گانم آن رفتن بی صدا فریاد می کرد

      • نسترن گفت:

        سلام محمدرضا
        حق با توئه و “نشد” فعل مناسب تری هست اما به منم حق بده که انقدر دلگیر باشم که موقع نوشتن به این فکر نکنم که تفاوت هست بین “نذاشتن” و “نشدن”.
        کاش منم می تونستم بیشتر منتظرت بمونم …
        چه خوبه که موندی و بدرقه کردی همه مهمون هات رو
        الان که بهت گفتم و تو شنیدی و جوابم رو دادی حالم خیلی بهتره
        ممنونم از همه توجهت، حمایتت و همه انرژی ای که میذاری و باور کن تک تک ما قدرش رو می دونیم
        شاد، سلامت و ثروتمند باشیم

      • الهام صفری گفت:

        محمدرضای عزیز
        من جز همان چند نفری بودم که تا لحظات آخر ماندم، همان لحظه ای که من گفتم “ما نمیتونیم دل بکنیم و اینجا رو ترک کنیم”، شما هم داشتید به آقای نخجوانی میگفتید که “وای من نمیتونم بچه هامو بذارم و برم…”
        نمیدونید شنیدن این جمله چقدر برای ما ارزشمند هست…اینکه گفتی چقدر بزرگ شدی و تمام مکالمات اون ده دقیقه آخر برای من ارزشمند و فراموش نشدنی هست.

        همیشه گفته ام که بزرگترین در سهای زندگی را از تو آموخته ام، همه ی سختی ها و زحماتی که تیم متمم برای برگزاری سمینار کشیده بودند یک طرف، ماندن تا سه ساعت بعد از اتمام سمینار و رفتن بعد از همه مهمان هایت یک طرف… صحبت کردن و عکس گرفتن و یادداشت شخصی نوشتن برای هر کدام از آن جمع هفتصد نفری واقعا کار هر کسی نیست…
        ممنون برای این همه لطفی که به میهمانانت داشتی و این همه حس خوب که به همه ما منتقل کردی.

    • معصومه شیخ مرادی گفت:

      نسترن عزیزم تو رو خدا اینجوری نگو… ما آخرین نفرایی بودیم که از اونجا خارج شدیم . محمدرضا تا لحظه آخر پرانرژی و شاد با همه بگو بخند داشت و عکس می گرفت علی رغم خستگی بسیارش… فکرکنید یه نفر حدود پنج ساعت تو سمینار سخنرانی کنه یک ساعت بدون میکروفون چی میشه… من که نه دلم اومد عکس بگیرم نه دستنوشته هر چند شاید تو عکسای دوستان باشم (بعضی وقتا یهویی می پریدیم اون وسط به قول محمدرضا که گفت اینا اراذلای منن) با وجودی که تا لحظه آخر اونجا موندم و فقط نگاه کردم شادابی و سرزندگی و حضور استاد و دوستان خوبم برام بهترین تصویر و لحظه دنیا بود که هیچ جای دنیا تا حالا تجربه اش نکرده بودم.

    • مجتبی مهاجر گفت:

      نسرین خانم شما که عکس نگرفتی ناراحت شدی،منم که عکس گرفتم ناراحت شدم بخاطر احساس خودخواهی که بهم دست داد. (با اینکه کلی سبک سنگین کردم که تو این شلوغی و ازدهام درسته یا نه؟دو سه بار هم اومدم برم و تا حیاط رفتم و برگشتم).فکر میکنم درست نبود که بعد از چندین ساعت سخنرانی اونم درحالی که نزدیک به دوساعتی بدون میکروفن بوده اون شکلی محمدرضا رو دوره میکردیم.شاید بهتر بود چندتا عکس گروهی جم و جورمیگرفتیم که زمان کمتری بگیره و لذتش بیشتر باشه و خاطره انگیزتر.

  • شبنم شادابفر گفت:

    با سلام به همه دوستان متمی

    خیلی افسوس می خورم که نتونستم در این سمینار کنارتون باشم به هر حال محمد رضای بزرگوار ، تو معلمی فرهیخته هستی که خیلی مطالب ازت یاد گرفتم برات از صمیم قلبم آرزوی سعادت و سلامت دارم . و واقعا به خاطر همه چیز ازت تشکر می کنم .

  • حامد گفت:

    سلام.
    خدا رو شکر میکنم که من هم عضوی از متمم هستم.اما گله ای دارم : چرا نباید امثال شعبانعلی توی استانهای دیگه هم برگزار بشه .مدتهاست که دوست، دارم در جمعی باشم که بدنبال ارتقا انسانیتند.دنبال ارتقای مهارتهای زندگیند ولی به نظظر میرسه تنهات راه ارتباطی برای امثال ما که توی شهرستانهای محروم جنوبی هستیم سایت شماهاست و دنیای مجازی.بهمین خاطر خواهش میکنم این راه ارتباط رو پررنگ تر و هموار تر کنید.

  • نادره گفت:

    محمدرضاي عزيز سلام و خداقوت

    دست تك تك شما عزيزان رو مي بوسم بابت تمام زحماتي كه براي اين مرز و بوم مي كشين
    مردم تشنه ي شما هستن و تشنه ي فهميدن هستن
    و اين رو بدونيد كه شما در هر جايي كه باشين ديده مي شين
    پس محمدرضاي عزيز شما هميشه باشين … شما فقط باش …
    هر جوري كه خودت راحتي و صلاح مي دوني باش
    در همايش / متمم/ اينجا/ اونجا/ اينترنت/ اينستاگرام/ …..
    كسي اگر تشنه باشه خودش شما رو پيدا مي كنه…
    خلاصه كه خداوند به گروه شما خير و بركت و سلامتي و عزت و
    همه ي خوبيهاي عالم را به شما عزيزان بيش از پيش عطا كند … آمين .

  • محمد مهدی فلاح گفت:

    سلام محمد رضا
    ساعت ۱۰ شب چهارشنبه از خونه (بابلسر) حرکت کردم و با دوست عزیزم محمد رفتیم ترمینال . ساعت ۱۲:۳۰ بلیط داشتیم. سوار اتوبوس شدیم و حرکت کردیم. ساعت ۶ صبح رسیدیم به ترمینال بیهقی(آرژانتین).بعد هم طبق آدرسی که از بچه های متمم گرفته بودیم رفتیم تجریش از اونجا هم اومدیم دانشگاه.تقریبا ساعت ۱ رسیدیم به مرکز همایش. خیلی خوشحال بودیم. اولین نفری که برام آشنا بود خانم تاجدینی بود . سلام و احوالپرسی کردیم. خانم قلی پور هم از دیدم که سرشون شلوغه، ترجیح دادیم که مزاحمشون نشم و سر فرصت باهاشون صحبت کنم.
    فکر کنم که نیم ساعتی گذشته بود از پذیرش که گفتیم بریم بیرون یه هوایی بخوریم. داشتیم از در میرفتیم که برای اولین بار از نزدیک دیدمت، داشتند با عجله می بردنت. سلام کردم و در جواب گفتی سلام سلام سلام با همون صدای دوست داشتنیت .
    وقتی برنامه شروع شد و همون اول با احمد رضا شوخی کردی خیلی کیف کردم. همه چیز خیلی خوب بود. در یک چشم به هم زدن رسیدیم به پارت سوم و تو در مورد اینکه آخرین سمینارت هست صحبت کردی. اولش خیلی ناراحت شدم که واقعا چرا باید این لذت از ما گرفته بشه؟ تا اینکه توضیحاتت را دادی علتش را فهمیدم. فکر کردم به حجم این کار و اینکه چقدر انرژی از تو و همراهات می گیره و اینکه در اصل یکی از ایده های اصلی شکل گیری متمم هم همین بوده که هر کسی بتونه به طور یکسان از منابع آموزشی استفاده کنه و اینکه این کار کاملا درسته. خیلی ها می خواستند بیان ولی خب به دلایل مختلفی نتونستند ولی در آینده چنین مشکلی ندارند.
    وقتی سمینار تموم شد و داشتیم میومدیم بیرون دیدم که جلود در ایستادی و با همه احوالپرسی می کنی و عکس میگیره. راستش اصلا فکرش را هم نمی کردم که توی یک چنین سمیناری این کار انجام بشه و بتونیم باهات عکس بگیریم ولی خب همونجور که خودت گفتی سمینار نبود و مهمونی بود.
    به سختی خوم را بهت رسوندم تا یه تشکری کرده باشم و یه عکس به یادگار باهات بگیرم. خیلی کیف کردم و ازون کارهایی بود که بعد از انجامش به خودم گفتم آخش خیلی حال کردم .
    دلم نمیومد برم ایستادم و عکس گرفتند را با دیگران میدیم. خیلی لذت بخش بود.
    خانم قلی پور هم دیدم و باهاشون احوالپرسی کردم و ازشون تشکر کردم.
    از دانشگاه رفتیم بیرون و حدود ساعت ۱۱:۳۰ رسیدیم ترمینال شرق. ساعت ۱۲ سوار اتوبوس شدیم و ۶ صبح رسیدیم خونه.

    از صمیم قلب ازت تشکر می کنم و همینطور تمام اعضای تیم متمم که لحظات خیلی خوبی را برای ما رقم زدند.

    متمم از امروز برای من متفاوت تر از قبل خواهد شد و همینطور من متفاوت تر برای متمم.

  • آرام گفت:

    سلام
    و با خوشحالی و تبریک بابت این حجم از احساس خوب…
    همواره پیروزی و سربلندی و رضایتمندی همراه شما و همه تیم ارزشمندتون باشه…

  • مریم گفت:

    سلام محمدرضای عزیز
    منم میخواستم ازت تشکر کنم به خاطر وقت و انرژی ای که برامون میذاری و درس های ارزشمند و کمیابی که بهمون یاد میدی.
    آرزو میکنم سبک زندگی جدید پر از شادی و موفقیت براتون باشه.
    منم خیلی دوست دارم بتونم نوع نگاهم به زندگی رو تغییر بدم، فکر میکنم خیلی برام بتونه مفید باشه.

  • بهداد مبینی گفت:

    سلام . نه به خاطر اینکه سمینار محمدرضا بود! اما تنها همایش و سمیناری بود که شرکت می کردم و اسپانسرها پر رنگ تر از محتوا نبودند و اسپانسرها، تمام اون هفتصد نفر بودند. اما من هم دیگه در همایشی سرکت نمی کنم چون محتوایی که محمدرضا شعبانعلی در وب فارسی منتشر کرده، بسیار آموزنده تر از چند ده سمینار و همایشی بوده که در دهه اخیر شرکت کردم. در کل نور چشم و چراغ راه ما هستی. ببین سمینارت با من چه کرد که اولین کامتنم رو در متمم گذاشتم 😉

    • بهداد عزیز. بودنت به عنوان یکی از متممی‌ها در جمع ما، باعث غرور و افتخار بود و خوشحالم و ممنون که بالاخره اولین کامنت رو گذاشتی و الان دیگه گاهنامه‌ی حاشیه یادگیری هم برات ارسال می‌شه!
      بهداد جان.
      من و تو، با وجود عقیده و سلیقه‌ی مشابه، فرصت کمی رو داشته‌ایم که از نزدیک کنار هم باشیم و آرزو می‌کنم که این فرصت بیشتر بشه. اما یک چیز رو خیلی خوب می‌دونم.
      .
      کسانی مثل من و تو که ارتباط با مجموعه‌ی مخاطبان چند ده هزار نفری و چندصدهزارنفری رو تجربه کرده‌اند، لذت‌ها و رنج‌ها و درد‌ها و شادی‌ها و غم‌ها و حرص‌ها و رضایت‌ها و نارضایتی‌های مشابهی را هم تجربه کرده‌اند.
      نقطه‌ی اشتراکی که شاید بیش از هر تجربه‌ی مشترک دیگری، احساس دوستی و نزدیکی را تقویت می‌کند.
      امیدوارم مثل همیشه و بیشتر از همیشه، فعالیت و حرف‌ها و رفتار تو در فضای آنلاین، نمونه‌ی خوبی از فعالیت حرفه‌ای اجتماعی باقی بماند.
      و من هم این فرصت را پیدا کنم که بیشتر از پیش در خدمت تو باشم.

  • احمد گفت:

    محمد رضای عزیز
    من خیلی متشکرم از سمیناری که در روز پنج شنبه برگزار شد چون از یک طرف موضوعات جدید شنیدم و سر نخ هایی برای یادگیری موضوعات جدید و از طرف دیگر خوشحال شدم افرادی مانند جعفر محمدی، سر دبیر عصر ایران را از نزدیک دیدم.نقاط مثبت و خاطره خوبی بود این پنج شنبه ،اما نکته ای منفی برای شخص بنده داشت که دوست دارم در صورت داشتن ایمیل شخصی جنابعالی براییتان ارسال کنم.
    مرسی

    • سلام احمد جان.

      اگر نکته از جنس اختلاف سلیقه (در هر یک از بخش‌های مرتبط با اجرا یا مدیریت سمینار) بوده، فکر می‌کنم با توجه به اینکه سمینار تمام شده و سمینار دیگری هم در حال برگزاری نیست و اساساً اختلاف سلیقه هم اجتناب ناپذیر است، عملاً نوعی از نارضایتی است که ضمن ناراحت کننده بودن، قابل جبران نیست و حتی دانستن آن هم کمکی نمی‌کند.
      .
      اما اگر از جنس تضییع حق شما بوده، خواهش می‌کنم از طریق ایمیل info @ motamem . org به من و دوستان تیم خبر دهید که پیگیری کنیم و دستور بدهید که شیوه‌ی جبران حق تضییع شده باید چگونه باشد.
      من و تیم، همه یک “شخص” هستیم و ایمیلی که به آنجا ارسال می‌شود عملاً شخصی تلقی می‌شود.
      چون من یک ایمیل شخصی دارم که همان info @ shabanali است که روزانه پنج تا هشت هزار ایمیل دریافت می‌کنم و الان بیش از دو ماه با ایمیل‌های روز فاصله دارم و انتخاب ایمیل از میان آنها و مطالعه‌ی آن خارج از ترتیب، نوعی تضییع حق جمعی محسوب می‌شود.

  • باران گفت:

    ممنون بابت همه ی زحماتتون
    آرزو می کنم وچودتون پر از شادی باشه و آرامش

  • Amir Farahbod گفت:

    سلام
    من تازه متوجه شدم
    حیف شد از دست رفت

  • سپهر فریدی گفت:

    محمدرضا ی عزیز

    چند بار توی شرایط مختلف خواستم این تیتر آخرین سخنرانی، رو باز کنم، اما یه حس بد، یه ترکیبی از حسرت و تاسف و کنجکاوی، اجازه نمیداد، اما خب قطعا این حس بد، چیزی نبود که بخواد زیاد دوام بیاره،

    خوشحالم که رفتار شناسی به خوبی پرونده ش بسته شده، خوشحالم که منهای تمام اون محتوایی که ازش حرف زدی و همه یاد گرفتن، این درسهای صمیمیت و معرفت و همدلی رو توی این نوشته ت خوندم…

    خوشحالم پدر و مادرت هم مثل اون هفتصد نفر، لذت بردن و افتخار کردن… این افتخار کردن، یعنی راهت رو درست رفتی، یعنی حسرت های کوچک، دارن هزینه میشن برای روح بزرگ.. چیزی که به خودت هدیه دادی، چیزی که به ما داری هدیه میدی

  • سپیده گفت:

    معلم عزیزم، محمدرضا خوشحالی من از دیدن تو و سایر دوستان متممی ام قابل وصف نیست. از دیدن مادر مهربانتان بسیار لذت بردم. از خودگذشتگی خانواده تان برای اینکه وقت بیشتری را برای آموزش ما تخصیص بدهی با هیچ زبانی قابل سپاس گزاری نیست من فقط از خدای بزرگم که بر هر چیزی تواناست می خواهم به جای ما برای شما و خانواده تان جبران نماید.
    از گروه متمم و شادی عزیز و سمیه جان نهایت تشکر را دارم که در تمام لحظات معلم عزیز ما را تنها نمی گذارند و همیشه نهایت لطف رو به همه ما متممی ها داشته اند. برایم خیلی ارزشمند بود که گروه متمم و محمدرضا به تمام آنچه آموزش می دهند عامل هم هستند و این در تمام لحظات سمینار مشهود بود.
    راستی از اینکه اسمم را در کنار دوستان متممی عزیزم (که هریک معلم من در تمام این مدت بوده اند و سهم زیادی در آموزش من داشته اند) دیدم، احساس افتخار می کنم و بار مسولیت زیادی بر دوش خود احساس می کنم. از گروه متمم ممنونم که من و انتخاب کردند هرچند معتقدم انتخاب های بهتری هم می توانستند انجام دهند و همچنین بابت دو تا کارت پستال محمدرضا که برایم گذاشته بودند! احتمالا می خواستند مرا ذوق مرگ کنند با این همه محبت(:
    محمدرضا جان از اینکه تصمیم گرفتی سمینارهای آموزشی رو با مهمانی های دوستانه جایگزین کنی بهت تبریک می گم و خوشحالم. احساس غرور می کنم که معلم من با همه معلم های دیگران متفاوت است.
    محمدرضا در مورد توجه در سمینار حرف زدی؛ من با وجودیکه یک ساعت قبل از حرکتم منزلم پر از مهمان سرزده شد، در تمام لحظات سمینار گوشی را از کیفم خارج نکردم و به تماس در زمان استراحت اکتفا کردم. شش دانگ حواسم هم به حرفهایت بود و یادداشت می کردم. خواستم بدونی ۱۰۰% حضور داشتم و متوجه تو بودم. بقیه بچه ها هم احتمالا همینطور.

    از بابت اینکه همه شما عزیزان متممی و در راس اونها محمدرضا، دنیا رو جای بهتری برای زندگی کردید ممنونم.

  • محمدرضای آینده گفت:

    یعنی میشه؟؟

  • rahemi hojat گفت:

    سلام
    خیلی وقت بود که همراه متمم بودم اما بر اساس اعتقاد شخصیم تا شناختی نداشته باشم زمانی نمیزارم، هیچ وقت به مطالعه نپرداختم،اما روز پنج شنبه بقدری پر بار بود که حسرت روزای قبل رو خوردم و برای روزای بعد برنامه چیدم.
    از شما ممنونم اقای شعبانعلی و بابت دعوت جناب شفیعی ازتون تشکر میکنم. مطالب ارایه شده در سمینار پنجشنبه
    درد کهنه سازمانها بود و کفایت داشت .
    در مورد توزیع و فروش مویرگی جلساتی رو ترتیب بدین در متمم ، ممنون میشم ، در مورد محتوای این جلسات بتونم درس پس بدم خدمت شما استاد گرانقدر خوشحال میشم و با افتخار

  • زهره تبدیلی گفت:

    مرسی برای همه چیز….
    مرسی برای متمم….

  • عطیه گفت:

    سلام به محمدرضای عزیز و همه دوستان ممتمی
    ممنونم از این همه انرژی و عشق.
    نتونستم بیام و از این بابت ناراحتم چرا که میدونم لحظه لحظه حال خوب و خاطره تکرار نشدنیه و من نبودم…
    اما انقد تو تک تک کامنت ها احساس جریان داره که من واقعا خوشحالم و حالم خوبه.
    خوشحالم به خاطر این خونه و دوستان بزرگی که من فقط ازشون یاد میگیرم و این برای من اتفاق بزرگیه…
    خوشحالم به خاطر اینکه الان اینجام و فرصت نظر دادن دارم چون میدونم که شاید هیچ وقت نمیتونستم اینجا باشم…
    و همه ی این لحظه های خوب زندگیمو مدیون محمدرضای عزیز هستم.
    ممنونم به خاطر این خونه و همه چیز…

  • فیروزه گفت:

    خیلی عالی بود
    خیلی خوش گذشت
    برای استاد عزیزمون و برای همه متممی ها سر بلندی و موفقیت روز افزون آرزومندم
    سپاسگزاریم استاد گرانقدر و نمونه
    همیشه پایدار و مقتدر باشید

  • مونا.م گفت:

    سلام به محمدرضای عزیز
    خیلی خوشحالم که امسال تونستم در سمینار شرکت کنم.و از نزدیک دیدار با تو و دوستان نازنین متممی میسرشد.
    از نرگس رحمانی عزیز که با طراحی زیباشون یه هدیه قشنگ برای ما رغم زدند که به دست نوشته تو بسیار دلنشینتر و خاطره انگیزتر شد.
    از سمیه عزیز که با استقبال گرمش در ورود به سالن تا تک تک لحظه های مراسم با تمام وجودش به کیفیت مراسم حساس بود و خداقوت بهش میگم
    از شادی نازنین که قبلا صدای گرمش رو شنیده بودم و با دیدنش و محبتی که داشت ،تصویرش در ذهنم کامل شد
    و از تک تک عزیزانی که از ماهها قبل تا پایان این مراسم تلاش کردند که همه چیز در بهترین حالت برگزار بشه صمیمیانه سپاسگذارم.
    و سپاس ویژه از خودت که میزبان اصلی این سمینار یا بهتره که بگم میهمانی صمیمانه علمی بودی و شوق به دانایی کاربردی، تلاش و پشتکارت و توجهت به انسان و هستی و مجموعه صفات نیکی که در تو هست برای همه ی ما آموزنده است و و اینها که گفتم باز همه ی تو نیست…
    همه چیز عالی بود از مطالب بسیار خوبی که مطرح کردی، ارزشی که برای حاضرین قائل شدی ،تواضعت و وقتی که در پایان سمینار برای ما گذاشتی ممنون. جالب بود که در اون همه شلوغی و ازدحام هم حواست به همه چیز بود حتی اینکه عکسی که گرفته شده خوب نیست و لطف کردی و دوباره عکس گرفتیم با هم.
    دعوت از دکتر شفیعی چه انتخاب خوبی بود و مطالب ایشون و اسلایدهای فوق العاده شون واقعا جالب و تاثیرگذار بود.
    تو و دوستان گرانقدرت برای من و متممی های حاضر در سمینار یه روز زیبا و به یادموندنی آفریدید.ممنون تک تک شما هستم.امیدوارم تو و همکاران عزیزت در مجموعه متمم به هر آنچه در ذهن و قلبتون در پی اون هستید دست پیداکنیدوامیدوارم در توسعه و رشد ایده هات بیش از پیش پیروز باشی
    و به امید میهمانی هاو دیدارهای آینده و امید به اینکه سعادت حضور داشته باشم…

  • مرتضی گفت:

    نمیدونم شاید یکی از دلایلی که محمد رضا دیگه نمیخاد سمینار عمومی برگزار کنه این باشه که احساس میکنه که متناسب با اون زمان و انرژیی که برای سمینار میذاره به همون اندازه روی مخاطبان تاثیرگذار نیست و دستاورد نداره و ی تحلیل هزینه-فایده سادس دیگه. و خیلیم سخته که اینهمه آدمارو بشه راضی نگه داشت آدمای احساساتی، منطقی و…
    و شایدم ی جورایی تو این قضیه ماکسیمایزر شده و خیلی ایده آل گرا شده.
    شاید شاید شاید…

    • مرتضی جان.

      نمی‌دونم دقت کرده‌ای یا نه. مثالهای من در حرفها و نوشته‌ها و سخنرانی‌ها، عموماً بیش از پنج سال با زمان حال فاصله دارند.
      سالها ۸۷ و ۸۸، جدیدترین مثالهایم را از سالهای ۸۲ و ۸۳ انتخاب می‌کردم و اکنون دقت می‌کنم که حرفها و خاطرات و مثالهای مهم و دقیقم، جدیدتر از سالهای ۸۸ و ۸۹ نباشند.
      این عادت را هم از تمام سازمان‌های بزرگ دنیا یاد گرفته‌ام که به همان اندازه که در افشای اسناد قدیمی – به عنوان تعهدی به خود و تاریخ – اصرار دارند، در حفظ داده‌ها و اطلاعات روزآمد، می‌کوشند.
      بنابراین شاید اگر عمر و فرصتی بود، در سالهای بعد، در باره‌ی این تصمیم، بیشتر و بهتر صحبت کنم. چون حرف‌ها و- به باور من – درسهای زیادی در آن هست که شاید دانستن آن، کمک کند که دیگران، انتخاب‌های زندگی‌شان را سریع‌تر و صحیح‌تر از من انجام دهند.
      اما اگر فهرستی از دلایل این تصمیم تنظیم کنم، در تایید حرف تو باید بگویم که در اواخر آن فهرست، مواردی که تو ذکر کردی وجود دارد و تو قسمت انتهای لیست را به خوبی حدس زده‌ای.
      در مورد ماکسیمایزر بودن، من همیشه چنین بوده‌ام و با تمرین زیاد کوشیده‌ام و می‌کوشم که از آن فاصله بگیرم. موفقیت چندانی هم حاصل نشده و اگر چه شاید دیگر، در حد بیماری نباشد، اما هنوز کاملاً “نابهنجار” است.

      نکته‌ی دیگری هم وجود دارد و آن بهبود اثربخشی رابطه است. در نقطه‌ای که امروز ایستاده‌ام، احساس می‌کنم – به همان تعبیری که تو داشتی و دقت نظرت ستودنی است – این شکل برنامه‌ها و رابطه‌های فیزیکی عمومی، نمی‌توانند من را به خواسته‌ام نزدیک‌تر کنند یا لااقل با در نظر گرفتن هزینه و فایده، ارزان‌ترین راهکار نیستند.
      آن هم برای کسی چون من که وسواس گونه، حتی در انتخاب متعارف‌ترین انتخاب‌ها، مانند ازدواج و فرزند و ادامه‌ تحصیل و مهاجرت هم، تحلیل‌های پیچیده‌ و طولانی هزینه و فایده می‌کند و حاصلش هم، تصمیم‌هایی عموماً نامتعارف است!
      من حتماً علاقمند هستم که ارتباط فیزیکی باقی بماند.
      اما نه به این شکل گسترده و بی‌خاصیت. بسیاری از این حرف‌ها را می‌توان نوشت. می‌توان ضبط کرد و به صورت صدا یا تصویر در اختیار دوستان قرار داد.
      حرف های بچه‌ها را هم اینجا می‌توان با حوصله و دقت بیشتری خواند. حرفهایی که خیلی‌ها در تراکم بعد از جلسه پنج شنبه، نتوانستند بگویند یا تصمیم گرفتند که ملاحظه کنند و نگویند و گفتنش را به فرصتی دیگر واگذارند.
      .
      اما قطعاً در آینده، جمع‌های کوچک‌تری خواهیم ساخت. آرزوی من این است که با پنج یا ده یا بیست نفر از متممی‌ها، دو روز به یک مسافرت در دل کویر بروم (چیزی شبیه کارهایی که سالهای قدیم می‌کردم و دیگر فرصتش را پیدا نکردم) و با هم از زمین و زمان بگوییم. از گذشته و آینده. از هر آنچه هست و هر آنچه خواهد شد و هر آنچه گویی هرگز نخواهد شد.
      رویای من این است که یک روز، کلاس کوچکی با ده یا بیست نفر از متممی‌ها در حوزه‌های تخصصی مثلاً محتوا یا پیچیدگی یا دینامیک آشوب داشته باشیم و با هم بگوییم و بشنویم. فارغ از درد وزن و قافیه و قاعده و دغدغه‌های متعارف و ملاحظات بی دلیل.
      آرزویم این است که یک روز، چند نفر از متممی‌های فعال که استراتژی یا تفکر سیستمی یا مدل ذهنی برایشان دغدغه بوده و برایش درس خوانده و نوشته‌اند، جمع کنم و به شرکت های داخلی یا خارجی ببرم و برایشان از نزدیک، آن چیزهایی را که دوست دارند شرح دهم و فضایی فراهم کنم که پای حرف کسانی بنشینند که “سخن تازه‌ای” دارند. به این شکل، از همه‌ی ارتباط گسترده‌ای که طی سالهای قبل ساخته‌ام، استفاده‌ی اثربخش‌تری هم می‌شود.

      اینها آرزوهای من هستند و من تا از عملی بودن یک آرزو اطمینان نداشته باشم، آن را آرزو نمی‌کنم.
      اگر هستی را فضایی هزار بعدی یا یک میلیون بعدی یا یک میلیارد بعدی در نظر بگیریم (که آخری به واقعیت نزدیک‌تر است)، هر حرکت و تصمیم ما، کل عالم هستی را مانند نقطه‌ای در فضای جاودان نامتناهی – در یک یا چند مختصات – جابجا می‌کند و بسیاری از تصمیم‌ها و رفتارهای کوچک ما، جهان را به نقطه‌ای می‌برند که بدون ما، هرگز قرار نبوده و نمی‌توانسته در آن نقطه باشد (حتی اگر ترسیم همان گل ساده باشد بر روی سنگ. جاودانه در انتظار مسافری که هرگز نخواهد آمد).
      هر یک از ما، در هر تصمیمی، احتمالاً به مختصات فعلی و مختصات بعدی فکر می‌کنیم و شاید به اینکه هزاران سال بعد، مختصات جدید دنیا کجاست و اگر ما نبودیم، کجا می‌بود و این قابل فهم ‌ترین و واقعی‌ترین شکل جاودانگی است.
      برای من، حذف برنامه‌های این چنینی – با توجه به تمام هزینه‌های آنها – تصمیمی است که باور دارم، مختصات بهتری ایجاد می‌کند.
      منظورم فقط سمینار نیست. منظورم شکل گرفتن فضاهایی است که در آن، خودم از هدفم پررنگ تر هستم.
      اگر چه تصمیم من شهودی است، اما می‌دانم که شهودم نادرست نیست. تصمیم نادرست لحظه‌ای است که منافع خودت را هم در آن لحاظ می‌کنی و من در آن تصمیم، ذره‌ای از منافع خود را لحاظ نکردم. امیدوارم که مسیر آینده‌ی زندگیم، این باورم را تایید کند.

      • مهشید محمدی گفت:

        سلام
        خدا قوت به شما و تمام همراهانتون.
        امیدوارم اکثر برآوردهای ذهنیتون در رابطه با اجرای سمینار محقق شده باشه. (از لغت “اکثر ” استفاده می کنم، چون محقق ساختن “همه” مخصوصا زمانی که خواسته ها و انتظارات هفتصد نفر در میان باشه، فکر می کنم دشوار باشه و شرایط ایده آل و آرمانیه.)
        هرچند امسال هم بنا به دلایل سال گذشته افتخار و امکان شرکت در همایش رو نداشتم. ولی دلم لحظه لحظه اونجا بود.
        از کویر گفتید و خاطرات آشنایی من با شما رو تو ذهنم زنده کرد. اولین فایل صوتی که با صدای محمدرضا شعبانعلی شنیدم در رابطه با “کمپ متین آباد” بود. مجذوب شدم. و صدایی مدام در گوشم تکرار می کرد ” محمدرضا شعبانعلی هستم…”.
        و صدافسوس که دانش، اطلاعات و تجربیاتم در حدی نیست که عضو فعال متمم باشم.
        ولی همچنان هستم.

        سبز باشید و برقرار.

      • محمد گفت:

        سلام محمد رضای عزیز

        این متنت رو که خوندم ، خیلی علاقه مند شدم ، جزو اون ۱۰-۲۰ نفری باشم که روزی قرار هست در دروه های خودمونی تر شما شرکت کنند ، الان شرایط من نسبت به اون ده بیست نفر ، مثل کسی هست که تازه قراره کلاس اول ثبت نام کنه ولی اون نفرات ، احتمالا الان دانشجوی دوره دکترا هستند (هم بلحاظ سواد و هم بلحاظ قرابت با شما ) ولی با این وجود من با شناختی که از خودم دارم (البته اگر همه ماجرا به من ارتباط داشته باشه) میدونم که میتونم این فاصله رو جبران کنم و خودم رو به حد مطلوب برسونم… حالا من چیکار کنم که بتونم وارد این حلقه شما بشم؟

        ممنونم.

      • بهروز مطیع گفت:

        محمدرضای عزیز
        چندین بار خواسته ام این را به تو بگویم ولی هر بار آن را فروخورده ام مبادا که با این کمبود تسلط کلامی من برداشت دیگری ازش بیرون بیاید .
        از جاودانگی گفتی و رازهایی که در آن هست .
        تو مرا یاد مولوی می اندازی ، میدانم که تو هم مانند او جاودانه خواهی شد . هرچند که این دانستن هم از جنس شهودی است .
        امیدوارم ما متممی ها هم بتوانیم مانند چلبی یا زرکوب که در کنار نام بزرگ “مولوی” ماندگار شدند ، در کنار تو باشیم ، محضرت را تنفس کنیم و طریق طی کنیم .

        • محسن رضایی گفت:

          چه قدر جالبه.این تفکرات چه قدر پیوسته و به هم تنیده اند.

          اینکه خدا در خلق انسان “توجه” می کنه و اینکه خداوند “حکیم” ه و توجهش بیهوده نیست و بی این توجه ،جهان، نمی شد،پس بی گمان هر کار ما قابل اعتناست در هستی.به اندازه تکانی و نقطه ای…

          اگه همه مثل من بودند فکر می کنم بعد از جلسه “همه” می رفتند.چه قدر خوبه اختلاف آدمیان.به هر حال به نیت مزاحم نشدن ، نمی شه خوش و بشی نکرد:)

          در گوشی بگم :(((بعضی وقت ها خوشحالم از اینکه دیگران مثل من رفتار نمی کنند.)))

          این جوابت بی شک برای امروز من بهترین یاد آوری ها بود.

      • مرتضی گفت:

        محمد رضا پیامتو خوندم و خیلی عالی بود.
        ولی بیا و سنت شکنی کن و اون دلایلی که میخای چند ساله دیگه بگی این روزا بگو شاید با ی سری اقدامهای افکتیو بتونیم ی کم امتیاز بگیریم ازت (مثلا سال درمیون برنامتو داشته باشی).
        ولی باز با خودم میگم وقتی ی تایپ اف ی تصمیم اینقد سفت و محکمی میگیره باید، باید دیگه….
        بازم ولی میگم اگه به نصف اون بچه ها ی پیام منتقل کرده باشی (میشه ۴۰۰ تا take home message) و کلی حس مثبت نمیدونم چقد میتونی به اینا ارزش بدی..
        ولی باز عقل ناقصم میگه شاید این ی جور استراتژی مواجه شدن با غولا باشه.

      • فواد انصاری گفت:

        اینکه همیشه یک نقطه سکون نداری و مثل متمم هر روز با ایده های بهتر و جدیدتر به ما لطف میکنی جای تقدیره و مطمئن هستم در مورد این قضیه زیاد فکر کردین و حتما بهترین راهه . به هرحال We are all ear 🙂

      • محمد ابریشمی گفت:

        محمد رضا شعبانعلی من از دانشجویان دوره MBA دانشکده کارآفرینی هستم آخرین دوره هایی که مذاکره درس میدادی.
        نمیدونم چقدر شخصیت کاریزماتیک داری ولی میدونم این جایی که ایستاده ای و خیلی از طرفدارات چشم به حرکات و تصمیماتت دوختن ، بدون اون دوره های حضوری توی دانشگاه و خیلی رویداد های دیگه ای که الان حاضر به انجام نیستی ، میسر نمیشد. البته تکامل هم همینه باید در مقطع مناسب تصمیم بگیری از منطقه امن ات خارج شی ، مثل اون زمانی که متمم راه انداختی و داشتی این سمینار ها رو طوری برگزار میکردی که اطرافیانتم باور نداشتند که بعد از دو سال تصمیم به بوسیدن این خاک صحنه بکنی واسه همینم اون زمان هر چقدر تلاش کردیم یه قرار کوتاه کاری با هات بزاریم مثل وقت گرفتن از آدم های سرشناس اینقدر سخت بود که صرف نظر کردیم.
        شاید افراد راست مغز درون گرایی مثل تو و امثال ما ، راحت تر بتونن خودشون متمایز کنن ولی خود تمایز برای سایرین چه مقصدی و به ارمغان میاره؟ جوابش خیلی مهم نیست چون تا زمانی که زمان میگذرد حال همه خوب است.
        مسیری که داری طی میکنی مسیر درستیه ولی مراقب باش چون یه اتفاق به لحظه ای کوتاه می تونه موقعیت جذابی که داری و جابجا کنه. تو محمد رضای عزیز وجه ای از درون نسل ما هستی که بقدری سرکوب شده که الان آماده طغیانه و وقتی تو را میبینیم که در حال خروش هستی ضمیر نا خود آگاهمون، ما رو پشت سر تو به صف میکشه و تنها انتهای داستان میتونه به ما بگه که توی این مدت درون صف در انتظار چی بودیم. البته نسل قبل از ما تجربه خاصی را از توی صف وایسادن پشت سر افراد با خود یدک میکشن ولی خوب نسل ما فرق میکنه.
        شاید در جایی هستی که هر تصمیمی بگیری برات هورا بکشیم
        پس موفقی و نیازی برای آرزوی موفقیت برات نیست
        دوست داشتنی بمون.
        محمد ابریشمی

  • محسن رضایی گفت:

    ۱-سعی میکنم به اندازه سهم خودم بی نظمی ایجاد نکنم در ورود به فضای سمینار.تلاشم رو میکنم ساعت یک و نیم در سالن باشم.با گوگل مپ مسی رو درست میام و سر یک دوراهی شگرف اشتباه می رومش! برنامه ام به هم میخوره.ترافیک و…به هر زحمتی هست خودم رو قبل دو میرسونم به محوطه دانشگاه.صندوق عقب رو باز میکنم و لباسهام رو عوض می کنم در صندوق رو می بندم که بقیه کارهارو انجام بدم یهو با در بسته ماشین مواجه می شم.کلیدا رو تو صندوق عقب جا گذاشتم.فاتجه ای نثار مرحوم مورفی می کنم و در کمتر از ده ثانیه در ماشین رو باز می کنم.(ازجمله فواید پراید داشتن) خودم رو به سالن می رسونم.چه فضای خوبی.سلام میکنم راهنمایی می کند می نشینم.بعد از چند لحظه محمدرضا می آید خم و راست شدنهای سریعش به نشانه یاحترام به حضار،همه ی آنچه را که درباره خود می گوید (درون گرا و…) در ذهنم ثابت میکند.

    ۲-شادی قلی پور عزیز که لبخند مداومش مال “خود” اش است نه نقشی که دارد(برای نقش هم باشه خیلی خوبه).سمیه تاجدینی “کمی” خسته به نظر می رسد ،ولی “مدیر”،واژه ای که با دیدن فعالیت هاش در ذهنم تداعی می شود.پویا شفیعی عزیز که معلوم است بی سرو صدا کارهایی کرده وچقد خوب گوش می دهد،نخجوانیهای نازنین که “یار” ند،امیر تقوی محترم که رفت و آمدش بیهوده نیست.پدر ومادر محمدرضا که حتما خوش-حالند.دکتر شفیعی عزیزکه انصافا با کلیپهاشون حالم رو عوض می کنه.و…در سالن استراحت فکر میکنم با هرکدام ازین آدمیان به راحتی میتوانم حرف بزنم .هومن کلبادی عزیز را می بینم همدیگر را می بوسیم ،او یکدانه است،علیرضا داداشی عزیز که حرف هومن را تایید می کند که من اصلا شبیه عکسهام نیستم،هیوا شم نازنین که درونگرایی از سرو عینکش می بارد،ضیا که با نمک است و دوست داشتنی،سیمین ابراهیمی که آرام است ،شهرزاد عزیزکه فرصت دیدار دست نداد وافسوسی شد،خانمی که مهر گستر است اطرافیانش رو،نمی شناسمش ولی از مطابقت عکسها می فهمم نیکی کیانی است.شهلای صفایی نازنین که چقدر باصفاست.چهره ی شادش مجابت می کند به لبخند.مخلص همه ام.

    ۳-من ناراحت نشدم ازین که دیگه سمیناری این چنین نخواهد بود.هرچند به مهمانی ای با رنگ و بوی دیگه امیدوارم.

    ۴-حدود بیست تا نکته یادداشت کردم که از لحظه ای به بعد مثل خوره نوشتن به جانم افتاد.

    ۵-خداوند در خلق انسان در لحظه ای به او “توجه” می کند.سالهاست به این تکته فکر میکنم و چه قرابتی و تلنگری بود این نکته با بحث محمدرضا.

    ۶-همیشه یادگیری به معنای آموختن یک چیز جدید نیست.به این معنا که مفهومی باشه که تا به حال باهاش برخورد نکردیم.اگه اینجوری فکر کنیم بیشتر چیزهایی که دیگران می گن رو تازه نمی یابیم.بلکه اولویت بندی و سازماندهی چیزهایی که می دونیم رو فهمیدن کار اصلیه این روزگار ماست به گمانم.برای خودم که اینجوره.آن “یک-حرف” که عمری انسان رو اسیر می کنه شاید هیچ وقت نشنویمش.آن حرف تازه ی تازه ی تازه…پس همه چیزو انگار که می دونیم ولی کدامیک اولویته رو نه.کار علم هم همین دسته بندی کردن هاست.وکار ما محدود کردن دایره بهترین کار هامون برای اجرای بهتر.

    ۷-از همه عزیزان خاصه محمدرضا که در این راه قدم گذاشته اند و می گذارندو در این کار فرهنگی بزرگ تلاش می کنند صمیمانه سپاسگزارم.به امید به بار نشستن این “دانش زار” در بهار!

  • majid sadeghian گفت:

    با یه ناهماهنگی کاری ۱۹ شهریورم پر شد و نتونستم بیام. خودم رو توجیه می کردم که حالا سال بعد میرم . اما اول نوشته تون که دیدم آخرین سخنرانی از این دست دلم سوخت و خودم رو سرزنش کردم. خواستم بنویسم برات که شاید با حرف من و دیگر دانشجو هات منصرف بشی اما آخرای نوشته تصمیم ام عوض شد.
    محمدرضا
    آرامش معلم ام رو به شرکت تو سمینارهاش ترجیح می دم. احترام به تصمیم تو حداقل کاریه که می شه بکنیم.

  • بهروز مطیع گفت:

    در جمع متتمی ها به من و دوستم واقعا خوش گذشت ، هم خندیدیم و شاد شدیم ، و هم یادگرفتیم : از محمدرضای عزیز ، از دکتر شهریار شفیعی عزیز ، از برادران عزیز نخجوانی ، از خانم قلی پور عزیز ، و از لبخندی که به محض ورود دوستان متتمی که اسم شان را نمیدانستیم به ما زدند .

    مطلبی که من از این سخنرانی به خانه بردم ؛ “شناخت بیشتر خودم و سازمانم ” و ” توجه ” بود

    در حاشیه هم اینها یادگیری ها و سئوالهایم بود :
    – چگونه میشود وقتی حدود ۷۰۰ نفر روبرویت ایستاده اند و یک بند تشویقت میکنند بهت غرور دست ندهد ، اگر هم دست میدهد چجوری کنترلش میکنی ؟ به قول بیل ویلسن (بنیانگزار الکلی های گمنام) : من غرور را برعکس میکنم . این کار را در عمل چگونه میشود انجام داد ؟
    – وطن دوستی واقعی
    – مشکلات کوچک و بزرگ در سخنرانی ها پیش میاد مهم اینه که سخنران بتونه از پسش بربیاد (ادامه درس مهارت سخنرانی از سری مهارت ارتباطی متمم)

    از همه دوستان عزیزم که طرح ها و احیانا مطالب من از نظرشون آموزنده بود هم ممنونم که باعث شدند محمدرضای عزیز اسمم رو بخونه ( اون لحظه واقعا مثل بچه ها ذوق کردم )

    • سعید عباسپور گفت:

      بهروز ، راستشو بخوای تو سمینار دوبار تو چشمام اشک جمع شد. اول زمانی بود که دکتر شفیعی اون کلیپ‌ها رو نمایش داد که منغلب شدم و بعد ، زمانی بود که مجری برنامه ، حُسن ختام رو گفت اما حضار ، با انرژی تمام ، چند دقیقه ممتد تشویق کردند و تشویق قطع نمیشد و دیدم محمدرضا چطور تحت تاثیر این حس عاطفه جمعی قرار گرفت و من اون لحظه تحت تاثیر قرار گرفتم ، از این همه عشق و ارادت و دوستی و صمیمیت. خوشحالم که من هم یکی از اون ۷۰۰نفر مشتاق تشویق‌کننده بودم که ناخواسته کف زدنم متوقف نمیشد.

  • محمد رضا گفت:

    سلام و خدا قوت به شما استاد معظم

    واقعیت اینه که از موقعی که در لحظات پایانی سمینار صحبت از آخرین سخنرانیتون را کردید منم مثل خیلی از دوستای دیگه واقعا ناراحت شدم . مطمئناً نظر درست و تصمیم صحیح را شما گرفتید اما به ماها هم حق بدید که فارغ از هر توضیح و دلیلی ناراحت بشیم . از پنج شنبه شب تا به امروز ( صبح شنبه ) این سومین باری هست که از طرف شما موضوع آخرین سخنرانی را می شنوم ( اولی خود سمینار – بعد از پایان سمینار همون شب تو اینستاگرامتون و سومیش هم الان ) و هر بار دوباره یاد این موضوع که این اولین و شاید آخرین دیدار حضوری من با شما بود منو بیشتر ناراحت میکنه. امیدوارم هر کجا که هستید تنتون سالم دلتون خوش باشه .
    حیفم میاد این نکته را نگم که واقعا حرفاتون به دل میشینه چون واقعا اول خودتون عمل می کنید بعد به ماها میگید و مثل خیلی های دیگه اهل شعار نیستید. وقتی تو درس ارزش و ارزش آفریی در متمم میگید که کمک برای بهبود زندگی دیگران و اینا خیلی خیلی شفاف تو رفتارتون میبینم این موضوع تا ابد تو یاد و خاطرم می مونه .
    درسته که به فرموده خودتون این آخرین سخنرانی شما بود اما همینکه بنده افتخار شاگردی شما را دارم برام افتخاریه و یه تشکر ویژه ازتون دارم بابت اطمینان خاطری که بابت به روز بودن و در دسترس بودن دادید که هر وقت اراده کنیم تو سایت شما بهترین مطالب و به روز ترین اونها برای ما فراهم شده بازم ممنون از شما و تیم پرتلاش و خستگی ناپذیرتون

  • معصومه شیخ مرادی گفت:

    سلام به محمدرضا و همه دوستان خوب متممی
    راستش اینقدر احساساتم زیاده احساساتی که خیلی دوسشون دارم چون عمیقند و اصیل که نوشتن برام سخته… هر چقدر بگویم از تو ممنونم می دانم کافی نیست…
    آخرین ها همیشه برایم دلتنگ کننده بوده اند و دلگیر چون دیدنت و حتی سکوت کردنت تنها دیدنت هم به ما انرژی می دهد و من تو این سمینار فقط اومده بودم تو رو ببینم…و دوستان خوب متممی ام را…لحظاتی بود که از دیدن هم سیر نمی شدیم شاید بارها و بارها ازت خداحافظی کردیم اما برگشتیم و از دور دوباره نگاهت کردیم آنروز از ادامه مسیری که انتخاب کردم مطمئن تر شدم خوب بودن و موثر بودن با تمام دردها و رنج هایش از تو آموختم و از همه دوستان خوبی که در کنارت بودند دکتر شهریار شفیعی احمدرضا نخجوانی شادی و سمیه عزیز و… ، در جامعه ای که مردمش برای بد بودن و کج رفتن از هم سبقت می گیرند یاد گرفتم آرام در کنار تو و آدمهای همراهت حرکت کنم به راستی و پاکی و درستی، این بهترین درس و انرژی بود که گرفتم . از بودنت نفس کشیدنت خندیدنت اشک ریختنت حرف زدنت سکوتت … ممنونم.
    دلم میخواد شعری رو که همون شب یکی از دوستانم فرستاده بود و تو اینستا گذاشتم و خیلی باهاش حال کردم و فکر کردم چقدر حرفهای دل ماست برای تو رو اینجا بزارم…

    من از خدا که تو را آفرید، ممنونم
    از آنکه روح به جسمت دمید، ممنونم

    از آنکه مثل بت کوچکی تراشت داد
    از آنکه طرح تنت را کشید ممنونم

    تو راه میروی اندام شهر می لرزد
    من از تمام درختان بید ممنونم

    در این غروب، در این روزهای تنهایی
    از اینکه عشق به دادم رسید، ممنونم

    من از کسی که عزیز مرا به چاه انداخت
    و آنکه آمد و او را خرید، ممنونم

    من از نگاه پریشان آن زلیخایی
    که خواب پیرهنم را درید، ممنونم

    تمام مردم شهر دوستت دارند
    من از حسین و رضا و مجید ممنونم

    چقدر خوب و قشنگی! چقدر زیبایی!
    من از خدا که تو را آفرید، ممنونم

    فرامرز عرب عامری

  • maryam keimanesh گفت:

    بزارید بهتون بگم استاد
    استاد شعبانعلی. چون بهترینهارو ازتون یاد گرفتمو میگیرم. چون چیزایی که یاد میگیرم فقط کسب علم نیست کسب انسانیته. بارها توی سمینار بغض کردم بارها خندیدم بارها به خودم بالیدم و افتخار کردم که شاگردتونم. لحظه آخر دلم گرفت وقتی گفتید که بار آخره هرچند میدونم تنهامون نمیزارین اما کاشکی میشد فریاد زد که این صحنه جای شماست نه هیچ کسی دیگه.
    استاد مهربونم آرزوم اینه که سلامت باشی همیشه متفاوت بمونی و افتخار من اینه که به دنیای متمم پا گذاشتم و به دنیای افکار تو.
    این همه عشق این همه دوست داشتن اون همه دستی که واقعا دوست نداشتیم اخر سمینار قطعش کنیم و روزها شاید بایستیم و حرفای نگفتمونو دست بزنیم حلالت باشه.
    پاینده باشین همه ی متممی ها خانواده ی خوبم
    مریم کی منش

  • شكوه گفت:

    سلام
    اميدوار بودم كه اگر امسال نتونستم در اين سمينار شركت كنم افتخار حضور در سمينارهاي بعدي را داشته باشم به هر حال تنها چيزي كه ميتونم بگم اينه كه ” صلاح كار خويش خسروان دانند” .
    همين كه هستي و تلاش بي چشم داشت ميكني براي بهتر شدنمان ، به طور وصف ناپذيري ازت ممنونم و تنها حسرتم اينه كه اي كاش خيلي زودتر از اينها ميشناختمت .
    پايدار باشي.

  • یاسین گفت:

    سلام به تمام هم خانوادگی هایم
    با تشکر از تمام عوامل تیم اجرایی متمم که واقعا فوق العاده بودند.
    تشکر واژه کوچکی است برای قدردانی از زحمات محمدرضا عزیز که گامی بزرگ در راستای پرورش روح و ذهن بچه هایی که قصد دارند دنیا رو تغییر بدهند برداشته و انقدر قدرتمند و سبک بال حرکت میکند که جزء آرامش و اعتماد به نفس چیز دیگری دریافت نمی شود. اصلا متمم فضای به دور از هرچه نفرت و ناامیدی است….
    تشکر فراوان دارم از دوست بزرگوار محمدرضا عزیز، آقای دکتر شهریار شفیعی که فوق العاده بودند و به قول محمدرضاعزیز صحبت های ایشان بی قراری ایجاد میکند…
    سپاسگزارم از توجهی که خانواده متممی دارید

  • سیدنورالدین حسینی گفت:

    محمدرضای عزیز سلام
    ممنون از تمام محبتهات بویژه سمیناری که چیزیهایی که مدتها دنباش بودم بدست آوردم مثل این بود که این سمینار برای من ساخته شده بود ،ساعتها بعد از سمینار هم در حال و هوای خوب اون سمینار بودم اون حس خوبی که همیشه ازش حرف می زدی و کاملا احساسش کردم
    مدتهاست که معتاد مطالبت شدم ،من که دیر با شما آشنا شدم سعی کردم که زود خودمو به شما نزدیکتر کنم تمام مطالب روزنوشتها رو خوندم و هر روز تشنه و تشنه تر شدم ،آثار آموزشها و مطالب شما در رفتار و گفتار من نیز کاملا برام مشهوده ،بچه های منهم که کوچیک هستند شما رو بخوبی میشناسن ،ولی افسوس که به نظر می رسه باز هم دنیای تکنولوژی با تمام مزایایش باعث دوری شد،از اینکه گفتید آخرین سمینار شما بود حس خوبی ندارم ،دیدن شما حتی از دورترین نقطه ی سالن اون حس خوبی که میگی در من خیلی بیشتر زنده نگه می داره تا از طریق اینترنت ،بهر حال تصمیم شماست و حتما حکمتی در آن است و ما از درک آن عاجزیم باز ام ممنمون
    با من صنما دل یک دله کن
    گر سر ننهم آنگه گله کن

    مجنون شده‌ام از بهر خدا
    زان زلف خوشت یک سلسله کن

    ای مطرب دل زان نغمه خوش
    این مغز مرا پرمشغله کن

  • سعید عباسپور گفت:

    سلام استاد عزیزم و سلام به همه دوستان و همخونه‌ای‌های عزیز که امروز برای من مصداق نزدیکتری از دوست هستند.

    خوشحالم از اینکه متمم راهی برای دقیقتر دیدن و بهتر فکر کردن و پایدارتر رشدکردن رو به من آموخت و سعادتمندم از اینکه در خودم میبینم که امسال رشد قابل توجهی نسبت به سال گذشته در خودم حس میکنم و این رو مدیون متمم و استاد عزیزم محمدرضا هستم.
    مفتخرم به اینکه تونستم در سمینار با شکوه بهترین استاد زندگیم شرکت کنم. اونقدر تو این مدت برای اومدن به این سمینار انتظار کشیدم که شاید اغراق نباشه اگه بگم ثانیه ثانیه‌ش برای من مهم بود که مصداقی باشه بر گفته‌های محمدرضا درمورد ارزش منابع.
    اون روز حدود ساعت ۱۲ رسیدم به دانشگاه و حدود ۲۰:۳۰ از دانشگاه بیرون اومدم.. واقعا برای من جالب بود با اینکه شب قبل به خاطر رانندگی کمتر از ۲ ساعت خوابیده بودم اما لحظه‌ای از انرژی من کم نشد و تمام این مدت برای من ، دلنشین و تقریبا بی‌توجه به زمان سپری شد و همچنان انرژی داشتم که بیشترین دریافت رو از این اتفاق خاص داشته باشم.
    زمانی که محمدرضا گفت این آخرین همایشه اول کمی غمگین شدم و بعد به خودم دلداری دادم که قطعا استادم برنامه بهتری رو در ذهن داره و هر تصمیمی بگیره برای من قابل احترامه و قطعا بازدهی بهتری برای این رابطه اتفاق میوفته.

    امروز دوروز از سمینار میگذره و اونقدر این دیدار شیرین و مهم برای من اهمیت داشت که به محض اینکه از سفر ویژه من به تهران ، به خانه برگشتم قبل از هرکاری به سراغ اینستاگرام و اینجا اومدم تا مراتب تشکر ویژه خودم رو به استادم و دوستانم تقدیم کنم. از بابت همه چیز تشکر میکنم و از خانم قلی‌پور و خانم تاجدینی هم به خاطر همه تلاشهاشون و همه زحماتشون تشکر میکنم ..

    پ.ن.۱ خوشبختم از اینکه دوستان فرهیخته یکدل و خوبی پیدا کردم و از دوستان متممی عزیزم که بالاخره افتخار دیدنشون رو پیدا کردم تشکر میکنم که هستید و جمع خانواده متمم رو گرم‌تر کردید. دوستانی که دو حس آشنایی و ابهام رو در یک لحظه در من ایجاد کرده بودند ازطرفی حس غنی آشنایی داشتم از طرفی اولین بار بود میدیدمشون و دوستشون داشتم. حس شیرینی بود. ۷۰۰نفر دوستانی که برخی اونقدر نزدیک بودند که انگار سالهاست میشناسمشون.

    پ.ن.۲ متمم برای من یک خانواده‌ست .. یک خانواده همدل و صمیمی و یکصدا … به خاطر داشتن چنین خانواده‌ای احساس شادی میکنم.

    “افتخار میکنم که دانشجوی متمم هستم”
    .. ارادتمند ..

  • میترا گفت:

    محمدرضای عزیز
    برای ثبت نام در سمینار تردید داشتم نه اوضاع مالی رو به راهی داشتم و نه برای من که تازه شروع به کار کرده ام رفت و آمد به تهران و پرداخت هزینه ی سمینار، تصمیم آسانی بود. متاسفانه اولین حضورم در سمینار شما اگرچه تجربه ی متفاوتی بود اما مقارن شد با آخرین سمینار شما! غمگین بودم. تمام مدت دیروز! تمام مدت امروز اما یک درس بزرگ گرفتم “اگر فهمیدم حضور و شرکتم در جایی امکانی از جنس پیشرفت را برایم فراهم می کند به آن لحظه و آن موقعیت به چشم تنها شانسم نگاه کنم نه تجربه ای تکرار شدنی”. محمدرضای عزیز استاد دیریافته ام، حضور در سمینار شما، مانند پنجره ای به دنیایی بود که هرگز نمی دانستم وجود دارد. ممنونم که هستی و با علم و سخاوت و دانشت شکوهمندانه زندگی کردن را به ما می آموزی. در پناه حق و زیر سایه ی والدینت و در کنار دوستانت روزگار شیرین و عمر پرثمری در پیش رو داشته باشی. با آرزوی بهترین ها برای بهترین استاد.

  • یاسین اسفندیار گفت:

    سلام به همه دوستان متممی عزیز
    خیلی خوشهال شدم که شما را در همایش ۱۹شهریورماه دیدم .
    پنجشنبه یکی از بهترین روزهای من بود. و امیدوارم این دیدارها تکرار شود.
    (البته نه بصورت همایش)
    همه دوستان مثل خود محمدرضا شاد و پرانرژی و پر انگیزه . این جمع تنها جمعی بود که در هیچ یک از همایشهای دیگر ندیده بودم.
    محمدرضا تا پایان همایش با تک تک دوستان عکس یادگاری گرفت و هر کس دست نوشته ای میخواست، با آن همه خستگی دریغ نمی کرد.
    با خیلی از دوستانی که فقط با اسم مشناختمشان .ملاقات کردم و روز بیادماندنی بود
    از خانم قلی پور و خانم تاجدینی کمال تشکر را دارم. دستمریزاد به شما . تا آخرین نفر بعد از پایان همایش در کنار دوستان بودند و همه مسائل را پیگیری می کردند.
    هر چه از همایش بگویم کم گفته ام . فقط امیدوارم که این جمع دوست داشتنی را دوباره ببینم. چرا که میدانم چنین جمعی از اقسانقاط کشور در جای دیگر نخواهم یافت. از تهران – رشت – سراوان- اصفهان – شیراز – همدان و ساری و ….
    فقط عکس ها یادتون نره . منتظرشان هستم.
    دمتان گرم و سرتان خوش باد.

    • سعید عباسپور گفت:

      یاسین جان ، افتخار آشنایی با تو و باقی دوستان یکی از برکتهای این همایش بود. خوشحالم که دوستان آشنای ندیده خودم رو از نزدیک ملاقات کردم و برای من جالب بود که تصویر ذهنی‌ای که از منش رفتاری دوستان در ذهن من شکل گرفته بود با اون چه که برای اولین بار از نزدیک دیدم تقریبا مطابقت داشت و این گواه برند شخصی قدرتمند دوستان متممی هست.

  • کیومرث دورانی گفت:

    سلام محمدرضا.
    حودد یک و نیم سالی هست که نوشته های شما را دنبال میکنم و همیشه انگیزه تلاش کردنم را زیاد میکنه.ولی کامنت نمیگذاشتم و حتی در متمم عوض هم نبودم.
    جدیدا بدین خاطر که تصمیم گرفتم بصورت هدفمند و منظم مطالب را پیگیری کنم در متمم عوض شدم و با خودم عهد کردم که تاجایی که ممکنه دیدگاهم را بنویسم.
    واقعا ناراحت شدم که این فرصت استثنایی رو ازدست دادم.
    سپاس بخاطر همه مطالبی که به ما یاد دادی و تشکر بخاطر همه خاطرات خوبی که برامون رقم زدی.

  • یاسین اسفندیار گفت:

    محمدرضا گفته بود تلاش کنید قبل از ساعت ۱۳:۳۰در محل همایش حضور داشته باشید برای پذیرش بهتر و نزدیک ساعت ۱۴ شده بود و من به خاطر ترافیک تهران تازه به پارک وی رسیده بودم. خیلی دوست داشتم دیر نرسم.و یا نمی خواستم بعد از شروع مراسم برسم.
    رسیدم دم در دانشگاه . به نگهبان گفتم: چقدر فاصله است تا سالن همایش. گفت ۲ کیلومتر ! بعد خندید و گفت ۲۰۰ متر .
    رسیدم به سالن همایش و خوشهال ،که هنوز مراسم شروع نشده .
    برگزار کنندگان با تمام متانت و بزرگواری به مدعوین، جایگاه هایشان را نشان می دادند و هر صندلی با نام شخص مشخص شده بود.
    من سرجای خود نشستم. پوشه را باز کردم . یک تست شخصیت شناسی و یک پاکت نامه!
    پاکت نامه را باز کردم . یک کارت پستال زیبا با خط محمدرضا و امضای اصل خودش (به این فکر کردم یعنی همه این کارت ها را امضا کرده است؟!) نوشته بود

    انسان بودن شاید ،
    به معنی تلاش برای بهتر کردن دنیا باشد
    هر چقدر هم کوچک
    حتی به اندازه ترسیم گلی ساده
    بر روی سنگی در بیابان افتاده
    جایی که هرگز دیده نخواهد شد

    و این نوشته، امضای محمدرضا است . چرا که کلمه کلمه ، سطر سطر نوشته های محمدرضا بوی این جملات بالا را دارد.
    و سخت است بین حرف زدن این مطالب و عمل کردن. ولی محمدرضا در این چند سال چنین کرده . چنین کرده که در قلب من و تمامی افرادی است که مشناسندش .

    از آخرین سخنرانی سخن گفتی، ولی باید پذیرفت که این محمدرضا ، اگر محمدرضا است، بخاطر باورهایش است و این باورها و اعتقاداتش است که قابل تقدیرش کرده.
    محمدرضا، معلم عزیزم. ببخشید معلم عزیزمان؛ امیدواریم این دیدار آخرمان نباشد و همانگونه که در دنیای مجازی هر روز با تو زندگی می کنیم. در دنیای واقعی هم دوباره تو را ببینیم

    همیشه شاد و سلامت باشید.

  • محمد ديز گفت:

    محمد رضاي عزيز، سلام
    دوست داشتم حداقل يكبار از نزديك ببينمت، حتي روش برگزاري و مديريت كردن سمينار هم ميتونست براي من اموزنده باشه، نشد بيام (با حسرت زياد) . البته دلم خوش بود كه فيلم سمينار رو بالاخره در متمم ميبينم، اما خودت رو چي ! معلم عزيزم، محمد رضاي گل، از قبل نگفتي اخرين سمينارته چون ممكن بود بار تبليغاتي داشته باشه. حالا حسرتش موند روي دلمون … خوب ميگفتي يه خاكي تو سر خودمون ميريختيم به زورم كه شده ميومديم. بابا حق ما بود ميدونستيم. اشكمونو در اوردي خوب شد !
    با احترام به تصميمت و همه دلايلي كه داري و من نميدونم …

  • مَرِضا گفت:

    سلام محمدرضا
    الان که این متن رو مینویسم نمیدونم میخوام بفرستمش یا نه. اخه چند بار یه چیزایی نوشتم و پاک کردم. میدونی. وقتی کلی حرف داشته باشی برای گفتن، ولی ندونی چطور باید بگی.
    الان یه تصمیم گرفتم. اینکه هنوز حرف های مفصلم رو نزنم. اینکه چرا با همه ی فشار هایی که رو خودم حس می کردم خودم رو از شرکت تو سمینار محروم کردم؛ یا دلیل احساس حسرتی که خیلی عادت ندارم همراهم باشه، اما با خوندن متن “آخرین سخنرانی من” تو اینستاگرام بهم دست داد.

    شاید بعدا برایت نوشتم؛ هر چند دوست دارم اگر عمری باقی بود و فرصتی دست داد، به خودت بگم.

    دمت گرم و سرت خوش باد.

  • الهه گفت:

    با عرض سلام و خسته نباشید .
    برای همتون آرزوی موفقیت دارم.

  • رضا گفت:

    من اولین بار دیروز محمدرضا رو از نزدیک دیدم. بسیار دوست داشتنی و صمیمی بود. اکثرا بچه ها را به اسم کوچک میشناخت و خیلی هم شوخ طبع بود. اصلاً طوری بود که بعد سمینار آدم دلش نمیومد از سالن بیاد بیرون.

    گزارشی از حاشیه های مراسم:
    مراسم با ده دقیقه تاخیر شروع شد، یک ساعت اول سیستم صوتی کار نمیکرد ولی کل سالن آنقدر ساکت بود که صدای نفس کشیدن بچه ها رو هم میشد شنید، محمدرضا مثل همیشه با سرعت و البته اینبار بلندتر از همیشه صحبت میکرد، اسامی و عکس دوستان فعال در متمم مقابل درب ورودی نصب شده بود، پذیرایی و برخورد تیم اجرایی بی نظیر و عالی بود، محمدرضا کلی با علیرضا نخجوانی شوخی کرد و البته برادر بزرگترشون و شرکت شاتل، پدر و مادر محمدرضا با یک ربع تاخیر در مراسم حاضر شدند، شادی و سمیه با توجه خیلی زیاد مراسم رو مدیریت میکردند، بیرون سالن کلی ماشین لوکس بود خب چند ردیف اول همش مدیرهای بزرگ بودند خب! ، مراسم در سه پارت ۱ و ۲٫۵ و ۱ ساعته برگزار شد و البته دکتر شهریار شفیعی هم حدود ۴۵ دقیقه در مورد برند صحبت کردند، بعد مراسم حدود نیم ساعت هر کسی دوست داشت میرفت با محمدرضا عکس سلفی یا عکس گروهی میگرفت، عکس گرفتن بچه ها با محمدرضا به اندازه خود مراسم لذت بخش بود محمدرضا با همه صمیمی بود و شوخی میکرد و کلاً خیلی زیاد به همه خوش میگذشت، سر عکاسی یکی از دوستان موقع خداحافظی میخواست محمدرضا را یلند کنه و محمدرضا گفت ببین من قبل معلمی کارگری میکردم زور نزن نمیتونی! و کلی خندیدیم، محمدرضا میگفت اگه کسی هفده سال ۲۲ ساعت در روز کار کنه حتی تو آلمان هم بازنشستش میکنن! ، حاضر جوابی شوخ طبعی و صمیمیت و احترامی که محمدرضا داشت واقعا غبطع انگیز بود، پدر محمدرضا با ماشین خودش اومده بود و این برای من خیلی عجیب بود، وقتی محمدرضا با تیم اجرایی میخواست عکس بگیره به شوخی میگفت شما باید خوشحال باشین که مدیریت آخرین سخنرانی ام را داده به شما و من فکر میکردم معلم ما این همه حرف و نکته و شوخی را از کجا میاره، خیلی از بچه ها از شهرهای دور اومده بودند مثل یکی از خانم ها که از سیستان و بلوچستان اومده بود و فکر کنم دو روزی رو تو راه بودو…

    در کل مراسم فوق العاده ای بود و فکر کنم همه با رضایت سالن را ترک کردند.

    ممنون از محمدرضا و تیم متمم که همگی به شکل غبطه انگیزی دوست داشتنی و خواستنی هستند

  • سیما گفت:

    سلام بر همه دوستان عزیز متممی
    از صاحب این خانه و سایر دست اندرکاران پرتلاش و صمیمی سپاسگزارم.
    اگرچه دیروز فهمیدم که در گروه افراد «نامرئی» قرار می گیرم اما سلام و عرض ادب و قدردانی،مقاومت ناپذیر بود.
    از دل پرمهر صاحب این خانه و سایر دوستان نازنین متممی سپاسگزارم.
    در پناه حق

  • فرشته ترحمی گفت:

    سلام آقای شعبانعلی
    شنیدن این حرف که آخرین سمیناره انفرادی شما گذشت و من افتخار حضور نداشتم خیلی برام ناراحت کننده ست. اما دلخوشم به اینکه یکبار تونستم بعد یکی از سمینارهای گروهیتون پارسال، شمارو ببینم و از نزدیک باتون هم صحبت شم. بالاخره اینجا هست، متمم هست و همچنان میشه از شما یاد گرفت. حضورتون مستدام

  • معصومه فردوس مقدم گفت:

    من تازه با گروه متمم آشنا شدم و دوست داشتم در سمینارهای آقای شعبانعلی حضور داشته باشم و الان حیف شد که آخرین سمینارت بود. انشاءالله که همچنان پر انرژی و سربلند باشید.

  • زهرا گفت:

    سلام

    اقای شعبانعلی عزیزبدون هیچ اغراق وریامی توانم بگویم که تمام روز پنج شنبه من به همایش شمافکرمی کردم وحتی لحظاتی هم نگران بودم مبادا دراجرای همایش خللی ایجادشود.ازاینکه چنین بازخورد خوبی درشرکت کننده ها دیدم مطمئن شدم که همه چیزعالی بوده وحتی قطع سیستم صوتی که مشکل روتین سالن هابوده کمترین اثری روی محتوای انتقال یافته شمانداشته است.
    برخلاف همه دوستان برایتان خیلی خوشحالم که چنین انتخابی داشتید.جزاین انتظارنمی رفت..حضورمعلمان ارزشمندی چون شما برای کمک به اندیشیدن وبهترزیستن است نه اینکه فقط شنونده باشیم .
    سهم شماسوختن وماتمجیدکردن نیست.سهم شما نوری است که دردل ما روشن کردیدوآن اندیشیدن است.سلامت،عشق،ثروتتان افزون باد.
    من هم آخرین پیامم رابرایتان نوشتم.برای همه چیز ازشماممنونم.

  • مریم گفت:

    سلام محمدرضای عزیزم

    دیروز شاهد برآورده شدن یکی از آرزوهام بودم ، بالاخره سعادت دیدار یگانه معلم زندگی ام از نزدیک نصیبم شد و سعادت شرکت در همایشت رو داشتم، بودن در جمع مردم فرهیخته کشورم من رو سر ذوق آورد و نور امید رو در جانم زنده کرد. بیشترین حد صمیمیت بین خانواده متمم رو دیروز وقتی که برق رفت تجربه کردم ، که همه در سکوت محض عاشقانه پای صحبت های ارزشمند بهترین معلم شون نشستن. من شخصا دیگه فراموش کردم که اومدم سمینار ۷۰۰ نفره و با وجود اینکه درآخرین ردیف های سالن نشسته بودم و ته سالن همه دوستان و کادر اجرایی با استرس داشتند سیستم برق را راه اندازی می کردن ، من یاد کلاس های خیلی صمیمی مدرسه افتادم که با هیجان پای صحبت های غیر درسی معلممون می نشستیم و گذر زمان رو حس نمیکردیم و دوست داشتیم که ای کاش همیشه بحث غیر درسی باشه.
    محمدرضای عزیزم فقط لطف خدا بود که تمام اتفاقات دست به دست هم داد که من افتخار شرکت در مهمانی ات را داشته باشم. تو دیروز مثل همیشه فوق العاده عمل کردی. کارت پوستال با دست خط تو بهترین هدیه ای است که تا الان گرفتم.
    میخوام یه تشکر خیلی خاص ازت داشته باشم به خاطر اینکه بانی مهمونی بودی و تیمی رو هدایت کردی که بهترین شب رو برای من و دوستان متممی ام رقم زدن.
    از تمام کسانی که دوشادوش محمدرضای عزیزم بودن که این مهمونی اینقدر گرم و صمیمی برگذار بشه و ما حس غریبی نکنیم و عین خونه خودمون باشه کمال سپاس رو دارم.

  • shirin گفت:

    دوستون دارم استاد بهترین معلم و بهترین دوست و مهربانترین انسان . یکی از به یاد موندنی ترین روزهای زندگی من همیشه روزهایی بوده که شما رو دیدم واقعا از ته دل و بی اغراق . و واقعا خسته نباشید و خدا قوت به همه کسانی که به برگزاری این مهمانی کمک کردند .

  • سكينه گفت:

    محمد رضاى عزيز، اگر نبود اصرار شما به تمام كردن تشويقهاي آخر مراسم ، حاضر بوديم تا جايي كه دستهامون توان داشت به دست زدن ادامه بديم تا بگيم كه چقدر برامون عزيزيد و حضورتون برامون مغتنمه.

  • مریم السادات جوادی گفت:

    در اوج خداحافظی کردن خیلی خوبه
    حضور تأثیر گذار و به موقع! چیزی که با ماندگاری رابطه مستقیم داره!
    سالها بود که نام شعبانعلی رو به واسطه دوستان شنیده بودم و فقط از دور تعقیبش میکردم. بی سر و صدا و به قدر کفایت.رکورد کلاسای حضوری ام بی ای. کتابها. متمم یادگیری زبان به روش متمم و….
    اما یه سمینار رو تصمیم گرفتم بیام چون روز تولدش تو اینستا خوندم که ممکنه دیگه سمینار برگزار نکنه! کمتر از یک ساعت از فاصله خواندن ایمیل ثبت نام حتی با اینکه ایران نبودم و دسترسی نداشتم زنگ زدم به دوستام و ثبت نام شدم.
    وسط همهمه کار و زندگی وسواس به خرج دادم واسه انتخاب لباس! برای اینکه حتی وزن کم کنم و حتی اینکه سالم باشم و حتما بتونم بیام. اینقدر وسواس و نگرانی داشتم که همکارا و کارمندا با تعجب میپرسیدن “مگه عروسیته؟!!” حتی بهتر از حس عروس شدن بود.
    واقعن احساساتی شدم و اشک ریختم.
    تا سالهای سال تأثیر پنج ساعت و نیم لذت مکرر و پیوسته رو فراموش نخواهم کرد و ایده نوشتن آخرین داستان کتاب “مرداب در میز” رو هم گرفتم.
    ممنون از همه. از همه هفتصد نفر. از محمدرضا شعبانعلی. از تیم اجرایی. از خود خدا که کمکم کرد تو سیمنار باشم.
    تصمیم گرفتم بیشتر با متمم باشم و به گسترش اون کمک کنم. انشالا

    • آزاده م گفت:

      حست رو میفهمم مریم جان..
      چه خوب که تونستی بیای..کاش میشناختمت و از نزدیک با هم حرف میزدیم.
      ششم شهریور ۹۳ و نوزدهم شهریور ۹۴ برای همیشه برام پرخاطره است.
      من هم از شمال برای بودن در این سمینار راهی تهران شدم..حتی با وجود اینکه برادرم در همون دانشگاه امتحان داشت و مدتی هم بود که ندیده بودمش فقط برای پنج دقیقه تونستم ببینمش..آخه دلم نمیومد دیرتر از ساعت دو تو سالن باشم.
      همه اون پنج ساعت و نیم رو زندگی کردم..لحظات خوبی داشتم..بابت همه اون لحظات هم از تو ممنونم و هم از محمدرضا جان و هم از سمیه و شادی و نرگس عزیز و هم همه متممی های عزیز
      کاش دوباره فرصت دیدنتون رو داشته باشم محمدرضا جان..
      ممنونم و شاد و سلامت باشین.

  • محمد علی هشیار گفت:

    چه قدر ارزوی دیدن روی ماهت رو دارم محمد رضا
    اما هیچ وقت این فرصت دست نداد
    به چشم خیلی ها از جمله خود من بغض نشست ، کاش الان که اسمی از کتاب رندی پاشا و اخرین سخنرانی اوردی
    به بهانه ی همین کتاب نکته های سخت و دشوار این سمینار برگزار کردن رو هم میگفتی ، و کاش برای ما هم میگفتی چرا دیگه قرار نیست سمینار بگذاری

    محمد رضا قطعا همه ی متممی ها توی سمینار نبودن
    اما این بار ندامت و پشیمانی رو احساس میکنم که چرا من نتونستم بیام
    و از دیدن تمام دوستای خوبم غافل موندم

    محمد رضا فقط میگم که خیلی خیلی دوستت دارم

  • سعید حیدری گفت:

    سلام به همه متممی ها
    دیروز اولین تجربه حضور در جمع متممی ها در فضایی خارج از فضای مجازی برای من بود. خوشحالم از این اولین حضور. ناراحتم از این که اولین حضورم متقارن شد با آخرین سمینار محمدرضا و باز خوشحالم از اینکه می دانم و مطمئنم برنامه های زیادی برای ادامه آموزش ما دارید و آن ها را مفیدتر از سمینارهای حضوری دیده اید.
    محمدرضا شعبانعلی عزیز
    ممنون به خاطر همه چیز. خیلی سمینار خوبی بود. کلی ایده و سوال پیدا کردم. با کلی افراد نازنین از نزدیک آشنا شدم. و تبریک به شما. خانواده بسیار خوب و بزرگی ایجاد کردید. تجربه بسیار خوبی بود برای من. حتی در تاکسی ای که در برگشت بودم هم تجربه های جالبی رقم خورد و این فکر می کنم مدیون احساس خوبی بود که در سمینار پیدا کرده بودم.

  • فرناز جمالی گفت:

    سلام
    خیلی خوشحالم که تونستم تو همایش شرکت کنم. دوست داشتم ازتون تشکر کنم بابت این همه زحمتی که برای همایش کشیدین و به خاطر اینکه انقدر خوب تونستین با توجه به شرایط خاصی که پیش اومد همه چیز رو جلو ببرین. فکر میکنم من توی همایش جزو کم سن و سالترینها بودم و حضور توی این محیط برام خیلی تجربه ی جالبی بود.
    امیدوارم در برنامه های بعدی، حالا به هر سبک و سیاقی که باشه، بتونم از دانش شما استفاده کنم و به بقیه هم یاد بدم.
    از حق نگذریم تیم خوب متمم واقعن سنگ تموم گذاشتن. تشکر میکنم از همه ی دوستانی که اسمشونو نمیدونستم اما تو سالن با لیخندای گنده و مهربون به ما حس خوب میدادن.

  • محسن اکبری گفت:

    محمدرضا خیلی دوست داشتم من هم توی سمینار بودم و از نزدیک خیلی از دوستانم رو میدیدم،کاش میشد که میبودم

  • نیما گفت:

    هم نسل من به تو افتخار می کنم . نسلی که در پس تمام محرومیتها و در دنیایی از استرسها رشد کرد و امروزمی تواند به خود افتخار کند چرا که ((محمدرضا شعبانعلی)) را دارد. نسل آژیرو بمباران، نسل کودکیهای بی زرق وبرق ولی پر از دوست داشتنها .
    ما امروزبه نسل خود افتخار می کنیم وبا این ((آخرین سخنرانی)) چشم به راه فرزندان برومند نسلهای بعد هستیم تا قطار توسعه فکری این مرزو بوم را ایستگاهی جلوتر برند.
    غمگنانه باید بگویم که در این ((آخرین)) نبودم ولی بهتر که فکرمیکنم این ((آخرین)) را آغازی دیگر می بینم ، آغازی که نوید با هم بودنی از جنس پیشرفت تکنولوژی فکرکردن برای هم میهنانم است.
    من به خود می بالم که نامم بر دفتر متم نوشته شده است ویک سنگریزه در ملات آجرکاری برج رفیع متمم هستم . من به احترام تصمیم شما برخاسته و دست بر روی قلبم برایتان آرزوی سلامتی و شادکامی می نمایم .
    پیروز باشید

  • سعید گفت:

    بنام یزدان پاک درود درود درود کوری بودم عصا بدست در پس کوچه های تاریکی افکارم بر خورد عصا بر سکه ای که از جیب رهگذران افتاده بود روزگارم را رنگین میکرد تا اینکه شما اری شمایی که از جنس مایی چراغ افروختی و روزنه ای روشن بنام متمم را افریدی ممنون ممنون ممنون

  • محمد گنجی گفت:

    سلام ، من فکر کنم‌ چهار سال پیش از طریق‌ فیسبوک آقای جعفر محمدی با شما آشنا شدم و توی این چند سال تعدادی از فایل های صوتی شما رو گوش دادم و بعدتر از طریق اینستاگرام شما و چند وقتی هم هست که خواننده روزنوشته ها هستم. من نمی دونم چرا وقتی این نوشته رو خوندم اشک تو چشمام جمع شد! این برای من یه اتفاق به شدت غیرطبیعیه. من زیاد تو ذهنم تصویرسازی می کنم و تصویری که موقع خوندن این نوشته در ذهن داشتم برخی باورهام رو زیر سوال برد.باورهایی بر پایه ضرب‌المثل های قدیمی … “آب تو هاون کوبیدن !” … از اون جایی که عالم دهر هستم و چنان جایگاه رفیعی دارم در درک و فهم و شعور و کیلومترها از آدم‌هایی که هر روز تو کوچه و خبابون از کنارشون رد میشم در منش و اخلاق و کردار جلو هستم !! همیشه گلایه می‌کردم از دیگران و بهشون برچسب می‌زدم که این فاصله‌ای که میان شما و این عالم! افتاده از کجی و بی‌رمقی شماست و گرنه با دیدن این ” همه چیز تمام!” حداقل قدمی رو به جلو برمی‌داشتید …
    شما چندین ساله داری کار می‌کنی ، تدریس می‌کنی و قطعا با امثال من فرسنگ‌ها فاصله داری در همه چیز اما به جای برچسب زدن به من و یادآوری سطح حماقت و سفاهتم سعی کردی این فاصله رو پر کنی و تا اون جایی که ممکنه افرادی رو با خودت همراه کنی حتی اگر یدک کشیدن امثال من از سرعتت کم کنه ! عجب دردنامه‌ای پشت این نوشته بود. توی این راه حالا دوستانی برای خودت پیدا کردی و میخوای در حقشون رفاقت کنی . چقدر آدم غریبی هستی تو بین ما عالمان! نمی‌دونم تصویرم چقدر با واقعیت همخوانی داره ولی من امروز درس بزرگی از شما گرفتم.
    ببخشید اگر در میانه راهی که طی می‌کردی به جای همراهی اگر ناخواسته بهت سنگ زدم . امیدوارم در جمع‌های آینده برای متممی‌های جدید هم جایی باشه . خدانگهدارت باشه.

  • خسرو شریف نیا گفت:

    سلام.
    چند حرف!

    اول اینکه: دیروز وقتی حاضرین در سالن به افتخار سخنرانی که آخرین سخنرانی خود را ارائه داده بود بدون توقف دست می زدند تمام حواسم به چشمان سخنران بود! چشمانی که صد سینه سخن داشت.
    دوم اینکه : از دوستان عزیزم در تیم هماهنگ کننده متمم (نمیدونم تیم هماهنگ کننده اسم درستی هست یانه!) تشکر خیلی خیلی ویژه دارم.قبل سمینار و درست در زمان ثبت نام مشکلی برای من و یکی از دوستانم پیش آمد که از طرف ما بود. همان شب حدود ساعت ۱۱ نیمه شب به دوستانم در متمم ایمیل زدم و از ایشان خواهش کردم که من رو راهنمایی کنند. چند دقیقه بعد جواب گرفتم و بعد از رد و بدل شدن چند ایمیل بین من و دوست من و دوستانم در متمم مسئله حل شد(که این ماجرا حدود یک ساعتی طول کشید). واقعا این رفتار دوستانه و صمیمانه تیم متمم (و حتی میتوان گفت رفتار فراتر از حرفه ای!) من رو غافلگیر کرد.
    سوم اینکه:دیروز وقتی بعد از یک نیم روز پر تنش وارد دانشگاه شدم با چهره خندان خانم تاج الدینی و آقای هاشمی مواجه شدم که به من خوش آمد می گفتند، متوجه شدم از یک سرزمین پر تنش به گوشه ای دنج و دوستانه وارد شده ام. البته به دلیل همان مشغول بودن فکر کمی دیر متوجه خوش آمد گویی ایشان شدم که از این بابت شرمنده این دوستان شدم.
    روزگار خوب.

  • سعید گفت:

    بنام یزدان پاک درود درود درود کوری بودم عصا بدست در پس کوچه های بی انتهای تاریکی افکارم بر خورد عصا بر سکه ای که از جیب رهگذران افتاده بود روزگارم را رنگین میکرد تا اینکهشما

  • محمد معارفی گفت:

    سلام
    یکی از بزرگترین اتفاقهای زندگی من بی هیچ شکی آشنایی با تو بود و بعد متمم. در توضیح اندازه ی اثرگذاری تو برای فهم بهتر زندگی و مسائلش کلمات واقعا ناتوانند. تو جزء معدود اساتیدی هستی که دلسوزانه و پردغدغه به مسیری که ما و جامعه طی میکنه توجه می کنی و در عین اینکه از نظر دانشی یک استاد به تمام معنا هستی اما هرگز این جایگاهت باعث نشده که شکل رابطه ی ما با تو شبیه رابطه ی استاد شاگردی خالی از دوستی بشه. این فروتنی و دوست بودنت رو دیشب همه ی ما لمس کردیم وقتی که حسین اونجوری بغلت می کرد و تو علی رغم همه ی خستگی هات با انرژی جواب شیطنتهاشو میدادی یا وقتی که با تک تک بچه ها عکس میگرفتی و تک تک اونها رو با اسم و ویژگیهاشون میشناختی. فقط محمدرضا شعبانعلیه که وقتی با تمام خستگی میخواد عکس بگیره بازهم با شیطنتهاش “ایجاد حس خوب برای مخاطب” یادش نمیره، چیزی که میدونم بیس و پایه ی تمام برنامه زیزی های استراتژیک متممه. در کنار محمدرضا شعبانعلی، همکارانی( یا به قول خودت بچه هات) باید باشن که حواسشون به همه چیز و همه کس باشه. شادی و لبخندهای همیشه مهربونش و سمیه ای که حواسش بود که به همه توجه کنی و با همه عکس بگیری. از تو، سمیه و شادی و بقیه ی دوستان و همکارانت تشکر میکنم.یکی از بهترین روزهای همه ی ما بود…

  • حامد قهرمانی گفت:

    محمدرضای عزیز سلام
    بیشتر از یک ساله اولین سایتی که توی هر کدوم از مرروگرها وارد میکنم همین سایته
    و میتونم بگم سر زدن به این خونه جزیی از تمام روزهای من بوده
    این اولین کامنت من تو این خونه اس
    و امروز دیگه به خودم گفتم حتما باید برای تمام این روز ها تشکر کنم
    خواستم بگم چقدر حسرت خوردم که توی آخرین سخنرانیت نبودم
    خواستم بگم چقدر حس خوب به من منتقل شده توی تمام این روزها
    و خواستم بگم چقدر دوستت دارم و چقدر برات احترام قائلم.

    باعث افتخار منه که یه عضو کوچیک توی این گروه بزرگم

  • pz گفت:

    آخرین ها همیشه به یاد میمانند دقیقا مثل اولین ها.
    دلم روزهای بهتر می خواد، دلم فراموشی و آغاز می خواد…کجا رسد به تو مکتوب گریه آلودم/که باد هم نبرد کاغذی که نم دارد
    سلامت باشی و شاد محمدرضای عزیز

  • سارا گفت:

    سلام به جناب شعبانعلی عزیز و دوست داشتنی
    از موفقیت مجدد شما در برگزاری سمینار خشنودم و آرزوی رضایت خاطر جاودانه برای جنابعالی را دارم .
    از اینکه در سمینار شما حضور نداشتم برای خودم متأسفم . از اینکه آخرین سمینار شما بود دلخور نیستم چون مطمینم ذهن پویای جنابعالی راه های بسیار جدیدتر و موثرتری برای متممی ها خلق خواهد کرد که آن روز همگی حیرت زده تر و مسرورتر از امروز خواهیم شد. من هم بعنوان یکی از کوچکترین شادگران شما و به تقلید از شما، از دوست عزیزو خردمندم محمدجواد که با آشنا کردن من با متمم و جنابعالی دنیای روحی من را متحول کرد سپاسگزارم.

  • سعید هاشمی گفت:

    محمد رضای عزیز
    ممنونم برای لطفی که به من داشتی و اسم من رو در کنار دوستان عزیز آوردی
    خیلی خوشحالم که رفتارم توجه تو رو به خودش جلب کرده.ضمناً من همچنان به جمله ای که گفتم پایبندم اما می خوام باز به حافظ اتکا کنم تا به آنچه شایسته توست احساسم رو بیان کرده باشم
    هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست
    ور نه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست
    همیشه رضایت مند باشی و پایدار

  • احسان رضائی گفت:

    سلام
    محمدرضای عزیز و بزرگوار
    هرگز این فرصت رو نداشتم که از نزدیک با تو ملاقات کنم یا در سمینارهایت شرکت کنم. خوشحالم که قراره بیشتر در فضای مجازی باشی و جلسات را خصوصی تر برگزار کنی. شاید جایی در یکی از این جلسات برای من هم پیدا شد. ارتباط میان من و متمم فراتر از یک ارتباط آموزشی و علمی صرف است و تلاش میکنم من هم سهمی در رشد و توسعه آن داشته باشم.
    شاد و موفق باشی

  • pouya sheikh-hasani گفت:

    زوده،‌خیلیییی هم زوده،‌ولی گویا بهترین راهه، چاره ای جز چاره نیست، از بابت شخصی ناراحتم و از بابت ملی و جمعی خوشحال !

  • حسن فرجی گفت:

    درود بر شما
    ممنونم ممنونم و ممنوم
    من یجورایی به واسطه مهندس نخجوانی با شما آشنا شدم ،بیش از یکساله شما رو میشناسم و کمتر از یکسال که متممی شدم.باعث افتخار بود که تونستم شما رو از نزدیک ببینم و جزء افتخارات بنده هست که در سمینار شما شرکت کردم همچنین مطالبی رو که مشخص بود دلسوزانه انتخاب و تحقیق شده را در اختیار داشته باشم یا ایده بگیرم برای تحقیق بیشتر.
    خوشحالم که تو این سمینار “دید ام” باز تر شدو نگاه هدفمند تری پیدا کردم.حضور در کنار متممی ها حس فوق العاده خوبی بهم داد که کمتر تجربه کرده بودم.
    سمینار از نظر من همه چیز تمام بود و استاندارد ،البته من باب شوخی بگم که هلو انجیری ای که من خوردم سفت بود D:
    می خوام تمام سعی ام رو در متمم بکنم تا شاگرد خوبی برای متمم و متممی ها باشم و تا می توانم از محضر شما کمال استفاده رو داشته باشم.
    و باز هم تشکر می کنم از شما و دوستان متممی که کمک کردن این سمینار هرچه شایسته تر برگزار شود

    همیشه موفق باشید

  • بهاره محمدی گفت:

    همه می گن نقطه اوج هر فواره سرآغاز سقوط آن است
    از اینکه در حال مسیر اوج، مسیر دیگه ای رو انتخاب کردین تا به اوج والاتری برسین
    از صمیم قلب تبریک می گم.
    اما خودم!
    حس مسافری رو دارم که از پرواز به مقصد دلخواهش جا مونده باشه اونم درست در لحظه آخر و از روی جبر نه کوتاهی و تقصیر…
    از اون بدتر وقتی که متوجه می شه به طور کل این آخرین پرواز بود!
    بله آخرین پروازی بود که حسرتش همیشه به دلم می مونه
    این حسرت رو فقط وقتی داشتم که با اختلاف نیم امتیاز مصاحبه از پذیرش تو دانشگاه دلخواهم باز موندم، راضی به رفتن به دانشگاه دیگه نشدم اونو گذاشتم برای سال بعد ولی متاسفانه شما رو نمی تونم
    اما حق با شماست،
    نتونستم همسفر پرواز شما باشم
    اما حتما در دنیای مجازی شاگرد شما خواهم بود
    حتما سعی می کنم با شاگردی خوب بودن این فاصله را زودتر و زودتر کم کنم…
    سعی می کنم حق شاگری را با آموختن مجازی از استادی که افتخار دیدارش نصیبم نشد جوری به جا آورم که همیشه و همه جا مدال شاگردی محمدرضا شعبانعلی بودن را با خودم داشته باشم
    با آرزوی مدال جاودانگی برای شما

  • پیمان اکبرنیا گفت:

    سلام به محمدرضا شعبانعلی، معلم عزیزم

    خیلی خیلی متشکرم برای برنامه بسیار خوب دیروز. آخرش که فهمیدم این آخرین همایش بزرگ بود ناراحت شدم ولی چون می‌دونیم که چنین همایشی باعث اینهمه خستگی و فرسودگی برگزارکننده‌اش میشه، خب شرایط رو درک می‌کنم. فقط امیدوارم در آینده بتونم جز شاگردان فعال متمم باشم که فرصت دیدن گه‌گاه شما در کارگاه‌ها و کلاس‌های کوچک‌تر رو از دست ندم.

    از تمام تیم برگزار کننده که با وجود حجم زیاد کار و استرس به خوبی و بهترین شکل و با بهترین رفتار میزبانی رو انجام دادند متشکرم و از اینکه توانستم بسیاری از دوستان مجازی متممی را حضوری ملاقات کنم خوشحالم.

    شاد و سلامت باشید متممی‌های گرامی

  • بهارنارنج گفت:

    آشنایی با یک فرد در زندگی گاهی می شود اولین قدم در یک راه ناشناخته.
    سپاس از اینکه در روزهای تعیین کننده زندگی اولین قدم در راهی شدی که آرامش، امید و رضایت برایم به همراه داشت و هر روز که می گذرد گام هایم را هرچند کوتاه مطمئن تر از قبل بر میدارم.
    سلامتی و سعادت شما و تیم بزرگوار متمم را از خداوند منان میخواهم.

  • كيان گفت:

    “گردِ جهان گردیده ام
    خوبانِ عالم دیده ام
    لطفِ همه سنجیده ام
    اما تو چیزِ دیگری “

  • محسن نوری گفت:

    محمدرضا عالی بود
    این همایش رو هرچند که خیلی چیزا یاد گرفتیم و خیلی مفید بود اما بیشتر به قصد یه مهمونی در کنار تو و سایر دوستان متممی اومده بودم. امیدوارم مهمونیهایی از این دست به هر شکل ادامه داشته باشه و حداقل سالی یک بار تو و دوستان خوبمون رو ببینیم.
    بابت همه چیز ممنون. مخصوصا کارت پستال اضافی ای که برام گذاشته بودی. بهترینها رو برات آرزو میکنم

  • علیرضا گفت:

    سلام…
    من دیروز واقعا از نحوه ی اجرای شما لذت بردم… فیلم سمینار های اولتون رو که میدیم مخصوصا اوایلش اون حس اضطراب رو میتونستم حس کنم اما دیروز باتوجه به قطع شدن برق و طبیعتا شک عصبی و نتونستن نشون دادن اسلاید ها فوق العاده عمل کردین… و این واقعا برای من درسی شد که بفهمم توانایی public speaking که از ترس های بزرگ مردم دنیاست، چیزی نیست که اکثرا مربوط به استعداد و خجالتی نبودن و اینها باشه بلکه اکثرش تمرین و تلاش است….ممنون بابت این درسی که به ما دادین…
    آخرین باری که دیدمتون در سمینار پیام ها در مذاکره ی سال پیش بود…نمیدونم چرا اما حس کردم تو این سالی که گذشت (که کلاسهاتون کنسل بود) حسابی بهتون ساخته بود و تپل شده بودین :)) امسال هم که کلا برنامه ی سمینار هارو مثل کلاس هاتون کنسل کردین D:
    اما بنظرم یه برنامه ی سمینار سالیانه خیلی به متممی ها کمک میکنه و باعث میشه خیلی هاشون تلنگری بهشون بخوره و بفهمن سایت متمم یه سایت آموزشی معمولی نیست و هیچ همانندی نداره توی ایران و با تلاش و جدیت دوچندان توش فعالیت کنن که بنظر من از اهداف بزرگ شماست.
    تازه چی بهتر و بیشتر از تشویق از ته دل و چند دقیقه ای و ایستاده ی جمعیت ۷۰۰ نفره جهت ارج نهادن به زحمت هاتون میتونه تمام خستگی هارو ازیاد آدم ببره 🙂

    واقعا تشکر میکنم بابت تمام انرژی و وقتی که برای ماها قرار میدید…هم از شما هم از متممی ها….

  • zoorba.booda گفت:

    سلام
    پیش نوشت صفر!:محمد رضا ظاهر نوشتنمون ، مثل تو شده (پیش نوشت و پی نوشت و اصل مطلب و…) !-نمیدونم این خوبه یا نه؟- ولی من زمانی از نوشتنم راضی خواهم بود و ازش لذت خواهم برد که مایه و محتوای نوشتنم هم به استاد عزیزم نزدیک شده باشه-مطمئنم اون روز به نوشته هام افتخار خواهم کرد…
    پیش نوشت یک:
    دیروز از اینکه کنار دوستان خوب متممیم بودم و حس خوب خانواده بودن رو کنارشون تجربه میکردم خیلی خوشحال بودم و هستم. اعتراف میکنم که حس آشنایی و ابهام رو همزمان با هم تجربه کردم.هم همه رو میشناختم و دوست داشتم با همه صحبت کنم و هم نمیشناختم ولی هرچی بود حس خوبی داشتم که هنوزم همراهمه.
    پیش نوشت دو:
    از همه عزیزانی که زحمت برگزاری این سمینار رو برعهده داشتن ممنونم مخصوصا سمیه خانم و شادی خانم که وقتی وارد سالن شدم و اونها رو دیدم،انگار اعضای خانواده مو میدیدم (یه جور حس خواهر بزرگتر که من از داشتنش محروم بودم)
    اصل کامنت:
    محمد رضای عزیزم،میدونم که میدونی که خودمو مدیون و قدردانت میدونم بخاطر تمام چیزهایی که با وجود تو برام محقق شده (چه اونهایی که تو خودت بهش آگاهی و چه اونهایی که فقط خودم ازش آگاهم). سمینار دیروزت هم مثل همیشه مفید و تاثیرگذار بود و انقدر سرنخ بهم داده که هنوزم گیج و مبهوتم و نمیدونم از کجا شروع کنم به مطالعه.
    وقتی که گفتی این آخرین سمینارمه که خودم برگزار میکنم هم خوشحال شدم هم ناراحت. خوشحال از اینکه میدونم که چیزهایی بهتر از سمینار و همایش و … برای یاددادن پیدا کردی و اینکه وقت ارزشمندتتو صرف چیز بهتری خواهی کرد و ناراحت از اینکه احتمالا حضور غیر دیجیتالت کمتر از این هم میشه و برای منی که حس خوبی به فضای مجازی و دیجیتال ندارم(با همه خوبی های قابل تصورش) کمی نگران کننده و ناراحت کننده بود
    منتظر میمونم و امید دارم که چیزهای بهتری و روزهای بهتری برای من و همخونه ای هام در پیشه
    پی نوشت یک:
    از هدیه ی ارزشمند سیمین و شهرزاد عزیز خیلی خیلی خوشحال شدم و ازشون خیلی ممنونم که منو لایق محبتشون دونستن
    پی نوشت دو:
    دیروز که داشتم برمیگشتم خونه به این فکر میکردم که آیا از اینکه از نظر متمم شاگرد خوبی بودم(که از نظر خودم نبودم و اینو به شکست نفسی پوشالی تعبیر نکنید) برام خوشحال کننده ست یا نه؟
    توی دوران تحصیلم در مدرسه ودانشگاه معمولا جزو شاگردای ممتاز بودم ولی چند ساله به این نتیجه رسیدم که این ممتاز بودنها هیچ ارزشی نداره و تاثیرمثبتی روی زندگیم نداشته و نخواهد داشت(از منفی هاش بگذریم!) .ولی دیدم که ایندفعه واقعا خوشحالم چون متمم رو جایی میدونم که با سیستم آموزشی که قبلا تجربه ش کردم خیلی متفاوته و کسانی که اونجا میان که همیشه میتونم از همشون یاد بگیرم و …
    پی نوشت سه:
    شک ندارم که به زودی متمم انقدر رشد و توسعه پیدا میکنه که سیستم آموزشی کشور باید دنباله رو اون بشه. به امید اون روز

    • سیمین ابراهیمی گفت:

      سلام دوست سامان گرامی
      بیشتر از دو ساله که دوستان ارزشمندی همچون شما دارم و ازتون چیزهای زیادی یاد گرفته و می گیرم.
      اون هدیۀ کوچولو هم فقط بهانه ای بود برای دوستی و قدردانی بیشتر.
      شما یکی از کسانی هستید که خودتون مهربان و محترم هستید.
      گاهی تفاوت های فردی باعث می شه در جمع های اینچنینی خیلی از افرادی که پتانسیل های بالایی هم دارند دیده نشوند و یا مهجور بمونن.
      امیدوارم به هر طریقی، منابع وجودی این افراد نیز اجازۀ ظهور و بروز پیدا کنه و یا این فرصت به آنان نیز داده شود که همپا و همراه گروه رشد کنند و دیده شوند.
      برقرار باشید.

      • یاسین اسفندیار گفت:

        خانم ابراهیمی عزیز و با محبت از شما صمیمانه تشکر می کنم . بخاطر هدیه گرانقدرتان
        خوشحالم دوستانی اینچنین دارم.
        همیشه شاد و سلامت باشید.

        • سیمین ابراهیمی گفت:

          دوست عزیز یاسین اسفندیار گرامی
          ممنونم از ابراز لطفتون.
          شما از دوستان متممی قدیمی من هستید و هیچ گاه گامهای نخستین در این خونه رو فراموش نمی کنم که با دوستان مشترکمون ابتدا در روزنوشته ها و بعدها در متمم با یکدیگر پیش رفتیم.
          همانطور که برای آقای عزیزی هم نوشتم تنها قدردانی کوچکی بود که یادمان باشد مهرورزی می تواند ذره ای باشد. ممنون که این ذره را اندازه ای در خور دانستید.
          امیدوارم رضایت و آرامش و امید، قرین لحظه هاتون باشه.
          باز هم ممنونم از لطف صمیمانه تون.

  • سهیلا گفت:

    سمینار دیروز برای من که یه مدت از فضاهای آموزشی غیردیجیتال دور بودم حس تازه شدن بود ممنون ازینکه هستی ازینکه انقدر فهمیدنت برای من کم سواد روان و ساده ست ممنون از صدای دلنشین و کلام روانت که نگرانی نفهمیدن دنیای جدید رو برام کمتر میکنه…

  • مینا گفت:

    محمدرضای عزیز،
    برای دیدن و شنیدنت نیازبه شمارش روزها و ماهها نبود که نه در تاب و توان ما بود و نه در حوصله تو. در کلاس درس شیفته مرامت شدیم ، در دلنوشته هایت به امید مرهمی از دردهای پنهانمان گفتیم و با متمم بزرگ شدیم. ما تو را به چشم دل میبینیم نه جشم سر و حضورت در زندگی تک تک ما جاریست. بی شک انتخابت ، برای همراهان همیشگی تو بهترین ها را رقم خواهد زد .

    عذرم را بپذیر که آرام آمدم و در هیاهوی پرشور و ممتد دستان هم کلاسی ها رفتم…

  • فاطمه گفت:

    سلام٬
    از دیروز که توی اینستاگرام خوندم این آخرین سمینار سالیانه بوده خیلی ناراحتم و اعتراف میکنم که اشک توی چشمام جمع شد.مدتی هست که برای کسب و کار ایده هایی توی ذهنم هست اما مشغله ی درسی فرصت برنامه ریزی و پرداختن دقیق به افکارم رو به من نداد و تصور میکردم تمام کسانی که در سمینار شرکت میکنند ذهن و برنامه ی آماده و مدونی دارند و با شرایطی که دارم بهتره در سمینار شرکت نکنم چرا که ممکنه جای کسی رو بگیرم که به مطالب و آموزه های ارائه شده در سمینار نیاز داره٬ البته هنوز هم فکر میکنم تصمیم درستی گرفتم.
    تصمیمی که گرفتید قابل احترام هست. بیصبرانه منتظر فیلم سمینار هستم.
    براتون آرزوی سلامتی میکنم.

  • شراره ش گفت:

    از شما و تیم متمم به خاطر این همه تلاش ممنونم. مثل همیشه ، همه چیز بسیار عالی بود.
    خواستم خواهش کنم اگر ممکن باشه در متمم وضعیت فعال بودن اعضا را به نحوی نشان دهید.هر چند که هر کسی خودش تا حدودی میدونه که در چه وضعیتی قرار داره. نمیدونم چقدر انجام پذیر باشه و آیا حرفم منطقی هست یا خیر. فکر میکنم برای آدم تنبلی مثل من یه جورایی مفید باشه.

  • دیانا گفت:

    ای کاش منم می‌تونستم دیروز تهران باشم. یک ماهه که دارم افسوس می‌خورم… 🙁

  • ليلي گفت:

    محمدرضاي نازنين
    از ديشب چندين بار خواستم تو متمم كامنت تشكر بزارم ولي از اونجا كه اغلب در دنياي مجازي و البته واقعي بيشتر ناظر هستم تا فعال و اگر خودم رو بنا بر تعارف تو بسنجم از E ي بسيار پاييني برخوردارم، طبق معمول عقب نشيني كردم و يك ايميل كوتاه جهت تشكر فرستادم. اما راستش راضي نشدم! ديشب، سمينار، محتوا، تو، همكاران خوب متمم، و تمام متممي هايي كه حضور داشتند، عـــالي بودن… عـــاالي
    و خوشحالم كه بودم. و اين و بدون قلبن خوشحالم كه ديگه دغدغه سمينارهاي آينده رو نداري و تصميم گرفتي اونطور كه دوست داري حضور داشته باشي. ميخوام بگم ممنون كه هستي و ممنون كه “هستين” تو به همراه دوستاي خوب متمم بخصوص سميه و شادي عزيز. وهميشه باشيد با همين انرژي و حس خوب. برقرارِ برقرار…
    چقدر خوشحالم كه دوروبرت پراز اين دوستاي خوب و دلسوز و پر از عشقه.. ميدونم كه ميدوني چقدر از ته دلم اينارو ميگم.
    هميشه و هميشه گفتم و باز هم خواهم گفت اونچه كه تو و محيط هاي آموزشيت رو متفاوت كرده صرفاً محتوا و دانشت نيست! اون عشق و محبت دروني توست كه تو تمامي حرفهات و كارهات ديده ميشه ، اينكه تو و بقيه تيم متمم با عشق كار ميكنين و خوشبختانه به ما هم منتقل ميكنين.
    بجز در اينستاگرام در تمامي فضاهاي مجازي و حقيقي قبل از خودت محبتت و گرماي وجودت كه پراز انسانيت و صداقته ديده ميشه. (توضيح: در اينستاگرام هم ديده ميشه ولي نه اونطور كه واقعا هست)
    و زماني كه تو مدير متمم باشي قطعاً بقيه عزيزان هم در بروز اين احساس چيزي ازت كم ندارن
    من شايد از متممي هاي فعال نباشم شايد تمرين حل نكنم و كامنت نزارم ولي خيلي زياد ازتون انرژي ميگيرم، بخصوص با ديدن عكسهاي زيبايي كه از حيوانات ميگذاريد.
    و يك تشكر ويژه براي اينكه اگرچه درظاهر و تو حاشيه آموزشهات ، اما ” پررنگ ” انسانيت رو بهمون ياداوري ميكني. و فكر ميكنم يكي از هدفهاي مهمت اين باشه كه هركدوم به سهم خودم انسان بودنمون رو به خوبي و درست خرج كنيم.
    از نوشته بسيار زيبات كه خط خودت دلنشين ترش كرد هم ممنون. ميدوني كه من چقدر اين نوع قلمت و دوست دارم.
    موفق تر باشي و شاد و پراز آرامش هم تو و هم تمام كساني كه تو اين راه كنارتن. حتي ما ؛)

  • مهدی بازیار گفت:

    درود به شما
    خدا قوت میگم بهتون. خیلی دوست داشتم توی سمینار حضور داشته باشم اما شرایط سربازی به من اجازه نداد و بابت از دست دادن سمینار شما خیلی متاسفم.
    از دیشب منتظر چنین مطلبی توی روزنوشته ها بودم تا براتون کامنت بزارم و هر ساعت هر دو سایت متمم و روزنوشته ها رو چک میکردم. خواستم توی متمم پیام بزارم اما چون با روزنوشته ها راحت تر بودم اینجا اقدام کردم. اسلایدها رو هم از متمم گرفتم و نگاه کلی که به اسلایدها داشتم همش حسرت از دست دادن سمینار توی وجودم بود که هر لحظه بیشتر میشد. جالب اینجا بود از مدل NEO-FFI که به عنوان یک مدل شناخته شده برای شناخت شخصیت و رفتار کاربرد دارد استفاده کرده بودید. ما نیز در حیطه خودمان این مدل رو روی افراد دارای لکنت بکار بردیم و با نتایج جالب بدست آمده چندین مقاله از آن استخراج شده که لینک یکی از آنها اینجا قرار میدم:
    http://www.sciencedirect.com/science/article/pii/S1877042814023520
    از یکسال و نیم پیش که از طریق یکی از صفحات اینستاگرام باهاتون اشنا شدم و بعد هم در متمم و روزنوشته ها حضور داشتم، پیگیری نوشته های شما استفاده های زیادی در زندگی کاری و شخصی من داشته و خواهد داشت. واقعا یکی از ارزوهام اینه که بتونم در موقعیت هایی شبیه سمینار بیشتر باهاتون ارتباط داشته باشم.
    شما یکی از چیره دست ترین کارگردان های زبان و ادبیات فارسی هستید که با ظهور کلامی و غیرکلامی واژه ها در گفتار و رفتارتان، معجون دلنشینی از شنیدنی ها و دیدنی ها به ما هدیه میکنید.
    یکی از “ای کاش”های من اینه که توی شهرستان ها امکان حضور بیشتر شما فراهم بشه!
    پیگیر همیشگی روزنوشته ها هستیم.
    برقرار باشید و آرام

  • محمدعلی حسینی مهر گفت:

    سلام محمدرضا جان
    خواستم از این که این فرصت رو داشتم که در آخرین سخنرانی شما حضور داشته باشم تشکر کنم.
    ورودم به دانشگاه احساس خیلی خوبی بهم داد و پذیرش هم عالی بود. صندلی ها به بهترین شکل ممکن چیده شده بود و بسته ای که داده بودید عالی بود.
    حس من زمانی که کارت پستال رو دیدم شادی آمیخته با ناراحتی بود. شادی به خاطر این که برای من هم با دست خط خودتون نوشته بودید و ناراحتی به خاطر این که حضور ما باعث شده بود چنین زحمت بزرگی بکشید. من توی دانشگاه از طریق گروه نجوم در برگزاری اردو فعالیت داشتم و بعد از اردو عکس دسته جمعی رو چاپ می کردیم و به همه شرکت کننده هامون می دادیم و من یادگاری پشت کارت ها رو می نوشتم. اونا فقط ۸۰ تا بود و می دونم چه کار طاقت فرسایی هست. واقعاً ممنونم.
    نگرانی من زمانی بود که برق سالن نبود. نه به خاطر این که کسی سر و صدا کنه! همه متممی بودن. درسته که سخت افزار شما جواب میده 🙂 اما سی پی یو core i7 هم که باشه داغ می کنه. زمانی که آب خوردید فهمیدم.
    از پذیرایی شما هم ممنونم. از هدیه سخنرانی دکتر شفیعی هم خیلی خیلی ممنونم که این فرصت رو برای ما مهیا کردید.
    از این که بعد از سخنرانی با مهربونی ایستادید و با مهمونا خوش و بش کردید هم ممنونم.

    من دارم توی حوزه طراحی (مخصوصاً محصول و تجربه) یادمیگیرم که ان شالله یه روزی توی حوزه طراحی محصول و طراحی تجربه حرف برای گفتن داشته باشم. به نظرم شما استانداردهای برگزاری سمینار رو بالا بردید و یه نمونه عالی از طراحی تجربه شرکت در سمینار رو ارایه دادید.
    از تیم برگزار کننده سمینار هم ممنونم که حرفه ای بودنشون واضح بود. از خانم قلی پور و خانم تاجدینی هم که مدام در حال حرکت بودن و حواسشون بود که آب توی دل کسی تکون نخوره و با رفتار فوق العاده شون احساس خوبی در همه ایجاد می کردند هم ممنونم.

  • مرتضی گفت:

    کمتر از یک ساله که با تو و نوشته هات آشنا شدم و بشدت دوست داشتم که تو سمینارت شرکت کنم ولی نشد و نخواهد شد…

  • سایه گفت:

    محمدرضای عزیز! خداقوت به شما و شادی عزیز و سمیه عزیز و همه عزیزانی که برای عالی برگزار شدن دیروز تلاش شبانه روزی انجام دادند. ما به تصمیم شما احترام میگذاریم و اعتماد داریم که هر چند گردهمایی بزرگی از متممی ها برگزار نشود، شما و تیم اجرایی متمم همیشه کنارمان هستید، و با اطمینان قلبی عرض می کنم که متمم بزرگترین اتفاق زندگی من و خیلی های دیگر است.
    ممنون بخاطر دیروز، ممنون بخاطر متمم و ممنون بخاطر این که هستید و همیشه در کنارمان می مانید به هر شکل و سبک و روشی که تصمیم شماست.

  • مجتبی مهاجر گفت:

    سلام
    محمدرضاجان دیروز جزء آخرین نفراتی بودم که برای عکس گرفتن اومدم کنارت،حس کردم انقدر خسته بودی که حتی منو نشناختی:)).دیروز خیلی خوب بود هم به لحاظ محتوایی هم احساسی.
    تک تک افراد یه حس دوستی و آشنایی نسبت به هم داشتن.واقعا میشد عضو یک خانواده بودن رو حس کرد.
    بابت همه چیز ممنون.

  • فواد انصاری گفت:

    سلام استاد ، خیلی خوشحالم بابت سمینار برگزار شده و کاش کار و وضعیت شرکت را طوری مرتب میکردم که بتونم بیام ، دست همگی شما و حاضرین هم درد نکنه ولی کاش دوباره سمینار باشه که ما هم این حس خوب رو تجربه کنیم هر چند در متمم و هر جایی که شما باشید ما آماده یادگرفتن و آموختن هستیم و به این راحتی معلم خودمان را ترک نمیکنیم حالا فرقی نمیکنه تو کلاس مجازی یا واقعی . از اینکه نتونستم بیام احساس خوبی ندارم ولی از اینکه با این شکوه و به این خوبی و صمیمانه برگزار شده خیلی خوشحالم یعنی باید هم اینطور باشه عشق شما نتیجه ای دیگری جز این نداره و آنچه از دل برآید بر دل نشیند .موفق باشید آقای شعبانعلی ….ما هم تو گوشه ی دیگر از ایران مشغول کشیدن گل کوچک روی تکه سنگی هستیم و برایمان هم مهم نیست کسی ببیند یا نه ….

  • علیرضا گفت:

    سلام
    خسته نباشی محمد رضا جان، خودت و همه تیمت که انصافا سمینار درست و درمونی برگزار کردید.
    یه مطلبی رو میخواستم بهت بگم، بعد از خود سمینار انقدر دورت شلوغ بود که نشد به خودت بگم ولی به یکی از همکارات گفتم، حالا اینجا اگه اجازه بدی به خودت هم بگم،
    بعد از بخش سوم برنامه که بحثهایی در مورد محتوایی که در شبکه های اجتماعی منتشر میکنیم و استفاده و سو استفاده هایی که بالقوه از این محتوا ها میشه کرد مطرح کردی به خودم میگفتم که خوبه من تو هیچ کدوم از این شبکه ها فعال نیستم و اطلاعات شخصیم رو تحت عنوان پست، کپشن، کامنت یا هر چیز دیگه ای منتشر نمیکنم، بعدش یه لحظه فکر کردم دیدم درسته که تو شبکه های اجتماعی فعال نیستم ولی شاید بیش از اون مقداری که عموما تو این جور شبکه ها اطلاعات به اشتراک گذاشته میشه، من توی متمم از خودم و سلیقه هام و تجربه هام نوشتم! ای دل غافل! من هم که زندگیم رو دارم توی یه اتاق شیشه ای میگذارم! نکنه…؟!
    ولی یه چیزی دلم رو قرص کرد که نه، جای نگرانی نیست. اونم اینکه متمم صاحب خونه داره، صاحب خونش همون کسیه که این هشدارها و تذکرات رو داره به ما میده، صاحب خونش کسیه که بیش از هر کس دیگه ای که من میشناسم زندگیش رو glass box کرده، صاحب خونش کسیه که قبل از هر عنوان و جایگاه و ارزش دیگه ای که داره و به حق هم داره، آدمیه که من باورش میکنم.
    ممنونم ازت

  • شهرزاد گفت:

    محمدرضا جان.
    وقتی که گفتی این آخرین سمیناری هست که برگزار میکنی، راستش یه کم دلم گرفت، اما اصلا ناراحت نشدم و ناراحت نیستم.
    میدونی چرا؟
    چون توی تصور من، تو همیشه آدمی هستی که دست به هر چی میزنه طلا میشه!
    پس نگران هیچی نیستم و مطمئنم که برنامه های شگفت انگیزتری برای آینده در انتظار خودت و ماهاست.
    درست مثل همون مجموعه ی شگرف تو دوران دانشجویی ات برای اون سن که چقدر دوستش دارم اون رو هروقت یادم میاد.
    و میخوام بدونی که تو همیشه برای ما باارزشی چه با سمینار. چه بدون سمینار.

    راستی… دیروز در کنار تمام اتفاقهای زیبای سمینار که دیدن تو و شنیدنت برای چند ساعت بود و دیدن تمام دوستان عزیز و دوست داشتنی، یه چیزی خیلی برام باارزش و زیبا بود… و اون دیدن اشکهای تو بود که وقتی که سالن یکپارچه و برای چندین دقیقه تبدیل به تشویق بی امان تو شده بود، توی چشمات حلقه زده بود…
    فقط میخوام بگم خوشحالم و خدا رو شکر میکنم که هستی.
    و از خداوند میخوام که قلب مهربونت همیشه پر از شادی و رضایت و آرامش باشه.

    • یاسین اسفندیار گفت:

      سلام به خانم شهرزاد بزرگوار
      با تشکر فراوان از دستنوشته زیبایان و از اینکه بیادم بودید ممنونم
      روز بیاد ماندنی بود در جمع دوستانی مانند شما و محمدرضای عزیز
      امیدوارم همیشه و همه جا شاد و سلامت باشید

    • بهارنارنج گفت:

      شهرزاد جانم باز هم ممنونم به خاطر هدیه ارزشمندی که بهم دادی.
      این دوستی ها برای من واقعا ارزشمنده و امیدوارم بتونم لایق این لطف و محبت شما باشم.

  • (میلاد کا) milaaaaaad گفت:

    سلام

    نمیدونم چطوری بنویسم و ازکجا شروع کنم. من اولین بار بود که در سمنار سالانه شرکت میکردم و احساس فوق العاده ای دارم. دیدن شما برای چند دقیقه از نزدیک برای من فوق العاده احساس خوبی ایجاد کرد. واقعا خستگی راه و سفر رو تو همین چند دقیقه به طور کل فراموش کردم و آخر برنامه با خودم میگفتم چقدر زود تموم شد. من مطمئنم که این فقط احساس من نبود و همه ی عزیزان رو می دیدم که چقدر به شما عشق می ورزند و خود شما که با وجود خستگی کنار همه ایستادید و حرف زدید و عکس گرفتید.

    به سهم خودم از تیم اجرایی تشکر می کنم که همه چیز رو به طرز خوب و فوق العاده ای آماده کرده بودند و یه تشکر ویژه از خانم قلی پور و همچنین خانم تاجدینی که فوق العاده مهربان و خوش برخورد بودند.

    من هنوزم به اون چند دقیقه صحبت با شما فکر می کنم و رفتار فوق العاده شما و احساس فوق العاده ای که به من دست داد.

    بابت همه چیز ممنونم و به شما و متمم مدیونم

    بهترین آرزوها

  • الهام گفت:

    هرکه راه مهر پیماید خدایش راهبر است..
    در پناه خدا باشید..
    دوستدار شما 🙂

  • مرتضی گفت:

    سلام
    اون چیزی که دلها رو بهم پیوند میده اونقدر قوی هست که بتونه حریف قطعی برق و مشکلات دیگه بشه.
    همیشه وقتی سر درس شما هستم چه حضوری و چه دیجیتال، حسی بهم میگه به اون تصمیم و فکری که محمدرضا گرفته با شوق گوش بده و پذیرا باش.
    تصمیم سخنرانی نکردن شما (فاکتور C) مرحله جدیدی از آموزش رو برای ما رقم میزنه که مشتاقم بدونم چه حس و لذتی داره.
    فقط میتونم بگم، ممنون.

  • هما سپهری گفت:

    سلام و احترام. شما چون خورشیدی فروزانید که دل و دیده همراهان تان را گرم و روشن می کنید. شما همچنان موثر خواهید بود حتی از اکنون که انتخاب کردید پشت ابر بروید. خورشید ، همان خورشید است.

  • امین نیکدل گفت:

    محمدرضای عزیز واقعا خوش به حالت به خاطر این همه استعداد . تلاش و پشتکار و داشتن دوستانی به این خوبی که نتیجه اخلاق و رفتار درست خودته .
    نوشته آخرین سخنرانی با این لطافت و پر احساسی اشک من رو حسابی در آورد ..
    همیشه زنده و سالم و با آرامش باشی

  • مائده گفت:

    ممنون از محمد رضا و همه کسانی که برای برگزاری این سمینار تلاش کردن
    همه چیز عالی بود و مثل همیشه استفاده کردیم
    مشتاقانه منتظر جلسات تخصصی متمم هستیم

  • سینا گفت:

    بهترین محمدرضای دنیا

    دیروز پاهایم نای رفتن نداشتن،
    اعتراف می کنم بعد از مدت ها احساساتی شده بودم وقتی که در آغوشت گرفته بودم، وقتی خاکی بودنت را از نزدیک دیدم و وقتی که به در خروج نگاه می کردم …..
    حتی وقت رفتن نتوانستم به پشت سرم نگاه کنم .
    دیروز حالت های عجیب و غریبی را تجربه کردم و تمام مدت از ۸ شب تا ۲ صبح که به خانه رسیدم درگیر بودم .

    فقط می توانم بگویم باعث افتخار است بودن در کنار تو ….

  • میترا گفت:

    سلام و درود بر شمایی که اینچنین خالصانه و عاشقانه ، زیباییهای روح و فکر خود را با دیگران تقسیم می کنید
    سلامتی ، پرتوانی و شادابی تان جاودان باد

  • سمانه عبدلی گفت:

    شادی و سمیه همیشه ی مهربان و دوست داشتی من ، از اینکه این افتخار رو داشتم تا روز گذشته در کنار شما ، محمدرضای همشه پر انرژی رو ببینم خوشحالم و به خاطر همه زحمت ها از شما تشکر میکنم .
    بودن کنار هفتصد نفری که انگار هیچ کدام غریبه نبودند و روح های آشنایی که به بهانه متمم کنار هم جمع شده بودیم .
    به عنوان کوجکترین عضوی از این خانواده ، به داشتن تک تک شما مغرورم و
    باز هم ممنونم از محمدرضای عزیز که نعمت حضور خودش در زندگیم ، نعمت های بیشتری هم به من هدیه کرده