پیشنوشت: وقتی فهرست چند نمونه از کتابهایی را که در ماههای اخیر خواندهام برای انتشار در روزنوشته تنظیم میکردم، کتاب میرایی (Mortality) کریستوفر هیچنز هم جزو آنها بود. حتی عکس جلد را هم لابهلای عکس کتابها در بالای نوشته گنجاندم. اما وقتی آن مطلب را نوشتم و نوبت به کتاب هیچنز رسید، دیدم ذهنم خستهتر از آن است که چیزی در شأن هیچنز بنویسم. نمیخواستم طولانی بنویسم، اما دیدم توان و حوصلهٔ همان چند خط هم نیست. این بود که نوشتن بخش دوم فهرست را – که قاعدتاً باید با هیچنز ادامه پیدا میکرد – به زمان دیگری موکول کردم.
امروز که خواستم بخش دوم فهرست را بنویسم، دیدم در تمام این سالها فرصت نشده مطلب مستقلی به هیچنز اختصاص دهم. درست، دوستانه و قدرشناسانه نیست نام کسی را که سالها نوشتنش را دیده، خوانده و از سبک نگارش او آموختهام، جایی «لای اسم دیگران» بگنجانم.
نوشتن از هیچنز، در مقایسه با دیگر نویسندگان محبوبم، مدتی نسبتاً طولانی عقب افتاده است. علتش هم این است که همیشه دنبال فرصتی بودهام که با دقت، حوصله و جزئیات بیشتر دربارهاش بنویسم.
اما تصمیم گرفتم، این وسواس را – که همیشه باعث ننوشته ماندن حرفها یا ناقص ماندن نوشتههایم شده – کنار بگذارم و همان مطلب کوتاهی را که میخواستم دربارهٔ کتاب Mortality بنویسم، در قالب یک نوشتهٔ مستقل منتشر کنم.
لطفاً شما هم این نوشته را در حد یک چرکنویس مختصر، و بخش کوچکی از متن بزرگتری که نوشته نشده، بخوانید.
کریستوفر هیچنز
وقتی گفتگوی تصویری با سه نفر از دوستان متممی را در سال ۱۴۰۰ منتشر کردیم، پرتکرارترین سوالی که اینجا و آنجا پاسخ میدادم این بود که: «در بین نویسندههایی که نام بردی، اسم یکیشان را متوجه نشدیم. چه بود؟ اسمش را چهجوری مینویسند؟»
این سوال چندان غیرمنتظره نبود. کریستوفر هیچنز (Christopher Hitchens) که من در آنجا با نام کوتاهشدهٔ کریس هیچنز به او اشاره کردم، به اندازهٔ نامهای دیگری که گفته و شنیده شد (پیتر دراکر، دنی دیدرو، نیل پستمن، دنیل دنت،، برای مخاطب ایرانی کمتر شناختهشده بود. من هم در نوشتههایم، در مقایسه با دوستانش (ریچارد داوکینز و دنیل دنت) کمتر از او اسم برده بودم (و شاید تا آن زمان اصلاً اسم نبرده بودم).
طبیعی بود وقتی به دامنهٔ واژگان گستردهٔ او و سبک نوشتناش اشاره کردم و گفتم «برای بهتر فهمیدن و بهتر نوشتن انگلیسی نوشتههای هیچنز را رونویسی میکنم»، بعداً این سوال زیاد پرسیده شود که: در میان اسمهای آشناتر، آن نویسندهٔ ناآشنا که بود؟

کریستوفر هیچنز (عکس راست از ونیتی فر و عکس چپ از Andy Paradise در بریتانیکا)
خوشبختانه در سالهای اخیر، نام او و بسیاری از نویسندگان بزرگ و صاحبقلمهای معاصر جهان بیشتر و بهتر شنیده شده و لازم نیست در معرفی هیچنز، چیز زیادی بنویسم.
بنابراین، از معرفی میگذرم، و پس از یک نکته و به سراغ جایگاه ادبی او و سپس کتاب میرایی میروم.
فخر نثر انگلیسی
وقتی داوکینز در سال ۲۰۱۱ هیچنز را برای آخرین بار در زندگیاش – که خود نیز میدانست آخرین بار است – روی صحنه دعوت کرد و در آغوش کشید، او را «یکی از از بزرگترین سخنوران عصر ما» و «کسی که سبکش شبیه هیچکس نیست»، توصیف کرد. همچنین هیچنز را – از منظر تشویق به عقلانیت – در ادامهٔ نسل کسانی مانند برتراند راسل، رابرت اینگرسول، توماس پین و دیوید هیوم قرار داد.
اغراق نیست اگر بگوییم هیچنز، فخر نثر انگلیسی معاصر است. دوستداران و منتقدانش، عشاق و متنفرانش، همگی تسلط او بر کلمات، دایرهٔ گستردهٔ واژگان، و سبک نگارش خاص او را تحسین میکنند. هیچنز آنقدر در حرف زدن مسلط بود که بسیاری از حرفهایش، بلافاصله پس از جاری شدن بر زبان یا قلمش، مثل جملهای قصار دستبهدست میشدند. کیست که این جمله را نشنیده باشد: «ادعایی را که بدون شواهد مطرح میشود، بدون شواهد هم میشود رد کرد.» حتی اگر ندانید اسم این قاعده «تیغ هیچنز» است، آن را شنیدهاید و شاید بهکار برده باشید.
بیدلیل نیست که هیچنز چند بار در زندگیاش شاهد بود که در مقالاتی که به او میپرداختند، مرده پنداشته شده است: «کریستوفر هیچنز، نویسنده فقید …». آن زمان، که اینترنت تقریباً رایج نبود و دسترسی به اطلاعات کمتر بود، گاهی سخت بود باور کنید نویسندهای که حرفهایش ورد زبان دیگران است و سبک نوشتنش را مثل یک اثر کلاسیک در متنها و مقالهها مثال میزنند، هنوز زنده باشد و خودش هم در نشریهها (غالباً ونیتی فر / Vanity Fair) قلم بزند.
کتاب میرایی
کتاب Mortality هیچنز را حدود ده سال پیش خریده و خوانده بودم. سه چهار سال پس از مرگ هیچنز و انتشار آن (زندگی هیچنز در آخرین روزهای ۲۰۱۱ به پایان رسید). اما علت اینکه در فهرست خواندههای اخیرم قرار گرفت این بود که میخواستم جملهای از داوکینز دربارهٔ هیچنز را برای دوستی نقل کنم. جمله را حفظ بودم و گفتم. اما برای اینکه نقلم دقیق باشد، باید به سراغ کتاب میرفتم. یادم بود که جمله داخل ژاکت کتاب نوشته شده. همان چیزی که ما به آن غلاف یا محافظ جلد میگوییم. ورقی که لبههای آن تا میشود و داخل جلد میرود. آن روز تهران نبودم و به کتاب و کتابخانهٔ خودم دسترسی نداشتم. به نسخهٔ دیجیتالی کتاب در کیندل سر زدم و دنبالش گشتم. نوشتههای ژاکت کتاب را در متن نیاورده بودند (متأسفانه این اتفاق زیاد میافتد).
جستجو در وب هم من را به آن جملهٔ داوکینز، با همان جملهبندی که داخل جلد بود نرساند. این بود که جملهٔ دیگری از او را که حالوهوای مشابهی داشت، پیدا کردم و علیالحساب برای دوستم فرستادم و وقتی مکالمه با او بسته شد، من ماندم و نسخهٔ دیجیتال Mortality؛ باز مانده روی کتابخوان و میز کارم.
شب فرصتی دست داد و چند صفحهٔ اول کتاب را خواندم. دوباره شوق خواندنش در من زنده شد و در شبهای بعد قبل از خواب، کمکم آن را تا آخر خواندم. یادم نمیآید چه کسی گفته بود (شاید هم خودم گفته باشم) «کتابی را که فقط یک بار خواندنش کافی است، نخواندنش هم کافی است. کتابی خوب است که بشود آن را بارها خواند و هر بار دوباره کشفش کرد.» نه اینکه دقیقاً فردا که به صفحهٔ آخر رسیدیم، به صفحهٔ نخست برگردیم. اما وقتی زمان گذشت، تجربههایمان بیشتر شد، نگاهمان تغییر کرد، کلمات برایمان معنای دیگری پیدا کردند، دوباره بتوانیم به کتاب برگردیم و آن را کشف کنیم. مطالعهٔ دوبارهٔ این نوع کتابها، همان حسی را ایجاد میکنند که پس از چند سال، در بازگشت به محلهٔ قدیممان میکنیم. حتی اگر هیچ چیز تغییر نکرده باشد، ما تغییر کردهایم و همین باعث میشود محله هم در چشممان تغییر کند. خواندن دوبارهٔ میرایی برای من چنین تجربهای بود.
هیچنز و سرطان
هیچنز صبح روز هشتم ژوئن ۲۰۱۰ نتیجهٔ آزمایش را دریافت کرد و متوجه شد که گرفتار سرطان مری شده است. همان روز ظهر باید در جلسهای که به معرفی و رونمایی کتاب خاطراتش (Hitch-22) اختصاص داشت شرکت میکرد. اگر فکر میکنید خبر سرطان او را به هم ریخت، اشتباه میکنید.
هیچنز، همان روز به یکی دو نفر از دوستان نزدیکش اطلاع داد که گرفتار سرطان شده و پیشرفت سرطان هم زیاد بوده و بلافاصله گفت که حالا باید برود و کتابش را معرفی کند. او نویسنده بود. واقعاً نویسنده بود. و نویسنده در نوشتهها و کلمات و قلمش خلاصه میشود. بدن برای نویسنده یک چیز فرعی است و حق ندارد مانع قلم شود.
هیچنز جملهای را دوست داشت و بارها تکرار میکرد: «من بدن ندارم. من بدنم هستم.» (وقتی میگوییم «من بدن دارم»، انگار چیزی فراتر و متعالیتر از بدن وجود دارد که در این بدن قرار گرفته؛ روح یا هر چیز دیگر).
بهنظر میرسد هیچنز با چنین نگاهی باید بسیار مراقب بدنش باشد. چون در نگاه او، هر چه هست، همین است و جز این نیست. هیچنز حافظ نیست که فکر کند جانی فراتر از جسم دارد که «در سراچهٔ ترکیب، تختهبند (زندانی) تن شده.» و باز هم برخلاف حافظ، تن را «غباری» نمیبیند که «حجاب چهرهٔ جان» شده باشد. تن برای او خوار و حقیر نیست. همهچیز است. و در عین حال، تن را و خستگی را و فشار را و درد را، همگی در پای کلام و کلمه و نوشتن میریزد.
همین میشود که جایی در میرایی میگوید «همیشه گفتهام که من بدن ندارم، من بدنم هستم. و در عین حال جوری رفتار میکنم که انگار چنین نیست. همیشه بدن را به بعد موکول میکنم. دکتر؟ باشد برای بعد. فعلاً کار دارم.»
هیچنز از سال ۱۹۹۲ با Vanity Fair کار میکرد و برای شمارهٔ هر ماه آن چیز یا چیزهایی مینوشت. وقتی در نیمهٔ سال ۲۰۱۰ متوجه سرطان خود شد، بیش از هجده سال در ونیتی فر نوشته بود. او تصمیم گرفت نوشتههای بعدی خود را در این نشریه به تجربهٔ خود از مواجهه با سرطان اختصاص دهد.
خوانندگانی که ونیتی فر را میخریدند، در فهرست مطالب نسخهٔ سپتامبر دیدند مقالهای با عنوان «موضوع سرطان / Topic of Cancer» به قلم کریس هیچنز نوشته شده است. لابد این بار، هیچنز تصمیم گرفته بود به سراغ موضوع اجتماعی تازهای برود.
اما وقتی صفحهٔ مربوط به مقاله را باز کردند، تصویر بالای صفحه، سوژهٔ مقاله را مشخص میکرد: موضوع سرطان، خود هیچنز بود (+).

مقاله اینطور شروع میشد که «در زندگیام بیش از یک بار پیش آمده که از خواب بیدار شوم و حس کنم مردهام. با این حال، هیچیک مرا برای آن روز صبح در ماه ژوئن گذشته آماده نکرده بود. وقتی به خود آمدم حس کردم انگار واقعاً مرا به جنازهٔ خودم زنجیر کردهاند.»
ماههای بعد هم مقالههای هیچنز یکی پس از دیگری منتشر شد. مجموعاً هفت مقاله که بعد از انتشار هم، هیچنز کمی آنها را تمیز میکرد و بسط میداد تا برای کتابی که قرار است پس از مردنش منتشر شود، آماده شوند.
البته کتاب هیچنز نه در ۷ فصل، بلکه در ۹ فصل منتشر شده است. روزهای آخر که بهسختی نفس میکشید، تکجملههایش را هم مینوشت و به همسرش سپرده بود که وقتی مردم، آنچه را از یادداشتها در کنار یا روی جنازهام مانده بردار و بدون اینکه لازم باشد جملهها را کامل کرده یا به هم وصل کنی، در قالب فصل هشت به کتاب اضافه کن. فصل نهم را هم خودت بنویس و عنوانش را پیگفتار (afterword) بگذار.
مورتالیتی بعد از مرگ هیچنز منتشر شده، اما برخلاف بسیاری کتابهای پس-از-مرگ، که به دست دیگران تهیه و تنظیم میشوند، اینجا خود نویسنده، شاهد و ناظر بوده است.
چند وقت پیش در گشتوگذاری در سایت behance، اکانت خانم طراحی به اسم کاترین کازلینو (Catherine Casalino) را دیدم که آرام، بیصدا و متواضعانه، عکس جلد مورتالیتی را جزو نمونه کارهایش گذاشته و در توضیحش نوشته بود: «او طرح جلد را چند روز پیش از درگذشتش تأیید کرد.» 
محتوای کتاب میرایی
میرایی از آن کتابهاست که محتوایش، همزمان مهم است و مهم نیست. یا فراتر از این، همزمان بسیار مهم است و اصلاً مهم نیست.
مهم نیست. چون هیچنز عمری حرف زده و نوشته است. هیچنز سالها همهٔ حرفهایش را گفته. او هم مثل بسیاری از متفکران، مسیر تحول فکری خاص خود را داشته. در جوانی چپ و مارکسیست بوده و بهتدریج در میانسالی، به بلوغ رسیده و خط و فکر خودش را پیدا کرده است.
متفکران وقتی به پختگی میرسند، بهسادگی در چارچوبهای تنگ مکاتب سیاسی و فکری نمیگنجند. چون در هر موضوع، موضع خاص خود را پیدا میکنند. چپگرایان در بعضی حرفها صدای خود را از زبان آنها میشوند و کف میزنند. گاهی هم شاکی میشوند و تحریم میکنند. راستگراها گاهی با صدای سوت تشویقشان گوش کر میکنند و گاه، با دیدن موضعی دیگر، رو برمیگردانند. مذهبیها با شنیدن جملهای از ایشان ذوق میکنند، و گاه با دیدن نشانهای دیگر، خشم میگیرند و دست به نفرین و زبان به تکفیر برمیدارند.
هیچنز هم همین مسیر را رفته بود و سالهای آخر را در دوران بلوغ فکری خود به سر میبرد. هیچنز دیگر چپ یا راست نبود، هیچنز بود. چنانکه دوستش داوکینز هم فقط داوکینز است. همین بود که وقتی هیچنزِ آتئیست، تونی بلر مذهبی را پس از مناظرهای دربارهٔ مذهب در آغوش کشید، طرفداران هیچنز برای چنین کاری راحت نبودند. و وقتی داوکینز در مصاحبهای خود را «از نظر فرهنگی، مسیحی / Christian by culture» توصیف کرد، طرفدارانش رو ترش کردند و این بخش را در نقل حرفهایش نادیده گرفتند.
علاوه بر این، در مواضع سیاسی هم وضع مشابهی داشت. از یک سو با برخی مداخلههای نظامی آمریکا بهشدت مخالف بود. او کیسینجر را نماد مداخلههای نظامی غیراخلاقی در آمریکا میدانست و همیشه معتقد بود کیسینجر باید برای بمباران کامبوج، نسلکشی پاکستان در بنگلادش و بسیاری مداخلهها و حمایتهای مستقیم و غیرمستقیم دیگر محاکمه شود. در نوشتههای آخرش با حسرت میگوید: «یعنی من زنده نمیمانم که ازدواج فرزندانم را ببینم؟ که شاهد برآمدن دوبارهٔ ساختمانهای مرکز تجارت جهانی باشم؟ که آگهیهای مرگ تبهکارانی مثل هنری کیسینجر و ژوزف رتزینگر را بخوانم یا خودم آنها را بنویسم؟» با این حال، موضعش در مورد افغانستان و عراق پیچیدهتر بود. او در سال ۲۰۰۴ میگفت بوش را به کری ترجیح میدهد (+). و برای اینکه سلسلهٔ مواضع پیچیدهاش مشخص شود، خوب است بدانیم که به بخشی از سیاستهای مارگارت تاچر هم نظر مثبت داشت.
خلاصه اینکه هیچنز در کتاب آخرش، به یک معنا، حرف تازهای نداشت که متفاوت از حرفهای قبلیاش باشد. او در ثبات سالهای قبل، همهٔ حرفها و مواضعش را گفته و نوشته بود و از این منظر شاید کتابِ قبل از مورتالیتی، یعنی Hitch-22 که خاطراتش است، کتاب مهمتری باشد.

کتاب Hitch-22 با جملهای از مکایوان بر روی جلد آن: «اگر هیچنز وجود نداشت، ما نمیتوانستیم کسی مثل او را اختراع کنیم.»
از سوی دیگر، میرایی مهمترین کتاب هیچنز است. بسیار شنیدهایم که افرادی که باورهای مذهبی ندارند، در آخرین لحظهها که سایهٔ مرگ را بر سر خود میبینند، نگاهشان را تغییر میدهند و دنبال راهی به سوی جاودانگی میگردند.
حرفهای مولوی را در دفتر سوم مثنوی به خاطر داریم که کشتیای گرفتار طوفان را وصف میکرد:
تندبادی همچو عزرائیل خاست
موجها آشوفت اندر چپ و راست
دستها از نوحه بر سر میزدند
کافر و ملحد همه مخلص شدند
سر برهنه در سجود آنها که هیچ
رویشان قبله ندید از پیچپیچ
نه ز چپشان چاره بود و نه ز راست
حیلهها چون مُرد، هنگام دعاست
هیچنز وقتی کشتی جان خود را در آستانهٔ غرق شدن دید، و مطمئن شد که به زودی برای همیشه خواهد مرد، قلم در دست گرفت. نوشت. نوشت و نوشت و نوشت. تا دقیقهای که برای همیشه از حال رفت نوشت. تا سندی باشد بر اینکه باورهایش، بپسندیمشان یا نه، از بیتوجهی به مرگ نبوده است. باورهایش، زیر سایهٔ تهدید نیستی، تغییر نکردهاند. هیچنز نشان داد که بعضی از اشعار کسانی مثل مولوی، همانطور که از نامشان پیداست، شعر هستند و نه میوهٔ منطق و اندیشهورزی. مورتالیتی، پوزخندی به این شعر مولوی است.
خود نام مورتالیتی هم انتخاب زیبایی در همین راستاست. مورتال بودن، از ریشهٔ لاتین mort است؛ در ایتالیایی هم هنوز morte بهکار میرود؛ کاملاً همخانوادهٔ مُرد و مُرده که ما در فارسی داریم. زبانهای هندو-اروپایی همه کموبیش از این واژهٔ خنثی استفاده میکنند: بیجان شدن. متوقف شدن. بازایستادن.
مقایسه کنید با بعضی از تعبیرهایی که ما در فارسی به کار میبریم: «فلانی دیگر در قید حیات نیست.» حیات را «قید و بند» دیده و مرده را کسی که رها شده. این نگاه را همانهایی جا انداختند که به هستی هم گفتند «دنیا» از ریشهٔ «دَنی و پَست». همانهایی که در شعرشان هم بدن را به قفس تشبیه میکردند:
مرغ باغ ملکوتم، نیم از عالم خاک چند روزی قفسی ساختهاند از بدنم
و از این منظر، باید بین نوشتههای هیچنز در آستانهٔ مرگ، با نوشتههای کسانی که باورهای معنوی دارند تفاوت قائل شد. باور معنوی باعث میشود مردن اتفاقی عادی و مرحلهای در مسیر زندگی فرد باشد. نوشتههای در آستانهٔ مرگ این دسته از افراد، شاید ارزش ادبی داشته باشد، اما پیام فکری ندارد. آنها فقط در آستانهٔ عبور از یکی از مراحل زندگی ابدیشان هستند. این مرغهای باغ ملکوت، قرار است پر بزنند و بپرند و بروند. طبعاً نوشتههای کسانی که قبل از پریدن از حالوهوایشان مینویسند، با نوشتههای کسانی که معتقدند قرار است از عالم هستی به جهان نیستی پا بگذارند، از یک جنس نیست. مورتالیتی عنوانی است که این تفاوت را یادآوری میکند.
دوستی با مذهبیها | روز دعا برای هیچنز
هیچنز دوستان مذهبی بسیاری داشت. البته این دوستان را بیشتر روی صحنهٔ مناظرهها و در حالی که میکوشید نادرست بودن باورهایشان را اثبات کند ملاقات میکرد.
اما جلسات مناظره از آن دست که هیچنز در او شرکت میکرد، بسیار متمدنانه و فرهنگی بودند. معمولاً سبک مناظرهها این بود که دو طرف به نوبت حرفهایشان را در دفاع از نظر خود و نقد نظر دیگری میگفتند و بعد نظرسنجی انجام میشد که کدامطرف قابلقبولتر حرف زده.
مثلاً در مناظره با تونی بلر – که آخرین مناظرهای بود که در زندگی هیچنز برگزار شد – هیچنز بیشتر به تروریسم و خشونتهای دینی پرداخت و تونی بلر هم به کارهای خیرخواهانهٔ مقیاس بزرگی که مومنان در آفریقا و کشورهای کمتر توسعهیافته انجام میدهند (+). 
بسیاری از خاخامهای یهودی یا مسیحیانی که او را میشناختند یا با او مناظره میکردند، معتقد بودند که این مناظرهها توجه به دین را افزایش میدهد. یکی از خاخامها میگفت: اگر این آتئیستها اینقدر علیه خدا حرف نمیزدند، صدای ما دیندارها دیگر در دنیای امروز شنیده نمیشد.
هیچنز گاهی هم به شوخی میگفت: ایمان نداشتن این آخر عمری به کارم آمده. اگر مثلاً عضو یکی از گروههای مسیحی یا یهودی بودم، این گروهها آنقدر با هم بحث دارند که محال بود دیگری برایم دعا کند. اما الان بیرون از دعواهایشان هستم و این بخت را دارم که از دعای پیروان همهٔ ادیان بهره ببرم.
همین سابقهٔ ذهنی بود که جمعی از علاقهمندان مذهبی هیچنز، روز ۲۰ سپتامبر سال ۲۰۱۰ را «روز دعا برای هیچنز» نامگذاری کردند. خبرنگاری از هیچنز پرسید: نظرت در مورد این نامگذاری چیست؟ هیچنز، که معمولاً نمیشد جوابش به سوالها را حدس زد به شوخی گفت: «نگفتهاند که دعا برای چی.» (منظورش این بود که شاید دعا میکنند بمیرم و خلاص شوند). اما بلافاصله اشاره کرد که میدانم از محبتشان است و پاسخش هم این بود که بهتر است دوستانم خودشان را با فریاد در گوشهای ناشنوای آسمان خسته نکنند. در مورتالیتی با لحنی شوخطبعانه و در عین حال دوستانه به این روز اشاره کرده: «اگر این نوشته را در زمان مناسبی میخوانید، در جریان باشید که روز ۲۰ سپتامبر روز دعا برای هیچنز نامگذاری شده است.»
حتی در کتاب اشاره کرده که یکی از دوستان ایرانیش به ایرانیانی که آن زمان در آرامگاه خیام بودهاند گفته: برای هیچنز دعا کنید [هیچنز خیام را میشناخت و انتخاب هوشمندانه و در عین تناقض عجیب و طنزآمیز دعا بر مزار خیام برای سلامت خودش را میفهمید].
هیچنز در همان بخش از کتاب میرایی که به این ماجرا میپردازد، با اشارهای لطیف سعی میکند دل مذهبیهای معتقدی را که برایش دعا کردهاند، بدون اینکه بخواهد باورشان را تأیید کند، به دست بیاورد:
«میگویند به در خانهٔ نیلز بور نعل اسبی آویخته بود.
دوستانش پرسیدند: تو که به این نوع خرافات سطحی باور نداری. داری؟
گفت: معلوم است که ندارم.
و بعد در ادامه گفت: البته که تأثیر آن هم ربطی به باور داشتن یا نداشتن من ندارد.»
هیچنز در ادامه نوشت: این حرف مطمئنترین و قابلاتکاترین نتیجهگیری در چنین بحثهایی است.
خلاصه اینکه مذهبیها، که قطعاً فرصت دعا و نیایش به سبک مطلوب خودشان را در خاکسپاری هیچنز نداشتند، در ماههای آخر زنده بودنش توانستند سهمی دوستدارانه و محترمانه از ذهن و زبان او را به خود اختصاص دهند.
با هیچنز در آرایشگاه | خاطرهای از چند سال پیش
خودم را به زور در صندلی جمعوجور دستهدار آرایشگاه جا دادم. ندیده بودم آرایشگاهها از این نوع صندلیها استفاده کنند. کودکی هفت یا هشت ساله روی صندلی نشسته بود و زنی مسن که میخورد مادربزرگ، عمه یا خالهاش باشد، به آرایشگر امر و نهی میکرد.
نزدیک خانهٔ مادر و پدرم بودم و چون مدتی بود ندیده بودمشان، آخرین لحظه تصمیم گرفتم در آرایشگاهی در محلهٔ دوران کودکی موهایم را مرتب کنم (فکر میکنم مادرها مرتب یا نامرتب بودن سر و وضع فرزندان را مهمترین شاخص حال درونیشان را میدانند. دوست نداشتم نگرانشان کنم).
به نظر میرسید کار بچه طول میکشد (انصاف هم بدهیم، موهای سرش از موهای سر من بیشتر بود و طبیعی بود طول بکشد). این بود که کتاب Arguably را از کیفم در آوردم و سرگرم مطالعه شدم.
مطالعهٔ کتاب را از میانههای آن، جایی که خاطرات سفرش به ایران را (در سال ۲۰۰۵) شرح میداد، آغاز کردم.
خانم مسن کناردستی مشغول موعظهٔ پسرک شد: ببین! از این آقا یاد بگیر. آدم باید همیشه اهل کتاب باشه. باید باسواد بشی. همهاش نباید توی کوچه فوتبال بازی کنی. ببین. توی همین مغازه هم نشسته داره کتاب میخونه (آرایشگر اخم کرد. «مغازه» کلمهٔ مناسبی نبود. اما چیزی نگفت).
زن بعد از چند جملهٔ دیگر، منبر موعظه را رها کرد و رو به من گفت: «پسرم. حالا این کتاب چی هست داری میخونی؟»
یک لحظه صبر کردم و دنبال جواب گشتم. نمیدونم چرا به زبانم آمد که «سفرنامه است.» گفت: «جلال آل احمده؟» گفتم نه. هرچه فکر کردم ربطش را نفهمیدم. اما چون هنوز بعد از شنیدن «نه» نگاه از چشمم برنداشته بود، گفتم: «خارجیه. به ایران سفر کرده. دارم میخونم.»
زن گفت: «خب برای ما هم بخون. چی نوشته؟ الان اینجا که میخونی چی گفته؟» از سر ادب، سر در کتاب کردم و گفتم: «اینجا که من الان باز کردم داره دربارهٔ مسیر تهران قم حرف میزنه.» زن گفت: «پس مذهبی بوده. حتماً رفته زیارت. من خودمم قدیم میرفتم. دیگه الان پاهام درد میکنه نمیرم.» حوصلهٔ حرفهایش را نداشتم اما هر چه بود، شنیدن داستان درد پای او را به خواندن هیچنز برای او ترجیح میدادم.
گفتم: «البته مومن نبوده. حتی مسیحی مومن هم نبوده.» زن یک «اِوا»ی طولانی گفت و در سکوت فرو رفت. احتمالاً اگر خجالت نمیکشید، نصیحتهای قبلی را پس میگرفت و به پسرک میگفت: این آقا را ول کن. به همان کوچه برگرد و بازی کن.
به من گفت: البته پسرم. آدم در سن جوونی کلهاش بوی قرمهسبزی میده. از این حرفا زیاد میزنه. سن که بالا بره، آدم دنیا رو ببینه، این جهان بزرگ رو ببینه، عوض میشه (همزمان با جهان بزرگ، دستش رو باز کرد و ته کوچه رو نشون داد؛ جایی که احتمالاً آخرین نقطهٔ جهانش بود).
همین آقا هم پیر که بشه درست میشه. زنده است؟ گفتم «نه. مرده. سرطان مری داشته. سیگاری بوده.» امید داشتم بحث بره سمت سلامتی و سیگار. اما زن از منبر پایین نیامد. گفت: همینم باور کن نتیجهٔ آزمایش رو که بهش دادن، دست بلند کرده دعا کرده. حتماً اون موقع توبه کرده. باز همین که مریض شده، خوبیش اینه که فرصت توبه داشته. مرگ رو به چشم دیده.
توبه کرد. نه؟
سکوت من از دید زن و آرایشگر، شاید پنج شش ثانیه بود. اما در ذهن خودم، انگار که یک ساعت طول کشید. درست مثل لحظههای پرتنش قبل از سخنرانی یا لحظههای کوتاه قبل از تصادف، که در هر ثانیهاش به اندازهٔ چند دقیقه فکر میکنی.
نوشتههای هیچنز دور سرم میچرخید. مناظرههای داغ او، حرفها و شوخیهایش. همهٔ اینها از یک سو و از سوی دیگر هم این زن که شاید سالهای زیادی از زندگیاش باقی نمانده باشد. تمام داشتهاش باورهایش هستند، و جهانی که با اشارهٔ دست انتهایش را نشان داد، و جلال آل احمد که از نظرش نویسندهٔ همهٔ سفرنامههای جهان است.
یاد یکی از مناظرههای هیچنز افتادم. آن موقع هنوز بیمار نبود. یکی از استدلالهای طرف مقابل همین حس دم مرگ بود و گفت: «اگر مرگ را به چشم ببینی ایمان میاوری.» و هیچنز با جدیت گفت: «این حرفت را قبول دارم. بله.» و قبل از اینکه طرف مقابل طعم پیروزی را مزمزه کند ادامه داد: «ترجیح میدهم با مرگم به آمار مرگ همفکران شما اضافه کنم.» و بعد، خودش، مردم، و طرف مقابل خندهشان گرفت.
از دنیای خیالات خودم بیرون آمدم. دوباره به چهرهٔ زن نگاه کردم. هنوز به چشمهایم خیره بود. دوباره سوالش را پرسید: «آخرش ایمان آورد. نه؟» گفتم بله.
درست با همان حسی که هیچنز بیمار اما پیروز در آخرین مناظرههایش داشت، دست روی زانو فشار داد و به زحمت و با لبخند پیروزی از جا بلند شد. بلند شکری گفت و بساطش را جمع کرد.

60 دیدگاه
سلام جناب شعبانعلی عزیز
با تاخیر فراوان تولدتون رو تبریک میگم . سلامتی و تندرستی رو براتون آرزو دارم.
من هنوز ابتدای راهم و مثه یه دانش آموزدارم یاد میگیرم.
فقط خواستم ابراز خوشحالی خودمو با گذاشتن اولین کامنت اینجا ابراز کنم.
خوشحالیم که انسانی ارزشمند چون شما رو داریم.
محمدرضا
خیلی از شما ممنونم. چند روز پیش که این نوشته را خواندم به طرز عجیبی حالم را بهتر کرد. چند ماهی بود که انگار توانایی خواندن را از دست داده بودم، اما این نوشته و آشنایی با چنین نویسنده و سبک زندگی ای و خواندن حرف ها و افکار محمدرضا شعبانعلی باز معنایی قشنگی به زندگیم داد و حالم را بهتر کرد. می دونم که با آمار و ارقام مراجعه مخاطبان خیلی بهتر و بیشتر از اثرگذاری کارهات اطلاع داری اما من مشتاقم باز بگم دمت گرم، دنیای من با وجود محمدرضا شعبانعلی بسیار قشنگ تر و آگاهانه تر شده. اگاهی ای که نه تنها رنجم را بیشتر نمی کند بلکه تحمل رنج ها زندگی را آسان تر هم می کند.
من یک تجربه شخصی در مواجهه با مرگ داشتم که شاید گفتنش خالی از فایده نباشد.
آخرین روز مهرماه سال 1395 من برای کار در پروژه ای در عراق بودم، سه نفر که گفته شد داعشی بودند به محل اسکان ما حمله کردند و یکی یکی همکاران ما را از کانکس بیرون می کشیدند و می کشتند. منتظر بودم نوبت من هم برسد، با خودم یا با خدای خودم حرف می زدم که آخه این چه کاریه؟ مثلا اومده بودم کار کنم پول دربیارم. بعد تصمیم گرفتم با گوشی فیلم بگیرم تا خانوادم بدونن چه طور می میرم. در هر حال من زنده موندم و تقریبا ده سال گذشته اما اون تجربه مواجهه با مرگ متاسفانه باعث نشد بیشتر قدر روز های زندگی را بدونم.
از خیلی ها میشنوم که میگن خدا نکنه و این بیماریها رو برای کسی نخواد. ولی خب خدا برای خیلیها خواسته و کرده . از تمام طیفهای جامعه و رنج سنی مختلف. کودکان تا سالخوردگانی که مبتلا به سرطان هستند یا با انواع و اقسام بیماری درگیرند و توی این دنیا زندگی میکنند. من نمیتونم با این نوع از نگاه به زندگی و کارکرد خدا که توی ذهن این آدم ها هست کنار بیام. خودم طی چند ماه گذشته بخاطر شرایطی که برام پیش اومد(بدن من با شرایطی که داشت و داره مشکوک به یه نوع از سرطان خون بود) این رو هم بگم که مهمترین آزمایشی که باید انجام میشد نتیجه اش منفی بود اما به پیشنهاد پزشکم باید چند ماه دیگه تحت نظر باشم. این مدت برای ویزیت پیش پزشکان مختلفی رفتم و آزمایش ها ی زیادی رو انجام دادم و از وقتی که متوجه این مساله شدم لحظات سختی رو گذروندم .به خیلی چیزها فکر میکردم ازجمله مرگ، معنای زندگی، خاطرات، تجربیات، دوستان و آدم هایی که توی زندگیم، عشق و سناریوهایی که میتونست برام بوجود بیاد. خیلی از مرگ نمیترسیدم بعد از اتفاقات تلخ و دردناک دی ماه دیگه ترسناک نبود.من از شرایطی که ممکن بود برای خودم پیش بیاد مثل ناتوان شدن، سربار و مایه زحمت دیگران شدن،شرمندگی که برای آدم بوجود میاد فکر میکردم. به خانواده خودم فکر میکردم به شرایط سخت و دردی که خانواده متحمل میشه. چرا که ما قبلا تجربه سرطان پدرم رو داشتیم و شاهد بودم که چقدر بهشون سخت گذشت و همچنان بعد از گذشت نزدیک 5سال از فوت پدرم، یادآوری اون روزها براشون سخت هست و تا جایی ممکن از اون روزها توی خونه صحبت نمیشه و کسی تحمل گفت و گو در جمع خانواده درباره اون روزها رو نداره ولی به احتمال زیاد همه به صورت فردی به این موضوع فکر میکنند و نشونه اش هم اشکهای پنهانی هست که گاهی توی صورت مادرم میبینم. تمام این تجربیات باعث میشد که من این موضوع رو کاملا پنهان کنم و سعی کنم که کسی ازش با خبر نشه. چند ماه سخت بر من گذشت و توی این مدت تنها تگیه گاه و لنگرگاه من خوندن متمم، روزنوشته ها و کامنت های دوستان بود . خوندن متمم و ژورنال نویسی روازنه برای خودآگاهی بیشتر و از سرد درگمی دراومدن و روشن شدن وضعیتی که داخلش بودم خیلی بهم کمک کرد، اینکه بفهمم چرا یهو فریز میشم و ذهنم کنترل تمام بدنم رو فرا میگرفت و من برای ساعت ها تبدیل یه موجود ناتوان میشدم. چند شب سخت داشتم که تا صبح خوابم نبرد و از اون بدتر خواب های پریشان. انگار توی یه چاه و گودالی افتادم که پایانی نداره. حتی وقتی از خواب میپریدیم بخاطر خستگی باز هم خوابم میبرد ولی باز تکرار همین کابوس ها نامشخص شروع می شد. از یه نقطه ای به بعد تونستم کنترل رو به دست بگیرم و با خود تصمیم گرفتم که این مساله رو یه فصل از زندگی خودم در نظر بگیرم چه فصل آخر باشه چه تجربه ای که بعدش هم زندگی برام ادامه داشته باشه. تصمیم گرفتم که از لحظاتم بیشتر و بهتر استفاده کنم از بودن کنار خانواده و دوستانم لذت ببرم و کارهایی که از انجام دادنشون ترس داشتم یا اعتماد بنفس کافی برای انجامش نداشتم رو انجام بدم. حرف های که توی دلم بود و به دیگران نگفته بودم رو بگم. من سالها رفتار Passive داشتم و البته الان خیلی به نسبت به قبل خودم بهتر هستم در عین حال دوست داشتم نوع صحبت و گفت و گو با دوستانم َAssertive باشه یعنی هم حرف خودم رو به طور صریح و واضح بیان کنم و هم Aggressive نباشم که باعث خراب شدن دوستی و روابط بشه. البته که من در سخت ترین شرایط زندگی خودم که بیکار شده بودم، تمام سرمایه ام از دست رفته بود، کلی بدهی داشتم و توی خونه بیمار سرطانی داشتیم و هزینه های درمان بالایی که وجود داشت، تنها یه دوست صمیمی داشتم و اکثر دوستان قبلی خودم رو کنارم نداشتم. الان احساس میکنم که در آستانه چهل سالگی یه زندگی جدید رو شروع کردم و تمام تلاش خودم رو برای تغییرات و رسیدن به ورژن های بهتری از خودم خواهم کرد. این قسمت آخر رو با خودم کلنجار رفتم که بنویسم یا نه ولی یادم اومد که تصمیم گرفتم که حرفای دل خوم رو بزنم. دیدار و ملاقات با دوستان متممی خودم و از همه مهمتر، دیدن و ملاقات حضوری با معلم عزیزم محمد رضا جان از آرزوهای اون روز سخت من بود و هست. عذر میخوام که شلخته و پراکنده نوشتم.
سلام جواد جان. قطعاً شرایطی که داری راحت نیست. قاعدتاً با روشهای مختلف، میشه کمی اضطراب و نگرانی رو کم کرد. اما اگر اضطراب یا ناراحتی و فشار احساسی هم باشه، بهنظرم چندان قابل ملامت نیست و طبیعیه.
من البته به وضعیت تو خوشبینم. نه اینکه بخوام تعارف کنم. تجربهای که در اطرافم داشتم مثبت بوده. تا حالا برای دو آشنا، یه دوست بسیار نزدیک و یکی از بچههای متمم چنین شرایطی پیش اومد و یه دورهٔ طولانی درگیر شدن و بعداً خوشبختانه نتیجهٔ همهٔ آزمایشها منفی شد و دورهای هم تحت نظر بودن و تموم شد. اینه که حداقل با جامعهٔ آماریای که من توی ذهنم دارم، این خبر نگرانم نمیکنه و کاملاً طبیعی و منطقی (با منطق تجربهٔ خودم) خوشبینم که به احتمال زیاد، تو هم بعد از مدتی همین مسیر رو طی کنی و دفعهٔ بعد اگر مورد دیگهای بود، من بتونم به پنج نفر اشاره کنم.
در مورد قسمت آخر پیامت، فردا بهت پیام میدم و باهات صحبت میکنم.
سلام محمدرضا جان امیدوارم که حالت خوب باشه و کارت خوب پیش بره
اول از همه تولدت رو به خودم و باقی آدمهایی که باهات آشنایی دارند و یا بعدا باهات آشنا خواهند شد تبرک میگم.ازت ممنونم که بین مشغلههای زیادی که داری برای من وقت گذاشتی و نوشتی. صبح طبق روتین روزانه خودم، روزنوشتهها و آخرین کامنتهات رو چک کردم. مثل چند تجربه قبلی خودم، وقتی که دیدم برای من کامنت گذاشتی، بارها خوندمش، ذوق کردم و لذت بردم.طی این چند روز بچهها لطف کردن و بهم پیام دادند، از همین جا از همه تشکر میکنم. واقعا نمیدونم که چی بنویسم و چطور جواب بدم ولی فکر میکنم که باید توی کامنت اول این رو اضافه میکردم، حال من خوبه و با انرژی بیشتری نسبت به همیشه، به کار و زندگی خودم میرسم.
با آرزوی سلامتی برای همه دوستان عزیزم
سلام محمدرضا
امیدوارم خوب و سرحال باشی و برنامه هات هم منظم و رضایت بخش پیش بره.
همین پست میرایی رو سه بار در سه زمان مختلف خوندم و دوست دارم بعدها باز هم بخونم و واقعاً چه خوب میشه اگه این سبک نوشتن رو بیشتر ادامه بدی؛ همون طور که در جواب کامنت برای میلاد نوشتی، اون نوشتۀ “ماجراهای یک روز عصر” هم مثل همین پست خیلی دانشین بود و این نوع نوشته ها وجوه دیگه ای از هنر نویسندگی تو رو به مخاطبانت نشون میدن.
در این متنی که به یاد هیچنز نوشتی یه ظرافت های دلنوازی هست که وقتی باهاش مواجه میشی دوست داری مکث کنی و سریع نری سراغ جملۀ بعدی و برگردی و دوباره جمله رو بخونی .
بار آخری که داشتم این صفحه رو می خوندم ( همین چند دقیقه پیش) مدام ” از کتاب ” برام تداعی می شد به خصوص فصل ” چگونه کتاب بخوانیم”. راستی ” از کتاب” رو هم دارم برای بار سوم می خونم و این دفعه با یکی از اهالی قدیمی متمم داریم با هم می خونیمش و تجربۀ دلچسب و قشنگیه و اگه بهت بگم تجربۀ کتاب خوانی به لطف ” از کتاب” چقدر برام لذت بخش تر و متفاوت تر شده، شاید باور نکنی.
الان دیگه برای من کتاب فقط یک کالا نیست یه موجود زنده است که باید تمام هنرم رو به کار بگیرم تا بتونم باهاش ارتباط برقرار کنم و از هر نقطه ای که فهمیدم این ارتباط سازنده و اثر بخش و مطلوب نیست رهاش کنم.
دوست دارم از خانم سمیه محمدی هم که تو رو تشویق کردند ” از کتاب ” رو بنویسی تشکر کنم و امیدوارم فرصتش به شکل رسمی یه زمانی برام فراهم بشه.
محمدرضا جان سلام
از روز اولی که این پست رو منتشر کردی تا الان چند بار بهش سر زدم و کامنتهایی که برای بچهها نوشتی رو میخونم. این که توی گوگلکروم m رو بزنم و بعد روزنوشتههات رو پیشنهاد بده و من سریع اینتر رو بزنم اتفاقیه که حتما بیش از هزار بار در ۱۰ سال گذشته افتاده.
خوندن بلاگپستها و کامنتهات زیر پستها یکی از لذتهای همیشگی این سالها بوده. اینکه یه آدمی هست که همیشه چیزی داره بهت یاد بده خیلی ارزشمنده. خیلی خیلی ارزشمنده. آقامعلم قبلا هم بهت گفتم که ما خوششانس بودیم که اون سالها سر راهمون قرار گرفتی و زندگی من با و بدون آقامعلم خیلی با هم فرق میکرد.
این کامنت رو ظرف این روزها خیلی نوشتم و پاک کردم. ایندفعه دیگه گفتم هرچی شد منتشر میکنم.
دوست دارم بدونی که قدردان حضورت و همه چیزهایی که ازت یاد گرفتم هستم.
مخلصم
سلام محمدرضا جان
من هر سال دارم با تاخیر خیلی زیاد تولد یکی از تاثیرگذارتین افراد زندگیم رو تبریک میگم. با اینکه دیر شده اما باز هم دوست دارم تولدت رو تبریک بگم. سالهای قبل بهانه نداشتم. اما امسال بهانه خوبی برای حواس پرتی دارم. الان ۵ ماه میشه که دخترم به دنیا اومده و بیشتر از قبل حواس پرت شدم. :))
آرزو میکنم در سال جدید زندگیت به تمام چیزهایی که میتونه شادکامت کنه برسی.
سلام آقا معلم؛
بعد از دیدن پیام مهدییار و جواب شما، تصمیم گرفتم اولین کامنت خودم رو اینجا ثبت کنم. من هم مدت زیادی هست که وبلاگ شما رو میخونم و تو متمم هستم (گرچه فعالیت زیادی تو متمم نداشتم تا حدود یک سال پیش) و چیزهای زیادی رو از شما یاد گرفتم.
تولد شما رو، با تاخیر، تبریک میگم. امیدوارم تندرست باشید.
محمدرضا جان سلام
امیدورام حال دلت خوب باشه
واقعیتش من دومین باری هست که اینجا کامنت میذارم؛ کامنت اولم نمیدونم چرا نمایش داده نشد ولی کمکی بود که راحتتر بتونم اینجا کامنت دومم رو هم بذارم. راستش میدونم شاید یکم فرصتطلبانه بهنظر برسه اما همیشه با خودم میگفتم محمدرضا معمولا کامنتهای اول رو جواب میده. بذار یه سوال درست و حسابی که پیدا کردم اونموقع بپرسم که هم جواب بگیرم و هم کامنت اولم را جای درستی خرج کرده باشم. توی این فاصله از زمانی که اجازه کامنتگذاری را پیدا کردم تا الان هزاران هزار سوال در ذهنم رفت و آمد و سوالهای زیادی در ذهنم و خاطرم از تو پرسیدم ولی انگار دستم به نوشتنشون نرفت. حالا اما تصمیم گرفتم که این فرصتطلبی رو کنار بذارم و مثل یک دانشجو که همیشه ته کلاس میشینه و صحبت معلم با دانشجوهای باتجربهتر و اندیشمندتر رو گوش میده جلو تر بیام و عرض ادبی کنم به کسی که روزهای زیادی رو با شوق و لذت یادگیری همیشه در کنارش گذروندم و یادگرفتم.
آرزو میکنم برای شما که همیشه شور و شوق یاددهی رو داشتهباشید و برای خودم که بیش از علم و دانش، شور یادگیری رو از شما به ارث ببرم.
با نهایت احترام
محمدعلی
سلام محمدرضا جان، آقا معلم عزیزم.
تولدتون مبارک. چه جای خوب و دلنشینی هم هست اینجا برای تبریک گفتن. من معرفی کتاب های شما رو خیلی دوست دارم (آشنا شدن بیشتر با استروگاتز و کتابهاش از همین طریق بود برام) و اگر ممکن بود و وقت داشتین بازم برامون از چیزایی که میخونید بگین. خیلی علاقهمند شدم برم کتاب هیچنز رو گیر بیارم و بخونم. اتفاقا از لیست قبلی هم کتاب Vectors رو گذاشتم تو لیستم که بخونم.
خوشحالم که هستین و خیلی از شما و بچههای متمم یاد میگیرم، خوشحالم که اینجام. کمی حس غریبگی دارم ولی خب همیشه دوست داشتم تو وبلاگی که سالهاست میخونمش یه کامنتی بذارم (همین چند روز پیش اتفاقی فهمیدم میتونم کامنت بذارم). چی هم بهتر از تبریک تولد، چون تولد بازی رو خیلی دوست دارم 🙂
با آرزوی بهترینها و مهر فراوان، امیدوارم همیشه سالم و سلامت باشین.
محمدرضا
با خوندن ماجرای سرطان هیچنز چقدر یاد کتاب «از قیطریه تا اورنج کانتی» نوشته حمیدرضا صدر افتادم. با توجه به سال های انتشار و اتفاق این کتاب ها شاید صدر از هینچز ایده گرفته.
به این فکر افتادم که هرچقدر هم مرگ آگاه زندگی کرده باشیم و هر چقدر فلسفه های خوب برای بدن و زندگی داشته باشیم ولی بازم حقیقت چیزی مثل سرطان مارو به هم میریزه و حس میکنیم همه ی اون شجاعت ها و فلسفه ها و تفکرات رفتن و ما موندیم و بدنی که سرطان فتحش کرده. چیزی که صدر خیلی زیبا و مفصل مطرح کرده در کتابش.
هدی.
آره کتاب هیچنز قبل از کتاب صدر بوده. اما لزوماً نمیشه گفت صدر از هیچنز یا ایدهٔ هیچنز الهام گرفته. آقای صدر علاقه داشت نوآوریهایی در سبک نگارش داشته باشه و قاعدتاً با این نگاه، قطعاً نگاهی به آثار مطرح جهانی داشته.
کتاب «تو در قاهره خواهی مرد» که دربارهٔ سالهای آخر محمدرضا شاه هم هست، از همین عنوانش نشون میده که چقدر صدر علاقه داشته متنهاش سبکهای خاص داشته باشن. مستقل از اینکه محتوای کتاب رو چقدر بپسندیم، تلاش صدر حتی از همون انتخاب عنوان کتاب هم مشخصه.
اما اگر بخوایم با استاندارد یک منتقد کتابها به آثار نویسندهها نگاه کنیم، صرف اینکه قبلاً یه کاری شبیهشون بوده، نمیتونه به این معنا باشه که حتماً اون رو خوندهان. اصلاً عجیب نیست اگر خود آقای صدر در مواجهه با سرطان، تصمیم گرفته باشه دست به قلم ببره.
با وجودی که ما از نظر لغوی، همهمون گرفتار یک «بیماری منتهی به مرگ» هستیم که بهش «زندگی» میگن، اما مواجهه با این واقعیت که ممکنه زودتر از زمان مورد انتظارمون از دنیا بریم، میتونه انگیزهای برای نوشتن و حتی سلاحی علیه بیماری باشه (چون روحیه رو تقویت میکنه و به معنایابی و معناسازی کمک میکنه).
نه اینکه بخوام بگم الهام گرفتن یا تقلید کردن اشتباهه. اما فقط میخوام بگم بر اساس سال تألیف این رو نگیم.
علاوه بر این، کتابهای دیگهای هم قبل از کتاب آقای صدر بودهان که با همین استدلال، میشه از اونها هم اسم برد. معروفترینشون «وقتی نفس هوا میشود / When Breate Becomes Air» هست که من به بهانهٔ نقد تندخوانی، توی کتاب «از کتاب» بهش اشاره کرده بودم. و احتمالاً خیلی از بچهها هم خوندنش. درسته که بعد از کتاب هیچنز نوشته شده، اما قبل از کتاب آقای صدره.
از اون قدیمیتر، کتاب آخرین سخنرانی (رندی پاش) هست که جزو اولین مطالب متمم معرفیش کردیم. اون ۲۰۰۶ بوده و قبل از این دو تا.
اما یه چیزی کتاب میرایی هیچنز رو از کتابهای قبل و بعدش متمایز میکنه که توی متن هم اشاره کردم (البته اون موقع که تو کامنت گذاشتی توی متن نبود).
اونم اینه که هیچنز دنبال اثبات یه چیزیه. و اون چیز دقیقاً برعکس اون تجربهٔ رایجه که تو اشاره کردی: «همهٔ اون شجاعتها، فلسفهها و تفکرات رفتهان و ما موندیم…».
هیچنز عمداً قلم رو دستش نگه داشته و نوشته تا ثابت کنه: «من موندهام و همهٔ اون شجاعتها و فلسفهها و تفکرات.»
من اگر میخواستم به زبان انگلیسی دربارهٔ هیچنز مطلبی بنویسم و بهطور مشخص کتاب مورتالیتی رو معرفی کنم، تیترش رو مینوشتم:
The Atheist In The Foxhole
علتش هم اینه که توی انگلیسی خیلی معروفه که میگن: There is no atheist in the foxhole. و منظورشون اینه که در اون نقطهٔ ترسناکی که تهدید جدی و ترس جدی وجود داره، هر آتئیستی هم دیگه دست به دعا میشه و از اون حرفهای خودش برمیگرده.
هیچنز اگر با اون صدای از دست رفته و حنجرهٔ داغون، با اون دستهای لرزان ناتوان شده، با اون چهرهٔ تکیده، با اون بیحالی روزهای آخر که مدام از هوش میرفت و دوباره به هوش میومد، قلم در دست نمیگرفت و Mortality رو نمینوشت، اون گزارهٔ Atheist & Foxhole مثال نقض پیدا نمیکرد (در واقع، مثال نقض که زیاد داشته. اما شواهد قابلاتکا پیدا نمیکرد).
هیچنز نوشت تا به The atheist in the foxhole تبدیل بشه.
خب با این توضیحات متوجه شدم که کلا مطلب رو برعکس متوجه شدم.
مرسی ازت محمدرضا. جوابی که بهم دادی رو دوبار تو دو روز خوندم که کامل ذهنم وقت داشته باشه بهش فکر کنه. خیلی عمیق و زیبا نوشتی. لذت بردم. مرسی ازت.
سلام جناب شعبانعلی عزیز
چون این اولین پیام مستقیم من به شماست، برام سخت بود که از اسم کوچیکتون استفاده کنم. هیچوقت نتونستم با اساتید و معلمهایی که خیلی دوستشون دارم اینقدر راحت باشم که با اسم خطاب و صداشون کنم(حتی در خلوت خودم). برای همین بابتش عذر میخوام.
از زمانی که توی ویرگول مینوشتم تا بعد که وبلاگم رو راهاندازی کردم، در هر دو جا، یک پیشنویس داشتم به اسم «نامهای به محمدرضا شعبانعلی» با حدود هزار کلمه که هیچوقت نتونستم منتشرش کنم. و هر بار که به این فکر میکنم که از خوندن نوشتههای شما چه چیزهایی در من بیدار شد و چه خط فکری در من شکل گرفت، دوست دارم این نامه رو بیشتر و بیشتر ادامه بدم و تمامش رو پاک کنم و از اول بنویسم. و هر دفعه که بعد از خوندن متن جدیدی در اینجا یا متمم، این حس دوباره در من شکل میگرفت، به عکس قابشده شما در بالاترین غرفه کتابخونه اتاقم نگاه، و با لبخند از شما تشکر میکردم.
برای من همیشه برام جای تعجب داشت که چطور از بین منتور و الگوهایی که تمام این سالها داشتم و بعضاً تعدادی ازشون رو دیگه نمیتونم دنبال و درک کنم، تنها شما بودید که هنوز هم، با وجود تمام تغییرات درونی و فکری من طی این سالها، میتونم از اول بشینم و تمام نوشته هاتون رو دوباره بخونم و ازتون یاد بگیرم و حتی اگر هم از بعضی موضوعات سر در نمیارم، صرفاً از انتخاب کلمات شما و چینش اونها لذت ببرم.
حالا روز تولدتون رو بهانهای دونستم که اینجا این کامنت رو بذارم و ضمن تبریک، از شما بابت این همه سال نوشتن، صمیمانه تشکر کنم. هر چند که میدونم این تشکر حق مطلب رو به خوبی ادا نمیکنه.
محمدرضا جان سلام.
دوست داشتم یه چند خطّی دربارهٔ میرایی – که اشتغال ذهنی اینروزهای منه – اینجا بنویسم. اینکه چی شد که در سیر تکامل consciousness پدید آمد. اون پیچش عجیب و حیرتانگیز که یکی از نتایجاش هم آگاه شدن ما به میرایی خودمون بود. اما کامنت اخیر شما در متمم را که دیدم بغض کردم و گفتم موضوع بحث را عوض کنم و یه چیزی بگم که حالوهوای شما هم بهتر بشه.
تو اون کامنت نوشته بودید حتی توی فروشگاه هم که میوهٔ بلوط میبینید، لبخند روی لبتون میآد. 🙂
من و چند تا از دوستام یه گروه داریم به نام دادبان که هر سال آذر ماه توی یه منطقهٔ امن، بذر بلوط میکاریم و در طول سال هم از اونها نگهداری میکنیم. پارسال یه بذر هم به یاد شما کاشتم. (+) امروز رفتم و آخرین آبیاری سال را هم انجام دادم. نهال شما هم خیلی سرحال و شاداب بود. 🙂
بلوط کاشتن من هم شاید بیربط به موضوع مورتالیتی نباشه. از همون ترفندهای دستساز بشر برای انکار یا پس زدنِ میرایی خودش.
خیلی دوستتون دارم.
سلام محمدرضای عزیز
تولدتون مبارک.
میدونم که خیلی دوست ندارین که ازتون تعریف بشه یا اینکه مناسبتهایی مثل تولد که ما هیچ نقشی درش نداشتیم رو بهتون تبریک بگن.
ببخشید اما این بیشتر برای دل خودمه.
من سالهاست که بهترین لحظات عمرم با خوندن و شنیدن صدای شما گذشته. اونقدر روی لحظه لحظه زندگیم تأثیرات عمیق گذاشتین که واقعا نمیدونم چطور میتونم حسی رو که در قلبم دارم الان توی این کلمات بریزم.
ببخشید که شاگرد خوبی براتون نبودم. اما همیشه حرفاتون، نوع نگاهتون به زندگی، به یادگیری، به تلاش کردن همراه منه و زندگیم رو غنی میکنه.
در تاریک ترین و ناامیدکننده ترین روزهای عمرم به یاد آوردن شما و درسهاتون بهم امید داده و دوباره انگیزه تلاش کردن.
خیلی خوشبختم که فرصت شاگردی کردنتون رو پیدا کردم. ممنونم که هستین، میخونین و مینویسین و شوق یاد گرفتن رو در وجودمون زنده میکنین.
همیشه مدیون شما هستم.
امیدوارم خوب و سلامت باشین و ما این بخت شاگردی رو همیشه داشته باشیم.
ببخشید که با اولین کامنتم در روز نوشته خسته تون کردم و پرحرفی کردم.
خیلی برام عزیزین.
شاگرد همیشگی شما
امین
سلام امین جان.
ممنونم ازت. در مورد پیامهای محبتآمیز واقعاً همینه و درست اشاره کردی.
من با پیامهای خنثی خیلی راحتم. پیامهای منفی رو هم بلدم جواب بدم و نق بزنم یا اگر لازم بود، تندتر از طرف مقابل بگم. اما همیشه پیامهای بسیار محبتآمیز دوستانم رو که دریافت میکنم (وقتی میزان محبت توی پیامها واقعاً زیاده)، هی دور خودم میچرخم و بالا و پایین میکنم که چی جواب بدم (جای یه سری از روانشناسهای زرد و کاسب خالیه که اینجور وقتها بساطشون رو پهن کنن و دنبال گوشههای خراب و آسیبدیدهٔ روح و روان آدم بگردن).
خوشحالم که اولین کامنت رو توی روزنوشته گذاشتی و امیدوارم بعد از این هم اینور زیاد کامنت بذاری و صحبت کنی.
در مورد تأثیر مثبت که لطف داشتی و در مورد من گفتی، واقعاً و عمیقاً، نظرم همون چیزیه که کمی پایینتر زیر همین مطلب به میلاد گفتم. فکر میکنم بیشتر به ترکیب «خود آدم، وضعیت و موقعیت اون دوره و کمی هم طرف مقابل» برمیگرده.
بنابراین، بیشتر از اینکه لطفت رو به خودم بگیرم، از این جهت خوشحالم که در اون مقطع، اون چیزهایی که میتونسته با حالوهوای تو تطبیق داشته باشه، توی بساط من پیدا شده 😉
سلام محمدرضاتولدت خیلی مبارک. می ترسم برات آرزو یا دعایی بکنم و برآورده بشه و توی این ابهام، آشفتگی و پیچیدگی این روزها، یک جای دیگه به ضررت باشه. با همه این اوصاف، به نظرم سلامتی جسم و روان در هر شرایطی خوبه. امیدوارم تنت سالم باشه و روانت آرام.
سلام سعید جان. قربونت. ممنون.
آره میفهمم چی میگی. من خودم هم معمولاً به آرزوی سلامت و آرامش اکتفا میکنم و در موارد دیگه معمولاً با نگاه «الخیر فی ما وقع» به همهچی نگاه میکنم. نه به این معنا که دستی قراره همهٔ وقایع رو ساماندهی کنه (اینکه ماهی و ماهیگیر یه خدا دارن خیلی تراژیک و ترسناکه). بلکه بیشتر به این معنا که هر کاری هر جوری پیش میره، فرض میکنم سناریوهای دیگه بهتر نبودن. این فرض، در عین اینکه قطعاً همیشه درست نیست، فرض خیلی مفیدیه. اسمش هم روش هست. بهش میگن فرض (نه فکت). دلیل نداره دنبال درست بودن فرضهامون باشیم.
راستی من غیر از سلامتی و آرامش، معمولاً جزو آرزوهام این رو هم میگم که کارها و تصمیمهامون «برکت» داشته باشه. برکت رو هم به معنای خروجی «فراتر از حد متعارف و انتظار و تشخیص» بهکار میبرم.
اگر کاری بکنیم یا تصمیمی بگیریم که:
اینجور چیزها رو هم معمولاً در افق محدود ذهن و فهم انسانی بهش نگاه میکنم.
پینوشت: حس میکنم اخیراً سهم خوراک (محتواهای) شنیداری در یادگیریت خیلی بیشتر از خوراک خوندنیت شده. آره؟ البته نمیشه گفت لزوماً بده یا ایراد داره. یه سبکیه براش خودش. یه جهان متفاوته.
محمدرضای عزیز سلام
این ترکیبِ “آقا معلم” که بنظرم خیلی برازنده شما است و البته خود شما بهش بار معناییِ والاتر و بالاتری بخشیده ای، برای کسانی در سن و سال من (دهه شصتی ها که معلم جایگاه و احترامی داشت) حامل برداشت ها و تداعی خاطرات متنوع و متفاوتی است ولی میخوام کمی به مناسبت تولدت در موردش حرف بزنم. – برای من ترکیب “آقا معلم” یعنی کسیکه میداند آن چیزهایی که ما نمیدانیم و هدف اصلی اش فهماندن آن مطالب به ما است و این کار را هر روز و هر روز انجام میدهد. – برای من ترکیب “آقا معلم” یعنی کسیکه دوست دارم مثل او باشم.
یادمه معلمی داشتیم در کلاس چهارم ابتدایی که آنقدر خوب و کار درست بود (با معیارهای اون موقع خودم) که همیشه سر کلاس فکر میکردم یعنی میشه یه روز من مثل او بشوم. سالها گذشت و این حس در من خیلی کمرنگ شد ولی الان بیش از 13 ساله (از وقتی با شما آشنا شدم) که همیشه این فکر رو دارم که یعنی میشه یه روز مثل شما بشم البته آرزویی که قطعا دست نیافتنی است ولی نشونه هایش را بارها دیده ام.
اجازه بده یکی از آخرین هایش را تعریف کنم. من یک رفیق بسیار قدیمی دارم (رفیق 26 ساله) که هرکاری کردم اصلا اهل مطالعه و کتاب و به تبع آن متمم نشد که نشد ولی یکی از بهترین دوستانم است. وقتی مصاحبه شما را تو برنامه اکنون دیده بود زنگ زد و با اون نوع رفتار خاص خودش و لحن جذابش داد میزد که، محسن! تمام اون 1 ساعت همش تو جلو چشام بودی چقدر شبیه تو بود (شما ببخشید اون نمیدونه که آرزوی بسیاری است که شبیه شما باشند). شاید باورتون نشه این تک جمله و تشبیه، یکی از بهترین تعریف هایی بود که ازم شده است. – برای من ترکیب “آقا معلم” یعنی احترامی که با گذشت زمان بیشتر میشود. نمیدونم چرا ولی هر چه که زمان بیشتری میگذرد برای بعضی از معلم های قدیم ام ارزش و احترام بیشتری قائلم میشوم با اینکه حتی نمیدونم زنده هستند یا نه.
در مورد شما این احترام با گذر زمان نرخ رشد نمایی را تجربه میکند. – در آخر اجازه بده این رو هم اعتراف کنم برای من ترکیب “آقا معلم” همراه با کمی ترس بوده و الان هم فقط در مورد شما این حس همراهم است و هر کاری میکنم، میگم اگه محمدرضا این رو میدید چی میگفت. ببخشید اگر طولانی شد فقط میخواستم بگم “آقا معلم” تولدت مبارک
سلام محسن جان.
اول اینکه ممنونم از محبتت. به بهانهٔ حرفهای تو، منم چند تا چیز از معلمی بگم. واقعاً معلمی کار جذابیه محسن. من گاهی حس میکنم بخشی از رونق کوچینگ در سالهای اخیر (در مقایسه با صنعت رقیبش یعنی مشاوره) به اینه که آدمها دوست دارن جنس معلمی رو تجربه کنن. منظورم یاد دادن و چیز نوشتن پای تخته یا نمایش اسلاید نیست. منظورم همون فضاییه که انگار با یک یا چند نفر دیگه همپا میشی برای طی کردن یه مسیر.
من حداقل چهار جور معلمی رو تجربه کردهام و هر چهار مدلش رو دوست داشتهام.
یهجورش زمان مدرسه بود و بعداً دانشگاه. که یه کتابهایی رو میخوندم، بعدش بچههای کلاس رو بعد از ساعت درس جمع میکردم و براشون اون چیزایی رو که خونده بودم توضیح میدادم. خیلی وقتها کتابهایی خارج از چارچوب درس بود. گاهی هم (بیشتر توی دانشگاه) درسهای خود دانشگاه رو میگفتم. یه چیزهایی مثل معادلات دیفرانسیل، محاسبات عددی، و چیزهای دیگه. حس خیلی خوبی داشت. اعتراف میکنم که وقتی برق چشم بچهها رو میدیدم و متوجه میشدم یه موضوع براشون جا افتاده (وقتی قبلش سر کلاسهای استادهای نامدار و مطرح نشسته بودن) احساس غرور میکردم. چند ماه پیش یکی از اون دوستان که الان مدیر یه مجموعهٔ خیلی بزرگ در کشوره، جزوههای اون دوران رو بههمراه چیزهایی که من با دستخط روی اونها براش نوشته بودم آورد و نشونم داد. نشستیم و حسابی از مرور اون سالها لذت بردیم.
نوع دومش – که البته مدت کوتاهی بود – ماههای اول آموزش توی مراکز آموزش عالی آزاد بود. MBA و اینجور چیزها. سنم کم بود و خیلی از آدمهایی که اومده بودن سر کلاس، مدیرهای باسابقه بودن و بدشون نمیومد که مدام از هر روشی نشون بدن که یه چیزای خاصی بلدن و تجربههای خاصی دارن. اگر هم توی مباحث تئوریک نمیشد معلم رو گیر بندازن، حتماً از یه مسیری بحث رو جلو میبردن که تهش بگن دنیای واقعی با این بحثها فرق داره.
این نوع دوم برای من واقعاً کوتاه بود. شاید چند ماه و شاید یکی دو سال.
بعدش نوع سوم معلمی شروع شد. هم من خیلی مسلطتر شدم و هم فضای یادگیری مدیریت عوض شد. واقعاً آدمها میومدن سر کلاس که چیز یاد بگیرن. اصلاً خود یادگیری به ارزش تبدیل شده بود. اینجا بیشتر شبیه روضهخونها شده بودم (لابد دیدی روضهخونها رو میبرن یه جا میگن یه روضهٔ علیاکبر بخون. یا روضهٔ علیاصغر بخون). من هم میرفتم میگفتن: یه روضهٔ اقیانوس آبی بخون. یه روزهٔ مینتزبرگ بخون. یه روضهٔ پیتر سنگه بخون (حالا البته با اسمهای شیکتر). نمیدونم فضای آموزش آزاد الان چهجوریه. مدرک پررنگتر شده یا کمرنکتر. آدمها انگیزهشون بیشتر یادگیریه یا تعامل اجتماعی؟ معلمها برای پول میان یا به شوق آموزش؟ اینا رو خبر ندارم. اما من دورهای رو که خودم درگیر این نوع آموزش بودم واقعاً دوست داشتم و دارم. حول و حوش سالهای ۸۶ تا ۹۲.
نوع چهارم رو با متمم تجربه کردم که واقعاً دوستداشتنیترین شکل معلمیه (حداقل از نظر من). متمم خیلی جنس یادگیری همزمان داره. یه چیزی اون وسط به اسم درس میذاریم و هر کسی حرفی میزنه و همه یه چیزی یاد میگیرن. حجم چیزهایی که از کامنتهای بچهها یاد گرفتهام یا بهواسطهٔ کامنتهای بچهها یاد میگیرم واقعاً زیاده. همین اخیراً در مورد رگولاتوری سنگین در تغییر مالکیت کسبوکارها توی یه کشوری داشتم حرف میزدم و مثالی که دم دستم اومد و گفتم، سختگیریهای اتحادیهٔ اروپا و مشخصاً آلمان به استارتاپها بود. کاملاً یادمه (و در همون لحظه هم که داشتم میگفتم یادم بود) که اولین بار توی یکی از کامنتهای تو دربارهاش خوندم و بعد رفتم سرچ کردم و جزئیاتش دستم اومد.
این روزها خیلی جاها مد شده که میگن ما «با هم» یاد میگیریم و … اما اغلبشون (نمیگم همهشون) واقعاً در حد شعار میگن. اما من واقعاً این رو توی متمم تجربه کردهام و لذتش رو هم بردهام و میبرم.
کامنتم طولانی شد. اما هم خواستم در جواب کامنت طولانی تو، کوتاه ننوشته باشم. هم بهت بگم که اون حس معلمی که تو میگی رو کاملاً میفهمم و سالهاست همیشه نگاهم و توجهم به جنبههای مختلفش هست. هم اینکه، واقعاً در خلوت خودم، وقتی میشینم به جمع بچههای متمم فکر میکنم، (خصوصاً در سالهای اخیر بیشتر از قبل)، اون جنس فاصلهای رو که معمولاً در رابطهٔ معلمی (معلمی کلاسیک) هست کمتر حس میکنم.
سلام محمدرضا جان! تولدت کلی مبارک باشه!
میدونم که اعتقادی به روز تولد نداری اما وظیفهی ما هم اینه که تولد معلم عزیزمون رو تبریک بگیم.
آشنایی تصادفی با این روزنوشته و خوندن متنهای تو از بزرگترین شانسهایی بوده که تو زندگی آوردم. یکی از دلایلی که دونستن زبان فارسی رو دوست دارم اینه که من رو با وبلاگ محمدرضا شعبانعلی و متمم آشنا کرد. شاید کمی اغراقآمیز به نظر بیاد و به خودت بگی خب به زبانهای دیگه هم این مطالب هست و میتونستی بخونی. نمیدونم. ولی میدونم که من بخش زیادی از رشد فکری و مدل ذهنیم رو مدیون به روزنوشته هستم.
یادش بخیر که روزهای اول چه دیوانهوار متنها رو دونه دونه میخوندم. انگار یه آدم تشنهای چشمهی آبی پیدا کرده باشه. باورم نمیشه الان حدود ده سال از اون روز گذشته. خلاصه بگم، مرسی که هستی و مرسی که هستیدنات را نوشتی (فکر میکنم قواعد زیادی از زبان فارسی اینجا زیر پا گذاشته شد و شرمگینم، اما به نظرم مناسب منظوری که در ذهنم بود آمد).
با آرزوی سلامتی، شادابی و روزهای روشن پیش رو.
پینوشت:راستی، یک نفر اینجا چند ردیف گل آفتابگردان کاشته بود. یاد این افتادم که میگفتی گلهای آفتابگردان حتی در روزهای ابری هم رد خورشید را دنبال میکنند. ازون متن، یا در واقع فایل صوتی اگر درست یادم باشه، به بعد برای من نماد امید هستند.
سلام میلاد جان.
ممنونم ازت. من همیشه از دیدن مسیری که طی کردی، مطالعهای که انجام میدی، و تلاش پیوستهات برای درک بهتر و عمیقتر دنیا لذت میبرم. همیشه منتظر دیدن اسمت و حرفهات، چه اینجا و چه در متمم هستم.
من خودم هم مثل تو، یه سری آدمهایی توی ذهنمه که خوشحالم نوشتههاشون رو خوندهام یا در مقطعی باهاشون (افکار و ایدهها و نگاهشون) دمخور بودم. بنابراین حرف تو رو میفهمم.
و در عین حال، میفهمم که این حرف بسیار لطفآمیز و محبتآمیز تو، چنانکه من هم در مورد دیگران تجربه کردهام، خیلی به خودم ربط نداره (انقدر خودخواه یا ساده نیستم که این محبت رو به خودم بگیرم).
توی یه مقاطعی از زندگیمون، «شرایط زندگی خودمون»، «سطح و جنس دغدغههامون» و «اوضاع محیطی و اون زمینهٔ اجتماعی اطرافمون» با یه آدمهایی تلاقی میکنه و این تلاقیها بهمون حس خوب میده یا تجربهٔ خوبی ایجاد میکنه و نگاه بهتری میده.
اون چیزی که اینجور وقتها واقعاً مولد و تأثیرگذار میشه، ترکیب همهٔ اینهاست؛ وگرنه ممکنه همون آدمی که ما حس یا تجربهٔ خوبی باهاش داشتیم، برای فرد دیگه، یا برای خودمون در زمان دیگه، یا در شرایط متفاوت، تأثیر خاصی هم ایجاد نکنه.
این دورهها هم میتونه کوتاه (در حد چند روز یا چند ماه) یا طولانی (حتی در حد چند سال) باشه.
با این توضیح، در عین اینکه لطفهای تو رو به خودم نسبت نمیدم، خیلی خوشحالم که این بخت رو داشتهام که توی نقطهای بودهام که اون تلاقی شکل بگیره و حس خوبی در ذهن تو باشه.
آره اون گل آفتابگردان رو یادمه و اتفاقاً این اواخر یه بار بحثش بود. امیر تقوی یه کتاب به اسم Lessons from War Zone رو ترجمه کرده بود و عنوان فارسیش رو هم گذاشته بود «شاعران زمان جنگ». بهم گفت محمدرضا برای طرح روی جلدش، بهخاطر تم امید که در محتوای کتاب هست، از گل آفتابگردان استفاده کنیم؟ منم گفتم طبعاً من صاحب گلهای آفتابگردان دنیا نیستم که اجازه بدم یا ندم. و این هم که در یکی از«ارتکابات جوانی» امید رو به گل آفتابگردان ربط دادم، باز هم حق خاصی ایجاد نمیکنه.
خلاصه به اون بهانه یاد اون متن و فایل صوتی گل آفتابگردان افتادم و یه بار دیگه بهش گوش دادم.
دو تا چیز دیگه هم درمورد حالوهوای خودم بهت بگم (که به هیچی ربط نداره. اما همینطوری دوست دارم بگم).
اول اینکه یه آرزویی دارم که بهنظرم به زودی بهشکل جدی قدمهای اول رو در مسیرش برمیدارم. میخوام متنهای قدیمی خودم رو ببینم و جاهایی که میشه و لازمه ادیتشون کنم. جاهایی هم که مناسب نیست یا بهتره به شکل قدیمیشون بمونن، یه مطلبی رو خودم در ادامهشون بنویسم. توی حوزهٔ نویسندگی، به اولی میگن revise و دومی رو میگن revisit.
الان برای خیلی از نوشتههای قدیمیم، در revisit حرفهای مهم و خوبی دارم که بزنم.
یه چیزی عین گل آفتابگردان، بیشترrevise و بازنگری میخواد. متنش یه جاهایی ضعیفه و اگر امروز بود بهتر مینوشتمش.
یه چیزهایی هم revisit میخواد. مثلاً زمانی که من مینوشتم تعادل کار و زندگی مهم نیست یا ممکن نیست، این بحثها خیلی رادیکال بود. بعداً مد شد. یا یه زمانی که میگفتم دکترا توی ایران برای شرایط ما لازم نیست، خیلی حرف رادیکالی بود. چون فضای عمومی این بود که اگر کسی میتونه تا دکتری بره باید بره.
الان برعکس شده. فضای عمومی اینه که اصلاً دانشگاه به درد میخوره؟ همون لیسانسش هم زیادی نیست؟ (نهفقط در ایران، حتی در کشورهای دیگه. که خودت بهتر میدونی).
و خیلی موضوعات دیگه. در مورد آدمها، کتابها و ایدهها هم چیزهای زیادی نوشتهام که اگر امروز خودم بررسی کنم، ایرادهایی که اون موقع داشتم رو زیرشون بنویسم، باورهایی که هنوز تغییر نکرده رو زیرشون بگم، و توضیح بدم که اگر امروز بودم چهجوری مینوشتم، چیز خوبی میشه.
در یه سطح سادهتر، یهسری کلمات رو هم قدیم در دایرهٔ واژگانم داشتم که الان واقعاً نمیپسندم. مثلاً یکیش همین کلمهٔ «مقدس» که بهنظرم خیلی جاها بیخودی ازش استفاده کردهام. میشد واژههای دیگهای باشن که همون معنای ارجمندی، احترام، دوستداشتنیبودن و معتبر بودن رو برسونن و به جای «مقدس» بشینن. به نظرم زبان و فرهنگی که کلمهٔ مقدس ازش حذف بشه، کوچکتر نمیشه، غنیتر میشه، رهاتر میشه.
خلاصه که چنین چیزهایی توی ذهنمه.
یه چیز دیگه هم که دوست دارم بگم اینه که یه مدت متنهای من خیلی خشک شدهان. حس میکنم دوست دارم سبکهایی رو که مدتیه کمتر سراغشون رفتهام، دوباره توی نوشتههام زنده کنم؛ منظورم سبک مثلاً همین نوشتهٔ «میرایی» یا چیزهایی مثل ماجراهای یک روز عصر
همین. طولانی شد و بیربط.
مواظب خودت باش و بازم ممنون از پیامت.
محمدرضا جان. خیلی ممنونم که به پیامم پاسخ دادی و برام نوشتی. حس خیلی خوبی داشت. این حس تلاقی شرایط زندگی ما و دغدغهها که گفتی رو به طور خاص در مورد دغدغهها و گرههای فکری و تلاش ذهنی برای باز کردن اون گرهها و فهمیدن بهتر اونها خیلی درک میکنم. چندین بار حس کردم که یک متن روزنوشته یا متمم یه گام برای پاسخ به اون سوالیه که نمیدونم تو ذهنم باید باهاش چیکار کنم یا اصلا چطور چارچوببندیش کنم. به طور خاص، درسهای سیستمهای پیچیده عجیب انگار هر یک دونهشون ازین جنس هستند. بعضی وقتها فکر میکنم، نباید سیستمهای پیچیده به بخشی از برنامهی درسی دبیرستان اضافه بشه؟ میزانی که تفکر آدم رو شفاف میکنه عجیبه. انگار قبلش داشته همینطور کور کور راه میرفته و حرف میزده اما الان یه چراغ قوه پیدا کرده که میتونه حداقل بخشی از مسیر رو روشن کنه.
خیلی خوشحال شدم که میخوای متنهای قدیمیت رو بازنویسی و بروز کنی. البته نمیدونم واقعا چطور میتونی حجم زیادشون رو بروز کنی چون فکر کنم هر کدوم رو بررسی بکنی انقدر رشد فکری داشتی که کلی چیز میخوای بهشون اضافه کنی یا دوباره بنویسی. باید احتمالا یک هشدار بزرگ بگذاری که من هنوز با متنهای سالهای قبلم الزاما موافق نیستم و اگر ادیت نشدن به این معنی نیست که بررسیشون کردم و فهمیدم به تغییری نیاز ندارن.
یک متنی که خیلی دوست داشتم بخونم این بود که محمدرضا وقتی سوال یا گره ذهنیای براش پیش میاد چطور به سمت حل اون میرفته یا مدل ذهنیاش در مواجهه با گرهها و دغدغههای فکریش چی بوده. من همیشه محصول اون مدل ذهنی رو خوندم و میشه حدسهای زیادی زد و سعی کرد جاهاییاش رو که کمبود دارم و مناسب به نظرم میاد الگو بگیرم، اما خوندنش به زبان خودت هم یکی از آرزوهای من بوده. البته واقعا نمیدونم میشه چنین مطلبی رو نوشت یا نه یا خودت مناسب تشخیص میدی یا نه. اما میتونم این رو بگم که با اینکه گره های ذهنی کمابیش مشابهی برای خیلی از ماها پیش میومده، بخاطر شرایط خاص جامعه که ذهن همهی مارو عمیقا درگیر خودش کرده، روش یا مدل ذهنی تو بهتر تونسته اونهارو شفاف کنه و پاسخ براشون پیدا کنه. مثلا من با نسیم طالب آشنا شدم اما در نهایت متن تو قفلش رو در ذهنم باز کرد اگرچه واقعا حس میکردم دلم باهاش راه نیست اما نمیدونستم دقیقا مشکلش چیه. یا حتی یونگ و خدایان و سایههاش 🙂
به عنوان یه مثال دیگه میگم. من واقعا اگر اینجا از سیستمهای پیچیده نمیخوندم، احتمالا نمیرفتم دنبال کنم یا اگر دنبال میکردم درست دستم نمیومد چی به چیه. نه اینکه علاقه نداشته باشم جواب اون سوالهارو پیدا کنم. همین الان وقتی متمم میخونم میفهمم چی به چیه. اما حداقل دو سه سال پیش که جست و جو کردم دیدم که متنی که خوب توضیح بده اونقدر نیست. در حد کتاب ملانیمیچل خوندم. اما نمیدونستم انقدر پیشرفت کرده و مثلا متنهایی که در مورد تفاوت سطحها و سطح فردی و اجتماعی بود با اینکه لابلای حرفهای شان کرول در مورد جبر و اختیار شنیده بودم، اما نمیدونم آیا با این همه مثال و غیره برام جا میافتاد یا نه. فکر میکنم تو یه روشی برای دنبال کردن یا خوندن داری که خیلی ارزشمنده. مثلا میتونم حدس بزنم بخشیاش اینه که زمان زیادی میگذاری و توانایی شناختی بالایی داری. اما فکر میکنم روش و مدلذهنیات هم مهم و آموزنده باشی. من فکر میکنم یه بخش مهماش که من خوبه برام ازش الگو بگیرم اینه که میری به سرچشمهی صحبتها. مثلا اگر برات جبر و اختیار جالب میشه میبینی اون بزرگترین آدمهایی که الان حرف میزنن کیا هستن و خودت رو درگیر صحبتهای تجاری و زرد نمیکنی.
سلام محمدرضای عزیز خیلی بی مقدمه و بی ربط به محتوا می گم تولدتون مبارک آقا معلم نمی دونم من رو یادتون هست یا نه ولی من همون علی ام که پارسال همین موقع توی دفتر شرکت ما تشریف آوردید بهتون گفتم:وقتی به قبل از آشنایی با شما و متمم تفکر سیستمی و خودم اون موقع نگاه می کنم احساس می کنم شفاگرفتم :)))))
تودلتون خیلی مبارک باشه آقا معلم بهترین ها رو براتون می خوام
سلام علی جان.
من معمولاً اسمها رو خیلی خوب یادم میمونه و چهرهها رو کم.
اما در مورد تو اتفاقاً خیلی خوب و کامل (اسم + لحن صدا + تصویر) یادمه 😉 و اون گپی که با هم زدیم، و شور و انرژیت کاملاً حالوهوای من رو عوض کرد (حتی الان هم که ازش مینویسم، حسم با مرورش خیلی خوبه).
از تبریکت هم ممنون.
امیدوارم روزهای خوب و بهتری پیش روی همهمون و کشورمون باشه.
و امیدوارم روزهای بد و بدتری پیش روشون باشه. :)))
محمدرضا جان سلام. امیدوارم در کمال سلامت و تندرستی باشی.
این اولین کامنت من در روزنوشتههاست و ذوق و شور زیادی برای نوشتن اولین متنم برای تو دارم.
قبل از هر چیزی تولدت رو تبریک میگم معلم جان. امیدوارم سالهای زیادی با تنی سالم و لبخندهای فراوان زندگی کنی و به معلمی ادامه بدی.
محمدرضا، من به عنوان یک عضو خیلی کوچک از خانوادهی عزیز متمم فقط میتونم از تو بابت مسیری که در همهی این سالها طی کردی و باعث شدی ما بتونیم در متمم و روزنوشتهها بخونیم و یاد بگیریم، تشکر کنم.
ممنونم که لحظههای زیبای زیادی رو به ما هدیه دادی. به لحظههای عزیزی فکر میکنم که به واسطه تو و متمم شکل گرفت و لبخند صورتم رو پر میکنه.
فکر میکنم بقیه بچهها هم با من موافق باشند که زندگی هرکدوم از ما بعد از ورود به متمم، حسابی تغییر کرد.آشنا شدن با دنیایی که تو ساختی ارزشمندی زیادی به ما و زندگیهامون داد. شوق یادگیری رو داد. تلاش برای فهم بهتر و بیشتر جهانی که در اون زندگی میکنیم رو داد. بهتر فکر کردن و دقیقتر شدن رو داد.
دنیای تو کتاب های زیاد و عزیز زیادی رو به ما داد. «از کتاب» رو داد.
چندماه قبل یکی از دوستان عزیزم، متممی نبود ولی با متمم آشنا بود، از من پرسید: اگه یک روزی مجبور بشی همهی کتابهای کتابخونهات رو واگذار کنی و فقط حق داشته باشی یه دونه کتاب رو برای خودت نگه داری، اون چه کتابیه؟ من به کتابخونه نگاه کردم. کتابهای دوستداشتنی زیادی بودند که دلم میخواست انتخابشون کنم.
. ولی در نهایت دل من با «از کتاب» بود. فقط به خاطر کتاب و اینکه چیزهای زیادی به من یاد داد این رو نمیگم، به این خاطر میگم که «از کتاب» برای من نماد همه چیزهایی هست که به متمم مربوط میشه و برای من دوست داشتنی هستند. بابت همهی اینها ممنونم محمدرضا. صمیمانه ازت ممنونم. این تشکر حداقل کاری هست که به عنوان یک شاگرد میتونم انجام بدم. و ممنونم که حتی تو این روزهای سختی که داریم میگذرونیم، همچنان هستی، ادامه میدی، و باعث میشی ما هم سعی کنیم چراغ امیدمون رو زنده نگه داریم.با خودم قرار گذاشته بودم که کامنت اولم رو تو پست «هزار تولد و یک مرگ» بنویسم. این قرار تا قبل از این که از هیچنز بنویسی همچنان پابرجا بود. اما نوشتهات درباره هیچنزباعث شد که بخوام همینجا برای تو بنویسم. نزدیک به دو سال پیش با دیدن پستی از اینستاگرام امیرمحمد با هیچنز آشنا شدم.
دراون زمان یکی از عزیزانم در حال مبارزه با سرطان بود و من خوندن درمورد مرگ و سرطان رو شروع کرده بودم.
همون موقع «میرایی» رو خوندم. یادم میآد که چقدر از صراحت هیچنز وقتی که داشت از روند تشخیص و احتمال ابتلاش به سرطان میگفت، شگفتزده شدم.
و بعد از «میرایی» هیچنز برای من عزیز شد.
دفعه بعدی که اسم هیچنز رو دیدم، فروردین پارسال بود که داشتم «از کتاب» رو میخوندم. اون زمان همچنان فرد عزیز من در حال مبارزه با بیماری بود اما حالش رو به وخامت گذاشته بود. و حالا که برای بار سوم اسم هیچنز رو میبینم، بیش از یک سال میشه عزیز من هم به هیچنز پیوسته و نوشته تو باعث شد که من از اون و هیچنز در حد خودم یاد کنم.
ببخش که سرت رو درد آوردم محمدرضا جان. امیدوارم این نوشته ارزش وقت و زمان گرانبهای تو رو داشته باشه. تولدت مبارک آقا معلم❤️ بیصبرانه مشتاق خوندن درسهایی که قراره بنویسی،
شنیدن فایلهایی صوتی که قراره ضبطشون کنی، و ورق زدن، هایلایت کردن ونوشتن تو کتابهایی که قراره بنویسی، هستم. به امید دیدار تو. شاگردت: فیاض جوادی
سلام فیاض جان.
چقدر خوب که اینجا کامنت گذاشتی و امیدوارم باز هم اسمت رو اینجا زیاد ببینم. قرار نیست الزاماً حرف عجیبوغریب یا کامنت طولانیای باشه. همین که آدم اسم دوستانش رو اینجا میبینه حسش خوبه (استاد این کار سمانه است).
از تبریکت ممنونم، از همهٔ حسی خوبی که توی حرفهات بود، از لطف و محبتی که به من داری، و از توجهت به حرفها و نوشتههام.
جمع متمم و متممیها واقعاً برای من هم همیشه حس خیلی خوبی داشته و خودم هم کمکم توی این جمع، چیزهای مختلف یاد گرفتهام و با این جمع بزرگ شدهام.
بارها شده به این فکر کردهام که در سالهای اخیر که در مقاطعی به عللی ارتباط من با دنیای بیرون کمتر بوده، یا با آدمهای معدودی همکلام و همنشین بودهام که همفکر و همدل و همدغدغه نبودهان، چه چیزی من رو زنده و امیدوارم نگه داشته؟ و جوابش برام، بدون کمترین تردیدی مشخصه: متمم و روزنوشته (الان دیگه این دو تا رو خیلی جدا نمیبینم. قدیم دو جمع مخاطب متفاوت بود. اما خوشبختانه الان اینطور نیست).
میخوام بگم: اگر این حرف محبتآمیز تو رو بپذیریم که حضور در جمع متممیها باعث تغییراتی در زندگی بعضی از ما شده، برای من واقعاً فراتر از اینها بوده و در دو سه مقطع حساس (۱۴۰۱ و بعدش) نجاتدهنده بوده. همین الان هم، مهمترین گفتگوهای من، بهترین لحظات من، و بیشترین دغدغهٔ من در متممه و به جمع متممیها مربوطه (اینکه گاهی هم اخلاق خیلی تند و تهاجمی ازم دیده میشه در متمم، ناشی از همین جدی بودن متمم برای منه. وگرنه هیچ منطقی توجیه نمیکنه که آدم خودش بشینه به خلوت کردن جمعی که خودش شکل داده).
در مورد «از کتاب»، واقعاً ممنونم نگاه مثبتت. ویراست اول از کتاب برای من، بهقول استارتاپیها، کاملاً شبیه MVP میمونه. اون رو خیلی کوچیکتر و سادهتر از چیزی میدونم که توی ذهنم داشتهام و دارم و امیدوارم بعد از «کتاب هنر خواندن جملات» با فاصلهٔ کم بتونم ویراست دومش رو منتشر کنم.
در تصویری که من در ذهن خودم دارم، در سالهای پیش رو دو تا کار بخش بزرگی از زمان من رو به خودش اختصاص میده:
(۱) بحث و گفتگو زیر درسهای متمم. که به نظرم خیلی مفیدتر و سازندهتر از اصل درسهاست.
(۲) نوشتن کتاب. چون دیگه از نظر سن هم به جایی رسیدهام که فرصت محدود (و نامشخص) باقیمانده رو باید بیشتر به سر و سامان دادن به یادداشتهایی که تا اینجای زندگیم جمع کردهام اختصاص بدم.
البته که ابهام و اتفاقهای نامعین در زندگی انسان بسیار زیاده و در زندگی ما هم بسیار بیشتر. چه سرهایی که به غرور و تفرعن به آسمان بلند بودند و الان زیر خاکند و چه عزیزانی که باید غم و شادیهای زندگی رو تجربه میکردند و الان بخشی از اندوه همیشگی ما هستند. بههمین خاطر، حرف زدن از آینده، از زدن از «تصویرهاییه که از آینده در مغزمون ساختهایم.»
توی ویراست بعدی از کتاب، هم متن فعلی قراره کاملتر بشه (و جاهاییش تغییر کنه) و هم عناوینی بهش اضافه بشه. الان که متن جدید جلوم بازه، موضوعاتی مثل «عمر کوتاه کتابفروشی»، «عشقورزی به آناتومی کتاب»، «کتاب و هوش مصنوعی مولد» و «دموکراتیزه شدن نشر و نقش ناشران در دنیای پیش رو» از جمله بخشهاییه که تقریباً سر و سامان پیدا کرده و داره جمعوجور میشه.
در مورد بیماری سرطان یکی از عزیزانت که گفتی، اگر درست توی ذهنم باشه عمهات بودن که فوت شدن (در کانال تلگرامت اشارههایی بود).
من دو سه سال اخیر، سه کیس سرطان در اطرافم بود (البته نزدیک نبودند. بنابراین، تجربهٔ مشابه تو رو ندارم). دو مورد به خیر و خوشی گذشت و مدیریت شد، اما یه مورد هم بود که خبر فوتشون رو چند دقیقه قبل از اینکه نوشتن این کامنت رو شروع کنم شنیدم.
این نفر سوم، خانم عزیزی بودن که سرطان داشتن و برای تأمین هزینههاشون و حفظ روحیهشون عروسک درست میکردن و میفروختن. یکی از این عروسکها الان روبهروی منه. کنار آینه است. واقعاً کار این خانم زیبا بود و روحیهاش تحسین برانگیز. با وجودی که هیچوقت ندیده بودمش، به خاطرعروسکها حس خوبی داشتم. برای دریافت عروسک، آدرس مامان رو داده بودم و بعداً که رفتم از مامان اینا بگیرم، به مامان که عروسک رو پسندیده بود، گفتم میخواین پیش شما باشه؟ گفت نه. توی این امید و انگیزه است. با خودت ببر. قاطی وسایلت دم دست نگهش دار. و تا الان جاهای خیلی دوری رفته.
متنی رو که امیر با اشاره به هیچنز نوشته بود خوندهام. با هم در موردش زیاد حرف زدیم. مطمئن نیستم به پیشنهاد من خوندش یا خونده بود و بعدش با هم حرف زدیم. اما میدونم که بعدش زیاد در موردش حرف زدیم. گاهی هم بخشهایی از نوشتههای هیچنز رو – که چندان قابلنقل نیست – از هیچنز براش میفرستادم. از اسمهای پرتکرار در گفتگوهای ماست. و راستش، برای خودم خیلی مهم بود که از هیچنز بنویسم. مواجههٔ هیچنز با سرطان، افتخار گونهٔ انسانه. چون روی پای خودش ایستاد و با سرطان مواجه شد. با تکیه بر فیزیک و نه متافیزیک. و البته که آدمهای اینجنسی کم نیستند. آدمهایی که شاید بیماری اونها رو از پا در بیاره، اما بزرگیشون همچنان تا آخرین لحظه سر جاشه. عباس معروفی هم توی ذهن من در این دسته قرار میگیره (اینجا برعکس ماجرای هیچنز، این امیره که مدام یه چیزایی از معروفی برای من میفرسته).
خیلی حرفهام طولانی شد. دو سه روز بود میخواستم جواب کامنتت رو بنویسم. اما وقت نمیشد درستوحسابی پای لپتاپ بشینم. اینه که تا الان عقب افتاد.
خیلی مواظب خودت باش. برای من عزیزی.
سلام دوباره محمدرضا جان. لطفاً من رو ببخش که با تاخیر برای تو مینویسم. نمیخواستم متنی از روی عجله بنویسم که بعدتر حس خوبی بهش نداشته باشم. قبل از نوشتن پیام اول برای تو، به یکی از دوستان عزیز متممی خودم گفتم که بالاخره میخوام برای محمدرضا بنویسم و بعد که اینجا نوشتم و پیام رو ثبت کردم، متنم رو براش فرستادم. نظر دوست من این بود که متنم زیبا و خالصانه هست. حالا هم دلم میخواد که این خالص بودن رو همیشه و هر بار که برای تو مینویسم، همراه خودم داشته باشم و این هم نیازمند این بود که تو یه فرصت مناسب و با آرامش و بیشترین رها بودنی که ممکنه، برای تو بنویسم. اینجا نوشتن برای من همیشه یه کار پراسترس به نظر میرسید. اینقدر که بچهها اینجا حرفهای جالب و جذابی برای گفتن داشتند و دارند که من خودم رو نابلدتر از این میدیدم که اینجا بنویسم و البته که هنوز نابلدم. تشویق تو برای اینجا نوشتن و حس خوبی که نسبت به اینجا کامنت گذاشتن پیدا کردم، باعث میشه که بخوام بیشتر و بهتر بخونم، فکر کنم، و یاد بگیرم تا به نتیجه برسم که من هم چیزی برای نوشتن در این جا دارم. از دعوتت برای اینجا نوشتن هم عمیقاً ممنونم.
نمیدونم پیامی که برای من نوشتی رو چند بار خوندم. فقط میدونم که بارها و بارها خوندمش و هر بار لبخند عمیقی زدم. محمدرضا ازت صمیمانه ممنونم که پیام من رو خوندی، اینقدر وقت گذاشتی، و برای من نوشتی. تک تک کلمههایی که نوشتی برای من ارزش مند و عزیز هستند و حس من نسبت به این موقعیت توصیف ناپذیره (حداقل من بلد نیستم این موقعیت عزیز رو خوب توصیف کنم). بابت کلمات پرمهر و محبتی که در مورد من به کار بردی عمیقاً از تو ممنونم و امیدوارم شایسته این واژههای زیبا باشم.
محمدرضا چیزهایی که در مورد متمم گفتی و جایگاهی که متمم برای تو داره، باعث شدن من بیشتر به نقش متمم در زندگی خودم فکر کنم. حرفی که در ادامه میزنم شاید اغراقآمیز به نظر برسه ولی میدونم که برای خودم اینطور نیست. میدونی محمدرضا، متمم برای من یکی از دلیلیهایی هست که دلم بخواد بیشتر زندگی کنم و عمرم در این نقطه به پایان نرسه. هر بار که چیزی از تو یاد میگیرم، چه اینجا، چه تو متمم، و چه هر جای دیگهای، این اتصال به زندگی و میل به ادامه دادن در من بیشتر میشه. این در مورد چیزهایی که از تمرینهای بقیه بچههای متممی یاد گرفتم هم صدق میکنه. یادم میاندازه که چه چیزهای شگفتانگیزی برای یاد گرفتن وجود داره که من حتی تصورشون رو هم نمیتونستم بکنم، چقدر چیزهای زیادی وجود داره که من بلد نیستم، و حالا دلم چقدر میخواد که در حد برداشت اندک خودم و فرصت کمی که زندگی به من میده، سعی کنم به اونها فکر کنم و یاد بگیرمشون. من چندتا دلیلی محکم برای زندگی کردن دارم و متمم یکی از این دلیلهاست. این دلیل تو روزهای خیلی سخت، مثل روزگار ما بازماندهها بعد از دیماه، پررنگتر هم میشه. از تو بینهایت ممنونم که باعث شدی دلیل محکمی برای چنگ زدن به زندگی و زیستن داشته باشم. نوع نگاه تو به جمع متمم و متممیها و تلاشی که داشتی و داری تا این جمع مدام باکیفیتتر و بهتر بشه تحسینبرانگیزه و امیدوارم ما هم بتونیم قدردان تلاش تو باشیم.
در مورد «از کتاب» خیلی خوشحالم که قراره ویراست دوم رو بنویسی و ما هم بخونیمش. موضوعاتی که ازشون گفتی من رو حتی بیشتر از قبل کنجکاو و مشتاق ویراست دوم کرد. امیدوارم خیلی زود کتاب منتشر بشه. منتظر کتابهای بعدی هم هستم. محمدرضا در مورد تاثیراتی که «از کتاب» روی خودم داشتم چیزهای مختلفی به ذهنم میرسه. یه نمونهای که برای خودم خیلی جالب و حتی تا حدی بامزه هست و الان به ذهنم میرسه، مربوط میشه به هایلایت کردن. «از کتاب» آخرین کتابی بود که من فقط با یک رنگ هایلایتش کردم. خوب یادمه که نوشته بودی که حداقل از سه رنگ هایلایتر استفاده میکنی و هر کدوم هم کاربرد خاص خودشون رو دارن. بعد «از کتاب» من از دو رنگ استفاده کردم و دیگه الان رسیده به شش رنگ! برای هر کدوم هم یه کاربردی تعیین کردم. البته گاهی ممکنه این دسته بندی رو رعایت نکنم ولی در کل وقتی به یه کتاب دوباره برمیگردم خیلی کار راحتتری دارم تا چیزی که میخوام رو از اون کتاب پیدا کنم.
امیدوارم سالهای طولانی و سرشار از سلامتی رو در پیش روی داشته باشی و بتونی بیشتر و بیشتر در مسیر آیندهای که در ذهنت داری پیش بری. جای عزیزانی که باید الان غم و شادیها رو تجربه میکردند و زندگی میکردند خیلی خالیه و بار سوگی که نبودن اونها روی دوش ما گذاشته، خیلی سنگینه. امیدوارم آیندهای که در پیش داریم دیگه عزیزانی مثل اونها رو از ما نگیره.
ممنونم که کانالم رو خوندی. خوشحالی زیادی برای من داره که تو اون نوشتهها رو خوندی. کاملاً درست گفتی. من عمهی عزیزم رو به دلیل سرطان از دست دادم و خیلی از تو ممنونم که ازش یاد کردی. بینهایت برای من ارزشمنده. از امیرمحمد گفتی و لازمه بگم که یکی دیگه از اون دلیلهای محکم من برای ادامه دادن زندگی، خوندن و یاد گرفتن از امیرمحمده. تو و امیرمحمد عزیزترین معلمهای زندگی من هستید و یادگرفتن از شما از خوشحالیهای عمیق زندگی منه.
خوشحالم که دونفری که ازشون گفتی سلامت هستند و امیدوارم سلامت بمونند. بابت فوت خانم عزیزی که ازش گفتی متاسفم. چه روحیه تحسین برانگیزی داشتند این خانم. یادشون تا همیشه سبز. محمدرضا دارم فکر میکنم آدمهایی مثل ایشون، هیچنز، معروفی، و خیلی های دیگه که بینام و نشان دارن با بیماری سختی مثل سرطان مبارزه میکنن، چقدر انسانهای بزرگی هستن. اینها حتی در سختترین و رنجآورترین لحظهها، زندگی و زندگی کردن رو به بقیه یاد میدن. دارم تصور میکنم اگه یک روز من هم به چنین بیماری مبتلا بشم میتونم ذرهای به بزرگی این افراد نزدیک بشم؟
خیلی طولانی شد. ببخش که باز هم سرت رو درد آوردم. بابت همه چیز ممنونم معلم جان. ممنوندار همهی لطف، محبت و مهری که به من داری هستم. بهترینها رو برای تو آرزو میکنم❤️خندان و سلامت باشی.
والا نفهمیدم منظور از این سمانه منم یا سمانه دیگهای 🙂 و بازم نفهمیدم اگه منم استاد چیام؟ 🙂
راستی دوست داشتم برای عکس کوکی و بلوط تو کانال “با متمم” کامنت بذارم ولی نمیشد فقط قلب فرستادم 🙂
راستی تولدتم با تاخیر مبارک باشه محمدرضا، امیدوارم همیشه شاد و سلامت باشی.
آره منظورم تو بودی خانم سمانه هرسبان عزیز.
استاد این هستی که بدون اینکه دنبال موضوع یا حرف خاصی بگردی، یه بهانهٔ ساده برای حرف زدن پیدا کنی و یه چیزی بگی که من اسمت رو اینجا ببینم و ذوق کنم.
عکس کوکی و بلوط رو بعداً با چند تا عکس بیشتر در قالب لحظهنگار میذارم توی روزنوشته.
قربونت. تو هم همیشه خوب و خوش باشی.
امروز یکی هم بهم گفت تو عاشق شنیدن حرف آدمها هستی ولی یه سری دیگه بهم میگن تو حوصله حرف زدن و گوش دادن نداری! نظرات متفاوته 🙂
سلام آقا معلم.
من بیشتر چیز هامو از شما دارم. چیز هایی از متمم یاد گرفتم که باعث تمایز من با بغل دستی ام می شود. حتی ارزش های من هم شاید نسخه ای بسیار ضعیف تر از ارزش های شما و متمم باشد. حتی بعضی فیلم هایی که دیدم یا بیشتر آهنگ هایم هم به نحوی به شما می رسند. اغراق نمی کنم. یک نوجوان ۱۵ ساله ای رو تصور کنید که افتاده دنبال شما. توی اون دوران حساس و سخت نوجوانی ام، واقعا به متمم و روزنوشته ها پناه برده بودم. چه اتفاق خارقالعاده ای که معلمی چون محمدرضا شعبانعلی را یافتم. معلمی که بیشتر از هر کس دیگری در شکل گیری شخصیت ام نقش مثبت داشت.
به خاطر کنکور و البته تنبلی من، حدود یکسالی از متمم زدم و رفتم مثلا سراغ درس و مشق. و این باعث شد در ذهن من گسستی بین من و متمم شکل بگیره. من اون موقع ها به طور عجیب غریب و شدیدی متمم و شما رو دوست داشتم. با یک امتیاز شما تا چند روز بالا و پایین می پریدم. جنبه احساسی پیدا کرده بود. دلبستگی ایجاد شد. درسته موقع درس و مشق معمولا تهیه اشتراک متمم با سختی هایی همراه بوده. اما به لطف هدیه هایی که از متمم گرفتم، فاصله من و متمم حفظ می شد. زمانی بود که امکان نداشت اشتراک داشته باشم و شرایط مهیا باشه ولی ساعت ۱۸ در متمم حاضر نشوم. خیلی سختگیرانه با این موضوع برخورد می کردم.
این روز ها سعی می کنم (اگر اسمش سعی باشد) رابطه ام با متمم رو بهبود بدم. دو دل بودم در ثبت اولین کامنت روزنوشته. از طرفی، هرچند شرط شما آسان تر شده است (۵۰ امتیاز). اما من این امتیاز ها را قبل تر کسب کرده بودم. اکنون شاید کافی نباشم. قبل تر شاید می شد به من گفت «متممی».
اما اکنون به نظر می رسد متممی هم باشم متممی بدی هستم. اما دو دلیل چربید بر اولی: یکی اینکه بعد این کامنت احتمالا از شما خجالت بکشم و به طور جدی روانه متمم خوانی بشوم. دوم اینکه ۶ مهر است.
نمی دانم اگر شما نبودید چه باید می کردم. نمی دانم چگونه از شما تشکر بکنم. شاید باید بهانه ها را به کناری بزنم و بروم متمم خوانی را جدی شروع کنم. ببخشید. افسار قلم از دستمان گریخت.
سلام مهدییار جان. خوشحالم کردی اینجا کامنت گذاشتی (الان که پروفایلت رو در متمم نگاه کردم دیدم ۱۴۵۲ روزه عضو متمم هستی. واقعاً اولین کامنت بعد از ۱۴۵۲ روز، خیلی دیره. البته الان فهمیدم که این وسط کنکور هم بوده). خلاصه امیدوارم درآینده هم بیشتر پیش بیاد که اینجا حرفهات رو بنویسی.
میدونی که سختترین کار برای من، خوندن حرفها و نظراتیه که مثل حرفهای تو، مثبت و پر از لطفه. همیشه احساس میکنم بیشتر از لیاقت خودمه. یا حس میکنم مسئولیت سنگین میاره. در عین حال، واقعاً ممنونم از محبتت.
دورهای که – از نظر سنی – تو الان توش هستی، خیلی دورهٔ مهمیه. شاید این حرفم کلیشهای بهنظر برسه. اما واقعاً با تمام وجود میگم. یعنی خودم که برمیگردم و اون سالها رو نگاه میکنم، بهنتیجه میرسم که آدمهایی که اون دوران باهاشون دوست بودم، رفتوآمد میکردم، نویسندههایی که کتابهاشون رو میخوندم، شعرهایی که میخوندم یا حفظ میکردم، برنامههایی که گوش میدادم و میدیدم، واقعاً چقدر در مسیر بعدی من نقش ایفا کردن و هنوز هم رگههای حضور اون دوران رو بهخوبی در نگاهم، تصمیمهام و رفتارهام میبینم.
تازه من آدمی هستم که بهنظر خودم، بهشدت برای خوندن، فکر کردن، تجربه کردن دنیا و بازاندیشی وقت میذارم. اما باز هم جوری نشد که بگم تأثیر تجربهها، خوندهها، یافتهها و آدمهای اون مقطع رو تونستهام کاملاً مدیریت کنم (یعنی خوب یا بد، بدون ارادهٔ من، هنوز با من و در من حضور دارن).
از اونور هم، آدمها، ایدهها، فکرها، کتابها، موزیکها، شعرها و چیزهای زیادی بودند که من دراون سن یا بهشون دسترسی نداشتم یا اصلاً از وجودشون خبر نداشتم. و الان با خودم میگم چقدر فرق میکرد اگر اون زمان در مسیرم قرار میگرفتن.
همهٔ اینها رو گفتم که برات آرزو کنم در این روزها، ماهها و سالهایی که پیش رو داری، آدمها، کتابها، حرفها، فکرها، شعرها، هنرها، شورها، عشقها، غمها، نگرانیها و دغدغههایی پیش چشمت و در مسیرت قرار بگیره، که سالها بعد همیشه وقتی مرورشون میکنی، به خاطرشون خوشحال و قدردان باشی. یا بهتعبیری، شکرگزار باشی.
سلام آقا معلم،تولدتون مبارک.
پدر بزرگم وقتی شخصی گره ای از مشکلش رو باز میکرد به اون شخص میگفت:
الله سنی مَعطل گوی ماسون.
آرزو میکنم هیچوقت به درِ بسته نخورین.
سلام حسن جان. ممنونم از پیام قشنگت و آرزوی خیلی خوبت.
چقدر جالب. مادربزرگ منم همیشه این دعا رو میکرد و من خیلی حس خوبی داشتم. و الان با حرف تو دوباره همون حس خوب برام زنده شد. واقعاً آرزوی خوبیه.
من هم متقابلاً همین آرزو رو برای تو دارم.
آقا معلم واقعاً ممنونم که برام وقت گذاشتین و به من توجه کردین.
وقتی کامنت شما رو دیشب دیدم چقدر شگفت زده و خوشحال شدم.دیشب تولدم بود و به دنیا اومدن من بین ساعت 22و23 روز 9 مهر ماه بود.
ممنونم و هر چقدر هم بگم ممنونم بازم کمه.
محمدرضا جان سلام.تولدت خیلی مبارک. امیدوارم خوب و سالم باشی. و امیدوارم بتونیم به زودی یه دورهمی حضوری یا آنلاین داشته باشیم 🙂
سلام امیرحسین. قربونت. ممنونم ازت. منم امیدوارم تو هم خوب و سلامت باشی.
پریروز توی لیست کانتکتهای موبایلم به یه دلیل نامربوطی اسم یه دوست دیگه رو دیدم (رحیم فرضیپور) و به علت بسیار نامربوط تری یاد تو افتادم. :)))
در مورد دور هم بودن حضوری یا آنلاین هم یه چیز کوتاهی برای امین نوشتم، دوباره ننویسمش. لطف کن یه نگاه هم به اون کامنتم بنداز ❤️
محمدرضا ممنونم از توجهت.
چه جالب. اینکه دیدن اسم آقای فرضی پور باعث شد یاد من بیفتی، خیلی خوشحالم کرد. حتی با اینکه دلیلش نامربوط بوده :))
سال 96 بود که تصمیم گرفتم نمایندگی موسسه بهار رو توی اصفهان راهاندازی کنم. یکی از قویترین انگیزههام برای این تصمیم این بود که تو اونجا تدریس میکردی. با خودم میگفتم محمدرضا هر جایی تدریس نمیکنه و این موسسه حتماً دورههاش متفاوتن.
عمر اون کسبوکار برای من کوتاه بود( کمتر از سه سال). با اینکه از نظر بیزنسی برام یه پروژهی شکستخورده بود، اما هر موقع یادش میفتم عجیب حس خوبی دارم. اون روزا با اون کار حالم خوب بود و بهم خوش میگذشت(با اینکه فشار خیلی زیادی رو هم متحمل میشدم). بودن در فضای آموزشی، معاشرت با معلمها، ارتباط با دانشجوها و فراهم کردن فضایی برای اینکه آدما بتونن افراد همدغدغه با خودشون رو پیدا کنن و چیز یاد بگیرن و دوست پیدا کنن خیلی برام معنادار بود.
الان حدود سه ساله که وارد کار پخش و فروش طلای ساخته شدم. شغل خانوادگیمونه(از سمت خانوادهی مادریم). حسابی مشغولشم و خداروشکر اوضاع مالیم هم بهتر شده. اما اینجا به اندازهی محیط آموزشی بهم خوش نمیگذره و حسابی دلتنگ اون روزا هستم. گاهی حتی با خودم میگم به عنوان یه هابی یا سرگرمی هم که شده کار آموزشی و برگزاری دورهها رو بذارم توی برنامهم، اما مشغلههای کار فعلی زمانی برای یه هابی جدی و همراه با مسئولیت برام باقی نمیذاره(حداقل من توی مقطع فعلی این ظرفیت رو توی خودم نمیبینم.) این نکته رو توی این سالا به شکلای مختلف بهمون گفتی که اغلب نمیشه خدا و خرما رو باهم داشت.
در مورد برگزاری کلاس برای تعدادی از متممیها و دسترسی عموم به فیلمش هم به نظرم ایدهی سمیه خیلی جالبه. امیدوارم اگه خودت صلاح بدونی و باهاش راحت باشی به زودی اجرا بشه 🙂
ببخشید کامنتم طولانی شد. گفتم به بهانه این کامنت یکم از اوضاع و احوالم بگم. خیلی عزیزی
آموزش بیزینس عجیبه امیرحسین؛ خصوصاً آموزش فیزیکی به سبک موسساتی مثل بهار و ماهان.
البته که الان من نباید به تو بگم. چون خودت تجربهٔ مستقیم و دستاول داری. اما خیلی دلم میخواد یه بار که همدیگه رو دیدیم، حسابی در موردش گپ بزنیم. کلی قصه و تجربه و خاطرهٔ جالب از دوران درگیر بودنم با آموزش فیزیکی و ویژگیهای صنعتش دارم که واقعاً برام جذابه در موردشون حرف بزنم.
ببین. بهنظرم شکل خدا و خرما وقتیه که آدم هر دو رو به چشم بیزینس و منبع درآمد نگاه کنه. اگر یکیش کارت باشه و یکیش جنبهٔ سرگرمی و عشق داشته باشه، مصداق خدا و خرما نیست. اتفاقاً من فکر میکنم شاید الان (یا در آینده) که درآمدت از آموزش نباشه، خیلی بیشتر بتونی از آموزش و کار آموزشی لذت ببری. آدم وقتی از جای دیگهای درآمد داره، نگاهش عوض میشه و تازه چشمش به جزئيات و جذابیتهای این کارها باز میشه. خیلی هم درگیر استراتژی (به معنای رقابتی کلمه) نمیشه و میتونه اونجوری که دلش میخواد و میپسنده کار کنه.
البته که الان با گسترش انواع و اقسام روشها و ابزارهای آموزشی، شکل و مأموریت آموزشهای فیزیکی هم باید کمی عوض بشه. اما خود این هم یه بازی جالب و جذابه.
خلاصه اینکه خوشحالم فعلاً درآمدت خوبه و کارهات خوب پیش میره. و آرزو میکنم بهتدریج در سالهای پیش رو، به ترکیبی از کارها، فعالیتها و سرگرمیها برسی که برات همزمان، اوج رضایت، شادمانی و اختیار رو ایجاد کنه (همیشه حس میکنم اولین چیزی که محدودیتهای مالی از آدم میگیرن، اختیاره. سهم جبر رو توی ذهن و زندگی و بسیاری از تصمیمها افزایش میدن).
سلام محمدرضای عزیز،
تولدت مبارک.
نمیدونم چه آرزویی میشه کرد که دوست داشته باشی، فرض میگیرم برایند آرزوهای بقیه چیز خوبی از آب در بیاد برات :)، اما امیدوارم طوری پیش بره که حالا حالاها فرصت یادگیری ازت رو داشته باشیم.
توی متن به اون بخش گفتگو رسیدم و یادش افتادم که چه تجربه جالبی بود و چقدر یاد گرفتم ازت.
سلام امین. ممنونم از پیام مهربانهات.
پنج شش بار آرزوهام رو نوشتم، دیدم نمیشه نوشت. پاک کردم. اینه که آرزوم همینه که کشورمون برای بچههامون جوری نباشه که اگر آرزوشون رو نوشتن، دوباره پاکش کنن. و البته امیدوارم که خودمون هم انقدر زنده بمونیم تا چنین شرایطی رو ببینیم.
حلاصه اینکه آرزوهای اجتماعیم با تو و اکثر مردم کشورمون مشترکه. آرزوهای فردیم هم واقعاً در مقایسه با اونا مهم نیستن.
واقعاً اون تجربه برای من هم خیلی بهیادموندنی بود و هست. چند بار تا حالا با سمیه تاجدینی حرفش شده که یه کار شبیه اون یا از اون جنس اگر بخوایم بعداً بکنیم چیه.
یه ایدهٔ سمیه این بود که حالا که من کلاً سالهاست درس ندادهام، یه بار دوباره در یه موضوع خاص یا تخصصی یه کلاس برگزار کنم و فیلمش رو هم عمومی بذاریم در دسترس باشه. برای کلاس هم از بچههای متمم (حالا با یه قید یا تعریف یا شرطی) دعوت کنیم در حد جمعیت یه کلاس.
من خودم به دلایل مختلف موافق این ایده نیستم و هر وقت سمیه میگه به یه بهانهای حرفش رو قطع میکنم. اما خب، اون باز چند وقت بعد تکرار میکنه.
خلاصه اینکه، هنوز برای من هم اون تجربه شیرینه. بعد از اون، تنها چیزی که صورت تصویری و جدی از من منتشر شد برنامهٔ سروش صحت بود که تجربهٔ خیلی خوبی بود (صحت هم آدم مهربون، فهیم و همکلام بسیار خوبیه. اگرچه دستش بهواسطهٔ تیم تولید بسته است). اما باز هم گفتگوی خودمون برای من دوستداشتنیتر بود.
حرفم طولانی شد. بیشتر هدفم این بود که یه چیزی گفته باشم و کامنتم در جواب تو کوتاه نباشه.
ممنونم از اینکه نوشتی، من هم واقعا مهمترین آرزوم تو همین جمله خودت خلاصه میشه.
اما در مورد ایده با اینکه اصلا رای من اهمیتی نداره ولی من با سمیه خیلی موافقم و حتی موافقم فرکانس یادآوریش هم بیشتر بشه تا یه جایی جواب بده :)).
سلام محمدرضای عزیز. امیدوارم حالت خوب باشه.
چه خوب شد که به مناسبت تبریک روز تولدت میتونم توی روزنوشته اولین پیامم رو بزارم. امیدوارم که زندگی دلخواهت رو زندگی کنی.
اجازه بده در اولین پیامم بتونم ازت بابت همه چیزهایی که به ما یاد میدی تشکر بکنم. ممنونم ازت.
سلام رحمان جان. خوشحال شدم که اینور کامنت گذاشتی و امیدوارم باز هم هر فرصت و بهانهای بود، این کار رو انجام بدی و بتونیم اینجا دربارهٔ موضوعات مختلف گفتگو کنیم.
از آرزوهای خوبت هم ممنونم و همینطور از لطفت به من.
اتفاقاً چند روز پیش که حرفت رو زیر جملههای روزانه خوندم، میخواستم زیرش منم یه چیزی بنویسم. بعد دیدم تصمیم دارم همین مطلب هیچنز رو بنویسم. گفتم اینجا مینویسم (مستقل از حرف تو و بهشکل عمومیتر). اینه که موقع امتیاز آموزندهٔ خودم رو بهش دادم و رد شدم. الان که دارم نوشتهٔ هیچنز رو جلو میبرم، دیدم اون حرفی که در ادامهٔ حرف تو توی ذهنم بود، توی فضای این بحث نمیشینه.
حالا باید برگردم برم اونجا بنویسم.
اگرچه، هنوز هم دوست دارم اون بحثی که اونجا گفتی رو اینجا ادامه بدم که بیشتر با هم گپ بزنیم. اما میدونم متأسفانه هر چیزی به روزنوشته کشیده میشه، کند میشه و عقب میفته. اینه که وسوسهاش رو کنار میذارم.
خلاصه اینکه خوب کردی کامنت گذاشتی و باز هم ممنون.
سلام
خواهش میکنم محمدرضا. و ممنونم که تصمیم داری در شلوغی کارهات؛ به کامنت و سئوال من پاسخ بدی. قطعا حرفهای تو خیلی از گرههای کور ذهنم رو باز خواهد کرد.
من مطمئن هستم که اکثر قریب به اتفاق دوستان متممی، پاسخ بسیاری از سئوالاتشون رو از متمم و اینجا جستجو میکنن. چه اینکه باور دارم اینجا و متمم، منبع بسیار ارزشمندی هست که آدم با خیال راحت میتونه بشینه و مطالب و نظرات دوستان رو بخونه و یقین داشته باشه که دست خالی برنمیگرده. بازم بسیار ممنون از تو و تیمت که اینهمه تلاش میکنید و این بار سنگین رو به دوش میکشید.
آقا معلم تولدتون مبارک.
امیدوارم حالتون خوب باشه و در سلامت باشید .
سلام ناصر جان. ممنون و قربونت.
دیدن اسمت بهانهٔ خوبی شد که برم کانال تلگرامت رو یه نگاه بندازم و یه کوچولو توش بچرخم 😉
امیدوارم تو هم سالم و تندرست و باانرژی باشی و بمونی.
سلام محمدرضا
تولدت مبارک
این روزا دارم یه کتاب میخونم با عنوان: هنر زندگی کردن از راهب بودایی، تیک نات هان.
توی این کتاب میگه که انسان ها هرگز نمیمیرن. بلکه بواسطه آگاهی ای که در این جهان نشر دادن زنده میمونن. تو یکی از زنده ترین انسان هایی هستی که دیدم. شاید زنده ترین فردی که میشناسم.
به قول حافظ: هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق.
دلت به عشق زنده است و با تمام وجود زندگی کردی. این درس یکی از سخت ترین درس هایی هست که ازت آموختم. سهل ممتنع هست. از دور شاید راحت به نظر برسه ولی با تمام وجود زندگی کردن و زیبا زندگی کردن مهم ترین درسی هست که باید ازت یاد بگیرم.
شاد باشی همیشه
مرسی که هستی
سلام هدی جان. ممنونم از محبتت. لطفی که در این توصیفت همست، خیلی خیلی زیاده. ولی اگر اینکه مخاطب جملهٔ محبتآمیزت من بودم رو کنار بذاریم، من هم خیلی با حرفی که نقل کردی موافقم.
اشارهٔ تو در اینجا، یه زیبایی مضاعف هم پیدا کرده. چون زیر نوشتهٔ میرایی این حرفها رو زدی و بالاش داریم از کسی حرف میزنیم که سالهاست مرده، و در عین حال، همین که ازش حرف میزنیم، نشون میده که مرگ، به اون معنایی که خیلی از آدمها تصورمیکنن واقعاً وجود نداره.
این رو هم بگم (و فکر میکنم تو هم قبول داری) که نهفقط در حوزهٔ نشر آگاهی (که توصیف بزرگیه و واقعاً شامل امثال من نمیشه)، بلکه با هر نوع مشارکتی که توی این دنیا میکنیم؛ به اندازهٔ خودمون و بهشکل خودمون و با نیت خودمون، سهمی در زنده موندنمون ایفا میکنه.
مهم نیست کل دنیا معنایی داره یا نه، یا اصلاً چند سال، یا چند میلیون سال دیگه انسانی روی این خاک هست یا نه، مهم اینه که این نگاه، خودمون رو زنده میکنه، زندهتر از آدمهای دیگهای که چنین نگاهی ندارن و خودشون رو در پیوند با گذشتگان و آیندگان نمیبینن.
راستی هدی. یه چیزی رو مدتیه میخوام بهت بگم. جایی پیش نیومد. من تو رو بیش از ده ساله میشناسم. از عضویتت توی متمم در این لحظه که داریم حرف میزنیم ۳۹۰۰ روز میگذره.
حس میکنم در ماههای اخیر با سرعت خیلی بیشتری ذهنت، نگاهت، پختگیت و … داره باز میشه و رشد میکنه. نه اینکه بگم قدیم بد یا ضعیف بودیا. اما این چند ماه، سرعت این تغییرات انقدر زیاد شده که به چشم من میاد. حالا یا به چشم من مربوطه یا به ذهن تو.
لذت میبرم از تلاش و تقلایی که میکنی و نتیجهای که بهوضوح دیده میشه.
سلام مجدد محمدرضا
مرسی از توجهت.
راستش آره. خودمم میبینم. چون متوسط امتیاز هایی که میگیرم در کامنت های متمم بالا رفته. قبلا ها این میانگین 3 بود مثلا و الان میشه گفت 9. دو دلیل هم به نظرم میرسه. اول سن و سال و بعد مطالعه منظمی که سعی میکنم نگهش دارم. اون اوایل که عضو شده بودم انقدر سر کامنت گذاشتن تقریبا میشه گفت اذیت میشدم که نگو. چون نه چیزی خونده بودم و نه جایی جز مدرسه و نهایتا دانشگاه رفته بودم. ولی الان از زندگی خودمم نتونم مثالی بزنم بالاخر از تو کتاب ها یه چیزی یادم میاد که مرتبط باشه و برای دوستان جالب باشه.
در مسیر کتاب خونی من خودم چیزی که تجربه کردم یه پیشرفت با نمودار نمایی بود. اولش کند بود ولی از یک جایی به بعد سرعت بیشتر شد و الان لذت بیشتری میبرم. به تبع در کامنت هم و رفتارهای بیرونی من هم این رشد دیده میشه. البته انقدر کند در این مسیر نمایی دارم حرکت میکنم که که برای ناظر بیرونی خسته کننده ممکنه به نظر برسه ولی خودم همین که در مسیر هستم برام مهم و لذت بخشه.
مرسی ازت
سلامت باشی
سلام آقای معلم
تولدتون مبارک باشه.
خیلی ممنون که به دنیا آمدید و آقای معلم شدید🪴
سلام زهرا جان.
ممنونم ازت.
و ممنون از تو و بقیهٔ بچهها که هستید و میتونیم دور هم گپ بزنیم و لذت ببریم.
زهرا. داستانی که در متمم مورد ادارهٔ پست گالاپاگوس گفتی خیلی برای من جذاب بود.
یه خاطرهای رو از یه جای دوری توی ذهنم بالا آورد که مدت زیادی بود فراموشش کرده بودم. اول خواستم اونجا بنویسم، بعد دیدم بهتره بذارم بعداً توی روزنوشته با جزئیات بیشتر بنویسم. چون برای فضای متمم بیشازحد طولانی بود.
اونم جنسش تقریباً شبیه ماجرایی بود که تو نقل کردی. اصل ماجرا این بود که یکی از سرویسکارهای یکی از کارگاههایی که من قدیم باهاشون کار میکردم (دوران ۱۸ تا ۲۱ سالگی خودم)، بعد از چند سال که اون کارگاه بسته شده بود، چند تکه ابزار شخصی از سرویسکارهای قدیمی رو که اونجا مونده بود و پیش خودش نگه داشته بود، برداشت و تصمیم گرفت اون سرویسکارها رو پیدا کنه، سر بزنه بهشون، هم این ابزارها رو بده و هم به این بهانه احوالپرسی کنه.
در دو مورد هم اون سرویسکارها در سانحه فوت کرده بودن و میخواست ابزار رو به خانوادهشون بده (ابزارها چیز خاصی نبودن. چند تا آچار بکس و یه دونه تسمهکش که یکی از بچهها برای کار خودش درست کرده بود و چیزهای اینجوری. و هر کدوم با یه قصهای توی کارگاه مونده بودن).
نمیدونم تعداد کل ابزارها چقدر بود. اما من در جریان ماجرای چهارتاشون بودم (اون دو نفر فوت شده هم دوستان من بودن و البته بعداً خبری از خانوادههاشون نداشتم). تغییراتی که توی زندگی اون آدما بود، جاهایی که پیدا شدن، نوع نگاهشون (و خانوادهشون) و تفاوتشون با تصویری که یه زمانی در ذهن ما داشتن، عجیب بود.
نمیشد گفت جنسش کاملاً شبیه ماجرایی بود که تو گفتی. اما بهطرز عجیبی برای من اون رو تداعی کرد. اینجا نوشتمش که شاید بره در لیستِ بلندبالایِ هرگز-تمام-نشدنیِ موضوعات و حرفها و چیزهایی که دوست دارم یه زمانی در موردشون بنویسم.
امیدوارم آرامش، سلامت و امید همیشه همراهت باشه زهرا.
سلاام بر معلم عزیز :))
با اجازتون کوتاه و بیمقدمه بگم و برم؛ تولدتون مبارک :))
خیلی به یادتون هستم. امیدوارم در صحت و سلامت کامل بهسر ببرین :))
سلام محمدجواد جان.
منم کوتاه و بیمقدمه بگم که خیلی ممنون از پیام تولدت. و ممنون از آرزوهای خوبت. و منم برای تو متقابلاً آرزوی آرامش و سلامت میکنم.
اینم بگم که کوتاه و بیمقدمه نوشتن من، خیلی ارزش زیادی داره. چون انقدر عادت به زیادنویسی و زیادهگویی دارم، واقعاً بهم فشار میاد که کوتاه و بیمقدمه بنویسم. خب. حداقل اگر مقدمه نداشت، موخره پیدا کرد :)))))
اختیار دارین :))لطف دارین حقیقتاً، ممنونم :))در ادامه موخره منم بگم که این گفتگوها رو خیلی دوست دارم، با مقدمه یا بیمقدمه بهانهست :)))
سلام محمدرضا جان، امیدوارم حالت خوب باشه و سالم و سلامت باشی.
در انتظار منتشر شدن کامل این مطلب، مطالب قبلی که در روزنوشته منتشر کردی رو میخوندم که دیدم بعضی از دوستان در پنجم/ششم مهر تولد شما رو تبریک گفتن. گفتم من هم از این فرصت استفاده کنم و اولین دیدگاه خودم رو در روزنوشته با ثبت همین تبریک شروع کنم.
میخوام بدونین که بسیار برام عزیزین و خوشحالم که الگویی مثل شما دارم، دمت گرم بابت زحماتی که برای رشد خودت، و جامعه کشیدی.
منتظر کامل شدن این مطلب هستم، و صفحه رو باز هم رفرش میکنم.
سلام احمد جان.
اول اینکه به یه علت ساده و پیشپاافتاده، برام خیلی جالب بود که اسمت امروز رو اینجا دیدم. دو سه روز پیش چند تا از کامنتهات رو توی متمم دیده بودم و اینکه تجربههای شخصی خودت رو توی کامنتها جا میدی برام جالب بود (یه چیزی راجع به سوءاستفاده از ایمیل بود یا مثالی شبیه این). اسمت رو با post-it چسبونده بودم بالای لپتاپ که به یکی از کامنتهات ریپلای بزنم. و این برچسب مونده بود.
امروز هم لپتاپ رو باز کردم و دوباره اون چسب رو کمی جابهجا کردم و روزنوشته رو باز کردم، اسمت رو دیدم.
در مورد تبریک تولد، واقعاً ممنون. لطف داری. و ممنون از محبتت. من بهعنوان الگو که واقعاً افتضاحم. اما در حد اینکه نوشتههام رو میخونی و حرفهام رو میشنوی، خوشحالم و ممنونم و امیدوارم لابهلای این همه حرف ضعیف و قوی، درست و غلط، و درهموبرهم، یه چیزایی پیدا بشه که به وقتی که تو و بچهها برای خوندنشون میذاری، بیرزه و من شرمنده نشم.
خیلی خوشحال شدم اینجا کامنت گذاشتی و لطفاً همیشه این کار رو بکن. چون از قدیم بارها گفتهام، میدونم تکرارش آزاردهنده است. اما واقعاً گفتگوهای اینجا، از جمله دوستداشتنیترین گفتگوهاییه که من همیشه تجربه کردهام و فرصت این گفتگوها و حضور در جمعی که میتونیم راجع به طیف وسیعی از موضوعات، حرف بزنیم و با هم فکر کنیم، جزو نعمتهای بزرگ زندگی منه. هیچوقت نمیتونم بگم بهاندازهای که باید و شاید، قدردان چنین فرصتی بودهام.
امیدوارم بهرغم این طوفان حوادث که مدتهاست بر سر ما روان هست، و انواع اتفاقهای بسیار تلخ (و بعضاً شیرین) که میفتن، بشه این گفتگوها رو همیشه اینجا ادامه داد.