یکی از دوستان متممی (بابک میرزایی) زیر درس منحنی یادگیری در متمم کامنتی گذاشته بود و من هم میخواستم به سبک همیشه در همانجا پاسخی بنویسم. بعد دیدم حرفم کمی عمومیتر است و بهتر است آن را جداگانه بنویسم تا در آینده هم راحتتر در دسترس باشد (چون شاید لازم باشد دربارهاش بیشتر حرف بزنیم).
بخشهایی از حرفهای بابک را اینجا میآورم و بعد جواب خودم را هم مینویسم:
حرفهای بابک
یکی از چیزهایی که این چند وقت ذهن من رو مشغول کرده اینه که یادگیری در متمم از چه جنس یادگیریایه؟
بهش خیلی فکر کردم؛ که ما دراینجا با یه جور چکیدهٔ منابع مختلف روبه رو هستیم که مارو در کوتاهترین زمان ممکن میتونه آماده کنه.
[….] من خودم متمم رو یه جور جایگزین برای یوتوب و برای بعضی از افراد اینستاگرام میبینم.
حرفهای من | کاربری و کارکرد متمم
من حرفهام رو در دو بخش میگم. اول دربارهٔ «کاربری / usage» متمم و دوم دربارهٔ «کارکرد / function» متمم.
کاربری پاسخ به این سواله که «کسی که میاد از یه محصول، خدمت یا فرصت حضور در یک جمع استفاده میکنه، باهاش چه کاری انجام میده و چه هدفی رو دنبال میکنه؟» کارکرد پاسخ به سوال متفاوتیه. اینکه «در اثر استفاده از اون محصول، خدمت یا حضور در اون جمع، چه اتفاقی براش میفته؟».
مثلاً ما برای «سیر شدن» غذا میخوریم و این میشه کاربریِ غذا خوردن. اما کارکرد غذا پیچیدهتره: بسته به اینکه پروتئین بخوریم، هیدروکربن بخوریم یا هر چیز دیگه، اتفاقهای متفاوتی در بدنمون میفته (و البته ممکنه تا مدتها متوجه تفاوت کارکرد خوراکیهای مختلف نباشیم و صرفاً به کاربریشون یا نهایتاً طعمشون توجه کنیم).
حالا یه مثال دیگه رو ببینیم: خودرو.
کاربری خودرو اینه که من باهاش از خونه میرم شرکت، یا بچهها رو میرسونم مدرسه، یا میرم بیرون شهر تفریح.
اما کارکردهای خودرو چیزهای دیگهایه: خودرو من رو سریعتر به مقصدهایی که دارم میرسونه، جابهجایی رو تسهیل میکنه، ممکنه کمک کنه برنامهٔ فشردهتری در روزم داشته باشم و به جاهای بیشتری سر بزنم (اگر ترافیک نباشه و شهر خلوت باشه)، هوا رو کثیف میکنه (اگر بنزینی باشه) و …

کاربری متمم / usage
من دربارهٔ کاربری متمم نظر خاصی ندارم. چون بخش مهمی از مسئلهی کاربری به خود اعضای متمم برمیگرده و کاملاً شخصیه؛ به این معنا که کاربری برای هر فرد با فرد دیگه فرق میکنه:
- یکی ممکنه اون رو جایگزین یوتیوب یا اینستاگرام یا تلگرام ببینه.
- یه نفر دیگه ممکنه متمم رو جایگزین مطالعهٔ کتاب یا مجله در نظر بگیره.
- ممکنه کسی هم متمم رو جایگزین کلاسهای آموزشی ببینه.
- این گزینه هم هست که کسانی متمم رو توی ذهنشون لزوماً جایگزین چیز دیگهای نبینن. صرفاً در متمم و جمع متممیها باشن. از فرصت حضور در این جمع و درسها و بحثها استفاده کنن. راضی باشن و هیچوقت هم این سوال توی ذهنشون شکل نگیره که «من الان بهجای چی اینجا هستم؟»
بنابراین «سوال کاربری / usage question» سوالیه که هر کسی باید در ذهن خودش براش پاسخی پیدا کنه. بهفرض هم که من نظری دربارهٔ کاربری متمم داشته باشم، این نظر ارزش چندانی نداره.
کارکرد متمم / function
برخلاف کاربری متمم، ما دربارهٔ کارکرد متمم نظر و نگاه کاملاً مشخصی داریم و عمیقاً به اون نگاه وفادار هستیم. این کارکرد همون چیزیه که باعث شده در طول سیزده سالی که متمم هست، عدهای متمم رو انتخاب کنن و همراه ما بمونن، و همزمان، همون چیزی هم بوده که باعث شده عدهای حس کنن متمم فضای مناسبشون نیست و با جمع متممیها همراه نمونن.
ما خودمون متمم رو ابزاری برای آموزش این یا اون مهارت نمیبینیم. علاوه بر این، نگاهمون این نیست که اعضای متمم قراره بیان و در متمم یه چیزهایی بخونن و به دانششون اضافه بشه.
نه اینکه محتوای علمی و آموزشی در متمم نیست. قطعاً هست. و طبیعیه که مطالعهٔ درسهای متمم میتونه به افزایش دانش کمک کنه؛ حالا توی یه بحثهایی کمتر و توی بحثها و درسهای دیگه، بیشتر.
اما طراحی متمم، استراتژی متمم، الگوی تألیف و تدوین درسها و نحوهٔ تعامل متمم با اعضا و مجموعهٔ انتخابها و تصمیمهای استراتژیک ما بر مبنای چیزهای دیگهایه. اینا همون چیزهاییه که اسمش رو میشه گذاشت کارکردهای متمم (یا بهتر بگیم: کارکردهایی که ما برای متمم مد نظر داریم و در مسیر تحقق اونها تلاش میکنیم).
من چند نمونه از مهمترین این کارکردها رو اینجا مینویسم. قاعدتاً این کارکردها برای متممیهای قدیمیتر ناآشنا نیست. با این حال فکر میکنم خوبه که یه بار در اینجا، کمی منظمتر بهشون اشاره کنم.
این رو هم پیشاپیش بگم که حرف اصلیام، در قسمت آخر این نوشته و پس از فهرست کردن این کارکردهاست:
کارکرد اول | هشیاری و زنده نگهداشتن ذهن فعال و نگاه نقاد
در دو دههٔ اخیر با گسترش شبکههای اجتماعی و پلتفرمهای دیجیتال (فیسبوک، توییتر، اینستاگرام و …) ذهن ما بهشدت در معرض بمباران پیامهای متنوع قرار گرفته است. بیشتر این پیامها هم هدفمند و مهندسیشده هستند:
- گاهی قرار است ما را به تعامل ترغیب یا وادار کنند (تو پست منتشر میکنی، من حرص میخورم، کامنت میگذارم و تا فردا درگیر چک کردن پاسخهای تو و نظرات دیگران هستم)
- گاهی بهشکلی مهندسی شدهاند که ما را مدت بیشتری در پلتفرمها نگه دارند (بخش اکسپلور اینستا بهترین مثال است)
- گاهی با هدف ترغیب به خرید به سراغمان میآیند (که بخش مهمی از مدل کسبوکار پلتفرمهاست)
اینها فقط بخشی از انگیزههای پشت بمباران پیامها هستند. انگیزههای دیگری هم هست:
- مصاحبههایی که برای پیشبرد یک برنامه یا اقدام سیاسی ضبط میشوند.
- محصولاتی که با ظاهری بیطرفانه – بدون اشاره به کمپینها و برنامههای تبلیغاتی پشت سرشان – معرفی میشوند.
- میکروکانتکتها (خردهمحتواها)یی که ژست آموزش دارند، اما هیچ کارکرد آموزشی ندارند (هشت مدل اصلی استراتژی را در یک اینفوگرافیک جمع کردهام. امیدوارم برایتان مفید باشد!). قطعات خردشدهای از محتواهای بزرگتر، عمیقتر و کاملتر که مخاطب را برای لحظاتی ارضا میکنند و این حس را در او برمیانگیزانند که وقتش به یادگیری گذشته، اما در واقع، صرفاً قلابی برای جذب مخاطب و عرضهٔ محصولات دیگر هستند (یا جلب توجه مخاطب و نمایش محتوای تبلیغاتی برای او).
مخاطب امروزی در دنیای دیجیتال (در هر جای جهان و نه لزوماً ایران)، گاهی بی آنکه بفهمد، یک زندگی ناهشیار را میگذراند. بیدار است اما انگار که در خواب راه میرود. انگار که لحظهای قبل الکل نوشیده یا مادهٔ مخدر مصرف کرده است:
ظاهراً فکر میکند پیگیر مسائل علمی است، در حال گسترش دانش و جهانبینی خود است، پیگیر تحولات سیاسی است، مخاطب تحلیلهای اجتماعی است، یا اگر هم چنین برداشتی ندارد، لااقل حس میکند که خود را بهشکل درست و مناسب سرگرم کرده و فرصتی را به سبک کردن ذهن خود اختصاص داده است. در حالی که صرفاً خسته و خستهتر میشود و در این اقتصاد جلب توجه، مهمترین داراییاش را که «توجه / attention» است، مفت (یا تقریباً مفت) میفروشد.
در چنین فضایی، و زیر چنین بمبارانی، متمم در پی این است که کمک کند ذهن متممیها سرزنده و شاداب بماند.
این حرف را اینجا و آنجا هم شنیدهایم (و شنیدهاید) که بسیاری از مدیران، مدرسان یا فعالان شبکههای اجتماعی میگویند ما متممیها را از سبک حرف زدنشان، از شیوهٔ نگاهشان به مسئله، از روش نقد کردنشان و حتی از انتخابهایشان میشناسیم؛ بدون اینکه اسمی از متمم برده باشند.
میگویند نوعی سرزندگی، تازگی و تیزنگری در حرف و بیان متممیها هست که آنها را از دیگران متمایز میکند.
زندگی ما پر از مسئله و پدیده است:
مسئلههای زندگی روزمره، مسئلههای سیاسی و اجتماعی، مشکلات محیط کار، مسئلههایی که با دوست و همکار و همسر داریم و …
و پدیدههایی مثل کرونا، مثل گسترش هوش مصنوعی، مثل دیجیتالی شدن و تغییر سبک زندگی.
هیچوقت نمیشود دربارهٔ همهٔ این مسائل و پدیدهها حرف زد و به شیوهٔ تحلیل و بررسی تکتک آنها پرداخت. حتی اگر هم فرصتی نامتناهی برای این کار در اختیار بود، این شکل از حرف زدن فایدهای نداشت.
هر یک از ما این مشکلات و این پدیدهها را بهشکل متفاوتی تجربه میکنیم، گزینههای متفاوتی پیش رویمان داریم و دستآخر هم تصمیم متفاوتی میگیریم. گزینهای که «انتخاب مناسبی برای من» است، ممکن است «اشتباهترین انتخاب شما» باشد.
در چنین وضعیتی، میشود هر یک از ما تلاش کنیم رویکرد و نوع نگاهمان به مسائل و پدیدهها را بهتر بشناسیم. نقاط قوت و ضعف رویکردمان را بدانیم. و بهشکلی آگاهانه، این رویکردها را بهبود بخشیده، اصلاح کرده، و جنبههای مثبتشان را تقویت کنیم.
کارکرد سوم | تبیین مجموعهای از اصول و ارزشها
مهمترین «دارایی هویتی ما» اصول و ارزشهایمان هستند. ارزشهایی که بر اساس آنها تصمیم میگیریم، انتخاب میکنیم، استراتژی مشخص میکنیم، دوستیها و دشمنیهایمان را شکل میدهیم، رابطههایمان را میسازیم و گاه پیوندهای پیشین را قطع میکنیم.
حتی اگر روزی بخش بزرگی از کار و زندگیمان به الگوریتمها، هوش مصنوعی، ایجنتها و همهٔ ابزارها و جلوههای اتوماسیون واگذار شود، «اصول و ارزشها» بخش تفویضناپذیری هستند که برای خودمان باقی میمانند.
ارزشها علاوه بر اینکه انگیزهبخش و هویتآفریناند، موقعیت ما را در جمع و جامعه، مزیت رقابتی ما را در رقابت با دیگران، وجه تمایز ما را در قیاس با همهٔ آدمهایی که ظاهراً مثل خودمان هستند (تحصیلات، تخصص، دسترسی به ابزارها و …) مشخص میکنند.
از جمله کارکردهای متمم این است که:
- زندگی بر پایهٔ ارزش را ترویج کند
- مجموعهای از ارزشها را مطرح کرده و پیش روی متممیها بگذارد تا بهتدریج با آنها آشنا شوند و مواردی را که میپسندند و مناسب میدانند، به سلسله مراتب ارزشهای خود بیفزایند.
حرف اصلی من دربارهٔ کارکرد متمم
همهٔ اینها را گفتم که به اینجا برسم:
باور ما در متمم این است که این حرفها را – چه دانش، چه رویکرد، چه نگرش و چه ارزش – نمیشود به سبک موعظه و منبر، گفت و رد شد و رفت. با اینها باید زندگی کرد.
- نمیشود بگوییم: «دوستان. توجه به سلسله مراتب ارزشها مهم است.» همه بگویند: «چقدر خوب که به این نکته اشاره کردی. از این به بعد حواسمان هست.» بعد دنبال کار خودمان برویم.
- نمیشود بگوییم: «برای یادگیری هر موضوعی، عادت کنید تاریخچهها را ببینید، حاشیهها را ببینید و نگاه کریستالی داشته باشید.» و همه بگویند: «عالی. اشارهٔ بجایی بود. حتماً از همین امروز به این نکته توجه می کنیم.»
- نمیشود بگوییم: «تفکر سیستمی را در تصمیمهای خود لحاظ کنید و تفکر سیستمی هم یعنی این چهار یا پنج یا پنجاه درس.» و هر کس آنها را دید و شنید و خواند، خیالش راحت شود که متفکر سیستمی یا تحلیلگر سیستمی شده است.
- نمیشود بگوییم «تفکر نقادانه مهم است و اگر این بیست یا پنجاه یا دویست مغالطه را یاد بگیرید، ذهن نقاد خواهید داشت.»
- نمیشود بگوییم «بازاندیشی یعنی این و فکر کردن با نوشتن یعنی آن و حالا که متوجه شدید، بروید و بازاندیشی کنید.» و واقعاً کسانی که این حرف را شنیدهاند، از فردا
- نمیشود بگوییم «احترام به بزرگان علم و فرهنگ، ضروری است. و همزمان، آمادگی برای نقد نگاه آنها هم لازم است.» و همه بگویند «چه حرف خوبی.» و لایک بزنند و بروند از فردا این قاعده را رعایت کنند.
- نمیشود بگوییم «در عین اینکه تصمیمگیری مهم است، ما معمولاً در تشخیص تصمیمهای مهم و غیرمهم زندگیمان اشتباه میکنیم» و همه بگویند: به به. چه جالب. از این به بعد به حواسمان به این «نکته» هست.
- نمیشود بگوییم تلاش خوب است. خوشبینی خوب است. حتی اگر آینده مبهم است، تلاش کردن بهتر از تلاش نکردن است.
روش ما در متمم این بوده که این نوع بحثها را با دقت، حوصله و ظرافت، در جاهای مختلف لابهلای بحثها بگنجانیم.
وقتی در داستانهای کسبوکار میبینیم که استراتژی شرکتهایی مثل سواروفسکی یا نوتلا در زمان جنگ شکل گرفته، وقتی میبینیم پیتر دراکر در میانهٔ جنگ جهانی رشد کرده، وقتی – حتی در بخشهای ظاهراً سبکتر مثل پاراگراف فارسی – میبینیم که یک خانم بیمار چگونه به حلزون کنار تخت خود دل میبندد و به زندگی ادامه میدهد، وقتی در بحث ژورنالنویسی میبینیم فاوچی چگونه تمام ماجراهای کرونا را ثبت کرده یا رئیسجمهور آلمان چگونه به فرهنگ مستندسازیشان افتخار میکند، وقتی هنگام آشنایی با پیتر سنگه میبینیم حتی این نامهای بزرگ هم عاری از خطا و اشتباه نبودهاند، وقتی زندگی برتالانفی را میخوانیم و میبینیم بهخاطر یک ترس واهی چگونه در سمت نادرست تاریخ ایستاد، وقتی میبینیم ایلان ماسک که در یک حوزه واقعاً ارزشآفرین بوده، حوزهٔ دیگری را چقدر اشتباه میفهمد، وقتی فکر میکردیم همهٔ منتقدان هوش مصنوعی آدمهای عقبافتاده و سنتی هستند، اما بعداً حرف کسانی مثل لومبروزو را دربارهٔ توهم فهمیدن میخوانیم، وقتی شیوهٔ فکر کردن کوین کلی را میبینیم، مفهوم واقعی آیندهنگری و نمونهٔ موثری از تحلیلگری را تجربه میکنیم.
دانشمندان، متفکران و نویسندگان، در جمع متممیها «نوابغ دستنیافتی با جایگاه مقدس و نقدنکردنی» نیستند. آنها الگوهایی دستیافتنی هستند و منبعی برای آموختن هستند؛ گاه با کارها و حرفهای درستشان و گاه با بررسی فهم نادرست و اشتباهاتشان.
آرام آرام مدل ذهنی ما بزرگتر، جامعتر و یکپارچهتر میشود و جهان خود را از ارتفاعی بلندتر و با چشمی بازتر میبینیم.
مهمترین درسهای تفکر سیستمی در متمم، لزوماً داخل مجموعهٔ تفکر سیستمی نیستند. چنانکه بهترین آموزشهای تفکر نقادانهٔ ما بدون اشاره به کلمهٔ نقد و نقادی مطرح شدهاند، ارزشهایی مثل کار حرفهای، نگاه بلندمدت و پایداری در کسبوکار، اصلاً به اسم «ارزش» موعظه نشدهاند. بلکه لابهلای بحثهای دیگر تنیده شدهاند.
حساسیت به کلمات، به یک یا چند درس محدود نیست. ما مدام، هر روز، بر سر کلمات با هم بحث میکنیم و بر سر و کلهٔ هم میزنیم و از هم ایراد میگیریم و در نوشتن تمرینهایمان وسواس بهخرج میدهیم. و همین باعث میشود که حرفها و نوشتههای متممیها، امضای خاص خودشان را داشته باشد و راحت تشخیص داده شود.
و مهمتر از همهٔ اینها
زندگی آگاهانه، یادگیری مادامالعمر، و تلاش برای فهم بهتر جهان، وقتی در جامعهای زندگی میکنیم که هر روز هزار جور تنش و ابهام و سختی و دردسر در آن وجود دارد، کار سادهای نیست.
بخش بزرگی از جامعه، انرژی و انگیزهٔ خود را از دست دادهاند. کاملاً هم حق دارند و نمیشود ملامتشان کرد. در عین حال، این را هم میدانیم که آن بیانگیزگی به هیچچیز تبدیل نمیشود. اما متوجه شدهایم که ساعتهای بسیاری از روز و هفتهٔ ما، به بهانهٔ همین ابهامها و سختیها، به گوشهای نشستن، در کنج تنهایی کز کردن، نق زدن و نق شنیدن، و گشتوگذار بیپایان در شبکههای اجتماعی میگذرد که معمولاً آوردهای برای ما و جامعهمان ندارد.
آیا با این حرفهای من انگیزه گرفتید که کار دیگری انجام دهید؟ قاعدتاً نه. اما در جایی مثل متمم ما جمعی را میبینیم – که در جامعه پراکندهاند و بهسادگی نمیتوانیم آنها را پیدا کنیم – که در این وسط، بخشی از ساعت و روز خود را به فکر کردن، نگاه عمیقتر و تحلیل جامعتر میگذرانند.
ما وقتی در متمم موضوعی را وسط میگذاریم و با هم حرف میزنیم (چه در قالب تجربهٔ ذهنی، چه جملههای روزانه، چه دعوت به گفتگو یا تمرینهای درسها)، این فرصت بینظیر را داریم که از دریچهٔ چشم افراد معدود و پراکندهای که در این جامعه مانند خودمان دغدغهٔ رشد و یادگیری دارند، دنیا را ببینیم. تکههایی از ذهن و نگاه آنها را که میپسندیم، برداریم و به مدل ذهنی خود بیفزاییم. از فهمیدنها (و نفهمیدنها)ی یکدیگر درس بگیریم و به این شکل، آموختهها و دانستههایمان را رشد داده و تثبیت کنیم.
این روش باعث شده متممیها همیشه جلوتر از متوسط زمان خود باشند. زمانی که در اوایل دههٔ نود متممیها دربارهٔ ارزشآفرینی با هم حرف میزدند، هنوز این کلمه به یک مد روزمره تبدیل نشده بود، زمانی که متممیها سعی میکردند نگاه سیستمی به مسائل داشته باشند و بر سر و کلهٔ هم میزدند (و میزنند) که این بحثها را بهتر درک کنند، مسئلهی بسیاری از تحلیلگران جامعه هم چنین نگاهی نبود. الان هم، بحثهای متمم از همین جنس هستند.
و بسیاری از این بحثها گاهی زیر عناوین و موضوعاتی مطرح شده که اصلاً انتظار نمیرفته چنین چیزهایی در آنها گنجانده شود. سالهای سال، آموخته بودیم که بخش خستهکنندهٔ درسهای دانشگاه، تعریف واژگان و مفاهیم است. الان میبینیم که دقیقاً لابهلای همین تعریفها، چقدر نکته و آموزه وجود دارد و چه فرصتهایی برای اینکه با یکدیگر بحث و مجادله کنیم و چیز یاد بگیریم؛ حتی اگر مواضع یا نگاه یکدیگر را کامل قبول نداشته باشیم (هوشواره یک نمونهٔ ساده از این دست است).
ما به این شکل، یک جمع یادگیرنده ساختهایم. اگر اوضاع خوب بود، اگر آینده روشن بود، اگر تنش نبود، قطعاً بهتر بود. اما الان، جمع ما زیبایی مضاعفی پیدا کرده، مثل گلی که وسط آسفالت سر برآورده باشد یا واحهای در میانهٔ بیابان.
و به همین علت بوده که متمم هیچوقت تبلیغ نگرفته و اسپانسر نداشته است (و مدام در حال رد کردن چنین پیشنهادهایی بوده و هست). تبلیغ گرفتن و اسپانسر گرفتن اشتباه نیست. اما باعث میشود نتوانیم به منطق و استراتژی متمم وفادار بمانیم. آنچه را که همسو با مأموریت متمم میبینیم در متمم بگنجانیم و هرچه را همسو با آن نمیبینیم، کنار بگذاریم.
و جالب اینجاست که اتفاقاً برداشت من از متمم – برخلاف حرفی که اول این بحث نقل شد – این است که وعدهٔ متمم آموزش سریع نیست، آموزش کامل نیست، آموزش فشرده نیست، اگر بخواهیم دقیقتر باشیم، وعدهٔ متمم اساساً آموزش نیست؛ چیزی از جنس یادگیری است (تفاوت آموزش و یادگیری را یادمان هست).
وعدهٔ متمم، تغییر تدریجی و بلندمدت در کنار یک جمع یادگیرنده است.
درسها، نوشتهها و بحثهای متمم، با همهٔ تنوعشان، قرار است شما را به هر «بهانهای» که شده، در این فضا نگه دارند و شعلهٔ شوق یادگیری و بالندگی را، در این روزگاری که انواع بادها و طوفانها برای خاموش کردنش کمین کردهاند، زنده نگه دارد. وقتی میگوییم وعدهٔ واقعی متمم، آموزش (به معنای سنتی کلمه) نیست؛ طبعاً و تبعاً آموزش سریع یا آموزش فشرده هم نیست. همهٔ آنچه در متمم است، وسیله، بستر و بهانهای است برای تحقق آن کارکردهایی که بالاتر گفتم.
شاید بسیاری از متممیها روز اول با انگیزهٔ دسترسی به مطالب آموزشی به متمم آمده باشند (چون روش دیگری نبوده که آنها را همراهی در این جمع تشویق کنیم)، اما بعید میدانم متممیهایی که در این جمع ماندهاند، با انگیزهٔ «آموزش» (باز هم با همان معنای سنتی کلمه) مانده باشند.

5 دیدگاه
طی این چهار سالی که با متمم آشنا شدم و عضوش هستم میتونم بگم میانگین روزی سی دقیقه از وقتم رو در متمم گذروندم.
روزهایی بودن که سرکار وقت آزاد زیادی داشتم و تنها کاری که میتونستم انجام بدم، مطالعه متمم بود.
حتی پیش میاومد که سه، چهار ساعت وقتم به مطالعه و یادگیری بگذره. در مقابل روزهای کمی هم بودن که اصلا نتونستم سراغش برم.
حتی در دوران بیماری که تمرکز بالایی نداشتم سعی میکردم با خواندن کامنت ها، پاراگراف فارسی و درس های عمومی ارتباطم رو حفظ کنم فقط برای اینکه این عادت از سرم نیفته.
اوایل خیلی سعی میکردم به دیگران متمم رو پیشنهاد بدم، اما معمولا بازخورد خوبی نمیگرفتم کم کم فهمیدم که نسخهای که برای من کار میکنه، لزوما برای دوست و خواهرم کار نمیکنه.
حتی یادگرفتم که در صحبتهام کمتر به مطالبی که در متمم خوندم اشاره کنم.
راستش بارها به این کار و مطالعه در متمم شک کردم، بارها از خودم پرسیدم این سرگرمیه؟ یادگیریه؟
هدفم چیه؟ اصلا این زمانی که صرفش کردم چیزی به زندگی من اضافه کرده؟
هدف اولم یادگیری دروس ام بی ای بود که برای شغل جدیدم بهشون نیاز داشتم. اما کم کم کارکردش برام عوض شد.
متمم این سالها خیلی به من کمک کرده. شاید در ظاهر و از نظر دیگران من همون آدم قبل از خوندن منظم این درسها باشم، اما خودم میدونم که چه تاثیر بزرگی در زندگی و رفتار و نگاهم گذاشته.
این یادداشتتون خیلی از این پرسشهای تو ذهنم رو جواب داد.
و من رو یاد فصل چرا کتاب میخوانیم از کتاب انداخت، دقیقا در روزهایی که از خودم میپرسیدم چرا کتاب میخونیم.
محمدرضا چقدر خوشحال شدم و کیف کردم از خوندن نوشتهت.
راستش چند وقتی بود این سوال برام پیش اومده بود که با پیدا شدن سر و کله هوش مصنوعی مولد و ایجنتها و اسکیلها و پلاگینها، چه انگیزه یا دلیلی برای سر زدن به متمم وجود داره؟ اما نمیدونستم این سوالم رو کجا میتونم ازت بپرسم، تا اینکه این نوشته رو باهامون به اشتراک گذاشتی.
کارکرد دوم و سوم رو تو این چند سالی که همراه متمم هستم، با پوست و استخونم درک کرده بودم، اما کارکرد اول رو اصلاً نفهمیده بودم. «ذهن خستهتر» و «فروختن توجه» دو تا اتفاقی هستن که من هم درگیرش شدم و یه روزایی میبینم که هیچ کار مفیدی نکردم و فقط خستهتر شدم و ناامیدتر و حتی بازیچه دست هوش مصنوعی مولد. بدتر از اینکه چیزایی رو (خیال میکردم) یاد گرفتم که در واقع به قول تو چیزی بیشتر از یادگیری قطعه قطعه نبودن و این موضوع رو وقتی میفهمیدم که این تیکههای پازل کمکی به دادن راهکار درستوحسابی منجر نمیشدن.
و در آخر اینکه همیشه خوندن نوشتههات فارغ از موضوعشون، حاشیههایی دارن که بیاندازه برای من آموزنده و پر از یادگیریه؛ مثلاً همین تفاوت بین کاربری و کارکرد. ممنون که دوباره یادآوری کردی ک متمم چه جایگاهی داره و باید داشته باشه.
محمدرضا
چه پست خوبی.
اتفاقا چند روز پیش از خودم این سوال رو پرسیدم که “من اینهمه برای متمم وقت میذاشتم و میذارم (قبلا ها مثلا هشت سال پیش مطالب رو میبلعیدم و الان یه کم آهسته تر و منظم تر شده ام و بیشتر درس هایی که ارائه میشه رو پا به پا جلو میبرم) آیا اصلا تاثیری داشته؟ چرا حس اش نمی کنم؟
بعد با خودم فکر کردم و دیدم انقدر متمم و درس هاش و حال و هواش با تارو پودم آمیخته شده که اصلا نمی تونم اشاره کنم بگم این بخش از مدل ذهنیم مال متممه و این بخش نیست. تازگی ها حتی کتاب هم میخونم با خودم میگم فکر کن داری یه درس از متمم میخونی. همونقدر شیرین. همونقدر ماندنی. متمم در این سال ها باعث شده که من واقعا با هملاسی هام، دوستانم و اعضای خانواده ام فرق داشته باشم. و یه مزیت رقابتی بزرگه که در تمام این سال ها کم کم به دست اومده.
سعدی به روزگاران مهری نشسته بر دل / بیرون نمی توان کرد الا به روزگاران
که البته در مورد متمم باید گفت : “حتی” به روزگاران
مثلا فکر میکنم مفهوم سوگیری یا bias برای متممی ها یه مطلب پیش پا افتاده باشه که همه باهاش آشنا هستن. ولی وقتی سر کلاس دانشگاه استاد درموردش حرف میزنه شاید فقط من باشم که با این مفهوم آشنا هستم
وقتی در نشست های روان شناسانه ی یکی از کافه های شهرمون حرف از ارتباط میشه فقط من بودم که به درستی یادم مونده بود که برای ارتباط خوب باید آسیب پذیر بود و vulnerability داشت.
دیگه آدم های کم حرف و تنهایی طلب اذیتم نمی کنن و منو به پیش داوری وا نمی دارن چون میدونم احتمالا یا درون گراست یا خجالتیه یا هر دو.
وقتی سر جلسه ی کلاس روان شناسی استاد داره از مدل پنج عاملی شخصیت حرف میزنه شاید باز هم فقط من در اون کلاس در عرض کمتر از ده ثانیه به Ocean فکر میکنم.
اینکه دانشمند ها هم انسان اند و دانشمند بودن هم یک شغل است درس بینهایت مهمی برای من بود. منی که از دانشمند ها تو ذهنم دیو ساخته بودم.
پاولوف و اسکینر برای من نام هایی بسیار آشنا هستند وقتی که آدم های دیگه نمی دونن اصلا شرطی سازی یعنی چی
این لیست میتونه ادامه داشته باشه. به این نتیجه رسیدم که متمم در زندگی من خیلی آروم و بی ادعا و بی سرو صدا داره کار خودش رو به بهترین نحو انجام میده. مفاهیم و مطالبی که برای متممی ها آشناست و در موردش میخونن و حرف میزنن خیلی از آدم ها اصلا ایده ای درباره اش ندارد. و این یعنی تمایز. گرچه که حتی اگر تمایز هم ایجاد نمی کرد بازم بودن در این جمع و خوندن و خوندن خودش لذت بخشه. پس ادامه میدمش. 🙂
بازم ممنون.
نمیدونم چرا اصلا به کارکرد سوم حواسم نبود.
ما یه سری افراد داریم، که به معنی دقیق کلمه میشه باهاشون حرف زد و اینا عموما متممی هستند و اگر از جاهای دیگه هم بیان تعدادشون خیلی کمتر از ماهاست.
این البته هم خوشحالم میکنه و هم ناراحت، خوشحال بودنش طبیعیه ولی ناراحتیش اونجاست که کاش میشد ارزشهایی که ارزشمند بدونن گوش دادن و گفتگو کردن رو در بقیه گروهها یا فضاهای آموزشی رایج میشد.
افتخار میکنم که جزئی از این گروهم اگر چه شاید هنوز نقدهای زیادی به همگروههای خودم دارم ولی میدونم از یه لحاظ میشه روشون حساب باز کرد، بیا باهم حرف بزنیم، مفصل و باجزئیات.