دلم میخواست مطلبی بنویسم تا روزنوشته بهروز شود. اما چیز خاصی به ذهنم نرسید. این بود که تصمیم گرفتم صرفاً با هدف بهروز شدن اینجا چند عنوان از کتابهایی را که در ماههای اخیر خواندهام فهرست کنم.
این فهرست از جنس معرفی کتاب (شبیه معرفی کتابهای مدیریتی یا معرفی کتابهای روانشناسی در متمم) نیست. حتی در حد پاراگراف فارسی هم نیست که بخواهم یک یا چند پاراگراف را نقل کنم. فقط عنوان کتابها را فهرست میکنم و برای خالی نماندن صفحه، زیر هریک چند جمله، مربوط یا نامربوط، مینویسم.
همانطور که در توضیح زیر هر عنوان خواهید دید، اشاره به این کتابها لزوماً به این معنا نیست که خواندن آنها را توصیه میکنم (اسم هر کتاب به صفحهٔ آمازون کتاب لینک شده که بتونید جزئيات بیشتر دربارهٔ کتاب رو اونجا ببینید).
An Admirable Point

فلورنس حضرت رو بیرون از فضای این کتابش دوست ندارم؛ وقتی مصاحبه میکنه یا توی توییتر (X) مینویسه. اما کارش توی این کتاب واقعاً قشنگه: مروری بر تاریخچهٔ علامت تعجب. لحظات خوبی رو با این کتاب تجربه کردم. کلاً کتابهایی رو که دربارهٔ ساختار نوشتن، خط، آناتومی متن و کتاب هستند دوست دارم.
متن تقدیم کتاب کاملاً با محتوای کتاب همخوانه. کتاب تقدیم به کسانی شده که از توجه به جزئیات لذت میبرن. بهطور خاص هم به آلپولیو تقدیم شده. کسی که اختراع علامت تعجب رو به اون منسوب میکنن و به قول فلورنس: «کسی که کمک کرد ما بتونیم [در متنها و نوشتههامون] بیشتر تعجب و تحسین کنیم.»
متنش رو بعداً میشه به نمونه متنهای تقدیم کتاب که توی متمم هست اضافه کرد. بچههایی که کتاب رو میخونن، ممکنه بهانهای پیدا کنن که باز برن سراغ علامت تعجبهای چندتایی (!! و !!!). اما همینجا بگم که هیچ بهانهای برای استفاده از چند علامت تعجب در متمم پذیرفته نمیشه. حتی کتاب این خانومه.
با وجودی که اصلاً حس خوبی به خود حضرت ندارم، کتاب On The Mark رو هم که اخیراً منتشر کرده توی برنامهٔ مطالعهام گذاشتم.
Nietzsche: A Beginner’s Guide

این سالها که دیگه حالوهوای مامان هم فرق کرده و دیگه نگاهش به دنیا مثل قدیم نیست. اما یادمه سالهای اول دانشگاه، زیاد پیش میومد که بهم میگفت: «من میدونم. همهاش از کتاب نیچه شروع شد. همون که سوم دبیرستان بودی و خریدی.» چنین گفت زرتشت رو میگفت. و من براش توضیح میدادم که اتفاقاً همهچی از خود کلاسهای دینی مدرسه و چیزهایی که پای منبر میشنیدیم شروع شد. کتابهای شریعتی و سروش هم (که اونها رو هم همون سال که سوم دبیرستان بودم زیاد میخریدم) صرفاً کمی روند رو کند کرد
حالا هرچی که بود و هرجور که شروع شد، هریک از ما یه زمانی با نیچه آشنا میشیم. نسل ما غالباً با «چنین گفت زرشت»، «شامگاه بتان» و «حکمت شادان» وارد دنیای نیچه میشد. نسل جدید، احتمالاً با چند نقلقول در شبکههای اجتماعی. شاید هم به همون نقلقولها اکتفا کنه و هرگز وارد دنیای نیچه نشه.
شاید کتاب رابرت ویکس برای من که سالها با نیچه مأنوس بودم، حرف تازهای نداشت (و ای کاش زودتر میشناختم و میخوندمش تا مکمل خوبی برای مطالعهٔ نیچه باشه). اما تسلط ویکس بر بحث، نحوهٔ ساماندهی موضوع، اشارهها و ارجاعات و روانی نوشتهاش، اونهم برای موضوعی به پیچیدگی نیچه، واقعاً تحسینبرانگیزه و کتابش کمک کرد ساعتهای بسیار خوبی رو در همنشینی با اون و نیچه بگذرونم.
War At Arm’s Length

آدم بعضی وقتها بهخاطر سوالی که بعضی کتابها سراغش میرن، جذب اونها میشه، حتی وقتی نویسنده رو نمیشناسه. ریچارد بنت و الکساندر نویز رو نمیشناختم. اما دیدم کتاب War at Arms Length («جنگ از راه دور» یا «جنگ با حفظ فاصله») رو ییل چاپ کرده و سوالش هم قشنگه، گفتم بخونمش. موضوع کتاب کمک نظامیه. توی دنیای اطراف ما کمک نظامی خیلی زیاده: آمریکا به اوکراین و ناتو، ایران به یمن و (قبلاً) سوریه. چین و روسیه به ایران. ناتو به اوکراین. آمریکا به امارات و …
سوالی که این کتاب بهش پرداخته اینه که چی میشه پروژههای کمک نظامی گاهی موفق میشن و گاهی موفق نمیشن؟ طبعاً موضوعش کمکهای نظامی آمریکاست. اما جوابش جاهای دیگه هم مفیده. اینا میگن دو تا چیز مهمه. یکی اینکه وقتی کشور A به B کمک میکنه، منافعشون با هم همسو باشه؛ هرچی بیشتر بهتر. دومیش هم اینه کشور B «ظرفیت نهادی / institutional capacity» داشته باشه. یعنی اصلاً بتونه منابعی که در اختیارش قرار میگیره رو هضم و جذب کنه، پردازش کنه و بهکار بگیره.
طبعاً بهخاطر علاقهام به تفکر سیستمی و استراتژی علاقهٔ بسیار خاصی به مفهوم ظرفیت نهادی دارم؛ چیزی که به نظرم کشور ما بهشدت در اون فقیره (وجود نهادهای زیاد لزوماً به معنای ظرفیت نهادی نیست. بلکه خودش خیلی وقتها مستهلککننده است).
کتاب رو دوست داشتم. بهنظرم در تعیین معیارها و ابزارهای سنجش ظرفیت نهادی (در حوزهٔ نظامی) کمی ضعیف بود. اما مهم اینه که مسیر تازهای رو باز کردهان. قطعاً بعداً خودشون و بقیه این بحث رو بیشتر باز میکنن و مفهومپردازی بهتری انجام میشه.
Cosmos: Possible Worlds

کتاب «کیهان؛ جهانهای ممکن» آن درویان رو بهخاطر نوشتن یکی از تمرینهای تجربهٔ ذهنی متمم خوندم (پیامی به موجودات فضایی دور). نمیشه بگم دوستش نداشتم. متنش خوب بود. اما من که آن درویان رو اولین بار با متنی که برای درگذشت همسرش (کارل سیگن) نوشت و خوند میشناسم (عاشقانهای در باب فقدان) انتظار بیشتری داشتم که تأمین نشد.
البته توی متمم در دفاع از اینکه چرا اینطوریه توضیح نوشتم (اینجا). در واقع این متن بر پایهٔ محتوای یه مستند نوشته شده و طبعاً کیفیتش با متنی که برای کتاب نوشته میشه فرق داره. اما بههرحال، یهجورایی باهاش راحت نبودم. خصوصاً وقتی با خود کتاب Cosmos مقایسه میکنم. خود سیگن هم البته بهنظرم توی Demon-haunted World بهاندازهٔ کارهای قبلش تازگی نداشت. اما قرار نیست همهٔ کارهای یه نفر به یه اندازه قوی باشه (یا آخرین کارش قویترین کارش باشه). همون یه متن نقطهٔ آبی کمرنگ (Pale Blue Dot) کافیه که سیگن رو در فهرست آدمهایی قرار بدیم که در نوشتن شاعرانههای علمی قوی بودهان (آخرین تعظیم).
GDP: A Brief but Affectionate History

کتابهای پرینستون برای کسی که میخواد در اقتصاد مطالعه کنه، گزینهٔ جذابی نیستن (یا من اینطوری فکر میکنم). یهجور چپگرایی سنگینی توی اکثر کتابهاش هست (با چپگرایی فرهنگی مشکل کمی دارم. اما چپگرایی اقتصادی و سیاسی گاهی آزاردهنده میشه). همین چپگرایی هم هست که ولی نصر تونست کتاب Iran’s Grand Strategy خودش رو با اینا چاپ کنه و دیگه فکر کنم هیچ سوراخ فارسیزبانی توی اینترنت نمونده باشه که ولی نصر سرش رو توش فرو نکرده باشه و دربارهٔ کتابش حرف نزده باشه.
با این حال، کتاب GDP دیان کویل گزینهٔ بدی نبود. با اینکه به کارم نیومد، از خوندنش لذت بردم. وقتی میخواستم فایل صوتی در نقد نگاه ایلان ماسک به اقتصاد (پول و GDP) رو ضبط کنم، این رو خوندم گفتم شاید بهم ایده بده که یه جاهایی یه چیزایی رو سادهتر بگم. ایدهای نداد. بهنظرم سبک توضیح دادن خودم سادهتر و بهتر بود. اما چیزهای جالب و آموزندهای توش دیدم. کلاً کتابیه که اگر کسی بخواد تاریخچهٔ شکلگیری GDP و جا افتادنش بهعنوان یه شاخص برای اندازهگیری حجم اقتصاد رو بدونه، احتمالاً بهش توصیه میکنم.
On Cats

اگر روزنوشتهها رو منظم خونده باشید، از علاقهٔ من به بوکوفسکی خبر دارید. کوکی و بلوط رو هم که میشناسین. طبیعیه که تلاقی بوکوفسکی و کوکی و بلوط میشه کتاب بوکوفسکی دربارهٔ گربهها (On Cats). بوکوفسکی اشارهها، شعرها و نوشتههای کوتاه خودش دربارهٔ گربهها رو توی On Cats جمع کرده. کتاب خوب و جذابی شده (اگر سبک بوکوفسکی رو بپسندید).
قدیم تکهتکه یه چیزهایی از این کتاب خوندم. چند وقت پیش قبل خواب داشتم با دو تا از دوستام حرف میزدم. حرف نویسندههای گربهدار شد. براشون چند نفر رو فهرست کردم (تی. اس. الیوت و همینگوی و بوکوفسکی و …). بعدش که خداحافظی کردیم. کتاب رو باز کردم و حدود دو ساعت، تکهتکه بخشهایی ازش رو خوندم. بهنظرم الان کل کتاب رو خوندهام.
توی اون دسته کتابهایی قرار میگیره که من بهش میگم ژانر کنار تخت یا ژانر کنار رختخواب. مناسب خوندن قبل از خواب تا آدم کمکم از حال بره و چشماش بسته بشه.
عکس کوکی و بلوط رو هم میذارم که معرفی این کتاب کامل بشه. 
Vector: A Surprising Story of Space, Time, and Mathematical Transformation

میدونین توی این تب AI و Gen AI که این ایام بالا گرفته چه چیزی حرصم میده؟ دیتا سنترها و مصرف انرژیشون؟ روشهای بروتفورس برای آموزش شبکههای عصبی که اشتباهی یه عده فکر میکنن شبیهسازی کارکرد مغزه؟ توهم هوش مصنوعی و اطلاعات نادرستی که از این سیستمها در میاد؟ متنهای زبالهای که مردم باهاش درست میکنن و توی شبکههای اجتماعی منتشر میکنن (AI Slop)؟ کتابهایی که شرکتها میخرن و اسکن میکنن و بعد هم پاره میکنن میریزن دور؟
نه. اینا خیلی حرصم نمیده. چیزی که حرصم میده اینه که بعضی مباحث جذاب علمی، بعضی ابزارها، انقدر مستعمل و دمدستی شده که آدمها، بدون اینکه لذت ببرن و شگفتزده بشن، ازشون استفاده میکنن.
هر چیزی شده یه کد یا ماژول توی فلان کتابخونه و راحت استفاده میشه، بدون اینکه بدونن چیه. حیف جبر خطی نیست؟ حیف بُردار نیست؟ حیف تانسور نیست؟ حیف مفهوم مینیمم کردن انتروپی در سیستمها نیست؟ اینا واقعاً قشنگن. آدم رو مست میکنن. واقعاً چرا کسی وقتی اولین بار با این ریاضیات زیبا مواجه میشه، مست نشه؟ چرا از شوق و شگفتزدگی اینها حواستون پرت نمیشه سرتون به دری دیواری چیزی بخوره؟ شبی که اولین بار با اینا آشنا میشید، چطوری میخوابید؟
جوابش تلخ اما واضحه. خیلی از توسعهدهندگان نرمافزار و سیستمها با این مفاهیم عمیقاً آشنا نمیشن. فقط به یوزر و کاربر اینها تبدیل میشن. کاربر رگرسیون، کاربر جبر خطی، کاربر روشهای کمینهسازی و …
و AI باعث شده بدون اینکه عمیقاً با این مفاهیم آشنا باشیم، کاربرشون باشیم. ایرادی ندارهها. اما بهنظرم حیفه. حیف از اون لذتی که تجربه نمیشه.
کتابهای متعددی هستن که میتونن کار «آشناییزدایی» رو برای ما انجام بدن. یعنی کمک کنن چیزهایی که برامون عادی شده، دوباره تازه بشه و رنگوبوی تازگی بگیره.
کتاب رابین آریانهود دربارهٔ بردارها (Vectors) از این جنسه. تاریخچهٔ شکلگیری مفهوم بردار و توسعهاش رو میگه. من هنوز فصل ۱۲ و ۱۳ رو نخوندم (قبلش باید یه چیز دیگه بخونم). اما بقیهٔ کتابش رو واقعاً دوست داشتم. نوع تلاش و تقلایی که برای سادهگویی میکنه، ریچارد فاینمن رو تداعی میکنه (یا یان استورات و نویسندههایی از این دست).
Secondhand Time

صد بار پشت دست خودم رو داغ کردهام که دیگه کتابهایی رو که نوبل ادبیات میگیرن نخونم. شاید چهار تا چیز خوب هم از دست بره. اما به همهٔ مزخرفاتی که نمیخونم میارزه.
کتاب زمان دستدوم فعلاً آخرین حماقتم در شکستن این قرار محسوب میشه. طرف رفته یقهٔ یه مشت پیرزن پیرمرد جامونده وامونده از دوران اتحاد شوروی رو گرفته که الان اوضاع خوبه؟ اونا هم گفتهان نه. اون موقع خیلی بهتر بود. گشنه بودیم اما حداقل عزت ملی داشتیم. چه فرقی میکنه آدم توی صف دستمالتوالت باشه یا صف مکدونالد؟ (حرفهایی از نظر مضمون شبیه این).
احمق فرق میکنه. خیلی فرق میکنه. یعنی واقعاً نمیفهمی فرق میکنه؟
اسمش رو هم میذارن تاریخ شفاهی که هر چی خواستن توی دهن آدمها بچپونن و بگن ما داریم «روایت» میکنیم. این یکی رو سر مصاحبهٔ تستارد (Testard) گول خوردم و خوندم. دیدم ناشر مستقل و جمعوجوریه که اولین کارهاش نوبل ادبیات گرفته (در این مورد خاص، حق ترجمه به انگلیسی رو خریده بوده و منتشر کرده). گفتم ببینم چه نوع نگاهی داشته و چه ژانری رو کار کرده که اینطوری موفق شده.
اما بعداً فهمیدم همون حرفی که ظاهراً از سر تواضع و شوخی در مورد خودش میگفت، واقعاً درست بوده. میگفت: «شاید تنها علت نوبل گرفتن متعدد کتابهای انتشارات من این باشه که سلیقهام به پیرمردهای سوئدی کمیتهٔ نوبل شبیهه».
بله آقای تستارد. درست حدس زدی. همینه. تنها علتش همینه.
Shared Wisdom: Cultural Evolution in the Age of AI

الکس پنتلند رو اولین بار با کتاب Social Physics شناختم. فکر کنم چند روز از انتشارش گذشته بود که دیدم و خریدمش. البته اگر بخوام دقیق بگم، اسم خودش کمتر یادم موند. بیشتر اسم کتاب و محتوای کتاب یادم مونده بود. چون بعداً باهاش جای دیگهای مواجه نشدم.
کتاب Shared Wisdom رو که دیدم و اسم نویسندهاش رو سرچ کردم، تازه یادم افتاد که آهان. این همونه که Social Physics رو نوشته بود. این کتابش رو هم دوست داشتم. خیلی عجیبوغریب نیست. نگاه نسبتاً مثبتی به هوش مصنوعی داره و سعی کرده اثرات AI رو در سطح جمعی (collective level) بررسی کنه. با توجه ویژه به فرهنگ. رویکردش هم تکاملیه (که روی جلد هم گفته البته). بهنظرم اگر بحث سیستمهای پیچیده رو دوست داشته باشید، و دلتون بخواد فرهنگ رو بهعنوان یک سیستم پیچیده ببینید، کتابیه که میتونه کمککننده باشه. البته نگاهش خیلی ساده است، اما سادهاندیشانه نیست. پنتلند سعی کرده حرفش رو ساده بزنه.
پینوشت: بعداً یا این فهرست رو کاملتر میکنم یا بقیهاش رو در قالب یک مطلب جدا منتشر میکنم.

26 دیدگاه
محمدرضای عزیز سلامخیلی خوشحالم که میبینم تو این دوران که همه ما چنان غمزده هستیم که از انجام ابتدایی ترین روتینهای زندگیمون هم دور افتادیم، تو همچنان پر قدرت علی رغم غم قلبی به کارهای خودت ادامه میدهی و این برای من یک انگیزه هست که همچنانکه به بیماری فراموشی گرفتار نشوم مسیر خودم را با انگیزه بیشتر جلو ببرم.واقعا ممنون هستیم از تو
سلام محمدرضا
خیلی خوشحالم که این صفحه رو بروز کردی، یکی از دلخوشیهای من سر زدن به این صفحه و خوندن چند باره مطالب هستش، کلی از نوشتههای این صفحه رو کپی کردم به خاطر نگرانی از اینکه نکنه روزی اینترنت رو کاملا قطع کنن، امیدوارم روزی برسه که دیگه نگرانیهامون از این دست نباشند.
سلام محمدرضا
امیدوارم حالت خوب باشه
خیلی خوشحالم که دوباره برامون می نویسی.
من کمتر از دو سال پیش صاحب یک فرزند دختر شدم. اسمش مانا است. وقتی به قسمت آشنایی زدایی در نوشته ات رسیدم، این دو سال بزرگ شدن دخترم واسم تداعی شد.
از اولی که به دنیا اومد به خودم قول دادم بزرگ شدنش را دقیق و آگاهانه نگاه کنم. آخه خیلی از والدین میگن نفهمیدیم بچه هامون چطوری بزرگ شدن.
خیلی چیزهای جالبی میبینم. مثلا اولین دفعاتی که خودش را توی خواب می کشید. مثل آدم بزرگ ها که وقت خستگی این کار را می کنن. نمیدونم غریزیه یا یاد میگرند؟
اوایلی که داشت شروع می کرد به تولید اصوات. زمانی که شروع می کرد به تولید و تقلید کلمات. همین تکامل زبان چقدر در بچه ها جالبه.
الان که کمی صحبت میکنه و جملات را میگه هم اتفاقات جالبی میافته. مثلا بعضی چیز ها را با تعجب میگه. بعضی جاها با لحن سوالی صحبت میکنه. یکبار موقع تعویض پوشک و شستنش بهم گفت «شرمنده». اون لحظه خیلی ناراحت شدم اما بعدش فکر کردم چطوری معنی این کلمه رو میدونه و توی این موقعیت به کار میبره؟
وقت هایی که کار بد میکنه، لحن صداش را خیلی دخترونه میکنه، به آدم نگاه نمیکنه، اسم کوچیکمون را صدا میکنه، بغلمون میکنه، بوسمون میکنه، بهم میگه «سعید خوبی؟» و همه این ها استراتژی هاییه که اخم نکنیم یا چیزی بهش نگیم. بازم برام خیلی عجیبه.
میشه چند هزار کلمه در موردش نوشت که از حوصله اینجا خارجه. فقط خیلی خوشحالم که حداقل بخشی از بچگی مانا را آگاهانه دیدم و لذت بردم و نذاشتم تبدیل به عادت و یک چیز آشنا بشه.
امیدوارم با حرف های شخصی و شاید نامربوط سرتون را به درد نیاورده باشم.
شاد و تندرست باشید.
سلام سعید جان.
چقدر خوب که از مانا نوشتی. و چه اسم زیبا و گوشنوازی براش انتخاب کردید.
من تجربهٔ مستقیم مشابه ندارم. اما در اطرافم دوستانی بودهان که بهواسطهٔ تولد فرزندشون، دورادور و با فاصله، مسیر رشد بچهها و مواجههٔ پدر و مادر با این رشد رو دیدهام. این حرفی رو که میزنی، کموبیش میتونم بفهمم که انگار آدم داره یه دنیای تازه رو کشف میکنه. یا دنیا رو، یه بار دیگه، از طریق رشد بچهها کشف میکنه.
چیزی که من شنیدهام اینه که علاوه بر یکی دو سال اول، حولوحوش پنج شش سالگی هم دورهٔ عجیبیه. دورهای که دربارهٔ همهچیز سوال میپرسن و خیلی وقتها سوالهایی که بزرگترها خودشون هم بهش فکر نکردهان، یا جواب شفاف و مشخصی براش ندارن.
امیدوارم مانا، مثل اسمش، همیشه براتون مانا باشه و بتونه برای دنیا آدم مفید و ارزشمندی باشه. مطمئنم همهجوره تلاش میکنید که ذهنی باز، پویا و بالنده داشته باشه و برای تجربهٔ دنیای بزرگ و شگفتانگیزی که پیش روی خودش داره، با همهٔ اتفاقهای خوب و بد و تلخ و شیرین پیشبینیناپذیری که در انتظارشه، آماده بشه.
آرزو میکنم تلاشتون بیشترین و بهترین نتیجه رو بده. ❤️
سلام محمدرضا
ممنونم از آرزوی قشنگ و منطقی ای که برامون کردی.
محمدرضا جان سلام
خوشحالم که با بروز کردن روزنوشته ها و عکسی که در شرکت ژاکت ازت دیدم تا حد خوبی خیالمون راحته که حالت خوبه یا میشه گفت در مسیر بهبودیه.
جیکوب کاکسون (Jacob Coxon) که از دانشمندان ارشد حوزه هوش مصنوعی هست و با شرکتهای معروف این حوزه کار کرده، اخیرا طبق اون چیزی که خودش «ترس از عدم کنترل کامل انسان بر هوش مصنوعی» خونده، استعفا کرده.
من راستش گمان میکنم خیلی از ترسهای ما تزریق شده توسط هالیووده؛ البته این یک دلیل سطحیه که با ایشون مخالف باشم. دلیل اصلی خوشبینی من به اینکه فناوری تهدیدی برای بقای انسان ایجاد نمیکنه، پاسخش در غریزه قدرتطلب انسانهاست ولی خب ایشون میگه همین قدرتطلبی داره باعث میشه به سمتی بریم که راه برگشتی ازش نباشه.
چون میدونم اغلب در تحلیل مسائل نگاه جامعتر و پختهتری از امثال من داری، البته اگر در اولویتهات بود، ممنون میشم انتهای لیست نوشتههات این رو هم اضافه کنی که بالاخره علاوه بر جایگزین شدن شغلمون، ممکنه روزی توسط فناوری منقرض هم بشیم؟
سلام محمدرضا. اومدم دو خط ریپلای به کامنت تو بزنم. دیدم بیشتر از دو خط شد. در قالب پست جداگانه منتشر کردم. جالبه که آخرش هم بهنظرم سمبلی شد. در حالی که اولش فکر میکردم دو خط واقعاً کافیه. توی تخمین اینجور چیزها افتضاحم.
سلام محمدرضا جان.
خیلی از به روز شدن روزنوشته خوشحال شدم و دیدن بروز نشدنش طی ماهها برام سنگین بود. البته که کاملا علتش رو درک میکردم و میکنم و کی هست که نفهمه دیگه. فکر میکنم همهی ما به نوعی در حال فکر کردن هستیم که چطور خودمون رو باید جمع و جور بکنیم. من همیشه چیزی که آخرش نگهم میداشت امید بود، به این معنی که امروز اگر بده، فردای خوبی خواهد اومد. امسال فهمیدم همون هم وقتی حس خوبی داره که جمعی باشه، نه من فقط تجربش کنم.
بعضی وقتها دوست دارم فقط و فقط بین اقدامهای ممکنی که جلوم هست argmax بگیرم و انجام بدم و ذهنم انقدر درگیر نباشه که خود این شرایط فعلی چقدر خوبه و چقدر بده و چرا اصلا باید اینطور باشه. ازین منظر گاهی آدم به این مدلهای زبانی حسودیش میشه. اونا اصلا ذهنشون رو درگیر نمیکنن که چقدر از حل مساله دور هستن، فقط بین صد هزار تا توکنی که تو زبان هست one token at a time بهترین توکن از نظر خودشون رو انتخاب میکنن و همینجور بیروح میرن جلو. یکجور آرامشی توی این سبک کار کردن و زندگی هست که وقتی شرایط بیرونی اینجور تیره و تار باشه به چشم آدم میاد.
سلام محمدرضا جان
خیلی خوشحال شدم که اینجا دوباره آپدیت شد و دوباره میتونم برات کامنت بزارم.
بین خیلی از ماها یه نوع حسی از شرم وجود داره از اینکه موندیم و سعی می کنیم به زندگی عادی برگردیم. حتی به خاطر این شرم نمیتونیم درست و حسابی فعالیت کنیم. هنوزم هم نمیشه. میدونم توی تلگرام درباره معنا خیلی برامون حرف زدی. اما آدم هنوز دوست داره یه گوشه بشینه و افسردگی کنه. ولی اجبار به ادامه زندگی اجازه نمیده. آدم بین دو راهی افسردگی کردن و هدفمند زندگی کردن میمونه واقعا چیکار کنه.
به نظرم بهترین راه برای فرار از سختیهای زندگی، پناه بردن به دنیای حیوانات باشه. از طرف من، کوکی و بلوط رو محکم گاز بگیر و بچلونشون. خیلی دوسشون دارم 🙂
سلام مهران. همیشه وقتی حرفها و نوشتههای تو رو توی متمم (و الان اینجا) میبینم خوشحال میشم. در واقع، حتی قبل از خوندن حرفهات، همین که اسمت رو میبینم، لبخند خوشحالی روی لبم میاد. بعد تازه شروع میکنم میخونم ببینم چی گفتی.
کاملاً حس تو رو درک میکنم. فکر میکنم حس بسیاری از ماست. حداقل ماهایی که این ساعت شب، توی خیابون نیستیم. توی خونههامون هستیم و فرصت داریم «فکر کنیم».
بازماندگان اتفاقهای تلخ بزرگ، واقعاً هیچوقت به حال عادی برنمیگردن. ما مردم عادی، اون حس گناهی رو که گفتی با خودمون حمل میکنیم؛ حس گناه بازمانده بودن. و دیگرانی هم که مرتکب چنین کارهایی شدن، بهحالت عادی برنمیگردن. چون همیشه حس میکنن سایهٔ این اتفاقها روی سرشون هست و یه روزی قراره زندگیشون رو تسخیر کنه (که درست هم فکر میکنن).
در کنار اشارهای که تو کردی (حیوانات) و موارد متعددی که من جاهای دیگه فهرست کردهام (که امیدوارم در آینده به شکل تمیزتر و ساختاریافتهتر توی متمم بیاد) یه مورد شخصی هم هست که دلم میخواد اینجا برات بگم.
من فکر میکنم ماها با تنظیم مجدد روابط اجتماعیمون، با بازتعریف دوستیهامون، با نزدیکتر شدن به کسانی که ارزشهامون رو قبول دارن و با دورتر شدن از کسانی که ارزشهای متفاوتی رو میپسندن، میتونیم کمی معنا رو به زندگیمون برگردونیم.
من فکر میکنم گاهی اوقات بعضی توصیههای نادرست در قبای فریبندهٔ واژههای مثبت مثل تساهل، همدلی، درک طرف مقابل و … داره به ما فروخته میشه. یکی از مهمترین منابع معنا در زندگی، هویت ماست. و هویت با مرزبندی تعریف میشه. من دوستانی داشتم که تا پاییز سال قبل، باهاشون حرف میزدم. یا بعضی از تفاوتهایی رو که در نگاه و نگرش باهاشون داشتم، از جنس تفاوت در درک جهان میدیدم و تحمل میکردم (نه اینکه بپذیرم، تحمل میکردم). اما بعدش حس کردم نه. بعضی از این افراد، اساساً در چارچوب ارزشی متفاوتی قرار دارن که از نظر من کاملاً نادرسته. چرا باید با این افراد تعاملی داشته باشم؟ چرا باید پیامهاشون جواب داده بشه؟ چرا باید برخورد دوستانهای باهاشون داشته باشم؟
من حتی فکر میکنم این حرف که مواظب باشید خشم عمومیتون رو بر سر دوستان نزدیکترتون (که عقیدهٔ متفاوتی دارن) خالی نکنید، یه توصیهٔ لوس صورتیه. اتفاقاً من دقیقاً با خشمی که در دل خودم به آشنایی دارد که نماد ارزشهای ناپسند (از منظر من) هست، معنا پیدا میکنم. خودم رو میشناسم. و باید هم این باشه. یه آشنای سوپرمذهبی دارم که بهم میگفت این حرفت غلطه. گفتم تو که جمعه به جمعه ۲۰ کیلومتر ماشین سوار میشی میری یه جا «سلمٌ لمن سالَمکم و حربٌ لمن حاربکم» میگی و چایی میخوری برمیگردی، باید بهتر این حرف من رو بفهمی تا بقیه.
قرار نیست آدم با کسی دعوا کنه یا خشمش بروز بیرونی پیدا کنه. اما با تقویت و تضعیف رابطهها، با تعدیل دوستیها، میشه معنا رو تجربه کرد. میشه به زندگی برگشت و در عین حال، حس گناه نداشت. میشه به کسانی لبخند زد، که به ارزشهای ما لبخند میزنن و میشه رو از کسانی برگردوند که از ارزشهای ما رو برمیگردونن.
هر قدر هم جهان دست ما رو بسته باشه، اجازهٔ اخم و لبخندمون که دست خودمون هست.
محمدرضا جان ممنونم از لطف همیشگیات به من. هر وقت که حالم خوب نیست و حوصله ندارم، میام کامنتت رو دوباره میخونم. این کامنتت و ابراز لطفت به من دوباره حالم رو خوب میکنه و احساس میکنم آدم بهتری شدم.
سلام محمدرضا
امیدوارم حالت خوب باشه.
نوشتن در اینجا برام سخت بوده همیشه. اما موضوع این نوشتهات که درباره کتاب و خواندن کتاب است را با دغدغهای که اخیرا داشتم تا حدی مرتبط دیدم. برای همین تصمیم گرفتم در موردش بنویسم.
دغدغهای که داشتم استفاده از فایل PDF یا نسخه چاپی غیر اوریجینال کتابهای انتشارات خارجی است. اخیرا تصمیم داشتم کتابی بخوانم که ترجمه خوبی نداشت(Seeing what others don’t). فروشگاهی که در ایران نسخه اوریجینال آن را بفروشد نیز پیدا نکردم. خرید از آمازون با واسطههای موجود امکانپذیر است اما احتمالا هزینه این روش زیاد خواهد بود.
منطقاً خرید کتاب اصل حتی با هزینه زیاد راه درستتری باید باشد. اما خواستم بدانم روش درست دیگری به نظرت میآید که پیشنهاد دهی؟ گفتن تجربه خودت در خرید کتاب و همچنین روندی که از ابتدای شروع کتابخوانیات تا به امروز برای خرید کتاب داشتی، میتواند برای من و احتمالا برخی دیگر از دوستان آموزنده باشد.
میگویند در خیلی چیزها کپیرایت رعایت نمیشود. از ویندوز و نرمافزارها گرفته تا مقالههایی که برای نوشتن پایاننامه میخوانیم و یا فیلم و سریالهای خارجی که میبینیم. اما برایم در مورد کتاب پذیرفتنی نبوده. هرچند من هم خیلی از نرمافزارهایم نسخه کرکشده است. یا فیلم و سریال خارجی را از نسخههای دانلودی رایگان دیدهام اما خب سعی کردم اگر فیلم و سریال ایرانی میبینم اشتراک آن را تهیه کنم یا اگر آلبوم موسیقیای را میخواهم بشنوم آن را خریداری کنم.
راستی یادم آمد که دوستی گفت حتی خیلی از انتشارات داخلی که نسخه ترجمه را ارائه میدهند هم مجوز ترجمه را از انتشارات اصلی ندارند. اگر درست باشد خیلی تلخ است.
سلام مهدی جان.
واقعیت اینه که تجربهٔ شروع کتابخوانی من خیلی به درد امروز نمیخوره. چون در دورهٔ متفاوتی زندگی میکردم. این تفاوت رو پراکنده اینور اونور گفتهام اما یه بار سریع مینویسم:
اول اینکه من کتابخونی جدی به زبان انگلیسی رو در راهنمایی با خرید فتوکپی کتابهای انگلیسی شروع کردم؛ با کتاب کدنویسی به زبان ماشین (اون زمان افست کتابهای خارجی فقط برای کتابهای درسی دانشگاهی رایج بود). طبعاً درکی از رایت و مالکیت و … هم نداشتم. این مطالعهها میشه قبل از سال ۱۳۷۲.
بعد از اون تا سال ۱۳۷۶ که رفتم دانشگاه، مطالعهٔ کتابهای خارجیم به کتابهایی که کتابدار کتابخونهٔ مرکزی دانشگاه بهشکل غیرقانونی و از سر دلسوزی بهم امانت میداد گذشت. داستانش رو به اسم داستان آقای کتابچی گفتهام. فکر میکنم با توجه به اینکه سنشون در اون زمان هم بالا بود، فکر کنم الان بشه گفت که اسم واقعی آقای کتابچی، آقای طبیبچی بود. من اون زمان، با وجودی که حدس میزدم دیگه بازنشسته باشن، به اسم دیگهای نوشتم که بیخودی براشون دردسر درست نکنم. بههرحال، مسئلهی کتاب خارجی در اون زمان هم برای من وجود نداشت.
در دوران دانشگاه هنوز اینترنت در بدو گسترشش بود. همیشه گفتهام که کاملاً عادی بود که یه چیزی در گوگل سرچ کنی و دو سه لینک بیاد. یعنی گوگل نتونه صفحهٔ اولش رو پر کنه (بگذریم که قبلش حتی گوگل هم رایج نبود و ما بیشتر با Ask و Yahoo و MSN و AOL و … سرچ میکردیم). بنابراین در دوران دانشگاه هم با پدیدهای به اسم کتاب بهصورت PDF مواجه نبودیم. شاید موردی یه چیزهایی رو استادها بهشکل چمدونی! میاوردن. و البته دانشگاه کتابهای درسی انگلیسی رو افست میکرد یا فتوکپی میگرفت و میدادن ما بخونیم. اما اصل مطالعهٔ امثال من کتابخانهای بود و در این معدود کتابهای درسی دانشگاهی هم واقعاً چنین سوالی برامون پیش نمیومد.
ٰ
علاوه بر این، روند افول اوضاع اقتصادی کشور هم هنوز سرعت نگرفته بود (زیرساختها از همون زمان کمکم داشتن مستهلک میشدن. اما حداقل در قیمت ارز منعکس نمیشد). تو اگر نامگذاری رسمی سالها رو نگاه کنی، متوجه میشی که ایران قبل از ۱۳۸۴ یا ۱۳۸۵ ایران متفاوتی بوده. انقدر خیال مسئولین راحت بود که اسم سالها رو بیشتر مذهبی میذاشتن: سال امام علی، سال پیامبر، عزت و افتخار حسینی، سال امام خمینی و … (این سنت از روضهخونی اومده. که برای روزها و زمانها اسم شخصیتهای دینی میذارن: مثلاً میگن روز چهارم دههٔ اول محرم، روز حضرت حر. یا مثلاً شب هشتم دههٔ اول شب حضرت علیاکبر و …). یهو از سال ۱۳۸۴ و ۱۳۸۵ مسئولین دستشون اومد که اوضاع خوب نیست و وضع اقتصاد رو به افوله. این بود که دیگه اون روحیه و حالوهوای ماهعسل مذهبی کنار رفت و بر اساس نگرانیهایی که شکل گرفته بود، تند تند اسمهای اقتصادی روی سالها گذاشتن (اصلاح الگوی مصرف، همت مضاعف و کار مضاعف، صبر و استقامت، اقتصاد مقاومتی و …).
ما بعداً برای روایت زندگی ایرانی در دوران معاصر، فراتر از روایتسازیهای رسمی، کافیه اسم سالها رو فهرست کنیم. همهچی معلوم میشه. خلاصه که من جوانِ دورانِ مقاومت و استقامت و … نیستم. جوانی من همون سالهایی بود که دلار نسبتاً ارزان بود و سالها هم نامهای مذهبی سبک روضهخونها رو داشت.
علاوه بر دلار ارزان (یا ریال قوی)، اون سالها نمایشگاه بینالمللی هم برگزار میشد و ناشران خارجی هم میومدن و معمولاً کتابهای قدیمیترشون رو که چند سال ازشون گذشته بود با قیمت بسیار مناسب میدادن و من معمولاً مصرف یک سالم رو از نمایشگاه از اون کتابها میخریدم. مثلاً سه چهار تا کتاب روز و بیست سی تا کتاب مال سالهای قبل. بعداً یه قانون پرتی درست شد (جزئیاتش یادم نیست) که گفتن این استکبار جهانی و امپریالیسم نوین و … داره کتابهای قدیمیش رو میاره به جوونهای ما بده که ما از روند دنیا عقب بمونیم (انگار نه انگار که خودشون سرشون توی کتابهای خیلی خیلی قدیمیتر بود و ما رو هم به همونها تشویق میکردن). خلاصه که اون نوع فروش رو محدود کردن. جزئیات قانونیش و مسیر سیاستگذاریش رو واقعاً یادم نیست. اما از یه جا به بعد، دیگه اونجور کتابها رو نمیشد خرید. اما من دیگه وضع مالیم تغییر کرده بود و خیلی محدودیت کتاب ارزون و گرون نداشتم (نه اینکه خیلی پولدار شده باشم. اما بلد بودم برای چه چیزهایی خرج نکنم و بهجاش برای کتاب خریدن محدودیت نداشته باشم).
اون زمان بود که تازه محدودیت خرید ارزی رو حس کردم. یعنی پول ریالی داشتی. کتاب خارجی هم دوست داشتی بخری. اما انزوای اقتصادی باعث شده بود این کار راحت نباشه. جالبه الان هم که دیجیکالا خودش رو برای گرفتن سهم بازار از آنلاینشاپها که اکثراً کسبوکارهای خرد و ضعیف خانوادگی و فردی و زنانه هستن داره جر میده و تیکه پاره میکنه (به معنای لغوی و اصطلاحی کلمه)، دغدغهای جدی برای خرید و آوردن کتاب نداره.
این ایام تقریباً کمکم دسترسی به نسخههای PDF زیاد شد. روشی که من بهکار میبردم این بود که یه نرخ نیمایی (= مندرآوردی) برای دلار در نظر میگرفتم. نرخ پایینی نبود. اما معادل نرخ بازار هم نبود. وقتی PDF یه کتاب رو برمیداشتم. اون رو به فقیر میدادم. نهبهخاطر موضوع مذهبی و … (که مثلاً ثوابش برسه به روح سهامداران انتشارات پنگوئین). بلکه برای اینکه اول یه مدت PDF دانلود کردم و خوندم. دیدم اینها رو مثل کتابهایی که قدیم میخریدم نمیفهمم. بعد فهمیدم مشکل اینه که راحت به دستم رسیدهان. با پول دادن، هزینه (به قول اقتصاددانها: friction) ایجاد میکردم که کتابها رو بهتر بخونم و بفهمم.
چند سالی که گذشت، دیگه دستم به شکلهای مختلف بازتر شد. خیلی از اون کتابها رو بهشکل فیزیکی خریدم و حتی خریدهای حمایتی رو شروع کردم (کتابهایی که واقعاً نیاز نداشتم یا حتی وقت خوندنش نبود. اما برای اینکه نویسنده شوقش حفظ بشه و باز هم به نوشتن ادامه بده).
این مسیری که من گفتم، واقعاً مناسب کسی مثل خودمه که در اواخر دههٔ ۵۰ به دنیا اومده و یه سری هم قسمتهای آیدیوسینکراتیک (= کاملاً وابسته به مسیر طیشده در زندگی شخصی من) داره که ممکنه برای دیگران فراهم نباشه (مثلاً کتابخونهٔ دانشگاه ما عالی بود. یا من الان درآمد و بودجه کافی برای خرید دارم و …).
اینها رو از این جهت میگم که من واقعاً نمیتونم خودم رو بذارم جای کسی که امروز داره به موضوع کتابهای PDF و جنبههای اخلاقیش و مباحث مرتبط با اون فکر میکنه.
واقعیتش این حرفها هیچکدوم به تو کمکی نمیکنه. اما چون کامنت نوشتی و دو تا کامنت قدیمی تو (سالهای قبل) رو هم وقت نشده بود درست و حسابی جواب بدم، برای اینکه بیاحترامی نباشه یه سری مطالب پراکنده نوشتم.
ته تهش، واقعاً اخلاق و انتخابهای اخلاقی پیچیده هستن. آدم نمیتونه راحت نظر بده. مثال آقای طبیبچی یکی از همین موارده. کارش غیرقانونی بوده. اما نمیدونم غیراخلاقی هم بود یا نه. از یه طرف، راحت میشه گفت غیراخلاقی بود. چون وظیفهٔ دیگری داشت (مراقبت از کتابهای دانشگاه). از طرفی، اگر بگیم وظیفهاش این بود که از کتابها به بهترین شکل استفاده بشه، شاید کتابخونه دانشگاه در طول عمرش کمتر آدم کتابخونی مثل من تحویل جامعه داده باشه (میدونم بده که انقدر صریح میگم). این رو هم در نظر بگیریم که من نامناسبترین آدم برای قضاوت در مورد کار آقای طبیبچی هستم. چون ذینفع مستقیم تصمیم اون بودهام.
همین.
ببخش وقتت با خوندن مزخرفات من گرفته شد.
محمدرضا، ممنون که وقت گذاشتی، خوندی و پاسخ دادی. خوشحال شدم.
پاسخت تا حدی کمککننده بود. صحبت در مورد مثالهای انتخابهای اخلاقی مورد علاقهام است. از مساله تراموا گرفته تا همین داستان خودت و آقای طبیبچی و حتی ماجرای سفت کردن پیچ ته خودکارت و یا مثالهایی از خودم که در موقعیتهای مشابه بودم. اما زیاده سخن نمیگویم و به تشکر ازت اکتفا میکنم.
میدونم بهتره برای تشکر، به کامنتت پاسخ ندیم اما چون این اولین پاسخت به کامنتهای من بود و لطفت شامل حالم شده بود، نخواستم بیپاسخ بمونه و به رسم ادب از شما معلم عزیز سپاسگزارم.
دیشب وقتی پیام تلگرام رو دیدم و فهمیدم که اینجا اپدیت شده، خیلی خوشحال شدم، متمم خیلی خوبه آ، ولی اینجا یه جور دیگه است. شبیه یه گپ دوستانه با دوستته و میتونی راحت حرف بزنی.
راستش حرف خاصی ندارم ولی فقط اینو بگم، چه خوب که عکس بلوط و کوکی هم گذاشتی 🙂
آره سمانه. خودم هم اینجا و متمم رو دو تا سرزمین متفاوت میبینم. یکی از بچهها رو یه بار توی خیابون دیدم، حرف متمم و روزنوشته شد. میگفت اونجا مثل پارتی میمونه و اینجا افترپارتی. من واقعاً تصوری از این مقایسه ندارم (و البته از پارتی و افترپارتی). اما ظاهراً برای خودش خیلی شفاف بود که چی میگه.
من همون تعبیر خودم رو ترجیح میدم که اینجا انگار اتاق نشیمن و فضای راحت یه خونه است و اونجا اتاق رسمیتر (مثلاً برای شام یا مهمونی).
من توی این چند ماه، خیلی خوردهریز برای خودم چیز نوشتهام که دوست دارم توی روزنوشته بیاد. اما مشکلش اینه که بیشترش رو کلاً نمیشه اینجا نوشت و انتشار اون بخش کوچکتر هم، در غیاب اون بخش بزرگتر، حس بدی به خودم میده. چون حالوهوای این ایاممون رو منعکس نمیکنه. و بدون اون بخش دوم، این حس رو میده که انگار اصلاً آدم در فضای واقعی جامعهمون تنفس نکرده.
از طرفی، گپ زدن با بچهها در اینجا به خودم حس خیلی خوبی میده و انرژی بیشتری برای گذر این روزها (و امیدوارم برای بقیهٔ بچهها هم حس مشابهی داشته باشه).
محمدرضا، بخش اول رو که میفهمم نمیشه گذاشت، بخش دوم هم بذار، به نظرم آدمهایی که اینجان به اندازه کافی تو رو میشناسن و میدونن تو هم تو این مدت چه حال و هوایی داشتی. اینجا حس خیلی خوبی به من میده، انگار میتونی با یه سری از دوستات گپ راحت بزنی و حتی برای تحمل حال و هوای این روزها حداقل به من یکی که خیلی کمک میکنه. (اینکه به تو میگم اینجا بنویس، برای خودم عجیبه :-)، مثل این میمونه که من بخوام به تو مذاکره درس بدم)
سلام محمدرضا.
خیلی خوشحالم که اینجا دوباره به روز شده.
مطلبی که درباره ریاضی نوشته بودی، توجهم رو جلب کرد. فکر میکنم منم تجربه مشابهی تو خوندن کتاب «لذت ایکس» داشتم. انقدر زیبا و جذاب توضیح داد که هنوز که هنوزه وقتی یادش میافتم، لبخند بر روی لبم میاد. حیف میشد اگر همچین تجربهای رو از دست میدادم. نویسنده این کتاب آقای استروگاتز خیلی قلم قشنگی داره و بقیه کتابهاش رو هم گذاشتم سر فرصت بخونم.
یه چیزی که اخیراً فهمیدم اینه که کتابهای دیجیتال رو زیاد نمیخونم و باید فیزیکی باشه. یه زمانی فکر میکردم مشکل نرمافزاریه. مشکل اینه که لابد لپتاب و تبلت و موبایل سینک نیستن. وقتی هایلایت میکنم تو هر سه تاش نمیاد و صفحهام گم میشه و فلان. بعداً که اومدم با «روشهای ناشناخته»، این رو هم درست کردم، دیدم مشکل اصلی حل نشد. هنوز فیزیک کتاب متفاوته.
در باب Gen AI که نوشتی برام جالبه که هنوز حسات مثبت مونده. من با این که خیلی از این مدلها استفاده میکنم؛ اما حسم مثبت نیست. همون اتفاقی که در سطح کشور افتاده و میخوان ما رو به هر ضرب و زوری شده، به بهشت ببرند، در مورد برنامهنویسی هم اتفاق افتاده.
برداشت من اینه که لایه C-Level شرکتها با فهم بدشون از مدلهای زبانی و زور کردن همه به استفاده کورکورانه از اونها، دارن صنعت نرمافزار رو نابود میکنند. جوری شده که دارم به وضوح میبینم برنامهنویسهای کارکشته قدیمی هم دیگه ول کردن و چون بهشون فیدبک داده شده که کند هستن، بدون نگاه کردن خروجی، هر چی هست میفرستن بره روی پروداکشن. انشاءالله که درسته و مشکلی نیست.
من اصلاً نمیفهمم یعنی چی استراتژی یه سری شرکتها شده AI-First بودن.
آقا AI ابزاره. اگر این ابزار تونست در جهت بهبود خدمات به مشتری و افزایش درآمد و کاهش هزینه و مواردی از این دست استفاده بشه، عالیه. اما استفاده از ابزار که نمیتونه هدف شرکت و استراتژی شرکت باشه. میتونه؟
مقاومتم نسبت به تغییر هم نیست. فکر میکنم در جهت تغییر و یادگیری اتفاقاً خیلی انعطافپذیرم. اما حس من اینه که همون نوع دیکتاتوریای که در سطح کشور داریم تجربه میکنم هم در سطح شرکتها و برای AI داره اتفاق میافته و نمیشه راجع به معایبش جایی صحبت کرد. انگار قرارداد شده که هر جا کسی راجع به فلان موضوع نظری داشت، حتماً مثبت و در جهت بهبودش باشه. هر جا هم ما فکر میکنیم که AI در وضعیت فعلی به درد فلان کار نمیخوره، ایده اینه که شما جوری فکر کن که در آینده همه اینها حل میشه.
تو زمینه نوشتن هم که تذکراتت تو متمم رو همیشه میبینم. یه جا گفته بودی مثبت بودن حسات به خاطر اینه که از قدیم با AI آشنا شدی و بهش شوق داشتی و الان که میبینی نتیجه داده، لذت میبری. اما ما تازهکارها که اون دورهها رو ندیدیم و مبنای حسمون میشه چیزی که داریم میبینیم.
خلاصه اومده بودم صرفاً سلام و عرض ادب کنم و انقدر حرفای نامربوط زدم. ممنون که خوندی.
سلاام بر معلم عزیز 🙂
بعد از کشیک امروز، درحالیکه پلکهام نیمهباز بود به اینجا سر زدم و دیدم یادداشت جدید آنلاین شده :’) اول گفتم بذار سر فرصت بخونم، الان دچار درجاتی از افت هوشیاری هستم. بعد از چند دقیقه دیدم رسیدم به انتهای یادداشت :”)
امیدوارم همیشه سلامت باشین :))
محمدجواد. قاعدتاً الان که جواب میدم اون سطح هوشیاری ریکاور شده (و احتمالاً دوباره در کشیک بعدی هستی و خستگی بعدی). خسته نباشی.
پیامتون رو که دیدم، خستگی رفت که رفت :”)
خیلی به یادتون هستم، بسیار زیاد. خصوصاً در دوره اینترنی خیلی سعی کردم و سعی میکنم از دروس مهارت یادگیری و فکر کردن به کمک نوشتن بهطور عملی استفاده کنم و هربار که به یاد قسمتیش افتادم، صداتون رو هم توی سرم شنیدم.
قلباً… امیدوارم همیشه سلامت باشین :))
سلام محمدرضا
ممنون از پستی که نوشتی. هر روز هی میومدم اینجا عکس با لباس سیاهتو میدیدم و ناراحت پیج رو میبستم.
کتابهای متعددی هستن که میتونن کار «آشناییزدایی» رو برای ما انجام بدن. یعنی کمک کنن چیزهایی که برامون عادی شده، دوباره تازه بشه و رنگوبوی تازگی بگیره
من خیلی در باب علم و بیوگرافی دانشمند ها مطالعه نداشتم. یه کتاب به قلم ریچارد فاینمن خوندم (surely your joking mr. Feynman) و یه کتاب هم از داوکینز به نام میل به شگفتی. از همین دو تا کتاب و دیده ها و شنیده های پراکنده اینور و اونور فهمیدم که نگاه دانشمند ها در شکل ایده آل اش همراه با آشنایی زدایی از همین وقایع ساده روزمره است. البته از متمم میدونم که دانشمند بودن هم یک شغل است و احتمالا خیلی از دانشمند ها انگیره هایی غیر از سرسپرده بودن به پیشرفت علم داشتن. شاید شهرت طلب بودن یا هر چی. ولی وقتی فاینمن از کشف خودش میخواد صحبت کنه میگه: در اون لحظات اولی که این کشف رو کردم من تنها کسی بودم که این قانون از جهان رو میدونستم و این خیلی هیجان داشته براش. یا مثلا داوکینز میگه : علم یعنی شعر حقیقت. به نظرم در کنار انگیزه های دیگه این به وجد اومدن از چیزهایی که دیگران ساده از کنارشون رد میشن رو دانشمند ها دارن. همون آشنایی زدایی که تو میگی.
این روزها دارم «از قیطریه تا اورنج کانتی» رو میخونم. به پیشنهادت در متمم. کتابی که درباره مرگه ولی خوب زندگی کردن رو یادم میده. من حمیدرضا صدر رو نمیشناختم اما خوندن حرفاش بهم نشون میده زندگی با عرض زیاد یعنی چطور زندگی ای. یه زندگی که ارزش زیستن رو داشته باشه. هر چند من اگر باشم انقدر خودم رو تسلیم سرطان نمی کنم ولی شاید جون تجربه اش رو ندارم اینطوری فکر میکنم. ممنونم از پیشنهادت.
سلام هدی.
اگر قرار باشه در حد مطالعهٔ (محدود) خودم نظر بدم، فکر میکنم دو تا آدمی که اسم بردی، دو نمونه از بهترین کسانی باشند که حس آشناییزدایی و شوق نگاه دوباره به دنیا رو در آدم بیدار میکنن.
در مورد فاینمن:
احتمالاً بهترین کتابش دقیقاً همین بیوگرافی باشه که تو اشاره کردی. واقعاً این حس رو در آدم زنده میکنه. من همیشه سعی میکنم اون تذکر فاینمن رو (که البته افراد متعددی به بیانهای مختلف گفتهان) آویزهٔ گوشم داشته باشم.
اینکه بین «نامگذاری یک چیز» و «فهمیدن اون چیز» فاصله وجود داره. و خیلی وقتها ما دونستن اسم یه چیز رو معادل شناختن اون میدونیم.
چند وقت پیش با چند تا از دوستانم توی یه اتاق نشسته بودیم و یه حشرهمانندی اومد روی دیوار نشست و چند بار پرواز کرد اینور اونور. داشتیم نگاهش میکردیم ببینیم چیه. تکتک حرکاتش، نحوهٔ راه رفتنش، رنگش، همهچیزش برامون جالب و عجیب بود (چون ریز بود تشخیصش سخت بود). یهو یکی از دوستام داد زد: آخوندک! آخوندک! فهمیدیم این آخوندکه.
و همه رفتن سر جاشون نشستن. همین که اسم این موجود ریز مشخص شد، انگار که به یه معمای حلشده تبدیل شده باشه، عادی شد.
من همیشه میگم اگر فقط یه عدد عنکبوت روی زمین بود یا مثلا میگفتن از کرهٔ مریخ اومده، با این قیافهٔ عجیب، تکنولوژی عملیاتی عجیب، اون همه چشم و …، دولتها بودجهٔ میلیوندلاری برای حفظش میذاشتن و نمایشگاه و … (یه عده هم که حتماً به سراغ پرستشش میرفتن). اما چون زیاده، و چون اسم داره، برای ما عادیه. راحت میگیم عنکبوت و رد میشیم.
باز در مورد حیوانات و جانداران و پدیدههای طبیعی (مثلاً طوفان، زلزله و …) اوضاع کمی بهتره. در مورد پدیدههایی که کمی انتزاعیتر هستن، واقعاً آشناییزدایی سخته.
حالا توی این متن، من بردارها رو مثال زدم. اما مثالها بسیار بیشتره.
من معمولاً در توضیح اینکه چیزی مثل «خط تولید» یه اختراع مهمه یا «سازمان» یکی از موجودات بسیار پیچیده در جهان اطراف ماست، حس میکنم مخاطبم راحت نمیتونه بپذیره. بگی برق یا خودرو از دستاوردهای بشره میپذیرن. اما اگر بگی سازمان هم در حد اونها (یا بیشتر از اونها) مهم و شگفتانگیزه، پذیرشش سخته. بخشی از این ماجرا ناشی از عادت کردنه (و نیاز به آشناییزدایی داره) و بخشی هم بهخاطر چیزی که من اسمش رو میذارم نفرین نامگذاری. اینکه وقتی نامی برای چیزی میذاریم، حس میکنیم رام ما شده و دیگه بهش مسلط هستیم. مثال کلاسیکش «گرانش» هست. میپرسی: چرا سیب افتاد؟ میگن گرانش. صرف نامگذاری حس آشنایی میده. انگار که مسئله حل شده (مثال کلاسیکترش خلقت و خداست).
در مورد داوکینز:
عنوانی که برای زندگینامهٔ داوکینز انتخاب شده، واقعاً زیباست؛ هم توصیف خوبی برای روحیهٔ خودش و هم برای ماهیت حرفهٔ یک دانشمند.
بسیاری از کتابهای داوکینز، این حس کنجکاوی، تأمل در طبیعت و آشناییزدایی رو در خواننده زنده میکنن. اما من فکر میکنم کتاب Flights of Fancy بهنسبت بقیه (چه در بین مخاطبان فارسیزبان و چه در سطح جهان) کمتر خونده شده. در حالی که اتفاقاً این آشناییزدایی رو خیلی عمیق در خودش داره. واقعاً رسیدن از یه موجود تکسلولی تا انسان اونقدر عجیب نیست که تکامل تدریجی از موجودات تکسلولی به مگس (یا هر موجود پرندهٔ دیگه). ما واقعاً با دیدن گریز از گرانش، کمتر از چیزی که شایسته است تعجب میکنیم. این مشکل آشنا شدن و عادی شدن در مورد دستاوردهای بشری هم وجود داره. واقعاً نمیدونم چی میشه که پرواز هواپیما برامون عادی میشه. یکی از دوستان من، که اتفاقاً خیلی اهل علم و مطالعه است و فیزیک رو هم میفهمه و تجربهٔ پروازی زیادی داره، همیشه میگه: «من هر بار هواپیما از زمین بلند میشه، دلم میخواد از روی صندلیم بلند شم، دست بزنم. تعجبم رو نشون بدم و بشینم. اما چون بقیه ممکنه فکر کنن عقلم سر جاش نیست، این کار رو نمیکنم.» در حالی که واقعاً ماها عقلمون سر جاش نیست که راحت لم میدیم و پرواز میکنیم و تعجب نمیکنیم.
تکراریه. اما چون اسم داوکینز هست و آشناییزدایی، لازمه حتماً یه بار دیگه به کتاب The Magic of Reality داوکینز اشاره کنم که عنوانش هم دقیقاً به همین شگفتزدگی از «جادوی واقعیت» اشاره داره.
و چند جملهٔ طلایی آخر کتاب (که دوباره تکرارش میکنم):
I hope you agree that
the truth has a magic of its own
The truth is more magical
– in the best and most exciting sense of the word –
than any myth
or made-up mystery or miracle
science has its own magic
magic of reality
سلام محمدرضا
ممنون که برام نوشتی
درباره نام گذاری که صحبتش رو کردی. طی پرس و جو هایی که با هوش مصنوعی داشتم به یه مقاله رسیدم که ابسترکت اش رو در زیر میارم. شاید خواندنی باشه:
Putting feelings into words (affect labeling) has long been thought to help manage negative emotional experiences; however, the mechanisms by which affect labeling produces this benefit remain largely unknown. Recent neuroimaging studies suggest a possible neurocognitive pathway for this process, but methodological limitations of previous studies have prevented strong inferences from being drawn. A functional magnetic resonance imaging study of affect labeling was conducted to remedy these limitations. The results indicated that affect labeling, relative to other forms of encoding, diminished the response of the amygdala and other limbic regions to negative emotional images. Additionally, affect labeling produced increased activity in a single brain region, right ventrolateral prefrontal cortex (RVLPFC). Finally, RVLPFC and amygdala activity during affect labeling were inversely correlated, a relationship that was mediated by activity in medial prefrontal cortex (MPFC). These results suggest that affect labeling may diminish emotional reactivity along a pathway from RVLPFC to MPFC to the amygdala.
نام گذاری کردن احساساتمون یک نام داره و affect labeling هست. ولی خب این نام گذاری ی احساسات برعکس مثالی که شما زدید یه پدیده ی کمک کننده است. اینطوری که وقتی روی یک احساس منفی نام گذاری میکنیم دیگه ذهنمون بیشتر پی گیرش نمیشه و تحمل اون احساس منفی راحت تر میشه یه جورایی. یعنی مکانیسم نام گذاری همونه ولی تو دو تا حوزه ی مختلف.
امیدوارم پر گویی نکرده باشم. فقط شباهت و تفاوت این «نام گذاری» برای خودم جالب بود. البته باید بیشتر بخونم درباره affect labeling ولی همین آشنایی هم اتفاق خوبی بود.
بازم ممنون ازت
سپاس بی کران
الهی عاقبت بخیر باشید همیشه محمدرضا ی عزیز
ممنون از به اشتراک گذاری کتاب های که خوندید🙏
قربونت محمد.
وقتهایی که توی متمم اسمت رو بیشتر میبینم (مثل این ایام) خوشحالترم. امیدوارم خوب و سلامت باشی.