چقدر تغییر می‌کنیم

امروز صبح در حال مطالعه‌ی خیلی جدی بودم که یک نفر برایم پیامی فرستاد. متن آن این بود:

دوست خوب، غمها را از بین نمی برد،

اما کمک میکند با وجود غم ها، محکم بایستیم.

مثل چتر خوب.

که باران را متوقف نمیکند، اما کمک میکند،

آسوده زیر باران بایستیم.

***

نگاه کردم و گفتم: این چرت و پرت‌ها و متن‌های تینیجری از زمان اینستا مد شد.

خاک بر سر سیستروم که چنین زیرساختی درست کرد تا هر چه لوس و بی‌سواد و احمق هست، جمله‌سازی کند و حس نویسندگی هم به او دست بدهد و پلتفرمی هم برای مطرح کردن سالادهای کلمات داشته باشد.

اصلاً خاک بر سر زاکربرگ که اینستاگرام را خرید.

خلاصه کمی نق زدم و به عادت همیشه، جستجویی در گوگل کردم ببینم این جملات، انشای کدام دختر یا پسری است. حتماً بعدش هم در مورد روباه و اهلی کردن حرف زده.

با کمال تعجب به وبلاگ خودم رسیدم و فهمیدم که خودم این متن را نوشته‌ام.

با خودم فکر کردم که چقدر تغییر می‌کنیم. چقدر نگاهمان به دنیا عوض می‌شود.

بعد دوباره فکر کردم آیا محمدرضایی که امروز صبح نشسته و به نقل‌هایی که مولوی بدون ذکر منبع از اشعار متنبی کرده بود نگاه می‌کند و مثنوی و دیوان شمس را با نسخه‌ عربی دیوان متنبی تطبیق می‌دهد و برای خودش گزارش می‌نویسد (و احساس می‌کند که چقدر کار مهمی می‌کند و در عین حال نوشته‌های رمانتیک سال‌های قبلش را مسخره می‌کند) باز هم، سه سال دیگر با همین شدت و حدت، حرف‌ها و نوشته‌های امروزش را مسخره خواهد کرد؟

جزو معدود مواردی بود که از ته دل، خوشحال شدم که در وب زیر آن جملاتم نامی از خودم ندیدم.

بعد فکر کردم: آیا این شانس را خواهم داشت و آن‌قدر عمر خواهم کرد که روزی، از دیدن نامم زیر نوشته‌های این روزهایم هم شرم کنم؟

آرزو می‌کنم که چنین شود.



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+120
  


14 نظر بر روی پست “چقدر تغییر می‌کنیم

  • ُسعید میربرون می‌گه:

    یکی از مواردی که من این تغییر رو احساس میکنم، دیدن دوستان و همکلاسی های قدیمیه.

    کسانی که روزگاری باهم زمان می گذروندیم و حرف می زدیم و زندگی می کردیم، اما حالا بعد از سالها که برحسب اتفاق پیش میاد تااونا رو دوباره ملاقات کنم، می بینم که بعضی ها همچنان در همون حال و هوای گذشته و دبیرستان موندند. البته اونا همون حرفای سابق رو می زنند و همون شوخی ها رو می کنند، اما انگار من دلم نمیخاد اونجا باشم. یه جورایی احساس میکنم به عقب برگشتم. از بعضی کارها و حرفا و طرز فکرها احساس شرم می کنم.

    Thumb up 2

  • متین خسروی می‌گه:

    سلام
    گاهی اوقات یه کاری انجام می‌دم که اسمشو گذاشتم هرس‌کردن. عکسایی که یه زمانی با شور و شوق گرفتم و امروز حس می‌کنم فقط جا گرفتن. آهنگایی که یه زمانی با علاقه‌ی تمام گوش می‌دادم و الآن فقط پیدا کردن آهنگای مورد علاقه‌م رو کند می‌کنن. و دقیقاً امروز صبح برای دومین یا سومین بار، صفحه‌هایی که تو اینستا دنبال می‌کنم رو هرس کردم. چقدر پیجایی که یه زمانی خوشحال بودم از این که پیداشون کردم یا آدمایی که خوشحال بودم تأییدم کردن و امروز با آنفالو کردنشون احساس خوبی بهم دست داد. چقدر اون ۲ تا عدد بالای صفحه‌م برام مهم بود و امروز از کم‌کردنشون حس بهتری پیدا کردم.
    .
    با دوستام خیلی اوقات از استعاره‌ی راه‌رفتن تو جاده‌ی مه‌آلود استفاده می‌کنم. که چیزی به اسم مسیر موفقیت وجود نداره که فقط باید توش با تمام وجود دوید و تلاش برای موفق‌شدن، تلاش برای بیشتر کردن سرعت دویدنه. خیلی اوقات معلوم نیست قدم بعدیمون داخل دره‌ست یا ادامه‌ی جاده‌ست. تو همچین شرایطی دقت تو قدما خیلی از سرعتش مهم‌تره.
    به همین ترتیب یه عدم‌قطعیت بزرگی تو تمام تصمیم‌گیریا و فکر کردنا هست که درنظر نگرفتنشون خطای مهلکی می‌تونه باشه.
    .
    بعضی اوقات دوستام می‌گن متین تو اینقدر به مه‌آلود بودن جاده اصرار داری (یا اگه کار امروزمو بفهمن می‌گن تو فلانی و بهمانی رو آنفالو کردی حتی!) چجوری بعضی وقتا اینقدر محکم می‌گی طرف نمی‌فهمه یا فلان کار اشتباهه؟
    می‌گم درسته من می‌گم جاده واضح نیست اما یه سری کارا دیگه به قول یکی از استادای دانشگاهمون Amme Signه. یعنی پزشک که جای خود داره عمه‌ی آدم هم می‌فهمه مشکل داره (اینو در مورد یه سری بیماریا می‌گفت که مهم نیست بتونی از رو این علامت بیماری رو تشخیص بدی؛ اینا عمه ساین اند و هنر پزشک اینه که قبلش بفهمه بیماری‌ای هست)
    فکر می‌کنم از ویژگیای مشترک اکثر ما متممیا اینه که ترجیح می‌دیم سالای بعد بتونیم امروز خودمونو به چالش بکشیم و بتونیم بگیم فلان کارهامون اشتباه بوده. اما واقعاً یه سری کارا رو درسته جاده مه‌آلوده‌ست ولی خب ما کور نیستیم که!
    به دوستام می‌گم اصلاً مشکلی ندارم با این که بعداً بفهمم کتاب‌خوندن درست نیست و اگه زمانی برسم به این که کتاب‌خوندن فقط وقت تلف‌کردنه خب با کمال میل می‌ذارم کنار کتابامو. ولی الآن که اینجا وایسادم بعید می‌دونم همچون روزی وجود داشته‌باشه. تو مواجهه با این چیزایی که جزو باورامه البته یه کم با احتیاط برخورد می‌کنم: قبل این که باورم بشه خیلی روش فکر می‌کنم اما وقتی شد، دیگه خیلی سختم میاد برخلافش رفتار کنم.
    .
    مطمئن نیستم ولی اگه مه جاده برام کاملاً هم کنار بره، باز به اونی که ماشینشو روبروی در پارکینگ پارک می‌کنه یا اونی که حتی یک میلی‌ثانیه هم به حرفی که می‌زنه فکر نمی‌کنه می‌گم گوساله! احتمالش صفر نیست اگه وقتی مه کامل کنار باشه من از اونا نفهم‌تر باشم ولی واقعاً احتمالش خیلی کمه.
    .
    درسته دنیا دنیای صفر و یک نیست؛ اما دنیای احتمالاته و عددای بین صفر و یک و مشخصاً ۰.۴ از ۰.۸ بیشتر به صفر نزدیکه.
    .
    ببخش اگه نوشته‌م نامربوط بود. مدتی بود اینجا کامنت نذاشته‌بودم، صبح صفحه‌هایی که فالو کرده‌بودم رو هرس کرده‌بودمو تو وضعیت «خاک بر سرت گفتن به گذشته» بودم، یه مقدار هم از دست اینایی که cuteبازی در میارن و به حرف‌های صد من یک غاز و حرف‌های پخته به یک چشم نگاه می‌کنن اعصابم به هم ریخته‌بود، دیگه زمستان بود و آب سرد و استسقا.
    امیدوارم نگی برو غرهاتو تو محفل خودت بزن 😉

    Thumb up 1

  • سجاد سلیمانی می‌گه:

    فکر میکنم بهترین شکل و روشی که میشه این تغییر رو حس کرد؛ همین وبلاگ نویسی باشه که ثبت میشه و قابل مرور و استناد هست
    من هم آرزو میکنم این تغییر رو احساس کنم.

    Thumb up 4

  • علیرضا حق گو می‌گه:

    ممنون از شما هیوا جان بخاطر تذکر شماره دو تون

    Thumb up 0

  • هیوا می‌گه:

    ۱- تنها دیکته نانوشته غلط ندارد.
    ۲- بیچاره اونهای که این شرم رو نه تجربه میکنند، نه درک.
    کسایی که پوست نمی اندازند و از خودشان عبور نمی کنند.

    Thumb up 15

  • علیرضا حق گو می‌گه:

    چرا شرم و خجالت ؟ من باشم خجالتم نمیگیره . اون جمله رو محمدرضای چندسال قبل گفت . مگه شما الان اونید؟ اون جمله رو یه نفر دیگه گفت مسئولیتشم با همونه .

    Thumb up 0

  • شهرزاد می‌گه:

    محمدرضا. زیبا گفتی و اگر نگاه ما در طول زمان به دنیا عوض نشه، وجود ما هم در زندگی، ارزش چیزی رو نخواهد داشت. راستش من هم از این تجارب، زیاد داشتم و دارم و میدونم که خواهم داشت.
    اما لطفا بذار از زاویه ی دیگری هم به این موضوع نگاه کنیم.
    به نظر من، همه ی گذشته ی ما، همه ی حرفهایی که در گذشته زدیم، همه ی کتابهایی که خوندیم، همه ی چیزهایی که نوشتیم، همه ی احساس هایی که تجربه کردیم، همه ی فکرهایی که از سرمون گذشت و …؛ حتی اگه الان به نظرمون پوچ یا مسخره یا بی معنی به نظر بیان، شاید هر کدوم به سهم خودشون، سهمی در ساختن همین امروزمون داشتن.
    شاید تو خودت به این متن رتوریک ای که چند سال پیش نوشتی بخندی و مسخره اش بکنی، اما برای من (نوعی) که دیگه مدت زیادی میشه که خواننده ی توام، مخاطب توام، دوست توام، شاگرد توام و … چند ساله که همسفرِ نوشته هات و درسهات و خودت و … هستم و الانِ تو رو میشناسم و برام ارزشمندی؛ نه تنها مسخره آمیز نیست بلکه ارزشمند و دوست داشتنی هم هست.
    چون من بهش به تنهایی و به شکل جزئی جدا افتاده از کل، فکر نمیکنم. اون رو در قالب پکیجی به نام محمدرضایِ این چند سالِ گذشته و آینده، بهش نگاه میکنم.
    به من نشون میده که تو هم مثل هر انسان دیگری، احساسات و موارد مختلفی رو توی زندگیت تجربه کردی و میکنی و خواهی کرد.
    پس خواهش من اینه که به عنوان یک انسانی که میتونه و حق داره که احساسات و نگرش و تجارب متفاوتی رو تجربه کنه،؛لطفاً در آینده، از دیدن نامت در زیر هیچکدوم از نوشته‌های این روزهات شرم نکن، و فقط از این تغییر، لذت ببر. همونطور که ما لذت می بریم. :)

    Thumb up 11

  • طاهره می‌گه:

    اول که جملات بالا رو خوندم یاد جملات رتوریک درس تفکر نقادانه افتادم.
    پس محمدرضای عزیز، خدا به داد من برسه که همین اول کاری هر چی می‌نویسم به افتخار و غرور اسم خودم رو هم پایینش می‌یارم. معلوم نیست قراره من چقدر شرمنده سال‌های آینده بشم.
    البته تغییر کردن رو دوست دارم. اینکه وقتی به گذشته نگاه کنم و ببینم طاهره امروز با طاهره سال‌های گذشته و یا حتی همین پارسال فرق کرده رو دوست دارم.
    یه مدتی بود که می‌خواستم به کتابخونه‌ام یه سروسامانی بدم و چندتا از کتاب‌های بی‌خودی که سال‌های گذشته می‌خوندم و الان حتی به یک کلمه‌شون هم اعتقاد ندارم و واقعا زورم می‌یاد از اینکه اون همه وقت گذاشتم و اون کتاب‌های سطحی و بی‌محتوا رو خوندم، لااقل کتاب‌های دیگه‌ای رو جایگزین کنم.
    ولی این کار رو نکردم. چون اون کتاب‌ها به من دقیقا نشون می‌دادن که چه مسیری رو تا اینجا طی کردم و تا چه اندازه طرز فکرم تغییر کرده. برای همین فعلا یه گوشه کتابخونه‌ام، اون کتاب‌ها رو گذاشتم باشن.

    Thumb up 17

    • شاید برات جالب باشه که من هم این جمله رو تا دیدم، گفتم به درد تمرین درس رتوریک می‌خوره.
      آخه این جور جملات رو (که البته کمیاب هم نیستند) جمع می‌کنم که به یه تعدادی رسید دوباره برم کامنت بذارم.
      و حالا احتمالاً بهتر می‌تونی حسم رو درک کنی وقتی دیدم جمله مال خودمه.
      از این بدتر:
      یکی از همکاران که ظاهراً در زمان نوشتن این جمله حاضر بوده بعد از مطلب بالا خبر داد که:
      شاید به خاطر نیارید که با چه غرور و افتخاری این جمله رو نوشتید و قبل از انتشار با رضایت نگاهش می‌کردید.
      این دیگه بدترین خبر تکمیلی قابل تصور برای مطلب بالا بود.

      Thumb up 29

      • طاهره می‌گه:

        حالا به نظر خودم یه شانسی که آوردم اینه که قبل از اینکه بخوام چنین جملات رتوریک‌واری رو از خودم در وب بنویسم و به یادگار بذارم، لااقل یه خورده به عواقبش فکر کنم.
        این‌جوری شاید کمتر تبدیل به یه سوژه تمرینی برای یکی از متممی‌ها در آینده بشم 😉

        Thumb up 4

      • طاهره می‌گه:

        من همین جا می‌خوام یه اعترافی بکنم.
        رفتم و پست‌هایی که تا به امروز در وبلاگم گذاشتم رو کامل خوندم و با کمال تعجب دیدم که اکثر پی‌نوشت «عکس‌ نگار»هام طعمی از رتوریک بودن دارن.
        حالا یا باید تو بخش عکس نگار، دیگه پستی نذارم و یا عکس بدون پی‌نوشت بذارم. شایدم تا آخر درس‌های تفکر انتقادی باید صبر کنم ببینم چطوری می‌شه جمله رتوریک ننوشت.

        Thumb up 2

  • سعیده می‌گه:

    خوبی این مطلبی که نوشتید در این هست که شخصی مثل من متوجه میشه که فردی مثل آقای شعبانعلی که تو ذهنم ازش یک فرد متفاوت ساختم، این فرد همه اش در حال رشد و یادگیری هست تا جایی که روزی خودشون نوشته های قبلی خودشون رو این طوری باهاش مواجه میشن و مورد خطاب قرار می دند. نکته ی مهم اش برای خودم این هست که اشکال نداره اگر قبول کنی در گذشته اشتباه کردی و اینکه در مسیر یادگیری و فهمیدن، وقتی کم کم متوجه اشتباهاتت میشی اشکالی نداره و نیازی به این همه سرزنش نیست. می تونی تو هم مسیر کامل شدن رو طی کنی و بدونی که اگر دو دستی به چسبی به چیزی که الان باور داری و همیشه و تا آخر عمرت تغییرش ندی و متعصبانه پاش وایستادی وقتی بدونی نادرسته و همون باشی که همیشه بودی این جای سرزنش زیاد و تاسف خوردن داره.

    Thumb up 15

  • جواد می‌گه:

    محمدرضای عزیز
    بخاطر کامنت‎هایی که قبلا از روی عجله و بیسوادی نوشتم- و با سیستم متمم و روزنوشته ها تمام مطالب ارسال شده من قابل دیدن هست و بیسوادی من مشخص می‎شود- دیگه نمی‎توانم نظرم راسریع بنویسم.
    و مدتی هست که روی کاغذ می‎نویسم بعد از چند روز که بهش نگاه می‎کنم خدارو شکر می‎کنم که ننوشته ام.( البته این کامنت را روی کاغذ ننوشتم و سریع فرستادن دیدگاه را زدم)

    Thumb up 9

  • پاسخ دهید (مختص دوستان متممی با بیش از 150 امتیاز)

    لینک دریافت کد فعال

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *