هاوثورن: درسی از جنرال الکتریک آمریکا تا راه‌آهن ایران

این متن را در سلسله بحث‌های مدیریتی عصر ایران نوشتم. اینجا هم بازنشر می‌کنم:

تیم محققان، هر روز صبح، وارد کارخانه می‌شد. با پرسشنامه‌هایی به سراغ کارگران می‌رفت. مطمئن می‌شد که شرایط تحقیق، مانند روزهای گذشته است: صبحانه خورده‌اند، دیشب به موقع خوابیده‌اند. مشکل خاصی وجود نداشته و همه چیز رو به راه است.
دو نوبت دیگر هم، در طول روز، هنگام ناهار و هنگام ترک کارخانه، تیم تحقیق به کارگران سر می‌زدند و از تعداد تولید آنها و میزان خروجی می‌پرسیدند.

این تحقیقات در یکی از زیرمجموعه‌های جنرال الکتریک انجام می‌شد. کارخانه‌ای که در ناحیه‌ی هاوثورن قرار داشت. از تیم تحقیقاتی خواسته شده بود که مشخص کنند، افزایش شدت نور چقدر می‌تواند موجب بهبود کارایی و افزایش خروجی کارگران شود.

نتایج تحقیق مطابق انتظار بود. افزایش شدت نور، موجب افزایش تولید کارخانه شد. برای افزایش اعتبار تحقیق، مسیر برعکس هم آزموده شد. شدت نور را کمتر از حالت عادی کردند و انتظار می‌رفت که خروجی از حالت عادی کمتر شود. اما با کاهش شدت نور هم افزایش یافت!

این رویداد، یکی از رویدادهای مهم تاریخ مدیریت جهان است که تا حد زیادی، مسیر نگرش مدیریتی را تغییر داد. مهم‌تر از تغییر شدت نور، «دیده شدن» است. اینکه کارگران دیده می‌شوند. با آنها حرف زده می‌شود. اینکه پرسیده می‌شود کی خوابیده‌اند و کی بیدار شده‌اند. صبحانه خورده‌اند یا خیر؟

این توجه کردن و دیدن کارکنان، به آنها انرژی و انگیزه‌ای می‌دهد که در نهایت به خروجی کارخانه تبدیل می‌شود.

زمانی که در نصب خطوط آهن در شرق کشور به عنوان متخصص ماشین‌آلات فعالیت می‌کردم، یک روز به کارگری برخوردم که مسئول بستن پیچ‌های واسط بین ریل و تراورس بود (در اصطلاح راه‌آهن: پابند). دیدم که دقیق کار نمی‌کند و بی حوصله است. به او گفتم: تو که تمام زحمت را می‌کشی، کافی است چند ثانیه وقت بیشتر بگذاری تا کار با بهترین کیفیت، انجام شود.

گفت: اگر کار خوب باشد، دیگران پاداش می‌گیرند و دیده می‌شوند و اگر هم بد باشد، هیچکس به خاطر نمی‌آورد که در چه روزی و چه ماهی و چه سالی، چه کسی اینجا این پابند را بسته است.
اینجا هم می‌توان همان مسئله‌ی «دیده شدن» را حس کرد.

ما انسانها تشنه‌ی دیده شدن هستیم. در دوران کودکی، با جیغ و فریاد در مهمانی‌ها توجه دیگران را به خود جلب می‌کنیم و در بزرگسالی، برای بهتر دیده شدن، خودمان را به آب و آتش می‌زنیم.
مدیری که این نیاز کارکنان را جدی نگیرد و برای آن تمهیدی نیاندیشد، دیر یا زود باید هزینه‌‌های سنگین این اشتباه را پرداخت کند.
این واقعیت علمی را هنوز با نام محل همان کارخانه، «اثر هاوثورن» می‌نامند.



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+177
  


82 نظر بر روی پست “هاوثورن: درسی از جنرال الکتریک آمریکا تا راه‌آهن ایران

  • سیامک‏ ‏کاظم‏ ‏زاده‏ ‏ می‌گه:

    من‏ ‏۱۱ ساله‏ ‏در‏ ‏قسمت‏ ‏فنی‏ ‏یک‏ ‏شرکت‏ ‏کار‏ ‏می‏ ‏کنم.اوایل‏ ‏که‏ ‏‏ ‏تازه‏ ‏اومده‏ ‏بودم‏ ‏اکثر‏ ‏پرسنل‏ ‏در‏ ‏کارشون‏ ‏بسیار‏ ‏دقت‏ ‏می‏ ‏کردند‏ ‏ولی‏ ‏با‏ ‏گذشت‏ ‏زمان‏ ‏هیچ‏ ‏که‏ ‏دیده‏ ‏نشدند‏ ‏بطور‏ ‏فزاینده‏ ‏ای‏ ‏شاهد‏ ‏نابرابری‏ ‏های‏ ‏زیادی‏‏ ‏شدند.الان‏ ‏جو‏ ‏عمومی‏ ‏شرکت‏ ‏به‏ ‏شکلیه‏ ‏که‏ ‏نیروها‏ ‏فقط‏ ‏از‏ ‏ترس‏ ‏توبیخ‏ ‏و‏ ‏جریمه‏ ‏کار‏ ‏می‏ ‏کنند.قبلا‏ ‏از‏ ‏سر‏ ‏دلسوزی‏ ‏خلاقیت‏ ‏بخرج‏ ‏می‏ ‏دادند‏ ‏و‏ ‏با‏ ‏کار‏ ‏و‏ ‏دقت‏ ‏زیاد‏ ‏از‏ ‏یکسری‏ ‏اتفاقات‏ ‏که‏ ‏هزینه‏ ‏مالی‏ ‏برای‏ ‏شرکت‏ ‏داشت‏ ‏پیشگیری‏ ‏می‏ ‏کردند.الان‏ ‏همه‏ ‏میگن‏ ‏به‏ ‏من‏ ‏چه‏ ‏من‏ ‏سمتم‏ ‏اینه‏ ‏و‏ ‏وظیفه‏ ‏ام‏ ‏معلومه‏ ‏خودمو‏ ‏بکشم‏ ‏که‏ ‏اخر‏ ‏ماه‏ ‏فلانی‏ ‏پاداش‏ ‏بگیره.همین‏ ‏دیده‏ ‏نشدن‏ ‏و‏ ‏نابرابری‏ ‏بار‏ ‏مالی‏ ‏زیادی‏ ‏به‏ ‏‏ ‏شرکت‏ ‏تحمیل‏ ‏کرده‏ ‏و‏ ‏مدیران‏ ‏تصور‏ ‏می‏ ‏کنند‏ ‏این‏ ‏افزایش‏ ‏هزینه‏ ‏همش‏ ‏بخاطر‏ ‏تحریم‏ ‏و‏ ‏….‏ ‏است.همه‏ ‏از‏ ‏سر‏ ‏رفع‏ ‏تکلیف‏ ‏کار‏ ‏می‏ ‏کنند.قبلا

    Thumb up 1

  • مهندس می‌گه:

    سلام… با سپاس … این پست شما رو مدیر عامل و تمام هیات مدیره راه آهن خوندند…

    Thumb up 0

  • هومن کلبادی می‌گه:

    من خودم از اون افرادی هستم که شدیداٌ به پرسنل توجه میکنم و جزئی ترین مسائل پرسنل و همکارام توجه میکنم و فکر میکنم همونطور که توجه به افراد میتونه کارایی و بهره وری اونها رو بالا ببره ، توجه بیش از حد به افراد هم میتونه اثر عکس داشته باشه . این تجربۀ شخصی من هست و فکر میکنم تا حد زیادی با زیر ساخت های فرهنگی ما مرتبط هست .

    Thumb up 0

  • امین می‌گه:

    این نوشته من رو یاد خودم انداخت که با اینکه فراتر از شرح شغلم بدلیل عشقم به کارم زمان گذاشتم و در گروهمون شغل ایجاد کردم اما باز هم آدم های دیگه از نردبون من بالا رفتن. نه بخاطر اینکه من آدم ضعیفی ام ، چون همه چیز رو بجز رفتار سیاسی داخل سازمانی رو انجام دادم

    Thumb up 0

  • mohammad می‌گه:

    جالب بود
    واقعیت همینه
    کاش مدیرامون این موضوع رو در میکردن
    من خودم به هاوثورن مبتلا شدم
    دیده شدن چیز زیادی برای ی آدم اکتیو و فعال نیست..

    Thumb up 0

  • مجتبی رفیعی می‌گه:

    خیلی عالی بو واقعا اثزگذار بود. درس بزرگی بود ولی مدیر هم باید دیده بشه یت فقط برای ادامه کار دیده شدن کارکنان کافیه؟

    Thumb up 0

  • مجتبی می‌گه:

    با سلام
    همه ما نیاز به دیده شدن داریم. مثلا موتورسواری که ته چرخ می زند. پسرهایی که دم در دبیرستان های دخترانه ول می گردن. اما سوال اساسی اینجاست کی بهتر از همه ما رو می بینه؟

    Thumb up 0

  • عطیه رضایی می‌گه:

    یاد درس آمار افتادم.
    ((اثر هاورثون:همان اثر موقعیت آزمایشی است که وقتی آزمودنی تشخیص دهد که تحت آزمایش قرار دارد رفتارش تغییر می کند یعنی شیوه عملکرد فقط ناشی از متغیر مستقل نیست بلکه خود موقعیت آزمایشی باعث تغییر عملکرد می شود.))
    یعنی داستان به این شیوایی و زیبایی داشته برای بیان مفهومش.
    ممنون از بیان این مطلب

    Thumb up 1

    • هومن کلبادی می‌گه:

      دوست محترم ، کتاب های درسی ما متاسفانه به دلیل اینکه توسط مترجمینی ( متاسفانه بی درک ) انجام میشه که صرفاٌ هرچیزی رو که میخونن ، ترجمه میکنن بدون اینکه خودشون درک درستی از مطلبی که میخونن داشته باشن و بدون اینکه توجه کنن که مطلب ترجمه شدۀ اونها ، شیوایی و رسایی مطلب اصلی رو داره یا خیر . به همین دلیله که خیلی اوقات خواننده نمیتونه ارتباط درستی با کتاب یا مطلب مورد نظر برقرار کنه :(

      Thumb up 0

  • آزاده اخراج!! می‌گه:

    گفتم امشب ولی از شنبه

    Thumb up 0

  • هیچ صیادی در جوی حقیری كه به گودالی می ریزد مرواریدی صید نخواهد كرد می‌گه:

    من آزاده اخراج نیستم از امروز جای اسم من یک بیت شعره.

    Thumb up 2

  • آزاده اخراج!! می‌گه:

    بچه ها یه خواهش ازتون دارم ؟اگه امکانش هست دیگه به موضاعات همین خونه در مورد مهارتهای فردی بپردازیم از حاشیه بیزارم و دلم نمیخواد من باعث بشم رابطه ها به فاصله ها تبدیل بشه .ما اومدیم از داشته های استاد استفاده کنیم و مهارتهای فردی که من حداقل ازش کم بهره هستم رو یاد بگیریم بزارید همه چیز روال قبلیشو طی کنه چون اینجا مکان عمومیه نه شورای حل اختلاف برای مشکلات آزاده .دوست ندارم حداقل در مورد من حرفی زده بشه و برای اینکه یه قدم بردارم برای اتمام این حاشیه با اجازه همه امشب اسممو تغییر میدم که حتی کسی نگه اسمشم جهت دیده شدنه.از تمام دوستای خوبم ممنونم و ببخشید وقت گرانبهاتون تلف شد

    Thumb up 1

  • مجتبی مهاجر می‌گه:

    یادش بخیر
    ترم دو دانشگاه همین موضوع درسیمون بود و من اون موقع به این فکر میکردم که تو کشورمون در سطح کلان آدما دیده نمیشن،در انواع مدلها و جایگاه های اجتماعی،سیاسی،اقتصادی و…
    شاید الآن بهتر باشه ولی کلا کارگر رو مدیر نمیبینه،تولید کننده رو مردم و دولت نمیبینن،خیلی وقتا مردم دولت رو نمیبینن و بلعکس.
    شاید اگه همیشه برامون مثال زدن که ژاپنی ها فلان ساعت کار میکنن و چندین ساعت مجانی کار میکنندو این حرفا،ساده ترین و سطحی ترین تحلیلش این باشه که دیده میشن.
    رضایت درونیمون خیلی کمه…

    Thumb up 5

  • آزاده اخراج!! می‌گه:

    بچه ها من الان که خیلی خسته هستم و امیدوارم مثل فیلم ها صبح که بیدار میشم ضربه تصادف باعث معجزه عجیبی بشه و من ادم جدیدی بشم البته اسپایدر من تصادفی نشم..بچه ها دلم یه لحظه یا گرفت یا تنگ شد !!!!برای حرفای محمدرضاخان استاد .چرا انقدر ساکت هستید استاد ….دلمون میگیرها.

    Thumb up 0

  • آزاده اخراج!! می‌گه:

    بچه ها بسه انقدر مثبت ندید من منفی میخوام ….بسه میخواستید گریه کنم …..من به بودن شما آدمهای تازه زندگیم احتیاج دارم حتی توی دنیای مجازی….شاید یه روز همتونو ببینم بزارید اون روز خجالت نکشم من تا حالا برای همه آدم سرسخت و محکمی بودم …من تکیه گاه آدمای زیادی بودم و هستم …دلم میخواد ….بچه ها من امروز کارگاه آموزشی با استاد حمید امامی داشتم توی قم ۹ساعت طول کشید …تازه اول صبح یه تصادف کوچولو هم کردم هیچیم نشد فقط از ناحیه مغز نداشته دوبار تو شیشه خوردم ولی بچه ها خنده داره ماها که کم میاریم میگیم خدا من دلم میخواد بمیرم ولی خداییش دروغ میگیم خیلی بده ها…من نمردم ولی از ترس مردن از ۸صبح تا ۲بعدظهر گیج میرفتم ….یعنی مرگ چه شکلیه …به نطر من زندگی با همه بالا و پایینش اسمش حال خوبی داره مگه نه؟؟؟؟

    Thumb up 4

  • آزاده اخراج!! می‌گه:

    بچه ها من واقعا دلم نمیخواست باعث این همه حرف بشم.از همتون ممنونم از کسی ناراحتی ندارم تمام حرفاتون بهم هر کدوم یه جور آرامش میده .ازتون معذرت میخوام به خاطر این که درگیری ذهنی درست کردم .ودیگه نمیتونم چیزی بگم فقط منو ببخشید .

    Thumb up 3

  • zoorba.booda می‌گه:

    این اثر هاوثورن خیلی جالب و مهمه.
    شاید خیلی مفید باشه اگه برای درک بیشتر و عمیق ترش کتاب آئین دوست یابی دیل کارنگی رو مطالعه کنید
    با اینکه نقدهایی به این کتاب وارده ولی ارزش چندین بار خوندنو داره(بخصوص برای مدیران.بازاریابان.فروشندگان.ومذاکره کنندگان)
    من از ۱۵سال پیش تا الان بیشتر از ۱۵بار خوندمش!

    Thumb up 2

    • نرگس آزادی می‌گه:

      سلام سامان عزیز
      این کتاب مدتها پیش به دست من رسید با اینکه اهل مطالعه ام اما بخاطر داشتن منابع متفاوت معرفی شده از سوی بزرگانی مثل دکتر شیری و استاد شعبانعلی و…فرصت خوندنش رو پیدا نکردم کامنتت انگیزه بزرگی بود واسه شروع دوباره و تا آخر خوندنش
      سپاسگزارم

      Thumb up 1

    • سیمین-الف می‌گه:

      سلام زوربا بودا دوست گرامی

      ممنون از اینکه تا به حال کتابهای خوبی رو معرفی کرده اید.
      امروز به کتابفروشی رفتم. چند تا کتاب با ترجمه های متفاوت از این نویسنده دیدم، کدامشان مد نظر شماست؟

      – آئین دوست یابی ( چگونه می توان دوست یافت و در مردم نفوذ کرد)،دیل کارنگی، ترجمه میترا کیوان مهر.
      – آئین دوست یابی، ترجمه محمدرضا اکبری بیرقی.
      – آیین دوست یابی و چگونگی نفوذ در دیگران، ترجمه غلامحسین اعرابی.
      – آیین دوست یابی ترجمه ریحانه جعفری پروین قائمی.
      – آئین دوست یابی و نفوذ بر قلب دیگران، ترجمه سودابه مبشر.

      Thumb up 0

      • zoorba.booda می‌گه:

        سلام
        همونطور که خودتم متوجه شدی از این کتاب ترجمه های زیادی شده. ترجمه ای که الان من دارم مال دکتر جهانگیر افخمی .جند سال پیش یه ترجمه دیگه داشتم که خیلی روانتر از این بود ولی هدیه ش دادم و مترحمش هم متاسفانه یادم نیست.
        ولی همین ترجمه افخمی هم خوبه
        کتاب به درد بخوریه حتماً بخونیدش

        Thumb up 0

  • saraQ می‌گه:

    سلام
    من دختری بودم که زیاد دوست داشتم بهم توجه بشه شاید برای همین گاهی اوقات کارایی رو هم می کردم که منفی بود اما چهار سال پیش وقتی تو کلاسی TA شرکت کردم استادمون که یه روانشناس خوب بود ازم خواست مشاوره بشم و بعد تو دوره های مشاوره یاد گرفتم دیده شدن بد نیست و لازمه ی هر انسانی هست بویژه برای خانوما اما باید مرز براش مشخص کنیم برای تمرین هم ازم خواسته بود همیشه تو هر مجلس یا جای دیگه نقش فرد دوم رو اجرا کنم به قول خودش شاگرد دوم باشم تا اول!
    الان بعد از این همه سال چقدر خوشحالم چهار سال پیش یادگرفتم روش کنترل این احساس رو
    امروز فکر میکنم وقتی خدا از کاری که میکنم راضیه ینی دیده شدم و اونیکه باید بینه و تحسین کنه دیده…

    Thumb up 1

  • aseman می‌گه:

    با توجه به مخالفت کاربران با این دیدگاه این نظر پنهان شد، . برای مشاهده کامنت کلیک بفرمایید و در صورتی که متن کامنت مورد تایید شماست، لطفا به آن رای مثبت دهید.

    Thumb up 5

    • شهرزاد می‌گه:

      aseman عزیز… اگه منظورت خودته، ببخش اگه متوجه نبودیم.
      امیدوارم اوضاع و احوال ات خوب و روبراه باشه و مدتی نبودنت بخاطر دلایل خوبی باشه …
      خوشحالم که الان هستی.

      Thumb up 3

    • دوست من.
      دیده شدن به این نیست که زیر کامنت تو چیزی بنویسم مثل الان.
      دیده شدن به اینه که وقتی مطلبی رو در کامنتی می‌نویسی، می بینی که چند روز بعد یک نوشته کامل در موردش به عنوان پست منتشر می‌شه.

      در مورد برخورد پدر و مادر با فرزند هم همینه.
      کودک در سالهای نخست زندگی، فکرش اینه که اگر گریه کردم نوازشم کنند و این یعنی دیده شدن.
      اما در سالهای بعد، می گه باید بدونم که سر کار هم که هستند باید به آینده من فکر کنند.

      بنابراین به مرور زمان، انتظار ما از دیده شدن تغییر می‌کنه.
      ضمناً لطفاً اینجا رو با نماز جماعت مقایسه نکن.

      در نماز جماعت حرف زدن نمازگزاران مطلوب نیست و نماز رو باطل می‌کنه.
      اینجا جای حرف زدن مردم با یکدیگر است چنانکه شما در کامنت ها با هم حرف می‌زنید.

      ضمن اینکه در نماز جماعت، امام جماعت پشت به تمام مردم نماز می‌خونه و رو به خدای خودش.
      اینجا رو به مردم حرف زده میشه.

      ضمن اینکه اینجا سیستم حرف زدن یک به صد هزار نیست. اینجا همه آدمهایی که میان با هم حرف می‌زنند و من که خودم از تک تک کامنت‌های بچه ها چیزهای زیادی یاد گرفته‌ام.
      فکر می‌کنم اینکه شما فقط بخواهی توسط میزبان این خانه مجازی دیده بشی و توجهی حرف‌های دیگران نکنی و نخواهی از اونها یاد بگیری، خیلی منطقی نیست.

      من تمام کامنت‌ها رو می‌خونم و به تک تکشون هم رای می‌دهم و داده‌ام.
      مثل رای منفی که الان به شما دادم.

      Thumb up 16

      • هومن کلبادی می‌گه:

        محمدرضای عزیز
        از دیدگاهتون و نکته سنجی شما ممنون . ضمناٌ مقایسه ای که از این خانه با نماز جماعت شد به یاد مثال زیبای آقای علیرضا نخجوانی در مبحث رهبری در رادیو مذاکره افتادم . ایشون گفتند مثال رهبر ، مثل رهبر ارکستر هست که رو به گروه خودش می ایسته و با هدایت اونها کار رو انجام میده در حالی که مدیر پشت به افراد خودش و با نگاهی از بالا به پایین و تحکمی ، کار سازمان رو پیش میبره

        Thumb up 0

  • عظیمه می‌گه:

    نوشته های دوستان خواندم و نگاه ها به این مورد جالب بود؛
    به نظرم دیده شدن هم یک نوع پاداش است، اما از نوع پاداش معنوی. کسی که کاری را با میل و رغبت انجام میدهد، میتواند کمترین انتظارش همین دیده شدن باشد.
    در حال حاضر، زندگی با سه کودک از خواهرزاده و برادرزاده ام را دارم تجربه میکنم و میبینم که با شکوفا شدن توانایی هایشان، نگاه بزرگترها را جستجو میکنند که دیده شوند و حتی میخواهند که دیده شوند، و این پاداش تلاش شان است. به نظرم اولین گام ها را ما بزرگترها برمیداریم که بازخورد دیده شدن را اول به عنوان تشویق از ما دریافت میکنند؛ اما با شرطی شدن کودکان به دیده شدن برای تلاش بیشتر، آنها این عمل را به عنوان پاداش برای خود می خواهند.

    Thumb up 2

  • مهشيد می‌گه:

    سلام

    +دیده شدن و بها دادن به کارکنان یکی از مهمترین عوامل انگیزش ه. و احساس وجود وحتی مهم بودن به فرد القا می شه که باعث مسئولیت پذیری و پایبندی هر چه بیشتر به سازمان می شه. درنتیجه سازمان راحت تر می تونه به اهدافش دست پیدا کنه.

    +مطلبی که عنوان می کنم علمی نیست (حداقل من نشنیدم) و به بحث هم مربوط نیست ولی گونه ای دیگر از دیده شدنه.
    در عجبم از کارکنانی که تمام فکرشون در سازمان دیده شدن توسط مدیران ارشد ه!!!
    که تنها به محیط کار هم بسنده نمی کنند. در دید و توجه دیگران قرار گرفتن جزئی از شخصیتشون محسوب می شه.

    Thumb up 2

  • behnam می‌گه:

    سلام
    بابت بی ربط بودن کامنت پوزش میطلبم از دوستان
    جناب شعبانعلی شما گفتین که هر روز ۷ – ۸ روزنامه مهم دنیا رو نگاه میندازید
    ممکنه این روزنامه ها رو نام ببرید ؟

    Thumb up 5

    • * نیما می‌گه:

      Behnam عزیز ، از شما و استاد عذر میخوام که دیالوگ تون رو قطع میکنم. ولی توی یکی از فایل های ” رادیو مذاکره ” که استاد با دکتر حیدری عزیزمون صحبت می کردند ، دکتر فرمودند ؛ ایشون هر روز صبح سرخط مهمترین خبرها رو که توی اولین پیج یاهو هست رو مطالعه مبکنند . من از اون موقع از این راهنمایی آقای دکتر استفاده میکنم و چون حسب مورد در بسیاری مواقع مفید بود برای من ، فکر کردم بد نیست با توجه به اشتیاق تون ، شما هم بی اطلاع نباشید .

      Thumb up 2

    • بهنام جان.
      بعضی هاش روزنامه است و بعضی‌هاش رسانه‌های مجازی.

      من معمولاً اینها رو می‌خونم:
      ّIrna
      Asriran
      دنیای اقتصاد
      Economist
      Guardian
      Washington Post
      Financial Times
      China Daily
      Jerusalem Post
      LME که خبری نیست و بورسیه اما می‌خونمش.

      اینهایی که بالا گفتم، خیلیهاشون خط مشی مخالف هم دارند. به همین دلیل خوندن همه‌اش می‌تونه یک حسی از واقعیت دنیا به آدم بده.

      Thumb up 8

  • مشاور می‌گه:

    من بعد سال ها کار کردن،وارد محیطی شدم که «مدیر» میزش را رو به دیوار انتخاب کرده بود.هر روز کاری وقتی سلام
    می گفتی رویش به دیوار بود و حتما باید در دو قدمی اش می رفتی و سلام می گفتی.و این ماجرا در انتهای ساعات کار هم تکرار می شد.خوب این انتخاب محل نسشتن بی ارتباط با سایر ویژگی هایش نبود: به شدت کمال گرا، پر توقع و همیشه طلبکار. البته به تعبیر شما، ایشان زخم هایش را طوری فریاد می زد که نیازی به تعمق نداشت. در ابتدای ساعات کاری، بسیار انفجاری و تکانشی برخورد می کرد،تو گویی انگار از یک میدان رزم آمده…و متاسفانه گروه همکارانش را طوری شکل داده بود که همه به فرمان او بودند. متاسفم که بگویم قدری دیر او را شناختم.ایشان با تبعیض هایی که به خرج دادند و بی احترامی هایی که روا داشتند،نه تنها«نیاز به دیده شدن» بلکه کرامت انسانی را نیز زیر سوال بردند.

    Thumb up 0

  • آزاده اخراج!! می‌گه:

    سلام.من هم میدونم هرکسی مشکل خودشو داره و همه ماها فکر میکنیم هیچکس مشکل ما رو نداره.من هم حرفی از مشکلم نزدم فقط وقتی عکس العمل بقیه رو دیدم حرف زدم. من آدمی رو میشناسم و الگومه که دوست دارم شماها هم باهاش آشنا بشید :یه خانم ۲۹ساله رو میشناسم که تو سن ۱۴سالگی پدرش ورشکست شده وخودشو خونوادش سه سال آواره این شهر و اون شهر بودن.تو سن ۱۷سالگی عاشقی رو تو هزار دردسر و مخالفت تجربه کرده تا به قول جوانان امروز به وصال ساده ای ولی پر دردسری رسیده .تو سن۱۸سالگی با معدل۱۹/۸۳به خاطر اینکه باید کنار همسرش باشه وخلاف رضایت وبا هزار التماس به همسرش تو دانشگاه پیام نور رشته فوق العاده سختی رو تو شهر دیگه ای و اومد و رفت هر روزه شروع به خوندن کرده ولی در طول این مسیر بعد یکسال زندگی عاشقانه و درس متوجه شده که نمیتونه بچه دار بشه ولی به خاطر اینکه کسی رو آزار نده مخفیانه درمان رو شروع کرده و بدون توجه به خرج و مخارج و فقط به خاطر آزار ندادن خونوادش رو به جلو حرکت کرده ۱۲سال در آرامش قبل از طوفان زندگی پر از عشق رو ادامه داده که مبادا هم زندگیش بره و مبادا کسی آزار ببینه و بشه قوزبالاقوز خونواده .تو این بین خرج خونوادشم به دوشش بوده و به خاطر آرامش و سربلندی خونوادشو رو به جلو بدون هدف حرکت کرده.۱۲سال حتی مادرش از درد اون خبری نداشته .انقدر توی بیمارستانها شهرهای دور تنهایی کشیده انقدر بعد از مرخص شدن از بیمارستان با بخیه های تازه که حداقل ده روز نقاهت داشته توی دادگاهها به خاطر چکهای پدرش دویده و کسی خبر نداشته پله های دادگستری شهرش باعث بازشدن زخم هاش میشه و هر روز به خاطر دلخوشی خونوادش که بتونه پدرشو برگردونه با بدن کبود دویده.و درس خوندن که برای همیشه براش ناتموم مونده شده آرزو .و الان یکساله من جزیی ترین دردهاشو که اونم از سر ناچاری بهم گفته رو خبر دارم ناچاریشم این بوده که رو برگردونده و فهمیده اگه سرعت نداشته باشه باید جای خالی پدر رو تو زندان به خاطر بدهی ها و پول های نزولی که به خاطر جلوگیری از رفتن آبروش گرفته پر کنه.من با این آدمها برای یادگیری مهارتهای فردی برخورد میکنم.من برای یادگرفتن مهارتهای فردی به جای اینکه برای کارم دنبال آدمهای ثروتمند برم وبه راحتی قراردادهای میلیونی ببندم چون تواناییش رو دارم سر از کمیته امداد در آوردم من دنبال زنهای بی سرپرستی میرم که به خاطر پول دنبال خودفروشی میرن .من بچه های خونواده های سرطانی رو میشناسم که حاضرن نون نخورن ولی هزینه شیمی درمانی و پرتو درمانی و قرص های مسکن دردهای بابا تامین بشه .من دنبال بچه ای رفتم که پدرش قراره یک هفته دیگه اعدام بشه .زن سی ساله دکتری دیدم که تو اوج خوشبختی یک شبه بدنش بی حس شده یک روزه بهش گفتن ام اس داری….آره بهار عزیزم درد زیاده ولی من باهاشون دارم زندگی میکنم و لحظه ای خدا رو از یاد نبردم اگه بداهه گویی میکنم نشونه نشناختن موقعیت و مکان نیست عزیزم.واسه اینه که بگم اومدیم شاید برای همین دردها و گاهی احتیاجه به همشون بخندیم و بگیم دنیا من چه بازیگر قهاری هستم و اسمم روی هیچ پرده سینمایی نیست و کسی هم جز خودت بهم قرار نیست اسکاری بده ولی من به پاس داوری چون خودت می خندم و برای خندیدن به مشکلات و مبارزه از بقیه مدد میگیرم که شاید اونها روش بهتری توصیه کنند.آره عزیز دلم من نا آشنا با درد نیستم آتش فقط شاید دیوار دفترمو تونست سیاه کنه شاید صندلی و میزم قابل استفاده نباشن ولی من دنبال اینم که رویم سیاه نشه .دنبال اینم که کنار تمام سیاهی ها بتونم سرعت بگیرم و نا آشنا با راهم و اگه اینجام اومدم تو سیاهی ها فریاد بزنم یکی هست که به راه بلد احتیاج داره من توانایی راه رفتن حتی تو سنگلاخ رو دارم ولی راه رو بلد نیستم و زمان کمی دارم نمیتونم خودم برم جلو و اگه زمین خوردم بگم فرصت هست یه بار دیگه….من اگه بداهه گویی کردم چون میخوام باور کنم که میشه تو کلاس توسعه مهارتهای فردی حرفی از درد زد میشه بیخودی خندیدن رو تجربه کرد میشه اینا هم جزیی از کلاس باشه و همین واسلام……..

    Thumb up 19

    • امید می‌گه:

      آزاده جان.
      من همیشه کامنت هایت را می خوانم.اول یکی بود مثل بقیه. بعد که دیگر همیشه پنهان بودی ، برایم شدی یک علامت سوال…می دونی من سعی می کنم منطقی باشم و در انتخاب کلمات دقت کنم ( این برنامه امسالمه و قراره رویش حسابی وقت بگذارم ) ولی یک حسی نسبت به تو بواسطه نوشته هایت پیدا کردم که امیدوارم با توجه به تمامی تجارب و آموخته هات، دیده ها و شنیده ها هرچند تلخ ولی ارزشمند و با سعه صدر از یک هم خانه ای، یک دوست بشنوی . این نظر شخصی منه و هیچ ارزش دیگری ندارد. آزاده عزیز همانطور که در این نوشته آمده، همه ما من ، تو ، محمدرضا و حتی خدا دوست داریم دیده بشویم.متاسفانه یا خوشبختانه ، تو این خانه هر چه منفی ات بیشتر باشه دیده می شی!!! حسم میگه حرفهایت این جنسیه، داری فریاد می زنی تا دیگران را متوجه خودت کنی.در بدو ورود حکم اخراج خودت را زدی و علیرغم اصرار دوستان که حتی به انتخاب نام هم کشید! مصرانه اعلام کردی تا صاحبخانه نگوید همان اخراجی می مانم. ولی صاحبخانه کسی را بیرون نکرده که حالا بخواهد دعوتش کند. همه ما بی دعوت آمدیم، و خاک اینجا دامنگیرمان کرد. سرت را درد آوردم .به برچسب های دیگران بهائی نده ولی به برچسبی که خود انتخاب کردی نچسب!!! خودت باش . بعد از این همه تجربیات عمیق در زندگی و با قلبی مهربان که فکر می کنم هنوز کمی بدقلقی های کودکانه در آن مانده ، لحنت را کمی شیرین کن. اینجا حتی صاحبخانه درگیر تعداد بازدید و مثبت و منفی نیست . اگر می خواهی کمک کنی یا سنگ صبور دوستانت باشی خودت درگیر تلخی ها نشو ، اینطور بهتر می توانی به خودت و دیگران کمک کنی.شاد و موفق باشی.

      Thumb up 15

      • محسن رضایی می‌گه:

        جوابای خوبی نوشتید مخصوصا جواب قرص و متین و درست امید عزیز.
        یکی از بدبختیهای انسانها همدردیهای ممتد بیهودست هرچند با نیت خیر.دیگه قاعدتا شایستس اعضای پر حضور این سایت کتاب “نظریه انتخاب ” ویلیام گلاسر رو تهیه کرده باشند.یه قسمت شرح صحبت با یکی از مراجعانش توش هست.خیلی جالبه.که نمیذاره برگرده به گذشته و آسمون ریسمون کنه و…دکتر هولاکویی عزیز رو هم اگه پیگیر باشید همین رویه رو دارند.یه خورده گوش میکنه بعضی جاها می بره حرف طرف رو چون احساس میکنه به بیراهه داره میره و…اینو نوشتم که با هیوا تفاوت نگاهم رو گفته باشم که صرفا گوش کردن چاره کار نیست.خود آزاده تمام حرفش اینه بگید (و بیشتر محمدرضا بگه) چیکار کنه؟من خودم یکی ازبدرفتاریهام تو طول زندگی مطلقا نصیحت نکردن بوده.ای کاش مسئولیت پذیر میبودم و سریع واکنش نشون میدادم و…به هر حال کسانی که اینجا حضور دارن اهل مطالعه هستند اهل تحقیقند و می خوان درست یا درست تر زندگی کنند.ونیاز نیست متخصص باشی که بتونی درد کسی رو درمان کنی.گاهی زاویه دید وجایی که نشستی ازون زاویه کسی رو میبینی از خیلی چیزای دیگه مهمتره.

        و اما آزاده: توصیه می کنم(بله توصیه میکنم پس هستم!) کتاب “زن بودن” تونی گرنت رو بخون.
        محمدرضا یه جا گفته بود: ترجیح میدم یک عمر با یک سوال درست زندگی کنم تا با یک جواب غلط.
        مولوی میگه : آب کم جو،تشنگی آور بدست.می دونی چرا؟
        چون : تا بجوشدآب از بالا و پست.
        هر وقت کتاب “زن بودن” رو خوندی بیا با هم حرف بزنیم تا بگم ربطش به این شعرو حرف محمدرضا چیه.
        نوشتم ولی “احساس” میکنم راه کار برای تو این نوشتن ها نیست.

        Thumb up 3

      • آزاده اخراج!! می‌گه:

        سلام .امید برادر خوبم منم یه داداش ۳۸ساله هم سن شما دارم ولی امروز حس برادر داشتن رو در اینجا احساس کردم.ممنونتم

        Thumb up 1

      • آزاده اخراج!! می‌گه:

        برادر خوبم من بابت شیطونی که بدو ورودم انجام دادم محمدرضا خان استادمو آزار دادم و ایشون محترمانه به سایتای دیگه راهنماییم کرد که اونجا دیده بشم منم چون برام وجودش ارزشمنده و کاملا اطمینان داشتم توقع بی خود از استادم داشتم با پررویی موندم و با این اسم دارم خودمو تنبیه میکنم و زیاد مهم نیست برام که اسمم چی باشه ولی دوست ندارم به خودم و بقیه دروغ بگم شاید محمدرضاخان استاد با خودش عهد کرده باشه نامه های آزاده اخراج رو نخونه اگه اسم من عوض بشه استاد با این همه مشغله متوجه نمیشه و من دارم با یکی از مهمترین آدمهای زندگیم با دروغ ارتباط پیدا میکنم و دلم میخواست اگه زمان هم میبره ببره من صبر میکنم زمانی این اسم روعوض میکنم که استاد در جریان باشه.برادر خوبم باز از تذکرهات ممنونم و برام دعا کن که بتونم درست پیش برم

        Thumb up 0

        • امید می‌گه:

          آزاده جان.
          ممنون که من را همچون برادرت می دانی. البته امیدوارم به خاطر تشابه اسمی نباشد ( ;
          نامت بسیار زیباست پس اگر می خواهی مصداق عینی آن باشی، از قید و بند غیر خود را رها کن!
          از طرف خودم و با اجازه صاحبخانه عزیز، برادرت را به این خانه دعوت می کنم، تا با حضورش ، دلتنگی ها و بی قراری های آزاده عزیز را در دنیای مجازی بداند!
          .
          .
          .
          امیدوارم آن روز تو را نشناسد!!!

          Thumb up 0

    • شهرزاد می‌گه:

      آزاده عزیزم
      کامنتت رو که خوندم، احساس کردم برای نوشتن کلمه به کلمه ش فشار زیادی رو روی خودت حس کردی، حتی حسم اینه که این جمله ها رو با بغضی توی گلو و اشکی توی چشم و لرزشی توی بدنت سعی کردی بنویسی و اینجا بذاری. (البته امیدوارم حسم اشتباه باشه …)
      برای همین دلم نمیومد برات چیزی ننویسم.
      عزیزم … هر کدوم از ماها وقتی میخواهیم به دوستمون کمکی کرده باشیم، روشهای خاص خودمون رو داریم.
      مطمئنا دوست خوبمون “بهار” هم خواسته به روش خودش باهات همدلی کرده باشه و بهت بگه که تو تنها نیستی…
      ولی راستش من هم به این معتقدم که ما هیچوقت نمی تونیم بگیم که آیا مشکل کسی بی اهمیت یا کم اهمیت هست و مشکل ما پراهمیت تر هست یا نه؟
      هیچ میزانی برای این موضوع وجود نداره … و مقایسه ش اصولا کار اشتباهیه.
      به نظر من هر کسی در طول زندگیش با چالشهایی روبرو بوده یا هست که از نظر خودش مهم اند و چه بسا فشارهای درونی و روحی و روانی زیادی رو به خاطرشون تحمل کرده…
      کار ما شاید این نیست که مشکلات خودمون و دیگری رو در یک ترازو بذاریم و ببینیم کدومش سنگین تره و کدوم کفه پایین تر میره.
      کار ما شاید اینه که وقتی دوستی از مشکلش با ما حرف میزنه، ولو هرچند کوچک و بی اهمیت؛ بشنویمش، ببینیمش و در پیدا کردن راه حل بهش کمک کنیم.
      و چیزی که من در مورد تو خوشم میاد میدونی چیه؟
      اینه که مشکلاتت رو میگی، اما نمیخوای حس ترحم دیگران رو برانگیزی. این از نظر من ارزشمنده.
      ما آدمها وقتی سعی می کنیم برای دیده شدن (که بحث مرتبط با این پست هم هستش:) )، از وسیله ی برانگیختن حس ترحم دیگران استفاده کنیم، این به نظرم قشنگ نیست.
      من خودم قوانینی برای خودم دارم که البته وضع شون نکردم و همیشه در درون من هستن ( و به نظر خودم کمی هم سختگیرانه به نظر میاد) و اون اینه که برای چنین دیده شدنی ارزشی قائل نیستم، حتی اگه خیلی های دیگه برخلاف من فکر یا عمل بکنن.
      در هر صورت دوست خوبم سعی کن آروم باشی و تلاشهای خوب خودت رو ادامه بدی و به روزهای روشن تر امیدوار باشی. امید هم حرفهای خوبی بهت زد.
      منو هم ببخش که نتونستم هنوز به اون وعده خودم که پیدا کردن پست های اضطراری تر این خونه مونه عمل کنم. ولی تو فکرش هستم و برات به زودی آماده ش می کنم.:)

      Thumb up 2

      • هیوا می‌گه:

        امید و شهرزاد عزیز
        به نظر من وقتی کسی از زخمش میگه، فارغ از انگیزهای پیدا و به ویژه پنهانش
        فقط باید گوش کرد
        دادن راهکار و از اون بدتر، قضاوت(که بیشتر در مورد قضاوت کننده به ما اطلاعات میده نه قضاوت شونده) طرف رو اذیت می کنه. اصلا موثر نیست.
        من وقتی از دردم میگم، میخام فقط شنیده شم(میتونه یه بازی iهم باشه مثلا برای فرار از مسئولیت و کاری نکردن). راهکارهای کلیشه ای و آبکی (که بیش از هرچیز نشان دهنده اینه که اصلا حرف من رو هم نفهمیدن) نمیخام. اینکار اذیتم میکنه. اگه راهکار “بخام” میرم پیش درمانگر متخصص.
        تازه، مشکلات و زخم ها با یه جمله و در یکی دو روز به وجود نمیان که با یه جمله بهتر بشن.
        میدونم نیت شما خیره ولی نیت خیر معمولا به نتیجه خیر ختم نمیشه(الاعمال بالنتایج!).
        گاهی آدم فقط همدل میخاد نه درمانگر و موعظه کننده و قاضی. همدلی یعنی درک حس طرف. یعنی گوش دادن و روی منبر نرفتن و حکم صادر نکردن. به نظر من توصیه کردن و قضاوت فقط نشون دهنده اوج بی اطلاعی و ندانستن خودمون هست در مورد انسانها و مشکلات و راه حل..
        تلخیمو ببخشید

        Thumb up 7

        • شهرزاد می‌گه:

          هیوای عزیز.
          از توجهت و نظری که دادی به سهم خودم ازت ممنونم.
          اگه به نوشته ی من که برای آزاده ی عزیز گذاشتم دقت کنی، من هم نوشتم: “کار ما شاید اینه که وقتی دوستی از مشکلش با ما حرف میزنه، ولو هرچند کوچک و بی اهمیت؛ بشنویمش، ببینیمش و در پیدا کردن راه حل بهش کمک کنیم” …
          و گفتم: در پیدا کردن راه حل کمک کنیم. نه اینکه راه حل خودمون رو بهش تحمیل کنیم و حکم صادر کنیم.
          توی دنیای مجازی، تنها میتونی با کلمات با فرد مقابل ارتباط برقرار کنی و اگه من براش ننویسم، او از کجا متوجه میشه که من بعنوان یک دوست مجازی شنیدمش یا دارم میشنومش.
          دوست خوبم. بعضی وقتها ما بخاطر تجارب خاصی که هرکدوم توی زندگیمون داشتیم، سابقه ی ذهنی و برداشت های متناسب با تجارب خودمون رو از قضایا داریم و طعم اون قضایا توی دهن ما ممکنه با طعمش در دهان کس دیگری متفاوت باشه.
          شاید موضوعی که شما رو اذیت میکنه، به آدم دیگری دلگرمی و امید بیشتری برای ادامه ی راه پرفراز و نشیب اش ببخشه …
          پس با این حساب، نمیشه در مورد هر قضیه ای یک حکم کلی صادر کرد (که شما کردید)
          من از درون و فکر آزاده کاملا خبر ندارم. ولی فکر کردم با شرایط خاصی که خودش ازش صحبت میکنه اگر دوستی علاوه بر شنیدنش باهاش گفتگو و صحبت هم بکنه، میتونه از درصد تنهایی ای که قبلا ازش حرف میزد تا حدودی کاسته بشه.
          اگه بدونم که اونطور که شما میگید حرفهای من ِ نوعی، اذیتش میکنه، خودم رو در مورد این نوع همدلی، کاملا سرزنش خواهم کرد و سعی میکنم دیگه هیچوقت تکرارش نکنم.
          ضمن اینکه اگه اونطور که شما میفرمایید آدمها فقط و فقط وصرفا و مطلقا میخوان فقط شنیده بشن، خوب آزاده ی نوعی میتونه حرفهاش رو توی خونه بگه و صداش رو ضبط کنه و مثلا برای من ی نوعی بفرسته تا ببرم توی خونه گوش بدم. همین!
          اما خوب چه نتیجه ای داره … ؟
          من با حرف شما در مورد شنیده شدن خیلی موافقم، اما به نظر من شنیده شدن، فقط اولین الزام و امکانی است برای همدلی و دوستی و صمیمیت بیشتر که از طریق سایر حواس و سایر امکانات ارتباطی ما آدمها شکل میگیره.
          درهر صورت میخوام به آزاده تبریک بگم که اینقدر دوست خوب توی این خونه داره که هر کدوم به نحوی و به مدل خودشون میخوان بگن که کنارش هستن و درکش می کنن…

          Thumb up 3

          • هیوا می‌گه:

            شهرزاد عزیز،
            مرسی از پاسخت.
            به نظر من آدم ها موجودات پیچیده ای هستن. از طریق چهارتا کامنت نمیشه شناختشون. پس هر قضاوتی و هر راه حل دادنی اشتباهه . نه Data لازم رو داریم در موردش. نه مشکل اصلی رو(که معمولا زیر یه سری علائم و بازیها پنهان میشه) میدونیم. ما از طریق روزنه بسیار باریکی بخشی از واقعیت آلوده شده به ذهنیت خودمون رو میبینیم. همین. پس هر قضاوتی و هر راه حل دادنی در این شرایط اشتباهه.
            اینها رو به صورت کلی دارم میگم. منظورم آزاده یا کس دیگه ای نیست.

            از طرفی به اعتقاد من کسی که درد و رنجی کشیده، وقتی از زخمهاش میگه ما فقط باید گوش بدیم. اون حرف داره واسه گفتن نه ما. اون واقعیته نه ذهنیت ما..
            حتی درمانگرهایی با چند دهه تجربه و دانش تخصصی در مورد انسان، کار اصلیشون به ویژه در ابتدا فقط گوش دادنه. تا هم رابطه شکل بگیره(درمانگر درگیر چالش حل مشکل بشه و مراجع هم حس کنه که دیده و فهمیده میشه) و هم شناخت کافی صورت بگیره.
            بحث مفصلیه اینجا نمیشه بازش کرد. خودم اگه جای تو بودم با این حرفها قانع نمیشدم.

            وقتی ما به کسی که صریحاً از ما کمک نخواسته راه حل ارائه میدیم، به صورت ضمنی بیان میکنیم که تو مشکل داری. مشکلت هم فلانه. راه حلش هم اینه. که به نظر من oversimplification کردیم. ذهنیت ما یه مدل ناقص و یه کاریکاتوری از واقعیت میشه نه واقعیت.

            با زدن این حرفها مدام دارم یاد یالوم و گلاسر(نظریه انتخاب) میفتم…

            الان یاد یه نوشته متمم افتادم رفتم پیداش کردم :
            وقتی صادقانه با خودت خلوت می‌کنی و از خودت می پرسی
            از میان اطرافیان، چه کسی برایت دوست‌تر بوده است
            می‌بینی آنها که
            به جای توصیه کردن
            به جای راه حل دادن
            به جای خوب کردن زخمهات و شفا دادن
            حاضر شده‌اند
            دردهایت را بشنوند
            و زخمهایت را با دست های گرم لمس کنند
            اگر چه می‌دانستند که اینها، درمانی برای دردهایت نخواهد بود.
            آنها که در لحظه‌ ناامیدی، غم و سرگشتگی،
            توانستند «کنارت بمانند و سکوت کنند»
            آنها که «ندانستن تو»، «نفهمیدن تو»، «گیج بودن تو»، «زخمی و بیمار بودن تو» برایشان قابل درک و تحمل بود.
            آنها که توانستند «ضعف و نتوانستن» تو را ببینند، اما باز هم کنارت بمانند…

            هنری نوون، از تنهایی‌ها
            https://www.facebook.com/paragraphfarsi/photos/a.232552726955604.1073741829.229732890570921/235973469946863/?type=1&relevant_count=1

            Thumb up 5

            • آزاده م می‌گه:

              هیوا عزیز
              من حرفهای شما رو خوندم و تا بخشی هم موافقم. ببخشید که در این گفتگو دخالت میکنم.
              همونطور که امید عزیز گفتن تا حالا اکثر حرفهای آزاده مخفی میشدند. خب اگر من جای آزاده بودم شاید کمتر حرف زدن رو برای یه مدت انتخاب میکردم ولی آزاده بالغانه رفتار میکنه و واقعا نشون داده که اینجا رو دوست داره و حرفهاشو برامون مینویسه. من بار اول که این کامنت رو خوندم میخواستم حرفهای مشابه شهرزاد رو براش بنویسم ولی صبر کردم چون مطمئن بودم شهرزاد براش مینویسه بهتر و کاملتر.
              شاید هیچ وقت آزاده رو نبینیم که بتونیم حرفهاشو گوش کنیم، دستشو بگیریم و بگیم این روزها هم میگذره پس چه ایرادی داره که تا جاییکه تجربیاتمون اجازه میده براش بنویسیم؟ تا جاییکه حرفهای شهرزاد و امید رو خوندم هیچ کدوم راه حل نشون ندادن فقط به سبک خودشون با دوستشون حرف زدن.
              شما قضاوت کردن رو نمی پسندید ولی خودتون بچه ها رو قضاوت کردید دوست من.:)

              Thumb up 4

              • هیوا می‌گه:

                فقط برای مثال
                اینکه به یکی بگی تو داری اینطوری حرف میزنی تا منفی بگیری و دیده بشی قضاوت نیست؟
                اینکه به یکی بگی تو داری اینطوری حرف میزنی تا ترحم بقیه رو برانگیزی . دیده بشی قضاوت نیست؟
                اینکه به یکی بگیم آروم باش، لحنت رو شیرین کن، تلخی نکن و… راه حل نیست؟
                فکر کن یکی میخ توی پاشه، ما بهش بگیم جور دیگر بیندیش عزیزم، لبخند بزن…! طرف چه حالی میشه؟

                من ترجیح میدم به آدمها بی اعتنایی بکنم تا اینکه وقتی دارن با غم از زخم هاشون میگن و شاید اشک میریزن، با دوربین مخصوص معده شو نگاه کنم و قرص براش تجویز کنم(از قصد با اغراق گفتم که منظورم بهتر منتقل بشه)
                آزاده عزیز، به نظرم در بهترین شرایط تجربیات خودمون به درد خودمون میخورن. به درد بقیه اصلا نمیخورن (فرض که بتونیم تجربه مون رو درست منتقل کنیم که نمیتونیم)

                گفتی من قضاوت کردم. هرجایی قضاوت کردم، حتما اشتباه کردم 😉
                امید و شهرزاد عزیز هم روش خودشون رو دارن. ممکنه حق با اونها باشه. من خودم آدم تلخ و سردی ام. ممکنه اشکال از من باشه.
                پ.ن: کلاً از کامنت دادن(غیر از برای محمدرضا) خوشم نمیاد چون جان کلام سریع منتقل نمیشه و کلی بحث حاشیه ای پیش میاد.

                Thumb up 9

                • هیوا می‌گه:

                  امیدوارم جمله آخرم به کسی حس منفی نده. مخصوصا شهرزاد و امید و آزاده.م عزیز

                  Thumb up 4

                  • آزاده م می‌گه:

                    فقط برای هیوای عزیز
                    سعی کردم منظورتون رو خوب بفهمم.
                    دوست داشتم با هم حرف میزدیم. ولی گفتید که خوشتون نمیاد. پس فقط این رو اجازه بدید بگم که از جمله آخرتون حس منفی نگرفتم.:)
                    موفق باشید.

                    Thumb up 1

                  • پسرک خامه فروش می‌گه:

                    سلام
                    جمله آخرت به من که حس منفی داد! اما این دلیل نمیشه که “منفی” بدم به کل کامنتت.. (البته مثبت هم ندادم! 😉 )
                    که اگه منفی بدم دقیقا مصداق همون قضایای پست قبلی محمدرضا میشه! که: یه جمله از حاشیه صحبت که هیچ ارتباطی با “جان کلام” نداره رو پیدا کنیم و در موردش چندین تفسیر و نتیجه گیری بیاریم…!

                    Thumb up 4

                    • * نیما می‌گه:

                      سلام آقای پسرک خامه فروش ، خوشحال م می بینم تون .
                      راستی حال پدرتون چطوره ؟ ان شاء الله که رفع کسالت شده باشه .:-)

                      Thumb up 0

                    • سیمین-الف می‌گه:

                      نیما جان دختر خوب برو تو پست هم سکوتی یه گشتی بزن.
                      پاسخت رو درمی یابی.

                      Thumb up 1

                    • * نیما می‌گه:

                      سلام آقای پسرک خامه فروش
                      همخونه بی معرفت تون رو ببخشید ، مدتی هست جسته و گریخته میآم خونه ، از سفر ابدی پدرتون بی اطلاع بودم .
                      خداوند ایشان رو با عباد الصالحین همنشین بفرماد . . ..
                      به احترام ایشون و شما و به رسم ادب ، یک دقیقه سکوت کردم و قرائت فاتحه رو هدیه کردم به روح شون.
                      سکوت کردم و بعد
                      من هم گریه کردم به یاد پدران مون که نیستند . :'(:'(

                      Thumb up 2

                    • * نیما می‌گه:

                      ممنون سیمین جان .
                      ولی راستش باتوجه به این که خیلی زمان از فوت پدر دوست مون و حتی پست “همسکوتی ” گذشته بود قبول کنید این شکل جواب دادن شما و هول و هراس و رسیدن من به جواب احوال پرسی از یه دوست چیزی شبیه مردن و زنده شدن بود.
                      خوشحالم که همسکوتی رو هم از صاحب خونه یاد گرفتم .خدا رحمتشون کنه.

                      Thumb up 0

                    • سیمین-الف می‌گه:

                      نیما جان
                      شما درست می گویید.
                      وقتی خودمو جای شما گذاشتم و اون مسیرو طی کردم، متوجه خطایم شدم.
                      از اینکه باعث شدم راه سختی رو همراه هول و هراس بری، معذرت می خواهم.
                      امیدوارم بتوانم همسکوتی رو به همکلامی ترجیح بدهم.

                      Thumb up 0

                    • پسرک خامه فروش می‌گه:

                      سلام نیما
                      ممنونم از لطف شما. کامنتت رو خوانده بودم و مانده بودم چگونه جواب دهم…
                      ممنونم از سیمین که به دادم رسید. :-)

                      Thumb up 3

                    • * نیما می‌گه:

                      سیمین عزیزم ، دوست دارم یه چیزایی رو بگم اینجا و البته به شما دوست خوبم که با زمینه فکری تون تاحد زیادی آشنا و همسو ام ؛
                      اول اینکه مدت کوتاهی هست دارم سکوت رو تجربه میکنم همه جا و خصوصا اینجا چون مدت ی حس میکردم به تعبیر استاد شهوت نوشتن اومده سراغم و البته ” قوانین کادر آبی ” هم موثر بود روی تصمیم م. پس اینکه بابت همسکوتی تشکر کردم اساسا از این بابت بود .
                      دیگه اینکه من روی انتخاب واژه ها گاها وسواس دارم ، البته گاها . برای همین احساس م اینه که واژه خطا واقعا ضرورتی نداره و این من بودم که در بیان احوالم از لحظات جستجوی پیج همسکوتی ناتوان بودم ، اینجاست که تعبیر ” سوتفاهم کلام ” استاد توی همون پیچ بولد میشه توی ذهنم !
                      و فکر کنم لازم هست از همه ، از استاد و تیم شون و همه ی هم خونه هام ( خصوصا هیوای عزیزم که بنظرم بحث های حاشیه تاحد زیادی واسه شون ناخوشایند هست ) و حتی خواننده های گذری اینجا عذر بخوام .
                      اخیرا متن کامنت های من بیشتر حال واحوال با دوستام هست که دلیلش هم اینه که حضور توی این خونه برام انرژی زیادی هدیه داره و هم اینکه ” قوانین کادر آبی ” مجوز ش رو صادر کرده ( البته اعتراف میکنم بجای تفسیر مضیق دارم بنفع خودم قوانبن مون رو تفسیر میکنم 😉 ) و هم شاید تاثیر متن پستی باشه که استاد در مورد بی تفاوتی گذاشتند ، تحت تاثیر اونمتن خواستم از بی تفاوتی نسبت به ، این جای مقدس که خونه میدونمش و اهالی که خانواده shabanali dot com میدونم اجتناب کرده باشم .
                      راستش اینه که ، فکر کردم چون شما مفتخر به معلمی هستید و معلم های ما همیشه شنونده های خوبی هستند پس اجازه دارم با شما هم صحبت شم فارغ از هرگونه نگرانی از بابت ؛ نکنه . . .، نکنه . . . .
                      سیمین عزیز از فرصت ” همکلامی ” پیش آمده با شما خوشحال و ممنون م.

                      Thumb up 1

                    • سیمین-الف می‌گه:

                      نیما ی عزیزم دوست خوبم:
                      ممنونم از اینکه برایم وقت گذاشتی و توضیح دادی.

                      وقتی کامنتت رو که خطاب به دوست خوبمون “حسین” بود دیدم، احساس من براین بود که اگر یکی از ما همخانه ایی ها پاسخ شما را بدهد، بهتر است تا ایشان بخواهند دو مرتبه آن را بازگو کنند. به خاطر همین خودم خواستم غیر مستقیم شما را به دریافت پاسختان سوق دهم و فکر می کردم با یک سرچ در سمت چپ بالا ی همین صفحه که نوشته”جستجو”، می توانید به راحتی به آنجا دست یابید.

                      به گمان من برای آموختن، گاهی، بحث اصلی و غیر اصلی (بحث حاشیه ایی) فرقی ندارد. چرا که در بحث حاشیه ایی نیز مطالبی مستتر است که خوب است به آن نیز نظر داشت.

                      از شما، شهرزاد عزیزم، هر دو دوست آزاده ام، امید عزیز، هیوای گرامی و تمام کسانی که باعث می شوند “حاشیه های سازنده”، متولد شوند، سپاسگزارم به خاطر مطالبی که به من می آموزند.

                      ” من واقع بینانه معتقدم به اینکه هر کس با رفتار و گفتارش، خوشی یا سودی به من برساند، باید خود را قلبا مدیون و سپاسگزارش بدانم و معتقدم که عادت به قدر شناسی، روحیه ی مرا قوی تر و روابط انسانیم را بهتر می کند، زیرا به حق خود را بدهکار بشر خواهم دید، نه طلبکار”.

                      Thumb up 2

                  • شهرزاد می‌گه:

                    هیوای عزیز… نمیخواستم دیگه در این زمینه و اینجا چیزی بگم چون واقعا دلم نمیخواد دیگه محمدرضای عزیزمون رو در خونه ش با این بحث های حاشیه ای آزار بدم، فقط میخوام بهتون بابت تمام تحسینها و لایکها بخاطر طرزفکرتون تبریک بگم و در ادامه ش فقط یه چیزی بگم. دنیایی که قرار باشه همه بخوان توش اینطوری فکر کنن و همه ی مسایل ساده ی انسانی رو مطلقا در سایه ی توصیه های پیچیده ی علمی و روانشناسی تحلیل کنن و بر اساسش عمل کنن، به نظر من دنیای “تلخ و سردی”میشه و من یکچنین دنیایی رو دوست ندارم…

                    Thumb up 3

                    • هیوا می‌گه:

                      شهرزاد مهربون، چند دقیقه ست یه چیزای مینویسم و پاک میکنم
                      اول در مورد تفاوت کلمه های ساده، عمیق، پیچیده، سطحی.. نظرمو نوشتمو پاک کردم
                      بعد در مورد ماهیت و علت “تلخی و سردی” که هردو بهش اشاره کردیم..
                      بعد در مورد تفاوت من و “هیوا”ی پیچیده و تحلیل کننده و احتمالا تلخی که تو توی این کامنتها میبینی
                      ………………………
                      الان نمیدونم چی بگم

                      Thumb up 2

                • هیوا.
                  حرفی ندارم به حرفهات اضافه کنم.
                  فقط خواستم بدونی که این سری حرف‌هات رو هم مثل بقیه خوانده‌ام و دیده‌ام و درک می‌کنم.

                  Thumb up 8

                  • آزاده اخراج!! می‌گه:

                    سلام محمدرضاخان استاد خوشحالم که اگه برای من جوابی ندارید حداقل در جواب آدمهایی که در مورد من با هم حرف میزنن سخنی داری. از خونه خوبت ممنونم که چند آدم خوب و مهربون رو بهم هدیه کرد.شاید کوته فکری به نظر بیاد برای شخصی که چهارتا نامه انقدر براش مهم میشه و به قول هیوای عزیز بدون شناخت نمیشه هر حرفی و هر شخصی رو شناخت و…..ولی ….هیچی .

                    Thumb up 1

                • علیرضا داداشی می‌گه:

                  سلام.
                  من در حین خواندن مطلب ، ناخواسته دستم به آیکون منفی خورد .
                  این را نوشتم که فکر نکنید حس منفی داده اید. ضمنا همیشه مسیولیت کارها یم را پذیرفته ام.
                  ببخشید.

                  Thumb up 1

                • امید می‌گه:

                  هیوای عزیز سلام،
                  آنچه نوشتم برداشت شخصی ام بود از رفتار یک دوست، که به راستی ادامه راهش به این طریق نگرانم می کند. آزاده مدتهاست که همخانه مجازی ما است و به احترام حس خوبی که صاحبخانه به تک تک ما داده است به خود اجازه دادم برای اولین بار و با توجه به موضوع با او هم صحبت شوم.
                  .
                  .
                  .
                  هیوا جان، به ما بیشتر سر بزن!

                  Thumb up 2

                  • هیوا می‌گه:

                    امید جان، من هر روز چندبار میام اینجا که کامنتهای محمدرضا رو چک کنم و اگه وقت بشه پستهای قدیمی رو بخونم.
                    پست جدید هم که منتشر شه، برام smsمیاد(IFTTT.com).
                    ولی به دلیل حس و حالم موقع خوندن حرفهای محمدرضا، به ندرت میتونم کامنت بدم…
                    مگه اینکه حرف خاصی داشته باشم که بخام بخونه

                    Thumb up 3

            • آزاده اخراج!! می‌گه:

              سلام بر هیوای عزیز .شنونده خوبم .نگفتم دوست خوبم چون شاید دلت تخواد با این نام صدات کنم.هیوا جان اگه بچه ها به من لطف داشتن از مهربونی و صداقت دلهاشون بوده. نمیدونم چه رشته ای مدارج علمی رو سپری کردی فقط میدونم بهتر و بیشتر از من آگاهی.هیوا جان حرفهای من نه برانگیختن حس ترحم بود و نه دیده شدن و نه قضاوت بچه ها آزارم داد.عزیزم و نه کسی برای من نسخه ای پیچیده .با تمام حرفهای خوبت چه تلخ و چه شیرین موافقم.درست تجربیات خودم بیشتر کمکم میکنه ولی اگه حرف زدم یا فریاد زدم از تجربیاتم بود .هیوای عزیز من حتی شایداحتیاج به شنونده هم ندارم چون من خدایی دارم که سالها شنونده خوبی برایم بوده و اگه اینجا طلب راهنمایی کردم بابت کارم بوده نه مشکلات.بابت تجربه شماها بوده برای ساختن راه جدیدی که خودم همه برنامه هاشو ریختم و تصمیم نهایی با خودمه و اگه اینجا امثال محسن رضایی/شهرزاد عزیزم /بهارو سیمین وبرادر خوبم امید منو راهنمایی میکنن فقط از لطف بی کرانشونه .همین که توی دنیا هنوز آدمهایی هستن که بدون در نظر گرفتن منفعت حاضرن کنار همنوعانشون باشن برای من جای امیده.من شاید میخی به پا داشته باشم و شاید به قول شما جور دیگه اندیشیدن خطا باشه و من خندم نگیره ولی خوب همین که بدونی هستن کسانی که هنوز قلبشون ریتم خدایی داره شاید مشکلی حل نشه ولی همین آرامش لحظه ای که هدیه میکنن باز هم جای صبر و تحمل رو زیاد میکنه حتی برای لحظه ای.من اینجا نه دنبال دست غیبی هستم که یک شبه ره صدساله طی کنم و نه دنبال ترحم و به معنای تلخ تر گدایی محبت و نه اومدم قضاوت بشم .دوست دارم کنار همه تلخی ها امید رو با همین دلخوشی های کوچیک پیدا کنم.بعدهم من اینجا مشکلی مطرح نکردم عیر از دردهایی که با چشمانم دیده ام.بازهم به خاطر لطفت ممنونم

              Thumb up 2

  • زهره می‌گه:

    سلام

    امیدوارم این دیده شدن به جایی ختم نشه که انسان کار و وظیفه و خیلی از اعمالش را صرفا به خاطر دیده شدن انجام دهد .
    نباید این میل فطری ما را گمراه کند …
    نه افراط نه تفریط

    سپاس از متنتون

    Thumb up 4

    • زهره می‌گه:

      در ادامه کامنت قبلی مطلبی که بعدش به دهنم رسید اینه که این میل همان طور که میتونه مفید باشه میتونه خطر ناک هم باشه مثل کارگر مذکور …
      در هرصورت معتقدم بیشتر باید روی وظیفه مداری و ایجاد احساس رضایت و لذت در انجام کار درست و مقبول کار کرد تا اگه شخصی در کاری که داره انجام میده ،دیده نشه ، احساس رضایت و لذت از کار مقبول و درست جایگزینش بشه …

      Thumb up 1

  • سید رضا می‌گه:

    “ما انسانها تشنه‌ی دیده شدن هستیم. در دوران کودکی، با جیغ و فریاد در مهمانی‌ها توجه دیگران را به خود جلب می‌کنیم و
    در بزرگسالی، برای بهتر دیده شدن، خودمان را به آب و آتش می‌زنیم.
    مدیری که این نیاز کارکنان را جدی نگیرد و برای آن تمهیدی نیاندیشد، دیر یا زود باید هزینه‌‌های سنگین این اشتباه را پرداخت کند.”
    این جملات را باید آنقدر تکرار کرد تا کاملا آگاه به مفهوم آن شد و بسیار باید تمرین کرد تا از لحاظ فکری و روحی در سطحی از هوشیاری و آگاهی به اعمال و رفتار خودمان باشیم که آنها را پیاده کنیم(باید ابتدا خودمان را مدیریت کنیم)
    در خانه در محل کار در جامعه

    Thumb up 2

  • رسول ايرانشناس می‌گه:

    محمدرضاجان ، سلام و عرض ادب :
    نوشته خوبت رو با تمام وجود بارها در حین اجرای پروژه های مختلف و با ارتباط خوب با سطوح اجرایی سازمان و بعد از پایان پروژه های مذکور و بی مهری مدیران نسبت به وعده های داده شده لمس کرده ام و پیشنهاد می کنم صفت مطرح در متن پست رو به رفتارهای مدیران تصادفی با لینک زیر اضافه کنیم .
    http://www.shabanali.com/ms/?p=3332

    Thumb up 3

  • طاهره جلیلی می‌گه:

    در کتاب “یک” بود که خوندم که حتی اتم ها هم وقتی دارن Observe میشن رفتار متفاوتی از خودشون نشون میدن و به همین دلیل نمیتونیم رفتارشون رو کامل بدونیم… آدم ها وقتی که بدونن دیده میشن و کسی بهشون اهمیت میده، در قالب رفتارهایی که از خودشون بروز میدن، حرفهاشون رو مطرح میکنن به نظرم…

    Thumb up 2

  • سیمین-الف می‌گه:

    سلام استاد عزیز
    سلام دوستانی که برای “وصل کردن” زحمت می کشید. همگی خداقوت.
    و سلام به همراهان این وادی.

    “دیده شدن” عجب کلمه ایی است.
    گاهی خوب است. آن هنگام که در خفا خدماتی به خلق می کند تا خدای نکرده ریا نشود. پس، دیده نشدن را انتخاب می کند.
    گاهی دلچسب نیست و مشمئز کننده است. آن زمان که پس از هر دفعه رفتن به مکه، برای “دیده شدن”، پرچمی(بنر) سر در منزلش می زند تا به دوست و آشنا بفهماند که رفته ام خانه ی خدا. دریغ و درد که پس از هر دفعه رفتن و آمدن همان آدم مردم آزار و دروغگوی قبلی است.

    پی نوشت: دیده شدنی که من مطرح کردم، متفاوت از دیده شدنی است که در این مطلب آمده است و این در حالی است که بسیار از این نوع، را هم شاهدیم.

    Thumb up 3

  • محسن رضایی می‌گه:

    واقعیتیه.

    من خودم وقتی میشینم فکر میکنم و تصمیمی میگیرم راجع به چگونه فکر کردن در موردمسائل زندگی.وقتی پیش میاد یکی ازون مسائل،میبینم گاهی در لحظات اولیه که میتونم اسمشو احساس طبیعی و خام بذارم،ناراحت میشم مثلا از دیده نشدن و…حالا لحظات بعدی چون خودم رو به چگونه فکر کردن مجهز کردم می پذیرم وضعیتو و….

    به نظر میاد چون احساس دیده شدن یک احساس اولیه و طبیعیه باید لحاظ بشه برای مدیرانی که با انسانهای “طبیعی” سرو کار دارند.

    Thumb up 0

  • بزبز قتدی می‌گه:

    موضوع انگیزش یکی از تخصصی ترین، مهم ترین و سخت ترین وظایف مدیریت است. دیگران(به قول سریال لاست) خیلی روی این موضوع کار کرده اند و عجیب است در شلوغ بازار ابزارهای مدیریت این موضوع تقریبا گم شده است.
    مدیریت چیزی نیست بجز ایجاد انگیزه در دیگران برای تحقق اهداف گروه. ریشه ایجاد انگیزه، شناخت نیاز و فراهم آوردن شرایطی برای رفع آن نیاز است که در این حین اهداف نیز محقق شود. پیچیدگی کار اینجاست که آدمها نیاز های متفاوتی دارند. دیگران روی شناخت نیاز ها هم خیلی کار کرده اند.
    موضوع خیلی جذابی است اگر در متمم مطرح شود.

    Thumb up 1

  • آزاده م می‌گه:

    دوران قبل از مدرسه وقتی تازه الفبا رو از پدر یاد گرفته بودم خیلی دلم میخواست سخت ترین کلمه دنیا رو بنویسم که پدر و مادرم نتونند بخونند و به سواد من افتخار کنند! میدونید چه کلمه ای برام سخت بود؟ “جنرال الکتریک” که روی در یخچالمون نوشته بودند!
    که حتی نمیتونستم تلفظ کنم. مادرم برام کلمه ای رو که نوشته بودم خوند. توی دلم ذوق کردم که چقدر مامان و بابای باسوادی دارم!:) البته هنوز و تا ابد مامان و بابام باسوادترین آدمهای زندگیم هستن و خواهند بود.
    برام جالب بود که ترفندم در دیده شدن در کودکی با جنرال الکتریک بوده:)

    Thumb up 7

  • علیرضا داداشی می‌گه:

    سلام.
    این خود ، تاییدی است بر این که می گوییم نظریه پردازان مدیریت تنها از نظر زمانی به “کلاسیک ” و “نیو کلاسیک آن ” و غیره تقسیم میشوند وگرنه در اصل نظریات آنها فارغ از اینکه جزو کدام دسته هستتد، همیشه می تواند درست باشد.
    دیروز پرسشنامه ی یک دانشجوی منابع انسانی را پاسخ می دادم.حواسم بودکاملا منصفانه پاسخ دهم.در طول پاسخ دادن و پس از آن احساس کردم چقدر جواب هایم به سمت منفی بودن اوضاع است.
    ولی بعد از چندبار مرور متوجه شدم منصف بوده ام چیزی که هست اینکه وضعیت مدیریت منابع انسانی در سازمان ما خراب است.
    وقتی مطالعات هاثورن برای من ، در این سن، با این سابقه ی کاری، با این رزومه جواب می دهد، نتیجه می گیرم: “همه ی ما نیازمند دیده شدن هستیم.”
    ممنونم.

    Thumb up 7

  • پاسخ دهید (مختص دوستان متممی با بیش از 150 امتیاز)

    لینک دریافت کد فعال

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *