لبخند و کاغذ و بسکتبال…

سال ۷۹ بود.‌

درس‌های اختیاری سالهای آخر مکانیک. دانشگاه شریف.

به خاطر جور شدن ساعت‌های درسی، و پر شدن دو ساعت خالی، درسی را گرفتم که هیچ ربطی به رشته و علاقه‌ی آن روزهایم نداشت: مدیریت واحد‌های صنعتی

محمدرضا شعبانعلی و دکتر علیرضا فیض بخش

در کنار استاد بزرگوارم دکتر فیض بخش

میگفتند به تازگی از ژاپن آمده است.

هیچ‌کدام از استانداردهای معلمی در ایران را نمی‌دانست و نمی‌فهمید.

به معلم های خشک عادت داشتیم. به اخم‌های طولانی. به لباس‌های رسمی. به لیست‌های بلند حضور و غیاب.

اما او خودش را به شکل دیگری معرفی کرد.

علیرضا هستم. فیض بخش. برق شریف خوانده‌ام. دکترایم را در ژاپن خوانده‌ام. مدیریت. بسکتبال دوست دارم و هر کس بسکتبال بازی کند نمره‌ی بهتری خواهد گرفت!

طول کشید تا حرف‌هایش را باور کنیم.

وقتی در میان اساتید رسمی دانشگاه، با لباس ورزشی دیدیم که در کنارمان بازی می‌کند! و حرفش را وقتی خوب باور کردیم که دیدیم علاقمندان به بسکتبال، نمره‌ی بهتری گرفتند!

هنوز چارچوب‌ها و قوانین نانوشته‌ی آموزش را نمی‌فهمید و نمی‌دانست. یا بهتر بگویم: نمی خواست بفهمد.

در دانشگاه ما، جشنواره‌ی کارآفرینی راه انداخت. یادگرفتیم آش بپزیم و بفروشیم. یاد گرفتیم گدایی کنیم و از ورشکستگی نترسیم! یاد گرفتیم موسیقی بنوازیم و پول بگیریم.

در قلب دانشگاه شریف، جایی که به گمان خیلی‌ها، اندازه‌ی عینک، عمق فهم و شخصیت تو را مشخص می‌کند، بسکتبال معیار نمره شد و فریاد زدن برای فروختن آش، راهی برای قبولی در درس مدیریت!

کار کردن برای او در محیط سنتی دانشگاه، ساده نبود. می‌گفتند محیط دانشگاه را به شوخی گرفته. هر از چند گاهی، آوازه‌های مخالفت از این سو و آن سو برمیخاست.

اما او هنوز هم چارچوب‌ها را نمی‌فهمید. یا… نمی‌خواست بفهمد….

پنج سال طول کشید تا در سال ۸۴ وقتی دوباره به شریف برگشتم. این بار به بهانه‌ی MBA. دوباره دانشجویش شدم. او هنوز هم نمی‌فمید!

دوستمان بود. با ما می‌گفت و می‌خندید. تک تکمان را به اسم کوچک صدا می‌زد. در حیاط پینگ پونگ بازی می‌کرد. سر کلاس اشتباه‌هایمان را مسخره می‌کرد و اگر هفته‌ای، در کلاس «بودیم» و «دیده نمی‌شدیم» حالمان، خوب نبود. برای رفع اشکال درسی، به سادگی پیدایش نمی‌کردی. اما اگر مشکلی وجود داشت، یا اگر در حیاط دانشگاه غمگین نشسته بودی، قبل از آنکه صدایش کنی، پیدا می‌شد.

یادم نمی‌رود. آن سالها پر روتر از دوران کارشناسی بودم. سر کلاس می‌گفتم و می‌خندیدم و از شوخیهای خودم لذت می‌بردم! یک روز اول کلاس آمد. کیفتش را باز کرد. برگه‌ای را درآورد و گفت: شعبانعلی! می‌دانی این چیست؟ اینها مزخرفاتی است که چند سال قبل در دوران کارشناسی، به عنوان تمرین و امتحان تحویلم دادی! من آنها را نگه داشتم چون می‌دانستم روزی به کارم می‌آید. الان کاغذها را دست به دست می‌دهم تا بچرخد و بچه‌ها نوشته‌های سابق این دانشجوی مدعی را بخوانند… یادم رفته بود. یادم رفته بود که شاید بزرگتر شده‌ایم. شاید شوخی های بیشتری یاد گرفته‌ایم. شاید خود را هوشمند‌تر می‌دانیم. اما او، هنوز معلم ماست. و برگ آخر بازی، مثل همیشه در دست اوست…

هشت سال گذشت. با من تماس گرفتند و به دعوت او به دانشگاه رفتم تا برای دانشجویان جدید، درباره‌ی انتخاب گرایش در مدیریت حرف بزنم و از کارآفرینی بگویم. از اینکه مرا دانشجوی موفق خود معرفی می‌کرد، احساس غرور کردم. هر چند می‌دانستم که اگر لازم باشد، هنوز هم کاغذهایی برای نشان دادن در بساطش هست!

حرفها و مراسم تمام شد.

صدایم کرد. گفت با من بیا. می خواهم برایت یک مسافرت مهیا کنم. بدون همسفر آشنا. بی‌درد سر. تا خودت باشی و زندگی کنی و زنده شوی.

برایم جالب است که هنوز در میان هزار مشغله، دغدغه‌ها را در نگاه دانشجویان سابقش می‌بیند.

او هنوز هم برای پاسخگویی به سوالات درسی، چندان در دسترس نیست. اما اگر دلت بگیرد، حتما هست.

او هنوز هم، سنت استادهای خشک و سنتی دانشگاه‌ را، نمی‌فهمد… آرزو می‌کنم هرگز نفهمد…



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+342
  


63 نظر بر روی پست “لبخند و کاغذ و بسکتبال…

  • مصطفی پورمرتضوی می‌گه:

    درود محمدرضای عزیزم
    شبت پر مهر
    از این جمله مطلب خودتون استفاده می کنم :
    “او هنوز هم برای پاسخگویی به سوالات درسی، چندان در دسترس نیست. اما اگر دلت بگیرد، حتما هست.”
    دلم گرفته و دلم برات خیلی تنگه.
    خیلی تلاش کردم تا ببینمت.
    اما متاسفانه نشد.
    شاید این دیدگاه در وبسایتت برام راه گشا باشه
    به امید دیدار
    شاگرد کوچکت
    مصطفی پورمرتضوی

    Thumb up 1

  • محمد رضا فیض منش می‌گه:

    سلام وعرض خسته نباشیدو قبولی طاعات شما.

    Thumb up 1

  • اکبری می‌گه:

    چه جالب
    من برای پرسشنامه پایان نامه م نیاز داشتم که تعدادی از خبرگان هیات علمی ، پرسشنامه رو بر کنند ، یکی از این افراد دکتر حسینی نسب از دانشگاه تربیت مدرس بود ، پیر بود و تحصیل کرده آمریکا، ۵ دفعه رفتم و اومدم تا پرسشنامه رو پر کرد ،دست آخر گفت باید اینجا بنشینی و من رو قانع کنی که چرا باید این فرم رو پر کنم ، از اساس پایان نامه رو زیر سوال برد ،و ….با یه بدبختی دو ساعت پایان نامه رو براش توضیح دادم …..پوست م کنده شد….گفت قانع شدم ولی وقت ندارم….می خوام برم سالن ورزش …خلاصه گفت اینجا خوب با بچه ها کار نمی کنند و بدنم درد می کنه خوب گرم نمی کنند واز این حرفا…خوب من م نه که یه چند سالی در باشگاه ،مربی بچه های مردم بودم ، چندتاتوصیه با ترس و لرز کردم که خیلی خوشش اومد و درجا کارم رو راه انداخت…از اون به بعد هروقت من رو می دید کلی حال و احوال می کرد ….بعدا گفت از آدمهای تک بعدی خوشم نمی آد ، گفت خیلی اعتماد به نفس ت بالاست ، عمدا تحت فشار گذاشته بودم ت ، ببینم چیکار می کنی …ولی کم نیاوردی ….چندسال بعد…بهم زنگ زد و خداحافظی کرد گفت بازنشسته شده و برای همیشه از ایزان می ره ، خانواده اش سالها بود آمریکا بودند…گفت همیشه ورزش رو ادامه بده که یه جایی که فکرش رو نمی کنی به کمک ت می آد ….یادش بخیر

    Thumb up 10

  • بهبهان می‌گه:

    سلام دوستان عزیز اقای دکتر دیروزبهبهان تشریف داشتندومابسیار ازمحضر ایشان استفاده بردیم من هم خداروشکرمیکنم که بدون خوندن نوشته های شما وبدون پیش زمینه سر کلاسشون رفتم خییییییییییییلی انسان شریفی هستند.باید بگم اقای دکتر خداقوت

    Thumb up 2

  • پاسخ دهید (مختص دوستان متممی با بیش از 150 امتیاز)

    لینک دریافت کد فعال

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *