شروع روزنوشته ها…

هزاران دانشجو داشته باشی، صدها آشنا، ده ها دوست، چندین سایت و وبلاگ.

اما احساس کنی خیلی حرفها را نمیشود گفت. خیلی چیزها را نمی شود نوشت.

این بود که تصمیم گرفتم در کنار سایتها و وبلاگهایم، «روزنوشته» هایم را آغاز کنم.

در «برای فراموش کردن» میکوشم سنگین و رسمی و ادبی و فلسفی بنویسم.

در «وبلاگ توسعه مهارتهای فردی» از توسعه مهارتهای فردی و کلاسها و دوره ها مینویسم.

در «وبسایت رسمی» خودم، اخبار رسمی را مینویسم.

اینجا اما هر چه بخواهم مینویسم.

نوشته های این سایت برای مخاطب خاصی نیست. برای خودم است و کسانی که میخواهند از حالم خبر دار باشند…

 



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+142
  


14 نظر بر روی پست “شروع روزنوشته ها…

  • سحر می‌گه:

    سلام…
    انقدر نیاز به تغییر تو زندگیم دارم که بعد حدود ۱ سال آشنایی با این سایت تصمیم گرفتم از اول بخونم…
    نیاز دارم به حرف هایی مثل حرف پدر خانم مروتی ( تمام زندگی در آن قدم آخری ست که بعد از خسته شدن بر میداری‌)

    Thumb up 1

  • مهدی بازیار می‌گه:

    درود به بودن زیبایتان
    امشب اولین شب قدر امساله و من تصمیم گرفتم روزنوشته های شما رو تا جایی که در توان دارم مطالعه کنم و بیشتر از همیشه از شما یاد بگیرم. برای امشبم برنامه مفیدتری پیدا نکردم.تاکنون چند مورد محدود در متمم یا روزنوشته ها یا اینستا کامنت گذاشتم اما هیچ موقع مثل الان حس خوب نداشتم.حدود یکساله که در فضای مجازی باهاتون آشنا هستم و همش خدا رو شکر میکنم که تونستم توی این برهه حساس از زندگیم از تجربیات گوناگون و متنوع شما استفاده کنم. پنج سال تهران بودم و متاسفانه هر چقدرم که با دست پر از تهران برگشتم شهرستان، بازم این یکسالی که شهرستان هستم و وارد کار و سربازی شدم همش حسرت ملاقات شما و ارتباط بیشتر و نزدیکتر با گروه متمم دارم و امیدوارم اگه بعد سربازی بتونم برای ادامه تحصیل برگردم تهران، به گروه متمم نزدیک تر بشم. توی این یکسال شما و گروه متمم منو از خیلی از دام های زندگی توی حیطه های زیادی نجات دادین و بدون اغراق عاشقانه پیگیر متمم و شما هستم هر چند فرصت کامنت دادن فعال ندارم. لازمه بگم من دانشگاه علوم پزشکی درس خوندم و شما دانشگاه شریف مهندسی خوندین و وجه اشتراک کاری نداریم اما مفهوم معلم بودن از شما به نسبت سایر معلم های زندگیم بیشتر دریافت کردم. امیدواریم با تلاش بیشتر همه عاقبت بخیر بشیم. آرزوی شادی توام با آرامش براتون دارم.

    Thumb up 2

  • لیلا نظری می‌گه:

    سلام

    چند ماه پیشش رو یادم نمیاد ولی همون چند ماه پیش بود یه همایشی دانشکده مدیریت دانشگاه تهران به همراه یکی از همکارام شرکت کردم ( به دعوت اون و شاید برای با هم بودن ) راستش اصلا یادم نمیاد موضوعش دقیقا چی بود فقط یادم شما بودی و مدیر عامل ( اگه اشتباه نکنم یکی از تولیدکنندگان چرم ) و یک سخنران دیگه … در کنار همه ی اینها که یادم نیست خوب یادم هست در اواسط جلسه سرفه وحشتناک و بی انقطاعی اومد سراغم و تقریبا نصف جلسه رو بیرون از سالن و در حال خوردن آب گرم بودم … اون زمان هیچ لذتی نبردم از اونجا بودن از اینکه شمایی ( که اصلا نمی شناختمت ) هم اونجا بودی … حواسم بود اصلا جلسه خوبی نبود نمی گرفت آدم رو … هر چیزی اما یه زمانی داره … چیزی که الان هستم اون موقع و بعدترش نباید اتفاق می افتاد … این اتفاق باید از دیروز شروع می شد که نمی دونم چه دردی دوباره به جونم افتاده بود و چه جوری اومدم تو روزنوشته های تو و خوندن ۷۶ صفحه این روزنوشت ها من رو کشوند تا ۴ صبح ( همین الان ) … الان که رسیدم سرخط و با توجه به اینکه به فراخور حالم یه سری متنها رو نخونده رد کردم حتما برای خوندن دوباره بر می گردم اما دوست داشتم به عنوان یک مطالعه کننده زندگینامه شما ( حداقل ) متنی برای تشکر بنویسم و اظهار شگفتی و هیجانم رو از اینکه الان دو برداشت از یک انسان رو در کنار هم دارم ابراز کنم .
    ممنون

    Thumb up 3

    • لیلای عزیز.
      ممنونم که لطف کردی و برای من اینجا از کل ماجرای آشنایی نوشتی.

      یک اعتراف صادقانه می‌کنم.
      اون برنامه یکی از ضعیف‌ترین برنامه‌های زندگی من بود! دلایل زیادی داره که اینجا جای گفتنش نیست. شاید اگر روزی رو در رو شدیم برات توضیح بدم.
      به هر حال، خوشحالم که فضای مجازی بهانه‌ای شد تا دوباره یکدیگر رو ببینیم و امیدوارم اگر فرصتی دست داد و در فضای حقیقی، همدیگر رو دیدیم، این بار احساس بهتری در تو ایجاد بشه.

      باز هم از تو ممنونم.
      هم برای وقتی که گذاشتی و نوشته‌ها رو خوندی.
      هم برای وقتی که گذاشتی و کامنت نوشتی.

      Thumb up 5

      • عليرضا داداشي می‌گه:

        سلام استاد عزیزم
        با توجه به اینکه شما الگوی من در تدریس و تا حدی کار هستید و البته آن طور که معلوم است برای تعداد زیادی از دوستان این خانه مجازی هم همینطور است،‌ چنانچه امکان داشت از آن تجربه به شکلی که صلاح می دانید برایمان بنویسید. ممنون از شما
        برقرار باشید

        Thumb up 1

  • جــواد می‌گه:

    با ی کم جستجو اولین پست شما را یافتم
    هر چند با شما و اینجا دور آشنا شدم
    اما قصد دارم از اول شروع به خواندن کنم…

    @};-

    Thumb up 1

  • رها می‌گه:

    خوشبحالت که هم موفقی هم شاد هم راحت و اسوده میتونی حرفاتو بزنی . امروز تو برنامه ماه عسل باتون اشنا شدم چقدر جالب بود. چقدر شاد و با انرژی . و صادق. سالم و موفق باشی

    از طرف یک ادم افسرده غمگین که موفق هم نیست

    Thumb up 1

  • علی می‌گه:

    فوق العاده ای.

    Thumb up 0

  • مژگان می‌گه:

    این عطش نوشتن را دوست می‌داریم در همه جا و از همه چی…
    چه بهتر که عکس هم می‌ذاری … بیشتر از حالت خبردار می‌شیم
    یاعلی:)

    Thumb up 0

  • مرضیه می‌گه:

    عالیه محمدرضا
    ممنون

    Thumb up 0

  • وصال می‌گه:

    محمدرضا من فکر می کنم شروع کردن به نوشتن این بخش یعنی بیرون اومدن از پشت هر نقابی که ما از اول صبح تا آخر شب به شکل های مختلف رو صورتمون می زنیم.
    من شخصا خیلی دوست دارم با حرفای درونی یا بهتره بگم حرفای خلوت یه انسانی مثل تو آشنا بشم. دوست دارم نوع نگاهت رو به زندگی بدونم. البته مطمئنا هر آدمی لایه های زیادی داره که میتونه در موردشون حرف بزنه اما تا همنجایی هم که میتونی بگی خوبه.
    ممنون از درمیان گذاشتن حرفات

    Thumb up 1

  • محمود می‌گه:

    محمد رضا عزیز
    من شاید جزو اون هزار دانشجویی باشم که بهم اجازه دادی تا مثل دهها دوستت تو رو دوست خطاب کنم
    پس به سهم خودم ممنونم که با یکی دیگه از ایده های قشنگت من رو در جریان گوشه ای از تفکرات روزانه دوستی که همیشه به یادش هستم قرار میدی.
    سالم و موفق باشی

    Thumb up 0

  • ف می‌گه:

    این هم یک نوآوری دیگر .
    من هر روز اتفاقات و درد و دل هام رو یواشکی و بدون مخاطب می نویسم بیش از ده سال که این کارو می کنم و بعدش تو کشوی میزم می گذارم و قفلش می کنم و فقط هم برای خودم جالبه اما اینکه بتونی روز نوشته هاتو طوری بنویسی که با مخاطبت ارتباط برقرار کنی واقعا هنر بزرگیه…
    امیدورام دردهای مشترک مان را با فریاد بنویسید و در خوشحالی ها شریکمان کنید……

    Thumb up 2

  • الهام می‌گه:

    چه ایده قشنگی!

    Thumb up 2

  • پاسخ دهید (مختص دوستان متممی با بیش از 150 امتیاز)

    لینک دریافت کد فعال

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *