«آموزش» مقدس نیست

مقدمه ی اول:

چند سال پیش، وقتی آموزش استراتژی و مذاکره را در ایران آغاز کردم، الگوهای آموزشی کشورهای توسعه یافته، پیش رویم بود. این بود که کلاسها را به همراه «مطالعات موردی» و «تمرین های گروهی» اجرا میکردم. استدلالم این بود که «دانش» را میتوان با «خواندن انفرادی» به دست آورد اما «بینش» جز با «مباحثه» و «تمرین» حاصل نمیشود.

همیشه به دانشجویان اجازه داده ام امتحان های خود را «بدون حضور مراقب»، با استفاده از جزوه و کتاب و موبایل و حتی با مشورت همکلاسی ها انجام دهند. استدلالم هم این بوده که هیچگاه، در هنگام مواجهه مدیران با مشکلات، درها به روی آنها بسته نمیشود و موبایلها را از آنها نمیگیرند، پس چرا وقتی که من از آنها امتحان میگیرم، مشورت را ممنوع کنم یا جزوه ها را ببندم یا …

اما گاه گاهی میشنیدم که می گفتند: «محمدرضا وقت را در کلاسها با داستان و کیس میگیرد و خودش کمتر حرف میزند و برای اینکه در امتحان، ضعیف بودن دانشجویانش مشخص نشود، امکان تقلب را فراهم میکند!».

مقدمه ی دوم:

اخیراً پس از پایان یک دوره ۳۰ ساعته ی مذاکره، چند تن از دانشجویانم آمدند و گفتند: «ما انتظار داشتیم که حرفهای دیگری بشنویم. کارمندان ما هم در کلاس تو حاضر بوده اند و کتاب تو را خوانده اند، ما نمیخواهیم دانشمان اندازه ی آنها باشد، کاش به ما چیز دیگری درس میدادی».

مقدمه ی سوم:

امروز کامنتی دریافت کردم که نوشته بود: «اخیراً سایت شما از یک سایت قوی آموزشی به یک سایت سرگرمی و خاطره نویسی شخصی تبدیل شده و این حیف است…»

————————————————————————————-

به عنوان یک معلم، که ده سال اخیر بیش از یکصد هزار نفر دانشجو – در دوره های کوتاه مدت و میان مدت – داشته ام و طبیعتاً  آموزش همواره دغدغه ام بوده است،  با خودم فکر میکردم که آیا این سه مقدمه که در بالا گفتم، با هم ارتباطی دارند؟ امروز فکر میکنم که این سه مقدمه، سه وجه متفاوت از یک واقعیت هستند: «درک نادرست از آموزش و یادگیری».

«آموزش دادن» در فرهنگ ما، بیشتر از «یادگرفتن»، در مرکز توجه قرار گرفته است.

وقتی میگوییم «آموزش»، عملاً مسئولیت انتقال دانش و تجربه بر عهده مدرس است و همه چیز باید به بهترین و سریع ترین شیوه، خلاصه و مختصر و مفید تزریق گردد.

وقتی میگوییم «یادگیری»، مسئولیت انتقال دانش و تجربه، همزمان بر دوش مدرس و دانشجو است. معلم آجرها را در اختیار دانشجو قرار میدهد تا وی، به کمک آنها خانه ای در خور نیازها و سلیقه اش بسازد.

تنبلی ما در «یادگیری» باعث شده که «آموزش» مورد توجه قرار گیرد. به همین دلیل، درجامعه امروز ما، آموزش، مانند یک کالا داد و ستد میشود. کالایی که «شکل» و «بسته بندی» آن بیشتر در مرکز توجه است تا «کارکرد» آن. اگر دقت کنید برداشت مردم از کیفیت آموزش نیز، بیشتر بر پایه «ابزارها و محیط آموزشی» سنجیده میشود تا «محتوی». ما «آموزش» را تقدیس کردیم و «یادگیری» را فراموش!

به دلیل تمرکز بر«فرم» و فراموشی «محتوی» و تمرکز بر «معلم» و رها کردن «متعلم»، باور کردیم که:

– کتاب قطور علمی تر از کتاب کوچک است.

– مدرسه گرانقیمت و شیک، اثربخش تر از مدرسه ساده است.

– کلاس خلوت بهتر از کلاس شلوغ است.

– فایل صوتی بهتر از کتاب است.

– فیلم بهتر از فایل صوتی است.

– نمایش اسلاید بهتر از نوشتن روی تخته سیاه است.

– حرف زدن معلم در کلاس، بهتر و موثرتر از حرف زدن دانش آموز است.

همین تفکر کالایی باعث شد که به جای آنکه بکوشیم «بیشتر یاد بگیریم و بفهمیم» از مدرس بخواهیم که «بیشتر بیاموزاند»!

همین تفکر باعث شده که باور کنیم  آموزش باید «صریح و سریع» انجام شود و نه «کند و ضمنی». به همین دلیل می بینیم که صدا و سیمای ما، وقتی فیلم می سازد، پیام اخلاقی را صد بار مستقیم تکرار میکند و ده بار زیرنویس میکند.

به همین دلیل آموزش را صرفاً در «مقاله» ها و «کتابها» جستجو میکنیم و نکات آموزشی یک خاطره را که حاصل سالها زندگی و تجربه است فرا نمیگیریم.

به همین دلیل باور داریم که نقش «معلم» مهم تر از نقش «دانش آموز» است.

به همین دلیل مدرس متکبر و جدی را «علمی تر» از مدرس «راحت و شوخ» ارزیابی میکنیم و فراموش میکنیم که «جدیت»، بسیاری از اوقات، نقابی است که انسانها سطحی نگری خود را در پشت آن پنهان می کنند.

آموزش برای ما، در فیلم ها و فایلهای صوتی و اسلایدها خلاصه شد و هرگز نخواستیم از تجربیات یکدیگر درس بگیریم. هرگز داستانهای آموزنده را به خاطر نسپردیم و زندگی هر یک از ما، سرشار از اشتباهات و شکست، تکرار همان داستان های آموزنده شد.

ما تنبل شدیم و یادگرفتن را فراموش کردیم.

بستر فرهنگی ما، بر پایه «آموزش» نبوده. بلکه بر پایه ی «یادگیری» بوده.

ما بازماندگان بزرگانی همچون مولوی هستیم که با داستان و خاطره، می آموزاندند. هنوز سالهای سال، آن داستان ها تکرار میشوند و هر کس به قدر تجربه اش، از آن توشه ای بر میگیرد. امروز اما اگر مولوی زنده بود، از او میخواستند که به جای «زیاده گویی» و «خاطره گویی»، «کتاب تفریحی» خود را در آب بشوید و به جای «مثنوی معنوی» کتاب خلاصه ی دیگری بنویسد شاید به نام: «عصاره معنوی». به او می گفتیم که حوصله ی خواندن حرفهایش را نداریم و ترجیح میدهیم، فایلهای صوتی یا تصویری ارائه دهد.

***

ما مردمی هستیم که برای آموزش تقدس قائلیم. شاید به احترام ثروتمندان از جا برنخیزیم، اما در مقابل معلم، با تمام وجود خم میشویم.

ما مردی هستیم که آموزش فرزندانمان اولویت اولمان است. شاید شام و نهار نخوریم اما فرزندمان را در گرانترین مدرسه ها و دوره ها ثبت نام میکنیم.

ما مردمی هستیم که درس و مدرسه دغدغه ی ماست. در مهمانی ها به جای احوال پرسی از فرزندان یکدیگر میپرسیم: «پسرم. کلاس چندمی؟» یا «دخترم. معدلت چند شد؟».

آموزش دغدغه ی اول ماست. آموزش برایمان مقدس است. اما آنچه در این میان قربانی شده، «یادگیری» است. چیزی که در هیاهوی «تجارت» و در میان روزمرگی های «متولیان رسمی آموزش»، به دست فراموشی سپرده شده است…

و چنین شد که ما چندین دهه است در مسیر توسعه می دویم، اما از بسیاری از عقب ماندگان نیز، عقب تر مانده ایم…



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+190
  


54 نظر بر روی پست “«آموزش» مقدس نیست

  • زهرا می‌گه:

    استاد عزیز خیلی خوب بود.برای من که دانشگاه تدریس می کنم کاملا ملموس بود.
    این وضعیت در دانشگاه های رده پایین بدتر هم هست.کلاست پر از بچه های کشاورزیه که رشته برق میخونه
    بدون هیچ ضریب هوشی و حتی زحمتی هم برای موفقیت نمی کنه.آخرش هم میره سر زمینش از همین راه پول در میاره
    تحمل جو کلاس گاهی برام سخته.داشتم فکر می کردم که اول ترم جدید متن شما رو کپی کنم و سر کلاس توزیع کنم
    موفق و موید بمانید

    Thumb up 1

  • mina90 می‌گه:

    خیلی نوشته جالبی بود. تفاوت بین آموزش و یادگیری رو اینطوری نمیدونستم.

    Thumb up 0

  • مهدی می‌گه:

    سلام محمدرضا:
    شهریورپارسال دوره بازرگانی بین الملل رو ثبت نام کرده بودم وسط کلاس آمدم بیرون برم آبخوری صداتو شنیدم با پای گچ گرفته وسط کلاس وایساده بودی و با صدای شیش دنگت داد میزدیا داد!مطلب در مورد بتنا بود تا آخر کلاس وایسادم و گوش دادم .دوره بعد مذاکره تجاری رو ثبت نام کردم و بعد از اون مذاکره حرفه ای رو.
    شاید اون موقع که مذاکره تجاری رو ثبت نام کرده میشد بگی عجب آدمی داره،کلاه سر مردم گذاشتنو یاد میده.یا وقتی آومدم مذاکره حرفه ای میشد بگی بابا اینم یه در دکون راه انداخته برا خودش مثه بقیه!
    وقتی بیشتر باهات آشنا بشی میشه بگی ای بابا چه آدم د.ی.و.ن.ه.ا.ی با این همه موقعیت و شرایطی که داشته و می تونسته اون طرف پول بیشتری در بیاره وزندگی راحت تری داشته،وایساده اینجا داره دست و پا میزنه!!!

    نمیدونم مذاکره کننده خوبی شدم یا نه،اگه بخوام همشو تو یه جمله بگم “قدرت تحملم بیشتر شده و در برخورد با دیگران بهتر درکشون میکنم”.

    ولی خوب چیزی که شاگردی شما برای من داشت خیلی فاصله داشت با یاد گرفتن مذاکره و حتی خیلی متعالی تر.سر کلاس شما بوذن افق های خیلی جدیدی رو باز میکنه،یه تغییر در روش نگاه و فکر.یا اصلا خود فکر کردن،یا اینکه اصلا چه جوری باید فکر کرد و نتیجش برای من شد رو آوردن به مطالعه در زمینه های مختلف.که توضیحش خیلی مفصله.تاثیرش رو نه تنها تو حرف زدن با دیگران،بلکه در تعیین هدف ، درک محیط،تعریف موفقیت و تعریف آرامش و….تو خودم میبینم. چیزی که ۱۲ سال مدرسه و ۶ سال تحصیلات دانشگاهی نتونسته بود تو من ایجاد کنه.

    هر ماه ۳ تا ۶ تا کتاب میخونم.

    شما شاید میتونستی معلم کلاس دوم ایتدایی من باشی.
    یا شاید میتونستی نویسنده کتابهای کودک باشی.
    یا شاید میتونستی یکی از معلم های دبیرستان یا یکی از استادای دانشگام باشی.
    یا شاید نویسنده رمان هایی که من تو نوجوانی میخوندم.(البته همشون زحمت کشیدن و دسشون درد نکنه).

    واقعا چه فرقی میکنه!!! مهم اینه که شما تونستی این تغییرو ایجاد کنی.حالا یا با داستان کودکانه یا با رمان عشقی یا ……..

    هیچ زیر پستات ندیدم بنویسی +۱۸٫ “هر کسی از ظن خود شد یا من”

    ولی آیا اگر این شناخت زودتر اتفاق افتاده بود بهتر نبود تا سن ۲۷ سالگی؟؟؟؟؟؟؟

    شناخت بهتر! انتخاب بهتر رشته تحصیلی! انتخاب بهتر زمینه کاری! شریک زندگی!انتخاب شریک کاری!…..

    کارهای که باید میکردم،ولی “ایکاش” میکردم.

    تو علوم سوم ابتدایی میخونیم که گرما به ۳ طریق منتقل میشه ۱-تابش ۲-جریان همرفتی ۳-رسانایی.

    به نظرم این سایت مثله روش رسانایی عمل میکنه.که بیشتر تو جامدات اثر داره.یه طرفه میله رو گرم میکنی بعد از یه مدت میبینی اون طرف هم گرم شده.

    فعلا اون طرف گرم میله دست شماست.هر وقت شناخت زورتر اتفاق افتاد، میتونی گرما رو اونطرف میله حس کنی.

    به امید آن روز.

    ممنون از زحماتت.

    Thumb up 10

    • مهدی جان.
      به هر حال من هم انسانم و بهم حق بده، مثل بسیاری از انسانهای دیگه، نمیتونم احساس خوبی رو که هنگام شنیدن اظهار لطف دیگران بهم دست میده پنهان یا سرکوب کنم.
      اما چیزی که بیشتر از همه حس من رو خوب میکنه، در مورد لطف تو و دوستان دیگرم، اینه که احساس میکنم بزرگوارانه، ایرادهای من کمرنگ میشه و کارهای شاید مثبت من، پررنگ جلوه داده میشه تا انرژی و روحیه ی بیشتری برای کار و تلاش داشته باشم.
      فقط خواستم بگم که میدونم، کسی که مثل تو یک سال در کنار من بوده، ایرادهای من رو میدونه: زود عصبانی شدنم رو، بی حوصلگی این روزها و بعضی روزها رو، شوخی هایی که گاهی دوستان و دانشجویانم رو دلگیر میکنه، مثالهایی که گاه، از سر خستگی یا عدم تمرکز یا…، تکرار میشوند یا به روز نمیشوند یا …
      ممنونم که ایرادها رو کمرنگ میکنی و خوبیها را برجسته، تا شاید امثال من انگیزه ی بیشتری پیدا کنند. فقط خواستم بگم که روی دیگر سکه را میدانم، حتی اگر تو و امثال تو، همواره سمت خوب سکه رو، پیش روی من قرار بدید…

      Thumb up 12

      • مهدی می‌گه:

        بازم سلام:
        به قول خودت هر چیزی قطعا یه اسیب شناسی داره،و میدونیم هیچ کس کامل نیست ولی چقدر خوبه که انسان ها در مسیر کمال باشند.

        مطلبی که بالا گفتم خیلی رک و پوست کنده چیزی بود که اتفاق افتاده بدون سانسور و هیچ گونه زیبا سازی ونه حتی برای دل خوشی شما.

        ضمنا خودم رو در اون حدی نمیبینم که به شما بگم کجای کارت درسته وکجاشو درست کن.

        اگر بخواهی به کسی ایراد بگیری باید خیلی شناخت و درکت بیشتر و کامل تر و نزدیک تر باشه (اینم یه چیزیه که از سر کلاسای خودت یاد گرفتم).

        Thumb up 4

  • سلینجر می‌گه:

    گاهی افزودن به چیزی شروع نقصان آن است فقط میتوان تشکر نمود , بسیار حکیمانه عمیق و تیز بینانه بود , متشکرم.

    Thumb up 1

  • آرشام می‌گه:

    سلام محمدرضا
    اگه بخوام اسم چندتا کتاب کارا بهم معرفی کنی باید اینجا بخوام یا از متمم درخواست کنم و اونجا ایمیل بزنم؟
    شادباشی

    Thumb up 0

  • مهدی قدیمی می‌گه:

    به نام خدا
    محمد رضای عزیز سلام
    مطلب بسیار جالبی نوشتی شاید یکی از بهترین مقالات سایت در یک ماهه گذشته بود ولی در این مقاله کسانی را که از تو انتقاد کرده بودند انسانهایی سطحی نگر معرفی کردی که این کمی از انصاف بدور بود. اگر با کامنتم باعث رنجش خاطر تو شدم از تو عذر خواهی میکنم و می خواهم بدانی که برای تو احترام بسیار زیادی قائلم.

    Thumb up 0

    • مهدی سطحی نگری نیست. ویژگی فرهنگیه که در همه ی ما نهادینه شده.
      نمیشه واقعیت رو انکار کرد.
      من که خودم این متن رو نوشتم هنوز حاضر نیستم برای یک محصول دیجیتال مالتی مدیا، به اندازه ی یک کلاس پول بدم.
      در حالی که میدونم این محصول ارزشمند تره و بارها قابل استفاده هست و هزینه زیادی براش انجام شده.
      من هم مثل بقیه، بر اساس قیمت تمام شده و هزینه ی سرشکن، ارزش آموزش ها رو حساب میکنم و گاهی یادم میره که ارزش آموزش به تغییریه که در من ایجاد میکنه.

      این مطلب، انتقادی از فرهنگ ما بود و من هم بیرون این فرهنگ نیستم. ایرانیم و مثل بسیاری از هم وطنانم فکر میکنم.

      Thumb up 4

      • یاسر می‌گه:

        سلام
        هیچ وقت حرفی نمی زنم که خواننده فکر کنه من می دونم و اون نمی تونه بدونه اما:

        بزرگترین معلم انسان چگونه به اموزش نی پردازد؟
        کدام روش بهترین روش یادگیری است؟

        جواب این سئوال ها هیچ ربطی به یادگرفتن ندارد چون یادگرفتن و عمل کردن یک دنیا فاصله است.
        پس با جواب به این سئوال فکر خود را آرام کنید که :

        چگونه می توانیم یاد گرفتن را یاد بگیریم؟

        موفق باشید.

        Thumb up 0

  • مینا می‌گه:

    حقیقت جالبی بود، اما فکر کنم نظام جدید آموزشی کمی بهتر شده و هم معلم ها از اون حالت فقط کتاب دراومدن هم سیستم مدارس

    Thumb up 0

    • فضا عوض شده اما من فکر کنم هنوز سهم محتوا کمتر از محیطه.
      هنوز مدیران مدرسه هایی که من باهاشون جلسه دارم، به جای اینکه راجع به سیلابس حرف بزنن، اول اسمارت بورد ها رو به من نشون میدن (شاید چند تا از بهترین مدرسه های ایران)

      Thumb up 3

    • زهراقاسمی می‌گه:

      مینا جان به نظر من بهتر نشده…به بهانه تغییر همون اندک نکات مثبتی هم که داشت سیستم اموزشی…همونم از بین رفت.
      به بهانه ایجاد خلاقیت خیلی چیزا رو از بین بردن بدون اینکه چیز جدیدی به جاش ارایه بدهند.
      کاش در زمینه همون آموزش هم خوب کار میکردند.ارایه دانش و علم تاریخ مصرف گذشته در مدارس و دانشگاهها تاسف آوره.و اینکه سیستم آموزشی هیچ هدفی رو دنبال نمیکنه.و اندک انگیزه هایی هم که بین دانشجویان و دانش اموزان وجود داره در خودش حل میکنه.

      Thumb up 0

  • محمدپارسا می‌گه:

    Teacher is responsible for teaching and learner is responsible for learning
    متاسفانه در ایران این قسمت دوم که ” learner is responsible for learning” حلقه مفقوده اس. شاگردا فکر میکنن که معلم همه چیز رو براشون باید انجام بده و این قرص یادگیری رو باید هفته ای یکی دوبار استفاده کنن تا به آموخته هاشون اضافه بشه. اگر این اتفاقات نیفته شروع میکنن به انتقاد از معلم وکلاس. متاسفانه ذهنیت آموزش و پرورشی تو ذهن خیلی از مدیران ما همچنان هست و اینگونه است که افراد زیادی همانندمحمد رضا شعبانعلی که دربینش دادن به دیگران وروشن ترساختن جامعه نقش پر رنگی دارند به مرور از هدف خود که آموزش این افراد است دلسرد شده و مقوله آموزش را در اولویت چندم خود قرارمیدهند.

    Thumb up 0

  • مژگان می‌گه:

    پاراگراف آخرت یعنی دیوانه کننده بود!!! راست می‌گی اموزش برای ما مقدسه… کلاس چندی عمو جان؟!! :) 😐

    Thumb up 0

  • ناشناس می‌گه:

    ای بابا. یاد دانشجوهام افتادم… بهترین استادشون، استادیه که میاد سر کلاس، ۲۰ صفحه جزوه میگه و میره…

    Thumb up 0

  • فاطمه می‌گه:

    خیلی افکارتون رو دوست دارم.از اونجایی که تازه با شما و سایتتون آشنا شدم تازه چند روز پیش مرام نامه رو خوندم. ممنون که یاد می دید تا به افکارمون بعد بدیم.

    Thumb up 0

  • محسن فرجاد می‌گه:

    محمد رضا

    دغدغه هایت آتش را آتش میزند.

    Thumb up 1

  • راحمه می‌گه:

    کامنت توی مقدمه سوم رو منم توی کامنتها خوندم ولی خب باهاش موافق نیستم من برعکس، همیشه عاشق شنیدن داستانها و خاطراتم واقعا سراسر پندآموزه اونم بصورت یه مثال عینی. برای من ارزشش از یه جمله فیلسوفانه و روشن فکرانه ارزشمند تره
    همیشه عاشق معلمای شوخ طبع و باحالمون بودم و از اینکه در کلاسشون زمانم سپری میشد لذت میبردم بیشتر به درسشون و مطالعه کردنش علاقمند میشدم تا اون معلمای بی اعصابو…شما کارت درسته 😀

    Thumb up 0

  • عسگری-پوریا می‌گه:

    خوب بود مثل همیشه استفاده کردم. به یک جمله ای که گفته ای ایمان دارم :
    ” …..و طبیعتاً آموزش همواره دغدغه ام بوده است،…… “

    Thumb up 0

  • میترا می‌گه:

    من امروز سر یه موضوعی شبیه این با یه نفر قاطی کردم!

    Thumb up 0

  • پرویز می‌گه:

    سلام
    محمد رضا من مبتلا به دیسلکسی هستم، هر چند خیلی شدید نیست اما کتابهای زیادی خوندم و رنج خوندن رو خیلی سخت و بدون اینکه به دیگران منتی بذارم بردم، هنوز بهترین استاد من اونی هست که می اومد توی کلاس هاش و درس هایش رو با مثال و داستان می‌گفت هنوز نتیجۀ اون درس ها توی ذهنم هست هیچ و قت اون ها رو فراموش نمی کنم.
    بعضی وقتها خوندن درد آور هست رو فقط کسی مثل من می‌دونه که گاهی حتی برای خوندن یک صفحه روزنامه هم دچار مشکل می‌شه….
    به هر حال هیچ وقت معدلم بالا نشد و هیچ وقت اون کتاب خونی که می‌خواستم نشدم، اما خودمونی بگم:” از سایتت خوشم می‌آید” نه فقط به خاطر یه سری حرف که من نمی تونم بزنم و کس دیگه ای میزنه یا …. . تنها به این خاطر که راحت می‌نویسی. همین!
    سوم دبیرستان دبیرمون داشت از تظاهرات معلم ها برام می‌گفت و من بهش خندیدم توضیح خواست گفتم آقای x به نظر من معلم‌هایی که رئیس جمهور و وزیر تربیت می‌کنند حق ندارند از اونها انتقاد کنند!؟
    راستش حق با توئه مدرسی که سر امتحانش کتاب رو می بنده! حق نداره از مهندس یا مدیری و پزشکی که تربیت کرده انتظار مشورت داشته باشه.
    و مدیری که می‌خواد دروازه‌های دانش به روی کارکنان زیر دستش بسته باشه حق در خواست کار درست رو از اونها نداره…

    امروز خیلی دلم گرفته بود پر حرفی کردم….
    به هر سو اومدم بهت بگم مشکل فیدخوان سایتت اگر می‌تونی سریعتر برطرف کن دوست ندارم مطالب قشنگت رو از دست بدم.
    موفق و سربلند هستی و بمانی

    Thumb up 0

  • مرتضی می‌گه:

    سلام؛
    هییییی روزگار.
    پست رو خوندم، کلاهمو قاضی کردم، سریع رشوه گرفت به نفع من رای داد!
    نتیجه شد این :
    آرررره، موافقم، منم همیشه اساتید بی سواد رو میبینم که فقط الکی میان تو سیستم بیمار آموزشی جزوه میگن. دانشجو های علاف رو هم میبینم که فقط میاد جزوه مینویسن میرن و دنبال مدرک اند.
    همیشه ذهنم درگیر این بود که چرا بقیه اینجوری ان، چرا جامعه اینجوریه، چرا فرهنگ بقیه غلطه، چرا بقیه درک ندارن.
    کلاً من خیلی زرنگم، به خودم نمیگیرم. وسط میخوابم کرایه لحاف تشک ندم.
    کلی کتاب روانشناسی و جامعه شناسی و مردم شناسی خوندم، هی میخونم هی ایراد بقیه رو میبینم، هی میخونم هی به حال بقیه افسوس میخورم، هی میخونم هی میفهمم که همه ملت بد هستند، من این وسط آدم خوبم.
    ——————
    از اول پستت، تا آخر پستت، شامل حال منم بود.
    من هم تو همین جامعه بزرگ شدم، هویتم همینجا شکل گرفت، همین جا درس خوندم، مدرک گرفتم ،شاغل شدم،
    همین جا خصوصیت خوب و بد شخصیتم شکل گرفت و همینجا هم در کنار همین مردم توسعه پیدا میکنه.
    تمام اینهایی رو که گفتی رو دارم، درسته که مدتهاست سعی بر این دارم اینطوری نباشم، ولی حقیقتاً هنوز هم
    داشتن “مدرک معتبر” آموزشی، وسوسه ام میکنه.
    هنوز هم ویدیو رو بیشتر از صوت دوس دارم.
    هنوز هم از سمینارها توقع های بیشتری دارم.
    سعی میکنم بهتر باشم، البته در حد بضاعت خودم.
    البته مدتهاست که این رو هم یاد گرفتم، اینکه مخاطب این قبیل نوشته ها “من” هستم.

    Thumb up 0

  • aseman می‌گه:

    شاید به احترام ثروتمندان از جا برنخیزیم، اما در مقابل معلم، با تمام وجود خم میشویم.
    اتفاقا در شهرما فقط به پولدار ها اهمیت میدن.و این مرا خیلی اذیت میکنه .
    یعنی شماسر کلاس درس یک ذره هم جدی نیستی!؟بنظرم باید هردوش باشه.

    Thumb up 0

  • مسعود نصیری می‌گه:

    سلام…من هم معلمم..
    توصیف محیط آموزشی و معیار دانش افزایی در مدارس ما….
    ۱-بچه ها را برای تدریس درس علوم،به اطراف مدرسه می برم(مدرسه روستا) تا در لمس اشیا و توجه عمدی شون تجربه کسب کنند،مدیر مدرسه ممانعت به خرج می دهد.با این علت:هنوز انجام چنین کاری در محیط آموزشی،بخشنامه نشده است.
    ۲-در هنگام ورود به کلاس،با همه بچه ها دست می دهم و چندتا لطیفه می گویم یا خاطره روز گذشته را با هم مرور می کنیم،بخاطر اینکه فضای ذهنی دانش آموزان در اول صبح از کسالت و خواب آلودگی به نشاط تغییر یابد،مدیر مانع اینکار شده و می گوید:هرچه زودتر درس را شروع کنید.
    ۳-بجای اینکه دانش آموزان را به نماز خواندن زورکی و اجباری،وادار کنم،داستانهایی از واقعیت های معنوی جامعه برای درک بیشتر و عمیق جهان برایشان بازگو می کنم.اما مدیر،حتی خود مرا،انسانی بی دین و بی اخلاق می پندارد.
    ۴-در هنگام تدریس،از روش بارش مغزی استفاده می کنم.یعنی سر نخی از موضوع درس را می دهم و با سوالات پی در پی،بچه ها را وادار به اندیشیدن و پاسخ دادن می کنم.اما مدیرمان،روش سخنرانی را بیشتر می پسندد.
    ۵-وقتی کتاب های غیر درسی برای لچه ها می آورم،مدیرمان می گوید:همون کتاب درسی را خوب بخونن،همه چیز توش هست.
    ۶-موضوعات انشایی که برای نگارش به دانش آموزانم می گویم،نوعی تفکر برای خلاقیت را در پی دارد.مثلا کاربرد های نامتعارف آجر.و دانش آموز به چنان فعالیت و تکاپویی می افتد و از در و پنجره کلاس بالا می رود تا کاربرد های غیر معمول آجر را مثلا در لای در،پشت لاستیک ماشین،بازی هفت سنگ و … کشف کند.اما باز مدیر مدرسه.
    ۷-در ساعات نقاشی،بچه ها را به بیرون از کلاس می برم و از انها می خواهم که با خاک و گل و سنگ و چوب و برگ درختان و …،اجسام یا اشیایی بسازند و این یعنی اوج خلاقیت در هنر.اما این کار تنها یکبار انجام شد.
    یادگیری یعنی تجربه.یعنی اینکه باید غرق در آموزش شویم وبه وسع خودمان،چیزی برداریم و بقدر تشنگی بچشیم.در غیر اینصورت اگر هزاران کتاب هم بخوانیم و هزاران ساعت در دوره های مختلف شرکت کنیم اما نخواهیم که “یاد بگیریم” یعنی اتلاف عمر کرده ایم.

    Thumb up 0

    • کربلایی می‌گه:

      سلام به همه
      جناب نصیری شیوه درس دادان افرادی مثل شما عالیه بنظرم در گذشته افرادی مثل مرحوم نیرزاده نیز ازهمین روش استفاده میکردند که بسیار ثمربخش بود.گرچه سخته ولی بنظرمن تا جایی که براتون دردسر درست نمیکنه به شیوه ی خودتون ادامه بدید چون نتیجه اش ماندگاره.

      Thumb up 0

  • روزبه می‌گه:

    با سلام , من با حرف آقای شعبانعلی موافقم . خدا رو شکر مخصوصاً این اواخر زیاد با محیط های آموزشی زیاد در ارتباط بودم .خیلی این مطالب رو در رفتار والیدین و یا مسئولین آموزش و کاراموز و دانشجو و … دیدم . متاسفانه همه انگار تو یه دایره حرکت میکنن و جالب اینه اونایی هم که یکم متفاوتن بعد از یه مدت همون کار دیگران رو انجام میدن .
    سالها بود که دیگه سایتهای فارسی رو نمیخوندم و واقعا فکر میکردم که همه سایتهای ایرانی کارشون شده کپی پیست کردن مطالب همدیگه و مشابه و واقعاً این سایت و مطالبش خلافشو ثابت میکنه. به لطف تسلط بر زبان انگلیسی در نوجوانی با کتابای پرحجم ساده که یه عکس تو هر صد صفحه داشتن اونم سیاه سفید و نوار کاست که واسه شنیدن تکرار یه کلمه جون آدم رو میگرفت و میتونم به جرات بگم تنها بخاطر تلاش اساتیدی که یادگیری من و دیگران تنها هدفشون بود همه مطالب مورد نیازم رو انگلیسی از اینترنت میخوندم اما تصادفاً از طریق یکی از دوستان با این سایت آشنا شدم . شاید بیانش سخت باشه ولی این سایت بسیار عالی منو یاد همون استادها و زحماتشون واسه یادگیری من و امثال من میندازه و جلوه همون مطالب انگلیسی سایتهای خارجی با تفکر خلاق و با طعم ایرانیه . دارم میبینم که با این همه کتابهای عالی و سی دی و دی وی دی انگلیسی سطح یادگیری انگلیسی اگه نگم از اون زمان ما کمتره بیشتر هم نیست یا نهایتاً یکم بیشتره , یعنی تغییر یادگیری انگلیسی با این حجم سرمایه و امکانات فراهم شده خیلی ناچیزه و ریشه اش رو حالا با دیدن این مطلب میدونم از کجاست .
    بنظر من این مطلب جدا از مساله یادگیری که واقعا عالیه به مفهوم empowerment اشاره میکنه(فارسیشو ننوشتم بخاطر اینکه بنظرم مفهوم انگلیسیش عمیقتره).
    در نهایت خدمت شما آقای شعبانعلی بگم که من تا حالا نظر ننوشتم و فقط مطالب رو میخوندم ولی این مطلب خیلی به دل من نشست و از خوندنش واقعا لذت بردم , از زحمات شما متشکرم .ممنون از مطالب زیبا و متفاوتتون .

    Thumb up 0

  • با اجازتون ، این پست را گذاشتم تو وبلاگم ، با نقل منبع آن
    جالبه ما هم استادی داشتیم در درس تاریخ موسیقی، میشه گفت کل حدود ۷۰۰ صفحه کتاب را حفظ بود ،
    اما کل کارش این بود که بیاد اون کتاب را سعی کنه ، در بیشترین سرعت از حفظ بگه
    نمی دونم اسم اون کلاس چی بود ؟!
    تدریس می کرد ، سخنرانی بود ، یا شایدم داشت دانسته هاش را به رخ ما می کشید ، یه جور امتحان !
    بنده ء خدا انگار به یمن سیستم آموزشی سالم کشور ما ، به یک حظف کننده تبدیل شده بود و انتظار همین را هم از ما داشت ،
    به این نتیجه رسیدم ، که بهتره آدم تحلیل گر قوی باشه ، تا یک حفظ کننده قوی ،
    اما آموزش ما ترجیحش بر فکر نکردنه !

    Thumb up 0

  • rezaA می‌گه:

    ما دلبسته سرزمین های دور نیستیم ولی اون ها درس خوندنشون درس خوندنه..تو ژاپون بجه واسه یادگیری حجم حجم کلاسشو تو همو بجگی حساب میکنن..سد روی ی جوب اب با دست خودشون میبندند..تا ده سالگی بچه کلاس نمیره..میزارن هوش انتزاعیش رشد کنه..بچه رو میفرسن پاتخته میگن بچه های دیگه مسخرش کنن و طرف باید یاد بگیره از خودش دفاع کنه بدون درگیری..حالا ما بچه هامون از ۳ سالگی میره کلاس زبان اخرشم از تموم رشد های فردی میوفته ولو با داشتن مدرک از ی دانشگاه معتبر..

    Thumb up 0

  • شیوا می‌گه:

    سلام محمدرضا ی عزیز! مطلبی که نوشتی خیلی آموزنده است و به نکته های اشاره کردی که دغدغه ی ذهنی خیلی از افراد جامعه ست…بعد از این که نوشته ت رو خوندم قصه ی دانش آموزی خودم رو مرور کردم و فکر می کنم داستان دانش آموزی من می تونه نمونه ی خوبی از خروجی این سیستم آموزشی باشه. قبل از ورود به مدرسه، یکی از نگرانی های پدر و مادرم این بود که من نمی تونم در مدرسه موفق باشم و از پس کلاس و درس بر نمیام. به خاطر روند کند یادگیری که در زمان کودکی م داشتم. اما اتفاق دیگه ای افتاد من ۱۷ سال تحصیل را با کم ترین تلاش و با همان کندی و تنبلی ذهنی ، خیلی راحت و با موفقیت( موفقیت از نظر نظام آموزشی رایج) پشت سر گذاشتم. و همیشه من رو به عنوان دانش آموز با هوش و سخت کوش معرفی می کردند… در کنار کلاس های مدرسه و دانشگاه ، تجربه ی حضور در کلاس های مختلف هم دارم. چیزی که کاملا محسوس است ذهن همه ماها با فضای کار گروهی و تمرین گروهی … غریبه ست. و همیشه می بینم زمان و انرژی بیش تر از حد معمول برای انجام تمرین ها صرف می کنیم بماند که نتیجه ی کار هم مطلوب نیست. با این حال به نظر می رسه که نسل ما و قبل ما خیلی بیشتر دغدغه یادگیری دارند. و چیزی که من در بین بچه های نسل بعد از خودم می بینم متاسفانه نا امید کنندست. اگر در زمان ما فقط تعاملات معلم و دانش اموز بود و معلم نقش پر رنگی داشت. در حال حاضر مشارکت پدر و مادر در آموزش رو می بینیم و وابستگی شدید بچه ها به پدر و مادرشون در انجام کارهای به اصطلاح عملی … در آخر فکر می کنم تنها راه حل، آگاهی های بیشتر تک تک افراد جامعه ست. به بیان دیگه شاید اگه تک تکمون به فکر اصلاح خودمون باشیم زودتر بتونیم به مقصد مورد نظر برسیم. و به امید اصلاح از طرف یه شخص یا یه سازمان نباشیم. (البته این یکی از درس هایی بود که از تو یاد گرفتم محمدرضا)

    Thumb up 0

  • سلام . جالب بود و استفاده کردم

    Thumb up 0

  • حمید می‌گه:

    سلام محمدرضا خان
    اول این که شما هر جوری که آموزش بدی هم مخالف داره و هم موافق. شاید علت ها و دلایل این موافقت و مخالفت به بهبود کارتون کمک کنه.
    و دوم توی این سیستم آموزشی رایج در کشور ما بسیاری از کسانی که سر کلاس میرن دنبال لقمه های حاضر و آماده هستن. کمتر افرادی حاضرن برای یادگیری تلاش کنن. مدرک براشون مهمتر از خود دانش و کاربرد دانشه! گر چه معدود اساتید و معلمانی داشتیم که بر خلاف روش معمول تلاش میکردند شاگرداشونو به حرکت دربیارن.
    =================
    این کتاب “۵ نقطه قوت خود را بشناسید” خریدم، دارم میخونمش، خوب کتابیه. تشکر میکنم بابت معرفیش. هم در ارتباط با خودم و هم در درک دیگران! دارم میبینم که مدت زیادیه از نقاط قوتم غافلم و تمرکز کرده بودم روی رفع نقاط ضعف، فکر میکنم قدری تجدید نظر لازم دارم.

    Thumb up 0

  • مرضیه می‌گه:

    بهترین چیزی که در اکثر مطالب ویلاگ دوست داشتنیتون میبینم تطابقش گفته ها با عقل_
    از خواندنشون خیلی لذت میبرم .
    دیروز برام اتفاقی در محیط کاری افتاد که خیلی به هم ریختم وداشتمیک تصمیم نادرست میگرفتم .
    اومدم توی وبلاگتون و با خواندن یک مطلب حالم یه طوری عوض شد که تونستم اون شرایط به وجود آمده رو عوض کنم و برای من و طرفین من هم اتفاق بهتری بیافته.
    خیلی ممنونم و براتون رضایت و حال خوش آرزو می کنم.

    Thumb up 0

  • آرشام می‌گه:

    فقط خواستم بگم اون خاطراتی که گهگاه میذاری از صد ها روز مطالعه و شاید از یک دوره زندگی کردن هم مفید تره .
    اینو بدون که همون تاثیری که روی تو گذاشته در من هم بو وجود میاد و مطمئنا در دیگر دوستان نیز و
    و این کمکی به اندازه ی هدیه دادن یک زندگی برتره
    صمیمانه ممنون

    Thumb up 0

  • حدیث می‌گه:

    سلام
    می خواستم تو تأیید بیشترت بگم که من آدمی هستم که خیلی سخت مطالعه می کنم و همیشه وقتی تو سایت های علمی یه تیتر جالب رو می بینم سریع add favorite رو می زنم که بعدا بخونمش، ولی وقتی آخر هفته ها سایت شما رو – با اشتیاق مطالب جدید بیشتر- باز می کنم ساعت ها می شینم و می خونم. همین جا بگم که این لینک های مرتبط که آخر هر مقاله میذاری خیلی خوبه.

    Thumb up 0

  • آرام می‌گه:

    گاهی فکر میکنم آموزشهایی که از پدر بزرگ و مادر بزرگمان در کودکی در آن دوره بی امکانات گرفتیم خیلی سودمندتر و ماندگارتر بوده تا چیزهایی که در سیستم آموختیم چون واقعا یک یادگیری تدریجی و با چاشنی مهر و خیرخواهی بود…اگر بخواهیم آنها را از خود جداکنیم هم انگار نشدنی است، اگرچه گذر زمان و اجبارهای حاصل از تغییرات ناپسند زندگی خصلتهای مفید آن روزها را در ما کمرنگتر کرده باشد. زیاد اهل نوستالژی نیستم ولی جذابیت پرسه زدن میان کتابها و انتخاب کتابی از کتابخانه قدیمی پدربزرگ چیزی نیست که اکنون لذت معادلش را تجربه کنم. ساعت مشخص صرف ناهار و استراحت و صرف چای عصرانه و چگونه سر سفره نشستن و دست در غذا بردن و ..همگی نظمی لذتبخش برایم به همراه داشت. این روزها چقدر دلم برایشان تنگ میشود و فقدان چنان نظم و هدفمندی را حس میکنم. انگار هیچ ساعت باطلی نمیگذراندم و پیوسته در حال یادگیری بودم اما امروز انگار بر گوش و چشم و عقلم مُهری از بی تفاوتی خورده باشد؛ میخوانم و درک نمیکنم، میبینم و انکار میکنم، میشنوم و ناشنیده میگیرم…بد حالتی است…بدتر آنکه آنچه با لذت بخوانم و بشنوم و بفهمم نیز زود به هاله ای مبهم تبدیل میشود، انگار در دنیا از این حرفها زیاد است، همه چیز معادلی دارد و گزینه های متعدد هست این نشد آن یکی…
    وازدگی از آموزش را در خود حس میکنم و فقدان یادگیری را بیش از آن. البته یادگیری به خودی خود و نامحسوس جریان دارد اما آدم انگار دوست دارد طعم آن را ملموس تر بچشد. مهمتر از همه آنها به کار بستن یادگرفته هاست که برای من انگار دچار یک مانع درونی شده است از جنس همان بی تفاوتی..

    Thumb up 0

  • ندا می‌گه:

    سلام محمد رضا

    اون دو هفته پیش که جمعه اومدم سر کلاست و ۲ تا کتاب بهت دادم.ورقی زدی و گفتی اینا با فضای فکری من خیلی فرق داره ولی یه نگاه می کنمش.
    این نوشته ات رو خیلی دوست دارم.چون من عجیب به این آموزش فراموش شده که ازش حرف زدی اعتقاد دارم. اون ۲ تا کتاب در راستای همین حرفا شاید یه جورایی بود.
    می دونی از ته دل برات دعا کردم که آدمی با توانایی ها و انگیزه های تو این مهارت رو هم داشته باشه که بتونه توی هر فضای ذهنی خودشو قرار بده و وقتی براش بزاره.
    حیف است که محمد رضا برای خودش فقط یک فضای ذهنی داشته باشه.بنظرم تو توانایی این رو داری که چندین فضای ذهنی رو درک کنی و بفهمی و حتی یک ترکیبی از آن ارائه دهی.

    Thumb up 0

  • محمد رضا می‌گه:

    سلام محمد رضای عزیر
    ممنون که تو مانند هزاران آموزش دهنده نشدی که در نظام هر روز متغیر آموزشی ما حل شده است
    من مدت کمی افتخار شاگردی و حضور در کلاست را داشته ام چیزهایی که در شلوغی کلاست ، تمرین های مشورتی ، امتحان باز بدون مراقبت یاد گرفتم اصلا قابل مقایسه با ماهها نشستن در کلاس خشک که در آن استاد متکلم وحده بود نیست
    من در کشور فرانسه در دوره آموزشی شرکت داشتم و هردو مدل را در این دوره تجربه کرده ام آنچه از شیوه عمل به سبک شما از آن دوره فرا گرفتم هیچگاه فراموشم نشده است اما بقیه را فقط خواندم – پاس کردم و فقط گواهینامه اش برایم ماند همین…
    درسی که از بیان یک خاطره از مدیر عامل بانک ملی گفتی را در سالها مدیریت و خواندن کتابهای مختلف مدیریت نفهمیدم و شیرینی آن وقتی برایم معنی پیدا کرد که درست ساعتی بعد از خواندنش و با درک آن خاطره و صحبتی برگرفته از آن لبخند کارمندم را که با گریه به اتاقم آمده بود دیدم
    کاش کسانی که آن حرفها را زدند در موقعیتهای مشابه قرار می گرفتند …….

    Thumb up 0

  • رضا می‌گه:

    مطلبی که نوشتی بسیار اموزنده و صدالبته تکان دهنده بود. من یکی که واقعا به فکر فرو رفتم. امیدوارم گفته هات لا اقل ابزار مفیدی باشه برای راه و مسیر یادگیری فرزندم.
    فکر میکنم رابطه ای قوی وجود داشته باشه بین تقدس اموزش و مدرک گرایی در جامعه ما…
    خیلی وقتا ، ورود به دانشگاه، پیدا کردن شغل ، ترفیع در محل کار، افزایش حقوق ، حس برتری و غرور بین اطرافیان ووو… همه نیاز به مدرک رسمی دارن . مدرک رسمی رو هم فقط با اموزش و کلاس اموزشی و دوره اموزشی و … میشه گرفت . همه ایناهم تهش یه ارزیابی رسمی هست . از امتحان رسمی دانشگاه با ممتحن هایی که مث پوارو همه رو زیر ذره بین دارن تا خدای نکرده چششون به چپ و راست نچرخه تا فرمهای اثر بخشی مسخره دوره های اموزشی که حین کار میگذرونیم… دوست دارم بدونی تو شرکت ما یکی از ایتمهای اثر گذار تو پاداشهای فصلی ، نتیجه فرم اثربخشی در اخرین دوره اموزشی فرده..!
    با این توصیفات به نظرم تقدس اموزش رسمی در جامعه ما چیز غریبی نیست.
    خوشحال میشم نظرت رو بدونم.

    Thumb up 0

  • چ می‌گه:

    به عنوان یک معلم شدیدا با شما موافقم. گرچه هرگز خودم نمیتونستم به این صراحت کلام موضوع را بیان کنم. از اینکه باعث شدید دوباره تجربیاتم رو مرور کنم سپاسگزارم.

    Thumb up 0

  • سعیده (آذر) می‌گه:

    متن فوق العاده ای بود، ولی با همش موافق نیستم…

    مثلا این موارد:
    “مدرس متکبر و جدی را «علمی تر» از مدرس «راحت و شوخ» ارزیابی میکنیم و فراموش میکنیم که «جدیت»، بسیاری از اوقات، نقابی است که انسانها سطحی نگری خود را در پشت آن پنهان می کنند.”
    .
    به نظر من اینطور نیست، شما خارج ازمحیط های آموزش اجباری اگر نگاه کنید، کسی به دلخواه حاضر نیست سر کلاس یه معلم متکبر و جدی حاضر بشه، مگر اینکه اونقدر سطح سوادش بالا باشه که تحمل کلاس با اون وضع، ارزش داشته باشه…باور کن الان دارم تو ذهنم اساتیدی که در حوزه های مختلف مطرح هستن (در مراکزی که خودم شرکت میکنم) و کلاساشون از شلوغ ترین کلاسهاست رو بررسی میکنم می بینم اخلاقِ ویژه ی تدریس و لذت بردن از اوقات کلاس از ویژگی همشون هست، کلاسهایی که متوجه گذران وقت نمیشی مگه میشه با یه مدرس متکبر و جدی و خشک همراه باشه…
    .
    “آموزش را صرفاً در «مقاله» ها و «کتابها» جستجو میکنیم و نکات آموزشی یک خاطره را که حاصل سالها زندگی و تجربه است فرا نمیگیریم.”
    .
    اینو نمیتونم کلی بگم ولی خودم رو میگم که دقیقا توی کلاسهایی که شرکت میکنم دنبال این جور تجربیات هستم و یه دفتر جداگانه ای دارم که این قبیل مثالها رو توش یادداشت میکنم و این دفتر از گنجینه های من هست و ارزشش اصلا قابل قیاس با درسی که همون استاد میداده نیست…البته باز میتونم بگم با توجه به اینکه خیلی از دوستان تو کلاسها از اساتید میخوان که مثلا مجدد اون قطعه شعر یا ضرب المثل یا….رو تکرار کنه که بنویسن، معلومه این مباحث مورد علاقه ی اکثریت هست…
    .

    میدونی، امکان نداره که در کاری، ما انتظار داشته باشیم همه رضایت داشته باشن و همه چیز اونجوری که ما میخوایم پیش بره…

    تو همون دوره ی مولوی هم خیلی ها کار شکنی می کردن، منتظر بودن تا یه چیزی خلاف باورهای خودشون ببینن و آنچه از مولوی در ذهن ها نقش بسته بود رو نقش بر آب کنن…

    من احساس میکنم خیلی ها وقتی تو دوره ای شرکت می کنن فکر میکنن قراره مثلا چه اتفاقی بیفته، نمیدونن همه چیز خیلی ساده تر از اون چیزی هست که فکر میکنن، این آدمها کم هم نیستن ولی اکثر اوقات راه رو خیلی اشتباه و طولانی و سخت طی میکنن و معمولا به هدف هم نمیرسن.

    یه مثال عالی داشتم واسه این جریان ولی دیگه خیلی طولانی شد….

    Thumb up 0

  • سحر می‌گه:

    اگه یاد بگیریم به جای ضبط صوت بودن ، ترسیم کردن رو یاد بگیرم ، شاید خیلی چیزا عوض شه ، حتی گرگها هم موقع زوزه کشیدن گروهی ، سمفونی ایجاد می کنن ، ولی خیلی از ما ها مثل شیپور بوقی فقط بوق تکراری می زنیم …

    Thumb up 0

  • عليرضا می‌گه:

    امیرالمومنین علی (علیه السلام) در جایی و به مناسبتی فرمودند: “شما به عمل به آنچه که می‌دانید محتاج‌تر هستید، تا دانستن آنچه نمیدانید.” (۱)
    از آنجایی که تا حد کمی البته شما و نیت خیر و زیبای شما را در انتقال دانش و مهارت به چشم خود دیدم و از آن بسیار فراگرفتم، به خود جسارت اظهارنظر میدهم؛‌
    همیشه به دوستانم گفتم آنچه که یک آرایشگر را آرایشگر میکرد تمرین در محیط استاد و شاگردی بود نه کلاس آرایشگری.
    عمقا معتقدم مدرک تحصیلی را با مطالعه تعدادی کتاب به سادگی میتوان گرفت، اما ارزش این آموخته‌ها تنها در لحظاتی است که بایستی از مهارت عمل به دانسته‌ها و آموخته‌ها استفاده نموده و آنها را در طرح و حل مسائل روزانه کاری و شخصی بکارگرفت. با گفته آقای شفیعی کاملا موافقم و اضافه میکنم برخی اوقات تنها یک عبارت یا تنها یک حرکت دستاورد یک دوره آموزشی ۱۴۰ ساعته است که برای انسان باقی می‌ماند و او را به تحرک واداشته و به موفقیت نزدیک‌تر میکند.
    امیدوارم انشاءالله همانند گذشته بار دیگر توفیق شرکت در کلاس‌های بسیار عالی شما را بیابم.

    (۱) شرح آقا جمال خوانسارى بر غرر الحکم و درر الکلم، ج‏۳، ص: ۶۰

    Thumb up 0

  • پویا شفیعی می‌گه:

    این یک تجربه شخصی است :
    پس از سالها درس خواندن و چند صباحی درس دادن، آن چیزی هایی عمیق ترین تاثیر را روی من گذاشته، نه یک کتاب قطور، نه یک استاد مقید به زمان خشک و نه حتی یک دوره آموزش گران قیمت در آن سر دنیا بوده است. اما …
    ما از هر کلاس و کتابی به اعتقاد من یک Take Home message با خودمان برمیداریم و می بریم. این، میتواند شیوه ایستادن استاد باشد، حاضر جوابی معلم نسبت به یک سوال باشد، نتیجه یک تحقیقی باشد بر خلاف آن چه که فکر می کنیم و مهمتر از همه یک جمله “یادگیری” باشد، وقتی با خودت میگویی: ” آهااااان! از فردا میشه اینجوری هم عمل کرد!”
    بعید میدونم این جمله را در دوران کارشناسی بیش از ۱۰ بار و در دوران کارشناسی ارشد بیش از ۲۰ بار با خودم زمزمه کرده باشم.

    Thumb up 3

    • علی می‌گه:

      آره کاملا حرفت رو قبول دارم
      هر چند فکر کنم از هر استاد کارشناسیم حد اقل یک “پیغام بده برم خونه , لازمش دارم” را گرفته باشم!

      Thumb up 0

  • پاسخ دهید (مختص دوستان متممی با بیش از 150 امتیاز)

    لینک دریافت کد فعال

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *