سرشت و سرنوشت: استفاده بهینه از اختیار حداقلی

پیش نوشت اول: این مطلب هفتمین مطلب از سلسله مطالب سرشت و سرنوشت محسوب می‌شه.

پیش نوشت دوم: این روزها مصادف با شهادت امام علی است. بعید است کسی اهل مطالعه باشد و نهج البلاغه را نخوانده باشد. اما در کنار این کتاب گرانقدر، دو کتاب دیگر هم هست که همیشه گفته‌ام و باز هم تکرار می‌کنم که به نظرم در مورد امام علی، باید خوانده شوند. یکی کار گرانقدر استاد مطهری در کتاب جاذبه و دافعه علی علیه السلام و دیگری کار دکتر علی شریعتی در کتاب علی.

البته بخش قابل توجه هر دو کتاب، حاصل پیاده سازی سخنان آن بزرگواران است و بعداً بخش‌های مکتوبی هم به آنها افزوده شد. اجازه بدهید قبل از شروع صحبت‌هایم، دو مطلب از دو کتاب نقل کنم:

استاد مطهری در اوایل کتاب جاذبه و دافعه، به جای اینکه فقط به محبوبیت امام علی اشاره کنند، به بغضی که نسبت به ایشان هست هم اشاره می‌کنند و توضیح می‌دهند که استقرار عدالت، بغض و عداوت هم می‌آفریند. ایشان می‌گویند:

افرادی که نه جاذبه دارند و نه دافعه. نه کسی آنها را دوست دارد و نه کسی دشمن دارد، نه عشق و علاقه را برمی‌انگیزند و نه عداوت و حسادت و کینه و نفرت کسی را. بی تفاوت در بین مردم راه می‌روند،‌ مثل اینکه یک سنگ در میان مردم راه برود.

این یک موجود ساقط و بی اثر است. آدمی که هیچ نقطه مثبتی در او وجود ندارد (مقصود از مثبت تنها فضیلت نیست، بلکه شقاوت‌ها هم در اینجا منظور است)  نه از نظر فضیلت و نه رذیلت، حیوانی است که غذا می‌خورد و خوابی می‌رود و در میان مردم می‌گردد. همچون گوسفندی که نه دوست کسی است و نه دشمن کسی و اگر هم به او رسیدگی کنند و آب و علفش دهند برای این است که به موقع از گوشت‌اش استفاده کنند.

او نه موج مخالف ایجاد می‌کند و نه موج موافق.  اینها یک دسته هستند: موجودات بی ارزش و پوچ و انسانهای پوچ و تهی. زیرا انسان نیاز دارد که دوست بدارد و او را دوست بدارند و هم می‌توانیم بگوییم که نیاز دارد که دشمن بدارد و او را دشمن بدارند.

حرف‌های استاد مطهری،‌ نه فقط در مورد این بزرگمرد تنهای تاریخ مصداق دارد، واقعاً که اگر امروز در میانمان بودند، درسی بزرگ در حوزه مدیریت و برندسازی بود و افسوس که از حضور این بزرگان در میانمان محروم گشته‌ایم. اجازه بدهید از دکتر علی شریعتی هم متن کوتاهی از سخنرانی علی تنهاست را بیاورم:

محبت به علی، اگر او را نشناسیم، برابر است با محبت همه ملت‌های دیگر به هر کس دیگر. علی اگر معلوم نباشد که کیست، چه می‌گوید و چه می‌خواهد و تشیعی که معلوم نیست اصولش چیست، هدفش چیست و راهش کدام است، از نظر تاثیرش روی بشر و جامعه و زندگی، مساوی است با هر شخصیت و هر مذهب دیگر. علی مجهول مساویست با هر انسان یا هر قهرمان ملی دیگر که مجهول است. زیرا محبت به خودی خود نجاتبخش نیست. این معرفت است که نجات می‌بخشد.

پیش نوشت سوم: اتفاق بسیار خیری که در طول این سالها – به نظر من – رواج بیشتری هم یافته است، توجه به شب‌های قدر و شب زنده‌داری در این شب‌هاست. جالب اینجاست که کسانی را می‌شناسم که باور دینی محکمی هم ندارند، اما این شب‌ها بیدار می‌مانند و به فکر کردن در مورد خودشان و زندگیشان می‌پردازند و می‌کوشند تقدیر بهتری را برای خود مقدر کنند. خیر بزرگی است که یک آیین فراتر از مرزهای پیروان خویش را هم تسخیر کند. آنهم برای ما که زندگانی به معنای واقعی از میانمان رخت بربسته و زنده مانی و مرده‌گانی شیوه رایج گذران عمر در میانمان است و این فرصت‌های کوتاه، بهانه‌ای برای بیشتر تفکر کردن و توقف در مسیری که اگر آن را آگاهانه نشناسیم، حرکت در آن – با هر سرعتی که باشد – ما را به هیچ منزل‌گاهی نمی‌رساند. اینها را از باب موعظه ننوشتم که من آیین موعظه را نمی‌دانم. اما گفتم شاید این یادآوری‌ها به خودم، مخاطب دیگری هم بیابد.

اصل مطلب: داستان تاریخی جبر و اختیار، ماجرایی نیست که به سادگی پایان داشته باشد. باور قلبی من این است که بحث‌های سطحی،‌ پایان قطعی دارند و بحث‌های عمیق‌ برای همیشه باز می‌مانند. در این میان جمله امام بزرگوارمان را هم به خاطر داریم که از «چیزی در میانه‌ی این طیف» (لا جبرو لا تفویض،‌ بل امر بین امرین) می‌گفتند.

هر بحثی را می‌توان در لایه‌های مختلف تحلیل کرد. از سطحی تا عمیق.

جبر و تفویض هم قاعدتاً مستثنا نیست.

به سطحی‌ترین لایه‌ها فکر کنید: به اینکه امروز شما نمی‌توانید سر کار نروید یا اگر بخواهید نروید مجبورید که برگه مرخصی ببرید و تایید بگیرید. از سوی دیگر به صورت مطلق هم مجبور نیستید و حتی ممکن است استعفا بدهید و امروز و هر روز در خانه بمانید. یا در شرایط خاص و اتفاق‌های ناگوار مثل فوت نزدیکان، مجبور به پر کردن فرم مرخصی و طی کردن نظام بروکراتیک نخواهید بود. اینجا هم جایی در میانه جبر و اختیاریم.

لایه‌های بعدی همین مسئله نگارش است: من در نوشتن آزادم و هر چه می‌خواهم می‌نویسم. اما به صورت مطلق آزاد نیستم. من به دامنه واژگان فارسی و به دامنه واژگانی که می‌دانم و به دامنه واژگانی که مخاطبم می‌داند محدودم. نه اسیرم و نه آزاد. بلکه به تعبیر زیبای احمد شاملو در باغ آیینه، این میان خوش دست و پایی می‌زنم!

در لایه بالاتر به تصمیم‌های فردی می‌رسیم و بعد تصمیم‌های اجتماعی. بعد به مسیر یک جامعه و در بالاترین لایه‌ها شاید به مسیر تاریخ و مسیر تکوین عالم هستی و بحث‌های دیگری که من نمیدانم و نمی‌فهمم.

اما من در این میانه می‌خواستم به نکته‌ای در سطحی ترین لایه جبر و اختیار، یعنی به جبر و اختیار در زندگی روزمره اشاره کنم.  از بس که تکرار کرده‌ام خسته شده‌ام. اما باز هم می‌گویم که آنچه در اینجا می‌گویم صرفاً تجربه شخصی است و چون در زندگی شخصی من مفید بوده گفتم شاید برای زندگی دیگران هم مفید باشد. بنابراین اگر خواندید و آن را اثربخش نیافتید، لطفاً ما را معذور دارید و بی‌آنکه شرمسارمان کنید عبور کنید. اگر هم مفید یافتید که من خوشحال می‌شوم که این حرف، جایی هر چند کوچک به کار آمده و بی‌تاثیر نمانده است.

بعضی وقت‌ها می‌بینم که دوستانم می‌گویند: محمدرضا. دلت خوش است. کتاب خواندن کجا. ما تا ساعت یازده شب سر کاریم. می‌آییم مثل جنازه می‌افتیم تا صبح هم دوباره سر کار برویم. جبر زمان است. زندگی خرج دارد. اجاره داریم. بدبختی داریم. خرج غذا و پوشاک را می‌دانی؟ هزینه ثبت نام مدرسه را می‌دانی؟

دوست دیگری که فرزندش از بی‌توجهی پدر و مادرش گله داشت به من می‌گفت: خودت انصاف بده. من با این خستگی کی می‌تونم وقت برای اینها بگذارم؟ از بیست و چهار ساعت شبانه روز، تقریباً بیست و دو ساعتش در اختیار من نیست. ساعت کار معلومه. ساعت کار دوم معلومه. حداقل ساعت مورد نیاز برای خواب معلومه. کی بشینم با این فیلم ببینم؟

دوست دیگری که دانشجوست به من می‌گفت: همیشه دوست داشتم مطالعه خارج از درس و حتی مطالعه تکمیلی در کنار درس داشته باشم. اما محمدرضا نمی‌شود. درس‌ها خیلی زیاد است. جزوه‌ها خیلی زیاد است. همینطوری هم همیشه و هر شب بیدارم و تازه بهترین نمره‌ها را ندارم. نمره‌های متوسط دارم.

دوست دیگری در رابطه عاطفی‌اش شبیه همین بحث‌ها را مطرح می‌کرد.

خلاصه ماجرا این است که: همه معتقد هستند که تا حدی گرفتار جبر هستند (نه به معنای فلسفی آن. به معنای لغوی آن). از یک سو احساس می‌کنند شاید در هزینه کردن ۹۰% درآمد خود اختیاری ندارند. نمی‌شود لباس نخرید. نمی‌شود قبض آب و برق نداد. نمی‌شود اجاره نداد.

از یک سو معتقدند که در تخصیص زمان خود دست باز ندارند و شاید هشتاد تا نود درصد از وقتشان عملاً خارج از اختیار آنهاست. از زمان خواب که اجبار فیزیولوژی است و از زمان کار که در اختیار قانون کار است و از زمان ترافیک که در اختیار هیجکس نیست بگیر و بیا تا برسی به زمان‌های دیگر. می‌ماند شاید شبی یکی دو ساعت.

این مثال‌ را در حوزه‌های دیگر هم می‌توان مطرح کرد و مطئنم که موارد مشابهی هم در ذهن شما وجود دارد.

خود من هم مدت‌ها گرفتار همین مسئله بوده‌ام و هنوز هم هستم. فلان دوست که مدیر یک سازمان بزرگ یا مسئول یک نهاد مهم است، تماس می‌گیرد که بیا با تو کار داریم. تمام شد! من که برای صرفه جویی در وقتم از تعداد دستشویی رفتن و غذا خوردن کم می‌کنم، هفت ساعت روزم به یک جلسه می‌گذرد که خبری هم در آن نیست و همه یکدیگر را نگاه می‌کنند و همین که وقت می‌گذرد خوشحالند!

مادرم همیشه به من می‌گوید محمدرضا کمتر رفت و آمد کن به خانه ما. همین تلفنی حرف می‌زنی خوب است. چهار تا کامنت جوان‌ترها را جواب بده مردم خوشحال شوند شاید به کار کسی بیاید (خودشان هم اخیراً اسمارت فون خریده‌اند و می‌خوانند!). من که از وقت خانواده‌ام زده‌ام و نشسته‌ام کامنت جواب می‌دهم می‌بینم یکی ایمیل زده آقا ما فلان جا وام گرفتیم. خوردیم تموم شده. الان نمی‌خوایم پس بدیم. میشه ما رو راهنمایی کنید؟ چون شنیدیم کارتون مذاکره است! بعد هم همه جا پیغام‌های جورواجور که زکات علم نشر آن است و تو خسیس شده‌ای! (ما هم جلوی مردم عذرخواهی می‌کنیم و خجالت می‌کشیم که صورت مسئله را بگوییم!).

بگذریم. همه از این ماجراها داریم. خلاصه‌اش می‌شود که قسمت عمده‌ای از وقت روزانه ما صرف سر و کله زدن با دیگرانی می‌شود که بخش قابل توجهی از آن اجتناب ناپذیر است (یا حداقل در کوتاه مدت قابل حذف نیست و در بلندمدت هم حتی اگر اینها را مدیریت کنی، چالش‌های جدیدی برایت وجود خواهد داشت).

چند ماهی است که برای زندگی خودم به یک نتیجه جالب رسیده‌آم و خیلی هم تاثیر خوبی داشته. من (در افق زمانی کوتاه مدت) به اینکه این چه وضعی است و چرا بخش عمده‌ای از زمان من در اختیار خودم نیست و به کارهایی که دوست ندارم صرف می‌شود فکر نمی‌کنم و اعتراض نمی‌کنم.

به آن ۵% یا ۱۰% یا ۱۵% از زمان که در اختیار خودم است و جبری روی آن وجود ندارد فکر می‌کنم و تلاش می‌کنم آن زمان را بهتر مدیریت کنم. چون به نظرم همه بزرگانی هم که ما می‌شناسیم بخش عمده‌ای از زمانشان در اختیار خودشان نبوده و به شیوه‌های مختلف هرز رفته است. تفاوت آن بزرگان با ما کوچکان در این است که از آن حداقل اختیاری که داشته‌اند چه استفاده‌ای کرده‌اند.

باشه. بیست و دو ساعت وقت تو اسیر جبر اجتماعی است. دو ساعت برای خودت داشتی و ده دقیقه آن را سرگرم واتس آپ و تلگرام بودی.  نمی‌گویم چرا. فقط سوالم این است:

آیا می‌توانی بیست گزینه مختلف برای صرف آن ده دقیقه فهرست کنی؟ و آیا به نظرت این گردش مجازی بهترین گزینه بوده؟ باور من بر این است که در اکثر موارد ما بهترین گزینه را انتخاب نمی‌کنیم. به عبارتی ما در مدیریت این اختیار حداقلی هم ناشایسته و ناتوانیم و بعد می‌گوییم که اگر به من به جای دو ساعت آزاد چهار ساعت آزاد یا چهل ساعت آزاد می‌دادند چه‌ها که نمی‌کردم.

حسابداری داشتیم که همیشه می‌گفت: من می‌خواهم تمام سن بازنشستگی را مطالعه کنم. مدیرم به شوخی می‌گفت: آقای فلانی. شما شماره تلفن این تخلیه چاه و لوله بازکنی که روی در هست را هم تا حالا نخوانده‌ای. آخر ده کلمه بخوان که من باور کنم علاقه ذاتی به خواندن داری!

این مسئله در مورد پول هم وجود دارد. در مورد رابطه هم هست. در مورد مطالعه هم هست. در مورد قدرت هم هست. در مورد نعمت هم هست.

اینکه می‌گویم باور شخصی است. هیچ استدلالی برای آن ندارم. اما من به آن ایمان دارم: کسانی که اختیار حداقلی خود را به شیوه‌ای هوشمندانه و آگاهانه مدیریت می‌کنند، به تدریج حوزه اختیارشان گسترش می‌یابد و اثر جبر محیطی بر روی آنها کمتر و کمتر می‌شود.

پی نوشت: کمتر پیش آمده که من بخواهم به صورت رسمی دعا کنم. دعا هم شخصی است. هر کس دعا و دغدغه خودش را دارد. اما من را ببخشید که این بار، سنت همیشگی را می‌شکنم و در اینجا دعا می‌نویسم:

ای خدای بزرگ. صفات تو به اراده تو و توسط همه اجزای عالم هستی که خود آفریده‌ای و ما هم بخشی از آن هستیم در تمام عالم جاری می‌گردد. اجازه بده که قاهر بودن و جابر بودنت سهم ما نباشد. سخت است و دشوار و طاقت فرسا. اجازه بده که رحمان بودن و رحیم بودنت سهم ما باشد و اگر قرار است کسی خیر یا خوبی یا نعمت‌های تو را تجربه کند، عامل‌اش ما باشیم. و در این زمینه هم، ما را در موقعیتی بیشتر از ظرفیتمان قرار نده تا آبرویمان پیش تو حفظ شود.

آمین.



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+531
  


88 نظر بر روی پست “سرشت و سرنوشت: استفاده بهینه از اختیار حداقلی

  • محسن رنجبر می‌گه:

    سلام
    دعا خیلی قشنگ بود
    در مورد این اختیار حداقلی من تجربه ای دارم که با خودندن این متن برام یادآدوری شد
    یه مدت تو یه فروگاه بزرگ صندوق دار بودم و برای کسب پول بیشتر ۱۲ ساعت کار می کردم تا ۲ شب و صبح ها هم به خاطر خستگی زیاد دیرتر بیدار می شدم
    تقریبا یک ساعت در روز در اختیار خودم بودم اما نمی تونستم ازش استفاده کنم
    تو اون یه ساعت به هر چیزی فکر می کردم و تقریبا اکثرش نگران آینده بودم و به همین الان توجه نمی کردم
    بعد ها به این نتیجه رسیدم که آینده ای که بیشترش دست من نیست رو چرا باید نگرانش باشم
    ممنون از محمدرضا

    Thumb up 0

  • حسین می‌گه:

    سلام محمد رضا جان…تجربه شخصی تو هم برای ما مفید هست. خدا خیرت دهد. و وقت آزاد بیشتر که منشاء خیر باشی..سلامتی تو و خانواده محترم و همه دوستان آرزوی من است.

    Thumb up 1

  • فرناز می‌گه:

    این ازون موضوعاتی بود که برام دغدغه شده بود و مطرح کردنش توسط شما برام نوعی تسکین بود. نکته مهم در اینجا همونطور که فرمودید این بود که در زمان محدودی که برای سپری کردنش حق انتخاب داریم بهترین گزینه رو انتخاب کنیم و این انتخاب برتره که مسئولیت آدمه … حتی اینکه مثلن اون لحظه به چه موضوعی فکر کنم هم میتونه خیلی اثرگذار و مهم باشه. امیدوارم هدایت الهی شاهد حال همه مون بشه، ناخودآگاه یاد آیه های آخر سوره ی حمد افتادم: ما را به راه راست هدایت کن، راه کسانی که به انها نعمت بخشیدی، نه آنها که بر ایشان غضب کردی و نه گمراهان…. آمین

    Thumb up 2

  • شیرین می‌گه:

    آمییییییییییییییییین..
    ممنونم از این که هستین جناب آقای محمدرضای دوست داشتنی.

    Thumb up 2

  • رضاعلامیر می‌گه:

    سلام محمدرضا جان
    امین
    محمدرضای عزیز و دوست داشتنی , من یه خواهشی دارم تمام گروه های مجازی را بیخیال شو بیا همین دست نوشته ها و متمم , مطلب بنویس چون همه دوستانی که میان دست نوشته هاتو میخونن با عشق و علاقه میان میخونن و تلاش میکنن مسیر بهتری در زندگی بسازند ولی گروه های مجازی ، افراد میان فقط عکس نگاه می کنن و رد می شوند و حتی ثانیه ای برای خواندنش وقت صرف نمی کنند.
    http://www.rezaalamir.ir

    Thumb up 1

  • لیلا آزاد می‌گه:

    آمین

    Thumb up 2

  • پیام می‌گه:

    درباره ” جبار!”
    محمدرضای عزیز. همنشینی ” قاهر” در کنار ” جابر” از کودکی در ذهن ماست که درنوشته امروز شما جاری شد؛ من هم مثله شما فکر می کردم تا آموختم ” جبار = جبران کننده!” کاری که امروز شما در متمم می کنید عملا جبران کمبودها ونواقص سیستم آموزشی است.. شما هم “جبار!” هستید ( جهت اطلاع بیشتر رجوع شود به المفردات راغب)
    ارادتمندم

    Thumb up 4

  • زهرا می‌گه:

    سلام
    این روزا به طرز عجیبی سعی میکنم از همه چیزهایی که اطرافم هست.ادمها، زمان، امکانات و… بهتر استفاده کنم یا بهتر قدرشونو بدونم و بهشون محبت کنم.. همچنین در مورد اختیار و نظم دادن به یه سری رفتارهام دارم تجدید نظر میکنم و این متن خیلیی خوب بود برام… ممنون….
    باید بیشتر قدر روابط، زمان و ادمها رو بدونم…
    شاد باشی

    Thumb up 0

  • مهدی می‌گه:

    در فیلم«قفس غواصی و پروانه» مرد جوان سکته کرده، همه‌ی بدن‌اش فلج شده و تنها پلک چشم چپ‌اش قادر به حرکت است.با کمک پرستار و روش رمزگذاری او، داستان زندگی‌اش را با باز و بسته کردن یک پلک روایت می‌کند.
    آدمی همان باز و بسته کردن یک پلک است؛ تن ندادن به چیرگیِ بی‌رحمانه‌ی بیماری، ایستادن در برابر باد زمان، آن‌چه جبر جغرافیا، ضرورت تاریخ یا مشیّت الاهی می‌خوانند. مساحتِ انسان بودن هر کس به اندازه‌ی آگاهی و باور او به اختیار و مسئولیتِ خود است. زندانی حبسِ ابد در سلول تنهایی که یک نفس با مرگ فاصله دارد، به اندازه‌ی یک نفس آزاد است؛ می‌تواند دم را فروبرد یا نه، و اگر فرو می‌برد با چه خیال و خاطره‌ای آن کشیده‌ترین شعله‌ی شمع جان‌اش را تماشا می‌کند.
    قربانی، چه فرد یا گروه، واقعیتی در بیرون نیست؛ بل‌که تعریف خود به مثابه‌ی قربانی است؛ کسی قربانی نیست؛ خود را قربانی می‌پندارد. گفتن ندارد که هرگز ستم‌گر و ستم‌دیده در یک رده نیستند، ولی ستم‌دیده نیز می‌تواند از تخته‌بند کردن خود در چارچوب «قربانی» بپرهیزد. قربانی یعنی آن گوشت و چربی کریه و کرختِ واداده‌ای که سطری از سرنوشتِ خویش را ننوشته است. فکر قربانی بودن، البته که التیامی برای رنج است؛ نشستن به کینه‌ی دیگری بسی آسان‌تر است از برخاستن به مسئولیتِ خویش. به میزانی که از تصویر خود در مقام قربانی دور می‌شویم، آدمیتِ ما غنی‌تر و واقعی‌تر می‌شود. انسان یعنی آگاهی و آزادی.(از صفحه فیس بوک مهدی خلجی).

    Thumb up 7

  • زهرا می‌گه:

    سلام
    دلم برای اینجا تنگ شده بود .
    جالبه که دقیقا دیروز دیگه کلااااافه شده بودم از نداشتن وقت مفید برای انجام کارهای مورد علاقه م . به بیشترین زمانم که صرف اموری که تغییر شون در اختیار خودم نیست فکر میکردم و حرص میخوردم ولی به ۳-۴ ساعت تایم آزاد م و مدیریت اون فکر نکرده بودم اصلا .
    این توصیه تون هم مثل همیشه مفید و عملی بود ،حق با والده محترم تون بود. فداکاری ایشون و عملکرد شما قابل تقدیره.

    Thumb up 2

  • محمد خرمی می‌گه:

    این مطلبی که نوشتی خیلی برای من مفید واقع شده و از اینکه با یکی دیگر از قوانین زندگی آشنایم کردی خیلی ازت ممنونم…i love you mohammadreza

    Thumb up 1

  • ع.ا.کیان مهر می‌گه:

    با سلام

    چند روز پیش با یکی از دوستان قدیمی صحت می کردیم راجع به اینکه چرا اینقدر وقتمون صرف کسانی و کارهایی و سازمانهای میشه که بدون توجه به حقوق فردی فقط تو رو به عنوان یک منبع و محلی برای رجوع می خواهند . حتی اگر این تصاحب برای تو معادل صرف عمری کاری باشه و بی فایده ، ولی برای اونا یک لیست کامل شده باشه از کارشناسای با تجربه و بقولی سربازی آماده جان سپاری اما بی مزد!
    جالبه به این نتیجه رسیدیم که وقتی برای خودت قلعه و دژی نداشته باشی که در اون حاکم مطلق فقط خودت باشی و وقت و اولویت های خودت رو در اونجا محافظت کنی همین میشه و … خلاصه اینکه همیشه در دسترس بودن خوب نیست! وگرنه روزی میرسه که به خودت میگی ” من وقتمو با این آدما، با این سازمانا، … تلف کردم و ضرر کردم!

    Thumb up 2

    • محمد حسین می‌گه:

      “همیشه در دسترس بودن خوب نیست!”
      باهاتون موافقم. از اونجایی که یه نوجوان ۱۷ ساله هستم و بزودی به جمع جوان ها می پیوندم، ارتباطات زیادی ندارم. دارم تلاش می کنم که در دسترس نبودن رو عملی کنم. می خوام از الان تجربه های لازم رو بدست بیارم تا در آینده به راحتی بتونم از دسترس خارج بشم!

      آقای شعبانعلی، از دانسته هاتون خیلی استفاده می کنم. خواستم یه تشکر ویژه ای ازتون کنم.
      می دونم که این کامنت، جزء هزاران کامنتی هست که درشون از شما تشکر شده و شاید دیگه کلیشه ای شده باشه.
      اما من خودم، هر موقع ازم بابت کار صحیحم، قدردانی میشه، انگیزه ی مضاعف پیدا می کنم.

      – نمیدونم تا حالا این حس رو تجربه کردید یا نه؛ حس می کنم که مواد ته نشین شده ی داخل ذهنم، هم زده میشه و بالا میاد، مواد شروع به تغییر می کنن و از اونجایی که هر روز با این مواد سر و کار دارم، در ذهنم می چرخند.
      از وقتی که شروع به مطالعه کردم و با شما و متمم آشنا شدم، با این حس، روزانه، درگیرم!

      ان شاء الله که همیشه قلم تون جاری باشه و بتونه دل های ما رو هم با خودش همراهی کنه. یا حق.

      Thumb up 0

  • مهدی 1369 می‌گه:

    معلم عزیزم محمدرضا
    دو روزیه که بعد از خوندن این مطلبت سوالیه که ذهنمو به چالش کشیده و دلیل اینکه مطرحش نکردم این بود که شاید جزء مرز بندی های شخصی تو باشه. من مطرحش می کنم اگر دوست داشتی واقعا علاقمندم بشنوم سخنانت رو.
    برام مرز بین دانسته های علمی شما (که تا جایی که من دنبال می کنم یکی از علاقمندی های اصلیت روانشناسی تکاملیه و موضاعات مرتبط ) و اعتقادات مذهبیه که یه جاهایی منو می بره به سمت تناقض (البته این برداشت شخصیه منه و به احتمال زیاد با واقعیت متفاوته) .
    ممنون ازت که تغییر در نگاه رو به من آموختی

    Thumb up 2

  • مجید کاغذچی می‌گه:

    سلام و درود بر استاد ارجمند، تمام این نوشتار تجربه عمر ۴۳ ساله من بود!! به تجربه دریافته ام که آنچیری را که بیشتر داشته و دارم بیشتر و راحت تر از دست داده و میدهم، بیشک با ارزشترین و جبران ناپذیرترین این دارایی ها وقت و عمر بوده که کم ندشته ام و به تباهی گذشته است یا شاید اگر کمی خوشبینانه تر یا مهربان تر نسبت به خودم باشم بسیار بهتر و مفیدتر میتوانست باشد.
    جمله:
    کسانی که اختیار حداقلی خود را به شیوه‌ای هوشمندانه و آگاهانه مدیریت می‌کنند، به تدریج حوزه اختیارشان گسترش می‌یابد و اثر جبر محیطی بر روی آنها کمتر و کمتر می‌شود.
    و دعای بسیار زیبای:
    ای خدای بزرگ. صفات تو به اراده تو و توسط همه اجزای عالم هستی که خود آفریده‌ای و ما هم بخشی از آن هستیم در تمام عالم جاری می‌گردد. اجازه بده که قاهر بودن و جابر بودنت سهم ما نباشد. سخت است و دشوار و طاقت فرسا. اجازه بده که رحمان بودن و رحیم بودنت سهم ما باشد و اگر قرار است کسی خیر یا خوبی یا نعمت‌های تو را تجربه کند، عامل‌اش ما باشیم. و در این زمینه هم، ما را در موقعیتی بیشتر از ظرفیتمان قرار نده تا آبرویمان پیش تو حفظ شود.
    بر دستان همه معلمان و استادان گرانقدر خود را میبوسم.

    Thumb up 0

  • امیر می‌گه:

    سلام استاد
    مدت ها بود میخواستم ازتون بخواهم در مورد نهج البلاغه برامون بنویسید،که اینجا فرصتی پیش اومده برای این درخواست . لطفا اگر وقت کردین ممنون میشم دیدگاه تون رو راجع به محتوای نهج البلاغه برامون بگین تا بتونیم با این کتاب از دید یه انسان آگاه تر مثل شما ،آشنا بشیم

    Thumb up 2

  • سید جواد می‌گه:

    سلام استاد عزیز، زمانی وقتی میشنوم که فردی میگوید وقت سر خوارند ندارم. باور میگردم خیلی سرش شلوغ است. اما به تجربه دریافتم که چنین شخصی قطعا نظم مشخص در کارها ندارد. وقتی پروفسور حسابی با آنهمه مشغله برای درس دادن به بچه باغبان خانه فرصت دارد، وقتی فرصت دارد روزانه ساعتی را به درسهای فرزندانش بگذراند، وقتی فرصت دارد شبها تا آخر عمرش بدون انقطاع زمانی را برای یادگیری زبان فرانسه بگذارد و… برای امثال من گفتن وقت ندارم و مجبورم شاید بی معناست.

    Thumb up 3

  • نگار غلامي می‌گه:

    مثل همیشه مرسی از مقاله بسیار مفیدتون، یکی از نکات بسیار خوبی که در مورد مقاله هاتون وجود داره اینه که آدم رو وادار به فکر کردن میکنه، فارغ از اینکه با نظرتون موافق یا مخالف باشه و این بسیار با ارزشه.

    در مورد جبر و اختیار به نظرم مشکل از اونجایی شروع می شه که ما خودمون رو آدم های مختاری میدونیم (چون به هر حال اکثرا ترجیح میدیم مختار باشیم تا مجبور) که مجبوریم یک سری کار ها رو انجام بدیم. در مورد مثال شما؛ دوستتون خودش رو یه پدری می دونه که مجبوره با بچه اش وقت صرف کنه و از اونجایی که وقتش رو نداره باعث عذاب وجدان و کسالت روحش میشه.

    اما کافیه یه جور دیگه به قضیه نگاه کنیم؛ اگر قراره توی وقت آزادمون با بچه مون باشیم این نه به خاطر بچه که به خاطر خودمون باشه. این رو برای خودمون قائل باشیم که به عنوان یک پدر یا مادر حق داریم با بچه مون خوش بگذرونیم. خوش گذرونی با فرزندمون بشه کار «اختیاری» که از روی میل و علاقه انجام میدیم نه وظیفه ای که صرف پدر بودن به گردنمون هست و «مجبوریم» انجامش بدیم اون موقعست که هر روز به شوق بازی با بچه مون میایم خونه.

    بیاییم خودمون رو گول نزنیم. اگر توی وقت آزاد داریم کارهای کم اهمیت مثل گشتن توی شبکه های اجتماعی و بازی کردن با موبایل و … انجام میدیم، برای این نیست که اونقدر در طول روز کار کردیم که وقت و حوصله فیلم خوب دیدن و کتاب خوب خوندن و وقت گذروندن با خانواده مون رو نداریم بلکه برای اینه که علایق و اولویت هامون رو درست نمیشناسیم، صفحه اینستاگرام اولویتش برامون بیشتر هست تا خوندن فلان کتاب.

    همه چیز مربوط میشه به این که با خودمون رو راست باشیم، اون موقع میفهمیم که چند درصد از کارهایی که فکر می کنیم به خاطر وقت نداشتن و بی حوصله بودن انجام نمیدیم، کاملا از روی میل و اختیار انجام نمیدیم…

    Thumb up 1

  • محمد (بچه محل) می‌گه:

    سلام استاد؛ ای کاش همانطور که اشاره کردید فقط در مدیریت این اختیار حداقلی ناشایسته و ناتوان بودیم! اما متاسفانه همراه با این ناشایستگی، دیگران را هم آزار می دهیم و به حقوقشان تعدی می کنیم. مثال ساده اش کسی که با عجله و بی احتیاط رانندگی می کند تا به خانه برسد و یک مسابقه ورزشی یا یک سریال تلویزیونی را تماشا کند. خاطرت کی رقم فیض پذیرد هیهات *** مگر از نقش پراکنده ورق ساده کنی

    Thumb up 1

  • اکبر می‌گه:

    سلام محمدرضا جان!
    در مورد مدت زمانی که در شبانه روز در اختیار دارم نمی تونم خیلی گله مند باشم. حتی برای اون چند ساعت خوابی که به اصطلاح “اجبار فیزیولوژی” هست. چونکه اگر اون چند ساعت خواب نباشه نمی شه از اون یکی دو ساعتی که در اختیار دارم بهتر استفاده کنم. این هنر منه که به اندازه بخوابم.در مورد بقیه مسائل هم همینطوره. در واقع بخش بیشتری از زمان من نه از روی جبر بلکه به خاطر قبول کردن مسوولیتها اشغال میشه.عضو سازمانی هستم.همسر هستم. پدر هستم. فرزند هستم. محصل هستم. هرکدوم از این عنوانها یا مسوولیتها بخشی از زمان من رو میگیره. عضو سازمان هستم باید مسوولیت سازمانی رو انجام بدم.همسر هستم باید مسوولیت همسری رو انجام بدم. پدر هستم باید مسوولیت پدری رو انجام بدم.فرزند هستم باید مسوولیت فرزندی رو انجام بدم.
    به عبارت دیگه اگر این ۲۴ ساعت شبانه روز رو در یک خط ردیف کنم کارها و مسوولیتهایی که قبول کردم به ترتیب در طول هم قرار میگیرند.خواب،غذا خوردن،رفتن،کارکردن،برگشتن و هزار کار دیگه . همه ی این کارهارو انجام می دم تا به اون بخش پایانی این ۲۴ ساعت برسم که می تونه کم باشه یا زیاد و این بخش پایانی میشه زمانی که من در اختیار دارم. حال این من هستم که می تونم با کم و زیاد کردن و درست انتخاب کردن این مسوولیتها و انجام دادن و انجام ندادن بعضی از کارها در طول این خط هم مدت زمان پایانی این خط رو و هم کیفیتش رو کم و زیاد کنم.

    Thumb up 1

    • اکبر می‌گه:

      از روزی که نظرم رو نوشتم تا امروز هم نوشته ی شمارو و هم نظر خودم رو در ذهنم مرور می کنم و حتی چند بار برگشتم و متن رو خوندم … راستش نوشته ی شما رو تازه متوجه شدم و از نظری که دادم خجالت کشیدم!

      Thumb up 0

  • سيندخت می‌گه:

    جبر و اختیار یک چرخه ست مثل شب و روز . هیچ وقت لازم نیست به درصد جبر واختیار در زندگى فکر کنیم . بهتر است در جاهایى که جبر راه ما را مى بندد به فکر گسترش توانایى هاى خود در زمینه هاى دیگر باشیم و آن زمان که احساس مى کنیم اختیار بیشترى داریم مواظب باشیم به سوى جبر رانده نشویم . با چند مثال ساده مى توان این چرخه ى تبدیل را توضیح داد .در زمینه ى عاطفى ان ها که ظاهر بهترى دارند بهتر و زودتر مى توانند دوست هاى مورد دلخواه خود را بیابند که من آن را نوعى اختیار مى دانم ولى اگر توانایى هاى دیگر رشد نکرده باشد احتمال اینکه زودتر به بن بست برسد بیشتر است و مى تواند جبرهاى تولید کند که قادر به عبور از آن نباشد پس اختیار به جبر تبدیل مى شود . ولى شخصى دیگر با ظاهرى معمولى که یک نوع جبر است با یکسرى توانایى ها و تلاش ها به دوستى هاى دست مى یابد که ماندگارتر و قابل اعتمادتر است . در واقع جبر شخص را به مسیرى سوق داده است که اختیارات تازه خلق کند . به نظر من کار ما در این چرخه این است آنجا که جبر ما را در هم مى کوبد به فکر گریز هایى باشیم که اختیارات ما را افزایش دهد و آنجا که اختیار بیشترى داریم مواظب باشیم که با نادانی ، تنبلى و سهل انگارى ، این اختیار را به سوى جبر نرانیم . یک مثال دیگر مسأله نابودى کره زمین است که یک جبر است واختیارى که مى توان خلق کرد این است که آن اندازه مواظب باشیم قبل از اینکه بشر راهى بیابد که به کرات دیگر برود این سیاره را حفظ کنیم.

    Thumb up 17

  • حسین قانع می‌گه:

    در گذشته انسانهای بزرگی در عرفان و فلسفه بودند. افرادی چون خواجه عبدالله انصاری. مولاناو…. آثاری نوشتند ماندگار. محمد رضا کار تو هم کمتر از آثار ماندگار تاریخی دیگر نیست. همان روز نوشته هایت دیوان ماندگاری جاودان.شاید اگر حافظ و مولانا هم هم دوره ما بودند قلم بر مطالب دوران ما میزدند.شاید وبلاگی همچون متمم.

    Thumb up 3

  • یاور مشیرفر می‌گه:

    جناب شعبانعلی گرامی

    اگرچه دردسر میدهم، اما به قول دهخدا نشخوار آدمیزاد «حرف» است.

    پیشاپیش عذر میخواهم که نوشته ام کمی بی ربط است. اساسا جای بهتری برای نوشتنش نیافتم و چون میدانم که این سایت حداقل محل رفت و آمد کسانی است که دوست دارند کمی فکر کنند و از قالب معمولی بودن دربیایند.

    مقاله پیشین شما در مورد انتخاب و دنبال کردن رویاها را خواندم. این مقاله باعث شد چند روز گذشته را دایم به مرور زندگی گذشته و لحظات موفقیت و شکست و تحصیل و سربازی و آینده ای که میخواهم برای خودم بسازم بگذارنم.
    لحظات تلخ و شیرین بسیار زیادی را دیدم که در گذشته در بیشترشان نقش نداشته ام و شاید همانند آن ها که در محور عمودی نمودار شما هستند، فقط پذیرفته ام که اتفاق بیفتند و از سوی دیگر لحظاتی را هم دیدم که تلخ و شیرین در محور افقی بوده ام.

    پس از خدمت سربازی، مشاغلی که میتوانستم برگزینم، بستگی به آشنا داشتن در شرکت نفت یا قبولی از آزمون استخدامی داشت. هر دو را درز گرفتم. در مورد اول، متوجه شدم که مهندس نفت بودن، گرچه شغل پردرآمدی است، اما مرا راضی نخواهد کرد. امکان پیشرفتش آن قدر نیست که همیشه خواسته باشم. منظورم مالی و اقتصادی نیست؛ همیشه دوست داشته ام در مورد پدیده هایی که همیشه برایم سؤال بوده است، پژوهش کنم. این یکی از انتخاب نکردم و اصلا طرفش هم نرفتم. (یعنی در نمایشگاه بین المللی صنعت نفت و گاز، سراغش رفتم و با کلی رزومه و فرم و … درگیر شدم، ولی در نهایت متوجه شدم که اینجا نخواهد توانست روح عاصی مرا در بر بگیرد.

    روز آزمون استخدامی، واقعه دیگری در انتظارم بود، برای شغل دستیار پژوهش بنیاد ماری کوری اروپا که یکی از صد و پنجاه موضوعش «بررسی و مدل سازی اقلیمی و دیرینه محیطی حوزه های دریای سیاه و خزر» بود اپلای کردم و روز آزمون، قرار مصاحبه داشتم. البته با اسکایپ.

    استاد دانشگاه برونل لندن، مرا پذیرفت. قرار است سه سال آینده روی این موضوع پژوهش کنم و در عین حال اگر با شرایط دانشگاه برونل همخوانی داشته باشم (نوشتن پیشنهاده و رضایت سوپروایزور) دانشجوی دکتری محسوب خواهم شد.

    تا قبل از این برایم مهم بود که حتما دانشجوی دکتری باشم. بعد از مرور شرایطم متوجه شدم که من بیشتر دوست داشتم «پژوهشگر» باشم تا «دکتر» و اصلا چه اهمیتی دارد که موقعیت و مقام دانشگاهی ام چه باشد (گرچه به دلیل قرار قطعی با خودم نسبت به بازگشت به ایران، به خاطر شرایط خاص جامعه دانشگاهی، برای ادامه شغل پژوهشگری، نیاز به دکتری دارم) اما با این همه متوجه شدم که من همیشه دوست داشته ام در فضای دانشگاهی و آکادمیک پژوهشگر باشم و چه فرصتی بهتر از این. و اصلا شاید نیاز نباشد که حتما «دکتر» شوم. بالاخره بعد از بازگشت به ایران، من به حداقلی ترین آرزویم رسیده ام و دستاوردش سه سال پژوهش خواهد بود که جدا از رزومه و دستمزد به پوند و مسایل جانبی، رضایت روحی عمیقی برایم خواهد داشت.

    حتی متوجه شدم که به خاطر احترام به روح پژوهش های عالی در مقطع دکتری که عالی ترین و بالاترین بخش دانشگاهی است، این سه سال مقدمه و رزومه خوبی خواهد بود که باعث میشود در آن مقطع، بتوانم همانند نام آوران و بزرگان پژوهش کنم، با دیدی پخته تر و کوله باری از تجربه دو ساله ارشد و سه ساله دستیاری پژوهش.

    مدت های مدیدی است که سعی میکنم مطالب متمم را بخوانم. به جرأت میتوانم اعتراف کنم که تأثیر زیادی روی من داشته است. به خصوص فهرست ای کاش ها را که دیدم (البته پرینتش کرده ام و جایی نصبش کرده ام که همیشه جلوی چشمم باشد) با خودم گفتم مگر قرار است چند سال زنده باشیم که نخواهیم کارهایی که راضی مان می کند را انجام دهیم؟

    و از این منظر تصمیم گرفتم هر چقدر میتوانم زبان های مختلف بیاموزم. (زبان مادری من ترکی، زبان تحصیلی ام فارسی و زبان دانشگاهی ام «انگلیسی» بوده است.) با استفاده از منابع اینترنتی و نرم افزارهای اینترنتی هم اکنون در حال آموزش «فرانسه» هستم. تصمیم دارم بعدا به ترتیب سراغ «اسپانیولی» ، «پرتغالی» ، «آلمانی»، «لاتین»، «روسی» و «چینی» و «کره ای» هم بروم. دوست دارم این توانایی را داشته باشم که با ۵ میلیارد نفر از ساکنین زمین به زبان خودشان ارتباط برقرار کنم و «فرهنگ» های مختلف بشری را از طریق زبانشان بیاموزم. اصلا هم مهم نیست که این زبان ها چندین سال طول بکشند یا چقدر سخت باشند یا چقدر غیر ممکن. بالاخره من میخواهم بیاموزم و این شوق و اشتیاق آموزش است که مرا سرپا نگه می دارد.

    از سوی دیگر تصمیمم تقریبا قطعی شده است (قبلا شاید ۳۰ درصدی به «حرف مردم» اهمیت می دادم و از سر ترس و غرور یا هر چیز دیگری که نمیدانم، ادعایم این بود که من «به حرف مردم» هیچ اهمیتی نمی دهم.) از این به بعد این سی درصد ترسم را می ریزم دور. از این به بعد میخواهم صد در صد «حرف مردم را به رسمیت نشناسم» و اصلا «اهمیتی» به حرف مردم و این غول بی شاخ و دُم ندهم.

    این را مدیون شما هستم.

    البته سعی می کنم بعد از سه سال، گزارش مختصری از این تصمیمم بنویسم (خودم به عنوان مطالعه موردی نظریات شما عمل می کنم!) و بگویم که چنین دیدگاهی چقدر میتواند مسیر زندگی را تغییر دهد.

    Thumb up 29

  • aseman می‌گه:

    سلام
    امشب شب بیست وسوم رمضان به یاد شما افتادم وهمینطوری شمارا دعاکردم

    امدم سر سایت دیدم شما هم مارا دعاکردید.میگن عظمت ادم هارو میشه از طرز دعاکردنشان شناخت.چه دعای زیبایی کرده بودید ومن تا حالا نشنیده بودم
    اجازه بده که قاهر بودن و جابر بودنت سهم ما نباشد. سخت است و دشوار و طاقت فرسا. اجازه بده که رحمان بودن و رحیم بودنت سهم ما باشد
    ممنون

    Thumb up 6

  • Fara می‌گه:

    سلام،نوشته های بسیارارزشمندی دارید،دیدگاههای بلندنظرانه شما خیلی قابل ستایش است ،کاش همه ادمها ومخصوصاًافرادمسئول ومدیرنگاه بلند وروشن شما رابه زندگی ،به پیرامون خود،به زیردستان خود،وبه هرانچه بااون درارتباطندداشته باشند،سایت ونوشته هاتان راهمیشه دنبال خواهم کرد،

    Thumb up 1

  • هادی می‌گه:

    مطلبت عالی بود محمد رضا جان …

    در مورد علی ( ع) امام موسی صدر هم یک سخنرانی جالب دارند که بسیار مغفول مانده است. لینک فایل های صوتی اش تقدیم می شود:

    http://sound.tebyan.net/newindex.aspx?pid=150301&MusicID=68995

    http://sound.tebyan.net/newindex.aspx?pid=150301&MusicID=68994

    در مورد جبر و اختیار هم دو کتاب به نظرم جالب است: یکی کتاب دکتر شریعتی به نام چهار زندان انسان است و دیگری کتاب هفت عادت مردمان موثر که استفان کاوی نوشته و از دایره ی اختیار و مربع دوم و… صحبت می کند.

    من آن ها را خوانده ام، شما هم اگر مایل بودید بخوانید و ما را هم دعا کنید.

    Thumb up 3

  • شهلا می‌گه:

    عالی بود… انصافا
    مدتها بود نوشته هایتان را نمی خواندم ؛ شاید با شما قهر کرده بودم یا شاید با خود لجبازی!!!
    بگذریم نوشته هایتان همیشه برای ذهن مشوشم آرامش بخش است…
    ممنون که هستین …

    Thumb up 1

  • شکیبا می‌گه:

    سلام و احترام.
    خیلی خوشحالم که امروز اتفاقی با شما و سایت شما آشنا شدم.
    البته از صدقه سر گروه تلگرام بود و مطلبی که تحت عنوان استراتژی فردی منتشر شده بود. به نظرم جالب بود و خواستم نویسنده اش را بشناسم که سرچ کردم و به سایت شما رسیدم.
    پاینده باشید و پایدار.
    سلامتی و طول عمر هم برای مادر عزیزتان خواستارم که اینقدر فهیم و مهربان هستند. حقا که فرزند ایشانید…

    Thumb up 4

  • پاسخ دهید (مختص دوستان متممی با بیش از 150 امتیاز)

    لینک دریافت کد فعال

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *