روح های پاک! جیب های پوچ! مغزهای پوک!

امشب شب قدر است. شبهای قدر نمی خوابم. فکر میکنم. می نویسم. نیایشی و کمی هم مطالعه درباره ی آیین زندگی. به همین منظور به خیابان انقلاب رفتم تا چند کتاب بخرم.

***

همیشه سر زدن به  کتابفروشی های انقلاب برایم غم انگیز است: مغازه های بی رونق و مشتریان بی رمق. کسانی که به توصیه یا اجبار استاد خود، راهی انقلاب شده اند تا کتابی را تهیه کنند و بخوانند. کسانی که «کتاب خواندن» برایشان، یک شغل است. چهار سال یا شش یا ده سال این کار را انجام میدهند تا «فارغ التحصیل» شوند.

در زبان انگلیسی، برای یایان مقطع تحصیلی، از واژه Graduate استفاده می کنند از ریشه ی Grad به معنای «پله» و «گام». پایان مقطع تحصیلی به معنای یک گام به پیش یا حرکت به یک پله ی بالاتر است. ما ولی از «فارغ» شدن استفاده میکنیم. تو گویی که زایمانی سخت در کار بوده و اکنون میخواهیم به روند عادی زندگی بازگردیم…

بگذریم…

در خیابان انقلاب با این آگهی ها مواجه شدم:

پروژه ی دانشجویی با ارزان ترین قیمت

 با قیمت بسیار ارزان، برایت پایان نامه می نویسند: تاریخ و علوم سیاسی، مدیریت و اقتصاد، زبان و ادبیات فارسی، مقاله ISI

با قیمتی باورنکردنکی برایت برنامه نویسی میکنند: با هر زبان که بخواهی!

آری. خوشبختانه امکانات در حدی زیاد شده، که میتوانی بی آنکه چیزی از مدیریت بفهمی، مدرکش را دریافت کنی. بی آنکه زبان بدانی، ترجمه کنی. بی آنکه سیاست و اقتصاد بفهمی، مقاله هایی در آن حوزه داشته باشی، آنهم در سطح ژورنال های بین المللی و آی اس آی. کافی است پول داشته باشی آنهم نه زیاد، بلکه به نرخ دانشجویی!

از امروز دیگر به میوه فروش همسایه نمی خندم که آنها که کت و شلوار دارند را «دکتر» و آنها که اسپورت می پوشند را «مهندس» صدا میزند. او جامعه را بهتر می شناسد. حتماً او هم میداند که هزینه ی دکتر و مهندس شدن، گرفتن یک تاکسی به مقصد میدان انقلاب است.

از امروز دیگر، به حسابدار شرکتمان نمیخندم که همیشه میگوید: درسته من دیپلم دارم. اما دیپلم قدیم است!  او فرق دیپلم جدید و قدیم را خوب فهمیده است.

از امروز دیگر تعجب نمیکنم که چرا دوستم که کارشناس سخت افزار است – به قول خودش – سوراخ های اطراف لپ تاپ را، با یکدیگر اشتباه میگیرد!

از امروز دیگر میدانم که چرا، یکی از آشنایانم که سمت بالای اقتصادی در یک سازمان دارد، نمیتواند «اصل» و «بهره»ی وامی را که پرداخت میکند، جداگانه محاسبه کند.

از امروز دیگر می دانم که چرا میگوییم: «فارغ التحصیل!»

***

امشب شب قدر است. اما خوب میدانم که سرنوشت شوم جامعه ی ما،

نه آن هنگام که در تاریکی، نیایش میکنیم و اشک می ریزیم،

بلکه آن هنگام که در روشنایی، تلفن نویسنده ی دانشنامه ی خود را روی دیوارهای میدان انقلاب می بینیم و لبخند میزنیم، نوشته میشود…

ما مردمی شده ایم که تقلب میکنیم. دانش معامله میکنیم. عنوان میخریم.

اقتصاد ایرانی، صنعت ایرانی، فرهنگ ایرانی، تاریخ ایرانی، ادبیات ایرانی. همه و همه را میتوانم صفحه ای ۱۵۰۰ تومان بخرم و خوشحال باشم که مدرکم را با کمترین وقت و هزینه گرفته ام. اما فراموش میکنم که در جامعه ای زندگی میکنم که سایر کالاها و خدمات نیز، به احتمال زیاد توسط کسانی به من ارائه میشود که دانش خود را از همین میدان، شاید کمی بالاتر یا پایین تر، خریده اند!

***

پی نوشت نامربوط ۱:

گاه با خودم میگویم خوش بین باش. اما باز افسرده میشوم. چرا که خوب میدانم جامعه ای که تمام سال خوابیده است، با چند شب بیداری، «احیا» نمی شود…

 لابد میگویید: اگر اوضاع چنین اسفناک است، چرا مردم بی درد و دغدغه این وضعیت را پذیرفته اند و کسی نگران نیست؟

دلیلش این است که «همه چیزمان» با «همه چیزمان» جور است.

وقتی نماز را که قرار بود، راهمان را هموار و روحمان را بیدار کند، نمی خوانیم و پول میدهیم تا پس از مرگ برایمان بخوانند – درست مانند اینکه شما نوشابه بخوری و پول بدهی فرد دیگری به جایت بدود تا کالری های اضافه ی تو بسوزد! –

طبیعتاً مقاله مان را هم میدهیم تا دیگری بنویسد. اصل، ثواب است که ما برده ایم…

چنین است که جامعه ی مان سرشار میشود از: روح های پاک. جیب های پوچ و مغزهای پوک.

***

پی نوشت نامربوط ۲:

بگذار متعصبین هر چه می خواهند بگویند. اما برای من، دیدن تن فروشان و مشتریان آنها، در کنار خیابان ساده تر است تا دیدن مدرک فروشان و مشتریانشان.

چه آنکه، گروه نخست، آنچه می خرند و می فروشند کاملاً شخصی است و گروه دوم، آنچه معامله میکنند و بر باد میدهند، تاریخ و اقتصاد و صنعت و معیشت یک ملت است…



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+463
  


148 نظر بر روی پست “روح های پاک! جیب های پوچ! مغزهای پوک!

  • شیرین می‌گه:

    محمدرضای عزیز، بنظرتون آیا تولید محتوا برای سایت‌های سازمان‌های دولتی، که محتوا نیز قراره بنام مسئولین اون سازمان ها نشر بشه، مشابه کار مدرک فروشانی که فرمودین، هست؟ این مورد رو در نظر بگیرید در مقابل سایتی که متعلق به یک کسب و کار خصوصیه و محتوای تولید شده قراره بنام نگارنده ثبت شه و همچنین به فروش یک کالای دوست داشتنی(به جز کتاب :) ) منجر بشه.
    نمی دونم چرا فکر می‌کنم سوالی اصطلاحا آبکی پرسیدم. شاید بهتر بود اینجا مطرحش نمی‌کردم، ولی چه کنم که آنالوژی‌ یابِ ذهنم بشدت روی این موضوع قفل کرده. ممنون میشم اگر در جایی به این موضوع اشاره ای داشته باشین.

    Thumb up 2

  • محمد حسین می‌گه:

    مثال آخرتون درست نیست چرا که مدرک فروشان رو در مقایسه با تن فروشان میشه مغز فروش دونست
    و این دو با هم فرقی ندارند هر دو دارند چیزی رو میفروشند که به امانت بهشون داده شده
    و باید از اون درست استفاده کنند و تن فروش هم داره به معیشت فکری جامعه ضربه میزنه و به فرهنگ اخلاقیات و ….
    البته قصد ضعیف کردن متن اصلی ندارم اما بعضی اوقات مثل همین مقایسه تن فروشی و مدرک فروشی که شما انجام دادید به بدی تن فروشی ضربه میزنه ضمن اونکه بدی تن فروشی رو نشون میده.

    Thumb up 4

  • درخشان می‌گه:

    سلام
    به نظر من تنها راه درمان این دردهای مهلکی که گریبان جامعمونو گرفته تعطیل کردن دانشگاههاست چه آزاد چه دولتی…
    دانشگاه آزاد که شده چاپخونه ی مدرک… دانشگاه دولتی هم که سرمایه های ملی مملکتو داره هدر میده…
    من اگر جای دکتر روحانی بودم حتمن اینکارو میکردم… تمام اساتید دانشگاه رو هم میفرستادم اردوگاه کار اجباری… چون هیچ کار مثبتی برای این مملکتو مردمو جامعه انجام ندادنو نمیدن… فقط دارن از بیت المال حقوق مفت میگیرنو مقاله isi میدن که رتبشون بره بالاتر… همش کاغذ چاپ میکنن که دوزار ارزش نداره… نه دردی از معیشت مردم جامعه درمون میکنه… نه به درد حل مشکلات صنعتو اقتصاد مملکت میخوره

    Thumb up 5

  • محمد جواد می‌گه:

    استادعزیزم جناب شعبانعلی با سلام و ادب و احترام.باید بگم که من به تازگی با شما آشنا شدم و این آشنایی به امید خدا ادامه داره و روزی بسیار نزدیک هم خواهد شد که البته مایه افتخار من خواهد بود.اما در مورد تمامی مطالب شما بنده کاملا با نظر شما موافقم و بسیار لذت بردم از تفکراتتون اما در مورد پی نوشت نامربوط ۲ باید بگم که گروه نخست هم مانند گروه دوم هر آنچه میکنند شخصی نیست به هیچ وجه بلکه بسیار به روح جامعه به روح کودکان جامعه و تربیت آنها و پرورش نسلها نسل مربوط!به هر حال من آدم متعصب یا درگیر این مسائل نیستم اما بنظرم اومد شما این دو مسئله رو بی جهت با هم قاطی کردین در صورتی که هر دوتاشون بسیار بسیار آسیب رسانند هم به فرهنگ هم تاریخ و اقتصاد و معیشت روح و روان یک ملت!با تشکر از حوصله شما

    Thumb up 2

  • بیچاره می‌گه:

    خیلی بده که دارن پایان نامهشون روپولی انجام میدن منم دانشگاه ازادم چون نمیتونم بدم بیرون خودم مینویسم مسخره میشم تودانشگاه ما کلاس اینه بدی بیرون همکلاسیای من ورد پاورپوینت بلدنیستن مقاله isi میدن طرف حتی بلدنیست ثبت بدهکار با بستانکار رو مقاله حسابداری میده میگن توحسابداری باید شم ریاضی داشته باشی همکلاسای من شم ریاضی پیش کش فکر نکنم یه ضرب وتقسیم ساده دورقمی روهم بلدباشن وضع سواد خیلیاشون افتضاحه اما به لطف اساتید محترم معدل ۱۸٫۵ فکرکن کسی که حتی افیس بلدنیست مقاله میده کپی پست ساده کامپیوتر روهم بلدنیستن سخت ترین کار براشون سرچ مقاله انگلسیه کوچکترین کاراشون رو هم میدن کافی نتی دم در دانشگاه گاهی وقتا فکرمیکنم اومدیم دانشگاه کافی نت های دم در دانشگاه رو پول دار کنیم کارمندا که حسابشون جداس حتی دخترای مجرد بیکار حوصله ندارن یه ورد ۴ صفحه ای برای خودشون بنویسن مقاله isi میدن پز معدل ۱۸ شون رومیدن به خدا بعضی ازهمکلاسای من حتی تودبستان هم اینجوری معدل نیاوردن کسی که نمیدونه سود = هزینه -درامدمقاله isi برای چشه ولی باهمه این حرفا به نظر من خوش بحالشون وقتی همه چیز به نفع شونه چرا استفاده نکنن فردا پس فردا با پارتی میرن سرکار به منی که اینجا دارم کامنت مینویسم میخندن اخه من پول ندارم پایان نامه روبیرون بنویسم اونا زودتر فارغ التحصیل میشن جامعه به اونا خیلی نیازداره امثال من بیخود هستن چون پول ندارن به زور خرج دانشگاه شون درمیاد باحمالی وهزارتاچیز دیگه بذار اون دختری بره بالا که معدلش ۱۸٫۵ اما از کامپیوتر سر در نمیاره با هزار جور تقلب والتماس اساتید ودروغگویی نمره ۱۰ دولتی روبه ۱۷ میرسونن

    Thumb up 7

  • متین می‌گه:

    مدرک فروشا رو قبول دارم کاملا درست میگید
    اما ازتون تعجب کردم که گفتین کاری که تن فروشا میکنن فقط به خودشون آسیب میزنه و کاملا شخصیه………

    Thumb up 2

  • رضا می‌گه:

    سلام. اینقدر این مطلب من رو هیجانی کرد که نمیتونم جوابی بهش ندم،درد جامعه ما خرید و فروش علم نیست،درد جامعه ما مد شدن مدرکه، درد جامعه ما اونجاییه که من جوون سال ۸۶ همه دریچه های دنیا رو از ورود به کارشناسی ارشد میدیدم و فک میکردم بدون ارشد هیچ چیز نمیشم و اگر چه شش ماه درس خوندم تا توی کنکور سراسری قبول شم، ولی با ۳۷۰ جایی قبول نشدم چون ۱۰۰ نفر بیشتر پذیرش جمع نرم افزار و هوش مصنوعی کشور نبود. و خنده داره که سال ۹۰ وارد دانشگاه شدم و هنوز در ترم ۷ درگیر ارشدم، قبل از ورود به ارشد یکی از دوستام که دفاع کرده بود و حتی حاضر نیست یه میلیون ته حسابشو بریزه دانشگاه و مدرک ارشدش و مدرک حتی لیسانسشو بگیره بهم گفت ارشد چی بود؟ یه سراب، و من در پایانش واقعاً رسیدم به اینکه ارشد یه سرابه. بعد هم به خاطر تعداد ماشاا… بسیار زیاد دانشجویان ارشد گرایشم در دانشگاهمون که نزدیک به ۱۵۰ نفر در یک ترم بودیم! و فقط دو تا استاد راهنما برای موضوعم داشتم که یکیشون مدعو بود و وقت نداشت و یکی دیگشونم نمیشد باهاش کار کرد تا همین الان گیر این مدرکم، فقط چون دلم میسوزه ۱۰ میلیون خرج کردم و با معدل کل ۱۸ حیفه وسط کار ولش کنم. درد ما اونجاییه که جوونایی رو دیدم که ۱۱ ماه زندگیشونو سوزوندن صبح تا شب توی کتابخونه که MBA قبول شن و با دیدن سوالای کنکور خشکشون زد،درد ما خرید و فروش علم نیست، درد ما سازمان سنجش آموزش کشوره، درد ما جایی که با سوزوندن ریشه جوونای ما پشت سدی به اسم کنکور موسسات کنکور ثروت های میلیاردی به دست میارن، و الی ماشاا..درد ما عدم تطابق ظرفیت دانشگاها با جمعیتمونه، درد ما مدرک گرایی بیخودمونه،درد ما اینه که تو جامعمون مهندسا منشین، دیپلما کارفرما، درد ما اینه که راهمونو گم کردیم، خرید و فروش علم که توی دردهای ما گمه

    Thumb up 13

    • رها راد می‌گه:

      سلام…
      با کامنت شما به این پست اومدم و خیلی تعجب کردم چون وقتی نوشته “ذکرمصیبت …” را خوندم به این فکرکردم که معلمون در شب های قدر به چه چیزی فکرمیکنه ولی فکر نمیکردم مطلبی نوشته شده باشه..

      “گاه با خودم میگویم خوش بین باش. اما باز افسرده میشوم. چرا که خوب میدانم جامعه ای که تمام سال خوابیده است، با چند شب بیداری، «احیا» نمی شود…”

      مجذوب تبریزی میگه: مرد را دردی اگر باشد خوش است…..درد بی دردی علاجش آتش است…
      کاش مجذوب تبریزی درد را برایمان تعریف می کرد.. احساس میکنم بی دردی نسبت به دردهایی که امروزه فقط اسمشو درد گذاشتیم قابل ستایش تره…
      شاید رضا درست میگه راهمون را گم کردیم….چرا؟خیابانو تابلو راهنمایی خوبی نداره یا خودمون سهل انگاریم..اگر مکان کنترل بیرونی داشته باشیم میگیم ما مقصرنیستیم واگر مکان کنترل درونی میگیم خودمون مقصریم….وچقدر سخته که بدونیم مقصریم ولی هنوزم سهل انگاری میکنیم…اون موقع دیگه نمیشه گفتم راهمونو گم کردیم…چون را ه مشخصه خودمون خودمونو گم کردیم

      Thumb up 2

  • رضا می‌گه:

    مشکل ما توی صورت مساله است. مشکل جامعه ما ترویج مدرک گرایی. مشکل اینه که من نزدیک نه ساله درگیر کارشناسی ارشدم, از ورودی ۸۶ که بعد از شش ماه درس خوندن بی وقفه رتبه سراسریم شد ۳۷۱ و بدلیل پایین بودن ظرفیت رتبه بالای ۱۰۰ شانسی برای قبولی نداشت, و بعد در سال ۹۰ با دو سه هفته درس خوندن ازاد علوم تحقیقات قبول شدم. و با اینواکه معدل کلم ۱۸ اه هنوز نتونستم تز بدم و اگر بگم واقعا چرا چون استاد راهنمای درست حسابی نداشتم, دو نفر تو دانشگاه ما بودن برای موضوع من که یکی مریض احوال بود و یکی هم مدعو و ماشاا… همشون چنان سرشون شلوغ بود که وقت سر خاروندن نداشتن, بعدم رفتم با یه استادی برداشتم که تقریبا چیزی از پروژم سر در نمیاره. حالا ترم هفتم هستم و این پروژه شده افت زندگی من,نه کارم اجازه میده بشینم پاش و تمومش کنم نه دلم میاد ده میلیون خرج و این همه رفت و امد رو بریزم دور. اینه که میخام بدم ۳ میلیون برام انجامش بدن. درد جامعه ما اینه که خودمونو گم کردیم. همه میخایم فوق لیسانس باشیم. دکترا باشیم. ولی به هدف بعدش فکر نکردیم. امروز دیگه فوق لیسانس داشتن مد شده و دکترا داشتن کلاس, قبل ازینکه برم ارشد همه بهم گفتن نرو, گوش نکردم, دوستم گفت اخرش دیدم سراب بود, دفاعم کرده نرفته با دانشگاه تسویه کنه مدرکشو بگیره, منم به این نتیجه رسیدم. سراب بود. و پولدار شدنو خیلی بیشتر از درس دوست دارم. اگر چه همه ته دلشون میخان در عین پول بیشتر یه عنوان فوق لیسانس یا دکتر هم داشته باشن!

    Thumb up 4

  • نیما می‌گه:

    با توجه به مخالفت کاربران با این دیدگاه این نظر پنهان شد، . برای مشاهده کامنت کلیک بفرمایید و در صورتی که متن کامنت مورد تایید شماست، لطفا به آن رای مثبت دهید.

    Thumb up 4

  • ضیاء می‌گه:

    محمدرضا جان سلام!

    هفته‌ی پیش دفاعیه‌ی پایان‌نامه (کارشناسی ارشد) را به سلامتی سپری کردم و این روزها کارهای پایانی مربوط به مقطع رو به انجام می‌رسونم. روند گرفتن امضاها و کاغذ‌بازی‌ها بسیار کند پیش میره و باید بگویم الحق که واژه‌ی “فارغ” و عبارت فارغ‌التحصیلی زیبنده‌ی چنین پایانی هست!
    امروزه “زایش اندیشه” در دانشگاه‌های داخلی به ندرت صورت می‌گیرد؛ شاید به همین دلیل است که درد زایشِ اندیشه را به گرفتن امضاها منتقل کردند!

    Thumb up 8

  • سارا.م می‌گه:

    با اینکه از ساعت ۸ صبح تا ۵ عصر یه ضرب کار کردم و به صفحه مانیتور خیره شدم(به جز نیم ساعت صبحانه و ناهار).و چشمام داره به شدت میسوزه.ولی الان دوسعته که دارم نوشته هاتون رو میخونم.دوستتون دارم.ممنون به خاطر این mp3آگاهی که به خواننده هاتون منتقل میکنین.

    Thumb up 7

  • میلاد می‌گه:

    سلام
    بنده فوق لیسانس کامپیوتر از دانشگاه تهران هستم و مدتی به دلیل تامین مخارج دانشجویی به این کار روی آورده ام. از اولش با اصل این قضیه مشکل داشتم ولی سرخودم کلاه گذاشته بودم که تنها واسه مدتی این کار رو انجام میدم. با دیدن این مطالب و نظرات و نجربه دوستان (به خصوص نیلوفر) به عمق فاجعه پی بردم. الان که اینو مینویسم تصمیمم رو گرفتم و دیگه ادامه نمیدم. انشاا… یک کار مناسب پیدا می کنم. به این نتیجه رسیدم که وقتی روزی رو کس دیگه ای میرسونه، چرا باید ناراحت اون باشم. و در آخر از همه دوستان تشکر می کنم که باعث شدن کمی تامل کنم.

    Thumb up 17

  • مجید می‌گه:

    جواب این نکته ای رو که میخوام بگم در یکی از نظرات گفته بودی. ولی بازم میگم چون بهش اعتقاد دارم.{با عرض پوزش که مخالف نظر شماست}
    اگه پدر یا مادر خونه، مدیر سازمان، سرمربی تیم و… که راس تصمیم سازی رو در یک مجموعه دارند، به نقششون، آگاه باشند و درست قدم بردارند، زیر مجموعه آنها، نه ۱۰۰ درصد، ولی با درصد بالایی قدمهای درستی بر میدارند.
    مثال زیاده و البته مثال نقضش خیلی کم. مثلا مگه میشه گواردیولا سرمربی تیمی باشه و اون تیم نتیجه نگیره. چرا؟ چون میتونه نقشها رو خوب شناسایی کنه و از اونا درست استفاده کنه. مثل آموزش پروش ما نیست که به قول خودت همه رو تو یک سطح و با یک خط کش امتیاز میده.
    پس اگه مدیر یک مجموعه بخواد درست عمل کنه، مشکلات ذکر شده به حداقل میرسن. وقتی راس راهنمایی و رانندگی تصمیم گرفت بستن کمربند رو اجباری کنن، من بی فرهنگ هم کمربندمو بستم، حتی با غر فراوان، الان درصد بالایی راننده میبندن ولی هنوز سرنشینها نه. باز چرا؟ چون فقط اجبار بوده نه فرهنگسازی و آموزش. یعنی مدیره اولش رو خوب اومده، ولی بعدش رو به هر علت ضعیف ظاهر شده.
    در مبحث بالا، اگه دانشگاههای ما مثل آکسفورد و کمبریج بودن و مدیرای ما مثل مدیرای کمپانیهای بزرگ بودن (که به سواد توجه میکردن نه مدرک)، این داستان وجود نداشت. چون دیگه منه کلاه بردار یا دانشگاه نمی رفتم(چون دیگه تو آکسفورد، محیطش منو یا اصلاح میکرد و یا طرد) و یا با انگیزه و نگرش متفاوت به دانشگاه میرفتم.
    خلاصه/نتیجه: این مشکل و مشکلاتی از این دست زمانی مرتفع میشن که تصمیم سازان درست عمل کنن وگرنه من تنها نهایت بچمو درست هدایت میکنم و اثری در جامعه مدرک گرا که نمیتونم داشته باشم.
    پی نوشت مربوط: همه آدما دهن دارن و جیب، ولی من تو ایران و کشورهای جهان سوم میگردم دنبال راه زیرابی رفتن، وقتی میرم در کشور جهان اول، چون ساختارها و قوانین درستن و تبصره ندارن، زیرابی نمیرم میگردم دنبال راه درست. البته اون خارجیه هم وقتی میاد ایران میدوه دنبال راه زیرابی رفتن.(برخی مربیایی خارجی فوتبال که درست تو کشورشون تربیت نشدن و ببین)
    پی نوست ۲ مربوط: فرمودید:”مسئولین همیشه کاری رو کردند که ما می‌کنیم در مقیاس بزرگتر. همین.” اگه ساختار درست تعریف بشه، هرکسی تصمیم ساز نمیشه که بخواد کارای منو تکرار کنه. آخه اگه صلاحیت نداره درست تصمیمسازی بکنه، پس نباید انجا بشینه
    پی نوشت ۳ مربوط: در و تخته خوب بهم چفت شدن، نه؟
    پی نوشت ۴ نا مربوط: من سواد و تجربه شما رو ندارم. ولی تو این جامعه با ساختار نادرست بیشتر از شما عمر کردم و عادت کردم به نظردادن تو هرچیزی که بهش تخصص ندارم. باید ببخشید فقط انتقال دیدگاه تجربی بود.

    Thumb up 5

    • در ابتدا ما ساختارها رو می‌سازیم و بعد ساختارها ما رو. البته بحث سیستم و زیرسیستم هم هست:

      من به عنوان یک عضو از جامعه اصرار دارم که نقش من پر رنگ‌ تر از ساختاره
      اما به عنوان مدیر شرکت خودم، در تعامل با زیرمجموعه، همیشه اصرار من این بوده که نقش ساختار سازمان پررنگ‌تر از اعضای سازمانه.

      کدوم درسته؟ اصلاً مهم نیست. چون سوال درست اینه که چه چیزی اثربخشه.

      به نظر من ماجرای ملت و دولت ( به عنوان نمونه‌ای از چالش عضو سیستم و خود سیستم) کاملاً شبیه ماجرای مرغ و تخم مرغه.
      به هر حال اگر بیشتر از من عمر کرده‌اید نشون می‌ده که شما هم بخشی از ساختار موجود رو در سی سال قبل شکل داده‌اید (همه‌ی ما در تغییر ساختارهای اجتماعی نقش داریم. یا با تلاش برای تغییر اونها یا با مقاومت نکردن در برابر تغییر اونها). پس بازی پیچیده از همینجا شروع می‌شه که نمی تونیم خودمون رو از ساختار جدا کنیم…
      من فکر می‌کنم باقی ماجرا یک مسئله‌ی شخصیتیه.
      من چون شدیداً به مرکز کنترل درونی معتقدم باورم اینه که ملت باید بگن بیشتر تقصیر ماست و برای بهبود تلاش‌کنند و دولت ها هم بگن بیشتر تقصیر ماست و برای بهبود تلاش کنند. راستش برام درست بودن این فکر «اصلاً» مهم نیست. «مفید» بودنش مهمه.

      من زندگی خودم رو مقایسه می‌کنم و دوستانم رو که می‌گن: «نقش ما ملت پررنگ تره» و می‌بینم که اکثر ما شاد و خوشبخت و به نسبت ثروتمند و اثربخش زندگی می‌کنیم.
      و اکثر کسانی که نقش دولت و ساختار را پر رنگ می‌بینند میبینم که اکثراً منتظر مانده‌اند که شاید «دستی از غیب برون آید و کاری بکند…».

      Thumb up 29

      • مجید می‌گه:

        من با گفته آخرتون ۱۵۰ درصد مواقم : ) مانند این گفته رو بزرگی هنگامی گفت که داشتن اعدامش می کردن ( فکر کنم گالیله بود یا یک دانشمند که برای تفتیش عقاید محکوم شده بود ) مردی داد زد وای بر نظامی که قهرمانانش رو میکشه و اون بزرگ گفت وای بر مردمی که دنبال قهرمان می گردند . { گفتارها یاد شده مو به مو نیست ، انگیزه بازگویی کلیت بود } . با این جملتون هم موافقم که آدمایی که با اندیشه « نقش ما ملت پررنگ تره » زندگی میکنن ، خوشبختترند ، و منم تلاشم رو تو این زمینه در هودم و خانوادم میکنم . ولی برای یاری به تحلیلهای شخصیم ، از تاریخ یاری گرفتم . گذشته اینو میگه : قدرتها اثرگذارند .
        مگه فردوسی کوشش نکرد ( درود خدا بر ایشان باد ) ولی اکنون در زبان گفتاری با سربلندی و برای تاکید به فرهیخته بودن تا می توانیم تازی و انگلیسی و اگه هم بلد بودیم فرانسه و چینی بلغور میکنیم . فکر کنم چون قدرت تصمیم ساز در اون زمان و دیگر زمان های تاریخ دست این عزیزان نبوده ( که بی گمان اگر زمانی بوده به دست آوردهای درخشانش امروز می بالیم / همانند زیبایی اسپاهان به کوشش شیخ بهایی ( درود خدا بر ایشان باد ) و همسان آنان بوده است ) . هنگامی که سیستمی وجود داره که مردم لایق را به بیرون پرت میکنه ، پس ناچار من نالایق میرم و در صندلی خالی تصمیم سازی مینشینم . مگه هم اینک دستاورد همین تصمیمات نادرست را نمی شه به فراوانی دید ؟ اونم در اقتصاد یک کشور ، نه یک خونه . قدرتها اثرگذارند.
        بازرگان درجایی گفته بود : در عجبم از مردمان ایران . اسکندر آمد ، برای عزیر شدن فرهنگ آنان را گرفتیم . تازی آمد ، برایش صرف و نحو نوشتیم . برای ترکان غزنوی ترانه سرودیم و . . . همیشه فرمانبر ، همیشه رام . همیشه دیگران تصمیمساز بودند و ما بازگویی دیروز و امروز .
        دوست عزیزم ، کامیابی دیدارتون رو نداشتم و از راه همین درگاه با افکارتون اشنا شدم . از اینکه بی چشمداشت دانسته ها و دستاورداتون رو به اشتراک میگذارید ، نشان از بزرگی جان و منشتون داره و نشون میده از سرمایه مادی و معنوی خودتون برای دستیابی به آرزوهاتون و انجام پذیری رویاتون در‌نهایت ممکن بکار بستید . کاش در جایگاه تصمیم سازان می بودید . من دانش مایه گفتاورد و نیز بلندی طبع ندارم . سعیم را خواهم کرد و امیدوارم با کوشش همه ما این رویای شیرین به حقیقت تبدیل شود . هرچند نیرومند نیستیم.
        پی نوشت : برای جایگزینی واژگان تازی با پارسی در این نوشتار از نرم افزار رایگان پارسیبان سود بردم، که وظیفه خود میبینم برایِ رواج دادن به کارگیری واژگان پارسی ، از این نرم افزار یاد کنم . { http : / / parsiban . 3eeweb . com / }
        پی نوشت ۲ : برخی واژگان از روی دگر گونی حس نوشتار به پارسی برگردانده نشد .

        Thumb up 4

        • محمدحسن بهرامی می‌گه:

          چقدر این مقاله محمدرضای عزیز رو دوست دارم که در مورد زبان می گه ما بایستی کاری کنیم مخلوقی بسازیم و سپس نام فارسی بر آن بگذاریم نه اینکه فقط حرف زبان رو بزنیم

          http://www.shabanali.com/ms/?p=4256

          من مجدد این نوشته محمدرضا رو خواندم و محظوظ شدم
          ضمناً اکثر لغات خارجی مورد استفاده در فارسی فعلی، فرانسوی است نه انگلیسی

          Thumb up 0

  • یاور می‌گه:

    موضوع پایان نامه من : بازسازی دیرینه زیست بوم گستره ی ائوسن حوضه ی کپه داغ در شرق کشور با بهره گیری از روش های آماری چند متغیره ” بود. برای بازسازی اکولوژی (زیست بوم) گذشته، طبیعتا هیچ استادی در ایران پیدا نشد که بخواهد «راهنما» باشد. بنابراین به صورت صوری، یک استاد مشترک از دانشگاه تهران و یک استاد از دانشگاه خودمان (فردوسی مشهد) گرفتم.
    از همان روزهای اول با یک پرفسور هلندی در تماس بودم و با سؤالات بسیاری که از وی پرسیدم، مرا به کارگاه پنج روزه آموزشی در سازمان متبوعش دعوت کرد. اگرچه این سفر برایم چیزی حدود ۲ هزار یورو خرج برداشت. هرگز فراموش نمی کنم روزی را که از هلند برگشتم، روزهای سخت ماه رمضان گرم مشهد در مرداد ۹۱ و منی که از ساعت ۵ صبح تا ۲۱ شب دانشکده بودم. در طول سه ماه تابستان تمامی کار پژوهشی و میکروسکوپی پایان نامه ارشدم را از نو انجام دادم. بیش از ۲۰۰ مقطع میکروسکوپی را با ۳۰ هزار فسیل شمارش کرده و وارد نرم افزارهای آماری کردم. روزهای سخت تری آن روزهایی نبود که نخستین شخص در ایران باشی که چنین پایان نامه ای بر خلاف تمامی تزهای روتین و تکراری دانشکده علوم پایه فردوسی انجام میدهد. بلکه روزی بود که بخواهی چنین موضوعی را در برابر هیئت داوران Out date دانشکده انجام بدهی.

    به هر حال مقاله ISI من به لطف استاد فرهیخته ام و با ادیت ایشان بالاخره وارد Springer شد.
    لازم دانستم نکته ای به فرمایشات حضرت عالی اضافه کنم که در دوره کارشناسی زمین شناسی که من در آن کلاس ۵۳ نفری حضور داشتم، تنها ۶ نفر واقعا «زمین شناس» بودند. تنها ۶ نفر عاشق سنگ بودند، عاشق دانستن، عاشق کشف طبیعت.

    و البته دیدن چنین چیزهایی هم برای این ۴۷ نفر غیرعلاقمند بعید نیست!
    با تشکر

    Thumb up 12

  • شبنم می‌گه:

    آقای شعبانعلی
    چرا فقط به دانشجوهایی که پایان نامه کپی می کنند نگاه می کنید؟ چرا اون هایی که این پایان نامه های کپی شده رو مینویسند نمی بینید؟ می دونید چقدر مقاله isi با ارجاعات بالا از همین کپی کاری ها دراومده؟ حالا سوال اینجاست که چرا یه دانشجوی کارشناسی که نیمی از واحدهای درسیشو پاس نکرده و پا توی آزمایشگاه تحقیقاتی نگذاشته یه مقاله isi اون هم با کلی داده ی آزمایشگاهی در یک ژوررنال تخصصی با ۴٫۴۷۳=IF چاپ کرده که تا همین امشب سه نفر بهش ارجاع دادن!!!! ( و با کمال تعجب همه ی ارجاعات مربوط به گروه های تحقیقاتی کارکشته و موفقه که به طور تخصصی روی این موضوع کار می کنن) اما هم کلاسی من پس از ماهها جان کندن در آزمایشگاه هنوز یک ست داده ی هم خوان نداره؟! و خوب سوال بعد اینه که الان کی ضرر کرده؟ هیچ کس! کی خوشحاله؟ منهای ما همه! و این مسئله همچنان جای بحث داره!

    Thumb up 3

  • رضا می‌گه:

    مهندس جان دیروز رفته بودم یه دفتر مهندسی برا حساب کتاب : الو الو مهندس معمار پایه سه نمیخاین ۳۰ درصد تخفیف میده هااا اونیکی: ببین اگه بیشتر تخفیف میده بفرسش اینجا و و و اولش فک کردم اومدم مشاورین املاک یا شایدم ترمینال ولی بعدش دیدم درست آمدم ، دلالهایی که نمیدونن اصلا سازه رو با کدوم ص مینویسن و فرق مهندسی معماری با مکانیک چیه! بقول یکی از بچه های رده بالای شهرداری درامدهایی ۵۰ و ۶۰ میلیونی ماهانه دارن با همین خرید و فروش مهندس! آره برادر مهندسانی که میخوان خونه طراحی کنن که در مقابل زلزله (حتی اسمشم ترسناکه) دوام بیاره ، خونه ای که حداقل ۸ خانوار میخوان شب بخوابن و صبح دوباره زنده بیدار شن اونجور جاها خرید و فروش میشن و چن روز دیگه زلزله که شد میبینیم از ساختمانه هیچ اثری نمیمونه و اونوقته که عوام روی میارن به این که ازبس گناه زیاد شده ازبس فلان و ازبس بهمان ، یاد حرف شما افتادم که واقعا تن فروشی خیلی بهتر است از چیزای دیگه فروشی

    Thumb up 10

  • پاسخ دهید (مختص دوستان متممی با بیش از 150 امتیاز)

    لینک دریافت کد فعال

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *