حرفهایی که گفته نشد: سرشت و سرنوشت (۳)

پیش نوشت یک: لطفاً اگر نوشته اول و نوشته دوم درباره سرشت و سرنوشت را نخوانده‌اید، قبل از مطالعه این نوشته سری به آنها بزنید.

پیش نوشت دو: مطالب این سری، ارزش علمی، فرهنگی، هنری،‌ اجتماعی، شخصی و شغلی ندارند و صرفاً تراوشات ذهنی پراکنده و شطحیاتی هستند که در لحظه‌ی نگارش به قلم نویسنده آمده‌اند و خود او هم، ممکن است بعضی از اینها را حتی درست در لحظه‌ی پایان نگارش متن، قبول نداشته باشد. بنابراین صرفاً «محرکی برای اندیشیدن» هستند و نه یک «اندیشه»!

امنیت و شگفتی: دو خمیرمایه‌ای که در کنار یکدیگر، طعم زندگی ما را می‌سازند.

امنیت، به ما احساس تسلط بر محیط را می‌دهد و شگفتی، لذت بازی را.

در همیشه‌ی تاریخ، این دو در کنار یکدیگر بوده‌اند.

برای انسان قدیمی، که در غار زندگی می‌کرد، امنیت سرپناهی بود که او را از سقوط سنگ و بارش باران و دریدن درندگان حفظ می‌کرد و شگفتی، رویدادهای بزرگ طبیعت که هر لحظه او را غافلگیر می‌کرد.

بدون یکی از این دو،‌ زندگی چیزی کم داشت.

انسان کهن، در طول روز،‌ با گشت و گذار در جنگل و بیابان، شگفتی و کشف دنیاهای ناشناخته را تجربه می‌کرد و با خواب شبانه در سرپناه خویش، طعم امنیت را می‌چشید.

تمام تاریخ را، می‌توان به رقص زیبای دو فرشته،‌ دست در دست یکدیگر،‌ بر صحنه‌ی روزگار و پیش چشم مردمان تعبیر کرد: فرشته امنیت و فرشته شگفتی.

پادشاهان در قلعه‌های خود، حرکت خرامان فرشته امنیت را می‌دیدند و در جستجوی شکار، رقص رنگارنگ فرشته‌ی شگفتی را.

زمان گذشت. در کشاکش باورها و ناباوریها، در جنگ افکار و عقیده‌ها، در جادو و معجزه، همچنان انسانها رقص زیبای امنیت و شگفتی را شانه به شانه‌ی یکدیگر می‌دیدند و «شیرینی زندگی» را تجربه می‌کردند.

امروز، امنیت به شکل سنتی و فیزیکی آن، اگر چه همچنان مهم است، اما نقش کمتری در ذهن و زبان ما دارد.

حالا دیگر، ساختما‌ن‌های ضدزلزله، واکسن‌ها، خودرو‌ها، بیمه‌ها و همه‌ی دستاورد‌های انسان مدرن، تلاش کرده‌اند بیشتر از گذشته، سهمی در تامین امنیت فیزیکی انسانها داشته باشند. اما در یک حوزه خاص، امنیت نه تنها بیشتر نشده، که کمتر هم شده است: حوزه فکر و اندیشه.

هیچیک از دستاوردهای بشر، نتوانستند امنیت ذهنی انسان را افزایش دهند.

علم و مهم‌تر از علم، «روش علمی»، در حمله‌ای عجیب به زندگی انسانها، امنیت و شگفتی را با خود سرقت کرده و برای همیشه پنهان کردند.

انسان امروز، از هیچ پدیده‌ای شگفت زده نمی‌شود. او که زمانی برای یک شب زندگی بیشتر، در پی اکسیرهای معجزه آسا می‌گشت، امروز در عین اینکه آن یک شب بیشتر را هم ندارد، اما از شنیدن اینکه علم با دستاوردی جدید، مثلاً توانسته‌ است پنجاه سال به عمر انسان بیفزاید، شاید خوشحال شود، اما احساس شگفتی نمیکند.

همه چیز یا امکان‌پذیر شده یا امکان‌پذیر خواهد شد.

به همین سادگی، شگفتی از زندگی ما بیرون رفت.

گفتیم شاید دلمان را به امنیت خوش کنیم. غافل از آنکه علم، امنیت را هم با خود برد و به ما آموخت که «حقیقت علمی» چیزی است که دیر یا زود باید با «حقیقت علمی دیگری» نقض شود و آن چیزی که قابل نقض و سنجش نباشد، علم نیست. بلکه چیزی از جنس باور است.

انسان امروز، زندگی را همچنان ادامه می‌دهد. در حسرت «امنیت‌‌ها» و «شگفتی‌ها»ی قدیمی، با خاطرات آن دو سر می‌کند و سرگذشت رقص زیبای آنها را در اشعار و حماسه‌های نیاکان خویش می‌خواند. شاید برای لحظاتی،‌ احساس عمیق زندگی در جان نیاکان خویش را تجربه، یا لااقل تصور کند.

در چنین بستری است که انسانها با یکدیگر وارد گفتگو می‌شوند و از سرشت و سرنوشت می‌گویند.

نه برای جستجوی واقعیت دنیا. بلکه برای ساختن تصویری از آن دو فرشته‌ی قدیمی: امنیت و شگفتی.



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+157
  


44 نظر بر روی پست “حرفهایی که گفته نشد: سرشت و سرنوشت (۳)

  • فاطمه می‌گه:

    سلام
    این قسمت هم مثل دو قسمت قبلی تأمل برانگیز بود.
    من فکر میکنم این تغییر که در امنیت و شگفتی در طول تاریخ برای کل انسانها رخ داده٬برای هر انسانی هم در طول زندگی خودش اتفاق میوفته.در بچگی آغوش مادرم و حضور پدرم توی خونه امنیت بخش بود و خیلی چیزا وجود داشت که برام شگفت انگیز بود…
    به این قضیه که لازمه حتما یه بخشی از روحیه و حالات کودکیمون رو زنده نگهداریم خیلی معتقدم.
    روحیه کودکانه باعث میشه از خیلی چیزا شگفت زده بشیم و خیلی چیزا بهمون حس آرامش بده.
    (ببخشید که یه جاهایی با زبان محاوره ایی نوشتم)

    Thumb up 4

  • بهنام می‌گه:

    دقیقا همینطور است امروز کمتر چیزی پیدا می شود که حس “شگفتی” را در ما ایجاد کند!

    Thumb up 2

  • mohammad می‌گه:

    تاالان سه بار هر سه بخش حرفهایی که گفته نشد: سرشت و سرنوشت رو خوندم…….

    Thumb up 1

  • کیان می‌گه:

    “تو همواره شگفت انگیزی و غافلگیر کننده
    و با هرروزی که می گذرد
    مرا بیشتر اسیر خودت میکنی
    اما ای دوست جدی من
    احساس من به تو
    نبرد آتش و آهن است…”
    آنا آخماتواا.

    Thumb up 8

  • پرستو می‌گه:

    سلام بر شما
    هر سه متن شما را پی در پی مطالعه نمودم و از متن اول آغاز می کنم.
    تعبیر زیبایی از سه موقعیت نقد، شنیدن و پذیرش داشتید، من به گونه ی دیگر این ها را می بینم، ابتدا بشنوم همان بحث دریافت قطعات پازل است، بعد به تحلیل و نقد بگذارم آنها را و سپس اگر موافق بود بپذیرم. اما نقد من از آن روست که به قول آقای جوادی آملی، انسان بخشی را از استاد و کتاب میگیرد و بخشی را از درون می جوشد و آنچه که از درون می جوشد باعث پیشرفت است.
    در واقع کسی توانسته است سرنوشت خود را خوب پیش ببرد و به مقصد برساند که داده ها را بگیرد و بعد با شرایط خودش به تقابل بگذارد، و بعد از درون خود برترین راه را برای رفتن انتخاب کند. تحلیل کند شنیده ها و بعد پذیرشی ناب داشته باشد، گاهی من بیابان می بینم تصویرم را ولی اگر به تامل بنشینم دریایی است از رحمت برای من!
    اما از واژه ها، این سخن به ذهنم خطور کرد از امام علی (علیه السلام) که فرمود: سخن بگویید تا شناخته شوید!
    واژه های اقوام و ملل مختلف آنها را معرفی می کند. گاها در خواندن متن های تخصصی و مقالات می بینم یک فرد آلمانی اصطلاح خودش را در خصوص آن بحث علمی گفته، و عجیب این اصطلاح زاویه ی جالب تری را نسبت به آنچه رایج است را نشان می هد.
    واژه ها گاها آنقدر باردار هستند که اگر ببارند زمین های تشنه ای را سیراب می کنند. و این واژه ها برگردیم عقب همان توجه به رشد سرنوشت ماست. اگر از درون به تحلیل ها و شنیده ها و نقدهایمان برسیم، واژه های نابی را عرضه می کنیم.
    داشتم می خواندم، این بهخ ذهنم آمد که گفته بودند، علم با تفکر فرق دارد، تعقل با تفکر فرق دارد! این هم جای بحث بسیار دارد، که از تعقل به تفکر برویم و علم کسب کنیم.
    اما امنیت و شگفتی، انسان همیشه در هراس است، این روزها مدام قشر هم سال خود را می بینم که ناآرام و ملتهب هستند. یاد مولانا می افتم: از نیستان تا مرا ببریبده اند…
    هر کس بنا به آنچه که به آن تعلق دارد، ترسی هم دارد، درس، همسر، مال و شهرت و… امنیت را شاید برای حفظ آن تعبیر کند، و پی آن برود…ولی شگفتی را آنجا می دانم که آن گمشده ی اصلی خود ما هستیم و این دنیا مدام دارد آیینه می شود برای نشان دادن توان و قدرت ما، ولیکن نمی بینیم و یا نمی خواهیم ببینیم و این به نظرم نشان از درک نادرست یا درست از گمشده ها دارد.

    راستی انسان اگر نقشی زیبا از گل بزند حتی جایی که دیده نشود، هنری است بزرگ، شاید رورزی ایده ی بزرگی را برای زندگی کسی رقم بزند… ما از آینده نمی دانیم. اما می توانیم خوب رقمش بزنیم.
    سخنانم بسیار است. و لیکن گاه قلم را رها می کنم تا شاید برگه های سفید تنبیه اش کنند بهتر ببیند و بنگارد.
    + سخنانم بطبع برای هرکسی جای نگاه جدید دارد، همچون رشته ام که دنیای مهندسی مواد است، کمی دایره را وسیع نمودم. ببخشید.
    پیروز و موفق باشید.
    پرستو

    Thumb up 4

  • مریم می‌گه:

    من هم نظیر خیلی از خوانندگان و نظردهندگان داشتم به شگفتی ها فکر میکردم..
    نا خود آگاه به یاد آوردم یک یا دو لحظه ای که انتظار نداشتم کسی به کمکم آید و آمد.
    انتظار نداشتم انسان هایی که به این حد از یکدیگر فاصله گرفته اند و در صورت بروز هر گونه حادثه نیز به دلیل گیر نکردن در آن ماجرا و حرف و حدیث هایی که برایشان باشد، وقایع اطراف را گاه نادیده میگرند و گاه دیده و بی تفاوت از کنارش عبور میکنند.
    گویند سری را که درد نمیکند دستمال چرا باید بست، میروند و دور میشوند…

    آری به شگفتی اندیشدم و تنها به یاد آوردم لحظاتی که انسانیت های دور از دسترس امروزی را دیدم ، احساس کرده ام و با خود گفتم حیات مدیون چنین رفتارهایی است و تا هست باید امیدوارانه و پر تلاش به زندگی ادامه داد.

    گفتی شگفتی، بگذار بگویم برایت که ماندنت در ایران و همه فعالیت های بی نظیرت (رادیو مذاکره ها، متمم، رادیو مدیریت و زندگی و…) همگی شگفت آور است. کسی که مفهوم ارزش آفرینی را خود پیاده کرد و در متمم طی چندین پست آموزش داد.

    از تو و تیم همکارانت علی الخصوص شادی نازنین، شیوای مهربان و سمیه دوستداشتنی که از نزدیک افتخار آشنایی شان را داشتم و تا حدی فشار کار و انگیزه کارشان را لمس کردم سپاس گزارم.

    Thumb up 6

  • رها راد می‌گه:

    سلام.
    منم از یه زاویه دیگه با هیوا موافقم.قبل از اینکه کامنت هیوا را ببینم داشتم به منفی خوردن کامنت ها فکر میکردم وبیشتر از همه منفی های آقای هومن کلبادی و شهرزاد جان واسم جای سوال داره البته از این بابت نمیگم که من موافق این کامنت هام،خیلی ها رو نخوندم و در مورده برخی ها هم ، در جایگاهی خودم را نمیبینم که نظر بدم ولی حس خوبی به رای ها ندارم.فکر میکنم اگر به جای کلیک کردن بر _ ،گاهی یه کامنت کوتاه نوشته بشه،برای نویسنده شفاف میشه که متن کامنتش رای منفی گرفته یا اسم بالای کامنت باعث شده بعضی ها رای منفی بدن.البته من قصد جسارت به اعضای این خانه ندارم و میدونم جز کم دانش ترین افراد این خانه هستم ولی مهربانی وجاذبه نوشته های محمد رضا باعث میشه یه عده سرزده به این خونه بیان ولی یادشون رفته واسه چی یه این خونه اومده بودن …..

    Thumb up 4

    • هومن كلبادي می‌گه:

      رها راد عزیز
      از حسن توجهتون ممنونم دوست خوبم
      والا من اصلاً دنبال رای موافق جمع کردن نیستم و صرفاً نظرات خودم رو در مورد مطالب و همینطور ، در مورد نظرات دوستانم بیان میکنم و همیشه حتی زمانیکه مخالف بودم ، سعی کردم ، حتی کوتاه ، دلیل مخالفتم رو بگم و مسائل رو شخصی سازی نکنم . بازم ممنونم دوست خوبم و به امید دیدار در سمینار ششم شهریور (۶/۶) و جای همه عزیزانی که مثل بهاربهار عزیز ، نمیتونن بیان که ببینیمشون ، سبز

      Thumb up 0

  • شروین صفائی می‌گه:

    من گاهی می ترسم..
    خیلی می ترسم..
    وقتی جمعیتی بسیار رو در سالنی می بینم که قراره پای صحبت های یک ” واعظ ” مسیحی بنشینند
    وقتی گروهی از آدم ها رو می بینم که به دنبال انواع کلاس های ” آرامش در زندگی ” هستند
    وقتی می بینم آدم ها ، عاشق کسانی می شن ، که فارغ از تمام آنچه پیرامون ما می گذره ، با گفتن چند جمله ، گویی آب سردی بر ” ترس ” های مبهمشان می ریزند

    من می ترسم..
    نه به این خاطر که رفتار این افراد برام قابل توجیه نباشه ، همچنان که خود من ، محصول همین جهان بشری بودم و چیزی جدا از تمام این کائنات نیستم
    می ترسم ، چون با خودم فکر می کنم : مگر ما چه چیزی رو از دست دادیم که انقدر هراسان ، به دنبال یافتن گمشده ای هستیم؟ نکنه گذشتگان ما ، کسانی که با فکر و اندیشه خودشون ؛ جوامع رو به سمتی هدایت کردند که تنها چیزی که برایشان قابل قبول باشد ، با ” علم می گوید ….. ” آغاز شود….نکند آن ها اشتباه کرده باشند؟!

    نکند ما تبدیل به چیزی شدیم که نباید..؟

    آری..من می ترسم..خیلی هم می ترسم /.

    (نمی دونم چرا زبان متن و محاوره در متنم باهم قاطی شد..شاید بخاطر بغضی بود که موقع نوشتن داشتم . می بخشید بر من)

    Thumb up 0

  • محسن نوری می‌گه:

    چقدر بیانتون زیبا و عمیقه. دقیقا شگفتی چیزیه که خیلی دنبالش میگردم و پیداش نمیکنم!!

    Thumb up 2

  • mohammad می‌گه:

    سلام
    عادت!دشمنی که در هر دم از زندگی باهاش مبازره کردم و همیشه شکست خوردم ازش!
    عادت به فراموشی خیلی پیزها که باعث بوجد اومدن روحمون میشه

    Thumb up 0

  • محمدرضا می‌گه:

    ما به همه چیز عادت کرده ایم . برای من تجربه خواب همین خاصیتو داره، و البته بزرگترینش.
    ما هرشب هیچی میشیم… عدم … وجود نداریم
    وصبح دوباره ظاهر میشیم ….
    جالبه یه کبوتر یا گل جلومون یکی ظاهر یا غیب میکنه ، کلی تعجب میکنیم، ولی از این جادوی به این عجیبی و ظاهر و غیب شدن همیشگی ، که “من” هر شب نیست و دوباره صبح ظاهر میشم ، هیچ تعجبی نمی کنیم!!!
    هرشب میمیریم و صبح زنده میشیم…. واقعا عجیب نیست !!!

    Thumb up 2

  • محمدرضا می‌گه:

    سلام محمدرضای عزیز.
    چیزهایی که اینجامینویسم ربطی به نوشته های تو این بالا نداره.راستش اصلن فرصت نکردم بخونمشون!دنبال یک جا میگشتم برای نوشتن و امدم اینجا.
    توی مدتی که باهات اشنا شدم(اولین بار یکی از دوستام که دانشجوی دکتراست مطلبم رو در مورد اموزش تو ایران که برای بچه های جدیدالورود دانشگاه نوشته بودم خوند و مطلب “چرا دکترا نمی خوانم”تورو بهم معرفی کرد)جاهای مختلفی پز داشتن دوستی مثل ترو دادم(مثلن توی ارایه هام توی کلاس یا اگه استادی فرصت نمی کرد بره سرکلاس و کلاسش رو میداد دست من یا توی صحبتام با دوستام)هرچندخودم میدونستم که دارم پز میدم و میترسیدم توی ذهن دیگران این تصورایجادبشه که الان شماره مبایل محمدرضا شعبانعلی رو دارم یا اینکه ماهی دوبارمیبینمش و…(من فقط توی سمینارمذاکره ی پارسال توی دانشگاه شهید بهشتی دیدمت از نزدیک)و اون وقت اگه ازم بپرسه که مدل دوستی تون چه طوری و من توضیح بدم حتمن ضایع میشم!
    ولی با وجود این ترسه هنوزم پز دوستی رو میدم!داشتم فکر میکردم که واقعن یه حس دوست داشتنی بهت دارم که این حس مشابه رو به دوستای صمیمیم که باهم خیلی ندارهستیم هم دارم.(الان با شناسایی این حس تو خودم بخشی از گره هام درمورد اینکه تورو به عنوان دوستم معرفی کنم یانه حل شد خود به خود!)
    وقتایی که برای دوستای خاص و صمیمیم دعا میکنم برای توهم دعا میکنم.یاعلی

    Thumb up 8

  • رامین می‌گه:

    من بر خلاف نظر شما امنیت و شگفتی رو در این خونه و با خوندن تراوشات ذهنی شما و همخونه ایهای عزیزم بهتر از نیاکان خودم حس میکنم

    Thumb up 6

  • اطهر می‌گه:

    سلام.باتشکر از متن زیباتون
    محمدرضای عزیز من این روزها خیلی خیلی خیلی نیاز به راهنماییتون دارم.خواهش میکنم ایمیلمو پاسخ بده وقت زیادی برام نمونده

    Thumb up 3

  • aseman می‌گه:

    از خدا خواستم من ببره به یک سیاره دیگر .بتوانم در اسمان ها پرواز کنم.شاید بخاطر شگفتی بیشتر شاید هم خصلت ادم اینه که همیشه زود خسته میشود از همه چی
    مثل همان قومی که در قران از خداوند خواستند که ان ها را به سرزمین دیگر ببرد.وان ها به سرزمین دیگری رفتند در حالی که انجا بدتر از جای قبلی بود

    Thumb up 3

  • مریم می‌گه:

    سلام استاد شعبانعلی و دوستان
    این یه موزیک ویدیو سنتی از گروه ماه بانو به نام جان عشق با شعر مولانا است به من که حس خوبی داد امیدوارم برای شمام این چنین باشد.

    http://hw6.asset.aparat.com/aparat-video/9d626417ff080dad53a43e30334543381416369.mp4

    Thumb up 9

    • سیمین-الف می‌گه:

      ممنونم مریم جونم
      هم کلیپ و هم صدا و موسیقی عالی بود.
      دوستت دارم.
      چقدر خوبه دوستان عزیزم ما رو در خوشی هاشون شریک می کنند.
      خوش و شاد باشید.

      Thumb up 3

    • امید می‌گه:

      مریم جان. بسیار زیبا بود.
      آنچه مرا دچار شگفتی خواهد کرد، آن است که روزی این عزیزان و بسیاری دیگر از بانوان هنرمند و گرانمایه کشورمان در عرصه آواز ، آزادانه برنامه اجرا کنند.
      مرتبط با موضوع : موارد دیگری هم هست که مرا دچار شگفتی کند!
      – نمایش مسابقات ورزشی خانمها در تلویزیون ملی
      – شرکت خانم ها در مسابقات ورزشی مانند فوتبال و والیبال حتی کشتی و وزنه برداری
      – اتحاد خانمها در مجاب!! ساختن دولت فخیمه به آزادی پوشش
      – امنیت اجتماعی زنان( زنان بتوانند هرساعتی ، با هر پوششی، در هر کجای شهر، پیاده/سواره آرامش داشته باشند)
      ببخشید همه اش برای خانمها شد! آخر وقتی دولتمردانمان!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! دغدغه پوشش زنان را دارند و احتمالاً سقوط هواپیمای دست ساز صنعتگران ایرانی نیر :.۷٫ی ارتباط با آن نیست، من هم ذهنم رفت آن طرف!
      امیدوارم سقوط نکنم!!!!!!!!!!!!!!!
      چه چیزهای کوچکی ما را شگفت زده می کنه! این روزها واژه ها رنگ و معنای دیگری گرفته و خیلی از آنها ررا فقط می توانی تو فرهنگ لغت پیدا کنی صداقت، رفاقت، امانت و امنیت، آزادی ….
      دیدن و شنیدن واحقاق حقوق انسانی برایمان شده یک رویا، و تحقق آن یک شگفتی …
      یک سوال : معمای سقوط هواپیما در حعبه سیاه مشخص می شود!
      علت سقوط فرهنگی و اجتماعی، باورهای فکری ودینی یک ملت را چه چیز مشخص می کنه و مسببین آن در چه دادگاهی محاکمه می شوند؟؟؟
      ببخش مریم جان، قرار بود فقط تشکر کنم بابت اینکه حال و هوای خانه را عوض کردی. ممنون.

      Thumb up 1

    • هومن کلبادی می‌گه:

      مرسی مریم جان از حسن انتخابتون ممنون

      Thumb up 7

      • هیوا می‌گه:

        آقای کلبادی عزیز
        انگیزه و انرژی شما برای حضور دز این خونه مجازی و زمانی که صرف می کنید، ستودنی است.
        برای همین کمی مردد بودم که این کامنت رو بگذارم یا نه.
        ولی چون فکر می کنم احتمالاً ردن این حرفها میتونه موثر باشه مطرحشون میکنه.
        الان از ۱۲ کامنتی اخیر سایت(که در سمت چپ صفحه م هست)، ۷تای اونها یعنی کمی بیشتر از نصف کامنتها مروبط به شماست. البته این به خودی خود ایراد نداره. شاید شما حرفهای مهمی برای گفتن دارید.
        با هم نگاهی می اندازیم به کامنتهاتون:
        ۱٫ سه تا از این کامنتها تشکر محض هستند(مثلاً “مرسی مریم جان از حسن انتخابتون ممنون”).
        که این خلاف سیاستهای کامنت گذاری سایت هست. شاید یکی از دلایل منفی گرفتن همین باشه. کما اینکه همین کامنت ۳منفی گرفته.
        ۲٫یکی از این کامنتها اینه: ” بی اختیار یاد کتاب نفحات نفت رضا امیر خانی عزیز افتادم “. به چه دلیلی؟ نمیدانم(من به این کامنتها میگم کامنتهای نصفه). اگر کمی توضیح میدادید شاید یکی(که حرفهای امیر تقوی رو نشنیده یا فراموش کرده) ترغیب میشد این کتاب رو بخونه …
        ۳٫کامنت بعدی:”ارادت کیان جان
        امیدوارم دیگه کمتر شاهد چنین سوانح دلخراشی باشیم”

        ۴٫”دوست مخالفم سلام
        می دونم هرجا اسم من رو در دیدگا ه ها میبینی ، سریعاً برای اعمالِ نظرت میای . جداً به پشتکارت حسودیم میشه و مطمئنم برای دیدنِ من هم شده ، ۶ شهریور میای سمینار . منم ندیده بهت علاقه مند شدم و برای دیدنت لحظه شماری می کنم . از تیم پشتیبانی هم عذر می خوام که این کامنت هام رو مجبورن بخونن و تایید کنن …”
        این کامنت هم با منطق قانون ۶سیاستهای سایت مغایرت داره.
        چرا شما یک نفر رو خطاب می کنید؟ مگه آدرس IP لایک کننده های این سایت(با ده ها هزار مخاطب) رو دارید؟ یا مکانیزم دیگه ای برای track کردن لایک کننده ها دارید؟
        در همین ۷ پنجره مربوط به ۷کامنت اخیر، بدون اسکرول کردن کامنتهای دیگری از شما هم هست که فراوانی تعداد کامنتهای شمارو نشون میده(که البته لزوماً چیز بدی نیست)
        من الان تعداد + و – هارو شمردم، این کامنتها ۹تا رای مثبت و ۲۳تا رای منفی گرفتن(۸تا از رای مثبتهای شما مربوط به دو کامنت بودن و غالب کامنتهاتون فقط رای منفی گرفتن).

        اونطوری که شما میگید، تمام این ۲۳ منفی رو این آقا یا خانم X با پشتکار زیادش داره به کامنتهای شما میده.
        من پیشنهاد میکنم در صورتی که داستان این منفیها براتون خیلی مهمه، دلایل احتمالی زیر رو در نظر بگیرید:
        ۱٫ دوست X
        ۲٫مغایرت کامنتها با قانونهای سایت یا نظر مخاطبان سایت(به عبارت دقیق‌تر محتوای کامنتها)
        ۳٫تعداد کامنتهاتون

        پ.ن: من خودم آدم درونگرا و ساکتی هستم، برای همین هیچ اظهارنظر مثبت و منفی در مورد تعداد کامنتها ندارم، ترجیح خودم اینه که کمتر کامنت بگذارم ولی مشخصه همه مثل من نیستند و ممکنه اشتیاق و انرژی بیشتری برای به قول شما تعامل با دبگران داشته باشند که احتمالاً عادت خوبیه.. نمیدونم
        پ.ن۲: واقعاً امیدوارم دلخور نشی، بازم میگم انرژیت برای بهتر شدن و علاقه ت برای شنیدن انتقاد(که در کامنتها میبینم) ستودنیه. مرسی :)

        Thumb up 21

        • هیوا می‌گه:

          چقدر اشتباه تایپی داشتم! . یه مشکلات فنی(مربوط به کیبورد) برای سیستمم پیش اومده احتمال پیش اومدن خطارو خیلی بیشتر کرده. ببخشید

          Thumb up 1

        • zoorba.booda می‌گه:

          سلام هیوا جان
          یکی از آدمهای این خونه که همیشه کامنتهاشو با دقت و لذت میخونم تویی، و اکثریت کامنت هات برام آموزنده ست.
          با کمال احترام برای نظرت اولین منفی رو من بهت دادم.
          چون نمیخوام این بحث رو داغتر کنم دلایلشو نمیگم (امیدوارم این یکی رو جزو کامنت های نصفه بحساب نیاری)
          البته شاید خودت دلایل مخالفتمو بتونی حدس بزنی-هرچند که با همه نکاتی که گفتی مخالف نیستم

          Thumb up 3

          • هیوا می‌گه:

            سامان عزیز، میفهمم چی میگی، این کامنتو با اطمینان ننوشتم. هرچند هنوز هم نظرم همینه اما اگه امروز یا پریروز بود این کامنتو نمیگذاشتم. دیروز به دلایل دیگه ای(حوصله کار دیگه ای نداشتم!) نشستم و پرحرفی کردم.
            :)
            راستی چند وقت پیش محمدرضا توی تویترش گفت که داره کتاب bieng wrong رو میخونه. منم داشتم مقدمه شو میخوندم. کتاب فوق العاده یه. به نظرم آدم(در ابن مورد من) به خودش ظلم بزرگی میکنه اگه بین “خوندن این کتاب” و “گذاشتن یه کامنت احتمالاً بی نتیجه” ،دومی رو انتخاب کنه. دلیل اینکارم تویی که یالوم رو خوندی، میفهمی. وحشت انسان از آزادی و حق انتخاب و بازی های آگاه و ناخوداگاهش که برای دفاع در مقابل این وحشت انجام میدیم…

            Thumb up 5

            • شهرزاد می‌گه:

              آره هیوای عزیز. منم این توییت رو یادمه …
              نوشته بود: ” لعنتی … کاش من نوشته بودمش!” (یه چنین جمله ای بود!;) )
              منم خیلی کنجکاو شدم بخونمش ببینم چیه که محمدرضا اینقدر خوشش اومده…:)
              ولی اونموقع هر چی سرچ کردم چیزی پیدا نکردم که به صورت کتاب باشه. همه اش مطالب پراکنده بود…
              الان که شما گفتی، دوباره یادم افتاد و دوباره کنجکاو شدم که بخونمش …
              میتونی یه آدرس ازش بهم بدی؟ … ممنون.:)

              Thumb up 2

            • سیمین-الف می‌گه:

              دوستان
              ببخشید که بین صحبت هاتون می پرسم.
              به خاطر اینکه کامنتتون آقا هیوا، نصفه به حساب نیاد و چون اینجا یه چیزی می گیم، همه می فهمن،
              به ما هم بگید اون کتاب به فارسی ترجمه شده یا نه و یا اینکه نویسنده اش کیه، شاید ما هم کامنت های بی نتیجه ء کمتری گذاشتیم و بیشتر گوش دادیم تا بنویسیم.
              در مورد “یالوم” هم اگه بگید که دیگه ما رو مدیون خودتون کردید.

              Thumb up 3

            • محسن رضایی می‌گه:

              عرض ادب به هیوا و هومن.
              به هومن : اینکه تو میتونی هرچی دلت میخواد بنویسی وبه هرحال استفاده از حق انسانی آزادیته،و هرجور هم که میخوای بنویسی ،درست.و اینکه تو میتونی نسبت به همه منفیهایی که گرفتی حس بدی نداشته باشی باز هم به فرض که درست،ولی یه حرفی میخوام بگم که : اولا همه کسانی که ازمحتوای حرفهای ما خوششون نمیاد الزاما منفی نمیدن(مثه خود من ) که با اینکه بهت منفی نمیدم ولی می دونم که این زمینه رو برام فراهم کردی که بدون خوندن کامنتت ازت عبور کنم.
              حرفم دوما نداره.فکر میکنم حرفم رو تونستم برسونم.موید.

              Thumb up 3

              • هومن كلبادي می‌گه:

                محسن جان سلام
                نمیدونم با توجه به اینکه گفتید این زمینه رو فراهم کردم که کامنت هام رو نخونده ازش رد بشید ، این کامنت رو می خونید یا نه ولی به رسم ادب ، پاسخ پیامتون رو میدم و امیدوارم در سمینار از نزدیک ببینمتون دوست من . ضمناً ما اینجا در خونه محمدرضای عزیز دور هم جمع شدیم که از محمدرضای عزیز درس بگیریم و از خونه باصفاشون لذت ببریم . خوشحالم که هستید و براتون بهترین ها رو آرزو می کنم
                به امید دیدار

                Thumb up 0

            • کیان می‌گه:

              هیوا
              بستگی داره نتیجه رو چی تعریف کنی .
              “کور میشوی تا بتوانی به زندگی ات ادامه بدهی ،
              کتاب ها کمکت میکنند تا بینایی ات را از دست بدهی .”
              ممنون میشم به نوشتن ادامه بدی چون من و ده نفر دیگه تا الان باهات موافقیم.
              کامنت رو فقط به این خاطر گذاشتم که احساس کردم با رای مثبت نتونستم موافقتم رو بهت برسونم .

              Thumb up 5

            • هیوا می‌گه:

              شهرزاد، libgen.org 😉
              سیمین خانم، اطلاع ندارم ولی فکر نمیکنم ترجمه شده باشه. نویسنده ش خانم Kathryn Schulz است.
              یالوم هم که معروف ترین رواندرمانگر اگزیستنسیال دنیاست(البته کتاباش سوپی از تمام مکتبهای روانشناسی و بزرگان این رشته ست. از همه وام میگیره). نیم قرن روان درمانی کرده، ۳-۴دهه استاد روانپژشکی استنفورد بوده، رمان های پرطرفداری مثل “وقتی نیچه گریست”، “درمان شوپنهاور” و “مسئله اسپینوزا” و همینطور رفرنس های دانشگاهی معتبری نوشته. منتظرم مستندی که امسال در مورد زندگیش ساختن زود بیاد بیرون ببینمش 😀
              Yalom’s Cure(www.imdb.com/title/tt3228360)
              دو نقل قول در موردش بگذارم، جالبن:
              ” بی شک اروین یالوم نامدارترین نویسنده داستانهای روانکاری در جهان امروز است. من فکر نمی کردم او اثری برتر از رمان «وقتی نیچه گریست» و «درمان شوپنهاور» بیافریند ولی او این کار را کرد. «مساله اسپینوزا» یک شاهکار است.”

              مارتین سلیگمان، رییس سابق انجمن روانشناسی آمریکا
              __________________________________________
              “یالوم بر خلاف بیشتر روان درمانگران می تواند قصه بگوید و چنان خوب از عهده این کار برمی آید که به راحتی فراموش می کنی آنچه می خوانی، چکیده هفته ها، ماه ها و سالها، کار روان درمانی است… او صراحت و سبک و سیاقی رشک انگیز در این کار دارد.”

              ضمیمه ادبی تایمز لندن
              __________________________________________
              محسن ، فکر کنم میشد منظورتو طوری انتقال بدی که موثرتر باشه. هومن تمام مطالب متمم و پستهای جدید و قدیم روز نوشته ها رو میخونه و انرزی خیلی زیادی برای بلعیدن این مطالب داره و این خیلی عالیه.

              کیان، به ندرت + و – گرفتن برام مهم بوده. یا حداقل امیدوارم اینطور باشه(شوپنهاور میگه ما سه چهارم خودمون رو به خاطر دیگران از دست میدیم! هم به خاطر + ها، هم به خاطر – ها). البته + گرفتن رو از – گرفتن بیشتر دوس ندارم. من این جمله رو خیلی قبول دارم:
              Everything popular is wrong. —OSCAR WILDE, The Importance of Being Earnest
              تاریخ هم نشون داده تقریبا همیشه(بویژه تا قبل از این صدسال اخیر) کسایی که از نظر بقیه دیوانه(و باطل) بودن، بشریت رو تا اینجا آوردن…
              به نظرم اگه محمدرضا کامنت بدون اسم بذاره، تعداد منفی هاش بیشتر خواهد بود.

              Thumb up 12

              • شهرزاد می‌گه:

                ممنون هیوا جان (و ممنون که توی لیست ویزیتت، اولین نفر، منو پذیرفتی!;) … (شوخی)…)
                به اون لینک رفتم. همینه که نویسنده اش Kathryn Schulz هست دیگه …؟
                در اولین فرصت ممکن میخونمش. بازم ممنون.

                Thumb up 1

              • هومن كلبادي می‌گه:

                سلام به هیوای عزیز ، محسن جان و همه دوستای عزیزم
                هیوا جان : امیدوارم این کامنت رو بخونی دوست من . اولاً از اینکه لطف کردی و با استدلال کامل ، از حجم کامنت هام انتقاد سازنده کردی ، ممنونم و تلاش میکنم ، کمی ولع بلع مطالبم رو کنترل کنم . دوم اینکه به هیچ وجه دلخور نمیشم نه از شما و نه از محسن رضایی عزیز که فکر میکنم با توجه به حرف خودشون ” این زمینه رو برام فراهم کردی که بدون خوندن کامنتت ازت عبور کنم ” احتمالاً این کامنت رو نمی خونن . هدف من ، شاید اینه که با دوستام تعامل داشته باشم ولی ممکنه همونطور که هیوا جان گفتن ، درست رفتار نکرده باشم ( حداقل از دید هیوا جان و دوستان دیگه ای که با کامنت گذاری های من مخالف هستن ). اما همین جا یه مطلبی رو عرض کنم که هفته گذشته و زمانی که تعداد کامنت هام در متمم داشت ، ناخواسته ، من رو به بالای لیست بیشترین مشارکت کنندگان میرسوند ، در قسمت «تماس با متمم » یک پیام برای تیم پشتیبانی متمم فرستادم و ازشون خواهش کردم که اسم من رو از اون قسمت حذف کنن تا این شبهه پیش نیاد که برای رسیدن به بالای لیست ، تلاش میکنم چون واقعاً اصلاً چنین هدفی نداشتم و ندارم .و اگر کامنت هام رو در متمم ببینید ، عمدتاً تلاش کردم ، مطالبی رو بنویسم که فکر میکردم شاید برای دوستانم هم مفید باشه . ولی اینجا و در خانه shabanali.com هم چون فضا کمی صمیمی تر هست و معمولاً مباحث احساسی تر پیگیری میشن و نه تخصصی و گاهاً مطالب روزمره هم مورد بحث قرار می گیرن ، کمی کامنت هام احساسی شدن . در انتها هم باز از همه دوستان عزیزم مثل هیوا جان ، محسن عزیز ، سامان جان و کیان و سیمین جان و شهرزاد عزیز ممنونم و خوشحالم که هستید
                به امید دیدار

                Thumb up 3

                • محسن رضایی می‌گه:

                  هومن جان سلام.از لینکی که واسه هیوا گذاشته بودی به اینجا اومدم.هر وقت تو تحلیل کنی،از منطق بگی،استدلال کنی و… بدون شک ازت عبور نمیکنم.مثل الان!

                  اینکه چی باعث شده اینقد پر انرژی باشی (خداروشکر میکنم صد البته) خب من نمیدونم.تغذیه خوب رابطه خوب با خانوادت یا هرچی.ولی به هرحال اگه وقت آزاد داری وعمده اون وقت آزادت رو به کامنت نوشتن اختصاص میدی تا خوندن کتاب یا…من فکر میکنم ی کم باید خودت رو بازبینی کنی.

                  به هرحال امیدوارم شاد و پر انرژی باشی همیشه،اینقدر هم به منفی دادن دیگران حساس نباش.چه ایرادی داره یه نفر از حرفهای ما از ما از نوشتن ما از قیافه ما خوشش نیاد اصن ساده بگم حالش به هم بخوره؟ خب بخوره .اصولا “تو” نیستی،”او”نه.هاها…منظورم اینه از نگاه اون تو منفی میگیری…

                  Thumb up 2

              • هومن کلبادی می‌گه:

                هیوا جان سلام
                خیلی خوشحالم که دیشب دیدمتون و به داشتنِ دوستایِ نازنینی مثلِ شما ، افتخار می کنم

                Thumb up 0

        • هومن کلبادی می‌گه:

          سلام هیوا جان
          راستی یک سوال ، اینکه مریم عزیز ، لینک یک موسیقی زیبا رو گذاشتن و من از حسن انتخابشون تشکر کردم ، به نظر شما چرا ۱۰ تا مخالف داره و دلیلش چیه ؟ به نظرتون اگه با سیاست های کامنت گذاری سایت مغایرت داشت این کامنت من ، چرا تاییدش کردن و اجازه دادن نمایش داده بشه ؟
          اینکه یکی از دوستان در مورد کامنت من نظری میدن یا اظهار لطفی می کنن ، به نظر شما بهتره که بی تفاوت باشم و یا اینکه از لطفشون تشکر کنم ؟ اینکه گفتین بعضی از کامنتها با سیاست “تشکر و تعریف” مغایرت دارن و نباید تشکر محض کرد ، فکر می کنم منشور سایت و سیاست گذاران سایت اینه که نباید از محمدرضای عزیز و تیم متمم در کامنت ها تشکر و تعریف و تمجید بکنیم و نه اینکه اگر کسی حالمون رو پرسید یا ابراز لطفی کرد « ازش تشکر نکنیم و بی تفاوت باشیم » .
          در مورد اینکه گفتید چرا یک نفر رو به عنوان مخالف یا دوست مخالف ، مخاطب قرار میدم یا دادم ، دلیلش اینه که این دوست عزیز یا دوستان عزیز مخالف ، بدون اینکه دلیل مخالفتشون رو بگن ، یا به قول محسن عزیز ، دلیلی برای خوندن کامنت های من نمیبینن و از کنارش عبور می کنن و صرفاً با یک تیک منفی ، نظرشون رو ابراز می کنن ، رد پایی از خودشون به جا نمیگذارن که من بتونم جوابی براشون داشته باشم یا توضیحی برای تشکر کردن از دوستم در کامنت اصلیم بهشون ارائه بدم .
          تو این خونه ، بسیاری از مسائل روز و دغدغه های جامعه مطرح میشه و «فکر می کنم» ابراز همدلی با دوستانمون ، مثل گفتن تسلیت برای از دست دادن یک دوست ، مثل تبریک تولد فرزند یکی از هم خونه ها ، مثل احوال پرسی از یک دوستی که چند روز هست ازش بی خبری ، مثل پرسیدن در مورد اینکه مشکلِ دوستت که قبلاً مطرح کرده بود ، حل شده یا نه ،مثل ابراز تاسفاز سقوط یک هواپیما ، مثل ابراز امیدواری از عدم تکرار سوانح در آینده ، مثل تشکر از دوستی که با حرفت موافقه ، یا قدردانی از دوستی که از کامنتت تشکر می کنه و از مطلبی که با بقیه به اشتراک گذاشتی تشکر می کنه ، مثل تشکری که از دوستت که نظرت رو نقد می کنه انجام میدی و هزاران مثال دیگه ، مغایرتی با سیاست های سایت ندارن و اساساً این محیط و خونه ، صرفاً برای ارائۀ یک سری مطالب خشک و بی روح و با هدف اطلاع رسانیِ صرف طراحی نشده و فکر می کنم ، یکی از اهدافش می تونه ایجاد همین تعامل و همدلی بین ماها به عنوان اعضای این خونه باشه .
          البته در انتهای توضیحم بازم از شما و محسن جان و همۀ عزیزانی که با نظر و دیدگاهم مخالف هستین ، در نهایت احترام و تواضع ، تشکر می کنم و امیدوارم منظورم رو رسونده باشم دوستان مخالف و منتقد من . به نظر من ، مخالفت صرف ، با انتقاد ، تفاوت بسیار زیادی داره . بازم سپاس و به امید دیدار در سمینار فردا ۶/۶ و جای همۀ دوستای عزیزی که مثل بهاربهار عزیز نمی تونن بیان که همدیگه رو ببینیم ، سبز

          Thumb up 1

          • هیوا می‌گه:

            هومن عزیز
            من در مورد کلیت بحث توضیح ندارم
            فقط چون از من سوال پرسیدی چند نکته پراکنده رو عرض کنم خدمتت
            ۱٫
            در مورد سوال اولت، دلیل اینکه این کامنت ده تا منفی گرفته باشه میتونه خیلی چیزها باشه
            که به نظرم مهم نیستن
            ممکنه دلایلشون کاملا دور از منطق باشه
            ولی مسئله اصلی برای من این نیست که چرا منفی دادن
            مسئله اصلی برای من اینه که “مهم نیست” منفی دادن .
            و این مهم نبودنه برای من شعار نیست و به زور به خودم تلقین نمیکنم
            واقعا به نظرم هبچ اهمیتی نداره
            مهم اینه که کار خوب و درست خودمون رو بکنیم
            حتی اگه بقیه هم سعی کنن انگشت اشاره مجازی شون رو فرو بکنن تو چش و حلقمون.
            من ترجیح میدم تمرکز کنم روی درون خودم نه انگشت دیگران(البته خیلی وقتها نمیتونم)
            ۲٫
            به طور کلی،خیلی وقتها، رای ها و کامنتها(و به طور کلی نظر ما آدمها) دور از منطق و دلسوزی و دانایی هست ، فکر کنم اگر بپذیریم که این بی منطقی و نامهربانی به دلایل مختلف در آدمها وجود داره، همینطور اگر بپذیریم که دنیا به خودی خود جای خیلی قشنگی نیست، تحمل بخش زشت دنیا و آدمها راحت تر میشه و اگر با این مسئله مشکل داریم،یعنی پوست روانی نداریم و انگشت اشاره دیگران و ناملایمات دنیا اذیتمون میکنه(من خودم پوست روانیم نازکه). البته اینو کلی گفتم.
            ۳٫ گاهی ممکنه حق با اونها باشه حتی اگر حس کنیم حق به هیچ وجه نمیتونه با اونها باشه. حس درونی ما همبستگی قوی با واقعیت نداره. البته گاهی هم بحث حق و درستی و منطق نیست. بحث فقط اختلاف سلیقه ست. همین
            گاهی هم ممکنه برداشت ما از نظر اونها اشتباه باشه…
            ۴٫
            در مورد بی تفاوتی که گفتی: مسئله مهم زندگی اینه که ما یک میلیارد سال زمان نداریم. زمان زندگی ما خیلی محدوده. اگر به قول شما نسبت به کامنت و لطف همه دوستان بی تفاوت نباشیم، به جاش مجبوریم بی تفاوت باشیم نسبت به کلی کتابهای نخوانده و تجربیات نکرده و چیزهای نیاموخته و … .
            باز هم همون بحث سلیقه و ترجیح کمی دخیل هست. من ترجیح میدم چند صفحه بیشتر درمورد اسپینوزا بخونم تا اینکه دو تا کامنت بیشتر بگذارم(خودم زیاد رعایت نمیکنم اینو). به نظر من اثرات این دو خیلی متفاوت هستن. بنابراین انتخاب بین این دو خیلی آسونه. بحث اصلی هم ترجیح و انتخاب شخصیه. بحث درستی و نادرستی نیست.

            پرحرفی کردم 😉

            Thumb up 3

            • هیوا می‌گه:

              راستی هومن عزیز، ۴-۵بار منو مخالف(و البته دوست) خودت ذکر کردی.
              باور کن من مخالفت خاصی با تو ندارم. یادم نیست این بحث از کجا شروع شد، ولی مشارکت من در بخث به معنای مخالقت نیست. البته هرکسی ترجیحات و انتخابهاش متفاوته.
              خلاصه مخلصم 😉

              Thumb up 4

  • بزبز قتدی می‌گه:

    سلام، من همچنان از چند چیز شگفت زده می شوم، از هواپیما هر وقت که سوار می شوم و از تلوزیون و از بدنم به ویژه نفس کشیدنم…

    Thumb up 1

  • شهرزاد می‌گه:

    محمدرضای عزیز. دقیقا همینطوره. ممنون از این موشکافی زیبا و اینکه این نکات خوب رو بهمون یادآوری کردی…
    در مورد شگفتی … ،
    به نظرم اصلا سخت و پیچیده نیست … فقط نباید بذاریم همه چیز برامون عادی و بی اهمیت بشه.
    باید حیرانی و شگفتی و تحسین و تامل، بخشی از مشاهدات و ادراکات روزانه ما در مورد پدیده های جهان پیرامونمون باشه.
    جهانی که آفریده شده و ما هم در اون قرار داریم اونقدر شگفت انگیز و اعجاب انگیز و بینهایت و غیرقابل تصوره که به سختی میشه با توجه دقیق بهش، در برابر شگفت زده نشدن، مقاومت کرد.
    فقط باید خوب ببینیمش و خوب درکش کنیم و بی تفاوت از کنارش رد نشیم …
    راستی … بنظرم جای فرشته های «زیبایی»، «حقیقت» و «عشق» هم علاوه بر اون دو فرشته دوست داشتنی که شما به خوبی اشاره کردی هم این روزها بین خیلی از آدم های این دنیا خالیه … مگه نه؟ …

    Thumb up 7

  • هومن کلبادی می‌گه:

    با سلام به همۀ دوستای عزیزم
    به نظر من هم اتفاقاتی که در حالی حاضر و به خصوص در جوامعِ توسعه یافته شاهدش هستیم ، موید از بین رفتنِ این دو فرشته هست و واقعاً هم امنیت و هم شگفتی ، تا حدِ زیادی رنگ و بویِ خودشون رو از دست دادن و جلوه ای برامون ندارن . هیچ چیزی نمیتونه امنیتِ مطلق برامون ایجاد کنه از همه نظر . نه ثروت ، نه تحصیلات ، نه روابطِ عاطفی و نه جامعه . تضادها و تعارضاتِ روزافزون ، همه روزه امنیت رو از همه نظر کمرنگ تر میکنن . همینطور شگفتی رو . البته در کشورِ ما مواردِ شگفت انگیزِ زیادی همه روزه در حال وقوع هستن ولی مثل همون قورباغه ای که داخلِ یک دیگ رویِ آتش قرار گرفته و ذره ذره بهش حرارت داده شده و به جای بیرون پریدن از آبِ در حالِ گرم شدن ( به دلیلِ روندِ مداوم و همیشگیِ گرم شدنِ آبِ داخلِ دیگ ) میمونه تا آب پزر بشه ، ما هم در محیطی هستیم که مدام با وقایعِ خارق العاده و شگفت انگیز ( مثل سقوط دلخراشِ هواپیمایِ نفرین شدۀ آنتونف ۱۴۰ )روبرو میشیم و دیگه یه جورایی سِر شدیم و واکنشی به این همه شگفتی نشون نمیدیم . در خصوصِ امنیت هم ترجیح میدیم خط قرمزها رو رعایت کنم و حرف نزنم
    ارادتمندِ همۀ هم خونه ای های عزیزم و به امید دیدار در سمینار ششم شهریور (۶/۶)

    Thumb up 5

  • قلم بانو می‌گه:

    سلام علیکم
    خیلی اتفاقی رسیدم به متنتون درباره روز جهانی چپ دست ها…
    چقدر درد مشترک، رنج مشترک…
    هنوز هم که فکر می کنم، می بینم خیلی از ابزارهایی که برای راست دست ها بود را با مشکل یاد گرفتم… تمام پیچ ها وقفل ها، دربازکن، رانندگی و…
    اقلیت بودنمان، باعث شده در محدودیت باشیم و محدودیت یک حسن خوب دارد. اینکه انسان در محدوده رشد می کند. ما خیلی بیشتر از راست دست ها، می توانیم با دو دست، کار کنیم… آنقدر که ما توانایی داریم با دست راست، یعنی دست ضعیفمان کار کنیم، راست دست ها، نمی توانند از دست چپشان، بهره بگیرند.
    موفق باشید
    ببخشید این کامنت به مطلبتان، ارتباطی نداشت

    Thumb up 2

  • سارا نعمتی می‌گه:

    شکاف بین خرد ودانش ؛ ادمی که با دانش الوده میشه ,میدونه بهشت کجاست و جهنم کجاست ,اون همه چیز رو میدونه ,اما فقط روح پنهان در پس واژه ها رو درک نمیکنه .
    اما خرد متفاوت است ,خرد یعنی اکتشاف روح تمام واژه ها ,خرد فقط باید به درون خود رجوع کرد, چون فقط خود انسانه که , حاوی تمام تاریخ دنیاست و حتی اینده رو هم شامل میشه ,خرد از جنس هوشیاریه و دانش از جنس گذشته است ,یه چیز عمل شده ,یه وعده داده شده , یه چیز دست دوم و غیر اصیل.
    من(سارا) خودم به این دلیل احساس شگفتی نمیکنم , چون من حسودم ,چون خودم شکوفا نشدم ,چون همیشه اطاعت کردم نه انتخاب ,چون در حداقل زندگی کردم و کل زندگیم رو به همین دلیل از کف دادم ,چون یه شبه انسانم,تمام مفاهیم زندگیمو قرض گرفتم ,من فقط فکر کردم طبیعی هستم ,چون همه شبیه منن ,برا همینه منم احساس طبیعی بودن کردم. برای اینکه جرات ندارم ,برا اینه که از مرگ میترسم ,چون خوب میدونم تا نمیرم ,نمیتونم زندگی کنم……

    Thumb up 6

  • مریم می‌گه:

    به نظر من هم ما خیلی سخت شگفت زده می شویم همانطور که بعضا سخت هم خوشحال می شویم. فکر می کنم هم سطح توقع ما از زندگی بالا رفته و هم شگفتی ها برامون عادی شده اند، شاید چون خیلی زیادند!! اما در مورد اندیشه! قطعیات و باور ها کم اند، شاید نباید خیلی هم زیاد باشند و این خصلت اندیشه و تفکر است زایا و پویا. به نظرم امنیت هر جا خوب باشد در حیطه اندیشه و فکر خطرناک است… احساس امنیت در این حوزه، ما را به تفکرات امروزمان قانع می کند و راه را برای فردایی متفاوت (و نه الزاما بهتر) سخت و ناهموار…

    Thumb up 3

  • پاسخ دهید (مختص دوستان متممی با بیش از 150 امتیاز)

    لینک دریافت کد فعال

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *