به بهانه رادیو مذاکره: گزارش چند مشاهده

مقدمه اول: این نوشته را به «بهانه» رادیو مذاکره، و در واقع نامربوط به رادیو یا مذاکره، برای دوستان نزدیکم نوشته‌ام. آنهایی که اینجا را نه یک وبلاگ یا یک سایت، که خانه‌ی خود می‌دانند. آنهایی که ماه‌ها و سالهاست به اینجا – یا خانه‌ی قدیمی من که امروز درش را مسدود کرده‌اند! – سر می‌زدند و می‌زنند و خودشان را نه مخاطبان نوشته‌ها، بلکه دوست نویسنده‌ی آنها می‌دانند. بر این باور هستم که اگر کسی کمتر از ۴۰ یا ۵۰ نوشته از من خوانده باشد،‌ هنوز «دوست» نیست و «مخاطب» است. شاید برای آن «مخاطبان عزیز» که امیدوارم روزی «دوست» هم باشند، این نوشته، شروع خوبی برای ورود به فضای این خانه نباشد.

مقدمه دوم: مدتهاست سرفصلی به نام «دل نوشته‌ها» در قسمت «روزنوشته‌ها» وجود دارد. هر وقت موضوعی را نمی‌شد در هیچ سرفصل دیگری جا داد، آن را به عنوان دل‌نوشته طبقه‌بندی می‌کردم. اما این نوشته، یکی از معدود «دل نوشته»های واقعی است.

مقدمه سوم: آنچه امروز می‌نویسم تابع حرفها و رویدادهای این هفته‌های اخیر، در سایت یا در شبکه های اجتماعی یا در جلسات حضوری یا مذاکره های کاری و هیچ چیز دیگر نیست. حرفهایی است که شاید بیشتر از دو سال است در ذهنم مانده و باید جایی آنها را می‌نوشتم. به همان تعبیر زیبای شاندل. نه برای اینکه آنها را به خاطر بسپارم. بلکه برای آنکه به فراموشی سپرده شوند و رهایم کنند.

مقدمه چهارم: شاید چند مورد از کامنت‌ها که در چند ماه اخیر در مورد فایلهای رادیو مذاکره دریافت شده «بهانه ای» باشد برای اینکه صحنه بهتری در پیشگاه شما بسازم تا بتوانم داستانی را که در ذهن دارم بهتر و ساده تر روایت کنم. برخی از آنها را اینجا ببینید:

* چرا از فلان کارآفرین که مهمان برنامه بود،‌ سوالهای ما را نپرسیدی.

* چرا فلان موفقی که با او صحبت کردی،‌ در مورد تحصیلاتش نگفت.

* چرا فلانی تا این حد خودش و کسب و کارش را تبلیغ کرد؟

* چرا فلانی تا این حد علمی حرف زد و خسته کننده؟

* چرا فلانی راجع به آن موضوع بیشتر حرف زد و راجع به این موضوع اصلاً حرف نزد؟

* چرا فلانی فکر می‌کرد موفق است؟ چرا فلانی مدعی بود که شکست خورده است؟ این که اصلاً شکست نیست؟

و ده ها مورد از این چراها…

مقدمه پنجم: آنچه می‌نویسم صرفاً برداشت و قضاوت شخصی من است و هیچ خاصیت دیگری ندارد. درست و غلط آن را نه می‌دانم و نه برایم مهم است. حس من است و احساسم را اینجا مینویسم. احساس که قرار نیست همیشه «شستن پر یک کبوتر در فرودست چشمه باشد»، گاهی هم حس، لباسی از جنس کلمات و جملاتی متفاوت بر تن می‌کند. اگر چه هنوز حس است و از جنس منطق و استدلال نیست.

من عادت بدی دارم و همیشه کمی از مسئله دورتر می‌شوم و به آن نگاه می‌کنم. خوبی این نگاه این است که می بینی بسیاری از حرفها و دغدغه ها و مشکلات و خوبی ها و بدی ها، خیلی ربطی به تو و مسئله تو ندارد و در همه جا جاری است و تو تنها یکی از مصداق‌ها هستی. بدی این نگاه این است که بیش از اندازه حالت را بد می‌کند و احساس منفی به تو می‌دهد.

وقتی کسی هنگام رانندگی از پشت با ماشین ثابت من پشت چراغ قرمز تصادف می‌کند و پیاده می‌شود و فحش می‌دهد و فریاد می‌زند، من لبخند میزنم و عذر می‌خواهم. در طول این سالها، هرگز از کسی خسارت نگرفته ام. هرگز برگ بیمه کسی را به نفع خودم پاره نکرده ام و در این عادت شاید طی ده سال اخیر از ده ها میلیون‌ تومان خسارت صرف نظر کرده ام. اما وقتی به خانه می‌آیم. بعد از این نوع تصادفها، مینشینم. گاهی یک روز کامل کار نمی‌کنم. فکر می‌کنم. بغض می‌کنم. گریه می‌کنم. نه به خاطر تصادف.

با خودم فکر می‌کنم که این خانم یا آقا که در پشت چراغ قرمز از عقب به ماشین من زده و با فریاد زدن تلاش می‌کند من را از پیگیری حقم منصرف کند، این رفتار را جایی یاد گرفته است. او روزی که به دنیا آمده به غریزه نیاموخته که با فریاد زدن می‌توان حق را ناحق کرد. او در دامن مادری بزرگ شده که چنین کرده است. پدری شکمش را سیر کرده که چنین فکر می‌کرده است. او در ماشین بارها پدرش را دیده که جلوی پلیس هزار نمایش کمدی و تراژیک اجرا می کند تا پلیس را وادار کند که قضاوتش را تغییر دهد. او در خانه دیده است که در دعوای لفظی پدر و مادر، آنکس که صدایش کوتاه‌تر است به نفع آنکس که صدای بلندتری دارد سکوت می کند و میبازد.

وقتی که اینطوری فکر کنی،‌ در لحظه تصادف چیزی نمیگویی اما آن شب و فردا روز و فردا شب و پس فردا روز و … اندوهگین و افسرده می‌شوی.

الان بیشتر از یک سال است که دارم به «نحوه مواجهه ما با دیگران و مکانیزم یادگیری ما از دیگران در ایران امروز» فکر می‌کنم. با تاکید مجدد بر مقدمه پنجم، گزارشی از این سالهای اخیر را که به عنوان دانشجو و معلم و مدیر و کارمند، در بخشهای مختلف این کشور کار کرده‌ام،‌ اینجا بیان می‌کنم:

——————————————————————

مشاهده اول – ما به شدت پیچیده فکر می‌کنیم. پیچیده فکر کردن با عمیق فکر کردن فرق دارد. فکر کردن عمیق باید معمای هستی را برای ما ساده‌تر و شفاف‌تر کند. اما پیچیده فکر کردن کلاف سردرگم عجیب‌تری را پیش روی ما قرار می‌دهد.

پیچیده فکر کردن، تلاش برای کشف هندسه موج است و عمیق فکر کردن، اندیشیدن به آرامش آب، در عمق دریاست.

پیچیده فکر کردن، افزودن به تعداد مجهولات و معادلات است و عمیق فکر کردن، تلاش برای ترکیب کردن و ساده کردن آنها.

وقتی فساد در سطح ارشد یک جامعه شکل می‌گیرد، آنها که پیچیده فکر می‌کنند، در پی کشف توطئه گر بیرونی هستند و آنها که پیچیده‌تر فکر می کنند در جستجوی تار و پود پنهان شبکه‌های فساد. اما آنکس که عمیق می اندیشد، از لایه‌های بالای جامعه به لایه های پایین تر می‌آید. فسادی را که در سطح دریا کف می‌کند و موج می‌زند، فراموش می‌کند و به فسادی که در آرامش و امنیت به سادگی و سرعت، در لایه های عمیق جامعه و در خانواده‌ها شکل گرفته و می گیرد، فکر می‌کند.

در رابطه خانوادگی، آنکس که پیچیده فکر می‌کند در جستجوی ابزارهایی است که خیانت عاطفی را تسهیل می‌کند. اما آنکس که عمیق فکر می کند به ریشه‌های خیانت می‌اندیشد و خوب می‌داند که تغییر ابزار، ریشه خیانت را نخواهد خشکاند.

پیچیده فکر کردن یک مدیر، به تمایز در کمپین تبلیغاتی منجر می‌شود و عمیق فکر کردن به تمایز در طراحی محصول.

——————————————————————————-

مشاهده دوم: کسانی که پیچیده فکر می‌کنند با پیچیدگی هم مواجه می‌شوند. بر خلاف ریاضیات دبیرستان، که هر چقدر متغیر اضافی در معادله‌ها می‌گنجاندیم، پایان کار، مقدار آنها صفر می‌شد و از معادله‌ها حذف می‌شدند، در دنیای واقعی، به محض اینکه متغیری به تحلیل ما وارد شد، قطعیت می‌یابد و مقداری را به خود اختصاص می‌دهد. آن متغیر دیگر حذف نخواهد شد.

معمای زندگی عاطفی، معمای موفقیت شغلی، معمای رضایت و هزار معمای دیگر،‌ شاید به این دلیل حل نشده‌اند که ما در پی پاسخ‌هایی پیچیده برای آنها هستیم. آنکس که یک کلید دارد می‌تواند یک در را باز کند. آنکس که ده کلید دارد شاید بتواند ده یا حتی بیست در را باز کند. آنکس که هزار کلید دارد، دیگر نمی‌تواند کلید مناسب برای بازکردن هیچ دری را بیابد.

————————————————————

مشاهده سوم: آنها که پیچیده فکر می‌کند، پس از خسته شدن از دنیای پیچیده، نه «بهترین پاسخ» که «ساده‌ترین پاسخ» را برمی‌گزینند. چنین می‌شود که دختری سالها خانه می‌ماند و در لحظه‌ای تصمیم می‌گیرد با اولین خواستگاری که از در آمد ازدواج کند. چنین می‌شود که کسی عمری در پی فلسفه و پاسخ معمای هستی می‌گردد و ناگهان، بدون هر گونه منطق و استدلال، یکی از مکاتب پیش رو را برمی‌گزیند. چنین می‌شود که دو سال در پی کشوری برای مهاجرت می‌گردند و ناگهان همه چیز را رها می‌کنند و یا اینجا ماندن را انتخاب می‌کنند یا سفر به «هر جا که پیش آید!».

——————————————————————

مشاهده چهارم: در فرهنگ پیچیده، کشف علت هر رفتار و رویدادی زمان و انرژی زیاد می‌خواهد. معیار درستی نتیجه، تطبیق آن با واقعیت نیست. بلکه پیچیده بودن است. در دبیرستان، آموختیم که به جای اینکه بگوییم: «امروز مسئله‌ای را حل کردیم که در زندگی روزمره خیلی کاربرد دارد»، بگوییم: «امروز مسئله سختی را به ما دادند که برای نوشتن راه حل آن دو برگه‌ی اضافه هم از معلم گرفتم!». و چنین بود که ارزش هر راه حلی، نه به مفید بودن آن، بلکه به تلاش و انرژی و وقت و توانی بود که صرف آن می‌شد.

———————————————————————————–

مشاهده پنجم: فرهنگی که پیچیده فکر می‌کند، ترجیح می‌دهد که همه را مظنون بداند تا معصوم. همه را دزد ببیند تا شهروند. همه را ظالم بداند تا مظلوم. چنین می‌شود که در این نگرش همه متهم هستند. مگر اینکه خلافش را ثابت کنند. در آن حالت هم تبرئه نمی‌شوند. بلکه به عنوان مجرمی شناخته می‌شوند که توانسته هوشمندانه از دام قضاوت مردم بگریزد. در این فرهنگ، همه چیز به دیده تردید نگریسته می‌شود. همه در حال «مچ گرفتن» هستند. سکوت و آرامش و سلم و سلام، «انفعال» نامیده می‌شود. اینجا اگر کسی سر کلاسی نشست و تا آخر با لبخند رضایت به تخته خیره شد، یک انسان تشنه شنیدن نیست. یک احمق ساده اندیش است و آنکس که تمام وقت، به لب‌های گوینده خیره شد تا خطایی در کلام و استدلال بیابد، یک «بیمار با ذهن پیچیده» نیست بلکه یک «مخاطب هوشمند» است!

——————————————————————————–

مشاهده ششم: فرهنگی که همه را مظنون می‌داند، «شنونده» تربیت نمی‌کند بلکه «بازجو» تربیت می‌کند. حالا در این فرهنگ جلسه خواستگاری برگزار می‌شود. این جلسه شاید یکی از خاطره انگیزترین بخش‌های عمر دو جوان باشد. آنها باید بنشینند و خود را به جریان سیال ذهن و کلمات بسپارند و بگویند و بشنوند و بخندند و بگریند و ببینند که تجربه کنار هم بودنشان، تا چه حد آرامش بخش است.

اما می‌بینی که دختر و پسر هر کدام ده‌ها سوال آماده کرده‌اند. یکی را پدر گفته و دیگری را مادر. یکی را مشاور گفته و دیگری را کتاب «صد سوال اثربخش در مراسم خواستگاری». یکی را از داخل پرسشنامه شخصیت شناسی در آورده و دیگری را به نیروی خلاقه‌ی خویش.

اینجاست که «معاشقه و مغازله» جای خود را به «بازجویی» می‌دهد!شبیه همین ماجرا در آزمودن معلم در نخستین روز کلاس است و آزمودن مدیر در نخستین روز شروع به کار.

—————————————————————————

مشاهده هفتم: بازجو‌ها، ساختار را به گوینده تحمیل می‌کنند. هیچ وقت هیچ بازجویی نمی‌تواند مسیر گفتگو را به دست مظنون بسپارد. حالا در این فرهنگ، می‌بینی که وقتی با یک فرد موفق صحبت می‌کنی، کسی حاضر نیست حرف‌های او را بشنود. همه می‌خواهند او را بازجویی کنند. هر کس پاسخ اتهام‌هایی را که در ذهن خود دارد می‌جوید. یکی می‌گوید: «دانشگاه رفته‌ای یا نه؟». ممکن است دانشگاه نرفتن برای او ایرادی بزرگ تلقی شود یا بالعکس. دانشگاه رفتن را نشانه حماقت و تصمیمی نادرست بداند. به هر حال، وقتی می‌پرسد که «دانشگاه رفته‌ای یا نه» در جستجوی بخشی از خاطرات طرف مقابل نیست. در جستجوی پاسخی برای دغدغه‌های خویش است.

حالا می‌پرسد که «پدرت ثروتمند بود یا نه؟». اگر پدرت ثروتمند باشد، ممکن است بگوید: پس هنر نکرده‌ای. یا ممکن است پیرو تئوری دیگری باشد و بگوید: پس آفرین به تو. ثروت می‌توانست زمینه‌ی فساد و بیکاری باشد. اما تو چنین نکرده‌ای و نمی‌کنی.

حالا سن او را می‌پرسد. چون قضاوت‌های دیگری هم دارد و تصویرهای دیگری. و در جستجوی پاسخ آنهاست.

—————————————————————————-

مشاهده آخر: ما از دیگران کم می‌آموزیم یا نمی آموزیم. چون نمی‌رویم که بیاموزیم. می‌رویم تا بنیان فکری خودمان را محکم‌تر کنیم و برای ساختمان ذهنی که به درست یا غلط بنا کرده‌ایم، آجرهای بهتری بیابیم!

یادگیری وقتی است که مخاطب، حداقل دخالت را در موضوع داشته باشد. آنوقت می‌توان بسیار آموخت. می‌توان از صحبت‌های احمدرضا نخجوانی فهمید که «تلاش برای او بر تحصیلات مقدم است» و می‌توان دید که «حتی وقتی از او در مورد تحصیلاتش می‌پرسی به سرعت عبور می کند». می‌توان از صحبت های شهریار شفیعی فهمید که «تحصیلات را بر بسیاری از موضوعات دیگر مقدم می‌داند». می‌توان فهمید که «شاهین فاطمی، تحصیلات و حتی تخصص را معیار سنجش نمی‌بیند و به انسان بودن فکر می‌کند» و بهرام شهریاری، «ترفندهای مذاکره را قسمت بی خاصیت مذاکره می‌داند». می‌توان فهمید که امیر تقوی، مشکل نیروی انسانی دارد و مانع توسعه بیشترش را نبودن نیروی انسانی می‌داند. میتوان فهمید که نازنین دانشور، زن بودنش را با خود به محیط کار می‌برد و ترجیح می‌دهد زنها را در انتخاب در اولویت قرار دهد و فاطمه مقیمی، زن و مرد بودن را در میدان کسب و کار به فراموشی می‌سپارد. اشرف واقفی را قبل از هر عامل اقتصادی، آرامش لحظه‌ای که شتر سر بر شانه‌اش گذاشته کارآفرین کرده است و دیگری را آرامش داخل خودروی آخرین مدل.

کدام درست است؟ هیچکدام. کدام غلط است؟ هیچکدام. چون دنیای اطراف ما دنیای درست و غلط نیست. دنیای دیدن و شنیدن است.

ما در رادیو مذاکره‌ها و در زندگی روزمره و در تعامل با دیگران، هرگز نمی‌توانیم خنثی باشیم. حضور مخاطب بر خطیب تاثیر می‌گذارد. اما می‌توانیم تلاش کنیم این تاثیر حداقل باشد. حداکثر استفاده از یک انسان موفق این نیست که هزار سوال آماده کنیم و از او بپرسیم. این است که بنشینیم و بگذاریم از هر چه می‌خواهد بگوید. شاید خواست یک ساعت مثنوی بخواند. شاید خواست خاطره کودکی خود را بگوید. شاید خواست از چالش‌های کار بگوید. شاید خواست از جامعه بنالد. اما بگذاریم او انتخاب کند. به اندازه‌ای که می‌شود.

می‌دانم که وقتی از تئوری فاصله می‌گیریم، این کار دشوار می‌شود. اما من به سهم خودم قوانینی در دلم وضع کرده‌ام. کمترین هماهنگی را از قبل انجام می‌دهم. اگر سوالی می‌پرسم از میانه حرف‌های خود افراد است تا جهت دهی حداقل باشد. از حرف‌هایی که قبلاً گفته‌اند و شنیده‌ام. اگر سوالی پرسیدم و طرف مقابل جواب دیگری داد، سوالم را تکرار نمی‌کنم. چون من برای پاسخ گرفتن سوال نمی‌پرسم. برای برانگیختن طرف مقابل به حرف زدن سوال می‌پرسم.

دلم می‌خواهد باز هم بگویم که دغدغه من، رادیو مذاکره و این و آن نیست. دغدغه‌ام مخاطبی است که خودش را به خطیب تحمیل می‌کند. در طول تاریخ، پیروان پیامبران خودشان را به پیامبرانشان تحمیل کردند. پیروان رهبران بزرگ سیاسی، خودشان را به آنها تحمیل کردند. مجری‌ها خودشان را به کارشناسان برنامه ها تحمیل کردند. بینندگان فیلم‌ها خودشان را به فیلمنامه نویس‌ها و کارگردان‌ها تحمیل کردند. مورخان خودشان را به تاریخ تحمیل کردند.

تجربه انسانی،‌ بر خلاف تفکر رایج امروزی از طریق گفت و گو،‌ منتقل نمی‌شود. بلکه گفت و گو، باورهای شنونده را تثبیت می‌کند. تجربه انسانی را می‌توان با شنیدن آموخت. بیایید این بار اگر انسانی را دیدیم که موفق بود، یا دوستش داشتیم، یا شکست خورده بود، یا غالب جنگ بود و یا مغلوب نبرد. با پرسیدن ها و پیچیده کردن‌ها و بازخواست‌ها و پردازش‌های شدید منطقی، راه فهمیدن را بر خودمان نبندیم.

بنشینیم. سکوت کنیم و بگذاریم او ساختار آن دقایق و ساعت‌ها را بسازد. «ساختاری که او به هر دقیقه و هر ساعت می‌بخشد، آموزنده‌تر از حرف‌هایی است که در آن دقایق و ساعت‌ها بیان می‌کند».

————————————————————————————

پی نوشت کمی مربوط و کمی نامربوط: می‌خواهم طی چند سال آینده، به تدریج «داستان تک تک کتاب‌های کتابخانه‌ام» را برای شما روایت کنم. چند هزار جلد کتاب است که هر کدام،‌ جدای از داستانی که درون آنهاست،‌ ماجرایی دیگر را هم تداعی می‌کند. اینکه کی خریده شد. و چرا. چگونه خریده شد. کی خوانده شد و چگونه خوانده شد و چه چیزی از آن با من ماند و چه چیزی به فراموشی سپرده شد.

داستان هزاران کتاب را یکی پس از دیگری،‌ با عکس و جزییات خواهم گفت. شاید اتفاق خوبی روی دهد…



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+241
  


123 نظر بر روی پست “به بهانه رادیو مذاکره: گزارش چند مشاهده

  • * نیما می‌گه:

    چقدر چیزای دردناکی رو مشاهده کردید …
    ممنون از شما . بسیار تامل برانگیز بود. در بسیاری از موارد و مثالهایی که ذکر کردید خودم رو مصداق اونا میدیدم . درس خوبی بود سعی میکنم بعد از کلاس بجای به وجد اومدن و متر کردن بقیه هرکدوم رو تبدیل به یه تمرین کنم برای تغییر و بهتر شدن م توو زندگیم .
    تووی خونه ی شما استاد ، همیشه زندگی جاریه …
    خوشحالم که میتونم مهمان خونه ی شما باشم . :-)

    Thumb up 0

  • hassan mamizadeh می‌گه:

    با سلام خدمت شما جناب آقای مهندس باید خدمت شما عرض کنم از اول امسال وقتی برای پیاده روی داشتم با برادرم به بام تهران میرفتم توی ماشین با فایلهای صوتی شما آشنا شدم اینقدر برام جالب بود که بعضی از این فایلها رو بارها وبارها گوش کردم و با همین فایلها موقعیت شغلیم عوض شد و با الان خیلی خیلی از کارم راضیم که این رو مدیدون شما و آموزشهاتون هستم اینها رو گفتم که بدونید خیلیها مثل من با گوش کردن به این فایلها پتانسیلهای خودشون رو کشف کردن و دنبال بهانه گیری از چیزی نیستن و به این فایلها فقط به عنوان فایلهای آموزشی نگاه میکنن و فکر میکنم همین عده مخاطب اصلی شما هستند پس میخوام از شما خواهش کنم بجای بها دادن به بعضی از رفتارهای دلسرد کننده فقط در صورت امکان روی مطالب آموزشی تکیه کنید ومنابع جدیدتری رو در حوزه مدیریت معرفی کنید باز هم از شما بسیار ممنونم موفق باشید

    Thumb up 2

  • سعیده می‌گه:

    مرسی
    توجه به تفاوت پیچیده فکر کردن و عمیق فکر کردن, عالی بود
    بارها دیدم که کسایی که خیلی به مسائل فلسفی و حضورشون در هستی فکر می کنند و در نهایت دم دستی ترین راههای ممکن رو برای سبک زندگی انتخاب میکنند. پیچیده فکر کردن بیشتر یک مد توی جامعه است برا سرپوش گذاشتن روی حس معنا گرایی و این که گشتم نبود!

    Thumb up 1

  • علی می‌گه:

    این نوشته ات قسمت امروز من بود.
    امروزی که داشتم به چند ماه گذشتم فکر می کردم و به ماه های پیش رو.
    به مسائلی که انقدر پیچیدشون کردم که با مسئله بودنشون هویت گرفتم.
    فایلی که با سهیل رضایی ضبط کردی در کنار این متن چراغ قوه ای بود به انباری ای که هزاران کتاب و استاد و مسئله و راه حل توش خاک می خوردن.
    محمدرضا دوست ندارم کپی تو باشم، چون خدا تو رو به این عالم هدیه کرده، اما راهی که میری رو عاشقانه دوست دارم. امیدوارم خدا روزی بهم این نعمت رو بده که با حرفا و نوشته ها و انتخاب هام، بتونم تاثیر بگذارم تا دنیا برای دیگران جای بهتری باشه.

    پایدار باشی
    معلمی که اغلب مجازی شاگردیت رو کردم
    اما جاری تر از اغلب معلم های حقیقیم،
    توی روزایی که هوای واژگان ذهنم غبارآلود و غیرقابل تنفسه
    واژه هات رو نفس کشیدم

    Thumb up 3

  • دوست آشنا می‌گه:

    دوست شدن آسان و دوست ماندن از جنس محال اندیشی. اجل اگر مهلت دهد شاید آشنایی مناسبتر باشد. و دوستی شاید برای سرای باقی واژه ای ماندنی تر باشد….

    Thumb up 0

  • mohsen می‌گه:

    سلام
    امروز روز اولی هست که با این سایت آشنا شدم.اما قبلا چند تا از فایل های صوتی رو گوش داده بودم.با این حال خیلی واسم جالب بود،هست و قطعا خواهد بود که:
    این دل نوشته نه صرفا از جهت مقدمه چهارم بلکه از جهت اصول فکریی که در اون بیان شده مدت ۸ ساله (شروع دانشگاه) که ذهن من رو درگیر خودش کرده و تا امروز کسی رو ندیده بودم که اینطوری فکر کنه.
    (خیلی از افرادی که با اونها در مورد این طرز فکر صحبت کردم یا به هیچ عنوان نفهمیدن که منظور من چیست و یا مسخره کردن رو در پیش گرفتن)
    با همه ی این اوصاف بسیار خوشحال و خرسندم که بینش و تفکری که داشتم اشتباه نبوده.
    استاد گرامی به شما و همه ی دست اندر کارانتون درود میفرستم.خدا قوت.
    فقط یک درخواست!!!!لطفا در مورد پیچیده فکر کردن و عمیق فکر کردن یه مقاله ی دقیق تر و جامع تر بذارید آخه واقعا در سردرگمی خاص و شدیدی بسر میبرم.
    با سپاس فراوان.

    Thumb up 0

  • علیرضا می‌گه:

    سلام …امیدوارم به گوش محمدرضا برسه
    یه درخواستی رو خیلی وقته میخواستم مطرح کنم اون هم اینکه تا حد امکان خلاصه و درسنامه هایی رو از کتابهایی که مطالعه کردین در سایت قرار بدین…اصلا قسمتی رو قرار بدین تا هرکی بیاد خلاصه کتاب های خوبی رو که خونده در سایت متمم قرار بده و حتی امکان بحث راجع به اون کتاب ها در قالب نظرات فراهم بشه…بنظرم این کار دوتا مزیت داره:
    ۱: به شدت در وقت خوانندگان سایت صرفه جویی میشه
    ۲:این امکان فراهم میشه که از زوایای گوناگون و برداشت های مختلف به مطالب نگاه کنیم و از یک نوشته واحد مطالب بیشتری بیاموزیم.
    منظورم مطالبی هست که منجر به نگرش و بینش صحیح و درنهایت زندگی بهتر میشه…در کل کتاب هایی در راستای اهداف متمم..
    در مورد سایت متمم هم در مورد قسمت معرفی کتاب پیشنهادی دارم که کتابها صرفا منوط به مذاکره و حوزه های مرتبط با این فیلد نباشه و کتابهای دیگری هم که به رشد فردی و توسعه مهارت ها منجر میشه معرفی بشه و موضوعات متنوع تری رو دربر بگیره
    سپاس

    Thumb up 0

  • شاید دوست می‌گه:

    سلام
    پیشنهادی دارم خدمتتان:
    در صفحه رادیو مذاکره که لینک فایلها ارایه می شود صفحه مربوط به هر فایل نیز گذاشته شود، منظورم صفحه ای که راجع به آن مذاکره توضیح داده اید.
    شاد باشید.

    Thumb up 0

  • آزاده اخراج!!! می‌گه:

    کفشهایم کو؟
    چه کسی بود صدا زد سهراب؟
    آشنا بود صدا؛ مثل هوا با تن برگ

    مادرم در خواب است
    و منوچهر و پروانه و شاید همه‎ی مردم شهر
    شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه‎ها می‎گذرد
    و نسیمی خنک از حاشیه‎ی سبز پتو خواب مرا می‎روبد

    بوی هجرت می‎آید
    بالش من پر آواز پر چلچله‎ها ست
    صبح خواهد شد
    و به این کاسه‎ی آب
    آسمان هجرت خواهد کرد

    باید امشب بروم
    من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
    حرفی از جنس زمان نشنیدم
    هیچ چشمی،
    عاشقانه به زمین خیره نبود
    کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد
    هیچ کس زاغچه‎ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت

    من به اندازه‎ی یک ابر دلم می‎گیرد
    وقتی از پنجره می‎بینم حوری
    -دختر بالغ همسایه-
    پای کمیابترین نارون روی زمین
    فقه می‎خواند

    چیزهایی هم هست؛
    لحظه هایی پر اوج
    مثلا شاعره‎ای را دیدم
    آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش
    آسمان تخم گذاشت

    و شبی از شبها
    مردی از من پرسید
    تا طلوع انگور چند ساعت راه است؟

    باید امشب بروم!
    باید امشب چمدانی را
    که به اندازه‎ی پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم
    و به سمتی بروم
    که درختان حماسی پیداست
    رو به آن وسعت بی‎واژه که همواره مرا می‎خواند

    یک نفر باز صدا زد: سهراب!
    کفشهایم کو؟

    Thumb up 4

  • آزاده اخراج!!! می‌گه:

    البته دوستان اگه شهرزاد رو واسطه کردم دلیل بر موضوع خاصی نیست از اونجا که ایشون بیشتر منو تحمل میکنه مزاحمش شدم .اگه بقیه هم براشون سخت نیست و امکانش براشون هست ممنون میشم راهنماییم کنید

    Thumb up 1

  • آزاده اخراج!!! می‌گه:

    شهرزاد جان سلام .با عرض معذرت از اونجا که خیلی درگیر هستم و نمیتونم از تمام اتاقها دیدن کنم و زیاد هم از متمم و …سر در نیاوردم امکانش هست چند اتاق که فکر میکنی منو بیشتر جذب میکنه بهم معرفی کنی تا یه مدت من مشغول تحصیل بشم و بقیه از دستم راحت باشن..ببخشید ولی اگه تو این شرایط بخوام همه رو بخونم واسه تمام عمرم بسه کمکم میکنی؟؟؟؟

    Thumb up 1

    • شهرزاد می‌گه:

      عزیزم ..
      تازه این کامنتت رو دیدم.
      چشم … سعی می کنم وقت بذارم و برات پست های اضطراری تر برای خوندنت رو پیدا کنم و بهت پیشنهاد کنم.
      ایمیلت رو یکبار دیگه برام بذار. باشه؟:)

      Thumb up 0

      • آزاده اخراج!!! می‌گه:

        بابت تمام مهربونی هات ممنونم.

        شب آرامی بود

        می روم در ایوان، تا بپرسم از خود

        زندگی یعنی چه؟

        مادرم سینی چایی در دست

        گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من

        خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا

        لب پاشویه نشست

        پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد

        شعر زیبایی خواند ، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین

        :با خودم می گفتم

        زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست

        زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست

        رود دنیا جاریست

        زندگی ، آبتنی کردن در این رود است

        وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم

        دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟

        !!!هیچ

        زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند

        شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری

        شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت

        زندگی درک همین اکنون است

        زندگی شوق رسیدن به همان

        فردایی است، که نخواهد آمد

        تو نه در دیروزی، و نه در فردایی

        ظرف امروز، پر از بودن توست

        شاید این خنده که امروز، دریغش کردی

        آخرین فرصت همراهی با، امید است

        زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک

        به جا می ماند

        زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ

        زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود

        زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر

        زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ

        زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق

        زندگی، فهم نفهمیدن هاست

        زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود

        تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست

        آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست

        فرصت بازی این پنجره را دریابیم

        در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم

        پرده از ساحت دل برگیریم

        رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم

        زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است

        وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست

        زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند

        چای مادر، که مرا گرم نمود

        نان خواهر، که به ماهی ها داد

        زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم

        زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت

        زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست

        لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست

        من دلم می خواهد

        قدر این خاطره را دریابیم.

        Thumb up 1

      • آزاده م می‌گه:

        آزاده جان
        این پست رو خوندی؟
        http://www.shabanali.com/ms/?p=47

        Thumb up 1

  • سعید مقدادی می‌گه:

    با درود فراوان
    استاد شعبانعلی ارجمند با اینکه یه کمی بیشتر از یه کمی از دستتون دلخورم البته نه به خاطر اینکه اون زمانیکه به عنوان یه شاگرد شیطون و عمیق در موسسه بهار در کلاس کد ۲۸ ام بی ای بلافاصله و آتشین جواب سوالات و خزعبلات و شیطنتهایم را میدادی (البته هر دومون خدایی ظرفیتشو داشتیم) بلکه به خاطر اینکه پارسال یه ایمیلی بهتون زدم و یه درخواست و خواهش کوچیکی(البته از نظر من کوچیک بود) داشتم ولی دریغ از یه جوابه خشک و خالی حتی به یه تیکه فحش هم قانع بودم ولی بهر حال بگذریم پیش میاد دیگه یا اصلا اینطوری بگم بی خیال! من کی هستم که استاد شعبانعلی بزرگ جواب ایمیلمو بده بابا. راستش الان هدف از نوشتن برا شما اعتراض و گلایه از اینا نیست بلکه بعد از خوندن دلنوشته های قشنگ و عمیقتون که خدایی ازشون لذت میبرم و فوق العاده چیز یاد میگیرم. با توجه و فکر میکنم تقریبا همراستا با بعضی از موضوع های دلنوشته های شما این حقیر هم یه دلنوشته ای داشتم که سال گذشته تو حال و هوای اقتصادی، اجتماعی و … اون روزای کشورمون از قبل و بعد انتخابات ریاست جمهوری نوشتم و با خودم گفتم شاید براتون جالب باشه یا شایدم نباشه و پیرو همون خزعبلاته تو کلاس موسسه بهار باشه که میگفتم ولی تمنا میکنم اگه لایق دونستید و وقت کردی بخونیش یه نظر صادقانه مثل همه نظرات دیگه تون به دلنوشته این حقیر هم بدید اگه نظر ندادید هم حرفی نداریم ولی از شما گرامیان یاد گرفتیم که بگیم دنیا خیلی کوچیکه. اسم دلنوشتم اینه که حق ما کودومه والله؟!

    حق ما کدومه والله؟
    آخرش نفهمیدیم ما حق ما کدومه والله!
    نرخ اشتغال و تولید، وضع اقتصاد و بازار، اختلاس و نرخ بهره، حجم نقدینگی پول، یا که بحث وضع بانک ها؟!
    آخرش نفهمیدیم ما حق ما کدومه والله!
    رتبه فقر و فلاکت، رشد اقتصاد منفی، کاهش ضریب جینی، وضع اجناسای چینی یا که تورم بالا؟!
    آخرش نفهمیدیم ما حق ما کدومه والله!
    تعریف جرم سیاسی، تصویب حقوق شهروند، مر قانون اساسی، حق آزادی مشروع یا که رفع حصر دوستا؟!
    آخرش نفهمیدیم ما حق ما کدومه والله!
    آمار جرم و جنایت، رتبه طلاق و فحشا، این همه جوون معتاد، کنکور و پول دانشگاه یا که بیکاری بالا؟!
    آخرش نفهمیدیم ما حق ما کدومه والله!
    تحریمای ظالمانه، فتنه نابخردانه، دعواهای کودکانه، مذاکره با آمریکا یا که دوستی با اروپا؟!
    آخرش نفهمیدیم ما حق ما کدومه والله!
    ظاهرا” که حق مونه! همه دردای بالا
    چون از اول تا به حالا تو قبول و رد اینها
    هیچکدوم کاری نکردیم جز تحمل بلاها!
    البته نمیدونم من نظر شما عزیزا؟
    ولی قول میدم من اینجا به همه ملت آگاه!
    نگران اصلا نباشن برا حل این معما
    بخدا! دلی بخوایم ما کوه و میذاریم جا ابرا
    پس بیاین یکی بشیم ما تو زبون و فکر و دلها
    پایدار، اصولگرا ها کارگزار، اصلاح طلب ها
    اعتدال، ندای ملت مستقل و راست و چپ ها
    مدیرا، معلما، دانش آموز، دانشجوها استادا، روحانیون و نخبه ها
    کارگر، کشاورز و کارفرماها مراجع، سیاسیون و خبره ها
    دست به دست هم بدیم ما مرد و زن، پیر و جوونا
    ایران و از نو بسازیم با خرد، به عشق فردا!
    ریشه ای نگاه کنیم ما برا رفع این بلاها
    میرسیم به این نتیجه همه ی عشق وطن ها
    حل میشن همه ی دردا! با خرد بدون دعوی!… با خرد بدون دعوی!…
    حالا باز بگید بفهمیم حق ما کدومه والله؟!

    تهران- ۲۵/۶/۹۲
    خویشتن رشتی
    سپاسگزارم و شرمنده که فضا رو اشغال کردم و وقت گرانهاتونو گرفتم

    Thumb up 1

  • علی م می‌گه:

    به نام خدا.
    سلام استاد. من جزء اون دسته هستم که کمتر از ۵۰ تا نوشته از شما را خوندم ولی توی همین تعداد کم چیزهای خوبی از شما یاد گرفتم.
    بعد از خواندن این نوشته شما دلم خیلی می خواست یک نوشته ی دلی بنویسم. تا این که امشب بعد از مدت ها دستم به کیبورد رفت و چیزی نوشتم. دلم خواست شما هم نوشته ام را بخوانید. دیدید شاگرد دوست دارد مشقش را به استاد نشان بدهد. شاید یک همچین چیزی. به هر حال اگر وقت داشتید باعث افتخارم خواهد بود که نظرتان را بدانم…
    لینک نوشته ای که ازش صحبت کردم: http://blog.ali1.ir/?p=2275
    (راستش این که جسارت این درخواست را به خودم دادم، شاید به خاطر این است که یک بار قبلا بزرگتر هایی که شاید دوستان شما هم باشند در جریان وبلاگی “اعتراف می کنم پس هستم” بزرگواری کردند و این من کوچک را تحویل گرفتند)

    Thumb up 1

  • آزاده اخراج!!! می‌گه:

    سلام به همه جاضرین در این خونه دوست داشتنی که هر کدوم جوابمو بدون سوال کردن که چرا آزاده اخراجی که تا دیروز همه ادعا میکردن تو تنها نیستی امروز بانمک میشه و از صاحبخونه تقاضای به قول شما خنده دار شاید بی ربط میده و شاید …..من همون روز که این نامه خنده دار و با نمک رو گذاشتم دنیا ناراحتی رو به دوش میکشیدم و خواستم یکبار خلاف جهت حرکت کنم این ساکن شهر سهراب دنبال خنده نیست و بلده که از خدا حرکت و از بنده برکت یعنی چی. عزیزانم مثل همیشه که دوست ندارم وقتی ناراحتی دارم کسی رو شریک کنم اینبار هم سکوت کردم اگه اینجا محل توسعه مهارتهای فردی هست عزیزانم مهارتی رو دوست دارم به عنوان یک دوست اجباری بهتون پیشنهاد بدم ما آدمها برای توسعه همه مهارتها به توکل نیاز داریم اومدم کنار محمدرضا خان استادم یک تجربه دیگه با خودم ببرم شاید حضورم بیخود برای شما دوستان باشه ولی من به عنوان یک آدم کم علم در مقابل شما بزرگان شاید بتونم تجربه های تلخ رو بازگو کنم شاید حضور من تلخ باشه ولی عزیزانم مینویسم تا زمانی به عنوان دوست نداشتنی ترین حرفها به یادتون باشه.مهارتهای فردی تمام زندگی رو در بر میگیره فقط علم و سیاست یادگرفتن و ادعا داشتن نیست.من وقتی خندیدم و با نمک شدم که بعد یکماه تاسیس دفتر کوچکم در آتش سوخته بود وقتی مینوشتم دستهایم سیاه از خاکستر بود هر کسی وارد میشد میخندید که چرا خونسرد نشستم .صفحه کیبردم سیاه بود ولی خواستم خلاف جهت حرکت کنم که این اتفاق افسرده ام نکنه. گفتم استاد شاد زیستن رو با تجربه خودت آموزش بده اونی که تو سختی حسش کردی نمیخواستم فکر کنم به سرم زده ولی……عزیزانم زندگی نوشتن کلمات خوشایند برای همدیگه نیست نوشتن هر روز چی تو دنیا اتفاق افتاد فقط نیست ماها خودمون کتابیم و اصرار داریم دیگرون رو کتاب کنیم.ببینینم عیب دیگرون کجاست ولی از خودمون شروع نمیکنیم .چون فقط چشمای ما عادت کرده دیگرون رو رصد کنیم .پیغمبر خدا وقتی خرما خورده دیگرون رو نهی نمیکرد……آره عزیزانم از ما حرکت و از خدا برکت اگه برکت نبود حکمت ………………..سیمین عزیز فقط من معنای حرف شما رو متوحه نشدم ؟؟؟؟؟؟؟؟از شما عزیزانم هم با اینکه نمیشناسمتون خواهشمندم اگه نوشته های من آزارتون میده نخونید من هم سعی میکنم کمتر آزارتون بدم………………شهرزادم نمیدونم چرا حرف سهراب جواب سوالم شد ولی بابت لطفتون به من برای یادآوری حرفهای سهراب که شاید هنوز کسی معنای سختش رو در نیافته و در مظلومیت عاشقانه زبان ما شده یک دنیا ممنونم.

    Thumb up 2

    • سیمین-الف می‌گه:

      آزاده جان دوست عزیزم سلام
      از اینکه این اتفاق برایت افتاده، خیلی ناراحت شدم. امیدوارم سیاهی ها رو بشویی و دومرتبه از نو آغاز کنی.

      پیش تر نوشته هایت را می خوندم و گفتگویی که بین شما و بچه های این خونه بود رو دنبال می کردم . تا اینکه یکی دو تا از کامنتات به دلم نشست و لبخندی بر لبهایم نشاندی.
      بهتر دیدم در پیام کوتاهی ارتباطی با شما داشته باشم، همانند دیگر دوستان عزیز این خونه. به خاطر همین برات نوشتم که منتظر یه تغییر درست و حسابی از جانب شما هستم و منظورم تغییر نامتان بود که البته نمی خواستم جسارت کنم. چون هر کس حق دارد هر نامی را که دوست می دارد انتخاب کند و صرفا نظر خود را گفتم.
      از تو حرکت ،از خدا برکت هم به این خاطر نوشتم که فکر می کردم اگر صفت یا کلمه ایی را که بعد از نامتان قرار داده اید تغییر دهید، حتما تغییری در وضعیت و شرایطی که پیش تر عنوان کرده اید بوجود خواهد آمد.

      ولی باید بگم که همچنان بر این عقیده هستم که “با نمکی”، (این را هم از نوشته های نمکینت دریافتم).

      در هر صورت برایت آرزو می کنم موفق باشی و امیدوار. (به قول آقای داداشی عزیز) “دوست زلال تر از آب روان.”
      روزگارت بر وفق مراد.

      Thumb up 1

      • بهاربهار می‌گه:

        سلام آزاده جان
        من در کامنت قبلی از اینکه گفتم اینجا مکان توسعه مهارت های فردی است و جای بداهه گویی های این چنینی نیست ، اصلا قصد جسارت نداشتم .
        دوست خوبم مشکلاتی که شما با اونها دست و پنجه نرم میکنی شاید برای خود شما بزرگترین مشکل دنیا باشن ولی برای کسانیکه مشکلاتی به مراتب سخت تر و سنگین تر رو تجربه کردن ، مشکل کوچکی بیش نیست.
        بعضی ها از جمله خود من در زندگی مشکلاتی رو تجربه کردم که به جرئت میتونم بگم دودمان یک قبیله رو به باد میداد و این آتش سوری دفتر کار شما در مقابل اون هیچی نیست.
        بذار برات یه مثال بزنم :
        فرض کن از تمام افراد این خونه خواسته بشه که مشکلات خودشون رو روی یک دایره خیلی بزرگ بریزند و این مشکلات با هم قاطی بشن و مجدد از همین افراد خواسته بشه که هر کدوم به دلخواه مشکلی از این دایره بردارن. این احتمال وجود داره که شما مشکل من یا مشکل کس دیگه ای رو که به مراتب سخت تر از مشکل خودت هست رو برداری و اون موقعه اس که اشاره میکنی که مشکل قبلی من رو بهم برگردونید. و تازه متوجه میشی این مشکل تو در مقابل بقیه هیچی نیست.
        پس فقط صبوری کن همین. نداشتن صبر همون ” محنت کبراست” تو زندگی همه ما.

        Thumb up 2

      • آزاده اخراج!! می‌گه:

        سلام .نوشته ها و کلمات هیچ وقت احساس آدمها رو انتقال نمیده .در ابتدا عذر منو بپذیر چون قضاوت عجولانه کردم وکمی دلگیر شدم.بعدهم ممنونم از مهربونیت.خدا روشکر آدم پررویی هستم واز رو نمیرم آتش هم نتونست متوقفم کنه آزارم داد ولی دوباره دارم استارت میزنم برام دعا کنید تا الان فکر کنم درست قدم گذاشتم ولی سرعت گیر زیاد داشتم من شروع میکنم و امیدم به خدا و راهنمایی شما دوستان و استاد خاموشمه.البته قول دادم توقع نداشته باشم.بازهم ممنونتم.ولی با نمک نیستم یه کم شیطونم چون اگه بانمک بودم دوست داشتنی بودم و انقدر منفی نوش جان نمیکردم.ولی سیمین جان یه رازه فقط به شما میگم بقیه لطف کنن نخونن .میگم نخونید..من از قصد اذیت میکنم که بهم منفی بدن آخه اگه مثل خودم باشن اول میرن سراغ نامه هایی که به علت مخالفت زیاد مخفی شد اونوقت حرفای منو بهتر میخونن…..!!!!!!

        Thumb up 0

      • بهاربهار می‌گه:

        سلام آزاده جان
        من در کامنت قبلی از اینکه گفتم اینجا مکان توسعه مهارت های فردی است و جای بداهه گویی های این چنینی نیست ، اصلا قصد جسارت نداشتم .
        دوست خوبم مشکلاتی که شما با اونها دست و پنجه نرم میکنی شاید برای خود شما بزرگترین مشکل دنیا باشن ولی برای کسانیکه مشکلاتی به مراتب سخت تر و سنگین تر رو تجربه کردن ، مشکل کوچکی بیش نیست.
        بعضی ها از جمله خود من در زندگی مشکلاتی رو تجربه کردم که به جرئت میتونم بگم دودمان یک قبیله رو به باد میداد و این آتش سوری دفتر کار شما در مقابل اون هیچی نیست.
        بذار برات یه مثال بزنم :
        فرض کن از تمام افراد این خونه خواسته بشه که مشکلات خودشون رو روی یک دایره خیلی بزرگ بریزند و این مشکلات با هم قاطی بشن و مجدد از همین افراد خواسته بشه که هر کدوم به دلخواه مشکلی از این دایره بردارن. این احتمال وجود داره که شما مشکل من یا مشکل کس دیگه ای رو که به مراتب سخت تر از مشکل خودت هست رو برداری و اون موقعه اس که اشاره میکنی که مشکل قبلی من رو بهم برگردونید. و تازه متوجه میشی این مشکل تو در مقابل بقیه هیچی نیست.
        پس فقط صبوری کن همین. نداشتن صبر همون ” محنت کبراست” تو زندگی همه ما.
        “سعه صدرت افزون”

        Thumb up 1

        • آزاده اخراج!! می‌گه:

          سلام.من هم میدونم هرکسی مشکل خودشو داره و همه ماها فکر میکنیم هیچکس مشکل ما رو نداره.من هم حرفی از مشکلم نزدم فقط وقتی عکس العمل بقیه رو دیدم حرف زدم. من آدمی رو میشناسم و الگومه که دوست دارم شماها هم باهاش آشنا بشید :یه خانم ۲۹ساله رو میشناسم که تو سن ۱۴سالگی پدرش ورشکست شده وخودشو خونوادش سه سال آواره این شهر و اون شهر بودن.تو سن ۱۷سالگی عاشقی رو تو هزار دردسر و مخالفت تجربه کرده تا به قول جوانان امروز به وصال ساده ای ولی پر دردسری رسیده .تو سن۱۸سالگی با معدل۱۹/۸۳به خاطر اینکه باید کنار همسرش باشه وخلاف رضایت وبا هزار التماس به همسرش تو دانشگاه پیام نور رشته فوق العاده سختی رو تو شهر دیگه ای و اومد و رفت هر روزه شروع به خوندن کرده ولی در طول این مسیر بعد یکسال زندگی عاشقانه و درس متوجه شده که نمیتونه بچه دار بشه ولی به خاطر اینکه کسی رو آزار نده مخفیانه درمان رو شروع کرده و بدون توجه به خرج و مخارج و فقط به خاطر آزار ندادن خونوادش رو به جلو حرکت کرده ۱۲سال در آرامش قبل از طوفان زندگی پر از عشق رو ادامه داده که مبادا هم زندگیش بره و مبادا کسی آزار ببینه و بشه قوزبالاقوز خونواده .تو این بین خرج خونوادشم به دوشش بوده و به خاطر آرامش و سربلندی خونوادشو رو به جلو بدون هدف حرکت کرده.۱۲سال حتی مادرش از درد اون خبری نداشته .انقدر توی بیمارستانها شهرهای دور تنهایی کشیده انقدر بعد از مرخص شدن از بیمارستان با بخیه های تازه که حداقل ده روز نقاهت داشته توی دادگاهها به خاطر چکهای پدرش دویده و کسی خبر نداشته پله های دادگستری شهرش باعث بازشدن زخم هاش میشه و هر روز به خاطر دلخوشی خونوادش که بتونه پدرشو برگردونه با بدن کبود دویده.و درس خوندن که برای همیشه براش ناتموم مونده شده آرزو .و الان یکساله من جزیی ترین دردهاشو که اونم از سر ناچاری بهم گفته رو خبر دارم ناچاریشم این بوده که رو برگردونده و فهمیده اگه سرعت نداشته باشه باید جای خالی پدر رو تو زندان به خاطر بدهی ها و پول های نزولی که به خاطر جلوگیری از رفتن آبروش گرفته پر کنه.من با این آدمها برای یادگیری مهارتهای فردی برخورد میکنم.من برای یادگرفتن مهارتهای فردی به جای اینکه برای کارم دنبال آدمهای ثروتمند برم وبه راحتی قراردادهای میلیونی ببندم چون تواناییش رو دارم سر از کمیته امداد در آوردم من دنبال زنهای بی سرپرستی میرم که به خاطر پول دنبال خودفروشی میرن .من بچه های خونواده های سرطانی رو میشناسم که حاضرن نون نخورن ولی هزینه شیمی درمانی و پرتو درمانی و قرص های مسکن دردهای بابا تامین بشه .من دنبال بچه ای رفتم که پدرش قراره یک هفته دیگه اعدام بشه .زن سی ساله دکتری دیدم که تو اوج خوشبختی یک شبه بدنش بی حس شده یک روزه بهش گفتن ام اس داری….آره بهار عزیزم درد زیاده ولی من باهاشون دارم زندگی میکنم و لحظه ای خدا رو از یاد نبردم اگه بداهه گویی میکنم نشونه نشناختن موقعیت و مکان نیست عزیزم.واسه اینه که بگم اومدیم شاید برای همین دردها و گاهی احتیاجه به همشون بخندیم و بگیم دنیا من چه بازیگر قهاری هستم و اسمم روی هیچ پرده سینمایی نیست و کسی هم جز خودت بهم قرار نیست اسکاری بده ولی من به پاس داوری چون خودت می خندم و برای خندیدن به مشکلات و مبارزه از بقیه مدد میگیرم که شاید اونها روش بهتری توصیه کنند.آره عزیز دلم من نا آشنا با درد نیستم آتش فقط شاید دیوار دفترمو تونست سیاه کنه شاید صندلی و میزم قابل استفاده نباشن ولی من دنبال اینم که رویم سیاه نشه .دنبال اینم که کنار تمام سیاهی ها بتونم سرعت بگیرم و نا آشنا با راهم و اگه اینجام اومدم تو سیاهی ها فریاد بزنم یکی هست که به راه بلد احتیاج داره من توانایی راه رفتن حتی تو سنگلاخ رو دارم ولی راه رو بلد نیستم و زمان کمی دارم نمیتونم خودم برم جلو و اگه زمین خوردم بگم فرصت هست یه بار دیگه….من اگه بداهه گویی کردم چون میخوام باور کنم که میشه تو کلاس توسعه مهارتهای فردی حرفی از درد زد میشه بیخودی خندیدن رو تجربه کرد میشه اینا هم جزیی از کلاس باشه و همین واسلام……..

          Thumb up 1

  • فاطمه امیرآّبادی می‌گه:

    سلام
    فکر کنم من فعلا مخاطب باشم. این شاید چندمین مطلبی است که امروز از شما خوانده ام، خرده نگیرید، چون امروز روز اول است.
    مطلبتان زیبا و قابل تقدیر بود، برای درک بهتر آن را دوبار خواندم. نکته جالبی را مورد توجه قرار داده اید. هر چند با بعضی از قسمتها خیلی موافق نیستم (بخش خواستگاری، به لحاظ فردی، به نظر من رابطه عاطفی ازدواج با مسئله رسمی ازدواج دو مقوله کاملا متفاوتند)چون به نظر من گاهی انتقاد و بازجویی لازم و مناسب است، اما با مفهوم کلی موافقم. شاید بهتر باشد یاد بگیریم ابتدا خوب خوب بشنویم و سپس، اگر لازم بود و جای انتقاد بود، انتقاد کنیم.
    اما آنچه مرا جذب این مطلب کرد، این بود که به نظر من ما ایرانی ها نمی دانم از کجا یاد گرفته ایم که دائم از خودمان و ایده هایمان دفاع کنیم، نمی گویم دفاع کردن بد است اما متاسفانه دفاع ما چشم و گوش بسته است. انگار آمده ایم میدان جنگی که باید برای زنده ماندن ایده ها و باورهایمان جنگید. چند بار تا به حال به دیگران گفته ایم، این حرفت روی من تاثیر گذاشت، چند بار تا به حال در مورد فیدبک فردی آرام نشسته گوش کرده ایم و سپس به آن فکر کرده ایم؟؟ و بعد از چند روز تفکر به آن فیدبک پاسخ داده ایم.
    ما انگار همیشه شمشیرمان را از رو بسته ایم.
    بازهم ممنون از مطلبتون. نمی دانم برای این مسئله چکار باید بکنیم، شاید اگر ما از خودمان شروع کنیم کمک کننده باشد. (البته من همیشه در مشاوره ها و به دانشجویانم داشتن دو گوش را تاکید می کنم، اما کو گوش شنوا:) ) البته شما خیلی خیلی جلوتر هستید، تعداد افرادی که این مطلب را خوانده اند، اگر ۱۰ درصدشان به این موضوع فکر کنند باید از شما تقدیر شایسته کرد. بازهم سپاس،

    Thumb up 3

  • رضا می‌گه:

    سلام محمدرضا..
    تو قهرمان دنیای کلماتی..
    تو قرمان والگوی رفتاری زندگی منی..
    تو قرمان زندگی تمام دوستانتی که هر روز به این خانه زیبا سر میزنند..
    دوستت داریم باتمام وجود..

    Thumb up 1

  • حامد گلچین می‌گه:

    سلام استاد
    ۱ عکس از کتاب خونتون هم بزارین خیلی خوبه
    همیشه دوست داشتم بدونم کتابخونه یا کتاب خونه هاتون چه شکلین ؟

    Thumb up 4

  • آرامه می‌گه:

    سلام محمدرضای عزیز
    فک کنم فاصله زیادی تا این که دوست شما بشم ندارم. حق با شماست ما بیشتر به دنبال ثابت کردن خودمون هستیم تا جایی که یادمون میره اگر بحث و مذاکره ای هست هدف رسیدن به نتیجه هست جدا از این که کی چی گفته غلط گفته یا درست گفته. به قول استاد سهیل رضایی اگر مشکلمون حل بشه که دیگه مسئله ای برای حل کردن نداریم، پس ترجیح میدیم پشت در بمونیم با یک مسئله تا ابد حل نشدنی. به جای این که از زندگی قشنگ و ارزشمندمون لذت ببریم تمام عمر تلاش میکنیم خودمونو اثبات کنیم به عنوان یک انسان موفق، یک زن خانه دار، یک دختر زیبا و … . استاد ای کاش به ما یاد میدادن که چقدر این زندگی ارزشمند و قشنگ هست . پدرم حرف قشنگی به من میزنه میگه خود زندگی باارزش ترین چیزی هست که به ما انسان ها داده شده مثل این که به ما چندین ملیارد پول دادن اون وقت ما به خاطر این که چند تا هزاریش پاره هست ناراحتیم.

    Thumb up 6

  • کامران می‌گه:

    سلام آقای شعبانعلی
    در نوشته های مختلفتون همیشه برام سوال بوده که چرا اینطور کلی صحبت میکنید؟ (ولی تا حالا نپرسیدم اما الان که دیگه بیشتر از ۴۰-۵۰ تا متن از شما خوندم و چندبار تو کلاس های مختلفتون بودم فک میکنم باید مطرح کنم.)
    منظورم اینه که اگر قبول دارید الگوهای رفتاری آدمها با هم متفاوته پس دیگه نمیشه به راحتی گفت مثلا: “گفت و گو، باورهای شنونده را تثبیت می‌کند. تجربه انسانی را می‌توان با شنیدن آموخت.” شاید یه نفر الگوهای یادگیری متفاوتی داره و با گفتگو یادمیگیره؟ شاید این حرف فقط در مورد یه گروه خاص صدق کنه و درنتیجه اونها فقط مشتری این سایت و متن ها شدن!؟ البته انکار نمیکنم که رفتار خود من هم با اکثر حرف های کلی شما تطبیق داره! ولی آیا این کلی گفتن ها درسته؟ شاید من دارم طبق عادت پیچیده فکر میکنم!!؟

    Thumb up 0

  • ثمانه می‌گه:

    خسته نباشید.دقیقا قبل از خوندن مطلب بالا(مشاهده پنجم)اتفاق جالبی افتاد.رییس بخش اداری که درآن مشغول به کارم ،سوالی پرسید و به جای دقت و درک ازجواب واضح من،دنبال تصحیح سطحی در جمله بندی من شد.چند دقیقه بعد این مطلب رو خوندم.دانشجوی دکتراست و متاسفانه همیشه نگاهش به لبان شماست تا کوچکترین اشتباه سطحی کلمات رو به رو بیاره.مچ گیری!!هربار مطالب ناب شمارو میخونم تمام وجودم میلرزه به دلیل مواجه شدن با ضعفهام،سایه هام،بازدارنده هایی که در کودکی درمن نهادینه شده،و مهم تراز همه قربانی پیچیده فکرکردن.سهم و مسئولیت خودم رو می پذیرم ولی با ساختار سرکوب کننده اجتماعی و خانواده و محل کار ،انرژی بسیاری برای رشد شخصیتی و اطلاح درون گرفته میشه .

    Thumb up 2

  • بابک می‌گه:

    سلام محمدرضاجان
    مساله زیر به نظرم جالب اومد توی درک پیچیده فکر کردن و عمیق فکر کردن ، خدا همیشه در کنارت معلم خوبم
    http://khabaronline.ir/(X(1)S(5o4zkfprnucuvkq3vxkrdvyc))/detail/359575/Economy/world-economy

    Thumb up 0

  • آرام می‌گه:

    خیلی موافقم …
    و اتفاقا در تلاش برای رها کردن خود از رنج پیچیدگی …
    که در غالب موارد از اون ضربه خوردم …

    ممنون از بابت متن خوبتون …

    Thumb up 0

  • آرزو می‌گه:

    کاش همه محمدرضا شعبانعلی بودن.دنیا بهشت می شد. از تامل درصحبتاتون لذت میبرم.راستی در مورد شرکتی که مشغول بودم و باهاتون مشورت کرده بودم بگم که از اونجا اومدم بیرون و خیلی احساس خوبی دارم.منتظر معرفی کتاباتونم هستم. خصوصا فرموده بودین که در مورد اتیکت (آداب معاشرت) مطلب میذارین.که شدیدا منتظر این لطفتون هم هستم. با سپاس فراوان(دوست و شاگرد همیشگیتون)

    Thumb up 2

  • مریم می‌گه:

    منم به این موضوع فکر کرده بودم به خصوص توی دعوا ها، به پیچیده فکر کردن می گفتم “پراکنده فکر کردن” این که به هزار تا چیز (همون متغیرها) فکر میکنیم انقدر که از اصل مساله جا میمونیم….

    Thumb up 0

  • آزاده اخراج!!! می‌گه:

    سلام.شهرزاد جان به من میگی مثبت اندیش باش.چقدر استقبال میکنن بچه ها!!!!!!!!!!فقط خوشم اومد که بازم منفی رو میدن ولی خداییش پا دوست داشتنتون بودید .

    Thumb up 4

    • سیمین-الف می‌گه:

      با توجه به مخالفت کاربران با این دیدگاه این نظر پنهان شد، . برای مشاهده کامنت کلیک بفرمایید و در صورتی که متن کامنت مورد تایید شماست، لطفا به آن رای مثبت دهید.

      Thumb up 4

    • بهاربهار می‌گه:

      سلام آزاده جان که اصرار داری همچنان “اخراج” باقی بمانی.
      کامنت های قبلیت رو دیدم
      اینجا مکان توسعه مهارتهای فردی است دوست خوبم.
      اینجا دور هم جمع شدیم که هر روزمون با روز قبلمون متفاوت باشه. و در نهایت حال خوبی داشته باشیم که اگه به این مرحله رسیدی اون موقعه اس که همه امتیازهای مثبت مال تو میشه،شک نکن.
      عزیز دلم منتظر رای مثبت از طرف کسی نباش. سعی کن حالا که اینجا هستی نهایت استفاده رو بکنی و بدون توجه به این مسائل یه تغییر اساسی در خودت ایجاد بکنی.
      دوستان عزیز من در این خونه سعی میکنن حتی برای دادن یک رای منفی و مثبت تفکر کنن و بعد اقدام کنن.
      اینجا جای تامل و تفکر و بعد حرف زدن است. جای بداهه گویی های این چنینی نیست.
      این نظرات منفی که در ذیل کامنتت میبینی نشانه دشمنی با شما نیست. نشانه نپسندیدن این کامنت از طرف من یا هر کس دیگه ای میتونه باشه همین.
      موفق باشی

      Thumb up 12

    • شهرزاد می‌گه:

      آزاده جان. یکبار دیدم که نوشته بودی : اهل کاشانی …
      و همشهری سهراب … سهراب سپهری که همه میشناسیمش و خیلی از ماها عاشقشیم.
      عاشق روح مثبت و لطیف و پاک و معصومش …
      حتما «صدای پای آب» رو از او خوندی. کاش کاش کاش میتونستم تمام این شعر زیبا و طولانی رو اینجا برات بیارم که هرچی دارم سعی می کنم فقط قطعه ای از اون رو برات انتخاب کنم و اینجا بیارم خیلی سخته …
      همه اش رو باید بخونی. اگه قبلا خوندی باز هم بخون. صدباره و هزارباره بخون که ارزشش رو داره …
      ” … و نپرسیم که فواره ی اقبال کجاست .
      و نپرسیم که پدرها ی پدرها چه نسیمی . چه شبی داشته اند .
      پشت سرنیست فضایی زنده .
      پشت سر مرغ نمی خواند .
      پشت سر باد نمی آید .
      پشت سرپنجره ی سبز صنوبر بسته است .
      پشت سرروی همه فرفره ها خاک نشسته است .
      پشت سرخستگی تاریخ است .
      پشت سرخاطره ی موج به ساحل صدف سرد سکون می ریزد .
      لب دریا برویم ،
      تور در آب بیندازیم
      و بگیریم طراوت را از آب .
      ریگی از روی زمین برداریم
      وزن بودن را احساس کنیم.
      بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم
      دیده ام گاهی در تب ، ماه می آید پایین ،
      می رسد دست به سقف ملکوت .
      دیده ام ، سهره بهتر می خواند .
      گاه زخمی که به پا داشته ام
      زیر و بم های زمین را به من آموخته است .
      گاه در بستر بیماری من ، حجم گل چند برابرشده است .
      و فزون تر شده است ، قطر نارنج ، شعاع فانوس .
      ….
      پرده را برداریم
      بگذاریم که احساس هوایی بخورد .
      بگذاریم بلوغ ، زیر هر بوته که می خواهد بیتوته کند .
      بگذاریم غریزه پی بازی برود .
      کفش ها را بکند ، و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد .
      بگذاریم که تنهایی آواز بخواند .
      چیز بنویسد.
      به خیابان برود .
      ساده باشیم .
      ساده باشیم چه در باجه ی یک بانک چه در زیر درخت .
      کار ما نیست شناسایی « راز» گل سرخ ،
      کار ما شاید این است
      که در « افسون » گل سرخ شناور باشیم .
      پشت دانایی اردو بزنیم .
      دست در جذبه ی یک برگ بشوییم و سر خوان برویم .
      صبح ها وقتی خورشید ، در می آید متولد بشویم .
      هیجان ها را پرواز دهیم .
      روی ادراک فضا ، رنگ ، صدا ، پنجره گل نم بزنیم .
      آسمان را بنشانیم میان دو هجای « هستی » .
      ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم .
      بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم .
      نام را باز ستانیم از ابر ،
      ازچنار ، از پشه ، از تابستان .
      روی پای تر باران به بلندی محبت برویم .
      در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم.
      کار ما شاید این است
      که میان گل نیلوفر و قرن
      پی آواز حقیقت بدویم .”

      Thumb up 4

    • محسن رضایی می‌گه:

      آزاده اخراج سلام.

      یه صحبتی باهات داشتم اگه مایل بودی ایمیل من تو متمم تو پروفایلم هست.

      Thumb up 0

  • مریم می‌گه:

    سلام
    منتظر ماجراهای هزاران کتاب شما هستم. چون تا الان هم ازکتابهایی که در سایت شما معرفی شده خیلی استفاده کردم.(همچنین از روزنوشت ها)

    موفق باشید (البته از نظرمن هستید چون در موفقیت و رشد بسیاری سهیم بوده وهستید)

    Thumb up 4

  • زهرا می‌گه:

    سلام استادعزیز ۱۰ روزه که با سایت شما آشنا شدم و در همین ده روز بسیاری از کلاف های پیچیده ی زندگیم باز شده و فکر می کنم در مسیر بهتری قرار گرفتم. از شما ممنونم که الگوی خوبی برای بسیاری از ما هستید.

    Thumb up 0

  • ali.sh می‌گه:

    یکی دیگه از مشکلات ما ایرانیا اینه که به شدت بی حوصله شدیم تو همه جا
    محمدرضا میخواستم نظرتا واسه این مشکل و البته راه کاری که فکر میکنی کمترش کنه برامون بگی
    البته هر موقع وقتشا داشتی
    مرسی

    Thumb up 1

  • سعید می‌گه:

    سلام و سلام و سلام

    Thumb up 0

  • معصومه می‌گه:

    محمدرضا
    قلمت یه عادت بدی رو از من گرفت٬همیشه وبگردی هام منجر میشد به خوندن چند خطش و بعد ذخیره کردنش واسه اینکه یه روز که حسش بود بخونم٬اما در مورد نوشته های شما نیاز نیس که منتظر اومدن حس باشم خوندنشون بهم حس خوندن و خوندن بیشتر میده٬به این امید که ذهن و فکر ما هم در این سمت و سو رشد کنه
    در مورد پانوشتم که خدا میدونه چقد مشتاقشم٬چون یه جورایی کتابای منم داستان دارن

    Thumb up 4

  • عظیمه می‌گه:

    ممنون از شما، برای وقتی که گذاشتید و نوشتید و خواندیم.
    سایه تان مستدام.

    پی نوشت: ببخشید؛ که کوتاه سخن گفتن من، هیچ وقت دلیل بر درنگ ننمودن نیست. ناشی از سکوت و تاملم هست که هیچ بیشتر ندارم که بگویم، و یا نمی توانم بگویم.

    Thumb up 4

  • مسعود صالحی می‌گه:

    با توجه به مخالفت کاربران با این دیدگاه این نظر پنهان شد، . برای مشاهده کامنت کلیک بفرمایید و در صورتی که متن کامنت مورد تایید شماست، لطفا به آن رای مثبت دهید.

    Thumb up 2

    • آزاده ام می‌گه:

      برای هر کاری زمانی هست و تا وقتی که وقتش نرسه آدم دنبالش نمیره.
      وقتش، وقتی میرسه که آدم سوال مورد نظر توی ذهنش باشه و این مطلب جواب اون سوال باشه.
      اونوقت چنین مطلبی چنان بهت می چسبه! بخصوص اگه سالها دنبال جواب گشته باشی، اونوقت چنین مطلبی مثل یک قطعه پازل در کنار قطعات دیگه، بطریق دلنشینی قرار میگیره.
      که نه یکبار بلکه چند بار می خونیش و یادداشت برداری می کنی و برای دیگران توضیحش می دی.

      Thumb up 2

  • علی می‌گه:

    با سلام
    میگن
    نگاه نکن ببین کی میگه؟
    گوش بده ببین چی میگه؟
    درود بر شما

    Thumb up 10

    • سیمین-الف می‌گه:

      سلام برام جالبه، وقتی اومدم به “خونه”دیدم ۸ نفر به نظر آقای مسعود صالحی منفی دادنو کسی به نظر شما که -گل گفته بودید- یه مثبتم نداده!!!
      به این فکر می کردم که “ما،” چقدر راحت به هم منفی می دیم و به همان میزان هم، چقدر مثبت نمی دیم!!!
      من اولین مثبت رو به نظر شما می دم تا اول خودم سعی کنم تا بهتر و مثبت تر به اطرافم نگاه کنم، بعد از دوستانم توقع آن را داشته باشم.

      Thumb up 8

  • آرمین می‌گه:

    محمد رضا جان (ببخشید که استاد صدایت نمی کنم… دوست دارم با تو در این خونه راحت باشم…)
    حال این پستت، بد جور حالم رو خوب کرد…
    یکی از بزرگترین مشکلاتم رو فهمیدم… پیچیده فکر کردن… دنیال پیچیدگی ها بودن… و پیچیده دونستن هر آن چه که کمتر سهمی در پیچیدگی دارد…
    ممنونم ازت بابت این لطف بزرگ…
    +
    جایی فعالیت می کنم که در اون مصاحبه هایی انجام میشه… اما این مصاحبه ها کمتر خونده میشه… و الان مشکل رو فهمیدم…
    تمام مصاحبه های ما سئوالاتش یکسان هست… طبیعیه که یه خواننده حوصله ی خوندن صدها مصاحبه ی تکراری رو نداشته باشه… حتا اگه به مطالب و مفاهیم موجود در اون مصاحبه نیاز داشت باشه!
    تو مصاحبه باید میکروفون رو بدی دست مصاحبه شونده… بهش بگی: هر آنچه می خواهد دل تنگت بگو…

    محمدرضا، یک دنیا از تو ممنونم…

    Thumb up 4

  • ehsan می‌گه:

    سلام محمد رضای عزیز
    یه پیشنهادی داشتم می خواستم ببینم میشه با کمک تو عملی بشه . من به عنوان یکی از مخاطبان دانشجوی تو شخصا تصمیم گرفتم که از این تابستونم استفاده کنم و حداقل بتونم یه کاری بکنم . اگه میشه یه راهنمایی در این مورد برای همه ی دانشجو هایی مثل من داشته باشی که توی این تابستون چه کارایی می تونیم بکنیم . چه توی حوزه ی اینترنت باشه چه توی بازار کار خارج از وب و خودت چند تا چیز ژیشنهاد بکنی . یعنی یه جورایی به صورت نیمه رسمی از این تابستون وارد بازار و محیط کسب و کار بشیم . ممنون میشم ما رو راهنمایی کنی .

    Thumb up 5

  • آزاده اخراج!!! می‌گه:

    یه ذره دوستان تر با هم باشیم.بعضی وقتا برای همه ما حتی استاد عزیزمون هم لازمه کمی از مشکلات و دقدقه ها دور بشیم .من یه نظر دست و پا شکسته دارم هر کی موافقه مهربون بشه به آزاده اخراج مثبت بده.من از استاد خواهش میکنم یه کوچولو از شاد بودن و شاد زیستن و کنار اومدن و مبارزه وتحمل سختی ها به بهترین شکل برامون حرف بزنه.طبق تجربه خودشون نه نوشته های کتابها و روانشناسانه.به روشی که تا الان باهامون حرف زده و این همه مرید رو به دنبال مراد کشونده.موافق ها خوشحالم کنن!!!!

    Thumb up 7

  • آزاده اخراج!!! می‌گه:

    سلام.یه سوال چرا انقدر منفی بهم دادید ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟استاد اینا کی هستن !!!!!!!!!من اول که شوخی کردم بابت این که دیدم استاد خیلی دلش پره!!!بعدهم نگران حالشون شدم شما استاد رو دوست تدارید؟؟؟ هر که به من این دفعه منفی بده استاد رو دوست نداره!!! آخیش از دستتون الان راحت شدم.خدا نکشدتون الهی از راه نیومده با ۱۶تا منفی شوک شدم………………حالا اگه راست میگید با اسم نظر منفی بدید….میدونید که چی میشه!!!!!!!!

    Thumb up 0

  • نارنجی می‌گه:

    حرف حق بود و بس!

    Thumb up 0

  • محمد حسن می‌گه:

    متن را چهار بار خواندم خواهش می کنم در مورد هنر فکر کردن و انواع مختلف تفکر صحبت کنید این تصور که دیگران نوع دیگری دنیا را می بینند و ما فضای دید خوذمان را داریم محصور در تجربیات تربیت آموزش محیط پیرامون خودمان قضاوت می کنیم تصمیم می گیریم اگر کتاب خوبی هم هست معرفی نمایید البته نمی دانم این صحبت ها و بحث ها وارد روانشناسی هستند یا مدیریت ؟
    پی نوشت : بی صبرانه منتظر اولین داستان شما و کتاب (داستان بیرونی) هستم واقعا منتظرم موفق موید سربلند باشید

    Thumb up 2

  • محمد می‌گه:

    آدمهایی که می فهمن و درد میکشن,شاید تعداد درداشون زیاد و تعداد لذتهاشون کم باشه اما لذتهای عمیقی رو حس میکنن که آدمای دیگه هرگز تجربه نمیکنن…محمدرضا میفهممت…

    Thumb up 2

  • said می‌گه:

    محمد رضا ی عزیز
    ))در جایی شنیده ام ،یک متن وقتی به ادبیات تبدیل می شود(( که در مخاطب برانگیختگی ایجاد نماید . متنی را که نوشته ای برایم همان تجربه برانگیختگی را تداعی.نمود.
    گفتنی هایی از جنس خودت و تجربه هایی که از دانسته هایت برآمده بود، مرا که آموخته بودم دانش افراد را با میزان ارجاعاتی که به منابع متعدد می دهد بسنجم ،به چالشی عمیق کشید.
    نوشته ها و آموزه هایت ، شرابی تلخ است و زورش مرد افکن. مستی اش فزونی پذیر است و همواره تو را از چیزی رها می کند و به دامی دیگر مبتلا می سازد.
    سپاسگذارم که به من آموختی تا
    تفاوت اعتماد و بی اعتمادی را بدانم
    تفاوت گفتگوی دشوار و معمولی را بدانم
    تفاوت بحث و گفتگو را بدانم
    تفاوت شنیدن وگوش دادن موثر را بدانم
    و امروز که به تفاوت تفکر پیچیده و عمیق پرداختی .
    دوست دارم این گفته هایت را بار ها و بارها بخوانم و تکرار کنم تا از خوانش به منش تبدیل شود و تجربه لذت بخش رفتار متناسب با آن را زندگی کنم.
    (پیچیده فکر کردن، تلاش برای کشف هندسه موج است و عمیق فکر کردن، اندیشیدن به آرامش آب، در عمق دریاست.)
    (در رابطه خانوادگی، آنکس که پیچیده فکر می‌کند در جستجوی ابزارهایی است که خیانت عاطفی را تسهیل می‌کند. اما آنکس که عمیق فکر می کند به ریشه‌های خیانت می‌اندیشد و خوب می‌داند که تغییر ابزار، ریشه خیانت را نخواهد خشکاند)
    (معمای زندگی عاطفی، معمای موفقیت شغلی، معمای رضایت و هزار معمای دیگر،‌ شاید به این دلیل حل نشده‌اند که ما در پی پاسخ‌هایی پیچیده برای آنها هستیم. آنکس که یک کلید دارد می‌تواند یک در را باز کند. آنکس که ده کلید دارد شاید بتواند ده یا حتی بیست در را باز کند. آنکس که هزار کلید دارد، دیگر نمی‌تواند کلید مناسب برای بازکردن هیچ دری را بیابد)
    ( آنها که پیچیده فکر می‌کند، پس از خسته شدن از دنیای پیچیده، نه «بهترین پاسخ» که «ساده‌ترین پاسخ» را برمی‌گزینند.)
    (در فرهنگ پیچیده، کشف علت هر رفتار و رویدادی زمان و انرژی زیاد می‌خواهد. معیار درستی نتیجه، تطبیق آن با واقعیت نیست. بلکه پیچیده بودن است. در دبیرستان، آموختیم که به جای اینکه بگوییم: «امروز مسئله‌ای را حل کردیم که در زندگی روزمره خیلی کاربرد دارد»، بگوییم: «امروز مسئله سختی را به ما دادند که برای نوشتن راه حل آن دو برگه‌ی اضافه هم از معلم گرفتم!».)
    (فرهنگی که پیچیده فکر می‌کند، ترجیح می‌دهد که همه را مظنون بداند تا معصوم. همه را دزد ببیند تا شهروند. همه را ظالم بداند تا مظلوم. چنین می‌شود که در این نگرش همه متهم هستند. مگر اینکه خلافش را ثابت کنند. در آن حالت هم تبرئه نمی‌شوند. بلکه به عنوان مجرمی شناخته می‌شوند که توانسته هوشمندانه از دام قضاوت مردم بگریزد)
    (فرهنگی که همه را مظنون می‌داند، «شنونده» تربیت نمی‌کند بلکه «بازجو» تربیت می‌کند
    بازجو‌ها، ساختار را به گوینده تحمیل می‌کنند. هیچ وقت هیچ بازجویی نمی‌تواند مسیر گفتگو را به دست مظنون بسپارد.)
    (ما از دیگران کم می‌آموزیم یا نمی آموزیم. چون نمی‌رویم که بیاموزیم. می‌رویم تا بنیان فکری خودمان را محکم‌تر کنیم )

    بی صبرانه منتظر قصه هایی را که در لابلای کتابهایت زندگی کردی هستم .
    پایدار و سلامت باشی

    Thumb up 14

  • آزاده ام می‌گه:

    تعداد زیادی پیچیدگی در خودم یافتم! تلاش برای درمانشان را آغاز کردم. شوکه کننده بود. شاید پایه خیلی از مشکلاتم همین پیچیدگی هاست.
    یکدنیا سپاسگزارم که چشم من را به روی حقایقی باز می کنید که جلوی چشمم است، اما متوجه اش نیستم.
    منتظر داستان کتابها هستم.

    Thumb up 2

  • آوا می‌گه:

    سلام.حدود چند ساعت دیگه قراره از استادی برای پایان نامه م مشاوره بگیرم ولی اعتراف می کنم که تو ذهنم پر بود از اینکه ایشون هم نمی تونه کمکی بهم بکنه. نوشته تون باعث شد که آماده بشم برای گوش دادن.ممنونم.

    Thumb up 1

  • پاسخ دهید (مختص دوستان متممی با بیش از 150 امتیاز)

    لینک دریافت کد فعال

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *