به بهانه رادیو مذاکره: گزارش چند مشاهده

مقدمه اول: این نوشته را به «بهانه» رادیو مذاکره، و در واقع نامربوط به رادیو یا مذاکره، برای دوستان نزدیکم نوشته‌ام. آنهایی که اینجا را نه یک وبلاگ یا یک سایت، که خانه‌ی خود می‌دانند. آنهایی که ماه‌ها و سالهاست به اینجا – یا خانه‌ی قدیمی من که امروز درش را مسدود کرده‌اند! – سر می‌زدند و می‌زنند و خودشان را نه مخاطبان نوشته‌ها، بلکه دوست نویسنده‌ی آنها می‌دانند. بر این باور هستم که اگر کسی کمتر از ۴۰ یا ۵۰ نوشته از من خوانده باشد،‌ هنوز «دوست» نیست و «مخاطب» است. شاید برای آن «مخاطبان عزیز» که امیدوارم روزی «دوست» هم باشند، این نوشته، شروع خوبی برای ورود به فضای این خانه نباشد.

مقدمه دوم: مدتهاست سرفصلی به نام «دل نوشته‌ها» در قسمت «روزنوشته‌ها» وجود دارد. هر وقت موضوعی را نمی‌شد در هیچ سرفصل دیگری جا داد، آن را به عنوان دل‌نوشته طبقه‌بندی می‌کردم. اما این نوشته، یکی از معدود «دل نوشته»های واقعی است.

مقدمه سوم: آنچه امروز می‌نویسم تابع حرفها و رویدادهای این هفته‌های اخیر، در سایت یا در شبکه های اجتماعی یا در جلسات حضوری یا مذاکره های کاری و هیچ چیز دیگر نیست. حرفهایی است که شاید بیشتر از دو سال است در ذهنم مانده و باید جایی آنها را می‌نوشتم. به همان تعبیر زیبای شاندل. نه برای اینکه آنها را به خاطر بسپارم. بلکه برای آنکه به فراموشی سپرده شوند و رهایم کنند.

مقدمه چهارم: شاید چند مورد از کامنت‌ها که در چند ماه اخیر در مورد فایلهای رادیو مذاکره دریافت شده «بهانه ای» باشد برای اینکه صحنه بهتری در پیشگاه شما بسازم تا بتوانم داستانی را که در ذهن دارم بهتر و ساده تر روایت کنم. برخی از آنها را اینجا ببینید:

* چرا از فلان کارآفرین که مهمان برنامه بود،‌ سوالهای ما را نپرسیدی.

* چرا فلان موفقی که با او صحبت کردی،‌ در مورد تحصیلاتش نگفت.

* چرا فلانی تا این حد خودش و کسب و کارش را تبلیغ کرد؟

* چرا فلانی تا این حد علمی حرف زد و خسته کننده؟

* چرا فلانی راجع به آن موضوع بیشتر حرف زد و راجع به این موضوع اصلاً حرف نزد؟

* چرا فلانی فکر می‌کرد موفق است؟ چرا فلانی مدعی بود که شکست خورده است؟ این که اصلاً شکست نیست؟

و ده ها مورد از این چراها…

مقدمه پنجم: آنچه می‌نویسم صرفاً برداشت و قضاوت شخصی من است و هیچ خاصیت دیگری ندارد. درست و غلط آن را نه می‌دانم و نه برایم مهم است. حس من است و احساسم را اینجا مینویسم. احساس که قرار نیست همیشه «شستن پر یک کبوتر در فرودست چشمه باشد»، گاهی هم حس، لباسی از جنس کلمات و جملاتی متفاوت بر تن می‌کند. اگر چه هنوز حس است و از جنس منطق و استدلال نیست.

من عادت بدی دارم و همیشه کمی از مسئله دورتر می‌شوم و به آن نگاه می‌کنم. خوبی این نگاه این است که می بینی بسیاری از حرفها و دغدغه ها و مشکلات و خوبی ها و بدی ها، خیلی ربطی به تو و مسئله تو ندارد و در همه جا جاری است و تو تنها یکی از مصداق‌ها هستی. بدی این نگاه این است که بیش از اندازه حالت را بد می‌کند و احساس منفی به تو می‌دهد.

وقتی کسی هنگام رانندگی از پشت با ماشین ثابت من پشت چراغ قرمز تصادف می‌کند و پیاده می‌شود و فحش می‌دهد و فریاد می‌زند، من لبخند میزنم و عذر می‌خواهم. در طول این سالها، هرگز از کسی خسارت نگرفته ام. هرگز برگ بیمه کسی را به نفع خودم پاره نکرده ام و در این عادت شاید طی ده سال اخیر از ده ها میلیون‌ تومان خسارت صرف نظر کرده ام. اما وقتی به خانه می‌آیم. بعد از این نوع تصادفها، مینشینم. گاهی یک روز کامل کار نمی‌کنم. فکر می‌کنم. بغض می‌کنم. گریه می‌کنم. نه به خاطر تصادف.

با خودم فکر می‌کنم که این خانم یا آقا که در پشت چراغ قرمز از عقب به ماشین من زده و با فریاد زدن تلاش می‌کند من را از پیگیری حقم منصرف کند، این رفتار را جایی یاد گرفته است. او روزی که به دنیا آمده به غریزه نیاموخته که با فریاد زدن می‌توان حق را ناحق کرد. او در دامن مادری بزرگ شده که چنین کرده است. پدری شکمش را سیر کرده که چنین فکر می‌کرده است. او در ماشین بارها پدرش را دیده که جلوی پلیس هزار نمایش کمدی و تراژیک اجرا می کند تا پلیس را وادار کند که قضاوتش را تغییر دهد. او در خانه دیده است که در دعوای لفظی پدر و مادر، آنکس که صدایش کوتاه‌تر است به نفع آنکس که صدای بلندتری دارد سکوت می کند و میبازد.

وقتی که اینطوری فکر کنی،‌ در لحظه تصادف چیزی نمیگویی اما آن شب و فردا روز و فردا شب و پس فردا روز و … اندوهگین و افسرده می‌شوی.

الان بیشتر از یک سال است که دارم به «نحوه مواجهه ما با دیگران و مکانیزم یادگیری ما از دیگران در ایران امروز» فکر می‌کنم. با تاکید مجدد بر مقدمه پنجم، گزارشی از این سالهای اخیر را که به عنوان دانشجو و معلم و مدیر و کارمند، در بخشهای مختلف این کشور کار کرده‌ام،‌ اینجا بیان می‌کنم:

——————————————————————

مشاهده اول – ما به شدت پیچیده فکر می‌کنیم. پیچیده فکر کردن با عمیق فکر کردن فرق دارد. فکر کردن عمیق باید معمای هستی را برای ما ساده‌تر و شفاف‌تر کند. اما پیچیده فکر کردن کلاف سردرگم عجیب‌تری را پیش روی ما قرار می‌دهد.

پیچیده فکر کردن، تلاش برای کشف هندسه موج است و عمیق فکر کردن، اندیشیدن به آرامش آب، در عمق دریاست.

پیچیده فکر کردن، افزودن به تعداد مجهولات و معادلات است و عمیق فکر کردن، تلاش برای ترکیب کردن و ساده کردن آنها.

وقتی فساد در سطح ارشد یک جامعه شکل می‌گیرد، آنها که پیچیده فکر می‌کنند، در پی کشف توطئه گر بیرونی هستند و آنها که پیچیده‌تر فکر می کنند در جستجوی تار و پود پنهان شبکه‌های فساد. اما آنکس که عمیق می اندیشد، از لایه‌های بالای جامعه به لایه های پایین تر می‌آید. فسادی را که در سطح دریا کف می‌کند و موج می‌زند، فراموش می‌کند و به فسادی که در آرامش و امنیت به سادگی و سرعت، در لایه های عمیق جامعه و در خانواده‌ها شکل گرفته و می گیرد، فکر می‌کند.

در رابطه خانوادگی، آنکس که پیچیده فکر می‌کند در جستجوی ابزارهایی است که خیانت عاطفی را تسهیل می‌کند. اما آنکس که عمیق فکر می کند به ریشه‌های خیانت می‌اندیشد و خوب می‌داند که تغییر ابزار، ریشه خیانت را نخواهد خشکاند.

پیچیده فکر کردن یک مدیر، به تمایز در کمپین تبلیغاتی منجر می‌شود و عمیق فکر کردن به تمایز در طراحی محصول.

——————————————————————————-

مشاهده دوم: کسانی که پیچیده فکر می‌کنند با پیچیدگی هم مواجه می‌شوند. بر خلاف ریاضیات دبیرستان، که هر چقدر متغیر اضافی در معادله‌ها می‌گنجاندیم، پایان کار، مقدار آنها صفر می‌شد و از معادله‌ها حذف می‌شدند، در دنیای واقعی، به محض اینکه متغیری به تحلیل ما وارد شد، قطعیت می‌یابد و مقداری را به خود اختصاص می‌دهد. آن متغیر دیگر حذف نخواهد شد.

معمای زندگی عاطفی، معمای موفقیت شغلی، معمای رضایت و هزار معمای دیگر،‌ شاید به این دلیل حل نشده‌اند که ما در پی پاسخ‌هایی پیچیده برای آنها هستیم. آنکس که یک کلید دارد می‌تواند یک در را باز کند. آنکس که ده کلید دارد شاید بتواند ده یا حتی بیست در را باز کند. آنکس که هزار کلید دارد، دیگر نمی‌تواند کلید مناسب برای بازکردن هیچ دری را بیابد.

————————————————————

مشاهده سوم: آنها که پیچیده فکر می‌کند، پس از خسته شدن از دنیای پیچیده، نه «بهترین پاسخ» که «ساده‌ترین پاسخ» را برمی‌گزینند. چنین می‌شود که دختری سالها خانه می‌ماند و در لحظه‌ای تصمیم می‌گیرد با اولین خواستگاری که از در آمد ازدواج کند. چنین می‌شود که کسی عمری در پی فلسفه و پاسخ معمای هستی می‌گردد و ناگهان، بدون هر گونه منطق و استدلال، یکی از مکاتب پیش رو را برمی‌گزیند. چنین می‌شود که دو سال در پی کشوری برای مهاجرت می‌گردند و ناگهان همه چیز را رها می‌کنند و یا اینجا ماندن را انتخاب می‌کنند یا سفر به «هر جا که پیش آید!».

——————————————————————

مشاهده چهارم: در فرهنگ پیچیده، کشف علت هر رفتار و رویدادی زمان و انرژی زیاد می‌خواهد. معیار درستی نتیجه، تطبیق آن با واقعیت نیست. بلکه پیچیده بودن است. در دبیرستان، آموختیم که به جای اینکه بگوییم: «امروز مسئله‌ای را حل کردیم که در زندگی روزمره خیلی کاربرد دارد»، بگوییم: «امروز مسئله سختی را به ما دادند که برای نوشتن راه حل آن دو برگه‌ی اضافه هم از معلم گرفتم!». و چنین بود که ارزش هر راه حلی، نه به مفید بودن آن، بلکه به تلاش و انرژی و وقت و توانی بود که صرف آن می‌شد.

———————————————————————————–

مشاهده پنجم: فرهنگی که پیچیده فکر می‌کند، ترجیح می‌دهد که همه را مظنون بداند تا معصوم. همه را دزد ببیند تا شهروند. همه را ظالم بداند تا مظلوم. چنین می‌شود که در این نگرش همه متهم هستند. مگر اینکه خلافش را ثابت کنند. در آن حالت هم تبرئه نمی‌شوند. بلکه به عنوان مجرمی شناخته می‌شوند که توانسته هوشمندانه از دام قضاوت مردم بگریزد. در این فرهنگ، همه چیز به دیده تردید نگریسته می‌شود. همه در حال «مچ گرفتن» هستند. سکوت و آرامش و سلم و سلام، «انفعال» نامیده می‌شود. اینجا اگر کسی سر کلاسی نشست و تا آخر با لبخند رضایت به تخته خیره شد، یک انسان تشنه شنیدن نیست. یک احمق ساده اندیش است و آنکس که تمام وقت، به لب‌های گوینده خیره شد تا خطایی در کلام و استدلال بیابد، یک «بیمار با ذهن پیچیده» نیست بلکه یک «مخاطب هوشمند» است!

——————————————————————————–

مشاهده ششم: فرهنگی که همه را مظنون می‌داند، «شنونده» تربیت نمی‌کند بلکه «بازجو» تربیت می‌کند. حالا در این فرهنگ جلسه خواستگاری برگزار می‌شود. این جلسه شاید یکی از خاطره انگیزترین بخش‌های عمر دو جوان باشد. آنها باید بنشینند و خود را به جریان سیال ذهن و کلمات بسپارند و بگویند و بشنوند و بخندند و بگریند و ببینند که تجربه کنار هم بودنشان، تا چه حد آرامش بخش است.

اما می‌بینی که دختر و پسر هر کدام ده‌ها سوال آماده کرده‌اند. یکی را پدر گفته و دیگری را مادر. یکی را مشاور گفته و دیگری را کتاب «صد سوال اثربخش در مراسم خواستگاری». یکی را از داخل پرسشنامه شخصیت شناسی در آورده و دیگری را به نیروی خلاقه‌ی خویش.

اینجاست که «معاشقه و مغازله» جای خود را به «بازجویی» می‌دهد!شبیه همین ماجرا در آزمودن معلم در نخستین روز کلاس است و آزمودن مدیر در نخستین روز شروع به کار.

—————————————————————————

مشاهده هفتم: بازجو‌ها، ساختار را به گوینده تحمیل می‌کنند. هیچ وقت هیچ بازجویی نمی‌تواند مسیر گفتگو را به دست مظنون بسپارد. حالا در این فرهنگ، می‌بینی که وقتی با یک فرد موفق صحبت می‌کنی، کسی حاضر نیست حرف‌های او را بشنود. همه می‌خواهند او را بازجویی کنند. هر کس پاسخ اتهام‌هایی را که در ذهن خود دارد می‌جوید. یکی می‌گوید: «دانشگاه رفته‌ای یا نه؟». ممکن است دانشگاه نرفتن برای او ایرادی بزرگ تلقی شود یا بالعکس. دانشگاه رفتن را نشانه حماقت و تصمیمی نادرست بداند. به هر حال، وقتی می‌پرسد که «دانشگاه رفته‌ای یا نه» در جستجوی بخشی از خاطرات طرف مقابل نیست. در جستجوی پاسخی برای دغدغه‌های خویش است.

حالا می‌پرسد که «پدرت ثروتمند بود یا نه؟». اگر پدرت ثروتمند باشد، ممکن است بگوید: پس هنر نکرده‌ای. یا ممکن است پیرو تئوری دیگری باشد و بگوید: پس آفرین به تو. ثروت می‌توانست زمینه‌ی فساد و بیکاری باشد. اما تو چنین نکرده‌ای و نمی‌کنی.

حالا سن او را می‌پرسد. چون قضاوت‌های دیگری هم دارد و تصویرهای دیگری. و در جستجوی پاسخ آنهاست.

—————————————————————————-

مشاهده آخر: ما از دیگران کم می‌آموزیم یا نمی آموزیم. چون نمی‌رویم که بیاموزیم. می‌رویم تا بنیان فکری خودمان را محکم‌تر کنیم و برای ساختمان ذهنی که به درست یا غلط بنا کرده‌ایم، آجرهای بهتری بیابیم!

یادگیری وقتی است که مخاطب، حداقل دخالت را در موضوع داشته باشد. آنوقت می‌توان بسیار آموخت. می‌توان از صحبت‌های احمدرضا نخجوانی فهمید که «تلاش برای او بر تحصیلات مقدم است» و می‌توان دید که «حتی وقتی از او در مورد تحصیلاتش می‌پرسی به سرعت عبور می کند». می‌توان از صحبت های شهریار شفیعی فهمید که «تحصیلات را بر بسیاری از موضوعات دیگر مقدم می‌داند». می‌توان فهمید که «شاهین فاطمی، تحصیلات و حتی تخصص را معیار سنجش نمی‌بیند و به انسان بودن فکر می‌کند» و بهرام شهریاری، «ترفندهای مذاکره را قسمت بی خاصیت مذاکره می‌داند». می‌توان فهمید که امیر تقوی، مشکل نیروی انسانی دارد و مانع توسعه بیشترش را نبودن نیروی انسانی می‌داند. میتوان فهمید که نازنین دانشور، زن بودنش را با خود به محیط کار می‌برد و ترجیح می‌دهد زنها را در انتخاب در اولویت قرار دهد و فاطمه مقیمی، زن و مرد بودن را در میدان کسب و کار به فراموشی می‌سپارد. اشرف واقفی را قبل از هر عامل اقتصادی، آرامش لحظه‌ای که شتر سر بر شانه‌اش گذاشته کارآفرین کرده است و دیگری را آرامش داخل خودروی آخرین مدل.

کدام درست است؟ هیچکدام. کدام غلط است؟ هیچکدام. چون دنیای اطراف ما دنیای درست و غلط نیست. دنیای دیدن و شنیدن است.

ما در رادیو مذاکره‌ها و در زندگی روزمره و در تعامل با دیگران، هرگز نمی‌توانیم خنثی باشیم. حضور مخاطب بر خطیب تاثیر می‌گذارد. اما می‌توانیم تلاش کنیم این تاثیر حداقل باشد. حداکثر استفاده از یک انسان موفق این نیست که هزار سوال آماده کنیم و از او بپرسیم. این است که بنشینیم و بگذاریم از هر چه می‌خواهد بگوید. شاید خواست یک ساعت مثنوی بخواند. شاید خواست خاطره کودکی خود را بگوید. شاید خواست از چالش‌های کار بگوید. شاید خواست از جامعه بنالد. اما بگذاریم او انتخاب کند. به اندازه‌ای که می‌شود.

می‌دانم که وقتی از تئوری فاصله می‌گیریم، این کار دشوار می‌شود. اما من به سهم خودم قوانینی در دلم وضع کرده‌ام. کمترین هماهنگی را از قبل انجام می‌دهم. اگر سوالی می‌پرسم از میانه حرف‌های خود افراد است تا جهت دهی حداقل باشد. از حرف‌هایی که قبلاً گفته‌اند و شنیده‌ام. اگر سوالی پرسیدم و طرف مقابل جواب دیگری داد، سوالم را تکرار نمی‌کنم. چون من برای پاسخ گرفتن سوال نمی‌پرسم. برای برانگیختن طرف مقابل به حرف زدن سوال می‌پرسم.

دلم می‌خواهد باز هم بگویم که دغدغه من، رادیو مذاکره و این و آن نیست. دغدغه‌ام مخاطبی است که خودش را به خطیب تحمیل می‌کند. در طول تاریخ، پیروان پیامبران خودشان را به پیامبرانشان تحمیل کردند. پیروان رهبران بزرگ سیاسی، خودشان را به آنها تحمیل کردند. مجری‌ها خودشان را به کارشناسان برنامه ها تحمیل کردند. بینندگان فیلم‌ها خودشان را به فیلمنامه نویس‌ها و کارگردان‌ها تحمیل کردند. مورخان خودشان را به تاریخ تحمیل کردند.

تجربه انسانی،‌ بر خلاف تفکر رایج امروزی از طریق گفت و گو،‌ منتقل نمی‌شود. بلکه گفت و گو، باورهای شنونده را تثبیت می‌کند. تجربه انسانی را می‌توان با شنیدن آموخت. بیایید این بار اگر انسانی را دیدیم که موفق بود، یا دوستش داشتیم، یا شکست خورده بود، یا غالب جنگ بود و یا مغلوب نبرد. با پرسیدن ها و پیچیده کردن‌ها و بازخواست‌ها و پردازش‌های شدید منطقی، راه فهمیدن را بر خودمان نبندیم.

بنشینیم. سکوت کنیم و بگذاریم او ساختار آن دقایق و ساعت‌ها را بسازد. «ساختاری که او به هر دقیقه و هر ساعت می‌بخشد، آموزنده‌تر از حرف‌هایی است که در آن دقایق و ساعت‌ها بیان می‌کند».

————————————————————————————

پی نوشت کمی مربوط و کمی نامربوط: می‌خواهم طی چند سال آینده، به تدریج «داستان تک تک کتاب‌های کتابخانه‌ام» را برای شما روایت کنم. چند هزار جلد کتاب است که هر کدام،‌ جدای از داستانی که درون آنهاست،‌ ماجرایی دیگر را هم تداعی می‌کند. اینکه کی خریده شد. و چرا. چگونه خریده شد. کی خوانده شد و چگونه خوانده شد و چه چیزی از آن با من ماند و چه چیزی به فراموشی سپرده شد.

داستان هزاران کتاب را یکی پس از دیگری،‌ با عکس و جزییات خواهم گفت. شاید اتفاق خوبی روی دهد…

فایلهای صوتی مذاکره آموزش زبان انگلیسی آموزش ارتباطات و مذاکره خودشناسی آموزش مدیریت کسب و کار (MBA) کارآفرینی کسب و کار دیجیتال ویژگی‌های انسان تحصیل‌کرده آموزش حرفه‌ای‌گری در محیط کار


123 نظر بر روی پست “به بهانه رادیو مذاکره: گزارش چند مشاهده

  • * نیما گفت:

    چقدر چیزای دردناکی رو مشاهده کردید …
    ممنون از شما . بسیار تامل برانگيز بود. در بسیاری از موارد و مثالهایی که ذکر کردید خودم رو مصداق اونا میدیدم . درس خوبی بود سعی میکنم بعد از کلاس بجای به وجد اومدن و متر کردن بقیه هرکدوم رو تبدیل به یه تمرین کنم برای تغییر و بهتر شدن م توو زندگیم .
    تووی خونه ی شما استاد ، همیشه زندگی جاریه …
    خوشحالم که میتونم مهمان خونه ی شما باشم . 🙂

  • hassan mamizadeh گفت:

    با سلام خدمت شما جناب آقای مهندس باید خدمت شما عرض کنم از اول امسال وقتی برای پیاده روی داشتم با برادرم به بام تهران میرفتم توی ماشین با فایلهای صوتی شما آشنا شدم اینقدر برام جالب بود که بعضی از این فایلها رو بارها وبارها گوش کردم و با همین فایلها موقعیت شغلیم عوض شد و با الان خیلی خیلی از کارم راضیم که این رو مدیدون شما و آموزشهاتون هستم اینها رو گفتم که بدونید خیلیها مثل من با گوش کردن به این فایلها پتانسیلهای خودشون رو کشف کردن و دنبال بهانه گیری از چیزی نیستن و به این فایلها فقط به عنوان فایلهای آموزشی نگاه میکنن و فکر میکنم همین عده مخاطب اصلی شما هستند پس میخوام از شما خواهش کنم بجای بها دادن به بعضی از رفتارهای دلسرد کننده فقط در صورت امکان روی مطالب آموزشی تکیه کنید ومنابع جدیدتری رو در حوزه مدیریت معرفی کنید باز هم از شما بسیار ممنونم موفق باشید

  • سعیده گفت:

    مرسی
    توجه به تفاوت پیچیده فکر کردن و عمیق فکر کردن, عالی بود
    بارها دیدم که کسایی که خیلی به مسائل فلسفی و حضورشون در هستی فکر می کنند و در نهایت دم دستی ترین راههای ممکن رو برای سبک زندگی انتخاب میکنند. پیچیده فکر کردن بیشتر یک مد توی جامعه است برا سرپوش گذاشتن روی حس معنا گرایی و این که گشتم نبود!

  • علی گفت:

    این نوشته ات قسمت امروز من بود.
    امروزی که داشتم به چند ماه گذشتم فکر می کردم و به ماه های پیش رو.
    به مسائلی که انقدر پیچیدشون کردم که با مسئله بودنشون هویت گرفتم.
    فایلی که با سهیل رضایی ضبط کردی در کنار این متن چراغ قوه ای بود به انباری ای که هزاران کتاب و استاد و مسئله و راه حل توش خاک می خوردن.
    محمدرضا دوست ندارم کپی تو باشم، چون خدا تو رو به این عالم هدیه کرده، اما راهی که میری رو عاشقانه دوست دارم. امیدوارم خدا روزی بهم این نعمت رو بده که با حرفا و نوشته ها و انتخاب هام، بتونم تاثیر بگذارم تا دنیا برای دیگران جای بهتری باشه.

    پایدار باشی
    معلمی که اغلب مجازی شاگردیت رو کردم
    اما جاری تر از اغلب معلم های حقیقیم،
    توی روزایی که هوای واژگان ذهنم غبارآلود و غیرقابل تنفسه
    واژه هات رو نفس کشیدم

  • دوست آشنا گفت:

    دوست شدن آسان و دوست ماندن از جنس محال اندیشی. اجل اگر مهلت دهد شاید آشنایی مناسبتر باشد. و دوستی شاید برای سرای باقی واژه ای ماندنی تر باشد….

  • mohsen گفت:

    سلام
    امروز روز اولی هست که با این سایت آشنا شدم.اما قبلا چند تا از فایل های صوتی رو گوش داده بودم.با این حال خیلی واسم جالب بود،هست و قطعا خواهد بود که:
    این دل نوشته نه صرفا از جهت مقدمه چهارم بلکه از جهت اصول فکریی که در اون بیان شده مدت ۸ ساله (شروع دانشگاه) که ذهن من رو درگیر خودش کرده و تا امروز کسی رو ندیده بودم که اینطوری فکر کنه.
    (خیلی از افرادی که با اونها در مورد این طرز فکر صحبت کردم یا به هیچ عنوان نفهمیدن که منظور من چیست و یا مسخره کردن رو در پیش گرفتن)
    با همه ی این اوصاف بسیار خوشحال و خرسندم که بینش و تفکری که داشتم اشتباه نبوده.
    استاد گرامی به شما و همه ی دست اندر کارانتون درود میفرستم.خدا قوت.
    فقط یک درخواست!!!!لطفا در مورد پیچیده فکر کردن و عمیق فکر کردن یه مقاله ی دقیق تر و جامع تر بذارید آخه واقعا در سردرگمی خاص و شدیدی بسر میبرم.
    با سپاس فراوان.

  • علیرضا گفت:

    سلام …امیدوارم به گوش محمدرضا برسه
    یه درخواستی رو خیلی وقته میخواستم مطرح کنم اون هم اینکه تا حد امکان خلاصه و درسنامه هایی رو از کتابهایی که مطالعه کردین در سایت قرار بدین…اصلا قسمتی رو قرار بدین تا هرکی بیاد خلاصه کتاب های خوبی رو که خونده در سایت متمم قرار بده و حتی امکان بحث راجع به اون کتاب ها در قالب نظرات فراهم بشه…بنظرم این کار دوتا مزیت داره:
    ۱: به شدت در وقت خوانندگان سایت صرفه جویی میشه
    ۲:این امکان فراهم میشه که از زوایای گوناگون و برداشت های مختلف به مطالب نگاه کنیم و از یک نوشته واحد مطالب بیشتری بیاموزیم.
    منظورم مطالبی هست که منجر به نگرش و بینش صحیح و درنهایت زندگی بهتر میشه…در کل کتاب هایی در راستای اهداف متمم..
    در مورد سایت متمم هم در مورد قسمت معرفی کتاب پیشنهادی دارم که کتابها صرفا منوط به مذاکره و حوزه های مرتبط با این فیلد نباشه و کتابهای دیگری هم که به رشد فردی و توسعه مهارت ها منجر میشه معرفی بشه و موضوعات متنوع تری رو دربر بگیره
    سپاس

  • شاید دوست گفت:

    سلام
    پیشنهادی دارم خدمتتان:
    در صفحه رادیو مذاکره که لینک فایلها ارایه می شود صفحه مربوط به هر فایل نیز گذاشته شود، منظورم صفحه ای که راجع به آن مذاکره توضیح داده اید.
    شاد باشید.

  • آزاده اخراج!!! گفت:

    کفشهایم کو؟
    چه کسی بود صدا زد سهراب؟
    آشنا بود صدا؛ مثل هوا با تن برگ

    مادرم در خواب است
    و منوچهر و پروانه و شاید همه‎ی مردم شهر
    شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه‎ها می‎گذرد
    و نسیمی خنک از حاشیه‎ی سبز پتو خواب مرا می‎روبد

    بوی هجرت می‎آید
    بالش من پر آواز پر چلچله‎ها ست
    صبح خواهد شد
    و به این کاسه‎ی آب
    آسمان هجرت خواهد کرد

    باید امشب بروم
    من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
    حرفی از جنس زمان نشنیدم
    هیچ چشمی،
    عاشقانه به زمین خیره نبود
    کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد
    هیچ کس زاغچه‎ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت

    من به اندازه‎ی یک ابر دلم می‎گیرد
    وقتی از پنجره می‎بینم حوری
    -دختر بالغ همسایه-
    پای کمیابترین نارون روی زمین
    فقه می‎خواند

    چیزهایی هم هست؛
    لحظه هایی پر اوج
    مثلا شاعره‎ای را دیدم
    آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش
    آسمان تخم گذاشت

    و شبی از شبها
    مردی از من پرسید
    تا طلوع انگور چند ساعت راه است؟

    باید امشب بروم!
    باید امشب چمدانی را
    که به اندازه‎ی پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم
    و به سمتی بروم
    که درختان حماسی پیداست
    رو به آن وسعت بی‎واژه که همواره مرا می‎خواند

    یک نفر باز صدا زد: سهراب!
    کفشهایم کو؟

  • آزاده اخراج!!! گفت:

    البته دوستان اگه شهرزاد رو واسطه کردم دلیل بر موضوع خاصی نیست از اونجا که ایشون بیشتر منو تحمل میکنه مزاحمش شدم .اگه بقیه هم براشون سخت نیست و امکانش براشون هست ممنون میشم راهنماییم کنید

  • آزاده اخراج!!! گفت:

    شهرزاد جان سلام .با عرض معذرت از اونجا که خیلی درگیر هستم و نمیتونم از تمام اتاقها دیدن کنم و زیاد هم از متمم و …سر در نیاوردم امکانش هست چند اتاق که فکر میکنی منو بیشتر جذب میکنه بهم معرفی کنی تا یه مدت من مشغول تحصیل بشم و بقیه از دستم راحت باشن..ببخشید ولی اگه تو این شرایط بخوام همه رو بخونم واسه تمام عمرم بسه کمکم میکنی؟؟؟؟

    • شهرزاد گفت:

      عزيزم ..
      تازه اين كامنتت رو ديدم.
      چشم … سعي مي كنم وقت بذارم و برات پست هاي اضطراري تر براي خوندنت رو پيدا كنم و بهت پيشنهاد كنم.
      ايميلت رو يكبار ديگه برام بذار. باشه؟:)

      • آزاده اخراج!!! گفت:

        بابت تمام مهربونی هات ممنونم.

        شب آرامي بود

        مي روم در ايوان، تا بپرسم از خود

        زندگي يعني چه؟

        مادرم سيني چايي در دست

        گل لبخندي چيد ،هديه اش داد به من

        خواهرم تكه ناني آورد ، آمد آنجا

        لب پاشويه نشست

        پدرم دفتر شعري آورد، تكيه بر پشتي داد

        شعر زيبايي خواند ، و مرا برد، به آرامش زيباي يقين

        :با خودم مي گفتم

        زندگي، راز بزرگي است كه در ما جاريست

        زندگي فاصله آمدن و رفتن ماست

        رود دنيا جاريست

        زندگي ، آبتني كردن در اين رود است

        وقت رفتن به همان عرياني؛ كه به هنگام ورود آمده ايم

        دست ما در كف اين رود به دنبال چه مي گردد؟

        !!!هيچ

        زندگي ، وزن نگاهي است كه در خاطره ها مي ماند

        شايد اين حسرت بيهوده كه بر دل داري

        شعله گرمي اميد تو را، خواهد كشت

        زندگي درك همين اكنون است

        زندگي شوق رسيدن به همان

        فردايي است، كه نخواهد آمد

        تو نه در ديروزي، و نه در فردايي

        ظرف امروز، پر از بودن توست

        شايد اين خنده كه امروز، دريغش كردي

        آخرين فرصت همراهي با، اميد است

        زندگي ياد غريبي است كه در سينه خاك

        به جا مي ماند

        زندگي ، سبزترين آيه ، در انديشه برگ

        زندگي، خاطر دريايي يك قطره، در آرامش رود

        زندگي، حس شكوفايي يك مزرعه، در باور بذر

        زندگي، باور درياست در انديشه ماهي، در تنگ

        زندگي، ترجمه روشن خاك است، در آيينه عشق

        زندگي، فهم نفهميدن هاست

        زندگي، پنجره اي باز، به دنياي وجود

        تا كه اين پنجره باز است، جهاني با ماست

        آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست

        فرصت بازي اين پنجره را دريابيم

        در نبنديم به نور، در نبنديم به آرامش پر مهر نسيم

        پرده از ساحت دل برگيريم

        رو به اين پنجره، با شوق، سلامي بكنيم

        زندگي، رسم پذيرايي از تقدير است

        وزن خوشبختي من، وزن رضايتمندي ست

        زندگي، شايد شعر پدرم بود كه خواند

        چاي مادر، كه مرا گرم نمود

        نان خواهر، كه به ماهي ها داد

        زندگي شايد آن لبخندي ست، كه دريغش كرديم

        زندگي زمزمه پاك حيات ست ، ميان دو سكوت

        زندگي ، خاطره آمدن و رفتن ماست

        لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهايي ست

        من دلم مي خواهد

        قدر اين خاطره را دريابيم.

      • آزاده م گفت:

        آزاده جان
        این پست رو خوندی؟
        http://www.shabanali.com/ms/?p=47

  • سعید مقدادی گفت:

    با درود فراوان
    استاد شعبانعلی ارجمند با اینکه یه کمی بیشتر از یه کمی از دستتون دلخورم البته نه به خاطر اینکه اون زمانیکه به عنوان یه شاگرد شیطون و عمیق در موسسه بهار در کلاس کد ۲۸ ام بی ای بلافاصله و آتشین جواب سوالات و خزعبلات و شیطنتهایم را میدادی (البته هر دومون خدایی ظرفیتشو داشتیم) بلکه به خاطر اینکه پارسال یه ایمیلی بهتون زدم و یه درخواست و خواهش کوچیکی(البته از نظر من کوچیک بود) داشتم ولی دریغ از یه جوابه خشک و خالی حتی به یه تیکه فحش هم قانع بودم ولی بهر حال بگذریم پیش میاد دیگه یا اصلا اینطوری بگم بی خیال! من کی هستم که استاد شعبانعلی بزرگ جواب ایمیلمو بده بابا. راستش الان هدف از نوشتن برا شما اعتراض و گلایه از اینا نیست بلکه بعد از خوندن دلنوشته های قشنگ و عمیقتون که خدایی ازشون لذت میبرم و فوق العاده چیز یاد میگیرم. با توجه و فکر میکنم تقریبا همراستا با بعضی از موضوع های دلنوشته های شما این حقیر هم یه دلنوشته ای داشتم که سال گذشته تو حال و هوای اقتصادی، اجتماعی و … اون روزای کشورمون از قبل و بعد انتخابات ریاست جمهوری نوشتم و با خودم گفتم شاید براتون جالب باشه یا شایدم نباشه و پیرو همون خزعبلاته تو کلاس موسسه بهار باشه که میگفتم ولی تمنا میکنم اگه لایق دونستید و وقت کردی بخونیش یه نظر صادقانه مثل همه نظرات دیگه تون به دلنوشته این حقیر هم بدید اگه نظر ندادید هم حرفی نداریم ولی از شما گرامیان یاد گرفتیم که بگیم دنیا خیلی کوچیکه. اسم دلنوشتم اینه که حق ما کودومه والله؟!

    حق ما کدومه والله؟
    آخرش نفهمیدیم ما حق ما کدومه والله!
    نرخ اشتغال و تولید، وضع اقتصاد و بازار، اختلاس و نرخ بهره، حجم نقدینگی پول، یا که بحث وضع بانک ها؟!
    آخرش نفهمیدیم ما حق ما کدومه والله!
    رتبه فقر و فلاکت، رشد اقتصاد منفی، کاهش ضریب جینی، وضع اجناسای چینی یا که تورم بالا؟!
    آخرش نفهمیدیم ما حق ما کدومه والله!
    تعریف جرم سیاسی، تصویب حقوق شهروند، مر قانون اساسی، حق آزادی مشروع یا که رفع حصر دوستا؟!
    آخرش نفهمیدیم ما حق ما کدومه والله!
    آمار جرم و جنایت، رتبه طلاق و فحشا، این همه جوون معتاد، کنکور و پول دانشگاه یا که بیکاری بالا؟!
    آخرش نفهمیدیم ما حق ما کدومه والله!
    تحریمای ظالمانه، فتنه نابخردانه، دعواهای کودکانه، مذاکره با آمریکا یا که دوستی با اروپا؟!
    آخرش نفهمیدیم ما حق ما کدومه والله!
    ظاهرا” که حق مونه! همه دردای بالا
    چون از اول تا به حالا تو قبول و رد اینها
    هیچکدوم کاری نکردیم جز تحمل بلاها!
    البته نمیدونم من نظر شما عزیزا؟
    ولی قول میدم من اینجا به همه ملت آگاه!
    نگران اصلا نباشن برا حل این معما
    بخدا! دلی بخوایم ما کوه و میذاریم جا ابرا
    پس بیاین یکی بشیم ما تو زبون و فکر و دلها
    پایدار، اصولگرا ها کارگزار، اصلاح طلب ها
    اعتدال، ندای ملت مستقل و راست و چپ ها
    مدیرا، معلما، دانش آموز، دانشجوها استادا، روحانیون و نخبه ها
    کارگر، کشاورز و کارفرماها مراجع، سیاسیون و خبره ها
    دست به دست هم بدیم ما مرد و زن، پیر و جوونا
    ایران و از نو بسازیم با خرد، به عشق فردا!
    ریشه ای نگاه کنیم ما برا رفع این بلاها
    میرسیم به این نتیجه همه ی عشق وطن ها
    حل میشن همه ی دردا! با خرد بدون دعوی!… با خرد بدون دعوی!…
    حالا باز بگید بفهمیم حق ما کدومه والله؟!

    تهران- ۲۵/۶/۹۲
    خویشتن رشتی
    سپاسگزارم و شرمنده که فضا رو اشغال کردم و وقت گرانهاتونو گرفتم

  • علی م گفت:

    به نام خدا.
    سلام استاد. من جزء اون دسته هستم که کمتر از ۵۰ تا نوشته از شما را خوندم ولی توی همین تعداد کم چیزهای خوبی از شما یاد گرفتم.
    بعد از خواندن این نوشته شما دلم خیلی می خواست یک نوشته ی دلی بنویسم. تا این که امشب بعد از مدت ها دستم به کیبورد رفت و چیزی نوشتم. دلم خواست شما هم نوشته ام را بخوانید. دیدید شاگرد دوست دارد مشقش را به استاد نشان بدهد. شاید یک همچین چیزی. به هر حال اگر وقت داشتید باعث افتخارم خواهد بود که نظرتان را بدانم…
    لینک نوشته ای که ازش صحبت کردم: http://blog.ali1.ir/?p=2275
    (راستش این که جسارت این درخواست را به خودم دادم، شاید به خاطر این است که یک بار قبلا بزرگتر هایی که شاید دوستان شما هم باشند در جریان وبلاگی “اعتراف می کنم پس هستم” بزرگواری کردند و این من کوچک را تحویل گرفتند)

  • آزاده اخراج!!! گفت:

    سلام به همه جاضرین در این خونه دوست داشتنی که هر کدوم جوابمو بدون سوال کردن که چرا آزاده اخراجی که تا دیروز همه ادعا میکردن تو تنها نیستی امروز بانمک میشه و از صاحبخونه تقاضای به قول شما خنده دار شاید بی ربط میده و شاید …..من همون روز که این نامه خنده دار و با نمک رو گذاشتم دنیا ناراحتی رو به دوش میکشیدم و خواستم یکبار خلاف جهت حرکت کنم این ساکن شهر سهراب دنبال خنده نیست و بلده که از خدا حرکت و از بنده برکت یعنی چی. عزیزانم مثل همیشه که دوست ندارم وقتی ناراحتی دارم کسی رو شریک کنم اینبار هم سکوت کردم اگه اینجا محل توسعه مهارتهای فردی هست عزیزانم مهارتی رو دوست دارم به عنوان یک دوست اجباری بهتون پیشنهاد بدم ما آدمها برای توسعه همه مهارتها به توکل نیاز داریم اومدم کنار محمدرضا خان استادم یک تجربه دیگه با خودم ببرم شاید حضورم بیخود برای شما دوستان باشه ولی من به عنوان یک آدم کم علم در مقابل شما بزرگان شاید بتونم تجربه های تلخ رو بازگو کنم شاید حضور من تلخ باشه ولی عزیزانم مینویسم تا زمانی به عنوان دوست نداشتنی ترین حرفها به یادتون باشه.مهارتهای فردی تمام زندگی رو در بر میگیره فقط علم و سیاست یادگرفتن و ادعا داشتن نیست.من وقتی خندیدم و با نمک شدم که بعد یکماه تاسیس دفتر کوچکم در آتش سوخته بود وقتی مینوشتم دستهایم سیاه از خاکستر بود هر کسی وارد میشد میخندید که چرا خونسرد نشستم .صفحه کیبردم سیاه بود ولی خواستم خلاف جهت حرکت کنم که این اتفاق افسرده ام نکنه. گفتم استاد شاد زیستن رو با تجربه خودت آموزش بده اونی که تو سختی حسش کردی نمیخواستم فکر کنم به سرم زده ولی……عزیزانم زندگی نوشتن کلمات خوشایند برای همدیگه نیست نوشتن هر روز چی تو دنیا اتفاق افتاد فقط نیست ماها خودمون کتابیم و اصرار داریم دیگرون رو کتاب کنیم.ببینینم عیب دیگرون کجاست ولی از خودمون شروع نمیکنیم .چون فقط چشمای ما عادت کرده دیگرون رو رصد کنیم .پیغمبر خدا وقتی خرما خورده دیگرون رو نهی نمیکرد……آره عزیزانم از ما حرکت و از خدا برکت اگه برکت نبود حکمت ………………..سیمین عزیز فقط من معنای حرف شما رو متوحه نشدم ؟؟؟؟؟؟؟؟از شما عزیزانم هم با اینکه نمیشناسمتون خواهشمندم اگه نوشته های من آزارتون میده نخونید من هم سعی میکنم کمتر آزارتون بدم………………شهرزادم نمیدونم چرا حرف سهراب جواب سوالم شد ولی بابت لطفتون به من برای یادآوری حرفهای سهراب که شاید هنوز کسی معنای سختش رو در نیافته و در مظلومیت عاشقانه زبان ما شده یک دنیا ممنونم.

    • سیمین-الف گفت:

      آزاده جان دوست عزیزم سلام
      از اینکه این اتفاق برایت افتاده، خیلی ناراحت شدم. امیدوارم سیاهی ها رو بشویی و دومرتبه از نو آغاز کنی.

      پیش تر نوشته هایت را می خوندم و گفتگویی که بین شما و بچه های این خونه بود رو دنبال می کردم . تا اینکه یکی دو تا از کامنتات به دلم نشست و لبخندی بر لبهایم نشاندی.
      بهتر دیدم در پیام کوتاهی ارتباطی با شما داشته باشم، همانند دیگر دوستان عزیز این خونه. به خاطر همین برات نوشتم که منتظر یه تغییر درست و حسابی از جانب شما هستم و منظورم تغییر نامتان بود که البته نمی خواستم جسارت کنم. چون هر کس حق دارد هر نامی را که دوست می دارد انتخاب کند و صرفا نظر خود را گفتم.
      از تو حرکت ،از خدا برکت هم به این خاطر نوشتم که فکر می کردم اگر صفت یا کلمه ایی را که بعد از نامتان قرار داده اید تغییر دهید، حتما تغییری در وضعیت و شرایطی که پیش تر عنوان کرده اید بوجود خواهد آمد.

      ولی باید بگم که همچنان بر این عقیده هستم که “با نمکی”، (این را هم از نوشته های نمکینت دریافتم).

      در هر صورت برایت آرزو می کنم موفق باشی و امیدوار. (به قول آقای داداشی عزیز) “دوست زلال تر از آب روان.”
      روزگارت بر وفق مراد.

      • بهاربهار گفت:

        سلام آزاده جان
        من در کامنت قبلی از اینکه گفتم اینجا مکان توسعه مهارت های فردی است و جای بداهه گویی های این چنینی نیست ، اصلا قصد جسارت نداشتم .
        دوست خوبم مشکلاتی که شما با اونها دست و پنجه نرم میکنی شاید برای خود شما بزرگترین مشکل دنیا باشن ولی برای کسانیکه مشکلاتی به مراتب سخت تر و سنگین تر رو تجربه کردن ، مشکل کوچکی بیش نیست.
        بعضی ها از جمله خود من در زندگی مشکلاتی رو تجربه کردم که به جرئت میتونم بگم دودمان یک قبیله رو به باد میداد و این آتش سوری دفتر کار شما در مقابل اون هیچی نیست.
        بذار برات یه مثال بزنم :
        فرض کن از تمام افراد این خونه خواسته بشه که مشکلات خودشون رو روی یک دایره خیلی بزرگ بریزند و این مشکلات با هم قاطی بشن و مجدد از همین افراد خواسته بشه که هر کدوم به دلخواه مشکلی از این دایره بردارن. این احتمال وجود داره که شما مشکل من یا مشکل کس دیگه ای رو که به مراتب سخت تر از مشکل خودت هست رو برداری و اون موقعه اس که اشاره میکنی که مشکل قبلی من رو بهم برگردونید. و تازه متوجه میشی این مشکل تو در مقابل بقیه هیچی نیست.
        پس فقط صبوری کن همین. نداشتن صبر همون ” محنت کبراست” تو زندگی همه ما.

      • آزاده اخراج!! گفت:

        سلام .نوشته ها و کلمات هیچ وقت احساس آدمها رو انتقال نمیده .در ابتدا عذر منو بپذیر چون قضاوت عجولانه کردم وکمی دلگیر شدم.بعدهم ممنونم از مهربونیت.خدا روشکر آدم پررویی هستم واز رو نمیرم آتش هم نتونست متوقفم کنه آزارم داد ولی دوباره دارم استارت میزنم برام دعا کنید تا الان فکر کنم درست قدم گذاشتم ولی سرعت گیر زیاد داشتم من شروع میکنم و امیدم به خدا و راهنمایی شما دوستان و استاد خاموشمه.البته قول دادم توقع نداشته باشم.بازهم ممنونتم.ولی با نمک نیستم یه کم شیطونم چون اگه بانمک بودم دوست داشتنی بودم و انقدر منفی نوش جان نمیکردم.ولی سیمین جان یه رازه فقط به شما میگم بقیه لطف کنن نخونن .میگم نخونید..من از قصد اذیت میکنم که بهم منفی بدن آخه اگه مثل خودم باشن اول میرن سراغ نامه هایی که به علت مخالفت زیاد مخفی شد اونوقت حرفای منو بهتر میخونن…..!!!!!!

      • بهاربهار گفت:

        سلام آزاده جان
        من در کامنت قبلی از اینکه گفتم اینجا مکان توسعه مهارت های فردی است و جای بداهه گویی های این چنینی نیست ، اصلا قصد جسارت نداشتم .
        دوست خوبم مشکلاتی که شما با اونها دست و پنجه نرم میکنی شاید برای خود شما بزرگترین مشکل دنیا باشن ولی برای کسانیکه مشکلاتی به مراتب سخت تر و سنگین تر رو تجربه کردن ، مشکل کوچکی بیش نیست.
        بعضی ها از جمله خود من در زندگی مشکلاتی رو تجربه کردم که به جرئت میتونم بگم دودمان یک قبیله رو به باد میداد و این آتش سوری دفتر کار شما در مقابل اون هیچی نیست.
        بذار برات یه مثال بزنم :
        فرض کن از تمام افراد این خونه خواسته بشه که مشکلات خودشون رو روی یک دایره خیلی بزرگ بریزند و این مشکلات با هم قاطی بشن و مجدد از همین افراد خواسته بشه که هر کدوم به دلخواه مشکلی از این دایره بردارن. این احتمال وجود داره که شما مشکل من یا مشکل کس دیگه ای رو که به مراتب سخت تر از مشکل خودت هست رو برداری و اون موقعه اس که اشاره میکنی که مشکل قبلی من رو بهم برگردونید. و تازه متوجه میشی این مشکل تو در مقابل بقیه هیچی نیست.
        پس فقط صبوری کن همین. نداشتن صبر همون ” محنت کبراست” تو زندگی همه ما.
        “سعه صدرت افزون”

        • آزاده اخراج!! گفت:

          سلام.من هم میدونم هرکسی مشکل خودشو داره و همه ماها فکر میکنیم هیچکس مشکل ما رو نداره.من هم حرفی از مشکلم نزدم فقط وقتی عکس العمل بقیه رو دیدم حرف زدم. من آدمی رو میشناسم و الگومه که دوست دارم شماها هم باهاش آشنا بشید :یه خانم ۲۹ساله رو میشناسم که تو سن ۱۴سالگی پدرش ورشکست شده وخودشو خونوادش سه سال آواره این شهر و اون شهر بودن.تو سن ۱۷سالگی عاشقی رو تو هزار دردسر و مخالفت تجربه کرده تا به قول جوانان امروز به وصال ساده ای ولی پر دردسری رسیده .تو سن۱۸سالگی با معدل۱۹/۸۳به خاطر اینکه باید کنار همسرش باشه وخلاف رضایت وبا هزار التماس به همسرش تو دانشگاه پیام نور رشته فوق العاده سختی رو تو شهر دیگه ای و اومد و رفت هر روزه شروع به خوندن کرده ولی در طول این مسیر بعد یکسال زندگی عاشقانه و درس متوجه شده که نمیتونه بچه دار بشه ولی به خاطر اینکه کسی رو آزار نده مخفیانه درمان رو شروع کرده و بدون توجه به خرج و مخارج و فقط به خاطر آزار ندادن خونوادش رو به جلو حرکت کرده ۱۲سال در آرامش قبل از طوفان زندگی پر از عشق رو ادامه داده که مبادا هم زندگیش بره و مبادا کسی آزار ببینه و بشه قوزبالاقوز خونواده .تو این بین خرج خونوادشم به دوشش بوده و به خاطر آرامش و سربلندی خونوادشو رو به جلو بدون هدف حرکت کرده.۱۲سال حتی مادرش از درد اون خبری نداشته .انقدر توی بیمارستانها شهرهای دور تنهایی کشیده انقدر بعد از مرخص شدن از بیمارستان با بخیه های تازه که حداقل ده روز نقاهت داشته توی دادگاهها به خاطر چکهای پدرش دویده و کسی خبر نداشته پله های دادگستری شهرش باعث بازشدن زخم هاش میشه و هر روز به خاطر دلخوشی خونوادش که بتونه پدرشو برگردونه با بدن کبود دویده.و درس خوندن که برای همیشه براش ناتموم مونده شده آرزو .و الان یکساله من جزیی ترین دردهاشو که اونم از سر ناچاری بهم گفته رو خبر دارم ناچاریشم این بوده که رو برگردونده و فهمیده اگه سرعت نداشته باشه باید جای خالی پدر رو تو زندان به خاطر بدهی ها و پول های نزولی که به خاطر جلوگیری از رفتن آبروش گرفته پر کنه.من با این آدمها برای یادگیری مهارتهای فردی برخورد میکنم.من برای یادگرفتن مهارتهای فردی به جای اینکه برای کارم دنبال آدمهای ثروتمند برم وبه راحتی قراردادهای میلیونی ببندم چون تواناییش رو دارم سر از کمیته امداد در آوردم من دنبال زنهای بی سرپرستی میرم که به خاطر پول دنبال خودفروشی میرن .من بچه های خونواده های سرطانی رو میشناسم که حاضرن نون نخورن ولی هزینه شیمی درمانی و پرتو درمانی و قرص های مسکن دردهای بابا تامین بشه .من دنبال بچه ای رفتم که پدرش قراره یک هفته دیگه اعدام بشه .زن سی ساله دکتری دیدم که تو اوج خوشبختی یک شبه بدنش بی حس شده یک روزه بهش گفتن ام اس داری….آره بهار عزیزم درد زیاده ولی من باهاشون دارم زندگی میکنم و لحظه ای خدا رو از یاد نبردم اگه بداهه گویی میکنم نشونه نشناختن موقعیت و مکان نیست عزیزم.واسه اینه که بگم اومدیم شاید برای همین دردها و گاهی احتیاجه به همشون بخندیم و بگیم دنیا من چه بازیگر قهاری هستم و اسمم روی هیچ پرده سینمایی نیست و کسی هم جز خودت بهم قرار نیست اسکاری بده ولی من به پاس داوری چون خودت می خندم و برای خندیدن به مشکلات و مبارزه از بقیه مدد میگیرم که شاید اونها روش بهتری توصیه کنند.آره عزیز دلم من نا آشنا با درد نیستم آتش فقط شاید دیوار دفترمو تونست سیاه کنه شاید صندلی و میزم قابل استفاده نباشن ولی من دنبال اینم که رویم سیاه نشه .دنبال اینم که کنار تمام سیاهی ها بتونم سرعت بگیرم و نا آشنا با راهم و اگه اینجام اومدم تو سیاهی ها فریاد بزنم یکی هست که به راه بلد احتیاج داره من توانایی راه رفتن حتی تو سنگلاخ رو دارم ولی راه رو بلد نیستم و زمان کمی دارم نمیتونم خودم برم جلو و اگه زمین خوردم بگم فرصت هست یه بار دیگه….من اگه بداهه گویی کردم چون میخوام باور کنم که میشه تو کلاس توسعه مهارتهای فردی حرفی از درد زد میشه بیخودی خندیدن رو تجربه کرد میشه اینا هم جزیی از کلاس باشه و همین واسلام……..

  • فاطمه امیرآّبادی گفت:

    سلام
    فکر کنم من فعلا مخاطب باشم. این شاید چندمین مطلبی است که امروز از شما خوانده ام، خرده نگیرید، چون امروز روز اول است.
    مطلبتان زیبا و قابل تقدیر بود، برای درک بهتر آن را دوبار خواندم. نکته جالبی را مورد توجه قرار داده اید. هر چند با بعضی از قسمتها خیلی موافق نیستم (بخش خواستگاری، به لحاظ فردی، به نظر من رابطه عاطفی ازدواج با مسئله رسمی ازدواج دو مقوله کاملا متفاوتند)چون به نظر من گاهی انتقاد و بازجویی لازم و مناسب است، اما با مفهوم کلی موافقم. شاید بهتر باشد یاد بگیریم ابتدا خوب خوب بشنویم و سپس، اگر لازم بود و جای انتقاد بود، انتقاد کنیم.
    اما آنچه مرا جذب این مطلب کرد، این بود که به نظر من ما ایرانی ها نمی دانم از کجا یاد گرفته ایم که دائم از خودمان و ایده هایمان دفاع کنیم، نمی گویم دفاع کردن بد است اما متاسفانه دفاع ما چشم و گوش بسته است. انگار آمده ایم میدان جنگی که باید برای زنده ماندن ایده ها و باورهایمان جنگید. چند بار تا به حال به دیگران گفته ایم، این حرفت روی من تاثیر گذاشت، چند بار تا به حال در مورد فیدبک فردی آرام نشسته گوش کرده ایم و سپس به آن فکر کرده ایم؟؟ و بعد از چند روز تفکر به آن فیدبک پاسخ داده ایم.
    ما انگار همیشه شمشیرمان را از رو بسته ایم.
    بازهم ممنون از مطلبتون. نمی دانم برای این مسئله چکار باید بکنیم، شاید اگر ما از خودمان شروع کنیم کمک کننده باشد. (البته من همیشه در مشاوره ها و به دانشجویانم داشتن دو گوش را تاکید می کنم، اما کو گوش شنوا:) ) البته شما خیلی خیلی جلوتر هستید، تعداد افرادی که این مطلب را خوانده اند، اگر ۱۰ درصدشان به این موضوع فکر کنند باید از شما تقدیر شایسته کرد. بازهم سپاس،

  • رضا گفت:

    سلام محمدرضا..
    تو قهرمان دنیای کلماتی..
    تو قرمان والگوی رفتاری زندگی منی..
    تو قرمان زندگی تمام دوستانتی که هر روز به این خانه زیبا سر میزنند..
    دوستت داریم باتمام وجود..

  • حامد گلچین گفت:

    سلام استاد
    ۱ عکس از کتاب خونتون هم بزارین خیلی خوبه
    همیشه دوست داشتم بدونم کتابخونه یا کتاب خونه هاتون چه شکلین ؟

  • آرامه گفت:

    سلام محمدرضای عزیز
    فک کنم فاصله زیادی تا این که دوست شما بشم ندارم. حق با شماست ما بیشتر به دنبال ثابت کردن خودمون هستیم تا جایی که یادمون میره اگر بحث و مذاکره ای هست هدف رسیدن به نتیجه هست جدا از این که کی چی گفته غلط گفته یا درست گفته. به قول استاد سهیل رضایی اگر مشکلمون حل بشه که دیگه مسئله ای برای حل کردن نداریم، پس ترجیح میدیم پشت در بمونیم با یک مسئله تا ابد حل نشدنی. به جای این که از زندگی قشنگ و ارزشمندمون لذت ببریم تمام عمر تلاش میکنیم خودمونو اثبات کنیم به عنوان یک انسان موفق، یک زن خانه دار، یک دختر زیبا و … . استاد ای کاش به ما یاد میدادن که چقدر این زندگی ارزشمند و قشنگ هست . پدرم حرف قشنگی به من میزنه میگه خود زندگی باارزش ترین چیزی هست که به ما انسان ها داده شده مثل این که به ما چندین ملیارد پول دادن اون وقت ما به خاطر این که چند تا هزاریش پاره هست ناراحتیم.

  • کامران گفت:

    سلام آقای شعبانعلی
    در نوشته های مختلفتون همیشه برام سوال بوده که چرا اینطور کلی صحبت میکنید؟ (ولی تا حالا نپرسیدم اما الان که دیگه بیشتر از ۴۰-۵۰ تا متن از شما خوندم و چندبار تو کلاس های مختلفتون بودم فک میکنم باید مطرح کنم.)
    منظورم اینه که اگر قبول دارید الگوهای رفتاری آدمها با هم متفاوته پس دیگه نمیشه به راحتی گفت مثلا: “گفت و گو، باورهای شنونده را تثبیت می‌کند. تجربه انسانی را می‌توان با شنیدن آموخت.” شاید یه نفر الگوهای یادگیری متفاوتی داره و با گفتگو یادمیگیره؟ شاید این حرف فقط در مورد یه گروه خاص صدق کنه و درنتیجه اونها فقط مشتری این سایت و متن ها شدن!؟ البته انکار نمیکنم که رفتار خود من هم با اکثر حرف های کلی شما تطبیق داره! ولی آیا این کلی گفتن ها درسته؟ شاید من دارم طبق عادت پیچیده فکر میکنم!!؟

  • ثمانه گفت:

    خسته نباشید.دقیقا قبل از خوندن مطلب بالا(مشاهده پنجم)اتفاق جالبی افتاد.رییس بخش اداری که درآن مشغول به کارم ،سوالی پرسید و به جای دقت و درک ازجواب واضح من،دنبال تصحیح سطحی در جمله بندی من شد.چند دقیقه بعد این مطلب رو خوندم.دانشجوی دکتراست و متاسفانه همیشه نگاهش به لبان شماست تا کوچکترین اشتباه سطحی کلمات رو به رو بیاره.مچ گیری!!هربار مطالب ناب شمارو میخونم تمام وجودم میلرزه به دلیل مواجه شدن با ضعفهام،سایه هام،بازدارنده هایی که در کودکی درمن نهادینه شده،و مهم تراز همه قربانی پیچیده فکرکردن.سهم و مسئولیت خودم رو می پذیرم ولی با ساختار سرکوب کننده اجتماعی و خانواده و محل کار ،انرژی بسیاری برای رشد شخصیتی و اطلاح درون گرفته میشه .

  • بابک گفت:

    سلام محمدرضاجان
    مساله زیر به نظرم جالب اومد توی درک پیچیده فکر کردن و عمیق فکر کردن ، خدا همیشه در کنارت معلم خوبم
    http://khabaronline.ir/(X(1)S(5o4zkfprnucuvkq3vxkrdvyc))/detail/359575/Economy/world-economy

  • آرام گفت:

    خیلی موافقم …
    و اتفاقا در تلاش برای رها کردن خود از رنج پیچیدگی …
    که در غالب موارد از اون ضربه خوردم …

    ممنون از بابت متن خوبتون …

  • آرزو گفت:

    کاش همه محمدرضا شعبانعلی بودن.دنیا بهشت می شد. از تامل درصحبتاتون لذت میبرم.راستی در مورد شرکتی که مشغول بودم و باهاتون مشورت کرده بودم بگم که از اونجا اومدم بیرون و خیلی احساس خوبی دارم.منتظر معرفی کتاباتونم هستم. خصوصا فرموده بودین که در مورد اتیکت (آداب معاشرت) مطلب میذارین.که شدیدا منتظر این لطفتون هم هستم. با سپاس فراوان(دوست و شاگرد همیشگیتون)

  • مریم گفت:

    منم به این موضوع فکر کرده بودم به خصوص توی دعوا ها، به پیچیده فکر کردن می گفتم “پراکنده فکر کردن” این که به هزار تا چیز (همون متغیرها) فکر میکنیم انقدر که از اصل مساله جا میمونیم….

  • آزاده اخراج!!! گفت:

    سلام.شهرزاد جان به من میگی مثبت اندیش باش.چقدر استقبال میکنن بچه ها!!!!!!!!!!فقط خوشم اومد که بازم منفی رو میدن ولی خداییش پا دوست داشتنتون بودید .

    • سیمین-الف گفت:

      سلام آزاده جون چقدر بانمکی دختر.

      “از تو حرکت، از خدا هم برکت.”
      امیدوارم منظورم رو متوجه شده باشی.
      من که منتظر یه تغییر اساسی در شما هستم، بقیه رو نمی دونم ولی شاید بتونم یه حدس هایی بزنم.

    • بهاربهار گفت:

      سلام آزاده جان که اصرار داری همچنان “اخراج” باقی بمانی.
      کامنت های قبلیت رو دیدم
      اینجا مکان توسعه مهارتهای فردی است دوست خوبم.
      اینجا دور هم جمع شدیم که هر روزمون با روز قبلمون متفاوت باشه. و در نهایت حال خوبی داشته باشیم که اگه به این مرحله رسیدی اون موقعه اس که همه امتیازهای مثبت مال تو میشه،شک نکن.
      عزیز دلم منتظر رای مثبت از طرف کسی نباش. سعی کن حالا که اینجا هستی نهایت استفاده رو بکنی و بدون توجه به این مسائل یه تغییر اساسی در خودت ایجاد بکنی.
      دوستان عزیز من در این خونه سعی میکنن حتی برای دادن یک رای منفی و مثبت تفکر کنن و بعد اقدام کنن.
      اینجا جای تامل و تفکر و بعد حرف زدن است. جای بداهه گویی های این چنینی نیست.
      این نظرات منفی که در ذیل کامنتت میبینی نشانه دشمنی با شما نیست. نشانه نپسندیدن این کامنت از طرف من یا هر کس دیگه ای میتونه باشه همین.
      موفق باشی

    • شهرزاد گفت:

      آزاده جان. يكبار ديدم كه نوشته بودي : اهل كاشاني …
      و همشهري سهراب … سهراب سپهري كه همه ميشناسيمش و خيلي از ماها عاشقشيم.
      عاشق روح مثبت و لطيف و پاك و معصومش …
      حتما «صداي پاي آب» رو از او خوندي. كاش كاش كاش ميتونستم تمام اين شعر زيبا و طولاني رو اينجا برات بيارم كه هرچي دارم سعي مي كنم فقط قطعه اي از اون رو برات انتخاب كنم و اينجا بيارم خيلي سخته …
      همه اش رو بايد بخوني. اگه قبلا خوندي باز هم بخون. صدباره و هزارباره بخون كه ارزشش رو داره …
      ” … و نپرسیم که فواره ی اقبال کجاست .
      و نپرسیم که پدرها ی پدرها چه نسیمی . چه شبی داشته اند .
      پشت سرنیست فضایی زنده .
      پشت سر مرغ نمی خواند .
      پشت سر باد نمی آید .
      پشت سرپنجره ی سبز صنوبر بسته است .
      پشت سرروی همه فرفره ها خاک نشسته است .
      پشت سرخستگی تاریخ است .
      پشت سرخاطره ی موج به ساحل صدف سرد سکون می ریزد .
      لب دریا برویم ،
      تور در آب بیندازیم
      و بگیریم طراوت را از آب .
      ریگی از روی زمین برداریم
      وزن بودن را احساس کنیم.
      بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم
      دیده ام گاهی در تب ، ماه می آید پایین ،
      می رسد دست به سقف ملکوت .
      دیده ام ، سهره بهتر می خواند .
      گاه زخمی که به پا داشته ام
      زیر و بم های زمین را به من آموخته است .
      گاه در بستر بیماری من ، حجم گل چند برابرشده است .
      و فزون تر شده است ، قطر نارنج ، شعاع فانوس .
      ….
      پرده را برداریم
      بگذاریم که احساس هوایی بخورد .
      بگذاریم بلوغ ، زیر هر بوته که می خواهد بیتوته کند .
      بگذاریم غریزه پی بازی برود .
      کفش ها را بکند ، و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد .
      بگذاریم که تنهایی آواز بخواند .
      چیز بنویسد.
      به خیابان برود .
      ساده باشیم .
      ساده باشیم چه در باجه ی یک بانک چه در زیر درخت .
      کار ما نیست شناسایی « راز» گل سرخ ،
      کار ما شاید این است
      که در « افسون » گل سرخ شناور باشیم .
      پشت دانایی اردو بزنیم .
      دست در جذبه ی یک برگ بشوییم و سر خوان برویم .
      صبح ها وقتی خورشید ، در می آید متولد بشویم .
      هیجان ها را پرواز دهیم .
      روی ادراک فضا ، رنگ ، صدا ، پنجره گل نم بزنیم .
      آسمان را بنشانیم میان دو هجای « هستی » .
      ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم .
      بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم .
      نام را باز ستانیم از ابر ،
      ازچنار ، از پشه ، از تابستان .
      روی پای تر باران به بلندی محبت برویم .
      در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم.
      کار ما شاید این است
      که میان گل نیلوفر و قرن
      پی آواز حقیقت بدویم .”

    • محسن رضایی گفت:

      آزاده اخراج سلام.

      یه صحبتی باهات داشتم اگه مایل بودی ایمیل من تو متمم تو پروفایلم هست.

  • مریم گفت:

    سلام
    منتظر ماجراهای هزاران کتاب شما هستم. چون تا الان هم ازکتابهایی که در سایت شما معرفی شده خیلی استفاده کردم.(همچنین از روزنوشت ها)

    موفق باشید (البته از نظرمن هستید چون در موفقیت و رشد بسیاری سهیم بوده وهستید)

  • زهرا گفت:

    سلام استادعزیز ۱۰ روزه که با سایت شما آشنا شدم و در همین ده روز بسیاری از کلاف های پیچیده ی زندگیم باز شده و فکر می کنم در مسیر بهتری قرار گرفتم. از شما ممنونم که الگوی خوبی برای بسیاری از ما هستید.

  • ali.sh گفت:

    یکی دیگه از مشکلات ما ایرانیا اینه که به شدت بی حوصله شدیم تو همه جا
    محمدرضا میخواستم نظرتا واسه این مشکل و البته راه کاری که فکر میکنی کمترش کنه برامون بگی
    البته هر موقع وقتشا داشتی
    مرسی

  • سعید گفت:

    سلام و سلام و سلام

  • معصومه گفت:

    محمدرضا
    قلمت یه عادت بدی رو از من گرفت٬همیشه وبگردی هام منجر میشد به خوندن چند خطش و بعد ذخیره کردنش واسه اینکه یه روز که حسش بود بخونم٬اما در مورد نوشته های شما نیاز نیس که منتظر اومدن حس باشم خوندنشون بهم حس خوندن و خوندن بیشتر میده٬به این امید که ذهن و فکر ما هم در این سمت و سو رشد کنه
    در مورد پانوشتم که خدا میدونه چقد مشتاقشم٬چون یه جورایی کتابای منم داستان دارن

  • عظیمه گفت:

    ممنون از شما، برای وقتی که گذاشتید و نوشتید و خواندیم.
    سایه تان مستدام.

    پی نوشت: ببخشید؛ که کوتاه سخن گفتن من، هیچ وقت دلیل بر درنگ ننمودن نیست. ناشی از سکوت و تاملم هست که هیچ بیشتر ندارم که بگویم، و یا نمی توانم بگویم.

  • مسعود صالحی گفت:

    سلام طولانی بود و پیچیده نخوندمش
    سپاس

    • آزاده ام گفت:

      برای هر کاری زمانی هست و تا وقتی که وقتش نرسه آدم دنبالش نمیره.
      وقتش، وقتی میرسه که آدم سوال مورد نظر توی ذهنش باشه و این مطلب جواب اون سوال باشه.
      اونوقت چنین مطلبی چنان بهت می چسبه! بخصوص اگه سالها دنبال جواب گشته باشی، اونوقت چنین مطلبی مثل یک قطعه پازل در کنار قطعات دیگه، بطریق دلنشینی قرار میگیره.
      که نه یکبار بلکه چند بار می خونیش و یادداشت برداری می کنی و برای دیگران توضیحش می دی.

  • علی گفت:

    با سلام
    میگن
    نگاه نکن ببین کی میگه؟
    گوش بده ببین چی میگه؟
    درود بر شما

    • سیمین-الف گفت:

      سلام برام جالبه، وقتی اومدم به “خونه”دیدم ۸ نفر به نظر آقای مسعود صالحی منفی دادنو کسی به نظر شما که -گل گفته بودید- یه مثبتم نداده!!!
      به این فکر می کردم که “ما،” چقدر راحت به هم منفی می دیم و به همان میزان هم، چقدر مثبت نمی دیم!!!
      من اولین مثبت رو به نظر شما می دم تا اول خودم سعی کنم تا بهتر و مثبت تر به اطرافم نگاه کنم، بعد از دوستانم توقع آن را داشته باشم.

  • آرمین گفت:

    محمد رضا جان (ببخشید که استاد صدایت نمی کنم… دوست دارم با تو در این خونه راحت باشم…)
    حال این پستت، بد جور حالم رو خوب کرد…
    یکی از بزرگترین مشکلاتم رو فهمیدم… پیچیده فکر کردن… دنیال پیچیدگی ها بودن… و پیچیده دونستن هر آن چه که کمتر سهمی در پیچیدگی دارد…
    ممنونم ازت بابت این لطف بزرگ…
    +
    جایی فعالیت می کنم که در اون مصاحبه هایی انجام میشه… اما این مصاحبه ها کمتر خونده میشه… و الان مشکل رو فهمیدم…
    تمام مصاحبه های ما سئوالاتش یکسان هست… طبیعیه که یه خواننده حوصله ی خوندن صدها مصاحبه ی تکراری رو نداشته باشه… حتا اگه به مطالب و مفاهیم موجود در اون مصاحبه نیاز داشت باشه!
    تو مصاحبه باید میکروفون رو بدی دست مصاحبه شونده… بهش بگی: هر آنچه می خواهد دل تنگت بگو…

    محمدرضا، یک دنیا از تو ممنونم…

  • ehsan گفت:

    سلام محمد رضای عزیز
    یه پیشنهادی داشتم می خواستم ببینم میشه با کمک تو عملی بشه . من به عنوان یکی از مخاطبان دانشجوی تو شخصا تصمیم گرفتم که از این تابستونم استفاده کنم و حداقل بتونم یه کاری بکنم . اگه میشه یه راهنمایی در این مورد برای همه ی دانشجو هایی مثل من داشته باشی که توی این تابستون چه کارایی می تونیم بکنیم . چه توی حوزه ی اینترنت باشه چه توی بازار کار خارج از وب و خودت چند تا چیز ژیشنهاد بکنی . یعنی یه جورایی به صورت نیمه رسمی از این تابستون وارد بازار و محیط کسب و کار بشیم . ممنون میشم ما رو راهنمایی کنی .

  • آزاده اخراج!!! گفت:

    یه ذره دوستان تر با هم باشیم.بعضی وقتا برای همه ما حتی استاد عزیزمون هم لازمه کمی از مشکلات و دقدقه ها دور بشیم .من یه نظر دست و پا شکسته دارم هر کی موافقه مهربون بشه به آزاده اخراج مثبت بده.من از استاد خواهش میکنم یه کوچولو از شاد بودن و شاد زیستن و کنار اومدن و مبارزه وتحمل سختی ها به بهترین شکل برامون حرف بزنه.طبق تجربه خودشون نه نوشته های کتابها و روانشناسانه.به روشی که تا الان باهامون حرف زده و این همه مرید رو به دنبال مراد کشونده.موافق ها خوشحالم کنن!!!!

  • آزاده اخراج!!! گفت:

    سلام.یه سوال چرا انقدر منفی بهم دادید ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟استاد اینا کی هستن !!!!!!!!!من اول که شوخی کردم بابت این که دیدم استاد خیلی دلش پره!!!بعدهم نگران حالشون شدم شما استاد رو دوست تدارید؟؟؟ هر که به من این دفعه منفی بده استاد رو دوست نداره!!! آخیش از دستتون الان راحت شدم.خدا نکشدتون الهی از راه نیومده با ۱۶تا منفی شوک شدم………………حالا اگه راست میگید با اسم نظر منفی بدید….میدونید که چی میشه!!!!!!!!

    • آزاده اخراج!!! گفت:

      چقدر خوشحالم کردید با این منفی.نه از این جهت که خودتونو دوست ندارید از این جهت که اگه محمدرضاخان استاد هستید دلم با جوابتون آروم شد.

    • آزاده اخراج!!! گفت:

      مگه میشه کسی وجود داشته باشه؟؟؟؟استاد شما رو دوست دارنا با این اسم من مخالفن

  • نارنجی گفت:

    حرف حق بود و بس!

  • محمد حسن گفت:

    متن را چهار بار خواندم خواهش می کنم در مورد هنر فکر کردن و انواع مختلف تفکر صحبت کنید این تصور که دیگران نوع دیگری دنیا را می بینند و ما فضای دید خوذمان را داریم محصور در تجربیات تربیت آموزش محیط پیرامون خودمان قضاوت می کنیم تصمیم می گیریم اگر کتاب خوبی هم هست معرفی نمایید البته نمی دانم این صحبت ها و بحث ها وارد روانشناسی هستند یا مدیریت ؟
    پی نوشت : بی صبرانه منتظر اولین داستان شما و کتاب (داستان بیرونی) هستم واقعا منتظرم موفق موید سربلند باشید

  • محمد گفت:

    آدمهایی که می فهمن و درد میکشن,شاید تعداد درداشون زیاد و تعداد لذتهاشون کم باشه اما لذتهای عمیقی رو حس میکنن که آدمای دیگه هرگز تجربه نمیکنن…محمدرضا میفهممت…

  • said گفت:

    محمد رضا ی عزیز
    ))در جایی شنیده ام ،یک متن وقتی به ادبیات تبدیل می شود(( که در مخاطب برانگیختگی ایجاد نماید . متنی را که نوشته ای برایم همان تجربه برانگیختگی را تداعی.نمود.
    گفتنی هایی از جنس خودت و تجربه هایی که از دانسته هایت برآمده بود، مرا که آموخته بودم دانش افراد را با میزان ارجاعاتی که به منابع متعدد می دهد بسنجم ،به چالشی عمیق کشید.
    نوشته ها و آموزه هایت ، شرابی تلخ است و زورش مرد افکن. مستی اش فزونی پذیر است و همواره تو را از چیزی رها می کند و به دامی دیگر مبتلا می سازد.
    سپاسگذارم که به من آموختی تا
    تفاوت اعتماد و بی اعتمادی را بدانم
    تفاوت گفتگوی دشوار و معمولی را بدانم
    تفاوت بحث و گفتگو را بدانم
    تفاوت شنیدن وگوش دادن موثر را بدانم
    و امروز که به تفاوت تفکر پیچیده و عمیق پرداختی .
    دوست دارم این گفته هایت را بار ها و بارها بخوانم و تکرار کنم تا از خوانش به منش تبدیل شود و تجربه لذت بخش رفتار متناسب با آن را زندگی کنم.
    (پیچیده فکر کردن، تلاش برای کشف هندسه موج است و عمیق فکر کردن، اندیشیدن به آرامش آب، در عمق دریاست.)
    (در رابطه خانوادگی، آنکس که پیچیده فکر می‌کند در جستجوی ابزارهایی است که خیانت عاطفی را تسهیل می‌کند. اما آنکس که عمیق فکر می کند به ریشه‌های خیانت می‌اندیشد و خوب می‌داند که تغییر ابزار، ریشه خیانت را نخواهد خشکاند)
    (معمای زندگی عاطفی، معمای موفقیت شغلی، معمای رضایت و هزار معمای دیگر،‌ شاید به این دلیل حل نشده‌اند که ما در پی پاسخ‌هایی پیچیده برای آنها هستیم. آنکس که یک کلید دارد می‌تواند یک در را باز کند. آنکس که ده کلید دارد شاید بتواند ده یا حتی بیست در را باز کند. آنکس که هزار کلید دارد، دیگر نمی‌تواند کلید مناسب برای بازکردن هیچ دری را بیابد)
    ( آنها که پیچیده فکر می‌کند، پس از خسته شدن از دنیای پیچیده، نه «بهترین پاسخ» که «ساده‌ترین پاسخ» را برمی‌گزینند.)
    (در فرهنگ پیچیده، کشف علت هر رفتار و رویدادی زمان و انرژی زیاد می‌خواهد. معیار درستی نتیجه، تطبیق آن با واقعیت نیست. بلکه پیچیده بودن است. در دبیرستان، آموختیم که به جای اینکه بگوییم: «امروز مسئله‌ای را حل کردیم که در زندگی روزمره خیلی کاربرد دارد»، بگوییم: «امروز مسئله سختی را به ما دادند که برای نوشتن راه حل آن دو برگه‌ی اضافه هم از معلم گرفتم!».)
    (فرهنگی که پیچیده فکر می‌کند، ترجیح می‌دهد که همه را مظنون بداند تا معصوم. همه را دزد ببیند تا شهروند. همه را ظالم بداند تا مظلوم. چنین می‌شود که در این نگرش همه متهم هستند. مگر اینکه خلافش را ثابت کنند. در آن حالت هم تبرئه نمی‌شوند. بلکه به عنوان مجرمی شناخته می‌شوند که توانسته هوشمندانه از دام قضاوت مردم بگریزد)
    (فرهنگی که همه را مظنون می‌داند، «شنونده» تربیت نمی‌کند بلکه «بازجو» تربیت می‌کند
    بازجو‌ها، ساختار را به گوینده تحمیل می‌کنند. هیچ وقت هیچ بازجویی نمی‌تواند مسیر گفتگو را به دست مظنون بسپارد.)
    (ما از دیگران کم می‌آموزیم یا نمی آموزیم. چون نمی‌رویم که بیاموزیم. می‌رویم تا بنیان فکری خودمان را محکم‌تر کنیم )

    بی صبرانه منتظر قصه هایی را که در لابلای کتابهایت زندگی کردی هستم .
    پایدار و سلامت باشی

  • آزاده ام گفت:

    تعداد زیادی پیچیدگی در خودم یافتم! تلاش برای درمانشان را آغاز کردم. شوکه کننده بود. شاید پایه خیلی از مشکلاتم همین پیچیدگی هاست.
    یکدنیا سپاسگزارم که چشم من را به روی حقایقی باز می کنید که جلوی چشمم است، اما متوجه اش نیستم.
    منتظر داستان کتابها هستم.

  • آوا گفت:

    سلام.حدود چند ساعت دیگه قراره از استادی برای پایان نامه م مشاوره بگیرم ولی اعتراف می کنم که تو ذهنم پر بود از اینکه ایشون هم نمی تونه کمکی بهم بکنه. نوشته تون باعث شد که آماده بشم برای گوش دادن.ممنونم.

  • بهروز گفت:

    سلام و خدا قوت استاد بزرگ!
    متن آموزنده ای بود؛
    سپاسگزارم بخاطر تمام زحماتتون در كلاسهايی كه سعادت ديدارتون رو داشتم و
    سايتتون كه مثل خونم هر روز بهش سر ميزنم.
    خدا پدر و مادرتون رو براتون سلامت نگه داره.

  • hamidreza sarabadani گفت:

    سلام به دوستان گفتم یک نگاهی می‌اندازم و میروم سرکارم بازهم نشد تا تهش خوندم دویاره
    به نظرم همه ما که اینجا میاییم بهتراست که یکبار به ده مهارت اصلی زندگی نگاهی بیاندازیم یکی از آنها شنیدن است و آن هم از نوع فعال شنیدم که سازمای ملل این ده مهارت را برای آموزش اجباری دانسته است
    شنیدن فعال بهترین راه برای یادگیری است یک نفر رایگان و در بهترین وضعیت به شما چیز یاد می‌دهد حتی شده است که بعضی وقت‌‌ها چیزی را که مطمئن بوده‌ام می‌دانم ولی یکبار دیگر از کس دیگر شنیده‌ام وچیزهای زیادی یادگرفته‌ام که قبلا نمی‌دانسته ام
    تحمل این شنیدن کم از جهاد نیست
    و شنیدم که کسانی که ایمان دارند چون چوب بر سر ایمان خوب می‌لرزند و هستند دیگرانی که چون سنگ بر سرعقاید خود هستند

  • پگاه گفت:

    میدونی که چه چیزی به تمام این رفتارها حقانیت و میده تگرار اونها توسط تک تک افراد جامعه اینه که تمام این رفتارها و طرز فکرها میشه جر لاینفک و کسی که اینگونه نیست میشه طرد شده ….خیلی وقتها اینطور رفتارها میه به صورت ناخودآگاه…

  • سامان گفت:

    این متن رو چند بار خوندم خیلی حرف توش پنهان شده،بارها تو زندگیم به نقطه ای رسیدم که پس درست چیه؟کی راست میگه؟یه کم آروم شدم.
    ممنون از معلم خردمند.

  • zoorba.booda گفت:

    نميدونم چي بگم محمد رضا
    فقط ميتونم بگم از دردي كه ميكشي من هم رنجورم
    شايد هم دردي گاهي يه كم تسكين دهنده باشه
    شايد دوستاي زيادي كه گفتي ، اگه دركت كنن بتوني كمي راحتتر نفس بكشي
    و همونطور كه خودت خيلي بهتر از من ميدوني اصلاح فرهنگي خيلي درازمدته ،پس همين تلاش زيادي كه تو و امثال تو ميكنن خيلي باارزشه چون برداشت ميوه حاصل كاشتن دانه و مراقبت از اونه ، و از نظر من تو مشغول همين كار با ارزشي.
    پس لطفاً اجازه نده كه ايرادات من و امثال من خيلي رنجت بده “اگر صخره و سنگ در مسير رودخانه زندگي نباشد،صداي آب هيچ گاه آنقدر زيبا نخواهد شد”

  • م. ب گفت:

    بر دل نشست
    ممنون

  • امید گفت:

    محمدرضای عزیز،گپ و گفت های تو با تمامی دوستان ، در یک فضای آزاد شکل می گیرد و این حس خوب به آنها مجال این را میدهد که اعتماد کنند و راحت حرف بزنند. فارغ از هزاران هزار چشم و گوش کنجکاو، مشتاق و بعضاً منتقد آن سوی پنجره .آنها نمی خواهند خودشان را ثابت کنند ، آمده اند تا به بقیه بگویند چه مسیری را طی کردند و حالا در کجا ایستاده اند . حالا دیگر من شنونده می مانم ، با یک تجربه که به سادگی به دست نیامده است و راه پیش رویم.
    ما را عادت داده اند به چارچوب ها و قواعد خشک و بی خاصیتی که ریشه احساس و خلاقیت را در ما خشکانده است . اگر از ما بخواهند که یک ساعت راجع به خودمان حرف بزنیم، کم می آوریم .
    من …فرزند….متولد….سال….تحصیلات…..شغل….همین . تمام.
    کلاً یک دقیقه!!!
    حالا من درگیر قالب ها، تعارفات، دروغ، ریا و ….
    شاید انتظارم از یک مصاحبه آزاد، آن هم با فردی که در جایگاه خوبی قرار دارد و صاحبنظراست این باشد که اگر من مثل او نیستم، بتوانم هزار دلیل و بهانه برای آرامش خودم بیاورم. بگویم طرف ذوب بود!!! در پول پدر، سفارش برادر یا ….
    چون اگر او هم دغدغه های من را داشته باشد و شاید بیش از آن،به من بر می خورد که چرا او آنجاست و من اینجا.
    بله برادر عزیزم ما نیامده ایم گوش دهیم، آمده ایم تا ناتوانی مان را فریاد بزنیم.
    ———————
    پی نوشت برای من مربوط: عالیه عالی، فوق العاده است.برای شنیدن داستان آن هزاران کتاب لحظه شماری می کنم.

  • کیمیا گفت:

    سلام

    فلک به مردم نادان دهد زمام مراد
    تو اهل فضلی و دانش، همین گناهت بس!

    از حضرت حافظ هست این شعر یعنی این دردها ریشه در تاریخ هم دارند!
    ( البته در برخی نسخه ها : تو اهل “دانش و فضلی” آمده)

    خلاصه استاد عزیز … همین گناهت بس!

  • مهدي قديمي گفت:

    اين روز ها هر كي از هر جي ناراحت ميشه فورا شروع ميكنه به ايراد كرفتن و سرزنش كردن طرز تفكر و فرهنك ايراني. جداً متأسفم. به قول خودت Over Generalization اتفاق ميفته.

  • حسین گفت:

    سلام امروز در یکی از سمینار های استاد معظمی بودم اون قدر ذوق زده شدم وقتی ایشان از شما تعریف کرد.

  • حسن بهرامی گفت:

    سلام پیچیدگی و عمق را خیلی خوب گفتید دو بار خواندم ای کاش در مورد کمال کرایی و وسواس “همه چیز را داشتن و یا دانستن ” را می نوشتید در مورد کتاب ها ایده جالبی هست ممنون

  • سجاد صالحی گفت:

    آقای شعبانعلی عزیز، سلام.
    شما از پیچیده فکر کردن، مشخصات و تبعات آن نوشتید. در تمام طول متن این سوال در ذهنم بود که اصلاً چرا پیچیده فکر میکنیم.
    به نظرم:
    فکر کردن عبارت است از سیر در اطلاعات درونی به منظور پی بردن به جواب یک سوال یا یافتن معلول یک علت و … .پس در نحوه صحیح فکر کردن، علم داشتن حرف اول را میزند. پیچیده فکر کردن زمانی اتفاق می افتد که شخص متفکر علمی ندارد، تا بر اساس آن نتیجه گیری کند. در نتیجه، فکر کردنش منجر به اضافه کردن چراهای بیشتر به مسئله و دادن شاخ و برگ های بیشتر می شود. شاید علت این کار عدم شجاعت در گفتن کلمه “نمیدانم” باشد. شاید به همین علت امیرالمومنین (ع) فرمودند: کسی که از گفتن کلمه «نمی دانم» روی گرداند، به هلاکت می رسد.
    در عوض، کسی که علم دارد، با سیر در دانسته هایش جواب مسئله و معلول علت را می یابد.
    یعنی جهل و نداشتن اطلاعات کافی، منجر به اضافه کردن چراهای بیشتر به مسئله (یعنی همان پیچیده فکر کردن) میشود و در عوض علم داشتن منجر به یافتن معلول و جواب مسئله می گردد.
    نظر شما چیست؟
    موفق باشید

  • رها راد گفت:

    برای انان که به روزمرگی خو کرده اند و با خود ماندگارند، مرگ،فاجعه ی هولناک و شوم زوال است، گم شدن در نیستی است. ان که اهنگ هجرت از خویش کرده است، با مرگ، اغاز می شود.چه عظیم اند مردانی که عظمت این فرمان شگفت را شنیده اند و ان را کار بسته اند که :
    “بمیرید،پیش از ان که بمیرید”؟! چنین می پندارم که در این سوره،مخاطب خداوند تنها پیامبر(ص) نیست.
    روی سخن با همه ی ان هایی است که “در جامه ی خویشتنن” پیچیده اند:
    “ای به جامه ی خویش فرو پیچده! برخیز‍! و جامه ات را پاکیزه ساز و پلیدی را هجرت کن”!
    (دکترشریعتی)
    میشه گفت کسی که به جامه خود پیچیده،پیچیده فکرمیکند؟!!

    سلام به همه دوستان.من یک سالی هست با خانه مجازی آشنا شدم ولی فرقی که این خانه مجازی با دیگرخانه های مجازی داره اینه که هرروز و هربارکه محمدرضای زیبا اندیش یک مطلب به ما هدیه میده من به جای اینکه ازخودم واطرافم دوربشم،نزدیک ونزدیک ترمیشم.تواین مدت ازنظردادن واهمه داشتم و خودمولایق ودرحد جمع دوستان این خونه نمیدونستم الانم که نظردادم دیگه نتونستم حرفامونگه دارم ومیدونم هنوزم لایق نیستم…..

    • شهرزاد گفت:

      عزیزم. این حرفا چیه؟ دیگه هیچوقت این حرفا رو نزن. خوب؟:)
      همونطور که خودت هم میدونی، این خونه درش رو با تمام امکانات خوب و منحصربفردش و با امکان نظردهی اش، سخاوتمندانه برای همه باز گذاشته…
      ما همه مون (از جمله خودِ تو ) دوستان یکرنگ صاحب ِاین خونه و همدیگه هستیم.
      و صاحبِ این خونه هم دوست یکرنگ و ارزشمند همه ی ما.
      پس واهمه داشتن توی این خونه بی معنیه …

      مهم اینه که همگی، نظرمون رو در قالب حرف دلمون توی خونه ای که اگه یه روز بهش سر نزنیم و نخونیمش، روزمون شب نمیشه، بیان می کنیم و با صاحبخونه خوبمون همراهی می کنیم.
      تازه … رها جون، تو هم که به این قشنگی حرف دلت رو میزنی…:)

      • رها راد گفت:

        ممنون شهرزاد جان.امیدوارم لایق این دوستی واین جمع باشم.
        شماهمیشه باحضورپررنگ وتاثیرگذارت به عضوهای جدیدوقدیمی دلگرمی میدی.

  • کیانوش گفت:

    می دونی استاد ! من و از خود متشکر کردی و باعث سر بلندی ام پیش خودم شدی
    از بس که به شا گردی تو افتخار می کنم و دوستت دارم
    می دانم که ! از خودم خوشم می آید که شاگردی تو را انتخاب کردم
    از خودم ممنونم که : این قدر عاشق نوشته هایت و قوانینت و تحلیل هایت هستم
    از خودم ممنونم که : با یک تشخیص درست در انتخاب استاد چقدر زیاد و درست آموختم
    ولی اینکه : چقدر باید از تو متشکر و ممنون باشم هنوز من نمی دانم متاسفم

  • مجتبي مهاجر گفت:

    سلام
    هنوز متن رو كامل نخوندم و به آخرين چراها كه رسيدم اومدم اينجا اينو بنويسم بعد برم بقيش رو بخونم.
    من فكر ميكنم كه ما خيلي وقتا به مسائل از زاويه ي ديدهايي نگاه ميكنيم و به بررسيشون ميپردازيم و حتي وزن ميديم كه برخواسته از خوشي ها و ناخوشي هاي خودمونه،نشات گرفته از عقده ها و كاستيهاو ضهفهاو حتي پيروزي هاو موفقيتهاو دستاوردها و تجربيات شخصيمونه،نميتونيم مستقل از همه ي چيزهايي كه به خودمون به ذهن و روحمون چسبيده يا چسبونديم به قضاوت يا بررسي بپردازيم.در مورد آدمها هم همينطوره.

  • آزاده اخراج!!! گفت:

    سلام.محمدرضا خان استاد یه چیزی بگم ناراحت نشید بعد از تبریک برای این همه نیرو برای این همه استعداد کلام و …..هزاران تمجید نگفته …دلم گرفت از اینکه کسی که انقدر نیرو به ماها میده چرا انقدر دلش از حرفای نگفته لبریز بود؟؟؟؟؟؟استاد یک کم آرامش و استراحت براتون نیازه معذرت میخوام باز فضولی میکنم ولی نزارید انقدر از حرف پر بشید نگفتنی ها رو جور ذیگه بگید ما احتیاج داریم به این استاد …

  • ُساجده گفت:

    خط به خطش هزاران مصداق از بچگی تا کنون جلوی چشمم آورد… خیلی فراتر از این حرف کلیشه ای که میگن: “ماها گوش کردن بلد نیستیم”…خیلی عمیق تر البته

  • علیرضا گفت:

    محمدرضا جان این وعده آخری که دادی اگر عملی شود خیلی عالی است…هر کمکی هم اگر از من برآید خوشحال میشوم که بفرمایید و انجام دهم

  • هومن گفت:

    استاد گرامی
    از شیوه ای که اگر نگم منحصر بفرد ( چون آگاهی ندارم ) میتونم بگم بندرت در ایران به چشم میخوره ، اطلاعات ، تجربیات ، نتیجۀ تحقیقات و مطالعات خودتون رو سخاوتمندانه با هر کسی که علاقه مند به یادگیری باشه سهیم شدید بی نهایت متشکرم و امیدوارم روزی افتخار شاگردی شما رو داشته باشم نه در حرف بلکه در عمل . از روزی که به طور کاملا اتفاقی با نوشته ها و مطالب شما که منتج به عضو شدن در سایت متمم و سایت اصلی خود شما شد ، به جرات به عنوان یکی از بهترین روزهای زندگیم یاد می کنم و امیدوارم همیشه و در تمام مراحل زندگی پر برکتتون ، در کنار همۀ اونهایی که دوستشون دارید و دوستتون دارند سلامت ، شاد ، آرام و پرتوان باشید و به امید روزی که واقعا با فرهنگ بشیم و از شعار دادن دست برداریم ، کاری که بیشتر ما متاسفانه انجام میدیم و برای بقیه نسخه میپیچیم و حاضر نیستیم کوچکترین تغییری در خودمون ایجاد کنیم و با تمام توان ، در جهت تغییر همۀ اطرافیان و مردم تلاش میکنیم 🙂 شاد و پیروز و کم دغدغه باشید استاد

  • سیمین-الف گفت:

    سلام استاد عزیز
    وقتی برمی گردم و زندگیمو از ابتدا تا به حال مرور می کنم، می بینم کسانی به زندگی ام وارد شدن که منو تو راهی که دارم طی می کنم، هدایتم کرده اند و باعث شدن تا قدم هامو محکم تر و استوارتر بردارم.
    دوست داشتم می توانستم اینجا از همه ی آنها تشکر کنم و توی این خونه نامشون رو ثبت کنم. اما فکر کردم نباید از این فرصتی که به من داده شده، خیلی خیلی شخصی استفاده کنم.
    به خاطر همین بهتر دیدم از شما بگویم که در این مدت به واسطه حضورتون در زندگیم باعث شدید که با افراد موفق بسیاری -مثل خودتون- آشنا شوم و با دیدگاه متفاوت، موثر و عمیقی که نسبت به مسائل دارید، زاویه دیدم را در مقابل با مسائل پیش رو تغییر بدهم.
    بعضی از انسان ها در زندگی، گوهر نابی هستند که هر کسی به آنها دست نمی یابد. شما در زمره ی آن انسان ها هستید و من خوشحالم که ثروت کمیاب و گران قدری همانند شما دارم.
    گاهی فکر می کنم مایی که به این خونه می آییم چه قدر نسبت به افراد دیگر خوشبخت هستیم.
    رادیو مذاکره را با همه ی تلاش بیدریغ تان دوست دارم و قدر دان زحمات شما استاد عزیز و همکاران پرتلاشتان هستم.
    همچنان منتظر کتابها و داستان متولد شدنشان به دنیایتان هستم.
    پایدار و برقرار باشید.

    • کیانوش گفت:

      بعضی از انسان ها در زندگی، گوهر نابی هستند که هر کسی به آنها دست نمی یابد. شما در زمره ی آن انسان ها هستید و من خوشحالم که ثروت کمیاب و گران قدری همانند شما دارم.
      گاهی فکر می کنم مایی که به این خونه می آییم چه قدر نسبت به افراد دیگر خوشبخت هستیم.
      عالی نوشتی من هم مثل شما هم خوش حالم و هم خوشبخت ممنون

      • سیمین-الف گفت:

        دوست عزیز کیانوش
        ممنون که برایم نوشتید، هم شما و هم افرادی که سخاوتمندانه روی آبی و قرمز مکثی می کنید و باعث می شوید که هر گاه که می خواهم بنویسم، آن را برای خودم از زوایای مختلف بسنجم.
        امیدوارم همگی به آگاهی عمومی و درونی دست یابیم و آن را بسط دهیم.

        پی نوشت: گاهی فکر می کنم این اشتیاق من حمل بر چاپلوسی نشود. چرا که آشنایی ما فقط بر اساس نوشته هایمان است و به نظرم گاهی این همه، گویای مطلب نیست. ولی امید دارم سره را از ناسره تشخیص یابند.
        موفق باشید.

        • کیانوش گفت:

          دیدن و درک کردن خوبی ها و زیبایی ها یک امتیاز است . و تحسین وابراز قدرشناسی از آنها ممتازتر…….
          دوست مشتاق و آگاه استاد همیشه ممتاز باشید

    • َAli گفت:

      کاش می فهمیدم این منفیه واسه چیه!!!

      • سیمین-الف گفت:

        واسه اینه که بفهمی چند نفر با نظرت مخالفن. اکثرآ هم نمیدونی که آخه چراااااااااااااااااااااااااااااااا؟

        • Ali گفت:

          منم توي همون چرا مونده بودم ديگه!
          انگار عادت دارن برخي غالبا ساز مخالف با سايرين رو بزنن!

          • سیمین-الف گفت:

            سلام

            امیدوارم آزادی ابراز عقیده و بالاتر از آن، “فرهنگش”، در زندگی روزمره مون بسط داده شود، تا هر کس که مخالف عقیده ایی هست و آن را اعلام می کند – مثل اینجا که با زدن منفی نشان داده میشه- بتواند بیاید، سینه سپر کند و در مورد نظرش گفتگو کند و این در پرده و پنهانی صحبت کردن ها، که در این جا به یک کلیک قرمز ختم می شود -که در صورت مطرح و باز نشدنش هیچ خاصیت دیگری ندارد- به نتایج ثمربخشی در گفتگوها بینجامد.
            به نظرم همه ی اینها زمانی اتفاق می افتد که من این شهامت را داشته باشم تا در مورد نظری که داده ام، گفتگو کنم و تنها به یک کلیک سطحی اکتفا نکنم. گمان می کنم یکی از آن همه اصول مذاکره، همین “شفافیت ها و ابرازهای درست و منطقی” است که باعث رشد و تغییر مفید و موثر در روابط و امور زندگی یمان خواهد شد.
            به امید آن روزها…

  • نوری گفت:

    سلام
    دوست دارم کتاب هنر فکر کردن نوشته ارنست دیمنه رو معرفی کنم.به نظر من هر کسی که این کتاب رو خونده باشه به خط فکری شما نزدیک میشه.

  • سیما سرشار گفت:

    «دنیای ما دنیای درست و غلط نیست…» خیلی بهش فکر می‌کنم و گاهی کم میارم. وقتی سی سال مستقیم و غیر مستقیم یاد بگیری که همه چیز سیاه و سفیده، تغییر برات یه سلول انفرادی می‌سازه که هر روز باید توش زجرکش بشی. مرسی محمدرضای عزیز! حرف‌های عمیقت رو توی دلت احتکار نکن… نیازمند، زیاده… من تشنه‌ی حرف‌های عمیقتم…

  • shabnam گفت:

    با پرسیدن ها و پیچیده کردن‌ها و بازخواست‌ها و پردازش‌های شدید منطقی، راه فهمیدن را بر خودمان نبندیم.

    بنشینیم. سکوت کنیم و بگذاریم او ساختار آن دقایق و ساعت‌ها را بسازد. «ساختاری که او به هر دقیقه و هر ساعت می‌بخشد، آموزنده‌تر از حرف‌هایی است که در آن دقایق و ساعت‌ها بیان می‌کند».

  • li@ گفت:

    عاشق اين عبارتم.
    «آنکس که یک کلید دارد می‌تواند یک در را باز کند. آنکس که ده کلید دارد شاید بتواند ده یا حتی بیست در را باز کند. آنکس که هزار کلید دارد، دیگر نمی‌تواند کلید مناسب برای بازکردن هیچ دری را بیابد.»
    خیلی از ما داخل کوزه مون رو پر از آب کردیم ( غرور ) و داریم به سمت دريا میریم،
    داستان منجم مغرور/ باب چهارم بوستان سعدي
    «ز دعوی پری زان تهی می‌روی
    تهی آی تا پر معاني شوی»
    بي خبر از اينكه كسي ميتونه از آب دريا نصيبي ببره كه با كوزه‌ي خالي(تواضع) بره لب دريا.
    حكماً داستان نحوي و كشتي بان مولانا را به ياد داريم:
    -آن سبوی آب دانشهای ماست!
    «ما سبوها پر به دجله می‌بریم گرنه خر دانیم خود را، ما خریم».

  • لیلا گفت:

    وقتی خوندم متنت رو و تموم شد،دود از کله ام بلند شد.به صندلی تکیه دادم و فکر کردم با خودم:من کجا و تو کجا
    مهم نیست که من از کی شروع کردم یه خوندن مطالب تو و اینکه هر روز بی برو برگرد اولین سایت رو که باز می کنم سایت محمدرضا شعبانعلی و متمم اوست، مهم اینه که هر وقت می خونم ، به این فکر می کنم که چقدر تفاوت هست بین اندیشه آدمها و چقدر راهه که بخوام کمی مثل تو عمل کنم.(بیماری کمال گرایی که از کودکی همراه من بوده).این می شه که من راه سوم رو انتخاب می کنم!
    مشاهده سوم: آنها که پیچیده فکر می‌کنند، پس از خسته شدن از دنیای پیچیده، نه «بهترین پاسخ» که «ساده‌ترین پاسخ» را برمی‌گزینند.
    ساده ترین راه فقط خوندن مطالب تو و لذت بردن از خوندنه!!
    (سرزنشم نکن،خودم فهمیدم که دارم چکار می کنم با زندگیم .بارها به خودم گفتم دیگه کافیه ،از همین فردا شروع می کنم.ولی کاش این فردا هر چه زودتر بیاد…)

  • داوود گفت:

    من خیلی لذت بردم استاد
    واقعا این بخش منو به هیجان آورد. حرف دل من بود٬ حس می‌کنم:

    «کدام درست است؟ هیچکدام. کدام غلط است؟ هیچکدام. چون دنیای اطراف ما دنیای درست و غلط نیست. دنیای دیدن و شنیدن است.»

    و این مفهوم که در گفت‌و‌گو٬‌شاید چون خیلی وقت‌ها هدف شنیدن نیست و گفتنه٬ تغییر و یادگیری کمتر از شنیدنه.

    مثل این که کامنت قبلی من اشتباه لفظی داشت 🙂

  • محمدجواد مقومی گفت:

    ممنون از شما استاد عزیز که هستید و برای ما اینقدر دغدغه دارید و زحمت می کشید. مجموعه کتابها که در انتها اشاره کردین خیلی جالب هست.

  • ehsan گفت:

    سلام
    شاید خاصیت دنیا همینه که تفاوت توی دنیا از تفاوت در انسان ها حاصل میشه یکی به فکر موفقیت و یکی دیگه به فکر گذروندن طندگی . شاید گاهی وقت ها اون چیزایی که برای تو ارزشمند و خوب تلقی میشه برای بقیه احمقانه یا کودکانه تلقی بشه یا اصلا براش مهم نباشه خب دنیا همینطوری ساخته میشه . اونایی که فقط سعی میکنن مشکلات رو پیچیده حل کنن تمام انرژی خودشون رو صرف این کار میکنن و بعد یک عمر این در و اون در زدن دنبال کلید موفقیت می گردن ولی …بی خیال
    موفق باشید
    به امید روزی که خوب فکر کردن جای فقط فکر کردن رو بگیره

  • محمدجواد گفت:

    با پی نوشت به شدت موافقم 🙂

  • علي گفت:

    با اجازه شما من خودم را دوست شما مي دانم ،البته با توجه به متن پاراگراف اول
    يك پيشنهاد دارم كه از جنس انتقاد نيست
    كاشكي ميشد،فايل صوتي تفكر سيستمي رو هم واسه افرادي كه كاربر ويژه متمم نيستند، اما دوست دارند كه اين فايل رو داشته باشند ،مثل فايل ابتداي سال ،با پرداخت هزينه جداگانه،دانلود كنند

    • سمانه گفت:

      علی جان
      نمیدونم دوستان shabanali.com چه تصمیمی در خصوص پیشنهاد شما خواهند گرفت .
      اما من هم یک پیشنهاد با طرح یک سوال برای شما دارم :
      اگر شما تصمیم دارید برای داشتن فایل صوتی تفکر سیستمی هزینه ای نزدیک به هزینه فایل نقطه شروع پرداخت کنید، چرا این مبلغ پرداختی رو برای اشتراک یک ماهه متمم هزینه نمیکنید ، تا از این طریق ، علاوه بر استفاده و دریافت فایل صوتی تفکر سیستمی ، از دیگر فایل ها و مقاله ها و نوشته ها هم استفاده کنید؟
      وقتی اولین گزارش هفتگی محمدرضا رو که به ایمیلم ارسال شده بود ، خوندم ، به خاطر تصمیم گیری هایی که مخاطبین در خصوص فایل های متمم و تراست زون گرفته و میگیرند ، خیلی به فکر فرو رفتم !!!
      “رطب خورده کی تواند منع رطب کند” ، حکایت منه!با این تغییر که “رطب نخورده کی تواند از حلاوت رطب گوید!”
      بنا به دلایلی ، هنوز کاربر ویژه متمم نیستم.اما ترجیح میدم به جای اینکه ۱۰۰۰۰ تومان هزینه کنم و یک فایل صوتی داشته باشم ، ۱۲۰۰۰ تومان هزینه کنم و اشتراک یک ماهه متمم رو داشته باشم. و حتی ۵۰۰۰۰ تومان هزینه کنم و اشتراک ۶ ماهه داشته باشم و چه بهتر از اینکه ۹۰۰۰۰ تومان داشته باشم تا برای اشتراک یک ساله متمم هزینه کنم.
      یک راه میانبر هم وجود داره که پیشنهاد نمیکنم . فقط بدجنس بودن من رو نشون میده 🙂
      اینکه هر شش ماه یک بار ، یک اشتراک یک ماهه بگیری، و از خدمات ۶ ماهه استفاده کنی . اما حواست باشه در این صورت یک جور دیگه باید هزینه بدی ، اینکه زمان بیشتری هزینه کنی تا در یک ماه ، مطالبی که در طول ۶ ماه به اشتراک گذاشته شده رو استفاده کنی.

      • ضیاء گفت:

        برای آموختن باید هزینه کرد، هم مادی و هم معنوی.

        آش هم با جاش قابل خوردنه!

        به نظرم برای گرفتن فایل صوتی تفکر سیستمی هم باید مباح مقدماتی مربوط به اون رو (که در فایل صوتی مجبورا بهش اشاره نشده) مطالعه کرد.

      • سمانه گفت:

        دیدم منفی ها داره زیاد میشه ، خودم به خودم به جای یک منفی ، دو تا منفی دادم !!! حس خوبی بود!

  • مریم .ر گفت:

    عالی بود محمدرضا. مرسی که این حرفهارو برامون زدی.
    منم به همین بهانه می خوام کمی در مورد حسی که بعد از هر رادیو مذاکره و خوندن کامنتها بهم دست می داد بگم.
    بعد شنیدن هر رادیومذاکره وقتی کامنتهای دوستان رو می خوندم وانتقادات رو می دیدم با خودم می گفتم من چرا متوجه این نکاتی که دوستان میگن نشدم؟ فکر می کردم آیا ایراد از منه و من ذهنم زیادی ساده اندیشه؟ آیا واقعا اینهمه ایراد و اشکال داشت این گفتگو؟ اما وقتی خوب به قضیه نگاه کردم به این نتیجه رسیدم که فقط این برام مهمه که دارم یک گفتگوی صمیمانه رو با یک فرد موفق و پرتلاش می شنوم و لذت می برم از روشی که محمدرضا بحث رو پیش می بره و همه هوش و حواسم به اینه که بدونم مهمان برنامه چجوری راه رو طی کرده و به اینجا رسیده. و ضمن گوش دادن به این مصاحبه ها چقدر از خنده های بلند پس از شوخیها، که البته برای بعضی ها آزاردهنده ست ، شاد میشم.
    و یکی دیگه از دلایلی که هیچوقت نتونستم از این گفتگوها ایراد و اشکالی بگیرم اینه که این مصاحبه ها از نظر من هدیه های با ارزشیه از طرف صاحب این خونه؛ که خوب آدم به هدیه ای که از یک دوست عزیز می گیره که نگاه انتقادی نداره.
    راستی محمدرضا بی صبرانه منتظر داستان کتابهای کتابخونه ت هستیم.

  • رضا سبحانی گفت:

    واقعالطف بزرگی درحق دوستدارانت میکنی محمدرضا..خلاصه کتاب ..عالیه
    البته بدم نیست اگه در تراست زون بذاریدش.
    باتشکر

  • علیرضا داداشی گفت:

    سلام استاد عزیزم.
    اگر به گذشته ها نگاه کنیم، شیوه ای از آموزش صحیحی که شما می فرمایید را در تاریخ ثبت شده می بینیم.خضر به موسی چنین آموخت و شمس به مولانا و ….
    اگر بشود دیدن برای یادگیری را با گوش دادن (نه شنیدن ) برای یادگیری از یک سنخ بدانیم، متاسفانه بسیاری از ما در دیدن هم دنبال سوال خودمان و به عبارت بهتر دنبال جواب مورد نظر خودمان برای پرسش هایمان هستیم.
    به عقیده ی من، تنها فیلمی ارزش بیش از یکبار دیدن را دارد، که وقتی تمام می شود تازه پرسش های جدید ایجاد کرده باشد.این همان نوع فیلمی است که خیلی ها دنبالش نمی روند.
    به عقیده ی من، کلاسی ارزش شرکت در جلسه ی دوم را دارد که در پایان جلسه ی اول، استادش دغدغه و پرسشی تازه برای ذهن های جستجو گرساخته باشد.
    کتابی که انتهایش را می دانی و در تمام صفحات و پاراگراف هایش هیچ عطشی ایجاد نشده، اگر خریدنش را اشتباه ندانیم، دوباره خواندش قطعا اشتباه است.
    دیگر اینکه تنوعی که در انتخاب مهمانان رادیو مذاکره دارید در کنار شیوه ی “ماهرانه و کنجکاوانه “سوال پرسیدن تان خیلی منحصر به فرد است.
    پناه بر خدا از جزوه های تکراری درس های تکراری معلم های تکراری برای کلاس های تکراری.
    خدا پشت و پناه تان در مسیر دشواری که برگزیده اید.

  • مرضیه7 گفت:

    سلام
    ممنون محمدرضا که می شود از دل نوشته هایت هم آموخت یعنی بیایی …بخوانی …سکوت کنی.. فکر کنی… و یاد بگیری
    و چه خوشحالم من به عنوان یک دوست به این خانه تحمیل شدم

  • ریحان گفت:

    سلام مهندس شعبانعلی عزیز صبح که از خواب پا شدم داشتم به بعضی چیزهایی فکر میکردم که شما تو این پست نوشتید.طبق معمول هر روز اومدم و به سایتتون سر زدم و این پست و خوندم و حیرت کردم از اینکه اون چیزی که تو ذهن من بود و حتی نمیتونستم به زبون بیارم اینجا نوشته شده.و باید یه چیزهایی رو امروز به زبون بیارم و اینجا بنویسم شاید بتونم حسم و انتقال بدم
    اول اینکه نمیدونم دقیقا کی بود که برای اولین بار اومدم و به این سایت سر زدم شاید یکسال پیش بود یادمه اولین چیزی که از این سایت خوندم پست نامه ای به رها بود اون موقع با خودم گفتم اه چه مسخره هیچ خوشم نیومد(عذر میخوام از این کلمات استفاده کردم) و واقعا خوشم نیومد اصلا نتونستم ارتباط برقرار کنم انگار اون موقع قلب و ذهنم پذیرش نداشت. دیگه از اون روز به بعد هیچ وقت به سایتتون سر نزدم گذشت تا چند وقت پیش خیلی اتفاقی اومدم و سر زدم اولین پست و خوندم حض بردم شروع کردم به خوندن مطالب گذشته اتون جرعه جرعه می نوشیدم گرم میشدم حض میبردم گر میگرفتم حتی یکی دو جا اشک ریختم باورم نمیشد این همون جاییه که من اونجوری راجع بهش فکر کردم از اون روز به بعد هر روز صبح که از خواب پا میشم اولین کاری که میکنم میام و به اینجا سر میزنم
    دوم اینکه امروز داشتم به این پچیدگی ها فکر میکردم مردم ما مردمی هستن که با حرف همدیگه رو له میکنن ما همه به هم بدبین و مظنون هستیم
    سوم اینکه نمیدونم من جزو مخاطبینتون هستم یا دوستانتون اما امیدوارم هر چه زودتر منم بشم یک دوست برای شما و برای همه کسانی که عضو این خونه هستن

  • حمید گفت:

    سلام محمدرضا. روش کلی گفتگوهای رادیو مذاکره را دوست دارم.
    گفتگوی دوستانه و آزادانه شما با دوستانتان باعث میشود کمتر جوابهای کلیشه ای بشنویم. مطالبی که میخواهند را با دیگران در میان میگذارند و گاهی درد دل میکنند و از دغدغه ها و مشکلات میگویند. فکر میکنم اشتباه ما این باشد که در یک فایل نیم یا یک ساعته دنبال نسخه جادویی میگردیم که زندگیمان را بر آن استوار کنیم و بسازیم و بی دغدغه پیش برویم؛ در حالی که بعید میدانم چنین چیزی را بشود پیدا کرد.
    بنا نیست رادیو مذاکره محل بازجویی و تخلیه اطلاعات باشد یا اینکه یک پرسش نامه مشخص و از پیش آماده در اختیار دوستان قرار گیرد که حتما باید تمام جاهای خالی آن پر شود! محوریت صحبت مشخص است ولی مثل هر گفتگوی دوستانه دیگر ممکن است صحبت به خیلی جاهای دیگر کشیده شود(گر چه شما بحث را تا حدودی هدایت میکنید)
    از طرف دیگر سوالات مورد نظر مخاطبان بسیار متنوع است و در یک جلسه گفتگو نخواهد گنجید. جواب بسیاری از سوالات مشخص و کلیشه ای را در مصاحبه های دیگر میتوان یافت (مصاحبه با نشریات دیگر: سن، اعضای خانواده، شغل پدر، وضعیت معیشت، تحصیلات و … ) اما اینجا حرف هایی میزنند که در مصاحبه های معمول نمیتوان یافت.
    به هر حال این به خود ما برمیگردد که چگونه بهره ببریم. شاید برای ما کافی باشد اگر فقط از یکی از این دوستانتان بیاموزیم نحصیلات تنها راه نیست یا سطح تحصیلات نشانگر میزان دانش نیست یا تلاش و پشتکار چه اثری میتواند داشته باشد یا مهارت های لازم در محیط کار یا کارآفرینی چیستند یا اصول حاکم بر بازار کار کدامند یا هیچوقت تمام شرایط برای ما آماده نخواهد بود یا چگونه از شکست هایمان بیاموزیم یا …
    امیدوارم همچنان برقرار باشید. افراد بسیاری از مطالب اینجا استفاده میکنند حتی اگر چیزی نگویند و ننویسند.
    ——————————————————-
    پ.ن. راستی چند وقتیه که اسم شما رو در لیست سپاسگزاری خودم قرار دادم. ازتون متشکرم 🙂

  • سعیده (آذر) گفت:

    چقدر زیبا و عمیق، پیچیده فکر کردن و پیچیدگی ذهن ایرانی ها را مطرح کردید، ما حتی از ساده ترین اتفاقاتی که در اطرافمان می افتد ، عجیب ترین و پیچیده ترین دلایل را نتیجه می گیریم، اما به نظر می رسه ریشه یابی این قضیه خیلی مهم باشه، چه اتفاقی افتاده که این چنین شده، اون پدر و مادر با اون رفتار به چه دلیل چنین رفتاری را برگزیده اند و….،
    **************
    اما در خصوص اینکه ممکنه دوستانی که فایلها را گوش می کنند از جمله خود من، براشون سئوالاتی مطرح بشه که دوست داشته باشن شما از میهمانتان بپرسید، حقیقتش اینه که آقای شعبانعلی ، متاسفانه ارتباط با چنین افرادی که حقیقتا انتخابشان صحیح و بجاست، ممکنه هیچ وقت دیگه برای دوستان میسر نباشه، خودتون هم که می دونید تعداد منابع رسمی و قابل اعتمادی هم که به این شکل با افرادی که موفقیتشون بیشتر با نظرات و سلایق مخاطبان و دوستان این سایت همراستا هست، مصاحبه کنن، وجود نداره و یا خیلی خیلی اندک هست، بنابراین به دلیل خلا چنین دسترسی هایی، انتظارات از گفتگوها به اون اندازه می رسه که همه دوست دارن یه جورایی دغدغه ی ذهنی خودشون توی پرسش ها مطرح بشه، که مسلمه که درست نیست و امکانش هم نیست، ولی به هر حال این کمبود رسانه در این راستا روی این قضیه تاثیر میذاره..اما مطمئنا یکی از دلایل موفقیت و دلچسب بودن گفتگوها در رادیو مذاکره همین شیوه ای هست که شما پیش گرفتید که آدم دوست داره گفتگوها به اون زودی ها تموم نشن…
    ********************
    و اما ایده کتابهای کتابخونه تون عااااااااااااااااااااااااااااالیه، مطمئنم از مهمترین اتفاقات این خانه خواهد بود، من حدود یکی دو سال پیش یک دفعه ازتون خواهش کرده بودم کمی در مورد نیچه از دیدگاه خودتون بنویسید، اون موقع گفتید که حتما این کار رو می کنید، حالا من منتظر می مونم که توی کتابهاتون برسید به نیچه…

    با تشکر

  • شهرزاد گفت:

    محمدرضا جان .. اونقدر دل نوشته ات واقعی بود که با اینکه کار داشتم و خواستم سریع یه سری به خونه مون بزنم و بعدا سر فرصت بیام این نوشته رو بخونم، نتونستم … نشستم و تا آخرشو خوندم …
    ( و چه بسا همین درد ودلها و همین وصف حال آدمهای دوروبر ما، گریه های پنهانی ای رو برای خیلی از ما هم به دنبال داشته باشه …)
    دلم میخواد بدونین مهمترین چیزی که اینجا رو تبدیل به خونه ی خیلی از ماها کرده، همینه که همیشه راهش رو درست میره … درست تر از هرجاااای دیگه ای که تا حالا دیدیم … !

    و حیفه که بخواهیم با بعضی سطحی نگری ها، رسالت بزرگ و ارزشمندی رو که داره دنبال میکنه، زیر سوال ببریم.

    کاش بجای عمیق تر فکر کردن و عمیق تر حس کردن؛ همه اش به دنبال بـــــــهــــــــانـــــــــــه نباشیم.

    کاش تلاشهای بی منت و ارزشمند دیگران رو برای اینکه اجازه میدن ما هم در کنارشون برای رسیدن به شرایط بهتر فردی و اجتماعی گام برداریم، قدر بدونیم.
    کاش بجای ایراد گرفتن، ازشون بخاطر اینکه کمک مون می کنن تا این راه پرفراز و نشیب زندگی، برامون هموارتر و دلنشین تر بشه، ممنون باشیم.
    من به سهم خودم در این لحظه فقط قادرم به خاطر تمام تلاشهای ارزشمندت یه کلمه بگم:
    متشکرم …

  • li@ گفت:

    سلام
    استاد «واقفي» را «واقعي» نوشتيد!

  • بهارنارنج گفت:

    این دلنوشته کاملا واقعی ست. هر روز با تعداد زیادی افراد پیچیده روبرو هستیم…کسانی که هیچ گاه توان لذت بردن از موهبت های کوچک زندگی رو ندارند… و وقتی تو از مسائل ساده ای مثل یک پیاده روی دوستانه، یک قطعه موسیقی ، یک فیلم یا طی شدن لحظهای سکوت در کنار یک دوست لذت می بری، به تو اتهام می زنند که در حال نزول هستی و از واقعیات زندگی عقب میمونی…از زندگی با آدمهای پیچیده اطرافم به شدت خسته م …
    اونقدر که متهم شدم، تحقیر و تخریب شدم، انگ بی خیالی بهم زده شد و …
    حالا دیگه اکثر لحظاتم رو در سکوت خودم طی می کنم و همه انرژیم صرف بر طرف کردن اثر این پیچیدگی ها میشه….
    اما هنوز هم امیدوارم …خیلی امیدوارم و همچنان آرامش رو در لحظه لحظه زندگی جاری نگه می دارم…,وخیلی خیلی خوشحال که این خونه هست و صاحبخونه ای که می تونه حرفهای تو رو به بهترین شکل ممکن بیان کنه…
    خداقوت به آموزگار مهربان ما…

  • كيان گفت:

    هرچه هست از قامت ناسازِ بي اندام ماست
    ور تشريف تو بر بالاي كَس كوتاه نيست
    بنده پير خراباتم كه لطفش دائم است
    ورنه لطف شيخ و زاهد گاه هست و گاه نيست
    حافظ ار بر صدر ننشيند ز عالي مشربيست
    عاشق دردي كش اندر بند مال و جاه نيست .

  • طاهره جلیلی گفت:

    هر روز میام اینجا، مینویسم، پاک میکنم و دوباره و سه باره و چندباره میخونم… مدت هاست که دارم سکوت و گوش کردن رو تمرین میکنم… سوال نپرسیدن، اطمینان به گوینده ای که برام صحبت میکنه و سپردن خودم به موج و انرژی حرفایی که میشنوم… اما یه چیزی هر از چندگاهی میاد و میره و دیروز برام دوباره خیلی جلب توجه کرد… این میل به حرف زدن و بازگو کردن اتفاقات از کجا میاد؟ از دست خودم وقتی صحبت میکنم و میشم راوی قصه عصبانی میشم و مدام دارم میگردم دنبال دلیل این حرف زدن…. نمیدونم کی و چه جوری میتونم به این سکوت مطلق برسم… سکوت حداقل تا زمانی که حرفی داشته باشم برای زدن که اتفاق رقم بزنه… من الآن تشنه این سکوتم….

  • Ali گفت:

    سلام استاد و دوست عزيز
    خدا قوت
    و من نيز هم :
    بعد از این نوع تصادفها/اتفاقها، مینشینم. گاهی یک روز کامل کار نمی‌کنم. فکر می‌کنم. بغض می‌کنم. گریه می‌کنم. نه به خاطر تصادف/اتفاق…

    مي دونيد بدتر از همه اينه كه اونا فكر ميكنن تو احمقي و خودشون زرنگ…
    همه اش به خودم ميگم خدايا به ما رحم كن، ما داريم به كجا ميريم؟؟؟ سرنوشت نسل آينده … اين كشور ….