برای چه و برای که می‌نویسم؟ (در جواب یک بچه محل!)

پیش نوشت صفر: خیلی از ما در روزنوشته‌ها، با پسوند و پیشوند و شیوه‌های مختلف، می‌کوشیم نام خودمان را از دیگران متمایز کنیم تا دیگران راحت‌تر بتوانند ما را تشخیص دهند و با بقیه‌ی دوستان اشتباه نگیرند. محمد‌ها و علی‌ها و سارا‌ها و الهام‌ها و مریم‌ها، بیشتر از بقیه این مشکل را دارند.

محمد (بچه محل) هم، یکی از دوستان خوب من است که در یکی از نخستین بحث‌هایش، به هم محلی بودن مان اشاره کرد و بعد از آن، همیشه با محمد (بچه محل)، نوشت و خواندیم و صحبت کردیم. آنچه اینجا می‌نویسم، پاسخی به نکته‌ای است که محمد (بچه محل) در اینجا نوشته بود.

بخشی از صورت سوال را اینجا دوباره نقل می‌کنم:

اصلی ترین و اولویت دارترین فعالیت شما که دوست دارید از طریق وب آموخته های مرتبط با آن را منتشر کنید چیست؟ اصول مذاکره، کسب و کار یا…
مخاطبانی که به دنبال ……….. هستند بیشترین فایده را از مطالب شما می برند.( سوالم همان جای خالی است)
پیش فرض شما برای تعریف یک مخاطب یا متممی خوب چیست؟ چه کتاب های داخلی یا خارجی را باید خوانده باشد؟
من در طول عمرم درباره سبک زندگی و سطح زندگی مثل همین مطلبی که به تازگی افشاندید نخوانده بودم و لذت نبرده بودم اما سوالم این است که دقیقا جای “روزنوشته های محمدرضا شعبانعلی و متممش” در سبک زندگی وحتی سطح زندگی میهمانانش کجاست؟

پیش نوشت یک: دوست دارم برای محمد، بدون ویرایش و بازخوانی، بنویسم. بدون محاسبه و ملاحظه. بنابراین احتمالاً جنس این مطلب، بسیار شخصی خواهد بود و برای بسیاری از دوستان اینجا، جذاب یا خواندنی نخواهد بود. لطفاً این مطلب را بیش از آنکه یک نوشته از این وبلاگ بدانید، نامه‌ای شخصی خطاب به مخاطبی مشخص (محمد – بچه محل) بدانید که رونوشتی از آن هم در اینجا ذخیره شده است.

اصل ماجرا:

محمد جان. سوال تو را چند روز پیش، در خیابان و بر روی تبلت خواندم. سوال سختی بود.

گفتم اولین جایی که توانستم کامپیوترم را پهن کنم، جوابی می‌نویسم.

در این مدت، چند بار به این سوال فکر کردم و احساس کردم که سوال ساده‌ای نیست و بهتر است در فرصت دیگری که فراغ بال بیشتری بود، به پاسخ‌اش فکر کنم و برایت بنویسم.

امروز دیگر مطمئن شدم که این سوال، سوال ساده‌ای نیست.

شاید یادت باشد که زمان مدرسه، وقتی پاسخ یک سوال را نمی‌دانستیم، امیدوارانه در برگه‌ی امتحانی به جستجوی سوال بعدی می‌رفتیم تا شاید، پرسش ساده‌تری پیش روی‌مان قرار بگیرد. من تقریباً همان حس را تجربه کردم بی آنکه در برگه‌ای که تو پیش چشم من قرار دادی، سوال دیگری وجود داشته باشد!

این بود که تصمیم گرفتم هیچ آداب و ترتیبی نجویم و هر چه به دل تنگ رسید، به همان ترتیبی که می‌رسد، بگویم.

من مثل خیلی از دوستان و همکارانم، اهل این ژست‌های عجیب و غریب نیستم که بگویم دارم خدمت می‌کنم و به امید روزهای بهتری می‌نویسم و یا اینکه فکر می‌کنم دانشی دارم و باید به دیگران منتقل کنم.

اصلاً چنین نیست. اگر هم اینها هست، صادقانه و قاطعانه می‌گویم که اولویت اولم نیست.

نخستین و مهم‌ترین انگیزه و علت نوشتن برای من، “خودم” هستم.

نوشتن برای من، یک نیاز است. درست چیزی شبیه خوردن و آشامیدن و شاید مهم‌تر از آنها.

چه آنکه، بارها پیش آمده که وقت نوشتن، خوردن را فراموش کرده‌ام و یک روز تمام، آب یا غذا نخورده‌ام و فقط از سرگیجه و سوزش معده، متوجه شده‌ام که باید “چیزی” هم خورد.

اما بسیار پیش آمده که هنگام خوردن، وسوسه‌ی نوشتن به سراغم آمده و به مصداق حرف اسکار وایلد که می‌گوید: بهترین راه رهایی از یک وسوسه، تن دادن به آن است! من هم، خورد و خوراک را رها کرده‌ام و به سراغ نوشتن رفته‌ام.

می‌نویسم. چون اگر ننویسم، می‌میرم. همین!

بقیه‌ی آنچه در اینجا می‌خوانی، صرفاً‌ توضیحات تکمیلی (و اگر بخواهم صادقانه‌تر بگویم: توجیهات تکمیلی) است.

هرگز فکر نکرده‌ام که تم اصلی این وبلاگ چیست یا چه باید باشد. می‌دانم که در استراتژی محتوا، می‌گویند که باید به پرسونای مخاطب فکر کنیم. با خود بیندیشیم که او کیست و چه می‌خواهد و به چه هدفی آمده و با چه دستاوردی باز خواهد گشت. چنین سوالی، اگر در مورد متمم باشد، پاسخ مشخص دارد، اما اگر در مورد روزنوشته‌ها بپرسی، صادقانه می‌گویم که هرگز به پرسونای مخاطب فکر نکرده‌ام.

دلیلش را هم – لااقل برای خودم – به وضوح می‌دانم. تعریف مخاطب، مفهومی است که در فضای رسانه و کسب و کار، معنا پیدا می‌کند. تو انتخاب می‌کنی که دوست داری چه کسانی مخاطب تو باشند و سپس برای آن مخاطب حرف می‌زنی و برایش تبلیغ می‌کنی و برایش محصول طراحی و تولید می‌کنی و به سراغ آن مخاطب می‌روی و می‌کوشی به او بقبولانی که تو برایش بهترین گزینه‌ای.

در محیط کسب و کار و در رسانه‌ها، تو ابتدا مخاطب را انتخاب می‌کنی و سپس می‌کوشی که او هم تو را انتخاب کند.

اما در اینجا، فضا فرق دارد. من می‌نویسم و حرف‌هایم را می‌زنم و بعد، مخاطب می‌تواند انتخاب کند که آیا مخاطب این خانه‌ی مجازی هست یا نه.

اگر بخواهیم کمی واقع گرا باشیم، هیچ کس در این دنیا، به معنای واقعی کلمه، مخاطب ندارد. چون دنیای هیچ یک از ما، مثل هم و یا حتی شبیه هم نیست.

اگر زمانی، تو انتخاب می‌کنی که مخاطب این نوشته‌ها و حرف‌ها باشی،‌ احتمالاً برای آنها در طرحی که از زندگی خود در ذهنت ترسیم کرده‌ای کارکردی یافته‌ای. قطعاً روزی هم که خود را مخاطب این حرف‌ها ندانی، زندگی در این خانه‌ی مجازی را رها خواهی کرد.

فرقی بین من و تو و این صندلی که من بر روی آن نشسته‌ام و آن سنگی که در کنار خیابان افتاده وجود ندارد. امروز، ممکن است من بتوانم سهم بزرگتری در فکر و زندگی تو داشته باشم و فردا آن سنگ، بتواند کارکرد بیشتری بیابد.

من هم این را پذیرفته‌ام و بر همین اساس، زندگی می‌کنم و می‌نویسم. دوست ندارم در این بازی پیچیده گرفتار شوم که برای خودم مخاطبی تعریف کنم و بعد زندگیم را صرف تامین رضایت آن مخاطب کنم. رودخانه‌ی سیالی از مخاطب را ترجیح می‌دهم.

فکر می‌کنم مرگ یک باور یا یک رابطه یا یک سازمان، وقتی سر می‌رسد که می‌کوشد به جای اینکه پله‌ای زیر پای دیگری باشد و او را بالا ببرد، زنجیری بر گردنش باشد و او را بالا بکشد.

پله می‌داند که وقتی دیگری از روی آن عبور کرد، دیگر کارکردش تمام شده و کارایی‌اش پایان یافته است  و باید منتظر پایی دیگر بماند.

البته طبیعتاً انسان، به نسبت سایر موجودات این دنیا، پله‌ی پیچیده‌تری است و ممکن است طی کردن این پله، به جای چند ثانیه، چند ساعت یا چند روز یا چند سال، طول بکشد. حتی ممکن است عده‌ای یک عمر بر روی یک پله بمانند.

بنابراین، هر چه می‌خوانم یا می‌اندیشم، می‌نویسم. بی آنکه به “منفعت” یا “ترجیح” مخاطب فکر کنم.

اما یک چیز را آموخته‌ام. می‌دانم که اگر فکر می‌کنم که چیزی را می‌دانم، اگر آن را برای دیگران نگویم و ننویسم، به اسارت آن دانسته در خواهم آمد.

حالا شاید بهتر بتوانم توضیح دهم که وجه مشترک رادیو مذاکره و مطلب من در مورد ابهام  و مثلاً آنترپومورفیسم چیست.

زمانی بود که درس مذاکره می‌دادم. کلاس‌هایم هم بد نبود. اما می‌دیدم که دارم مجموعه‌ی ساده‌ای از حرف‌ها را بارها و بارها تکرار می‌کنم. احساس امنیت ذهنی هم داشتم. می‌دیدم کسانی هستند که پول می‌دهند تا این حرف‌ها را بشنوند و اتفاقاً خوب هم پول می‌دهند. اگر هفته‌ای پنجاه نفر از اینها را پیدا کنم و این “روضه‌ها” را برای آنها بخوانم، زندگی‌ام به خوبی می‌گذرد و رفاهم به شکلی فراتر از انتظارم تامین می‌شود و محاسبه‌ای ساده و سرانگشتی نشان می‌دهد که تا پایان عمر هم، برای تکرار این حرف‌ها، مخاطب تازه خواهم یافت.

این همان اسیر شدن است. دانش مذاکره‌ی من، ابزار دست من نیست. بلکه من اسیر او هستم. وقتی آنها را به صورت فایل صوتی ضبط کردم، دیگر می‌دانستم که اگر وارد جمعی می‌شوم، این حرف‌ها را آنها شنیده‌اند. پس باید حرف تازه‌تری داشته باشم.

شبیه همین مسئله در مورد بخش زیای از نوشته‌های اینجا (شاید نیمی از آنها) صادق است.

دلم نمی‌خواهد به شعبده باز معناها و مفاهیم تبدیل شوم. کسانی که چند مفهوم یا چند درس یا چند ابزار یا چند واژه را می‌دانند و می‌شناسند و وقتی روبروی دیگران می‌نشینند، به تناسب مخاطب، خرگوشی را از کلاه ذهن خویش بیرون می‌‌آورند و طرف مقابل را هیجان زده می‌کنند و خود هم از ارائه‌ی این “خدمت”، پولی می‌گیرند.

همیشه در چهره‌ی کسانی که چنین شعبده‌هایی را اجرا می‌کرده‌اند، حسی را دیده‌ام که من را ترسانده است. حس سردی. حس بی‌تفاوتی. آنها هرگز خودشان با حرف‌هایشان هیجان زده نمی‌شوند. آنها روضه‌ی ثابت خود را تکرار می‌کنند و تنها مخاطب است که در کلاس‌ها و درس‌ها و نمایش‌های آنها، هیجان زده می‌شود و لذت می‌برد.

وقتی وارد بازی شعبده می‌شوی، همه‌ی خوشحالی و ناراحتی تو، به یک چیز خلاصه می‌شود: احساس مخاطب. تو برده‌ی مخاطب می‌شوی. همه‌ چیز تو می‌شود کف زدن در پایان یک نمایش و یا برگه ارزیابی در پایان یک کلاس.

با ضبط کردن فایل‌های صوتی، با نوشتن در اینجا و با هر روش دیگری که مطلبی را در مقیاس گسترده توزیع می‌کند، گامی از این بازی شعبده دور می‌شوم. بسیاری از شب‌ها، وقتی می‌خواهم بخوابم، با خودم می‌گویم: هیچ حرف دیگری ندارم که نگفته باشم یا ننوشته باشم. باید ببینم که فردا، چه دانش یا تجربه یا شهود جدیدی، روزی‌ام می‌شود.

بیرون ریزی و نوشتن، درست مانند پرت کردن سوخت موشک به بیرون است. تو را خالی می‌کند و با تکانش و شدتی بیشتر، به جلو می‌راند.

به عبارتی، دلیل دیگر نوشتن این وبلاگ، ترغیب کردن و متعهد کردن خودم، به خواندن بیشتر و یادگرفتن بیشتر است.

ممکن است بخشی از این‌ها، در بخشی از یک زندگیِ بخشی از خوانندگان این وبلاگ مفید باشد و بیش از این هم، امید و انتظاری ندارم.

البته کارکرد دیگری هم برای نوشتن وجود دارد و آن، ثبت تصویری از شیوه‌ی اندیشیدن ماست.

چرا وقتی به مسافرت می‌رویم، دوست داریم عکس بیندازیم و تصاویر آنجا را ثبت کنیم؟

با ثبت کردن تصویر، بخشی از گذشته‌‌ی ما، ثبت و جاودانه می‌شود. می‌توانیم بارها و بارها، آن نقطه را مرور کنیم و از دیدن آن تصاویر شگفت زده بشویم یا لذت ببریم و یا به خاطر بیاوریم که گذرمان در زندگی، به چه جاهایی افتاده بوده است.

موضوع دیگری هم برای عکاسی وجود دارد و آن ذهن ما و مدل ذهنی ما و شیوه‌ی اندیشیدن ماست. قاعدتاً فعلاً تکنولوژی به سطحی نرسیده که بتواند تصویری از ذهن و ذهنیت امروز ما ثبت کند. اما نوشتن، ابزاری است که تا حد زیادی این کار را انجام می‌دهد. نوشته‌ای که امروز در این‌جا منتشر می‌کنم، تصویری از شیوه‌ی اندیشیدن من در این لحظه است و بعداً می‌توانم برگردم و آن را مرور کنم.

ما با خواندن نوشته‌های یکدیگر، آلبوم تصاویر ذهنی یکدیگر را ورق می‌زنیم. با سرزمین‌هایی آشنا می‌شویم که دیگری به آنها سر زده و مسیرهایی که پیموده است. ممکن است تصمیم بگیریم که ما هم مسافرتی کوتاه یا بلند و یا حتی مهاجرتی به آن سرزمین‌ها داشته باشیم.

هنوز نمی‌دانم چرا ما انسانها که در ثبت تصویر غذایی که در کمتر از چند دقیقه، قرار است به محتوای معده و روده‌مان تبدیل شود، جهد و کوشش بیشتری می‌کنیم تا ثبت تصویری از ذهن و ذهنیت امروزمان.

فکر کنم تا اینجای بحث، پاسخ سوال اول را به نوعی گفته باشم. هرگاه بخواهم درباره‌ی موضوعی بیشتر یاد بگیرم و بیاموزم، دانسته‌های قبلی را از طریق این وبلاگ به بیرون پرت می‌کنم تا جای بیشتری برای دانسته‌های جدید باز شود.

در فرصتی دیگر، پاسخ بقیه‌ی قسمت‌های سوال را هم خواهم نوشت.



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی

+313
  


49 نظر بر روی پست “برای چه و برای که می‌نویسم؟ (در جواب یک بچه محل!)

  • داود شاکری می‌گه:

    سلام محمرضا، در مورد جمله ای که از اسکار وایلد نقل کردی میشه بگی از کدوم کتاب هست یا قبل و بعد این جمله در مورد چی هست و اینکه نویسنده در چه شرایط و محیطی این جمله رو گفته؟

    Thumb up 1

  • مجید امیداله می‌گه:

    سلام و سلامت بر محمد رضا شعبانعلی محترم
    بنویس
    فقط برای خودت ؛
    خودی که آنقدر شفاف و زلال است که من هم میتوانم در روزنوشته هایش تصویری دلخواه از خودم را بیابم .
    این قسمت از نوشته من رو حیرت زده کرد :
    زمانی بود که درس مذاکره می‌دادم. کلاس‌هایم هم بد نبود. اما می‌دیدم که دارم مجموعه‌ی ساده‌ای از حرف‌ها را بارها و بارها تکرار می‌کنم. احساس امنیت ذهنی هم داشتم. می‌دیدم کسانی هستند که پول می‌دهند تا این حرف‌ها را بشنوند و اتفاقاً خوب هم پول می‌دهند. اگر هفته‌ای پنجاه نفر از اینها را پیدا کنم و این “روضه‌ها” را برای آنها بخوانم، زندگی‌ام به خوبی می‌گذرد و رفاهم به شکلی فراتر از انتظارم تامین می‌شود و محاسبه‌ای ساده و سرانگشتی نشان می‌دهد که تا پایان عمر هم، برای تکرار این حرف‌ها، مخاطب تازه خواهم یافت.

    این همان اسیر شدن است. دانش مذاکره‌ی من، ابزار دست من نیست. بلکه من اسیر او هستم. وقتی آنها را به صورت فایل صوتی ضبط کردم، دیگر می‌دانستم که اگر وارد جمعی می‌شوم، این حرف‌ها را آنها شنیده‌اند. پس باید حرف تازه‌تری داشته باشم.

    شبیه همین مسئله در مورد بخش زیای از نوشته‌های اینجا (شاید نیمی از آنها) صادق است.

    دلم نمی‌خواهد به شعبده باز معناها و مفاهیم تبدیل شوم. کسانی که چند مفهوم یا چند درس یا چند ابزار یا چند واژه را می‌دانند و می‌شناسند و وقتی روبروی دیگران می‌نشینند، به تناسب مخاطب، خرگوشی را از کلاه ذهن خویش بیرون می‌‌آورند و طرف مقابل را هیجان زده می‌کنند و خود هم از ارائه‌ی این “خدمت”، پولی می‌گیرند.

    Thumb up 3

  • ابی می‌گه:

    این داستان شاید واقعی است.
    روزی را می بینم که پیروان مکتب متمم در همه جای دنیا تحت تعقیب قرار خواهند گرفت. روزی را خواهم دید که برای سرشان جایزه خواهند گذاشت. آنها به گروههای مختلف تقسیم خواهند شد. متممی های افراطی ، میانه رو ، سنتی و… رییس سازمان ملل ابراز نگرانی خواهد کرد از گرایش انسانها به این مکتب. آنها امنیت ملی کهکشان راه شیری را به خطر انداخته اند. جهل را انکار می کنند. و به جهل ایمان نمی آورند. تنها به خواندن اعتقاد دارند. خواندن خواندن و خواندن. آنها قادرند هر چیزی را بخوانند. نور صدا برگ خاک آب و باد را می خوانند. آنها سکوت را می خوانند. زباله ها را نیز. سایه سنگ ریزه ها، تشتک له شده روی آسفالت، شکست و تلخی را می خوانند. پرواز مگسها ، چراغ راهنمای خودروها را می خوانند. مرگ را می خوانند. آنها نخوانده ها را می خوانند. خوانده های یکدیگر را هم می خوانند. آنها قادرند خوانده شده ها رو بنویسند تا بتوانند دوباره بخوآنند. آنها نمی خوابند نمی خورند نمی نوشند. آنها به هیچ چیزی نیاز ندارند. همه حیاتشان وابسته به خواندن است. انگار آیه اقراء برای آنها هم نازل شده است. آنها رنج درد و زخمها را می خوانند. و روزی را می بینم که آنها برای معرفی خود این جمله را می گویند. من یک متممی هستم. و روزی را می بینم…

    Thumb up 1

  • حامد صیادی می‌گه:

    اولین بار که یکی از آشنایان محمدرضا رو بمن معرفی کرد برحسب اتفاق مطلب “هنر توقف” بعنوان شروع خوندم که با خط فکریم خیلی سازگار بود و بقولی افتادم در دام دوست داشتنی متمم و روزنوشته هاش!اما یه نکته رو بارها دوست داشتم بگم دنبال فرصت مناسب بودم که به نظرم الان وقتش: در آموزه های خودشناسی که تجربه کردم مبحثی بود تحت عنوان “اتوریته” یا authority. با این مضمون که من یه ایدئولوژی یه مکتب یا یه شخص را بت کنم و هرآنچه را که اون مکاتب یا اون فرد بگوید برای طرفداران می شود وحی منزل و کلا استقلال فکری از فرد گرفته می شود. گاهی حس میکنم(شاید تعبیر اشتباهی دارم) برخی همقطاران متممی رویکردشان نسبت به محمدرضا داره وارد این خطر اتوریته شدن میش که هرچند ممکنه به مزاج خیلی ها خوش نیاد ولی توصیه دوستانه م اینه که هیچوقت خودمون محصور به یک ایدئولوژی یا فرد خاص نکنیم اجازه بدیم باب ذهن مون باز بمونه.بارها خود محمدرضا تاکید داشته آنچه الان میگه ممکنه در آینده نفی بشه. اینه که میتونیم از روش گزینه چینی یا ecleticism استفاده کنیم هرنکته ای در عمل برامون در زندگی کارکرد مثبت داره رو ادامه بدیم و توصیه ش کنیم.

    Thumb up 15

    • حامد جان.
      ممنونم از توضیحت. اگر چه خودم خیلی چنین دغدغه‌ای رو ندارم.
      چون تهدید ایدئولوژی‌ها در اینه که “فاکتور زمان” رو در نظر نمی‌گیرند و فکر می‌کنند حرف یا جمله یا عقیده یا اصل یا نظر یا تحلیل یا …. هست که در بستر زمان ثابته. در واقع ایدئولوژی‌ها “جان عالم هستی” رو می‌گیرند و اون رو به مرده تبدیل می‌کنند و بعد یک نسخه‌ی “تاکسیدرمی شده” از جهان رو به عنوان “خود جهان” به ما معرفی می‌کنند و دشواری‌ها و چالش‌ها و بنیادگرایی‌ها از اینجا شروع میشه.

      قاعدتاً در مورد آدمهایی مثل من که حرف امروز و فرداشون هم یکی نیست و هر روز بخشی از باورهای گذشته‌شون تغییر می‌کنه و اصول گذشته‌شون نقض می‌شه و این رو هم، نه به عنوان “سست عهدی” یا “سست باوری” بلکه به عنوان “نشانه‌ی زنده بودن” می‌دانند و فقط “مردگان” و “دیوانگان” رو افراد “ثابت قدم در حوزه ی باورها” می‌دانند، کسی نمی‌تواند در دامی گرفتار شود.
      رابطه‌ی احساسی برقرار کردن با آدمهایی که “حاضر نیستند جمود را بپذیرند” قاعدتاً ساده نیست، جز آنکه با نفس “سیالیت و تغییر” رابطه‌ی احساسی برقرار کنی که این خود به معنای دل بریدن از یک رابطه‌ی احساسی عمیق است.

      ضمناً همونطور که می‌دونم می‌دونی، محصور شدن به یک ایدئولوژی هیچ فرقی با محصور شدن با ده ایدئولوژی نداره. چون دنیا، فراتر از “ایده” و “ایدئولوژی” ما انسانهاست و “چارچوب پذیر” نیست.

      کلن کمی بحث‌های ایدئولوژی و ایدئولوژی محور رو منقضی شده می‌دونم و به نظرم “تبلیغ و ترویج یک ایدئولوژی” و “اظهار ترس از گرفتار شدن در یک ایدئولوژی” به یک اندازه “تاریخ مصرف گذشته” و “خاک خورده” محسوب میشه.
      دنیای مدرن و ابزارهای تکنولوژی و تحولاتی که بر پایه‌ی اونها شکل گرفته، صورت این مسئله رو پاک کرده.
      به قول کریس اندرسون، حتی در دنیای موسیقی هم دیگه Super Hits تموم شده‌اند و امثال متالیکا و مایکل جکسون و پینک فلوید دیگه نمیان.
      امروز دنیای Follower ها تموم شده و دنیای Fan ها شروع شده. دنیای جدیدی که در اون، هیچ چیز از حد علاقه (اون هم کوتاه مدت و میان مدت) فراتر نمی‌ره و به نظرم، دینامیک جدیدی در دنیا در حال شکل‌گیری است که شباهتی به مدل ذهنی و جهان‌بینی سنتی و حتی دانش‌های کلاسیک مثل خودشناسی (که مفهوم Interconnected Selves رو نمی‌شناختند و برای انسان، هویت و اراده‌ی مستقل قائل بودند) نداره و فرصتها و تهدید‌های اون هم از جنس دیگری است.

      Thumb up 20

    • حامد صیادی می‌گه:

      محمدرضای عزیز. منم ممنونم از توضیحاتت. مثل همیشه غنی بود.
      انگیزه من از اشاره به موضوع پرهیز از اتوریته شدن خواندن یکسری کامنتهای دوستان بود که گفته بودن بدون نوشته های شما “میمیرن و یا “زندگی براشون سخت میش” و ازین جور تعارفات. درسته که این واژگان اغراق شده ست ولی در فضای فرهنگی روبه رشد و با محتوای علمی متمم شایسته است که چنین الفاظی ذکر نشه و تمرین کنیم برای تغییر به سمت بهتر شدن و اجتناب از عادات فیس بوکی در این فضای مفیدمحور.
      درخصوص دنیای Fan ها که اشاره کردی نکته ای که اتفاقا دوست داشتم در متمم یا روزنوشته ها بهت پیشنهاد طرح ش بدم بحث “سرگرمی”. پیمان آزاد (بنظر من که از طرفداراش هستم،خیلی از قالبهای کلاسیک خودشناسی را بدرستی شکسته) معتقده “سرگرمی” برای ذهن آشفته ست و خیلی از انسانها برای فرار از خودشون به سرگرمی رومیارن. اینکه بقول شما “هیچ چیز از حد علاقه” فراتر نمی ره چون انسان امروزی تکلیفش هنوز با خودش معلوم نیست. در روز با دهها نفر خوش و بش می کنیم و بمحض اینکه طرف یک متر ازمون دور میش زیر لب فحش ش میدیم؛ یعنی من هنوز تکلیفم با خودم روشن نیس. ازین تعارضات در ذهن ما اینقدر وجود داره که یا باید با علاقه ها و سرگرمی ها به مانند آمپول بی حسی، خودمون سِرّ کنیم یا که مثل خیلی از Follower های مکاتب خودشناسی در حالت تعلیق و هنگ قرار بگیریم. بقول نیل پستمن فقید، “داریم تا حد مرگ خودمون سرگرم می کنیم”، تا مثل یه معتادی که هرروز دوز مخدرش بالاتر میبره تا در اون دنیای توهمی که برای خودش ساخته بیشتر بمونه، هر روز دوز علاقه مون با ازین شاخه به اون شاخه پریدن یا بقول مولوی از قفس اندر قفس رفتن تنوع میدیم. یه روز فیس بوک یه روز تلگرام و روزی هم متمم. اینارو گفتم که بازم تاکید کنم، بعنوان یه عضو خیلی کوچک متمم دوست دارم فضای متمم و حتی وبلاگ شما روز به روز به تعالی واقعی نزدیکتر بش. از پراکنده گوییم عذر میخوام.

      Thumb up 4

  • محمد حسین هاشمی می‌گه:

    روزی نویسنده­ای جوان از برنارد شاو می­پرسد: شما برای چه می­نویسید استاد؟
    برنارد شاو جواب می­دهد: برای پول!
    نویسنده جوان برآشفته می­شود و می­گوید: متأسفم! من برخلاف شما برای فرهنگ می نویسم!
    و برنارد شاو می­گوید: عیبی ندارد فرزندم! هرکدام از ما برای چیزی می­نویسیم که نداریم!

    Thumb up 12

  • مهتاب می‌گه:

    سلام
    من علاقه زیادی به نوشتن دارم و همیشه می نویسم بهترین نوشته و شعرهام زمانیکه وجودم لبریز از درده و نوشتن تنها مرحمیه برای تسکین دردهام

    Thumb up 1

  • رها راد می‌گه:

    سلام
    یک ساعتی هست دارم نوشته و پاسخ ها رو می خونم …. وفکر می کنم که چی می تونم بنویسم….
    فقط می تونم بگم ….نگاهم به زندگی از بعد از آشنا شدن با این خانه(سال ۹۲) و هم خونه ای ها خیلی فرق کرد…. شاید همان مهربانی که سمانه می گوید شاید توصیف شهرزاد :”حرفهایی که گاه، روزها ما را به فکر فرو میبرد و سرانجام ما را به حرکت وا می دارد. حرفهایی که ما را باز بیش از پیش برای مطالعه و کتاب خواندن، برای فکر کردن، برای درست اندیشیدن، برای تلاش کردن، برای دوری از تنبلی و سستی و خمودی، برای فراموش نکردن و دیدن ذره های ریز زندگی، برای بهتر زیستن خود و برای کمک به بهتر زیستن دیگران، ترغیب می کند و …”

    و به جرات بگم نقطه عطف بوده واسم و تا به امروز به دو بخش زندگیم رو تقسیم می کنم: قبل از آشنا شدن با این جا و بعد از آن …. و این که سعی کردم حضورم و عدم حضورم درجایی فرق کنه….سعی کردم حتی برای زمانی کوتاه اگرهم مسیر کسی هستم بتونم یه خاطره خوب از خودم تو ذهنش بزارم… یادم نیست توی روزنوشته ها بود یا توی رادیو مذاکره که محمدرضا گفت دنیا با من با بدون من فرق داشته باشه….اگر نقل قولم اشتباست تصحیح کنید و پیشاپیش پوزش می خوام…

    Thumb up 4

  • حسن فرجی می‌گه:

    یه روزی باید این مطالب رو می نوشتید
    و ممنون که نوشتین کما اینکه با این دیدگاه آشنا بودم
    خیلی از افرادی که تازه به روزنوشته ها و متمم هدایت می شوند ممکنه چنین سوال هایی داشته باشند و این مطالب رفرنس خوبیه در صورتی که دیدگاه شما در آینده تغییر نکنه…

    Thumb up 2

  • غزاله می‌گه:

    یه چیز کوچیک الان به ذهنم رسید به نظرم حتی برای موفقیت یه کار کوچک هم لازم تا اونو به گوش بقیه رسوند.شما با اینجا طرز نگرشتون رو به گوش آدما رسوندین و میرسونین و توی تایید این بینش موفقین.این یعنی یه اتفاق عالی.
    هرروز موفق تر باشین

    Thumb up 5

  • محمد(بچه محل) می‌گه:

    جناب آقای محمد رضا شعبانعلی
    سلام و عرض ارادت؛
    از اینکه لطف کردید و در روز جمعه، اینگونه و در قالب یک پست مستقل با تمام زیورهای چشم نوازش به سوالات این کمترین پاسخ دادید ممنونم و قلبا حق شناسی می کنم؛ یک دنیا حرف دارم اما توان نوشتن آنها را به هزار و یک دلیل ندارم؛ دل به خدا می سپارم و تمام تلاشم را می کنم تا لااقل چند جمله ای بی غل و غش و صادقانه – کمی شبیه شما- برایتان بنویسم:
    راستش فعلا این پست و کامنت هایش را تنها یکبار خواندم و می دانم که کافی نیست و آنچه شما نوشتید یا بهتر بگویم پذیرایی و میهمان نوازی ویژه تان، درنگِ بیش از این را می طلبد اما ننوشتن و موکول به بعد کردنِ همین نصفه و نیمه ای هم که در ذهن دارم را در برابر شما و عزیزانی که مسوولانه در کامنت ها به کمکم آمدند بی ادبی می دانم؛ من تا به الان متوجه شدم که:
    ۱- یکی از مهمترین ستون های ساختمان فرهنگ ای که محمدرضا شعبانعلی بناکرده این است که: باور کنیم دانسته هایمان در برابر نادانسته هایمان آنقدر کم است که باید آهن سخت استدلال ها و اما و اگرها و منم منم ها را طوری خُرد کنیم تا بُراده هایش جذب مغناطیس علم نافع شود.
    ۲- من فهمیدم یکی از مهمترین تاثیرات ورود به ساختمان محمدرضا شعبانعلی آنی می شود که در کامنت های علاقمندانش ردِ آن پیداست هیچ کس ادعای دانستن نمی کند و تواضع وصف ناشدنی در اتمسفر این بنا موج می زند.
    ۳- در ساختمان محمدرضا محتواهای سنگین و سخت و جدی روی هم بند نمی شوند مگر با ملاتی نرم و لطیف، نَسَب دار و صبور از جنس دل خود او
    ۴- آری! شنیدم که ترغیب کردن و متعهد کردن خود به خواندن بیشتر و یادگرفتن بیشتر یکی از دلایل ساخت اینجاست اما وجدان کردم که هجرت با آن موشکی که وصفش رفت هم بخاطر حفظ این بنا و ساکنانش است؛ طوری که آب در دلشان تکان نخورد و فقط بخوانند و بالا روند! (چه اینکه ماموریت ذاتی همه موشک ها هم حفظ و تعالی آنجایی است که از آن شلیک شده اند.)
    ۵- … و ملامتی با خود! که ای وای، این اقیانوس صفا و وفا و یکرنگی و دردمندی را دیدی و از پَسِ پرده و عاریتی به نظاره نشستی؟! … دست بوس شما محمد یاسمی(بچه محل)

    Thumb up 29

  • Pouya.Sheikh-hasani می‌گه:

    سلام آقای شعبانعلی! جرات گفتن محمدرضا رو از دست دادم، اون وقتم که میگفتم از خامی بود!
    “روزنوشته ها” خیلی بیشتر از متمم روی تصمیمات من سایه انداخته است، این “مدل ذهنی شما”، “عدم قطعیت” و “تحمل ابهام” حتی در ارزش های من تاثیرگذار بود،هیچوقت به این صراحت تو فضای آنلاین اعتراف نکردم، اینجا حس تعلقات خاطر بیشتری نسبت به اکانت های سوشال خودم دارم، ولی من میخوام از اون تیکه “دردش” بگم، اثرگذاری محمدرضا باعث شد من از سال ۹۳ از کاری که تدریس کنکور بود و جا افتاده بودم تا حدی و درآمدی در حدود دو تا سه برابر درآمد فعلی ام داشت بیرون آمدم، دلیلش هم همین قضیه تکراری بودن بودن و اسارت محض بود، ریسک بزرگ و خطرناکی بود، هزینه اش از دست دادن پول نیست، ندامت و پشیمانی ست!
    فایده اش هم “حس (یا حتی توهم)خوب ولی ماندگار در ذهن من است”

    حرفم اینه که فهمیدن درد دارد، البته من در حد ذهن خودم میفهمم، ولی وقتی میبینی مصداق ارزشهات در عمل چقدر با بقیه متفاوت ست، بی انگیزه میشی خصوصا اینکه دستت یه جاهایی زیر سنگ باشه.
    توضیحات بیشتر که طولانی نشه: http://www.shabanali.com/ms/?p=5058

    توی متن بنظرم یک موضوعی کمرنگ جلوه کرد: شاید شما به امید روزهای بهتر ننویسید، ولی بنظرم امید به روزهای بهتر و بهبود برای مخاطبان این وبلاگ رخ میدهد، دلیل دیگری لااقل برای من برای متواتر بودن رفت و آمدم در اینجا وجود ندارد، بهبود اول در زندگی خودم و در کنار اون اطرافیانم؛ با بیشترین وسعت ممکن.
    توضیحات بیشتر که طولانی نشه:http://www.shabanali.com/ms/?p=2340

    با بچه هایی که شما را دنبال میکنند، کم صحبت نمیکنیم یعنی بچه های متمم، من در مقایسه با اونها جدید حساب میشم، از اوایل همراه متمم بودند، ولی بنظرم همه ی آدمهای اینجا رو میشود به سه دسته تقسیم کرد، این تقسیم بندی خود شماست: در حالت “نقد”، “شنیدن” و “پذیرش”.
    واقعیت بنظر من بیشتر دوستانی که اینجا سر میزنیم احمالا مُد اول را رد کردیم، ولی بیشتر در مُد دوم هستیم، نهایت تلاش ما ماندن در مُد سومه.
    باز هم برای اینکه بیش از این طولانی نشه: http://www.shabanali.com/ms/?p=4448

    خاطرم نیست اسم محمدرضا شعبانعلی رو اولین بار کی شنیدم، ولی یادمه دانشگاهمون تشریف آوردید ولی نشد که من خدمت برسم، بجاش اون روز بیش دو برابر زمان همایش شروع کردم به خوندن روزنوشته ها، نقطه ی شروع روزنوشته ها اونجا بود.

    با تمام هزینه ها و چالش ها و مشکلاتی که محمدرضا واسم داشته، از “رنج بودنش” حس خوبی دارم، قدر دردهامون رو بدونیم، یاد یک شعر و یک ویدئو از تد افتادم، یه کم بهم بی ربط هستند؛
    https://www.ted.com/talks/regina_hartley_why_the_best_hire_might_not_have_the_perfect_resume?language=en
    این شعر از استاد پرویز مشکاتیان با صدای استاد شجریان است:
    همراه شو عزیز/همراه شو عزیز
    تنها نمان به در/کین درد مشترک
    هرگز جدا جدا/درمان نمی شود
    دشوار زندگی/هرگز برای ما
    دشوار زندگی/هرگز برای ما
    بی رزم مشترک/آسان نمی شود

    حکایت تلخی وجود داره داره، اونم اینکه بین کسب درآمد و رویای ایجاد تغییر، امکان بروز ناسازگاری خیلی زیاده، ممنون که شما دومی رو انتخاب کردید.
    غواص اگر اندیشه کند کام نهنگ/هرگز نکند دُرّ گرانمایه به چنگ

    تصمیم دارم راجبه تبعات دیگه ای که متفاوت بودن ارزشها و حتی توسعه مهارتهایی از جنس متمم برایم داشته و همچنین ددلاین گذاشتن برای یادگیری و مطالعه، در متمم بیشتر بنویسم، با این امید که در فضای کسب و کار و مسیرشغلی و نه فقط در زندگی شخصی این ارزشها جاری باشه، چه برای کارفرما، چه برای کارمندان!
    به هر حال فکر میکنم مدیران بیشتر اونجا سر میزنند!

    Thumb up 10

  • زهرا می‌گه:

    ۳۵ سال دارم و از وقتی یادم میاد دوست داشتم بنویسم ،از همه چی، حتی اسم کتاب هام رو هم انتخاب میکردم ولی هیچ وقت جرات نمی کردم. چند هفته پیش بالاخره تصمیم گرفتم . با اشتیاقی که فکر میکنم میشد از توی چشمامم دیدش این موضوع رو به همسرم گفتم،” من میخوام بنویسم”
    جواب همسرم کوتاه بود ” گفتنی ها گفته شده و نوشتنی ها نوشته” همین، فقط همین.
    هنوزم دارم به حرفش فکر میکنم . ممنون از نوشتتون فک کنم میتونه به من کمک کنه.

    Thumb up 3

    • Pouya.Sheikh-hasani می‌گه:

      فکر میکنم کوتاه نوشتید، ولی برای من خیلی عمیق بود، خودم بهش مبتلاء هستم، نظر همسرتون برای من بی معنی نیست، ولی شاید یکی مثل آقای شعبانعلی یا عزیزان دیگه از یه نگاه دیگه، در یک زمان و مکان دیگه برای هر فردی با شرایط خاص، معنا و مفهوم متفاوت و عمیقی داشته بتشه، واقعیت مثل آقای شعبانعلی در ایران کمه، به زعم من نادره، کافیه تشریف ببرید انقلاب فروشگاه جیحون (که افراد کتابخون رفت و آمد قابل توجهی دارند) و یک نگاه به کتابهای پرفروشش در کشور بندازید و از از طرف دیگه کتابهای رتبه بالای آمازون و گودریدز رو ببینید که اتفاقا کم نیستند کتابهای خوبی که ترجمه شدند، تفاوت در نگاه و نگرش یا به تعبیر خودشون مدل ذهنی مشخص میشه، من با یه جمله که گویا از آندره ژید هست، سر خودم را گرم کردم: همه ی چیزها گفته شده اند، ولی چون گوش شنوایی نبوده، پیوسته باید از نو گفت.
      شاد باشید.

      Thumb up 2

  • sara jam می‌گه:

    سلام :
    من سالهاست که به این خانه میام و سر می زنم و در متمم هم کاربر آزاد هستم و در مواقعی پیام اختصاصی جمله الهام بخش من در اون روز میشه گرچه بیشتر مواقع مخاطب خاموش هستم و کامنت نمیزارم خواستم تشکر کنم . با مطالبی که در روز نوشته هاست احساس صمیمیت زیادی می کنم . مطالب متمم تخصصی و کاربردی است ولی روزنوشته ها عین زندگی است و من که هر چی بیشتر از عمرم میگذره با چراها و چگونگی های بیشتری روبرو میشم روزنوشته ها جایی برای نفس کشیدنم شده . باز هم تشکر میکنم ممنون که هستی و خدا رو شکر …

    Thumb up 5

  • آرمین جنت خواه می‌گه:

    محمدرضا تو یه خیانت بزرگ داری به مخاطبانت می کنی، اونم اینه که اگه کسی مخاطب واقعی و پیگیر فقط ۵ درصد محتوای همین جا باشه (متمم به کنار) چطور می تونه بقیه رو راحت تحمل کنه؟ :)) واقعا وسط مهمونی نشستم یهو یکی یه تحلیل کلیشه ای میکنه یا یه جوری برای بچه اش آینده ترسیم می کنه و … بعد من نوعی که مخاطب اینجام در لحظه انبوهی از مطالب که عمدتا اینجا خووندم میان تو ذهنم که طرف رو بمبارون کنم بعد عصبی میشم میبینم تو اون فرصت نمیشه میرم بیرون سیگار می کشم. در عین حال حتی آشنایی ها برای رابطه احساسی هم همینجوری میخوره به بن بست یهو میبینی عشق اول و علاقه دوم و کراش سوم هم در دیدت ذره ای جذابیت گذشته رو ندارن.
    نوشته بودی مطالبی که به کیفیت جیب ربط دارن توی متمم پولی هستن و اونایی که به کیفیت زندگی ربط دارن رایگان. من مدت هاست فقط حق عضویت متمم رو میدم اما مطالب رایگان و اینجا رو میخوونم و اونا بیشتر رو کیفیت جیبمم اثر داشتن، اما کیفیت زندگیم نه! البته نمیدونم کیفیت زندگی رو چی میشه معنا کرد اما لذت زندگی نرمال دیگه رفته، گاهی وقتا میگم کاش یکی بودم که میشستم سریال کیمیا می دیدم و با آکادمی گوگوش خودمو سرگرم می کردم و در زیست حیوانیم بیشتر سیر می کردم و روزنوشته هارو نمی دیدم که اینطوری گرفتار و اسیرش بشم. او را خود التفاتی نبود به من، من خویشتن اسیر کمند نظر شدم، سعدیا!

    دو تا موضوع میشنهادی دارم: ۱- مثل کانال تلگرام ۳۰ روزه ای که ساخته بودی کمک کن و مدل ساختار دهی ذهنی رو یاد بده، که توی اون مهمونی ها و روابط بشه جوری خرده خرده آدم خیلی مودب انتقال صحبت کنه و نترکه و منزوی نشه به تبعش، ۲- اینکه بیشتر از روابط انسانی بنویس، با خانواده، با معشوق و رابطه، با دوستان و … می دونم لذت های سابق و دانش بیشتر دو روی سکه ان اما زندگی انسان هم عرصه هندل کردن تضاد هاست. از هندل کردن تضاد های زندگی بنویس (گرچه می دونم این کنترل خواهی و تسلط از حس ترس ما از ابهامه ولی به هر حال یعنی امیدی نیست؟)

    آشنایی با این روز نوشته ها حکم قرص قرمز توی فیلم ماتریکس رو داره، دیگه شاید روی آرامش و اطمینان فکری گذشته رو نمیشه دید. فقط باعث میشه بیشتر بفهمی و بیشتر به سوال بر بخوری، و عذاب بیشتری بکشی. داشتم فک می کردم روز خواستگاری یا آشنایی اول به طرف یه اکانت متمم بدم بگم برو یکسال بخوون بعد بیا باهم صحبت کنیم، یا بگم روز نوشته ها رو تا مقاله چرا دکترا نمی خوانم بخوون برو عقب. بعد الان فکر می کنم با این اوضاع تنهایی راحت تره مثکه.
    احتمال یافتن چند ده یا چند صد هزارتا نقطه توی نقشه ۸۰ میلیونی ایران که سنشونم به من بخوره فک کنم نزدیک صفره و این هدیه تو به ماست :)) درد دل طور بود مطلب. رو این حساب من هی سعی می کنم متمم و این روز نوشته هارو بیشتر به افراد معرفی کنم بلکه یه روزی دو معضلی که بالاتر اشاره کردم حل شد. چون نقطه بازگشت و قهر کردن من از سایت هات گذشته. روی اون دو پیشنهادم فکر کن و منتظرم یه روزی لابلای نوشته ها به راه حل برسونی منو.
    فدایت، همیشه سالم باشی و هیچ وقت زیر پست هات ننویسی بقیه اشو “اگه عمری بود صبح می نویسم” توی ذهن خیلیا جاودانه شدی، امیدوارم حیات فیزیکیت هم همیشه به بهترین و طولانی ترین شکل باشه.

    Thumb up 15

  • غزاله می‌گه:

    اول از همه مرسی از معلم،رهبر و مدیر خیلی از ماها در زندگی و کار و مهم تر از همه بینش.
    دوم مرسی از محمد(بچه محل)که سوال خیلی از ما رو طرح کرد و فرصت دوباره ای شد تا از ذهن مسکن و آرام بخش محمد رضا استفاده کنیم.
    منم مثل خیلی از بچه های دیگه دوست دارم جواب اون …. محمد رو در حد خودم و نه کامل و قابل اطمینان بدم.
    محمد جان به نظر من هر کسی یه روزی به یه دلیلی وارد این خونه شده.
    میتونه این دلیل خیلی اساسی،خیلی دلی یا خیلی اتفاقی بوده باشه.به هر حال از نظر من کسی که خدا بهش این فرصت رو داده تا با ذهنیت محمد رضا آشنا بشه حتمآ یه روزی یه لحظه ای یه کار فوق العاده ای کرده که پاداشش شده آشنایی با جوی خارج از جو عادی و همگانی.یه جو که عقلت حست رو تآیید میکنه و حست عقلت رو دقیقآ بر عکس دنیای عادی اطرافمون که حد اقل در ۹۰% موارد این ۲ حس خدادادی مغایر با هم هستن.
    روزی وارد این جمع شدم که حالم به خوبی حال امروز نبود و همیشه بابت حال بد اون روزهام خدا رو شکر میکنم.
    چون بهم فرصت رشد داد،فرصت بودن تو محله ای که امن،راحت،عشق و در عین حال خاص و بزرگ.
    جای خالی اون جمله برای من با این جملات پر میشند:
    مخاطبینی که دنبال آرامش همراه با رشد هستند،مخاطبینی که شاید درک کرده اند تمام دنیا و تمام کارها برای رسیدن به سرمستی است که اینجا نه ۱۰۰% ولی میتواند حداقل ۵۰ درصدش را برایشان تآمین کند و کمک کند تا ۵۰ درصد باقی مانده را با عشق به دست آورند،مخاطبینی که اگر محمد رضا ننویسد میمیرد پس قطعآ آن ها اگر نخوانند میمیرند،اینجای جای مخاطبینی است که به دست آوردن بهشت را مستلزم بینش بالا میدانند و نه چیز ذیگر.
    روزگارتان آرام

    Thumb up 7

  • بهروز می‌گه:

    محمدرضای شعبانعلی عزیز. من مدتی است که درس “تصمیم گیری” را در متمم آغاز کرده ام. در فایل صوتی ابتدایی در مورد دو نوع تصمیم گفتین؛ تصمیم نوع اول (Seystem One) و تصمیم نوع دوم.
    من از دوستان قدیمی شما نیستم (شاید از نوع جدیدش هم نباشم.) ولی در همین مدت حدود یک ماه، هر روز به اینجا و اونجا! سر میزنم. میخواستم به شما و بچه محل تون بگم “اینکه من تصمیم گرفتم که هر روز بیام اینجا (و نه متمم) از نوع تصمیم نوع اوله. نمیخام دنبال دلیل بگردم براش که اگه بگردم …”.
    امیدوارم هیچ وقت مصداقی از حرف اسکار وایلد پیدا نکنین که باعث بشه دیگه اینجا ننویسین!

    Thumb up 0

  • فاطمه می‌گه:

    سلام به اقای محمدرضا شعبانعلی عزیز……
    با اینکه از صبح بنده بیرون بودم و الان خسته و نالان رسیدم خونه…ولی خوندن مطلب تون خیلی منو سرحال آورد و واقعا از خوندنش لذت بردم.
    خواستم یه تشکر ویژه ازتون بکنم…بابت اینکه هستید…. بابت اینکه می نویسید….و اینکه به اموزشهایی که به دیگران میدید خودتون بیشتر از همه مقیدید….خیلی خیلی ازتون ممنونم. و خداقوت استاد عزیز…. :)

    Thumb up 4

  • تسنیم می‌گه:

    سلام
    چه خوب بود اگر درباره” اندیشیدن” هم می نوشتید.

    Thumb up 3

    • سعیده می‌گه:

      سلام طاهره عزیز
      من هم چهار ماه هست که اینجا حضور دارم و هنوز خیلی بی تجربه ام ولی دوست دارم این نوع از یادگیری رو ،
      امیدوارم یک روز با این اشتیاق و اطمینانی که شما ازش حرف زدید برای من اتفاق بیفته.

      Thumb up 0

  • تسنیم می‌گه:

    سلام
    شما صمیمی و خالص نوشته اید. من به یاد این روایت افتادم که:
    پیامبر خدا (ص) فرمود : علم را در بند کشید. عرض شد: در بند کشیدن آن چگونه است؟ فرمود: با نوشتن آن.
    ” اما یک چیز را آموخته‌ام. می‌دانم که اگر فکر می‌کنم که چیزی را می‌دانم، اگر آن را برای دیگران نگویم و ننویسم، به اسارت آن دانسته در خواهم آمد.”
    .
    شما نوشتید ” نخستین و مهم‌ترین انگیزه و علت نوشتن برای من، “خودم” هستم.
    می توانستید برای”خودتان”، در دفتر “خودتان” بنویسید و در کنج اتاق ” خودتان” بگذارید.
    .
    “باید ببینم که فردا، چه دانش یا تجربه یا شهود جدیدی، روزی‌ام می‌شود.” (ابن جمله فوق العاده است و من شدیدا به آن معتقدم)
    از روزی خود می بخشید و بدون شک یک دانه را هفتصد دانه می کنید و توانمندتر خواهید شد. بخشندگی معنوی ای که در نوشته و کلامتان به تصویر می کشید که کار هر کسی نیست.
    .
    “بیرون ریزی و نوشتن، درست مانند پرت کردن سوخت موشک به بیرون است. تو را خالی می‌کند و با تکانش و شدتی بیشتر، به جلو می‌راند.”
    “هرگاه بخواهم درباره‌ی موضوعی بیشتر یاد بگیرم و بیاموزم، دانسته‌های قبلی را از طریق این وبلاگ به بیرون پرت می‌کنم تا جای بیشتری برای دانسته‌های جدید باز شود.”
    کاش همه ما به این فهم و درونی شدن آن برسیم.
    لحظه هایتان مهنا

    Thumb up 2

  • طاهره می‌گه:

    پیش‌نوشت: من هم نام خاندانم رو پاک کردم، چون مثل سمانه عزیز دوست دارم که با همین نام بشناسنم و اشتباهی بشم.

    دوست دارم من هم به عنوان یک مخاطب دو ساله، برای محمد (بچه محل) عزیز اون نقطه‌چین‌ها رو پر کنم:

    به نظرم اگر به تعداد انسان‌های روی زمین راه برای رسیدن به خدا وجود داره، به تعداد مخاطب‌های روزنوشته‌ها هم هدف‌های مختلف و متعددی وجود داره که برای دستیابی به بیشترین فایده در زندگی شخصی خودشون، دارن روزنوشته‌ها رو دنبال می‌کنن.

    اعتراف می‌کنم که دو سال پیش که با روزنوشته‌ها آشنا شدم خیلی فضای نوشته‌ها برای من قابل درک نبود
    اما کم‌کم که از اولین نوشته‌ها شروع به خوندن کردم، دیدم اینجا با خیلی از جاها متفاوته. حرف‌هایی اینجا زده میشه که تا به حال هیج جای دیگه‌ای نشنیده بودم.
    روزنوشته‌ها باعث شدن گاهی ذهنم به چالش کشیده بشه، گاهی دلم بلرزه، گاهی باورهایم ترک بخوره، گاهی به عمق نفمی خودم پی‌ببرم، گاهی به خودم و چیستی خودم شک کنم و گاهی …
    و ثمره همه این “گاهی”ها، موجب شده تا شوق به ‌آموختن در من شعله‌ورتر بشه.
    در حال حاضر هم من اینجا رو بی‌نهایت دوست دارم. هر روز هم میام به اینجا سر می‌زنم. از خوندن مطالبش واقعا لذت می‌برم و این لذت رو گاهی با چند بار خوندن یک متن برای خودم دوباره تکرار می‌کنم.
    این پی‌گیری و لذت مداوم، برای شخص من، دلایل مختلفی داره، ولی در حال حاضر اصلی‌ترین دلیلش اینه که، کسی در اینجا مشغول نوشتنه که بی‌هیچ چشم داشتی قلم می‌زنه و می‌نویسه و با صراحت حرف خودشه بیان می‌کنه. کسیه که دست اول‌ترین مسائلی رو که با زحمت فراوان بهش رسیده، فهمیده و تجربه کرده به راحتی بازگو می‌کنه. کسیه که لحظه به لحظه زندگیش در حال آموختن و نو شدنه. کسیه که از هر چیز به ظاهر ساده و بی‌اهمیت در نگاه دیگران، درسی آموختنی از دل اون بیرون می‌کشه. همه اینها (مانند داستانی که شهرزاد عزیز تعریف کرد) باعث ایجاد فضایی شده که نمی‌شه براحتی ازش دل کند و یا نادیده گرفت و فراموشش کرد.

    از طرف دیگه، درسته که محمدرضا در اینجا فقط برای خودش می‌نویسه و نه برای منِ مخاطب، ولی تا اونجایی که من در کامنت‌ها دیده‌ام، از درگیر شدن مخاطب با بحث‌ها استقبال می‌کنه و خیلی بزرگوارانه و در نهایت احترام و صمیمانه با مخاطب خودش برخورد می‌کنه و مخاطب رو “دوست” خودش و شاگردانش رو “داشته” و “سرمایه”خودش می‌دونه.

    این شعر از مجتبی کاشانی همیشه منو یاد محمدرضا می‌ندازه:
    حُسن باران این است
    که زمینی‌ست، ولی
    آسمانی شده است
    و به امداد زمین می‌آید…

    پی‌نوشت برای محمدرضای عزیز: خیلی ممنون از اینکه به ما اجازه دادی آلبوم تصاویر ذهنی تو رو ورق بزنیم و با سرزمین زیبا و پر از شگفتی تو آشنا بشیم.

    Thumb up 14

  • رضاعلامیر می‌گه:

    سلام محمد رضای دوسداشتنی
    من این پنج شنبه و جمعه به مشهد رفتم و در حرم اقا امام رضا (ع) همه دعا میخواندند من یاد نوشته هایت می افتادم و یاد سوالهایی که می پرسیدی می افتادم و یاد نوشته استفاده حداکثری از منابع نگاه گوسفند نگری افتادم بعد سوار هواپیما شدم و به سمت تهران پرواز کردم و باز یاد نوشته ات افتادم (یاد نویسنده‌ای که تا حالا چهره اش را ندیده ام ولی نوشته اش مرا به تفکر وا می دارد.) از خودم پرسیدم انسان از ان بالا در میان ابرها چقدر کوچک است در ان پایین روی زمین از شنبه تا پنج شنبه دنبال پول می گردیم تا چند متر خانه را بزرگتر کنیم و یا ماشین را از پراید به پژو تبدیل کنیم این پایین که هستیم نمی دانیم هرچقدر بزرگ شویم باز هم کوچک هستیم. اگر روزی ۲۴ ساعت کارکنیم باز هم همان محیط در انتظارمون است که به ان فکر می کنیم و نه بزرگتر از ان.
    rezaalamir.ir

    Thumb up 3

  • مسعود می‌گه:

    سلام محمدرضا
    من تازه با وب سایت شما آشنا شدم و هر از گاهی در طول روز سر میزنم و مطالب قدیمی را میخوانم و یک هفته ای است که هر روز مطالب شمارا میخوانم و استفاده میکنم.
    در میان مطالب به یکی از روزنوشته های شما برخوردم که فکر میکنم میتواند جواب سوال محمد(بچه محل) باشد و در ادامه به اشتراک میگذارم.
    http://www.shabanali.com/ms/?p=5
    هزاران دانشجو داشته باشی، صدها آشنا، ده ها دوست، چندین سایت و وبلاگ.

    اما احساس کنی خیلی حرفها را نمیشود گفت. خیلی چیزها را نمی شود نوشت.

    این بود که تصمیم گرفتم در کنار سایتها و وبلاگهایم، «روزنوشته» هایم را آغاز کنم.

    در «برای فراموش کردن» میکوشم سنگین و رسمی و ادبی و فلسفی بنویسم.

    در «وبلاگ توسعه مهارتهای فردی» از توسعه مهارتهای فردی و کلاسها و دوره ها مینویسم.

    در «وبسایت رسمی» خودم، اخبار رسمی را مینویسم.

    اینجا اما هر چه بخواهم مینویسم.

    نوشته های این سایت برای مخاطب خاصی نیست. برای خودم است و کسانی که میخواهند از حالم خبر دار باشند…
    و در ادامه میخوام بگم که من اشتباه زیاد کردم، تنبلم، مطالعه ندارم، هدف ندارم، انگیزه ندارم و تو این چند روز یه حس خوب تو روزنوشته هات هست که بهم امید میده.
    امیدوارم که بتونم استفاده کنم و تغییری در خودم به وجود بیارم.
    ممنونم

    Thumb up 13

  • حمید می‌گه:

    همیشه به روزنوشته ها سر می زنم و آن ها را می خوانم، گر چه به ندرت کامنت می گذارم. پس از مراجعات اولیه، الان مدت هاست که وقتی به اینجا مراجعه می کنم، می دانم که مطالب ارایه شده در روزنوشته ها مطالبی شخصی هستند و از این نظر با مطالب متمم متفاوتند و این باعث تغییر نوع نگاه من به آن ها می شود.
    بعضی از مطالب روز نوشته ها برای من مانند یک تلنگر است و بعضی مانند یک ضربه پتک.
    گاهی احساس می کنم یک مطلب، حرف دل من هم هست و گاهی ارتباطی با یک مطلب برقرار نمی شود و نمی توانم آن را کاملا بپذیرم.
    بعضی اوقات پاسخ جدیدی برای پرسشی است که در ذهن دارم و یا راه جدید برای یافتن پاسخ و یا حتی بیان پاسخی است که در ذهن دارم و نتوانسته ام در قالب کلمات به زبان بیاورم.
    دفعاتی هم بوده که در لحظاتی سخت به اینجا سری زده ام و با دیدن و خواندن مطالب، نظرات و پاسخ های دوستان (حتی با مرور مطالب قدیمی) امید و آرامش را به ارمغان برده ام.
    محمدرضا جان، نمی دانم تشکر کردن از کسی به خاطر آن که کاری را انجام می دهد که به آن عشق می ورزد چه حسی را به او منتقل می کند؛ به هر حال به خاطر تمام موارد گفته شده بالا و موارد ناگفته دیگر، سپاسگزارم.

    Thumb up 8

  • شهرزاد می‌گه:

    “مخاطبانی که به دنبال ……….. هستند بیشترین فایده را از مطالب شما می برند.”
    محمد عزیز، اگه اجازه بدی من هم به عنوان یکی از همین مخاطبها، که بیش از سه سال میشه که هر روزم رو در این خونه شروع می کنم (حتی قبل از متمم)؛ و هر بار، بیشتر از بارِ گذشته با خوندن این نوشته ها شگفت زده میشم، لذت می برم و به فکر فرو میرم و …، جای اون نقطه چینها در جمله ت رو خیلی خلاصه پر کنم.
    ……….. ~ حرفهایی که ما را برای خواندن کلمه به کلمه و جمله به جمله اش، تا رسیدن به کلمه ی نهایی مشتاق نگه می دارد. حرفهایی که هیچ جای دیگری و از زبان هیچ کس دیگری (من حداقل ندیدم و نشنیدم) نمیشنویم. حرفهایی که مفاهیمشان در پس لایه های عمیق روح و فکر و جانمان شاید مدتهاست که کمرنگ و حتی گم شده بود، و او به زیباترین شیوه، دوباره به یادمان می آورد. حرفهایی که گاه، روزها ما را به فکر فرو میبرد و سرانجام ما را به حرکت وا می دارد. حرفهایی که ما را باز بیش از پیش برای مطالعه و کتاب خواندن، برای فکر کردن، برای درست اندیشیدن، برای تلاش کردن، برای دوری از تنبلی و سستی و خمودی، برای فراموش نکردن و دیدن ذره های ریز زندگی، برای بهتر زیستن خود و برای کمک به بهتر زیستن دیگران، ترغیب می کند و …
    … اما بذار تمام چیزی که در ذهنم هست و نمیتونم بیشتر از این، در قالب کلمات بگم رو از «اوشو» کمک بگیرم:
    “شاگردی از استاد خود پرسید:
    خواهش می کنم به من بگو از کجا باید یک انسان خوب را تشخیص بدهم؟
    استاد جواب داد:
    تو نمی توانی از روی سخنان یک فرد، تشخیص دهی که او یک انسان خوب است، حتی از ظاهر هیچ فردی نیز نمی توانی به این شناخت برسی، اما می توانی از فضایی که در حضور آن فرد به وجود می آید، او را بشناسی؛ زیرا هیچ کس قادر نیست فضایی در اطراف خود ایجاد کند که با روحش سازگاری نداشته باشد. این یعنی بازتاب شعور و تشعشعات ما به هستی.”
    … به نظر من، دقیقا جای “روزنوشته های محمدرضا شعبانعلی و متممش” در سبک زندگی وحتی سطح زندگی میهمانانش همینجاست… در فضای ارزشمند و منحصربفردی که در اطراف خود ایجاد می کند و کمک می کند تا مخاطبانش از این فضا لذت ببرند، بیشتر و بهتر بیندیشند و در این فضا به رشد ذهنی و فردی و اجتماعی خود و دیگران کمک کنند.

    Thumb up 46

  • آیسا می‌گه:

    اینجا همون جایی هست که وقتی مطلب تازه ایی میذاری به خیلی ها آرامش میده

    Thumb up 3

  • مَن(رقیه) می‌گه:

    چند سال پیش وقتی گفتی برای فراموش کردن می نویسی به درستی درکش نکردم، اما امروز به وضوح می فهمم.

    (نسخه ی ویراستاری شده ی پیام قبلی! )

    Thumb up 6

  • فائقه خطيبي می‌گه:

    چند روز پیش مهمان یک دوست عزیز بودم.در حال خوندن روزنوشته ها وقتی منتظر وعده ناهار بودیم.از من پرسید دقیقا تو این صفحه دنبال چی میگردی؟…واقعیت سوال جالبی بود چون من به ندرت متنی رو تا انتها می خوندم و متاسفانه آدم کتابخونی هم به حساب نمیام.دقت کردم دیدم خیلی بیشتر از قبل به اینجا سرمیزنم.الان که سوال محمد(بچه محل) عزیز رو خوندم فکر کردم شاید من هم باید جواب سوال اون دوست رو به خودم بدم.
    بیشتر از جنس اعترافه؛من به شخصه خیلی از مطالب محمدرضارو نمی فهمم(فهمیدن به معنای واقعی کلمه،شاید درک کلمه بهتری باشه)قطعا کم سوادیم یکی از دلایلشه.دلایل دیگرش واضحه که اگر بگم تبدیل به لیست تحسین محمدرضا میشه.به نظرم خیلی از ما مطالب اینجارو با نگاه متمایز بودن و تحسین برانگیز بودن می خونیم.من مدل فکر کردن صاحب این خونرو دوست دارم.حتی اگه مطلبی که نوشته اصلا دغدغه من نباشه باز هم خوندنش حس خوبی بهم میده.گاهی هم بوده که خوشحال شدم از پیدا کردن نقطه اشتراک فکری با معلمی که تحسینش می کنم.
    فکر نمیکنم با مهمون این خونه بودن می تونم بیسوادیم رو جبران کنم یا معجزه وار مدل ذهنی و فکریمو و به تبع اون سبک زندگیمو تغییر بدم.چیزی که الان می تونم بگم من برای “تجربه حال خوب” بیشتر به اینجا سرمیزنم،شاید شبیه همون فلو شدن یا واحه ای وسط زندگی که فعلا خیلی از قسمتهاش مطابق خواسته هام نیست.

    محمدرضا جان ممنون که بیشتر برای خودت می نویسی.به قول اون دوست گرامی ما مصلوب شدن توسط واژه هارو میبینیم.
    ساختن،بخشیدن،فراموش کردن،درد کشیدن،نقد کردن،افسوس خوردن،همدردی کردن،لذت بردن،بی تفاوت نگاه کردن،شک کردن و امید داشتن…..فکر میکنم اکثر ما هم برای خودمون به اینجا سر میزنیم.
    همیشه سلامت باشی و به قول پدرم”خدا تو را برای این جوانترها حفظ کند”.

    Thumb up 17

  • مهدی می‌گه:

    تو که دستت به نوشتن آشناست
    جنست از جنس دل خسته ماست
    دل دریا رو نوشتی،همه دنیا رد نوشتی، دل ما رو بنویس
    بنویس هرچه که ما رو به سر اومد
    بد قصه ها گذشت و بدتر اومد
    بگو از ما که به زندگی دچاریم
    لحظه هارو می کشیم نمی شماریم

    Thumb up 12

  • فواد انصاری می‌گه:

    شما گفتید که چرا مینویسید شاید بد نباشه که ما هم توضیح بدیم که چرا میخونیم.

    یه بار یک جمله از کامو خوندم با این مضمون که من به آدمهایی که اشتباه کرده اند وتجربه کرده اند بیشتر اعتماد دارم تا کسانی که با قاطعیت خودشون رو معصوم می پندارند. واقعیتش عدم قطعیت شما در نوشتن و اینکه از دغدغه های خودتون مینویسید برای من جالبه شما از بالا مخاطبان خودتان را نگاه نمیکنید غروری بر سواد و دانش خودتون ندارید و حتی از نفهمیدن ما چه در متمم یا اینجا رنج میبرید(این رو تجربه کردم همینجا) شاید کلمه معلم برازنده شما باشد. من اینج مطالب رو میخونم چون میخواهم از تجربه ی شما در زندگیم استفاده کنم از راههایی که رفتید یا نرفتید از کتابهایی که میخونید و از موضوعاتی که بهش فکر میکنید. حرفهای بقیه رو هم میخونم و چیزای زیادی یاد میگیرم احساس میکنم چیزی یاد میگیرم بر خلاف شبکه های اجتماعی توهم زا که شبیه بازار شامه اینجا آرامش خاصی داره حرمت ها حفظ میشه و خیلی کم از ترول خبری هست. دردهایی رو که مینویسید اغلب دردهای ما هم بوده حداقل وقتی میبینم کس دیگری به این زیبایی در موردش نوشته آروم تر میشم احساس نمیکنم که تنها هستم.
    در کل میخوام بگم دوست دارم حرفای کسی رو بخونم که میشناسمش هر چند از نزدیک ندیدم ولی میدونم چطوری فکر میکنه یا چطوری به دنیا نگاه میکنه. شاید سایتها و شبکه های اجتماعی پر از حرفای زیبا باشه ولی باور ندارم که نویسنده اون متنها شبیه نوشته هاش زندگی بکنه ولی در مورد اینجا قضیه فرق میکنه و بعد از این دو سال فهمیدم تفاوتی بین حرف و عمل محمدرضا نیست یا این تفاوت اینقدر کمه که من نفهمیدم.
    از آدمایی که حرفشون با عملشون یکیه خوشم میاد و این حرفها شنیدن داره.

    Thumb up 30

  • گلناز می‌گه:

    ” فرقی بین من و تو و این صندلی که من بر روی آن نشسته‌ام و آن سنگی که در کنار خیابان افتاده وجود ندارد. امروز، ممکن است من بتوانم سهم بزرگتری در فکر و زندگی تو داشته باشم و فردا آن سنگ، بتواند کارکرد بیشتری بیابد. ”

    این جمله خیلی خوب بود. بهم یاد آوری کرد که یادگیری می تونه از طریق کانال های مختلفی اتفاق بیافته. مهم این هست که آدم ذهنش رو به دنیای اطرافش باز کنه و قلبا بخواد که چیز جدیدی یاد بگیره.

    Thumb up 6

  • مرتضی عبدالله زاده می‌گه:

    آقای شعبانعلی
    نمی دانم چند خطی که در ادمه می آید چه قدر به نوشته شما مرتبط است.
    برای من هم بسیار پیش آمده است که موضوعی را در جمع های مختلف و با بیان های مختلف تکرار کرده ام و با این کار فکر کرده ام چه قدر می دانم! و بعد هنگامی که خواسته ام همان را بر روی کاغذ بیاورم، دیده ام که بابا! آن ده بیان، یک چیزند و با تکرار آن مطالب،دچار “توهم دانستن” شده بودم. از این رو نوشتن پیوسته را به گونه ای یک “محک” می دانم؛ محکی برای این که واقعاً چیزی را یاد گرفته ام یا درگیر شعبده بازی شده ام؟
    راستی پس از خواندن این مطلب، یک بار دیگر دل نوشته شما تحت عنوان “پنج تصمیم مهم زندگی ما چه بوده است؟” را مرور کردم و فکر می کنم برای دوستان هم مفید باشد:
    http://www.shabanali.com/ms/?p=4971
    اندیشه تان پویا، و قلم تان روان.

    Thumb up 9

  • سمانه می‌گه:

    محمد ( بچه محل ) عزیز سلام
    با اسم سمانه مینویسم چون اولین باری که در این خانه کامنت گذاشتم با اسم سمانه بود، نه به همراه نام خانوادگی(عبدلی)
    و دوست تر دارم که با همین نام خوانده شوم، و با همین نام بشناسَنم، نه نام خاندانم!
    آنچه باعث شد تا بعد از مدت ها زیر این نوشته کامنت بگذارم و حرف هایم را بنویسم، بخشی از آن مرتبط به پاراگراف آخر کامنت شماست که محمدرضا به آن جواب داده است، و بخش دیگری از آن مربوط به پیامکی که چند روز پیش از طرف یکی از روزنوشته ای ها( که ما از چندی پیش نام هم قبلیه ای بر هم نهاده ایم ) دریافت کردم که” سمانه چرا زیر پست «متمم دو ساله شد» هیچ خبری از تو نبود!؟”
    محمدرضا شعبانعلی، کسی که ما به خاطر دوست داشتن خودش «محمدرضا» صدایش می‌کنیم و میزبان این خانه اش می‌دانیم و هر از گاهی هم رئییس قبیله اش می‌خوانیم،پاسخ سوال شما را داد. من هم اجازه می‌خواهم_به عنوان کسی که چند سالی هست که این نوشته ها و متمم را می‌خوانم_ تا کمی در خصوص این قسمت کامنت شما ” اما سوالم این است که دقیقا جای «روزنوشته های محمدرضا شعبانعلی و متممش»در سبک زندگی و حتی سطح زندگی میهمانانش کجاست؟” آنچه در ذهن خودم می‌گذرد، بنویسم.
    اگر چه کامنت شما خطاب به محمدرضا بود، اما احساس می‌کنم بخشی از پاسخ سوال شما، نزد من و دیگر دوستانی است که این نوشته ها را می‌خوانیم!

    راستش در این چند سال حرف ها و دل نوشته ها و مطالب علمی زیادی را از این خانه و متمم به یغما برده ام!
    اما ساده ترین و دم دستی ترین مثالهایی که همین الان در ذهنم دارم و خیلی پر رنگ هستند، نه مربوط به قوانین کسب و کار است، نه مربوط به حوزه ی تولید محتوا و نه حتی استراتژی و معنای پول و گردش مالی و مطالبی از این جنس.چه آنکه تلاش کرده ام و می‌کنم که این مطالب را هم نه چکشی برای زدن هر میخی که در اطرافم می‌بینم، که برای بهتر شدن زندگی‌ام به کار ببرم.
    اما آنچه خیلی پررنگ است یکی «مهربانی های کوچک زندگی» متمم است.که اگر یکی دو مورد از آن مهربانی ها را، مهربانی کنیم، زندگیمان دگرگون می‌شود. شاید بگویی شعاری حرف نزن! یعنی همین که این مهربانی های کوچک زندگی را به کار بگیری، تغییری در سبک زندگیت ایجاد شده است و دگرگون شده ای؟! اگر چنین سوالی داشته باشی، یقین داشته باش که پاسخم مثبت است و برای اثباتش کافی است سری به آن نوشته بزنی و یکی دو مورد از آن را اجرا کنی. آن وقت «حال» دگرگون شده خودت را خواهی دید. چیزی که همه ی ما در زندگی به دنبال آن هستیم. کار می‌کنیم، می‌جنگیم! بازی می‌کنیم، و با برد و باخت های زیادی روبه رو می‌شویم تا به قول محمدرضا در یکی از فایل های صوتی”دمی آسوده در آغوش یار آرام گیریم” (نقل به مضمون) و «حال» خوب پیدا کنیم.

    زمانی بود که هر روز، لااقل ۵۰ بار این سایت را رفرش می‌کردیم که شاید مطلب جدیدی و یا پاسخی به کامنت تازه ای و یا حتی نوشته ای از دوستان خوبمان را بخوانیم و حال خوب پیدا کنیم و تن به روزمرگی های زندگی ندهیم و با «حال» خوب روزمان را بگذرانیم.کم کم یاد گرفتیم که نه تنها به فکر خودمان باشیم، سعی کنیم با نقل مطالب این نوشته ها و فایل ها و صحبت ها، «حال» دیگران را هم بهتر کنیم.
    پرسیدی جای این نوشته ها در سبک زندگی و یا سطح زندگی میهمانان این خانه کجاست؟
    بگذار راستش را بگویم، از اینکه هر روز و یا هر از چند گاهی، خودم، باورهایم، دنیایم، و زندگی ام را به چالش بکشم حال بهتری دارم.
    از اینکه برایم مهم نیست دیگران مرا گیج و دیوانه و نادان بدانند_ آن هم بر سر موضوعاتی که دانستن و یا ندانستنشان نه تها سبک زندگیم را تغییر نمی دهد، بلکه هیچ نقشی در سطح زندگیم حتی ندارند! _ حالم خوب است.
    از اینکه درد بیشتری دارم، از اینکه زخم هایم هر روز بیشتر می‌شوند، اما تلاش می‌کنم آگاهانه برای آنها درمانی پیدا کنم و یا حداقل همین زخم ها را با عمق بیشتری به دیگران نزنم! همین ها حالم را خوب می‌کند.
    حرف زیاد دارم برای نوشتن، شاید منتظر دومین دلیلی که از آن حرف زدم باشی، شاید هم نه. اما تا همینجا هم زیاد نوشتم، شاید درفرصتی دیگر حرف های دیگری هم نوشتم.

    راستی محمدرضا، امیدوارم مرا به خاطر خودخواهی ام ببخشی. به خاطر تمام حال خوبی که بعد از هر کار خوبی که از تو و نوشته هایت یاد گرفته ام و در حق خودم و دیگران انجام داده ام، اما هیچ وقت به تو نگفته ام.
    امیدوارم امروز و فردا و هر روز، بودن «رها» هایی که از جانت به آن ها می بخشی و اجازه می‌دهی روی شانه ات بایستند و فرداها را ببینند، «حال» بهتری برای تو رقم بزنند.

    Thumb up 52

    • علی کریمی می‌گه:

      سمانه، چند وقت پیش به این فکر می کردم که: اگر کسی از من بپرسد بزرگترین چیزی که از روزنوشته ها و متمم یاد گرفتی چیه؟ چه جوابی بهش می دادم. الان که یادداشت تو را دیدم که به مهربانی های کوچک اشاره کردی، جوابی برای سوال او پیدا کردم: میکرواکشن. هر چه قدر فکر می کنم مفهومی در این حد ساده، عمیق، ریشه ای و انرژی بخش و امیدوارکننده پیدا نمی کنم که بزرگترین تغییرات را در زندگی ایجاد کند.
      خواستم جوابی هم به دوست بچه محلمان محمد! (اینجا محله شعبانعلی است دیگه) بدهم: محمد من به اینجا مراجعه می کنم چون جایی بهتر از اینجا در زندگی پیدا نکردم. من متمم می خوانم چون از متمم بهتر پیدا نمی کنم. در این بیایان بی محتوایی، چه واحه ای بهتر از این؟ به این قدر تربیون و رسانه و سخنور نگاه نکن، عمیق که می شوی می فهمی فقط حرف می زنند، یا نمی توانند آنچه می گویند بروی کاغذ بیاورند و یا حرف و عملشان متفاوت است (که این دومی خیلی بیشتر است). من همیجا می گویم اگر روزی، نوشته هایِ پیوسته یِ مفیدتر از روزنوشته ها و متمم پیدا کردم، پای آن هم می نشینم ولی حدس می زنم آنها هم احتمالاً شاگردان آینده این خانه خواهند بود.

      Thumb up 9

  • ستاره حسن زاده می‌گه:

    سلام.
    من همیشه به این موضوع فکر میکنم. به اینکه چقدر از کارایی که ادعا میکنیم واسه بقیه انجام میدیم، حقیقت داره؟؟؟ و مهم تر از این ، توانایی دیدن و اعتراف به سهم خودمون توی انگیزه هامونه! مثلا هر وقت به پدر و مادری میگم که هیچ والدینی به خاطر خود بچه اونو به دنیا نمیارن، سریعا با گارد محکمی رو به رو میشم. اما من معتقدم ما ادمها حتی گذشتی که در حق دیگری می کنیم یا وقتی رو که برای کمک به دوستی صرف میکنیم، قطعا تنها به خاطر وجود خودمونه.به خاطر ایجاد حس آدم بهتری بودن و یا خیلی از حس های دیگری که حتی حاضر نیستیم بهشون نگاه کنیم.
    خلاصه کلامم اینه که من همیشه شیفته جسارت کلام شما بوده و هستم و صادقانه بگم، منو بیشتر به بی پروایی تشویق کرده.اما جسارتتون توی دیدن و گفتن اینکه قصد خدمت و یا فرهیخته دانسته شدن ، ندارید، کار بسیار بزرگتریه که به جرئت بگم انسانی رو تا به امروز ندیدم که بهش اعتراف کنه….

    Thumb up 7

  • نادر آرین می‌گه:

    “نوشتن برای من، یک نیاز است. درست چیزی شبیه خوردن و آشامیدن و شاید مهم‌تر از آنها.”
    من اینو باور دارم.

    Thumb up 6

  • جواد زاهدی می‌گه:

    سلام آقای شعبانعلی
    حرفی که از دل بر آید بر دل نشیند… چون برای خودتون ، از دل خودتون می نویسید به دل ما میشیه و قسمتی از زندگی ما میشه … نمیدونم برای این فضای میشه تعریفی بهتر از این داشت که یه سری آدم که مشترکاتی دارند اینجا دور هم جمع می شوند، باهم حرف می زنند و لذت می برند … اینجا با اینکه به نام شماست ولی ما از حرف های همه کسانی که میان اینجا حرف می زنند استفاده می کنیم و حتی به غیر از شما با دیگرانی هم دوست می شویم. چنان که کسی که چه در اینجا و چه در متمم مدتی را صرف خواندن کامنت ها کند، می داند سلیقه اش به کدوم یک از دوستان نزدیک تر است و تقریبا بیشتر اسم ها براش آشنا می شوند و در ادامه با هم رفیق می شوند…
    این یعنی اینکه اینجا فضایی ست که بعضی آدم ها دور هم جمع می شوند و با این جمع شدن به همدیگر اضافه می کنند…
    یه جایی از این متن بالا گفتین”باید ببینم که فردا، چه دانش یا تجربه یا شهود جدیدی، روزی‌ام می‌شود.” منم دعا می کنم که خدا روزی شما رو هر روز بیشتر از روز قبلش بکنه.
    ممنون

    Thumb up 23

  • فرزاد پویا می‌گه:

    خیلی وقتا شده که از کاری که یه نفر انجام داده و تاثیری که گرفته خوشم میاد و به امید اینکه اون تاثیرو ببینم اون کارو انجام میدم، ولی در آخر امیال احساسات متناقضی رو تجربه میکنم. میل به همرنگی با اون فرد و بعد حس منحصر به فرد نبودن و یا تلاش برای فهمیدن احساس خودم از اون کار و بعد ترس از پا گذاشتن به یک سرزمین ناشناخته و گم کردن الگوها و احساس غربت… فکر میکنم تمام قهرمانهای ذهنی ما همون قدر که میتونن سازنده باشن همون قدر هم میتونن سوزنده باشن و این تا حد زیادی وابسته به مخاطبه
    دو سر طیف تاثیر پذیری و تاثیر گذاری
    حرفای بیربطی بود ولی حس راحتی کردم که اینجا نوشتم
    وقتی گفتید نیازمند نوشتنید با خودم گفتم منم چقد نیازمند خوندنم
    خوندن مطالبتون کمکم میکنه از هزارتوی گنگ ذهنم سرنخی رو پیدا کنم و کلافی درست کنم ازش

    Thumb up 9

  • علی می‌گه:

    استاد عزیز.
    نوشتن خیلی خیلی سخت تر از صحبت کردن است . نوشته ها ثبت می شوند . و ماندگار می شوند.
    به نظر بنده با جرات می توان گفت شما بزرگترین نویسنده در مورد مفاهیم و زندگی هستید که نوشته هایتان را به طور منظم در این سالها در قالب این سایت که برای عموم با هر سطحی قرار داده اید.
    این حرف من تملق نیست. و از شما بسیار بسیار تشکر می کنم.
    شاید نتوانیم عمق بعضی مطالب را درک کنیم اما این از ارزش مطالب نخواهد کاست.
    باز هم من از شما برای دسترسی آزاد به این مطالب تشکر می کنم.

    Thumb up 7

  • حسین احمدیار می‌گه:

    همیشه اخرین نگاه محمد رضا اولین چشم انداز من میشه
    کاش هر شب تراز دانشت صفر بشه تا واژه از جنس محمد رضا باز هم کلمات رو ابستن کنه

    Thumb up 1

  • وحید می‌گه:

    با توجه به مخالفت کاربران با این دیدگاه این نظر پنهان شد، . برای مشاهده کامنت کلیک بفرمایید و در صورتی که متن کامنت مورد تایید شماست، لطفا به آن رای مثبت دهید.

    Thumb up 14

    • وحید جان.
      در اینکه “این سایت می‌تواند به ساده‌تر کردن راه آشنایی با متمم منتهی شود” حرفی نیست و من هم آن را کاملاً می‌فهمم.
      اما در اینکه “شما اول از طریق اینجا با متمم آشنا” شده‌اید و تعمیم آن به اینکه “این سایت تبلیغی هوشمندانه برای متمم است”، به نظرم حاوی چند پیش فرض نادرست است که البته حدس می‌زنم شاید به دلیل بی توجهی به چند فاکتور منطقی / تکنیکال به وجود آمده باشد:

      اول اینکه من از سال ۸۴ به صورت مستمر می‌نویسم و صرفا‌ آدرس URL نوشتن من در این ده سال اخیر، چند باری تغییر کرده است.
      فکر می‌کنم اینکه ۱۰ سال به صورت مستمر بنویسیم برای اینکه سایتی را که ۲ سال است تاسیس شده تبلیغ کنیم، چندان “هوشمندانه” نیست. یا لااقل من “هوشمندتر از اینها” هستم که از چنین راه دوری به چنان مقصد نزدیکی بروم.
      نکته‌ی دوم اینکه اگر به حجم بازدید متمم و شعبانعلی نگاه کنید، به وضوح مشخص است که بازدیدکنندگان متمم، از لحاظ تعداد، چند برابر بازدیدکنندگان اینجا هستند و اگر کسی برای روزنامه‌‌ای مانند همشهری، در یک ماهنامه‌ی کم تیراژ پرت تبلیغ کند، چندان “هوشمندانه” نیست.
      نکته‌ی سوم اینکه ورودی اصلی متمم از طریق SEO و موتورهای جستجو است و تعداد بسیار زیادی از کلمات مدیریتی و مهارتی، در فضای گوگل در اختیار متمم است و گوگل متمم را به عنوان مرجع معتبری برای آن کلمات می‌شناسد. حجم آن ورودی‌ها، به طور قابل ملاحظه‌ای بیشتر از حجم ورودی های اینجاست.
      اگر کمی دقت “تخصصی” داشته باشید، در اینجا حتی عناوین هم Google Friendly نیستند. کمتر کسی مثلاً “درباره باختن” را سرچ می‌کند و کمتر مخاطب فارسی زبانی، می‌تواند “آنتروپومورفیسم” را سه بار بدون لکنت تلفظ کند. چه برسد به آنکه در جستجوی آن به سراغ گوگل برود.
      بنابراین، در روزنوشته‌ها حتی SEO هم هدف نبوده. اگر چه طبیعتاً در مورد برخی واژه‌ها مانند مذاکره، آنقدر مطلب نوشته و گفته‌ام که روزنوشته‌ها عموماً در صفحه‌ی اول گوگل معرفی می‌شود.

      بنابراین، به سادگی می‌توان مشاهده کرد که به هیچ روی، استفاده از اینجا برای تبلیغ آنجا، کاری “هوشمندانه” نیست.

      اما شاید مناسب باشد که به این بهانه، به شما اطلاعات بیشتری هم بدهم که از بیرون قابل اندازه گیری و سنجش نیست:

      بر اساس آمارهای دو ماه اخیر ما، تنها ۱۱% کاربران متمم در عرض همین دو ماه، از طریق روزنوشته‌ها به متمم سر زده‌اند و البته همین هم به معنای Conversion نیست. یعنی تمام این ۱۱% به کاربران متمم تبدیل نشده‌اند و کاربر متمم نیستند.
      طی همین دو ماه، کمتر از ۵% از کسانی که به عنوان کاربر در متمم ثبت نام کرده‌اند، از طریق روزنوشته‌ها به آنجا هدایت شده‌اند.
      تنها یک تفاوت معنادار بین مراجعین شعبانعلی و مراجعین عمومی به متمم وجود دارد:
      آن هم نرخ تبدیل بالاتر آنهاست. همانطور که عرض کردم، نزدیک به ۴۵% از کسانی که از اینجا به متمم سر می‌زنند، در متمم به عنوان کاربر (آزاد یا ویژه) ثبت نام می‌کنند در حالی که این نرخ در ورودی‌های سئوی خود متمم کمتر از ۲۰% است. که با توجه به حجم بسیار زیادتر ورودی‌های متمم، عملاً سهم آنها در حجم کل، بسیار کم خواهد بود.

      البته می‌دانم که در این کشور، مدیران بسیار زیادی هستند که ده میلیارد تومان تبلیغ می‌کنند تا یک میلیارد تومان به فروش خود اضافه کنند و هیچ سیستمی هم برای سنجش اثربخشی تبلیغات خود ندارند، اما قاعدتاً من و همکارانم از جرگه‌ی آنها نیستیم و اگر هم تصمیمی “غیراقتصادی” می‌گیریم، ناشی از نفهمی یا بیسوادی در حوزه‌ی تکنیکال نیست. بلکه ملاحظات دیگری در آن داریم.
      اگر چه اختصاص دادن وقت به نوشتن روزنوشته ها به جای نوشتن در متمم و یا صرف این زمان برای هر فعالیت دیگری، بیش از آنکه “غیراقتصادی” باشد، “ضد اقتصادی” است.
      در خطاهای شناختی که در درس تصمیم گیری متمم آموزش داده شده، یکی از حوزه‌های مهم، “خطای اطلاعات در دسترس” یا Availability Error است و تعمیم نادرست آنها به حوزه‌ای بزرگ‌تر.
      “اینکه شما جزو ۵% از کاربران متمم هستید که از طریق روزنوشته‌ها به آنجا هدایت شده‌اید”، باعث نمی‌شود که “استفاده از روزنوشته‌ها برای تبلیغ متمم، حتی اگر هم عملی باشد، “هوشمندانه” باشد.

      اگر چه من به عنوان کسی که در هر دو فضا،‌در کنار دوستانم سهم دارم، اگر هم از یکی برای تبلیغ دیگری استفاده کنم، منطقی، معقول، قابل دفاع و مناسب است و هیچگونه ایرادی به آن وارد نیست، اما احساس کردم اگر فردی آشنا با تکنولوژی، تحلیل شما را بخواند و باور کند که من چنین قصدی داشته‌ام، من را در رده‌ی همان مدیران کم دانشی طبقه بندی خواهد کرد که منبعی ارزشمند را با اثربخشی و کارایی پایین هزینه کرده است.

      واقعیت این است که فقط خواندن کامنت‌های بچه ها در روزنوشته‌ها (بدون لحاظ کردن وقتی که برای نوشتن مطالب می‌گذارم و پاسخ دادن به کامنت‌ها) وقت بسیار زیادی می‌گیرد و قاعدتاً اگر بخواهیم “کارکرد یا ماموریت یا اثر” این کار را، در چنان حدی که شما اشاره کردید (به معنای لغوی کلمه) تحقیر و کوچک کنیم، صرف این حجم از زمان و وقت، قابل دفاع نخواهد بود.
      پی نوشت ۱: توضیحات طولانی من را ببخشید. فقط احساس کردم “هوشمندی” من، زیر سوال رفته است.
      پی نوشت ۲: حالا بهتر می شود فهمید که چرا می‌گویم: “هیچکس در دنیا، به معنای واقعی کلمه، مخاطب ندارد”. فقط نخواندن و نشنیدن تحلیل دیگران است که می‌تواند تو را به “داشتن مخاطب” فریب دهد!

      Thumb up 134

      • فرزاد می‌گه:

        محمد رضا وسط حرفات یک دفعه کلا از مطلب افتادم بیرون و رفتم سراغ حسرت این که زمانی که انرژی و وقت و انگیزه دنبال کردن و اموختن آمار و تحلیل کردن اون رو داشتم سراغش نرفتم و خیلی چشم بسته سراغ اهدافم رفتم و … همین

        Thumb up 2

  • محمد فریز می‌گه:

    من شاگرد زیاد فعالی در متمم نیستم ، با اینکه میدونم متمم یکی از بهترین سایت های فارسی برای منه ،
    اما میخوام بگم که محمدرضا جان من اینجا رو بیشتر از متمم دوست دارم ، شاید بخاطر همین فضای صمیمیش ،
    یا بخاطر اینکه احساس میکنم حرف هایی که اینجا میزنی حداقل برای من در این روزها خیلی بیشتر از متمم اثربخشه ، نمیخوام مهارت خاصی رو یاد بگیرم که در بازار موفق تر باشم با اینکه خیلی در این زمینه ضعیفم ، میخوام حرف هایی رو بشنوم که منو به فکر ببره و وارد سرزمین پهناور افکارت بشم ، گهگاهی سرزمینت رو ول کردم و رفتم و فکر کردم دیگه نمیتونه برام اثربخش باشه ، اما هربار که برگشتم دیدم که هنوز خیلی از جاهای این سرزمین رو ندیدم و این سرزمین هر روز در حال گسترش یافتنه ، و الان میدونم که حداقل من کسی رو نمیشناسم که اینقدر صادقانه و بدون فکر به منفعت خودش بنویسه و من بتونم این همه ازش چیزی یاد بگیرم ، پس ممنونم که منو در سرزمین افکارت راه دادی…امیدوارم همیشه سالم و شاد و موفق باشی ، و هر روز و هر روز و هر روز…با امید و تلاش مستمر و همیشگی…پیش به سوی عشق و زندگی…

    Thumb up 30

  • پاسخ دهید (مختص دوستان متممی با بیش از 150 امتیاز)

    لینک دریافت کد فعال

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *