آن پنجمین کتاب…

این مطلب را برای عصر ایران نوشتم:

آنچه اینجا می‌نویسم برداشت و نظر و تجربه‌ی شخصی من است. قطعاً پخته نیست. اما دیواری است که امروز در تحلیلها و تصمیم‌هایم به آن تکیه می کنم.

طولانی است. خواندنش حوصله می‌خواهد. شاید فایده هم ندارد. اما باید جایی می‌نوشتم. نمی‌دانم چرا.

نمی‌نویسم که بگویم این نگاه درست است.

می‌نویسم که بگویم این نگاه هم وجود دارد: در مدل ذهنی من و در انتخاب‌ استراتژی‌ام برای یادگیری و زندگی.

دوست دارم – به دلیلی که کمی پایین‌تر می‌نویسم – اگر زیر این نوشته کسی برایم چیزی نوشت، راجع به نگاه من به یادگیری نباشد. بلکه بیانی از نگاه خودش به یادگیری باشد.

اما اگر هر انسانی را ایمانی باشد و ایمان چیزی باشد که هرکس حاضر است جانش را برای آن بدهد، می‌توان گفت: آنچه می‌نویسم ایمان من است.

معیارهای مختلفی برای سنجش میزان یادگرفته‌ها و یادداده‌های ما وجود دارد.

برخی برگه‌های کاغذی را که آموزش و پرورش و وزارت علوم برایمان صادر کرده و مهر زده‌اند، معیار آموخته های خود می‌دانیم. دیپلم باشد یا کارشناسی یا کارشناسی ارشد یا دکترا. فرقی نمی‌کند.

برخی دیگر، ساعت شمار آموزشی داریم. من ششصد ساعت کلاس رفته‌ام. من هزار ساعت درس داده‌ام.

برخی دیگر، مانند پول شمار، کاغذ می‌شماریم: من هزار صفحه کتاب خوانده‌ام. من هزار صفحه کتاب نوشته‌ام.

برخی دیگر، معیار مالی داریم: من باسوادم. چون برای هر ساعت حرفم چند میلیون تومان پول می‌دهند. یا من عاشق علمم. چون برای شنیدن یک ساعت حرف ارزشمند، چند میلیون تومان هزینه کرده‌ام.

فهرست این معیارها، تمامی ندارد.

من هم هر مقطعی از زمان با یکی از این معیارها خودم و دیگران را سنجیده‌ام و اگر صادقانه بگویم آنچه در بالا نوشتم، ترتیب و مسیری بود که خود رفته‌ام.

سالهای دانشگاه که با آرزوی دریافت برگه‌های مدرک آغاز شد و فکر می‌کنم، حتی قبل از گرفتن مدرک کارشناسی، ارزشش برایم از بین رفت. البته اعتراف می‌کنم که از دریافت مدرک دیپلم، چنان ذوق کرده‌ام که کسی از دکترا گرفتن چنین ذوقی نکرده است. چون تجربه‌ی اخراج در دبیرستان و اینکه هیچ مدرسه‌ای به خاطر معدل پایین ثبت نامت نمی‌کند،‌ این باور را به تو می‌دهد که هرگز آن برگه‌ی سفید مزین به مهر وزین آموزش و پرورش را در دستان خود لمس نخواهی کرد.

سالهای بعد، معیار یادگیریم تغییر کرد. جدول بزرگی داشتم از کتاب‌هایی که خوانده‌ام و انباری بزرگ از کتابهایی که خریده‌ام.

سپس، نوشتن و نویسندگی، معیار دانش و سوادم شد. نوشتم و منتشر کردم و شمردم و فخر فروختم. یک کتاب و پنج کتاب و ده کتاب و ده‌ها کتاب.

گفتند که علم نیز کالایی است مانند سایر کالاها. بازار دارد و عرضه و تقاضا. این دستان نامرئی بازار است که «ارزش» دانش‌ات را تعیین می‌کند. این بود که معیاری دیگر بر معیارهای قبلی‌ام افزودم.

امروز هنوز آن معیارها را می‌بینم. دیده‌ام که با آن سنجیده می‌شوم و به آنها معرفی می‌شوم. نمی‌گویم آنها نادرست است. اما معیار «آموختن» نیست. شاید معیار موفقیت باشد. در جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کنیم. اما معیار یادگیری چیست؟ چگونه بفهمم که آموخته‌ام؟ چگونه بگویم که امروزم مانند دیروز نیست و امسالم مانند سال قبل؟

بر این باورم که معیار مناسب‌تر یادگیری، تعداد «تناقض‌ها و تعارض‌ها»یی است که در زندگی با آنها مواجه شده‌ایم.

انسان تعارض گریز و تناقض ستیز است. پدران ما در طول تاریخ و عرض جغرافیا، بارها و بارها، یا جان خود را برای دفاع از «ناحیه‌ی امن باورهای خود» باخته‌اند یا دیگران را در آتش عبور از ناحیه‌ی امن باورهایشان، سوخته‌ و شمع‌آجین نموده‌اند.

ما پای حرف کسانی می‌نشینیم که باورشان داریم. کتابهایی می‌خوانیم که باورمان را تایید کند. به سرزمین‌هایی می‌رویم که با باور‌ها و نگرش‌های ما همخوانی داشته باشند. اما نگاهی کوتاه به گذشته‌ی فردی و تاریخی انسان، نشان می‌دهد که پختگی و معرفت، آن هنگام حاصل می‌شود که انسان با تناقض‌های بزرگ روبرو می‌شود.

شمس برای مولانا چنین تناقضی بود. همچنانکه خضر برای موسی. همچنانکه بوسعید برای بوعلی.

انسان تا زمانی که برای کسب ثروت تلاش می‌کند و ثروت را عامل رضایت می‌داند، شاید به موفقیت برسد اما به پختگی هرگز.

پختگی آن هنگام متولد می‌شود که حساب بانکی تو، دوازده رقمی است اما برای حل بیماری‌ات راهکاری نمیابی. آن روز پول و ثروت و دارایی و موفقیت و پیشرفت، که قبلاً یک واژه بودند، ۵ واژه میشوند. متفاوت و مستقل.

انسان تا زمانی که گوشه‌ی عزلت می‌گیرد و از فاصله‌ی فقر و غنا و اختلاف طبقاتی می‌گوید، شاید به تئوریسین چپ تبدیل شود اما به یک مدیر اقتصادی پخته هرگز.

پختگی آن هنگام متولد می‌شود که مدیر می‌شوی و حساب بانکی تو، صفر است و چک‌ها در انتظار. و کلید ماشینی روی میزت قرار می‌گیرد که با فروختنش، قسط‌ها و چک‌ها یک شبه پرداخت می‌شود و باقیمانده‌اش هنوز برای خرید ماشینی دیگر و خانه‌ای دیگر کافی است. پختگی در آن لحظه متولد می‌شود. وقتی رنگ قرمز را که قبلاً روی جلد کتابهایت می‌دیدی،‌ با درخشش بیشتر بر روی خودرویی زیبا زیر نور آفتاب ببینی.

چنین است که در بحث‌های مدیریت و کارآفرینی، همیشه می گویند آنها که شکست‌های بیشتری خورده‌اند، حرف‌های آموختنی بیشتری دارند تا آنها که صرفاً موفقیت را تجربه کرده‌اند. پیروزی، تاییدی بر باورهای قبلی است و شکست تلنگری برای بازاندیشی آنها. چنین است که پیروزی انسان را بزرگ می‌کند و شکست انسان را عمیق.

مسافرت، همیشه توصیه شده. چون باورها و الگوهای ذهنی ما را در هم می‌شکند. ما را با تناقض روبرو می‌کند و وادار به اندیشیدن.

شاید اگر امروز، حاجی ثروتمند ایرانی به حج می‌رود و در روز بازگشت تغییری در رفتار و منش‌اش دیده نمی‌شود، به دلیل تجربه نکردن همین تناقض است.

قرار بود برود تا بیابان را ببیند. و نبودن را و نداشتن را. قرار بود بر پیراهنش حتی نخی نباشد تا بفهمد که هیچ چیز به انسان نمی‌چسبد و دنیا – بر خلاف آنچه شنیده و باور کرده بود – مانند همین لباسی است که بر تن دارد و ممکن است به هر اتفاق و برخوردی از تنش بیفتد و عریانی او را برای دیگران نمایان کند. حج محل این تناقض‌ها بود و حاصل آن، افزایش عمق نگرش.

اما امروز، حاجی ایرانی، در سعی صفا و مروه، همان سیستم گرمایش از کف را لمس می‌کند که در پنت‌هاوس خانه‌ی خود دارد و وایبر و واتزآپ در کنار حرم الهی، به او یادآوری می‌کنند که دیگر دوران آن پیرهن بدون نخ گذشته و در کنار خداوند هم می‌توانی تعلقات مادی را داشته باشی. حتی از نوع وایرلس!

چنین می‌شود که سنت دیروز، که تناقضی بزرگ و تجربه‌ای متفاوت بود، امروز به یک سفر توریستی تکنولوژیک تبدیل می‌شود و به جای بزرگ دیدن خداوند و خوار دیدن بشر. بزرگی بشر را به تو یادآوری می‌کند که چگونه می‌توان خانه‌ی خداوند را که بیابانی به دور از تعلقات مادی بود، غرق در نورهای مصنوعی و گرانیت‌های ساب خورده و تهویه‌های مطبوع کرد، تا خدای ناکرده، مواجهه‌ی رفاه  و سادگی، تجربه‌ی «نداشتن هیچ چیز» پس از «داشتن همه‌ چیز»، ولو در حد یک بند انگشت، به عمق روحت نیفزاید.

فرهنگ هم در تعارض و تناقض رشد می‌کند. شاید حرف زیبای سعدی: «نابرده رنج گنج مسیر نمی‌شود» به خودی خود و به تنهایی هیچ چیز به درک و نگرش ما نیفزاید. اکنون آن را کنار حرف‌ حافظ می‌گذاریم که: «دولت آن است که بی خون دل آید به کنار / ورنه با سعی و عمل باغ جنان این همه نیست…»، در این تضاد و تعارض،‌ شهود متولد می‌شود. شعر سعدی سفیدی امید و آینده را تداعی می‌کند و شعر حافظ، رنگ سیاه دلگیری را. یکی از این دو نگاه، بدون دیگری، دنیایی خواهد ساخت تک بعدی و غیرواقعی. اما این دو نگرش در کنار هم، نه دنیایی خاکستری، که دنیایی رنگی می‌سازند. بزرگ و زیبا و قابل درک…

با این نگاه، یادگیری زبان انگلیسی، اگر با هدف تکرار «افکار فارسی ما» به زبانی دیگر باشد، چیزی از جنس یادگیری نخواهد بود. یادگیری زبان دیگر، زمانی مفید است که حرف‌هایی دیگر را پیش روی ما قرار دهد و تناقض و تعارض و دشواری، ما را به اندیشیدن و بازاندیشیدن وادار کند.

آن روز است که فکر می‌کنیم: «آیا واقعاً با یک گل بهار نمی‌شود؟» یا آنچنانکه دیگران گفته‌اند: «رویش بهار با رویش نخستین گل آغاز می‌شود؟». یادیگری زبان انگلیسی یا هر زبان دیگر، آن روز که تناقض‌ها را پررنگ کند، عمق را هم خواهد بخشید. روزی که در پی کشف و تجربه‌ی فرهنگ دیگران باشم. نه برای جستجوی نگاه خودم و رد پای فرهنگ و نگرش خودم در کلام دیگران. چنان روزی چنین شعری خواندنی تر خواهد بود:

one song can spark a moment
one flower can wake a dream
one tree can start a forest
one bird can herald spring
one smile brings a friendship
one handclasp lifts a soul
one star can guide a ship at sea
one word can frame a goal
one vote can change a nation
one sunbeam lights a room
one candle wipes out darkness
one laugh can conquer gloom
one step must start each journey
one word must start each prayer
one hope will rise our spirits
one touch can show you care
one voice can speak with wisdom
one heart can know what`s true

جنگل با نخستین درخت آغاز می‌شود، همچنانکه دوستی با نخستین لبخند. گاهی شنیدن یک ترانه برای روشن کردن و به آتش کشیدن لحظه‌هایت کافی است. همچنانکه یک گل، می‌تواند برای برانگیختن و زنده‌ کردن رویاهای فراموش شده‌ات کافی باشد. پیدا کردن راه برای کشتی گمشده، نیازمند آسمان صاف و پرستاره نیست. گاهی یک ستاره هم برای یافتن راه کافی است. گاه برای روشن کردن تاریکی، یک پرتو باریک نور کافی است. همچنانکه یک رای، برای تغییر سرنوشت یک ملت.

امروز اگر پنج کتاب پیش رویم بگذارند و تنها در برداشتن یکی مخیرم کنند،‌ بی تردید از میان آنها چهار کتاب را که بیشتر باور دارم، کناری خواهم نهاد و پنجمی را برخواهم داشت.

اگر حرف و نظریه‌ای بشنوم، قبل از آنکه به دنبال مثال نقض‌اش بگردم، به دنبال مصداق‌هایی می‌گردم تا ببینم کجاها ممکن است بهتر از دیدگاه خودم، پاسخ‌گوی پرسش‌هایم باشد.

این روزها آنها را که در تایید نظریه‌ای که قبول ندارند، مثال می‌جویند و بیان می‌کنند،‌ بیشتر تقدیس می‌کنم تا آنها که با مخالفت کردن و جستن مثال نقض برای هر نگاه متفاوتی، «احساس وجود» می‌کنند. چرا که گروه اول در پی تعمیق خویش است و گروه دوم در تقلا برای تثبیت خویش.

این روزها حتی تعریفم از تمدن و توحش هم فرق کرده است.

توحش، هر قوم و فرهنگی جز خودش را «توحش» می‌داند و تمدن، هر قوم و فرهنگی جز خود را تمدنی دیگر می‌بیند همراه در مسیر رشد و توسعه: شاید کمی جلوتر یا کمی عقب‌تر…

چنین است که تمدن به ما می‌آموزد، تعارض‌ها و تفاوت‌ها را در آغوش بگیریم و از آنها مسیری بسازیم نه برای فرا رفتن از دیگران. بلکه برای فرو رفتن بیشتر در عمق عالم هستی.

استراتژی فردی من



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+395
  


130 نظر بر روی پست “آن پنجمین کتاب…

  • مریم می‌گه:

    سلام
    ببخشید راستش امروز دل و دماغ انجام وظایفم رو نداشتم. عذاب وجدان داشتم که کار مفیدی نکردم و قصد انجامش هم ندارم. دنبال اپلیکیشن خوب اندروید واسه زبان بودم سراز سایت شما درآودم. خیلی باحال بود.. خیلی ممنونم. خیلی باحال بود. خب بیان شما برای دنیای من تازه بود نمیشه بگم همش فهمیدم اما اونچه به من رسید بسیار دیدنی و شیرینه. گفتین این نگیم و نظر خودمون بگیم. تاحالا به این فکر نکرده بودم که چه نظری دارم. فقط این که لذت بخشت ترین کار زندگیم یادگرفتنه. دیدن زیبایی هاش و چشیدن طعم شیرینش. بعد اون به اشتراک گذاشتن همون زیبایی که دیدم و شیرینی که چشیدم با آدم ها.

    Thumb up 4

  • Maryam می‌گه:

    سلام اقای شعبانعلی
    بسیار متن زیبا و تاثیر گذاری هست
    من رو به فکر فرو برد
    مرسی

    Thumb up 0

  • علی مسعودی می‌گه:

    سلام
    میخواستم از زحماتتون و وقتی که میزارین کلا واسه متمم و همین سایت خودتون تشکر کنم.و بگم خیلی تاثیر گذاری حرفاتون بالاست و تو افکار و نگرش من یکی حداقل شدیدا تاثیر گذاشتین.ای کاش تریبون بیشتر و وسیع تر و اسونتری واسه حرفاتون داشتین.شما کلا دید من نسبت به خدا رو دارین تغییر میدین البته خودم دوست دارم اینو.بازم ممنون ایشالا یه روز میبینمتون.

    Thumb up 0

  • دریا می‌گه:

    سلام
    سوال ها و ایده هام رو با غربالِ “دیدگاهِ” جدیدی که در این متن خوندم، غربال خواهم کرد…

    Thumb up 0

  • رضا هاشمی می‌گه:

    شعبانعلی عزیز
    سلام
    حرفات درست بود و به جا

    از دید من، یادگیری براساس “سوال” است.
    من هم راجع به نگاه خودم به یادگیری می گم. خیلی وقته که -از همون دبستان- تا الان به قول امروزیها مشغول کار علمی هستم یا همون یادگیری. نمیدونم اولین بار خودم به این نتیجه رسیدم یا جایی خودنم، اما در طی این سال ها تاییدات زیادی برای این قضیه دیدم که :
    ” فرد عالم تر کسی نیست که دانسته های بیشتری دارد، بلکه کسی است که سوالات بیشتری دارد.”
    برای همین هم هست که صرف خواندن بیشتر آدم رو عالم تر نمی کنه بلکه “تفکر” نقش کلیدی در علم انسان داره. و برای همین هم هست که متفکرینی مثل شریعتی و مطهری تاثیر بیشتری داشته اند تا افرادی که احتمالا کتاب های بیشترو پیچیده تری را خوانده و تدریس کرده اند.

    اگه یه مقدار وسیع تر نگاه کنیم، سوال رو میشه همون تناقض درنظرگرفت. در “فلسفه علم” میگن پیشرفت علمی زمانی حاصل میشه که یک دانشمند پدیده ای رو مشاهده یا تجربه می کنه که برخلاف دانسته های قبلی اون هست و در تناقض با سیستم فکری که داره. این، نتیجه اش میشه سوال از این که چرا فلان پدیده به این شکل رخ داد و ادامه ماجرا که به یک نظریه جدید برای پاسخ به سوال و رفع تناقض می انجامه.

    امیدوارم هرجا هستی شاد باشی و پایدار در ادامه راه.

    Thumb up 3

  • مریم می‌گه:

    سلام جناب شعبانعلی
    بعضی وقتها حتی با شنیدن یک جمله هم ذهنت زیر و رو میشه دقیقا به دلیل همون تعارض ها ، حتی یک جمله یا یک کلمه هم عمیقا به فکر میبره آدم رو و خروجی اون این میشه که میفهمی هضم میکنی و معادلات ذهنیت رو از نو میچینی ولی براش کلمه پیدا نمیکنی و میشه فکر وفکر و فکر و سکوتی که با یه احساس لذت و رضایت درونیه .من فکر میکنم خیلی وقتها یادگیری هامون مستلزم تعارض هست همینطور رشد مون. درد با لذت جور در نمیاد ولی اگه با رشد همراه باشه این تناقض جور درمیاد
    آقای شعبانعلی روز نوشته هاتون فوق العاده هست بعد از خوندنشون خیلی فکر میکنم پایدار باشید.

    Thumb up 0

  • معین می‌گه:

    سلام محمد رضای عزیز…

    خیلی خوبه که هرروزم رو اشغال کردی و تماما درگیر اندیشه ات کردی…
    ممنونم که روز نوشته هات رو‌علنی کردی و میذاری ماهم بخونیم…
    اگه این دلنوشته ها کاغذی بود… از فهمیدن محروم میشدم.. یا شاید نمیتونستم اینقدر خوب و راحت راه رو‌پیدا کنم…

    مطمئنا این قدر تعریف و‌تمجید شنیدی که دیگه وقتی برای خوندنشون نداری…
    چون بهترینی…

    فقط برای این کامنت گذاشتم که بگم… هرروز… حدودا ۲ ساعت از گل وقتم رو توی اطلاعات دلنوشته هات میگذرونم
    علت انتخاب من هم… همینه که با تمام داشته هام فرق داره…
    با تمام دانسته هام تعارض داره… اونقدری که بعدش میفهمم که نمیفهمم…

    دوست دارت… شاگرد ات…‌ معین

    Thumb up 2

  • paria می‌گه:

    keyf kardam az in negahe be taaroz ha!

    Thumb up 1

  • رفی می‌گه:

    یادگیری فقط عشق میخواد همه یادگیری رو این میدونن که سرت فقط توکتاب باشه اما من میگم یادگیری اتفاق میوفته همیشه وهمه جا

    Thumb up 1

  • محمد طه هنرآموز می‌گه:

    وقتی توی سیستمی دارم درس می خونم که فقط نمره امتحان پایان ترم و میان ترم و …. واسشون مهمه و مهم این نیست که منه دانشجو توی طول ترم چی کار کردم چه انتظاری از من دارید ؟؟؟!!!! انتظار دارید که سنجش یادگیری من چی باشه؟؟؟!!!! جز اینه که فقط بشینم چندتا جزوه ( و زبونم لال ۲تا کتاب) بخونم تا یه نمره خوبی بگیرم؟؟ از منی که ۲روز دیگه قراره برم سر کار و تشکیل خانواده بدم انتظار نداشته باشید دنبال تناقض و عمق بخشیدن به یادگیریم باشم. البته این چیزایی که من گفتم فقط درباره ی درس و داشنگاهه. شاید توی مسائل دیگه درست نباشه

    Thumb up 1

  • حامد می‌گه:

    سلام حاج محمد رضا
    بنظرم اگر کسی در زندگیش همیشه موفق بوده ، بدلیل عمیق فکر کردنش بوده ،‌درسته که شکست ،‌باعث افزایش تجربه میشه و به قول شما عمق پیدا می کنه ، اما اگه در شرایط های مختلف زندگی کنی هم می تونه نوعی عمق بهت بده بدون اینکه شکست بخوری .

    Thumb up 3

  • آزاده اخراج!!! می‌گه:

    سلام.از آن پنجمین کتاب…امروز حالم برای بحثی کاری بد گرفته چون نمیزارن کار کنم…با خوندن این مطالب بر من ثابت شد ۵۰درصد انتخابم و موندم تو اینجا کاملا درست بوده و میتونم ادامه بدم چون شخصیت دور شما برای من همون پنجمین کتاب….من با خوندن حرفهای شما حالم بهتر شد…ممنونم.

    Thumb up 0

  • مریم.ساسانی... می‌گه:

    دهکده مجازی شما جایی ک ب رخ من میکشه که تو این۲۱ سال هیچی هنوز یادنگرفتم کامنتهای بچه هاهم ثابت میکنه حالا خیلی کودک اندیشم اما بازم هر روز سرمیزنم
    امیدوارم اندیشه های شما جاودان بماند

    Thumb up 3

  • مسعود می‌گه:

    سلام آقای شعبانعلی
    اولا تشکر بابت قرار دادن تجاربتان در اختیار دیگران. فرموده بودید دوست دارید نگاههای دیگر را راجع به یادگیری بیشتر بدانید تا تحلیل نگاهتان. مطالب وبلاگ زیر را مثل مطالب شما دنبال می کنم (البته اولین بار است با کامنت خدمت می رسیم). چند روز پیش مطلب زیر را در آن دیدم که شاید برایتان جالب باشد :
    http://www.hermeneutics.blogfa.com/post-223.aspx

    Thumb up 4

  • رها -اسفند می‌گه:

    دنیای تعارض ها و تناقض ها راهی برای تبدیل به تعادل و تفاهم است…..

    Thumb up 0

  • پژمان می‌گه:

    دوستان به نظر من تناقض و تعارض جزئی از زندگی ماست.همراه ماست.سایه به سایه ما در حرکت است.همیشه به یک شکل نیست در همه جا و به شکل های متفاوت خودش رو نشون میده بستگی داره کجا هستی و ……باید باهاش کنار اومد اگه چند تا رو حل کنی دوباره تناقضات جدیدی جای اونا را میگیرین.اصلا در بعضی موارد ماهیت وجودیه اون چیز محسوب میشه منتهی برای ما تعارض داره .باید قبولشون کرد.باید پذیرفت.وگرنه تمام عمر ما صرف حل کردن انها میشه که تمامی نداره…….

    Thumb up 2

  • روزبه می‌گه:

    سلام محمدرضا، قبلا در یکی از پست هایت از اشاره تو به ابنکه دیگران برای صرف شام با تو حاضرند پولها خرج کنند و … کمی ناراحت شده بودم… اما این پست حال روحی مرا نسبت به تو بهتر کرد و در لحظه به لحظه خواندن نوشته ات به تو نزدیک تر شدم…
    ممنونم که همیشه آنچه هستی را بی پروا بیان میکنی و بعد با صراحت و سادگی گذشته ات را نقد می کنی… برای خودم آرزو می کنم تا بیشتر و بهتر در این مسیر قرار بگیرم.

    Thumb up 1

  • آزاده ام می‌گه:

    بگذارید برای بیان سوالی مثالی بزنم:
    از نوجوانی بارها و بارها در گوشمان خوانده اند که غیبت کردن کار اشتباهی است.
    و من همیشه غیبت می کردم و از شیرینی آن لذت می بردم، تا زمانی که در شرایطی خیلی سخت که به حمایت روحی دوستانم نیاز داشتم، دوستی از من پیش تمام دوستانم چنان غیبت کرد که تمام حمایت آنها را از دست دادم.
    وقتی که خوب نقره-داغ شدم فهمیدم که غیبت کردن کار اشتباهی است. و از آن زمان تمام سعی ام را کرده ام که غیبت نکنم (ادعا نمی کنم که این سعی صد در صد به نتیجه رسیده).
    حال سوال اینست که چکار کنیم که یک آموزه یا توصیه اخلاقی، بدون نقره داغ شدن، به جانمان بنشیند و ملکه ذهنمان شود؟

    Thumb up 2

  • کیان می‌گه:

    سلام دوستان عزیز
    امروز روز خوبی بود چون خبر سلامتی پدر دوستمون رو شنیدیم
    آقای شعبانعلی عزیزمون از حال خوبشون گفتند و نامه نوشتن
    و با دوستی آشنا شدیم که رنج ها شو پله ای برای رشد و یادگیری کرده که اگر نادر نباشه ولی انجامش خیلی توانمندی و بزرگ منشی لازم داره
    برای من هم خیرش در این بود که عده ای از دوستان رو جمع کردم و رفتیم به دیدن گل های مرکز بچه های آسمان که به طرز باورنکردنی محبت رو میفهمند و حالمون خوب شد و عشق دادیم و عشق گرفتیم.
    مرسی از شما که نوشتین و یادمون انداختین .

    Thumb up 9

    • سیمین-الف می‌گه:

      سلام کیان دوست داشتنی
      درست می گی امروز خیلی روز خوبی بود، برای همه ی بچه های این خونه. خداروشکر

      یه آفرین توی کارنامه ی زندگیت امروز، ثبت شد. چون همت و بزرگی کردی که رفتی ملاقاتشون.
      عزیزانی که چشمشون به اون دره تا یه نفر جدید بیادو بهشون لبخند بزنه و دستی به سرو روشون بکشه.
      اسم مرکزشون برازنده ی وجودشونه.
      امیدوارم خدا به کارمندان این مرکز و مراکز اینچنینی قوت و توان الهی بدهد آمین.

      Thumb up 3

  • مهدی خانی می‌گه:

    باشرایطی که برای کامنت گذاشتن اعلام شده احتمال تاییدنشدن این حرف من هست ولی میگم چون روز مرده و میدونم حرف خیلی از دوستان این خونه هم هست:
    محمدرضا خودت سرچشمه حال خوب دادنی هر روز
    روزت مبارک
    مامان نازنین زهرا ماهم دعاگوییم

    Thumb up 8

  • مسلم اکبری می‌گه:

    سلام بر استاد شعبانعلی
    همیشه با خودم در این تناقض هستم که جبر یا اختیار؟
    در شکل گرفتن شخصیت و آینده من چقدر عوامل محیطی مانند پدر،مادر،دوستان،ژنتیک و….. اثر دارند؟
    آیت الله حسن زاده آملی که درود خدا بر ایشان باد در این مورد نظرات زیادی دارند و در مورد حادثه عاشورا و نقش عوامل محیطی و ژنتیکی در ایجاد این حادثه صحبت کرده اند که ژنتیک در پلید شدن یزید چقدر موثر بود.
    با خودم فکر میکردم من کیستم،خود خود خود من کیست و کجاست.کدام رفتار من در اثر عوامل خارجی وارثی و کدام رفتار من متعلق به خود خود خود من است.
    چگونه یک فرد به عزت نفس میرسد و فرد دیگر به زلت و پستی میرسد.
    تا اینکه صدای شما رو در فایل صوتی عزت نفس شنیدم.(((((شدیدا به فکر مرا فرو برد))))).نقش خود خود خود انسان در رفتارش چیست و کجاست؟

    Thumb up 3

  • حسين می‌گه:

    هر چند به خودی خود انسان عمیق از انسان قشری و سطحی نگر برتر و به درد بخور تر است ولی ریشه های نپذیرفتن به تربیت فرهنگی و آموزشهای انسانی جامعه ما برمیگردد . استاد سریع القلم در کتاب اقتدار گرایی فرمودند : تلاشهای ادیسون برای اختراع برق همزمان با مراسم خرسواری و سرسره آبی شاه قاجار و زنان حرم سرایش بوده است ! و یا منشور شهروندی آمریکا همزمان با کور کردن بیست هزار نفر از مردم کرمان به دست خان جنایتکار قاجار بوده است ! و از این قسم حوادث خونریز و سفاکی تاریخ ما بر می آید که این عدم تناقض پذیری بر گرفته از نبود فرهنگ نقد و اندیشه است . حکم تکفیر حسن رشدیه بخاطر تاسیس مدرسه و یا حکم ارتداد کسانی که سعی کردند فرهنگ پذیرفتن تعارض و تناقض را در میان ما راه دهند هنوز در اوراق تاریخ ما مایه سرافکندگی ست .خون پاک مردانی چون امیر کبیر بخاطر همین تعمق روحی به زمین ریخته شد . از طرفی پذیرفتن فکر متناقض در جایی منجر به رشد روحی ما میشود که به قول خود استاد شعبانعلی از تلویزیونش بجای منبر استفاده نشود .یا بعد از اتمام پخش یک سریال آبکی به سازندگان آن در پشت به تمامی منتقدان آن سکه و حج تقسیم نکنند . در هر حال حرف دل همه کسانی که نبود از نبود فرهنگ نقد و پذیرش تعارض رنج میبرند به خوبی بیان شده است. افسوس که سیاست این است و جز این نیست آهنین تر از این حرفهاست.

    Thumb up 2

  • سید عباس می‌گه:

    سلام جناب شعبانعلی

    من هم مث خیلیایه دیگه بالا پایین شدم جلو رفتم پس زده شدم خندیدم گریستم خوردم زمین (زیاد) زور زدم (خیلی)…
    یادمه سالها پیش توی تئاتر شهر یه نمایش نامه از آئول فوگارد دیدم یه جمله داشت توی ذهنم حک شد الان که سی و پنج بهاره که میددوئم و پیدا نمیکنم… فقط به اون جمله تکیه میکنم:
    ” همه ی زندگی آموختن است”…

    Thumb up 10

  • بهاربهار می‌گه:

    سلام دوستان عزیزم
    با دعای خیر شما عزیزان دلم که میدونم دلای همتون پاک پاکه برای پدر من دعا کردید و خدا به صدای دلتون گوش داد. الان پدر من حالش بهتره. خداروصدهزار مرتبه شکر.
    امروز روز پدر مبارک.
    نمیدونستم اگه براش اتفاقی می افتاد چه به روزم می اومد.
    اون شب مثل توی فیلما بود پشت اتاق عمل عین مرغ سرکنده بودم . قبل از اینکه بره اتاق عمل فقط گفت بهار بابا مواظب خودت و خانواده باش. دیگه چیزی برای گفتن نداشتم بهش بگم از بس گریه میکردم.
    فقط میخواستم یه بار دیگه ببینمش.
    چقدر خدا بزرگه بزرگتر از اون چیزی که فکرشو میکنیم.

    مامان نازنین زهرا
    سلام عزیزم
    قربون کوچولوی نازنینت برم.
    شما مادر شدی و امان از دل مادر.
    من مادر نیستم . ولی هم پرستار مامان هستم هم پرستار بابا . و شاید تا آخر عمر پرستاریشون رو بکنم. تمام زندگیشون رو به پای من گذاشتن و شاید این کار من ذره ای جبران اون نباشه.
    لحظه ای از جلوی چشمشون دور نمیشم و واقعا اون لحظه ای که بابا رفت اتاق عمل شاید شاید مثل حس مادر به بچه اش بود. درکت میکنم عزیز دلم .
    خدا توان و قدرت مضاعف بهت بده که بتونی همه جوره این شرایط سخت رو تحمل کنی .
    محمدرضا گفته “برادر نازنین زهرا”
    منم بهار ” خواهر نازنین زهرا”

    Thumb up 23

  • مریم1992 می‌گه:

    سلام محمدرضای عزیززززززززززززززز ،
    خیلی وقته که دیگه نتونستم کامنت بذارم ، اما بخدا همیشه به اینجا سر میزنم و هیچ نوشته ای نبوده که نخونده باشم … نوشته های تو همیشه باعث میشه یه چیزی تو ذهنم جرقه بزنه و چقد حس خوب رو بخاطر ” دانستن و فهمیدن ” خیلی از موضوعات از تو گرفتم … محمدرضا عزیز ، همیشه از نوشته هات یادگرفتم . حداقل یه سرنخ هایی برای چیزهایی که خودم باید دنبالش برم رو دریافت کردم … مثه قطب نمایی که جهت مسیر رو نشون میده اما رفتن یا نرفتن ،و خود مسیر رو باید خودت تجربه کنی…
    ممنونم محمدرضا… نمیدونم چطوری نهایت سپاسگزاری خودم رو ابراز کنم… ………..واقعا گاهی کلمات حقیرتر از اونن که بتونن بار سنگین احساسات و عواطف ما رو به دوش بکشند…

    Thumb up 4

  • آزاده ام می‌گه:

    محمد رضای عزیز،
    ممنون خواهم بود یک لینک به صفحه ای که لیست روزنوشته های سابق در آن باشد در گوشه ای از صفحه قرار دهید. چند روز پیش از روی لینک های تو در تو به صفحه ای رسیدم که یکی از نیایش های شما بود. حالا هر چه دنبالش می گردم پیدایش نمی کنم. موضوع اینگونه شروع می شد: قدم اول: امروز در سر راهم چاله ای بود که در آن افتادم …

    Thumb up 0

  • محسن رضایی می‌گه:

    همین لحظه که این نوشته رو خوندم یکی از دوستان اسمس داد که “خیلی دوس دارم شراب بخورم.نمیدونم چکار کنم با این دوگانگی…”

    ومن اما ۱۰ ریال شارژ دارم!!

    مدتی که روی قضیه یکپارچگی و تناقض فکر میکنم.

    به نظرم هرچی ادم تناقضاتش کمتر باشه نشانه اینه که یادگرفته هاشو بیشتر عمل کرده وحال بهتری خواهد داشت.

    البته حرف محمدرضارو تایید میکنم.چون تناقضات بوجود میان و ما از بین میبریم و رشد میکنیم و یاد میگیریم.

    تناقض یعنی گره و بقول یکی از دوستان هرچی یه طناب گره بیشتری داشته باشه بهتر می شه بالا رفت ازش.کلمه اعتقاد هم از گره میاد.پس تناقض باعث میشه ما چیزی رو انتخاب کنیم و…

    Thumb up 0

  • مامان نازنین زهرا می‌گه:

    سلام نمیدونم بگم از کی سایت شما رو پیدا کردم و خواتتده هر روز این جا شدم .خیلی گشتم دنبال واژه ای تا ننویسم من مدتهاست “خواننده خاموش “وبسایت شما هستم،اما نشد،واژه پیدا نشد.یه خاطره جالب هم اینکه این سایت رو به یکی (که افکارش رو دوست دارم) معرفی کردم همون لحظه که وارد سایت شد گفت:« من اینقدر از اینجور آدمها توی زندگیم دیدم تو اگه تو سایتها پیداشون کردی من باهاشون زندگی کردم!اصلا خوشم نمیاد.»تا اینکه چند ماهی گذشت دوباره که دیدمش گفت عجب سایتی رو بهم معرفی کردی!!!عالیه!!از اون روز به بعد میدونم که اونم خواننده خاموش اینجاست.من مامان یه فرشته کوجولوی سندروم داونم!کوجولویی که قبلش یه مامانی معمولی بودم حالا باداشتن اون یه مامان خاص!… انگار خدا دوسم داشت چون با حضور نازنینم تونستم نگاهم رو به زندگی و اتفاقات زندگی، محیط اطرافم و…تغییر بدم …تغییر…نگاهی که حتی درسهای روانشناسی و جامعه شناسی دانشگاه هم نتونسته بود اون رو عوض کنه.از نوشته های شما بینهایت استفاده میکنم پایدار باشید در ضمن اگه اجازه بدید وبسایت شمارو لینک کنم در وبلاگم

    Thumb up 121

    • علیرضا داداشی می‌گه:

      سلام مامان نازنین زهرا
      یک چیزی که اکثر اعضای این خانه اعتراف دارند این است که صاحبخانه ی ما، بهتر از بقیه ی ما و دقیق تر و هوشمندانه تر از همه ی ما
      مسایل را تشخیص می دهتد. متن ایشان را که به نام شما نوشته اند بخوانید.کاملترین متنی استکه هر کدام ما می خواستیم برایتان بنویسیم.
      به جمع ما خوش آمدید.خوشحالم که اینجایید.کاش ما را هم لایق سرزدن به وبلاگتان بدانید.
      عید شما مبارک.
      برقرار باشید.

      Thumb up 32

    • شهرزاد می‌گه:

      مامان نازنین زهرا. آقای داداشی راست میگن.
      صاحبخونه ی نازنین ما، هرچه را که باید و میتونستیم بگیم در اون نامه شگفت انگیز به شما گفتن.
      فقط میتونم بگم به جمع دوستانتون خوش اومدین و نازنین زهرای نازنین رو هم از طرف من ببوسین.:)

      Thumb up 15

    • کیان می‌گه:

      مادر عزیز
      نازنین زهرای تو روح بزرگی داره که توی جسم کوچکش جا نشده.
      آفرین بر شما که با روح زیبای کودکتون ارتباط برقرار کردی .
      و آفرین که با رشد فردی به دخترتون کمک می کنین.
      براتون از صمیم قلب آرزوی روزهای خوب و خوب تر دارم.

      Thumb up 11

    • آزاده ام می‌گه:

      مامان عزیز،
      وقتی که نوشته ات را خواندم، خاطراتی برایم زنده شد، از زمانی که بیماری در خانه داشتم.
      در سکوت در کنارش می نشستم و با هم به گلدان یاس نگاه می کردیم، که چگونه گلهایش قبل از باز شدن، لرزش خفیفی دارند و او رازهای زندگی را با نگاهش به من می آموخت، لذت بزرگی وجود داشت،
      لذت تنیده شده در درد،
      به قول سهیل رضایی مثل فرش بافته شدم.
      این درسها، با قلم عشق روی لوح وجود آدم حک می شوند و گِل وجود آدم را می پزند.
      قبل از نوشتن این متن همش به خودم گفتم، نوشتن اینکه تو هم درد مشابهی داشته ای، درد او را دوا نمی کند، برای چی می نویسی؟ اما قلبم می گه باید بنویسم و چرایش را به منطقم نمی گوید!
      در کنار مراقبت از نازنین زهرا، از خودت هم مواظبت کن.
      پایدار باشی.

      Thumb up 10

    • مهدی پررنگ می‌گه:

      مامان نازنین زهرا
      الان یک ربع میشه می خوام کامنت بنویسم .
      میدونم چی میخوام بگم .
      ولی جملشو پیدا نمیکنم .
      بعد از یک ربع
      از ته دلم آرزو میکنم .
      شاد باشی ، راضی باشی ، همینقدر که فرشته ای برای فرشتت، تا آخر عمرت فرشته بمونی تا
      الگویی باشی برای من
      .
      .
      تا بفهمم انسان بودن هزینه دارد ، واین تنها نوع هزینه است، که با پرداخت آن به رضایت میرسم،

      همین

      Thumb up 3

    • ش.ت.ن می‌گه:

      مامان نازنین زهرا
      سلام و احترام دارم به شما و نازنین زهرای گلتون و به نازنین مریم، نازنین مجید، نازنین فریبا، نازنین … و نازنین های دیگه
      من می تونم درکتون کنم چون می دونم چی می گین
      می دونم و آدم هایی رو می بینم که چنین بچه هایی دارند اما یه چیز ندارند فقط یه چیز و اون هم آگاهیه. مادرایی که من می شناسم به خاطر نداشتن آگاهی و دانش کافی در روابطشون با این بچه ها، هم خودشون رو تباه کردن و هم بچه هاشونو، هم خودشون از زندگی لذت نبردن، هم بچه هاشون… خلاصه اینکه اونایی که من میشناسم، کسایی هستند که نه می تونن، بخونن و نه میتونن بنویسن… و این یعنی اینکه نمی تونن به خودشون کمک کنن تا از این وضعیت بغرنج بیرون بیان… خدایا بعد از مدتها که به این چیزا فکر نکرده بودم، امروز اشک تو چشام حلقه زده و دارم به حلقه های مفقوده ی زندگی این آدما فکر می کنم. آدم هایی که درد سراسر زندگیشونو فرا گرفته اما جالبه که سالیان سال باهاشون زندگی کردم و یک کلمه شکایت هم نشنیدم. نمی دونم اینهمه صبر رو از کجا می گیرن… چرا میدونم از کجا می گیرن: عشق. عشق مادر به فرزند و مطمئنم که همین عشقه که سوخت شب و روزشونه… خدایا چه دردی است درد نا آگاهی که نمی دونن چیکار باید بکنن و ما هم می دونیم باهاشون چیکار کنیم… وایسادیم و نگاه کردیم…وایسادن و نگاه کردن…هنوز هم داریم نگاه می کنیم و فقط بعضی وقت ها فقط و فقط دل می سوزونیم…

      Thumb up 1

  • رامین می‌گه:

    سلام. انتقال حس و انتقال مفاهیم انتزاعی در هم تنیده از طریق متن کار بسیار دشواریه. گاهی وقتها آدم نمی دونه چطور باید چیزی که تو ذهنش وجود داره و به نظر سنگین و دور از ذهن سایرین میاد رو با کلمات انتقال بده. از کجا شروع کنه. چه مسیری رو طی کنه. کجا نکته اصلی رو بیان کنه و به کجا ختم کنه. این متن بر این دشورای غلبه کرده. از نظر من فوق العاده بود و بسیاری از حرفهای نگفته رو به بند کلمات کشید. لذت بردیم.

    Thumb up 2

  • مَن می‌گه:

    من الآن که کامنتم رو مجددا اینجا خوندم متوجه یه ایراد ِ نگارشی شدم که با اجازه اصلاحش کنم:
    “این تو دیدگاه شما با عدم ِ قطعیت و برتری ِ تردید در تعارض ِ یا من اشتباه می کنم؟”

    این جمله ام نه راجع به سخن ِ راسل که راجع به این جمله از مقدمه ی مطلب شماست:
    “اما اگر هر انسانی را ایمانی باشد و ایمان چیزی باشد که هرکس حاضر است جانش را برای آن بدهد می‌توان گفت: آنچه می‌نویسم ایمان من است.”

    Thumb up 0

  • azi می‌گه:

    سلام، حقیقتا معیار درست یادگیری تعداد تناقضات و تعارضاتی است که در طول زندگی با آنها مواجه شدیم و فکر میکنم شرط لازم برای مفید واقع شدن این تناقضات، نداشتن تعصب بیجا روی عقایدهامونه، هرچند سال های طولانی با آن ها زندگی کرده باشیم.

    Thumb up 0

  • علیرضا می‌گه:

    سلام
    به نظر من میزان یادگیری به سوالاتی هست که مطرح میکنیم چون یک سوال درست میتونه دنیا رو تغییر بده و این نشان دهنده عمق و دانش کسی هست که سوال را میپرسد

    Thumb up 2

  • ش.ت.ن می‌گه:

    استاد شعبانعلی
    فکر می کنم که تنتاقض و تعارضی که شما از آن سخن می گویید و به عنوان معیار یادگیری مطرح می کنید در شعر مرحوم کاشانی اینگونه تجلی می یابد:
    …بخت از آن کسی است
    که مناجات کند با کارش
    و در اندیشه یک مسئله خوابش ببرد
    و کتابش را بگذارد در زیر سرش
    و ببیند در خواب
    حل یک مسئله را
    باز با شادی درگیری یک مسئله بیدار شود
    ابن سینا
    پاستور
    گراهام بل
    رازی
    و ادیسون
    ادیسون
    و ادیسون
    بشود

    بخت از آن کسی است
    که چنین می بیند
    و چنین می فهمد
    و چنان جام پری می نوشد
    و چنین می کوشد
    بخت از آن سیبی است
    که در آن لحظه فتاد
    و از آن نیوتن
    که به آن اندیشید
    و در آن راز بزرگی را دید
    خوش به حال آن سیب
    خوش به حال نیوتن

    باید پذیرفت که اندیشه سرآغاز و سرمنشا هر یادگیری است…

    Thumb up 6

  • سایه می‌گه:

    سلام
    میانه راه خوندن مطلب به ذهنم رسید که معیار یادگیری برای من ، میزان تغییریه که می تونم تو گفتار و رفتار دیگران باعث بشم ، ولی وقتی معیار شما را خوندم مثل همیشه برام یه نگاه تازه بود. دیدم که چقدر تو زندگیم این تعارض ها رو تجربه کردم ، بهشون فکر کردم و چشمام رو نبستم که نبینمشون، اذیت شدم ولی از قبلشون باورهایی برام نهادینه شد که امروز ارزش های من هستند و راههای جدیدی باز شد که امروز رهرشون هستم. البته وقتهایی هم بود که خیلی بی تفاوت از کنارشون گذشتم و نخواستم خودم رو درگیرشون کنم.

    Thumb up 1

  • رویا می‌گه:

    سلام
    معلمم و چند روز پیش یجای یکی از همکارا به کلاسش رفتم… رشته ی اون دانش آموزا به رشته ی تدریس من نمی خورد بنابر این کلاسداری آسون نبود … خواستم یه موضوع چالش انگیز مطرح کنم دیدم کلاس می ره هوا ! تازه خودم هم نظر و عقیده ی بخصوصی راجع به ان موضوع نداشتم …. احساس کردم چقدر الانا حرف زدن برام سخت شده ! ده سال پیش با شور و اشتیاق می تونستم راجع یه عقیده هام صحبت کتم ولی الان دایره ی باورهام خیلی مختصر و سیال شده ! حقیقتش کمی وحشت کردم … ولی بهرحال این عدم قطعیتها و تعارضها رو به باورمندی احمقانه ترجبح می دم

    Thumb up 7

  • کیان می‌گه:

    این که اکثر آدم ها به اعداد و کمیت ها توجه می کنند حرف درستیه. به قول شازده کوچولو به آدمای حالا تا نگی خونت چند متره درکی از خونه ی تو پیدا نمی کنند. یا اینکه تا نگی من فلان مدرک رو دارم حرفت رو به عنوان یک آدم خبره در اون زمینه قبول نمی کنن.
    مثلا مثالی که تو ذهن من هست اینه که فرض کنید شخصی به عنوان ویزیتور یک شرکت خاص فعالیت می کند، اگر حتی این شخص بهترین ویزیتور شرکت هم باشد ولی تحصیلات عالی نداشته باشد، در اکثر مواقع این شخص رو برای پست مدیر فروش یا پست های مشابه انتخاب نمی کنند به این علت که می خواهند پرستیژ کاری را حفظ کنند.
    یا برای بسیاری از پست های مدیریتی در شرکت ها و یا سازمان های دولتی داشتن مدرک دکترا الزامی است.
    بنابراین در بسیاری از مواقع توجه کردن به اعداد و کمیت ها لازم و ضروری است. چون تنها معیار مقایسه ی افراد هستند. خیلی سخت هست که با معیار های کیفی افراد را مقایسه کرد.
    مثلا کسی نمی تونه بگه که اون کسی که در یکی از بهترین برج های تهران در رفاه کامل زندگی می کنه از اون کسی که در یک روستای دور افتاده و بدون امکانات زندگی می کنه زندگی بهتری داشته.
    کسی نمی تونه بگه کسایی که در کشورهای پیشرفته دنیا و با فرهنگ های بالا زندگی می کنند، از کسایی که توی کشور های کمتر توسعه یافته دنیا زندگی می کنند، از زندگی شون بیشتر لذت می برند.
    البته حرف هایی که زدم ربطی به مبحث یادگیری نداشت و از این بابت عذر می خوام.
    تشکر به خاطر نوشته های زیبایتان

    Thumb up 5

    • كيان می‌گه:

      دوستانِ گرامی
      من نبودم .
      ایشون یک کیانِ دیگه هستند!!

      Thumb up 8

      • علیرضا داداشی می‌گه:

        سلام بر استاد عزیز و دوستان بزرگوار هماهنگ کننده ی سایت
        خدا قوت .
        چنانکه می بینید – شکر خدا- تعداد اعضاء هر روز بیشتر می شود و تبعاً تعداد اسم های مشابه هم بیشتر.
        با این روش تغییر نام با ستاره و خط تیره و غیره هم به نظرم مجبوریم در کامنتهای آتی به همدیگر بگوییم «داداشی، داداشی یک ستاره سمت راست، داداشی یک ستاره بالا و یکی سمت چپ، داداشی با خط فاصله و … » . حتماً راههایی بهتر از من سراغ دارید ولی جسارتاً به نظرم می رسد شاید بد نباشد در صورت امکان تصویر همدیگر را ببینیم بلکه مشکل ِ نام برطرف شود.
        خدا به شما خیر بدهد. عیدتان مبارک

        Thumb up 7

  • سیمین-الف می‌گه:

    استاد عزیز سلام
    خدا قوت
    دیروز سازمان مدیریت صنعتی،”منابع انسانی” بودم. مابین جلسه، به کتابفروشی اش سری زدم و می خواستم کتابهای شما رو تهیه کنم که هیچکدامشان را نداشتند!!!
    واقعا تعجب کردم.
    کتاب “شایستگی های یک مذاکره کننده موفق “استاد مسعود حیدری رو تهیه کردم.
    لطفا بفرمایید، کتابهاتون از کدام نشر است؟

    دوستانم خوشحال می شوم، اگر شما اطلاع دارید به من بگویید. شاید استاد وقت نکنند پاسخ مرا بدهند.
    پایدار و برقرار باشید.

    Thumb up 2

    • رویا می‌گه:

      فکر کنم مؤسسه ی علمی فرهنگی نص

      Thumb up 1

    • كيان می‌گه:

      دوستِ عزیز
      نشر نص.

      Thumb up 5

    • شهرزاد می‌گه:

      ممنون از کیان عزیز.
      درضمن سیمین عزیزم، به این صفحه هم یه سری بزن:
      http://www.shabanali.com/ms/?p=856

      Thumb up 3

      • سیمین-الف می‌گه:

        دوست نازنینم شهرزاد جون
        ممنونم که اون فایلو برام گذاشتی، البته برای من و خیلی ها که همین سوال رو داشتن.
        به خاطر همین از طرف همه ی اونا از شما متشکرم.

        Thumb up 3

    • سیمین-الف می‌گه:

      سلام
      همسایه ایی که منفی دادی خوشحال می شم، صادقانه بیای و ایراد کارمو با “گفتگو” بهم گوشزد کنی.
      از قدیم گفتن ندانستن عیب است و پرسیدن، اونم توی این خونه که کلی همراه دوست داشتنی داره، فکر نمی کنم عیب باشه.
      لطفا بیا از طریق تعامل و گفتمان مسائلمون رو شفاف، حل کنیم.
      به امید روزای روشن.

      Thumb up 4

      • کیان می‌گه:

        دوست خوب
        یه مطلبی محمدرضا نوشته بود در مورد لایک های فضای مجازی که اگر پولی بود بازهم لایک میکردین!!
        منفی و مثبت های اینجا هم بعضا بخاطر همین بی نام و نشان بودن و راحت بودنشه.
        نمیدونم چطوری میشه ریشه یابی اش کرد. ولی با منفی صرف نمیشه اصلاح کرد و فقط میشه انتقام گرفت به درست یا نادرست :)
        راستی الان یادم اومد که فیس بوک دیسلایک نداره!!

        Thumb up 4

        • سیمین-الف می‌گه:

          کیان جان اون مطلب جالبی بود.
          ریشه یابی شم میشه توی رفتارهای روزمره خودمون و اطرافیان و شهروندانمون مشاهده کنیم. در ابتدایی ترین اعمال روزمره. اینکه تظاهر می کنیم مسلمونیم و حقوق شهروندی و همسایه داری رو رعایت نمی کنیم، یا اینکه جلوی طرف یه چیزی می گیم و پشتش یه چیز دیگه. تا الی ماشاالله.

          من فکر می کنم با منفی دادن، شاید بشه انتقام گرفت اون هم به شیوه ی نادرست، ولی هیچ وقت نمی شه با اون، چیزی رو اصلاح کرد.
          و من به شدت به گفتگو و هم اندیشی و تفکر معتقدم، که باعث تغییر دیدگاه و اصلاح آن خواهد شد.

          یه اعترافی بکنم اینکه، اینقدر خواننده داره این سایت که این تعداد منفی و مثبت ها خیلی هم چشمگیر نیست.
          با این حال به کسانی که دوست دارن با این دکمه های آبی و قرمز بازی کنن خدا قوت می گم. ممنونم که مزه ی نوشته ها رو گاهی شور و گاهی بی نمک می کنید. اینجوری شاید بیشتر قدر طعم های ترشو شیرینو بدونیم.

          Thumb up 2

        • علیرضا داداشی می‌گه:

          سلام دوستان
          مقدمه- این کامنت قرار است فقط جدی باشد ، اگر خشن یا خدای ناکرده به دور از شان این خانه است ببخشید. نوشته ی خانم سیمین -الف محترم و کیان عزیز مرا بر آن داشت تا درباره ی آنچه مجموعاً در فضای مجازی دیده ام و برایم دغدغه شده است نظرم را بگویم.(دیگر فضاهای مجازی، نه اینجا.)
          ————–
          به نظرم باید بتوانیم برای خودمان طبقه بندی کنیم.مثلا:
          ۱- ترجیح من این است که به جای حساسیت در برابر بعضی منفی ها،این کار سخت را انجام دهم که با هر یک مثبت یا منفی، یکبار دیگر نوشته ام را از دید مثبت یا منفی بخوانم. احتمالاً متوجه نکات جدیدی بشوم و شاید هم نه.(چندی پیش همین جا این کار را کردم و نکاتی دستگیرم شد که خیلی به من در چگونه نوشتن کمک کرد.)
          ۲-گمان می کنم «مثبت» به معنای «موافقت» است و می تواند بدون هیچ گونه توضیح اضافه ای همفکری و هم عقیده ای با نویسنده – در خصوص آن نوشته- را نشان دهد.
          ۳- اما «منفی» یعنی «مخالفت» و اگر قرار است مخالفت من نشان دهنده ی وجود نقطه نظری متفاوت نسبت به نویسنده باشد، یا قرار است به دوستانم دیدگاهی جدید را نشان دهد، باید جرات داشته باشم علتش را بنویسم تا نویسنده ی متن متوجه شود با کدام بخش نوشته و با چه دیدی مخالفم.
          ۴- بعضی وقتها، بعضی افراد «مثبت» و «منفی» را جابجا کلیک می کنند اینها یا متوجه اشتباهشان نمی شوند، یا نظرشان برای خودشان مهم نیست و عادت ندارند عذر خواهی کنند.( البته بیشتر جزو دسته اول هستند.)
          ۵- متاسفانه در بعضی فضاها از جمله خبرگزاری ها، به این نتیجه رسیده ام که بعضی «منفی ها» علت دیگری دارند. در این خانه از این دست افراد نداریم. فقط چون در فضای مجازی دیده ام، از باب شفافیت عرض کنم که منظورم مواقعی است که مثلاً در سایتی می نویسند «فلان هنرمند فوت کرد.» ، یکی کامنت می گذارد « خدایش بیامرزد.» یا مثلا « جواب کنکور منتشر شد.» یکی کامنت می گذارد:«با تشکر از خبر رسانی شما»، آن وقت عده ای به این خدایش بیامرزد و این تشکر کردن منفی می دهند!
          مرا ببخشید اگر ناخواسته باعث رنجش خاطر کسی شده ام و اگر چنین کرده ام لطفا بگویید تا اصلاح شوم.

          زنده باشید و پاینده

          Thumb up 6

          • سیمین-الف می‌گه:

            سلام آقای داداشی گرامی

            ممنونم، نظرتان کامل و جامع است.
            می دانیم که این سیستم مثبت و منفی که برای نظرات نصب شده، تقریبا جدید است.
            امیدوارم بتوانیم فرهنگ استفاده ی صحیح از امکاناتی که برایمان ایجاد شده را در خود نهادینه کنیم.

            من فکر می کنم کسانی که این سایت را دنبال می کنند، عموما از قشر دانشجو، فرهنگی و فرهیخته ی این مملکت هستند و باید نشان دهیم که با دیگر افراد، تفاوت بسیاری داریم.

            اگر از خودم و از همین جا و با همین مورد شاید کم اهمیت-برای بعضی افراد-شروع کنم، مطمئنا در زمینه های دیگر زندگی ام نیز سرسری و بدون تامل، گذر نخواهم کرد و اینچنین است که تغییر و رشد آغاز می شود.

            پایدار و برقرار باشید.

            Thumb up 1

  • zoorba.booda می‌گه:

    آری توصیف قله از دور کار هر کسی است ولی کسی معنای قله را با تمام وجود درک میکند که سختی عبور از دره ها و صخره های صعب العبور را به جان خریده باشد.
    آری حکمت زندگی با شک و تناقض است که عمق میگیرد و بدون آن همان قله ایست که ما از دور توصیفش میکنیم
    آری باید از دایره امن دانسته های آشنا پا را فراتر بگذاریم

    Thumb up 10

    • آرشام می‌گه:

      زوربا-بودا جان
      هدف هم همین شکلیه، آره؟
      خواستم بگم خیلی ها هستند می گن ما نمی خواهیم بریم این همه سختی و صعب العبوری ببینیم
      ترجیح می دیم از دور منظره رو نگاه کنیم و لذت ببریم ، از این جا قله چیز قشنگ و جالبیه اما وقتی بهش برسیم میبینیم که ارزش نداشته
      شما بهشون چی می گید؟

      Thumb up 1

    • zoorba.booda می‌گه:

      آرشام جان
      سوالی که پرسیدی سوالیه که خودمم هم باهاش مواجه بودم و اعتراف میکنم که هنوز هم گاهی باهاش مواجه میشم.
      برای جواب دادن بهش احتیاج به بحث مفصلییه که اینجا جاش نیست ولی در حدی که بتونم همیجا مینویسم .
      به نظر میرسه آدمها دو دستن:دسته ای که تو زندگی به بحران معنا برخورد میکنن و دسته ای که معنا به فکرشون نمیرسه
      اگه منظورت از اینکه “ارزششو نداره” بحث بی معنایی زندگیه که جز دسته اول میشه (که اگه اینطوریه بگو تا بعداً بیشتر در موردش صحبت کنیم)
      ولی به طور کلی معتقدم حرکت نکردن به سمت قله (هر آدمی میتونه قله ی خودشو داشته باشه) مثل این میمونه که به من یه جعبه چوبی قدیمی اسرار آمیز زیبا بدن که درش بسته ست و من تا ابد همش دور و بر جعبه بچرخم و بچرخم ولی هیچ وقت بازش نکنم ببینم توش چیه (معتقدم اگرهم خالی باشه بازم ارزششو داره که بازش کنم (حداقل میفهمم که خالی بوده))
      خود حرکت کردن ارزشمنده(فقط رسیدن به قله نیست که مهمه) چون اگه حرکت نکنیم مثل مرداب بو میگیریم!
      امیدوارم تونسته باشم منظورمو برسونم آرشام جان

      Thumb up 5

  • aseman می‌گه:

    واقعا فوق العاده بود .
    اما اگر روزی یک نفر این باشه که معنویتش اضافه بشه بنظرم خداوند در بهترین شرایط برایش تناقضات را به وجود می اوره.
    در مکه هم هم اگر حرف های کسی که روحش عوض شده را بشنوید واقعا فلسفه ی راحتی که گفتید عوض میشه

    Thumb up 2

  • sahar می‌گه:

    هر وقت که نوشته هات و می خونم بیشتر می فهمم احساس تنها بودنت رو.

    Thumb up 6

  • کمال می‌گه:

    سلام
    می گویند “یادگیری لذتی طبیعی است” و متاسفانه ما معلمان این لذت رو از بچه ها و از خودمان گرفتیم. چه سال هایی گذشت و به نام درس و یادگیری کام بچّه ها را تلخ کردم. چه تجربه ی تلخ و البته گرانبهایی است که اکنون با بیست سال سابقه ی تدریس می فهمم که نمی دانستم به کجا می روم و شاید هم مهم نبود؛ اصلا انتخابی هم نبود؛ راهی بود که بایستی می رفتم.
    امروز که در مرکز مشکلات یادگیری با کودکان دارای مشکلات یادگیری، مشغول به کارم. اوج تمرکزم روی یادگیری است. اصلا یادگیری چیست: آیا همان “تغییرات نسبتاً پایداری است که بر اثر تکرار و تمرین(تجربه) در توان رفتاری فرد، اتفاق می افتد؟” آیا معیار و ملاک یادگیری ما، مدراک و اسناد ماست؛ رفتار است و یا تغییر در نگرش ها. و یا همگی.
    راستش محمد رضا این روزها خیلی محتاج یادگرفتنم در مورد یادگیری!
    ممنون

    Thumb up 10

  • پاسخ دهید (مختص دوستان متممی با بیش از 150 امتیاز)

    لینک دریافت کد فعال

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *