چرا نامه به رها؟

من هیچگاه فرزند نداشته ام و نمیخواهم داشته باشم (لینک پایین همین پست)

برای برخی از انسانها، فرزند، تضمین بقای نام و یاد آنهاست.

برای برخی، عصای روز پیری.

برای برخی همدم و همزبان.

برای برخی، حاصل یک غفلت!

من اما فکر میکنم فرزند، کسی است که میتوانی تمام آموخته هایت را به او منتقل کنی. نه با این هدف، که همچون تو زندگی کند، بل از آن رو که آموخته های تو را دوباره به آزمون بر نخیزد. آنها را در پس ذهن داشته باشد، آموخته های خود را نیز بدان بیفزاید. بهتر تصمیم بگیرد و شادتر زندگی کند.

من اگر فرزند داشتم، دوست داشتم بر روی شانه های من بایستد، دنیا را بهتر از من ببیند و به من – که هم عصر او هستم اما هم نسل او نیستم – و چشمان اندیشه ام دیگر آن نور و روشنایی جوانی را ندارد، بگوید که دنیا را چگونه می خواهد و چگونه می بیند.

مدتی است دفتری دارم که در آن، حرفهایم را برای فرزندم می نویسم. نام او را «رها» گذاشته ام. هم از این رو که این نام برای دختران و پسران به کار میرود و هم از آن رو که «آزادی» و «رهایی»، رویای گمشده نسل من بوده است. و مگر نه این است که والدین، رویاهای گمشده خود را در فرزندانشان جستجو می کنند؟

به دلایلی – که اینجا جای گفتنشان نیست – زودتر از موقع، تصمیم گرفتم آن نوشته ها را منتشر کنم. این پست، آغاز آن نوشته هاست…

—————————————

لینک مرتبط: پیام به فرزندی که هرگز نداشتم

فایلهای صوتی مذاکره آموزش زبان انگلیسی آموزش ارتباطات و مذاکره خودشناسی

آموزش مدیریت کسب و کار (MBA) کارآفرینی کسب و کار دیجیتال

ویژگی‌های انسان تحصیل‌کرده آموزش حرفه‌ای‌گری در محیط کار



48 نظر بر روی پست “چرا نامه به رها؟

  • دل ارام گفت:

    سلام
    گاهی اوقات من هم همین جملات را با خودم بیان می کنم
    اما وقتی بیشتر بررسی می کنم به این نتیجه می رسم خلق کردن
    و فرزند اوری چیزی ورای انتقال ژنوم به نسل اینده و میل به بقاع آدمی است
    شاید بهتر باشه جناب اقای شعبانعلی از تمام ابعاد وجود رها را بررسی کنند

  • رهایی گفت:

    سلام
    منم نمیخوام هرگز بچه دار بشم
    علیرغم این که عاشق حس مادری هستم
    ولی چون عاشق فرزندم هستم نمیخوام به این دنیا بیارمش! عموم مردم با شنیدن این حرف فکر میکنن خلم 😉
    من عاشق فرزندم هستم که هرگز به دنیا نیومده و چون عاشقش هستم خودخواهی نمیکنم که به خاطر خودم و حس خودم اون رو به این دنیا بیارم!
    نمیدونم شاید اگه روزی ازدواج کنم نظرم عوض بشه، چون زندگی بهم یاد داده که هرگز نگم نظرم ثابته!
    ولی این چیزی که گفتم عمیقا چیزی که بهش رسیدم!

  • سيما گفت:

    من يك مادرم حرفاي شما تمام واقعيت زندكيست . با اجازه كلي برداشتم.

  • عاطفه گفت:

    زندگی برای من خیلی زیبایی ها داشت. و مطمئنم برای همه…
    ممنونم از پدرو مادرم که منو به این زیبایی ها دعوت کردن
    آقای شعبانعلی اگر والدین شما هم این دیدگاه رو داشتند شما هرگز پا به این دنیا نمیزاشتین
    و دنیا بدون شما یچیزی کم داشت
    من از طریق سایت عصر ایران با نوشته های شما آشنا شدم و اومدم به سایتتون و اینجا و همین لحظه اعتراف میکنم هیچ سایتی برام انقدر جذابیت نداشت…
    و ساعت هاست دارم مطالبتونو میخونم و واقعا توی زندگیم تاثیر بسیار بزرگی داشتین
    اگر شما نبودی اگر پدرمادرتون نمیخواستن شما باشین…اگه آدما عقیده شما رو داشتن آلان ما اینجا نبودیم
    برعکس من آرزومه فرزندی داشته باشم تا بهش رهایی رو ببخشم
    میخوام که رهای واقعی رو داشته باشم
    آرزو میکنم همه رها باشن مثل فرزند معنوی شما

  • باران گفت:

    دل نوشتتون فوق العاده زیبا بود…وقتی خوندم هم دلم گرفت و هم انیدوار شدم…چرا که من سیزده ساله ازدواج کردم و بچه ای ندارم…تقریبا دوسال دنبال درمان رفتم ولی بعدش به این باور رسیدم که من لایق بچه دار شدن نیستم…چرا که خودم هنوز نتونستم با بسیاری از مشکلات دست و پنجه نرم کنم..خودم معلم و مدرس هستم…نوشته تون به دلم نشست.مخصوصا این قسمتش” من اما فکر میکنم فرزند، کسی است که میتوانی تمام آموخته هایت را به او منتقل کنی “..عالی بود…

  • zahra گفت:

    دل نوشتتون فوق العاده بود .اشکمو در آورد.مخصوصا این قسمتش:

    ((من اما فکر میکنم فرزند، کسی است که میتوانی تمام آموخته هایت را به او منتقل کنی. نه با این هدف، که همچون تو زندگی کند، بل از آن رو که آموخته های تو را دوباره به آزمون بر نخیزد. آنها را در پس ذهن داشته باشد، آموخته های خود را نیز بدان بیفزاید. بهتر تصمیم بگیرد و شادتر زندگی کند.))

    یادم اومد که چقدر عاشق مادرمم…

  • اکبری گفت:

    همه چیز در تعادل ش زیبا است ….بچه هم از این قاعده مستثنا نیست ، این همه اراده و تجربه ، مهربانی و سخت کوشی رو فقط به فرزندان معنوی خود می دید ؟ من موافق بچه نیستم . ولی گمون نمی کنم فرزندان معنوی هرگز جای فرزند واقعی رو بگیرند.بعضی ها واقعا حیف هستند ………قدر خودتون رو نمی دونید

  • امیر جم گفت:

    چقدر دلم برای اینجا و لحت کلام ادم هاش تنگ شده بود.با یه سرچ به اینجا پرت شدم و باز نمی دونم چی شد که بعد نوشته تقریبا تمام نظرات رو از نظر گذروندم.
    محمدرضا یه جورِ نا جوری شیفته ی اخلاقیاتت و شخصیتت شدم.البته اون وجهیش که من می شناسم

  • ندا گفت:

    من امشب واسه اولین بار شما رو تصادفی شناختم و این سایتو دیدم! رها اسم قشنگیه!همینطور بهار! اینا اسمای قشنگین که میشه به کودک رؤیاها داد:)) من هیچوقت نمیخوام فرزندی داشته باشم چون به هیچ چیز اعتقادی ندارم. نمیدونم باید بهش چی یاد داد! متنفرم ازینکه باعث به دنیا اومدن کسی بشم که جواب سؤالاشو ندونم! نمیخوام بهش دروغ بگم…یا حرفی بزنم که نتونم رووش بایستم! آخه هروقت هر حرفی زدم یجورایی روزگار عزمشو جزم کرده زود خلافشو ثابت کرده بهم:))) ولی ایدتون خوب بود! منم میتونم یه مجموعه نامه جمع آوری کنم…شاید یروز از شمام مشهورتر شدم:” :)))

    • ندا جان.
      خوشحالم که یک فرد دیگر رو هم می‌بینم که هنوز اونقدر خودخواه نشده که میل به بار نشستن غریزه‌های حیوانی و همینطور خودخواهی‌های شخصی رو با عناوین پاک و مقدس و زیبا پوشش بده.
      (البته غریزه‌ی حیوانی چیز بدی نیست، مثل میل به رفع گرسنگی. اما الزاماً اینقدر هم که ما بهش تقدس می‌دیم نگران کننده است)

      شاد باشی و امیدوارم روزی مجموعه نامه‌های تو رو بخونم

      • سميه گفت:

        كتاب سفر روح نوشته مايكل نيوتن، ديدگاه منو در مورد به دنيا آمدن تغيير داد، خوندن اين كتاب رو به همه كساني كه اعتقادشون در مورد بچه دار شدن مثل شماست، توصيه مي كنم. البته هيچ ديدگاه و نظريه اي در اين مورد قطعيت نداره ولي ما رو با نظريه اي كه مي تونه واقعيت داشته باشه آشنا مي كنه.

  • اسما گفت:

    گاهی مسخرس گاهی جدی گاهی روان پاکی

  • آری گفت:

    راستش فرزند من ۱۹ سالشه و من هم دوست داشتم او تجربه های من رو دوباره تجربه نکنه اما او و تمام هم سن و سالیهاش دوست دارن خودشون تجربه کنن ومیگن این معنای جوانیست میگن ما نمی خواهیم وصف شن رو بشنویم میخواهیم آن را با پاهای خودمان لمس کنیم
    درست و غلطی در کار نیست آنچه دیدم برایتان نوشتم

  • خدا جونم حافظ و نگهبان چنین پدری باشد

  • مهسان گفت:

    sorry “امثال اونا”

  • مهسان گفت:

    محمدرضا جان آخه اینو نمیتونم قبول کنم
    دنیایی رو تصور کن که با این حرف تو از فردا همه تصمیمشون تغییر کنه نخوان دیگه بچه داشته باشن، چه اتفاقی می افته بر سر انسان و انسان بودن و….چه می مونه بعد ۲۰ یا ۵۰ سال دیگه….
    پس کی بره جهان ناشناختمونو کشف کنه…
    پس کی بره به اوج قله های معنویت….
    پس کی بره دنبال انسانیت….
    پس کی شکوفا شیم….
    چطوری؟….
    می دونم ادم میتونه به “کودکی که هرگز زاده نشد” نامه بنویسه و به رشد و بالندگی برسونتش اما چطوری اون کودک پا برشانه های ما بگذاره و افق های دوردست و بالا دست رو ببینه….
    آیا من در شرایطی که بعدها”چشمان اندیشه ام” نور کافی نداره می تونه بازهم سوکان دار این کشتی همیشه در حرکت جهان باشه؟….
    آیا نباید مسئولیت عظیم “انسان” بودنم دو به جوان تر ها بسپارم؟….
    آیا بعد از رفتن من باید در این خونه ی مجازی بسته بشه؟…
    آیا هر کسی شایستگی ادامه راه منو داره که بر پایه ی “شانه های من” حرکت رو به جلو داشته باشه؟….
    چه کسی می تونه به غیر فرزتدی که شاید نیم نگاهی هم به ذهن هم دوره ای خودش(یعنی پدر) داشته و اون رو از نزدیک می شناخته ادامه دهنده راه باشه….
    نه در بستری که شاید آمال و آرزوهای دست نایافته ی ما باشه (نه ما اینو بهش تحمیل نمی کنیم) بلکه بستری که خودش از دید خودش رو شونه های ما پیدا کرده ادامه دهنده باشه….
    چرادنیامونو از “انسان” خالی کنیم؟….
    چرا وقت نذاریم و موجودی به پاکی کودک به این دنیا نیاریم؟….
    چرا فقط ما بیایم و بریم و همین قدر رو برای جهان کافی بدونیم؟….چرا در جهان رو ببندیم و بساط “تولید و تکثیر خوبی ها” رو جمع کنیم…
    فکر نمی کنم حتی یک اثز بسیار ماندگار و فرا نسلی بتونه کار یه فرزند شایسته و هوشمند رو برای قرن های بعدی که ما تصورشو نمی تونیم بکنیم انجام بده هرچقدر هم که نوشته های ما “فرانسلی” باشه….
    چون قانون دنیا “تغییره و بازهم تعییر” و ما به تنهایی و با این میزان دانش امروزی نمی تونیم جوابگوی دنیای فردا باشیم حافظ و سهدی ماندند اما به مدد فرزندان این آب و خاک….
    بلکه باید مکانیسمی هوشمند رهبری قرن ها بعد رو به عهده بگیره و اون مکانیسم هوشمند چیزی نیست جز “رها”ی نارنین و واقعی و امسال اونا ….”رها” ی هوشمند برای فردای دائما متغیر….

  • الهه گفت:

    نامه به کودکی که هرگز زاده نشد…

  • رعنا گفت:

    چيستم من؟زاده يك شام لذتبار

    ناشناسي پيش مي راند در اين راهم

    روزگاري پيكري بر پيكري پيچيد

    من به دنيا آمدم بي آنكه خود خواهم

    كي رهايم كردي تا با دو چشم باز

    برگزينم قالبي را از براي خويش؟

    تا دهم بر هر كه خواهم نام مادر را

    خود به آزادي نهم در اين راه پاي خويش

    من به دنيا آمدم تا در جهان تو

    حاصل پيوند سوزان دو تن باشم

    پيش از آن كي آشنا بوديم ما با هم ؟

    من به دنيا آمدم بي آنكه من باشم

  • نوید گفت:

    یه غفلت شیرین از همش واقعی تر و توجیه بهتری داری!!

  • سمانه م گفت:

    سلام.خسته نباشید کاش همه انسانها به چنین دیدی درباره فرزندانشون برسن.به امید اون روز

  • محمود گفت:

    با سلام

    طی این چند ماهی که با شما بیشتر آشنا شدم به این نکته پی بردم که علیرغم داشتن ظاهر بشاش و پرانرژی در باطن دل دردمندی دارید.
    به قول یک فرزانه ای: “دردمند و دردشناس باید بود و نه رنجور، چرا که درد آدمو به عمق می بره”. شما از مصادیق بارز این مفهوم هستید و به همین سبب شایسته تحسین و احترام.
    شما دارای پسران و دختران معنوی بسیاری هستید و در حد توشه و توان خود تلاش کرده اید که زندگی را برای ایشان غنی تر کرده و افق دیدشان را گسترش دهید. شخصا عقیده دارم که رسالت پدری لزوما از طریق فرزند پروری محقق نمی شود.
    پیروز و سرافراز باشید.

  • اقبال گفت:

    با سلام هر چیزی را که خداوند متعال برای بندگانش مقرر کرده یک حکمت در ان قرار داده است که ما خیلی از ان حکمت ها را نمیدانیم از جمله فرزند که در قران به ان اشاره شده است که باید رفت دنبال ان و حکمت ان را بدست اورد البته فرزند خوب گلی از گلهای بهشت است پس ببوئیم این گلهای بهشتی را وقدر بدانیم نعمت های خداوند را

    • دانشجو! گفت:

      درود
      تا انجایی که بنده حقیر می دانم در هیچ جای شریعت بر لزوم فرزند آوری تاکید نشده است!
      میشه لطفا اسم سوره و آیه را ذکر بفرمایید.
      سپاس

  • mojibe گفت:

    حسه قشنگیه،عجیب مشتاقم ادامه ی این نوشته ها رو بخوانم!
    “تا فرزندی شوم که بر روی شانه های آنها می ایستد و دنیا را بهتر از آنها می بیند و به آنها که هم عصر من هستند اما هم نسل من نیستند بگویم دنیا را چگونه می خواهم و چگونه می بینم و چگونه خواهم ساخت…”

  • حسین گفت:

    سلام
    قبلا نقطه ی اشتراکم فقط MBA بود اما هر چی بیشتر میشناسمت مخصوصا از جنبه ی دوست داشتن رها بیشتر دوستت می دارم
    دوست دور و تنهای من

  • سیمین گفت:

    تصمیم به داشتن یا نداشتن فرزند تصمیم مهمی است. از نظر من افرادی مثل شما با این ذهن پویا و دید وسیع نسبت به زندگی و اجتماع و تا این حد مفید برای جامعه، باید صاحب فرزند بشوند تا بتوانند افرادی مانند خودشان را به اجتماع تحویل بدهند. برای من شنیدن این که شما دوست ندارید صاحب فرزند بشید عجیب و ناراحت کننده بود. ضمن اینکه میدانم حتما دلایل زیادی پشت این تصمیم هست ولی شخصا فکر میکنم افرادی که توانایی تربیت فرزندان صالح را دارند باید حتما این کار را بکنند. این یکی از بهترین کارهایی است که انسان میتواند برای خودش و جامعه خودش انجام بدهد.

  • امير قرباني گفت:

    كد پيامك براي هر دوره تو يه پيامك جدا بفرستيم؟ اسم خودمونم بفرستيم يا فقط كد بفرستيم؟ يه تو ضيح كوچولو بده محمد رضا تا جاها پر نشده!!!!!!!!!

  • نادی گفت:

    چه خوب یه نگاه و تعریف تازه از رابطه والدین وفرزند ترسیم میکنید…
    پر از یه حس بد میشدم از اون نگاه ها که در همه شون خواسته والدین محوره گه حاصلی جزء تضاد نداشته..

  • ليلا گفت:

    شايدم يه روز فرزندتون اينارو بخونه،چه حس قشنگي پيدا ميكنه

  • اکرم گفت:

    سلام مهندس جان به پیوست کلام شما ما یادکتاب نامه به کودکی که هرگز زاده نشد افتادم ، نویسنده خانم اوریانا فالاچی ، اگر نخوانده باشید خالی از لطف نیست.
    نوشتتون زیبا بود.

  • س - شادی گفت:

    سلام
    دیدگاه شما نسبت به فرزند واقعاًدرسته باید فرزندان با استفاده از تجارت والدین جلوتر از آنها باشند ولی مشکلی که درحال حاضر گریبانگیر اغلب خانواده هاست وابسته بودن بچه ها به اوناست برای همین بیشتر بچه ها از لحاظ سنی رشد می کنند ولی از نظر عقلی …

  • mina گفت:

    محمد رضا این نوشته ها باید خیلی جالب باشن منتظرشونم.

  • محمد گفت:

    ای جونم. خیلی با این متن حال کردم. ی مشترکاتی داریم ولی احساس میکنم ابسرد(absurd) ترم. من از تبریک روز تولد متنفرم؛ از جشن فارغ التحصیلی. راستی چهره ی مرد هنرمند جویسو خوندید؟ چقدر شبیه وضع ایرانه. اونجا طرف آخرش میزاره میره. من هنوز این قضیه ی وطن پرستیه شما و موندن توی این ویرونه واسم قابل هضم نیس.

  • رها(اسفند) گفت:

    چه بگویم … محمدرضا چه زیبایند گنج واژه هایت
    رهایعنی اوج سلوک عرفانی
    که به راستی رویای گمشده ات می باشد..
    گریستم بسیار

    امیدوارم که مرا بخشیده باشی به خاطر قضاوت ها و گستاخی ها…

  • rezaA گفت:

    اقا شعبانعلی به شخصه دوست دارم همش امید سفید و توحرفاتون باشه..البته نظر شخصیمه..همه دوست دارند فرزند داشته باشن..ما هم دوست داریم شما فرزند به اسم رها داشته باشین..

  • سمانه گفت:

    سلام
    محمدرضا ،میتونم یه سوال ازت بپرسم؟

      • ناشناس گفت:

        آقاي شعبانعلي
        يك استاد از سوال فرار نميكنه

        • ياسين اسفنديار گفت:

          چرا ما عادت كرديم اول حرف بزنيم بعد فكر كنيم؟
          شايد شما به شوخي گفته باشي و من كودك هم جدي گرفته باشم . معذرت مي خوام.
          اگر غير از اين است. همان جمله اول!

          • سمانه عبدلی گفت:

            یاسین اسفندیار عزیز
            نمیدونم کار درستی میکنم یانه ،اما لازم میبینم این توضیح رو اینجا بنویسم.
            من مدت ها بااسم «سمانه »اینجا کامنت مینوشتم.و تنها سمانه ی این سایت بودم ،(بیشتر کامنتهایی که زیر پست های قدیمی با این اسم هست .)بعد از مدتی دوست دیگه ای با همین اسم اینجا کامنت گذاشت .که لحن نوشته هاش با من یکی بود ،چند بار دوستان نزدیکم که به این خونه سر میزنن از من میپرسیدن که فلان کامنتت رو زیر فلان پست خوندیم،منم با تعجب نگاهشون میکردم!
            بعد از مدتی بنا به دلیلی که قبلا گفتم و نیازی به دوباره گفتنش نیست ،با اسم رها کامنت گذاشتم،دیدم که رها های سایت هم دارن زیادمیشن! (دلیلش رو نفهمیدم که چرا دیگه از رها ها هم خبری نیست!)
            این شد که تصمیم گرفتم با اسم و فامیلم اینجا بنویسم.همین روزها هم شاید با اسم وفامیل من کسی اینجا پیدا بشه !!! بعدش دیگه نمیدونم باید چیکار کنم 🙁 شاید اشتباه منه که همیشه از موضع خودم کوتاه میام ،تا دیگران راحت تر باش.اما به این نتیجه رسیدم که دیگه این کار رو انجام ندم.
            پی نوشت: کامنتی که با اسم ناشناس ثبت شده متعلق به شماست که این کامنت رو زیرش گذاشتین ؟یا اینکه برداشت من اشتباهه؟

          • ياسين اسفنديار گفت:

            با سلام به خانم عبدلي
            با عرض پوزش كه جواب شما را ۲۵روز بعد ميدهم
            جواب خير است. من آن ناشناس نبودم و خيلي ناراحت شدم از اين جمله حتي به شوخي (یک استاد از سوال فرار نمیکنه)!!!!!!!!!!
            حقيقت اين است اولين باري كه در اين سايت آمدم ديدم محمدرضا جان. حرف دلش را مي زند و واهمه اي هم ندارد كه يكي خوشش بيايد يا نه . يكي بگويد اين چپي است يا راستي، ديندار است و يا بي دين و …
            براي همين ديدم جايز نيست من كه مي خواهم فقط يك كامنت بگذارم از اسم مستعار و تنها اسم و … استفاده كنم . گفتم بايد از اسم و فاميلم استفاده كنم. نه اينكه همه ما طالب زيبايي هستيم و اين كار محمد رضا جان زيباست . پس تلاش ميكنم مانند او باشم. البته تفاوت بسيار است بين سايت شعبانعلي دات كام و يك كامنت ساده من . پذيرش مسئوليتهايش زمين است تا آسمان.
            ولي اگر روزي كسي با اسم و فاميل من كامنت گذاشت. زياد مهم نيست . چرا كه همان محمدرضا جان متوجه شود كه من آن نيستم كفايت مي كند.
            پيروز و سلامت باشيد

      • مهندس گفت:

        مهندس استاد هميشه بايد براي هر سوالي جوابي داشته باشد. مخصوصاً استادي با توانايي شما

        • رها گفت:

          دوست عزیزم ،
          مهندس گرامی ،ناشناس مهربان
          من جواب سوالم رو گرفتم…

        • هیوا گفت:

          مهندس ، همه همیشه اینجا همه سوالهاشونو میپرسن
          اینکه یکی بیاد سوال بپرسه! بگه میشه سوال بپرسم، خیلی پدیده جالبیه.
          مثل اینکه بری نونایی بگی اجازه ست بگم نون میخام 😀

          • سمانه عبدلی گفت:

            آقا هیوا
            تو این نونوایی نیومدم که بگم : اجازه هست بگم نون میخوام.
            اومدم از نونوا بپرسم سبزی ام داری!!!!؟؟؟
            چون شایعه شده بود!!! 🙂
            نونوا هم چون از قبل قضییه رو میدونست،گفت: نه!
            مثل اینکه این عادت ما آدماست که وقتی از پشت در خبر نداریم ،شروع میکنیم به قضاوت کردن!
            و انگار جزئی جدایی ناپذیر از خصلت انسانهاست!

          • سمانه عبدلی گفت:

            هرچند ،دامن زدن به شایعات کار اشتباهیه،اما خب ،جوون بودیم و خام و نادان ! 🙂

          • هیوا گفت:

            راست میگی سمانه. عجله کردم. بعدش که فهمیدم شما سوالو پرسیدی، فهمیدم عجله کردم(آخه فامیلیتو ننوشته بودی) 😀
            درست گفتی: زود قضاوت کردن انگار جزئی جدایی ناپذیر از خصلت انسانهاست 😉