معلمی: یک شغل یا یک انتخاب؟

معلم‌ها قرار نیست همه در کلاس درس و پای تخته، به معلم تبدیل شوند.

حتی قرار نیست همه‌ی معلم‌ها، نام و عنوان معلمی را بر دوش بکشند.

خیلی از ما چنین تجربه‌ای داشته‌ایم که کسی، از نقطه‌ی دوری در تاریخ یا جغرافیا، با حرف‌ها یا نوشته‌هایش، احساس نشستن پای حرف یک معلم و احساس شیرین شاگرد بودن را  در درون‌مان زنده کرده باشد.

احساسی که بسیاری از ما در بخش زیادی از دوران آموزش رسمی خود، از آن محروم بوده‌ایم.

من هم مثل هر کس دیگر، چنین معلم و معلمانی را داشته‌ام و دارم.

چند وقت پیش، یکی از همین معلم‌ها به من، معنای جدیدی از معلمی را نشان داد.

یکی از معلم‌هایم، نویسنده‌ای است که چهل سال است می‌نویسد و من هم همیشه، منتظر نشسته‌ام تا حرف جدیدی بزند و در میان حرف‌هایش، فرصتی یا بهانه‌ای یا کمکی برای فکر کردن و فهمیدن، پیدا کنم.

دیدم این نویسنده، کتابی مصور تولید کرده. متن و عکس و نقاشی.

شبیه کتابهای دوران مدرسه‌ی ما.

سعی کرده آموزه‌هایش را با ساده‌ترین بیان ممکن بنویسد.

کاری که شاید در نگاه سنتی ما، اصلاً در شأن او و موقعیت او و کتابهای قبلی او نباشد.

آن هم در دورانی که مُد رایج میان ما، دشوار حرف زدن است.

دورانی که بعضی از ما، برای گفتن حرف‌های روزمره‌ی خود هم، فعل و فاعل را جابجا می‌کنیم، تا فهم آن دشوارتر شود و فکر کنند که شعر گفته‌ایم!

کتاب را ورق می‌زدم.

انگار در لابه‌لای آن، تلاش‌ها و تقلای کوهنوردی را می‌دیدم که به قله‌ای رسیده‌ و احساس کرده که دیدن آن منظره‌های دلفریب در تنهایی،‌ حالش را خوب نمی‌کند.

یک بار دیگر تا کوهپایه پایین آمده و تلاش می‌کند دست کسانی را که جرات یا قدرت کوهنوردی ندارند اما رویای قله را دارند،  بگیرد و به آن بالا ببرد و یا برایشان منظره‌هایی را که در آنجا دیده است، نقاشی کند.

کتاب در دستم مانده بود و بی آنکه متن‌ها یا نقاشی‌هایش را بخوانم، آن را ورق می‌زدم.

دیگر نه به آن کتاب و موضوعش فکر می‌کردم و نه آن معلم.

فقط غرق در تعریف جدیدی شدم که از معلم بودن، در میان عکس‌ها و نقاشی‌های آن کتاب پنهان شده بود:

کسی در سفر از بیابان “فهم روزمره”، به باغی می‌رسد که دیگران هنوز به آن نرسیده‌‌اند.

منظره‌های زیبا و دلفریب آنجا را می‌بیند.

نشستن و آرام شدن در سایه‌ی سدره‌المنتهی وسوسه‌‌اش می‌کند.

اما نمی‌تواند آن لذت عمیق دیدن و دانستن و فهمیدن و آسایش و آرامش را به تنهایی و در خلوت خود تجربه کند.

انتخاب می‌کند که به سوی همان بیابان، باز می‌گردد.

از تمام توانی که دارد برای ترسیم کردن تصویری که دیده استفاده می‌کند، شاید بتواند فرصت و رغبت تجربه‌ی آن سرزمین جدید را به دیگران هم هدیه دهد.

احساس می‌کنم معلمی در این نقطه آغاز می‌شود.

البته باید پذیرفت که فروختن تصویر باغ در بیابان، می‌تواند کاسبی خوبی باشد و شاید سخت‌ترین کار، تشخیص معلم‌ها از کاسبان باشد.

من برای خودم نشانه‌ای دارم که حتی اگر کاملاً درست نباشد، فعلاً نتوانسته‌ام بهتر از آن را برای تفکیک این دو قشر پیدا کنم.

معلم، برمی‌گردد و از باغ می‌گوید و وقتی دید که سایر اهل بیابان، به سمت باغ راه افتاده‌اند، دیگر با خیال راحت به جستجوی باغ‌های بزرگ‌تر و منظره‌های زیباتر می‌رود.

اگر چه آنها را هم، در تنهایی تجربه نخواهد کرد.

اما کاسب، در همان بیابان می‌ماند و سکه‌های مردم را می‌گیرد و نقشه‌ی باغ را – که شاید دیده باشد و شاید هم فقط شنیده باشد! – به آنها می‌فروشد.

دیگران، از او می‌شنوند و می‌آموزند و راه می‌افتند و بر اساس نقشه‌‌های او، به باغی – و یا احتمالاً بیابانی تازه – می‌رسند.

اما او، نمی‌تواند وسوسه‌ی سکه‌ها را رها کند.

او سکه‌ی آخرین بیابان‌گرد را هم می‌گیرد و باز هم می‌نشیند، تا شاید بتواند نقشه‌ی آن باغ را به راه گم‌کرده‌ی دیگر هم بفروشد.

معلم، همیشه در جستجوی فرصتی است تا دوباره به سمت باغ – و شاید باغ‌های بزرگ‌تر – برود. اما کاسب، به بیابان و خارهایش دل می‌بندد.

او خوب می‌داند که اگر روزی همه‌ی بیابان‌ها به باغ تبدیل شوند، شغلی برایش نخواهد ماند.

و چه کارزارها که دنیا تا کنون، برای حفظ خارزارها به خود ندیده است…

+328
  
فایلهای صوتی مذاکره آموزش زبان انگلیسی آموزش ارتباطات و مذاکره خودشناسی آموزش مدیریت کسب و کار (MBA) کارآفرینی کسب و کار دیجیتال


74 نظر بر روی پست “معلمی: یک شغل یا یک انتخاب؟

  • MaReza گفت:

    سلام
    دیدید بعضی وقت ها، برای جور در آمدن جمله یا حفظ پرستیژ، میگیم: ” من به فلان چیز افتخار می کنم”. یعنی میگیم، ولی احساس زیادی پشت این جمله مون نیست … اما من اگه بخوام به چیزی واقعا افتخار کنم، اون چیز “شاگرد محمدرضای عزیز بودن” هست. امیدوارم روزی بشه که محمدرضا هم بهم (از ته دل) افتخار کنه.

    ممنون که هستی
    روزت مبارک 🙂

    پی نوشت. وقتی دوباره کامنتم رو خواندم می خواستم جمله آخر رو پاک کنم! گفتم الان محمدرضا میگه: باز تو یه جور دعا کردی که شامل خودتم میشه! ولی نمیدونم چرا پاک نکردم. شاید حس کردم اینجوری بدون ویرایش، بیشتر حرف دله!

  • یاسین اسفندیار گفت:

    معلم عزیزم، محمدرضا جان روزت مبارک

  • باران گفت:

    روزتان مبارک معلم عزیز. از شما چیزهای زیادی یاد گرفته ام و می گیرم. از همه مهم تر تلاش را. قلمتان پر توان، راهتان پر رهرو و اندیشه تان همیشه پویا و سبز باد.
    متشکرم.

  • محمدجواد مقومی گفت:

    سلام معلم عزیزم.روزت مبارک.امیدوارم با زندگی کردن درس هاتون (و نه فقط حرف زدن درباره اونا) لیاقت شاگردیتون رو به خودم ثابت کنم.باور کنید همین که با درس های روزنوشته ها و متمم به روز میشم، خیلی وقت ها باعث میشه اعتماد به نفس بیشتری داشته باشم.با تمام وجودم ممنونم

  • فواد انصاری گفت:

    محمدرضا برای من بهترین معلم بوده توی این سالها و خیلی مدیونش هستم.

    خارج از موضوعات MBA متمم درسهای زیادی ازش یاد گرفتم درس هایی که هیچ جا نوشته نشده. به نظرم محمد رضا جایی ایستاده که باید بایسته و امیدوارم ما هم جای خودمون رو پیدا کنیم.

    میخوام ۱۰ تا درسی که از محمدرضا یاد گرفتم اینجا بنویسم . این ۱۰ تا مهمترین چیزهایی بوده که یاد گرفتم در واقع درس زندگی بوده برام.که شاید کسی برای یاد گرفتنش باید عذاب میکشید تجربه میکرد و بعد برایم میگفت.

    ۱٫ تحمل ابهام :‌قبلا همه چی رو قطعی میخواستم و همیشه استرس داشتم ولی الان اینطور نیستم
    ۲٫عمیق فکر کردن و سیستمی فکردن : قبلا سطحی و احساسی و کوتاه مدت فکر میکردم
    ۳٫تصمیم گیری : الان حداقل میدونم بر اساس چه دلایلی دارم تصمیم میگیرم و میدونم کدام یکی از تصمیمهام صرفا خطای شناختیه و جدی نیست
    ۴٫دقت در نوشتن :‌محمدرضا خیلی خوب مینویسه و طرز نوشتنش به من هم منتقل شده
    ۵٫ دیدن زندگی از نگاه متفاوت : همیشه حرفایی تازه ای میشنوم و بهتر دنیا را میبینم
    ۶٫آشنایی با بزرگان : ما رو با تعداد زیادی از دانشمندان و کتابها در حوزه های مختلف آشنا کرده و همیشه کتابهایی که معرفی میکنه میخونم و همیشه هم عالی بوده کلا سلیقه ش در انتخاب کتاب خیلی خوبه
    ۷٫ اعتماد به نفس : قبلا خیلی نق میزدم و میگفتم که اینجا هیچ کاری نمیشه کرد ولی با دیدن متمم حرفم رو پس میگیرم و فقط سکوت میکنم رتبه
    آلکسا ۶۰۰ برای سایتی شبیه متمم چیز عجیبیه سایتی با محدودیت در ارایه محتوا به کاربران عمومی و حجم زیادی از کلید واژه با طراحی و ظاهر نه چندان فریبنده …این عدد ۶۰۰ رو فقط کسی درک میکنه که برای گرفتن رتبه و تولید محتوا جنگیده باشه و کار کرده باشه.هر چند میدونم محمد رضا و متمم دنبال این رتبه ها تیست ولی به هر حال این رتبه با این شرایط عالیه. بماند که یک سایت شخصی هم اگر رتبه ش ۱۵۰۰ است جای شگفتی داره.
    ۸٫ تحمل سختی :‌ یاد گرفتم که با اط دست دادن میشه به دست آورد و هیچ چیزی رایگان نیست وقتی محمد رضا از تلاش خودش مینویسه با وجودیکه خودم رو پر تلاش میبینم ولی باز احساس شرمندگی میکنم
    ۹٫ داشتن اصول : خیلی ها بعد از به دست آوردن مخاطب و شهرت و اعتبار و.. اصولشون رو فراموش میکنند و تغییر میکنند ولی افراد کمی هم روی اصول و باورهاشون می ایستند . این رو هم از محمد رضا یاد گرفتم
    ۱۰٫ شجاعت :‌ گوش دادن به فایل صوتی فرشته مرگ به آدم شجاعت میشه (شجاعت صفتی است که متاسفانه ذلیل شده و فراموش شده) . شنیدن ریسک ها و از دست دادنهایی که محمپرضا بعضی وقتها بهش اشاره میکنه باعث میشه این خصلت فراموش شده رو دوباره حس کنم و آرزو کنم که من هم از این شجاعت بی بهره نباشم.

  • جواد زاهدي گفت:

    اینو یادم رفت بگم که به نظر من معلمی قطعا انتخابه ، شاید شغل هم باشه و شاید نباشه.
    کسانی که معلمی رو به عنوان شغل انتخاب کردن بعضی وقت ها (بیشتر وقت ها) راهی ندارند جز اینکه با شاگردشون چیزی یاد ندن و مفاهیم ساده رو سخت تر کنن تا سال های بیشتری بتونن کاسبی کنن و زندگی بگذرونن.

  • جواد زاهدي گفت:

    محمد رضای عزیز سلام
    نمی دونم باید چی گفت. فکر کنم در قدم اول باید این روز رو بهت تبریک بگم.
    برای من معلم خوبی بودی ، خدا کنه منم شاگرد خوبی بوده باشم.
    هم معلم خوبی بودی و هم معلم های خوبی رو بهم نشون دادی. مثل کتاب.
    برات بهترین ها رو آرزو میکنم و مثل همیشه میگم خدا به وقت و دانشت برکت بده.
    ممنوون.

  • هما گفت:

    محمدرضای عزیز روزت مبارک
    من کمتر از یک ساله که با شما و متمم آشنا شدم و تاسفم اینه که ای کاش خیلی زودتر از این ها شما رو می شناختم. اول با رادیو مذاکره شروع کردم و بعد از اون با سایت روز نوشته هاتون . زمانی که یه قانون گذاشتید که کسانی می تونن تو روز نوشته ها کامنت بذارن که حداقل ۱۵۰ امتیاز از متمم داشته باشن منو تشویق کرد به اینکه فعالیتم رو تو متمم شروع کنم. (چون به سایت روزنوشته ها تون خیلی علاقه مندم). به نظرم این قانونتون برای من خیلی خوب بود چون خیلی چیزا از متمم یاد گرفتم.
    ممنونم از چیزایی که به من یاد دادید که مهمترینش باز شدن دید و فکر کردنه.

  • محمد معارفی گفت:

    روزت مبارک محمدرضا جان

  • معصومه فردوس مقدم گفت:

    خوشحال و خوشبخت هستم که معلمی چون شما دارم که تلاش می کند شاگردانی چون من بتوانند بهتر زندگی کنند و راحت تر گامهای زندگی را بردارند. خدا را بسیار شاکرم که چون تویی را در مسیر زندگیم قرار داده.
    روز و سال و تمام دقایق زندگیت مبارک معلم بزرگم محمدرضا جان

  • سجاد سلیمانی گفت:

    معلم عزیزم سلام
    سبک فکر و اندیشه و عمل تو، خود یک آموزه بسیار بزرگ است. بسیار بزرگتر از محتوایی که برای ما به ارمغان می آوری. روندی که باید پس از نشستن پای درس های تو، گفته هایت و دغدغه هایت و زندگی با کلماتت به آن مرحله از فهم ِ تو رسید.
    به بودن در کنار تو و نوشته هایت افتخار میکنم.
    .
    دیروز صبح تازه فهمیدم که روز معلم در پیش است. با همه دغدغه هایی که در طول روز داشتم، دائما فکر میکنم که فرصتی کنم تا برای تو بنویسم و تبریکی بگویم
    و نهایتا در نیمه شب که به خانه رسیدم، قبل از خواب، ده دقیقه مانده به دوازدهم اردیبهشت ماه، نامه ای برای تو نوشتم و تقدیم کردم.
    «محمدرضا جان، معلم عزیزم، روزت مبارک»
    http://www.sajadsoleimani.ir/?p=1202
    و اگر فرصتی دست داد، دستپاچه اما دلنوشته ام را بخوان.
    شاد و پرتوان بمانی مثل همیشه

  • سعید رنجبر گفت:

    سلام به استاد شعبانعلی و همه ی دوستان متممی
    معلم عزیزم روزت مبارک. انشاالله تنت همیشه سالم و استوار باشه.
    من دیروز در حال رانندگی بودم، که یکباره معلم کلاس دوم ابتدایی ام را دیدم. ۱۷ سال پیش شاگرد خانم سلیمانی بودم. اما بعد از این همه سال با یک نگاه شناختمش. ترمز کردم، خانم سلیمانی سعید رنجبر هستم مدرسه مفید کلاس دوم، در وا شد و گل اومد، خانم سلیمانی خوش اومد. سوار شد. قند تو دلم آب شد. پدرم با من بود، گفت چطور انقدر سریع شناختیش؟
    اول از همه با وجود اینکه صورتش پیر شده بود، هنوز آن نگاه مهربون را به خاطر دارم. یادمه وقتی دست چپم شکسته بود و نمیتونستم با دست راست بنویسم، کمکم میکرد تا با کلاس پیش برم.
    یادم افتاد وقتی سرود بهاران خجسته باد را میخواستیم جلوی همه بخوانیم، من که خجالت میکشیدم را اول صف قرار داد و با حرف های قشنگش باعث شد تا سال های بعد هم تو گروه های سرود باشم.
    دیروز وقتی رفت اشک تو چشمام جمع شد، فقط از خدا خواستم که تنش سالم باشه.
    استاد شعبانعلی من به جز فوتبال و ورزش هیچی نمیفهمیدم، با وارد شدن شما به زندگیم حداقل نوع حرف زدنم و نگاهم به زندگی تغییر کرد، کتاب وارد زندگیم شد، و یاد دادن و یادگیری دیگران مهم شد. الانم امیدوارم سال های سال سایه ی پربرکتتون بالای سر ایرانیان باشد. دوستتان دارم

  • سارا عشقی گفت:

    جمله آخر دلنوشته خیلی برام دردناکه . خیلی.
    در ضمن اگر معلمی که در موردش صحبت کردین واقعیه ، خیلی دوست دارم بیشتر با ایشون آشنا بشم . هر چند بعید می دونم ایشان ایرانی باشند.
    میدونم تکراریه ولی روز معلم را هم به شما و هم دیگر متممی های عزیز تبریک میگم.

  • بهروز مطیع گفت:

    از آن سوی تمدن می آیم
    جایی که اگر بانویی پیاده ببیند
    صف طویل مرکب های آهنین اش
    به او لبخند میزنند
    و اگر عابری قصد عبور کند
    پا بر پدال گاز می فشرند !
    تو اما در گوشه ای سرسبز
    اسب تشنه روح های سرکش را
    سیراب میکنی
    زمان را آنچنان که تو گره میزنی
    جاودانگی را آنچنان که تو نعره میزنی
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    محمدرضای عزیز
    امروز بهانه است ، من در تمام ۵۲۸۴۸۰ دقیقه گذشته شاگردت بوده ام
    اما نمیتونم به این شاگردی افتخار کنم
    چون تو شمال را نشانم داده ای ، من تنبلی کرده ام
    تو شمال واقعی را نشانم داده ای ، من دور خودم چرخیده ام

  • زینب دستاویز گفت:

    محمد رضا عزیز، معلم دوست داشتنی ما
    از روزی که سر کلاس درست نشستم (از حدود سه سال پیش)، هر لحظه متوجه تاثیرات عمیق صحبت ها و راهنمایی هات تو زندگی شخصی و کاری خودم هستم. بعضی از جملاتت که منو وادار کرد روزها در موردشون فکر کنم و تصمیم بگیرم رو با ماژیک روی کاغذ دیواری اتاقم نوشتم.
    * یا متمایز باش یا بمیر.
    * من تصمیم گرفتم هرگز شاغل نشوم و فقط عاشق بمانم.
    * دنبال راضی کردن همه نباش. راضی کردن همه یعنی ناراضی کردن همه.
    *اگر می خواهی کار بزرگی انجام بدهی، انتظار نظم و روند عادی و مسیر هموار نداشته باش.
    یه مدت دغدغه ام این بود که چطور ازت تشکر کنم. چه طور زحماتت رو جبران کنم. چی کار کنم خوشحال بشی؟ تا این که یادمه یه بار گفتی (نمیدونم تو کدوم پست دقیقا) که: “شاگردی که نتونه از معلم خودش به لحاظ علمی باسوادتر بشه، نتونسته از معلم خودش اون طور که شایسته است تشکر کنه. ”
    اون موقع فهمیدم به غیر از “تلاش” ازم چیزی نمیخوای. به خاطر همین هر موقع که یه کم برای هر کاری تنبلی میکنم عذاب وجدان وحشتناکی می گیرم و به خودم میگم ” یعنی این کارم از دستت بر نمیاد؟:))))”
    خیلی خیلی خیلی ممنونم که برات مهمیم و برامون وقت میذاری.
    روزت مبارک

  • علی رستمی گفت:

    سلام محمدرضای عزیز
    روز معلم بر تو مبارک باشد, جمله ی قشنگی از استاد مطهری همیشه در ذهنم هست که می گوید: “سپاسگزار معلمی هستم که اندیشیدن را به من آموخت، نه اندیشه ها را” در این زمان و سن من, محمدرضا شعبانعلی اولین کسی است که به مصداق این جمله در ذهن من تداعی میشود. با تمام وجود از تو سپاسگزارم به خاطر همه ی زحماتت.

  • شیوا گفت:

    چند ساعت قبل از اینکه این متن شما رو بخونم، متنی خواندم منسوب به آقای مصطفی ملکیان که از تفاوت عاشق واقعی و مدعی عشق می گفتن. اینکه عاشق واقعی وقتی احساس میکنه مصلحت معشوق داره فدای خوشایندش میشه، خشونت به خرج میده. منتها این خشونت عشقه نه خشونت نفرت. خشونت این عاشقان واقعی/مصلحان اجتماعی مورد پسند جامعه نیست و باعث دشمن تراشی میشه ولی عاشق واقعی حتی در مقابل دشمنانش هم این دلسوزی رو داره
    بعد کامنت آقای عزیزی رو دیدم که به نوعی همون مفهوم آقای ملکیان رو گفتن که معلم اگه خسارتی هم متوجه خودش بشه، هنوز هم دلش می تپه برای کمک به همون حسود و بخیل و خسیس حتی
    بعد دوباره متن شما رو خوندم و توجهم جلب شد به اون قسمتی که گفتین معلم واقعی سعی میکنه «فرصت» و «رغبت» تجربه سرزمین جدید رو به دیگران هم هدیه کنه
    و در نهایت، این موضوع به ذهنم رسید که میزان دلسوزی معلم های واقعی برای ایجاد این فرصت و رغبت انقدر زیاده که گاهی همراه با همون خشونت ناشی از عشق هم میشه. چیزی که بارها در سایت شما احساس کردم. اینکه انقدر براتون مهمه که بقیه هم این فرصت و رغبت رو داشته باشن که گاهی لحن نوشته تند میشه ولی پشت این لحن گاهی (روی گاهی تاکید دارم:)) تند، با همه وجود میشه اون عشق واقعی نسبت به رسیدن سایرین به اون بوستان زیبا رو دید. امیدوارم ما که مخاطبان شما هستیم، زودتر راه بیفتیم و بریم سمت اون باغ که شما هم با خیال راحت بتونین زودتر به کشف باغ های دیگه بپردازین
    امیدوارم از کامنتم ناراحت نشین. به هیچ وجه منظورم خدای نکرده جسارت نیست که بگم شما خشن هستین. منظورم اینه که این خشونت عشق رو از بهترین معلم ها دیدم گاهی و گاهی از شما هم و درکش میکنم (شاید هم گیرنده های حسی من خرابه:)) من دست همه اون معلم هایی رو که برای اینکه من و امثال من چیزی بفهمیم حتی خشونت هم به خرج میدن، می بوسم
    برام آسون نیست کامنت گذاشتن تو سایت شما و حتی متمم چون به قول بعضی دوستان آدم احساس میکنه چیز چندان مفیدی برای ارائه نداره و این چند وقت که به نظرم زیادی حرف زدم اینجا و تو متمم، می خواستم یه مدت دیگه حرف نزنم تا زمانی که حس کنم واقعا چیز مفیدی برای گفتن دارم. ولی امروز نتونستم کامنت نذارم و روز معلم رو بهتون تبریک نگم. خوشحالم که انتخاب کردید معلم باشید. خدا شما رو حفظ کنه

  • پیمان گفت:

    سلام محمدرضای عزیز
    روزهایی بود که بسیار درگیر بودم، روزهایی که فکر می کردم تمام دغدغه های بر می گردد به مذاکره
    روزهایی که احساس می کردم نمی توانم خواسته هایم را مطرح کنم و برای خواسته هایم بجنگم.
    محیط کارم برای خسته کننده و دلمرده شده بود.
    آن روز ها صبح ها دیر سرکارم می رفتم تا که یک روز یکی از همکارام یک هدیه بهم داد و گفت برادرش که مدیرعامل یک شرکت معتبر می باشد، صبح ها در ماشینش این فایل های صوتی را گوش می کند. بعد آن فایل های صوتی در یک فلش ریخت و به من داد.
    یادم است که چقدر حالم خوب شده و چقدر امید در دلم زنده شد.
    آن فایل های صوتی، فایل های رادیو مذاکره بود و آن روزه ها بهمن ۱۳۹۲ بود.
    از آن روز تا امروز تا فرصت پیدا می کنم به متمم و روز نوشته هایت سر می زنم و می خوانم.

    روزت مبارک

  • بهداد مبینی گفت:

    ترجیح میدم به محمدرضا شعبانعلی، همان #آقامعلم رو بگم تا معلم. به نظرم آقامعلم می تونه برند هم باشه! معلمی که تا حالا نه سر کلاسش نشستم و نه امتحانی از من گرفته. سنش انقدر نیست که بگم پدر معنوی منه اما بهترین مشاور و راهنمایم بوده و هست. برخی اوقات به من می گن که تو چرا انقدر از شعبانعلی حرف می زنی؟ بت پرست شدی؟ می گم من کاری به اسم ندارم. برام مهم حرف ها و طرز فکر و نگرش است و نه اسم. اینکه طرفدارش هستم نه به خاطر اسمش است و نه طرفدارنش و نه هیچ چیز دیگه ای. اتفاقا هر وقت خرف تازه ای میگه، برای اینکه بت پرست نشم، حسابی روی حرفهایش فکر می کنم که مبادا بت پرست بشم. اگر فردی یا افراد دیگری را همچون شعبانعلی سراغ دارید، بگویید من سراغ آنها هم می روم.
    خلاصه روزت مبارک آقامعلم.
    چقدر پاچه خواری کردم. یه مدت میرم از اینجا 😀

    در مورد اینکه معلمی شغل است یا نه؟:
    معلمی شغل نیست . عشق است . ذوق است .ایثار و فداکاریست . اگر به عنوان شغل به آن می نگری رهایش ساز و اگر عشق توست ، بر تو مبارک باد
    محمدعلی رجایی

    در مورد ساده و پیچیده گفتن:
    The average teacher explains complexity; the gifted teacher reveals simplicity
    Robert Brault

    امیدوارم آرزویت روزی براورده بشه
    که خیلی از شاگردانت
    جلوتر از خودت بروند.

    • سلام بهداد.
      مخلصم.
      خوشحالم که بالاخره تو هم به جمع ۱۵۰ امتیازی‌ها اضافه شدی. کلی ذوق کردم کامنت تو رو دیدم.
      هنوز از اینکه می‌بینم از بحث‌های فراگیر در شبکه‌های اجتماعی به سمت مطالعه‌ی علوم انسانی تمایل پیدا کردی خوشحالم و به نظرم اثراتش رو حتی در جملاتی که برای sokhananemandegar@ انتخاب می‌کنی میشه حس کرد.
      اگر گذری هم به اینستا بیام، محاله صفحه‌‌ی تو رو چک نکنم.
      تغییرات گرافیکی هم خیلی خوب شده. قبلاً هم خوب بود. اما فکر می‌کنم این سبک جدید، تنوع طلبی مخاطب رو بیشتر و بهتر ارضا می‌کنه. ضمن اینکه سلیقه‌ی خوبی هم در انتخاب عکس‌ها رعایت می‌شه (به عنوان یک مخاطب غیرحرفه‌ای ناآشنا با گرافیک می‌گم. اما فکر کنم به هر حال به عنوان مخاطب حق اظهار نظر دارم!).

      فقط یه چیزی خیلی نگرانم کرده بهداد.
      اخیراً مدام از عبارت “منسوب به” استفاده می‌کنی.
      وقتی می‌گی منسوب به معناش این است که این حرف رو فلانی نگفته و به دروغ یا به اشتباه، دیگران به اون نسبت می‌دن.
      اگر مطالعه و بررسی کردی و به چنین نتیجه‌ای رسیدی خوبه که منبع و استدلالت رو هم برای نادرست بودن اون نقل قول بگی.
      چون اینطوری – با توجه به مخاطبان زیاد صفحه‌ی تو – از تعداد زیادی از جملات فارسی، اعتبارزدایی می‌شه.
      چند وقت دیگه، ممکنه مخاطب بی‌حوصله‌ی اینستاگرام با استناد به ادعای اشتباه تو که گفتی این جمله متعلق به فلانی نیست، همین ادعا رو در جای دیگری مطرح کنه.
      نمی‌گم همه. اما لااقل از هر ده جمله‌ای که تو گفتی، هشت تا رو در اصل کتابها و نوشته‌های اون نویسنده‌ها خونده‌ام و اگر لازم باشه می‌تونم منابع کافی ارائه کنم که اونها منسوب نیستند و واقعاً گفته‌شده‌اند.
      شاید اگر صفحه‌ی خلوتی بود خیلی مهم نبود.
      اما چون من هم مثل خیلی‌ها، ممکنه از صفحه‌ی تو نقل قول کنیم، به نظرم حیفه که بی‌دلیل، از معدود بخش‌های معتبر باقیمانده در فضای وب فارسی (جملات نقل قول) هم اعتبارزدایی بشه.

      • بهداد مبینی گفت:

        سلام
        ممنونم که به صفحه سر میزنی و نظراتت رو به من میگی. راستش اون “منسوب به” دلیل اصلیش اینه که دارم تغییراتی در صفحه میدم و این تغییر گرافیک، بخش اولشه. تغییر اسم بخش دومشه و باز هم تغییر گرافیک به گرافیکی که تا حالا در اینستاگرام استفاده نشده، قسمت سومش. قسمت چهارمش هم چاپ اون گرافیک قسمت سومه! برای چاپ انبوه (نه چاچ جمله، چاپ یک کالای دکوراتیو و تزیینی که اون جمله هم قسمتی از این کالای تزیینی است)، از من سند و مدرک و رفرنس میخوان برای جمله. سایت معتبر رو هم رفرنس نمی دونن. کتبی میخوان، کتاب میخوان. خب برای من سخته که برای تک تک جملات، این رفرنس های چاپی و کتبی رو تهیه کنم. اما اگر گوینده ایرانی باشه، راحت تر میشه رفرنس ارایه داد. اما برای افراد خارجی، حتی اگر رفرنس هم نشون بدی، نوع و صحت ترجمه هم ممکنه مقبول واقع نشه. مخصوصا برای خود من که جمله رو به خاطر جمله منتشر می کنم و نه گوینده. البته تغییرات زیادی قراره در اون صفحه و من انجام بشه و چون مدتیه ندیدمت دیگه نشده در جریان بذارمت و مشورت بگیرم. برای همین با “منسوب به” بار حقوقیش رو برای چاپ، کم کردم.

  • سارا گفت:

    تقدیم به تمامی کسانی که تا به امروز ذره ای علم و معنا به من آموختند و تقدیم به معلم گرانقدر جناب شعبانعلی.
    “من معلم هستم ”
    هر شب از آینه ها می پرسم:
    به کدامین شیوه
    وسعتِ یادِ خدا را بکشانم به کلاس؟
    بچه ها را ببرم تا لبِ باغچه ی عشق؟
    غرقِ دریایِ تفکر بکنم؟
    با تبسم یا اخم؟
    “من معلم هستم ”
    نیمکت ها نفسِ گرمِ قدم هایِ مرا می فهمند
    بال های قلم و تخته سیاه
    رمزِ پروازِ مرا می دانند
    سیب ها دستِ مرا می خوانند
    “من معلم هستم”
    دردِ فهمیدنِ و فهماندن و مفهوم شدن
    همگی مالِ من است…

    روز معلم مبارکباد.

  • مجید صادقیان گفت:

    معلم عزیزم که هنوز ندیدمت. روزت رو تبریک میگم. فکر می کنم درس بزرگی که از حضورت در فضای آنلاین گرفتم اینه:
    تا جایی که میشه چیزایی رو که یاد دارم به دیگران هم یاد بدم. اینطوری برای دفعه باید حرف جدیدی برای گفتن داشته باشم. پس باید بیشتر مطالعه کنم و و بیشتر بفهمم.

  • محمد صادق اسلمی گفت:

    سلام محمد رضای عزیز
    زبانم برای تشکر از زحمات تو قاصره .حیفه که فقط بهت بگم معلم.تو برای من.همدم . الگو .معلم .اسوه . رفیق.مشوق.و…بودی و هستی.اهل چاپلوسیو تملق و اینها نیستم که از هر دوتاش بدم میاد.بهترین اتفاق زندگیم آشناییم با تو بوده .
    یادمه اون روز سرچ کرده بودم بهترین راه یادگیری زبان انگلیسی.همین که سرچ کردم .ی کاری برام پیش اومد که باید میرفتم بیرون.وقت اومدم داخل اتاق دیدم بچه ها دارم ازم میخندن.گفتم چتونه بابا ،گفتن صادق و زبان بابا بیخیال تو کلاساتو بیا زبان پیشکش.
    خلاصه با وجود همه این اتفاق ها خدارو شکر میکنم که اومدم پای لپ تاپ و صحفه رو نبستم .و اینطور شد که با محمد رضا آشنا شدم.

    ی چیز خنده داره دیگه هم هس 🙂 یادمه که توی اولین کامنتام .آدرس دادم به محمد رضا گفتم بیا خونمون(دقیق یادم نیس چی نوشتم ولی توی همین مضمون بود)هر موقع یادش میفتم خندم میگیره.
    اگه برگردم عقب و دو سال پیش رو ببینم واقعا عوض شدم و اینها همه به خاطر محمد رضا و البته ی کمی هم تلاش خودم بوده.چون من محمد رضا رو تا حالا به خیلی ها معرفی کردم ولی ندیدم مث خودم کسی این همه قدرشو بدونه.

    خیلی حرف زدم . روزت مبارک معلم صبور

  • علیرضا حقگو گفت:

    یبار نوشته بودید بیست ساله روزی بیست ساعت دارید کار میکنید . حالا داشتم نوشته بعضی دوستان رو میخوندم که بهتون امروز رو تبریک میگن . همه آرزو میکنن براتون که دارای برکت بشید . شاید فقط خودتون بتونین بگین حاصل این همه رنج و زحمت چه خیر و برکتی داشت براتون ؟ فکر میکنم شاید درستتر این باشه ما دوستان فقط به خودمون تبریک بگیم بخاطر داشتن شما .ارادتمندم آموزگار عزیز …

  • zoorba.booda گفت:

    حاشیه کامنت !:
    قبلاً گفته بودی که :
    -حسود می‌گوید تو چیزی داری و من هم دوست دارم داشته باشم و ترجیحاً تو نداشته باشی!
    -خسیس می‌گوید من پولم را برای آن کار نمی‌دهم یا برای این فرد خرج نمی‌کنم یا به این مصرف نمی‌رسانم. چون پول کم است و پولم تمام می‌شود. خسیس، همیشه فکر می‌کند محدودیت منابع دارد و باید مراقب محدودیت‌های خود باشد.
    -بخیل، کسی است که می‌تواند به دیگری کمک کند بی آنکه خسارتی متوجه خودش شود یا می‌تواند از داشته‌ی خود هزینه کند بی آنکه چیزی از دست دهد، اما میل و رغبتی به این کار ندارد. یا دیگرانی را می‌بیند که چیزهایی دارند یا می‌توانند داشته باشند و داشتن آنها به معنای نداشتن او نیست، اما باز هم نمی‌تواند خودش را به “داشته‌ها و داشتن‌های دیگران” قانع کند.

    به نظرم ،همونطور که خودت گفتی، معلم بودن فقط بخیل و خسیس و حسود نبودن نیست بلکه معلم کسی است که وقتی میفهمد که میتواند به دیگری کمک کند با آنکه خسارتی متوجه خودش هم باشد باز هم از تمام وجودش مایه میگذارد حتی برای کمک به بخیل ها و خسیس ها و حسود ها هم آستین بالا میزند.
    معلم همان است که آرام جانش در بخشیدن تکه تکه های وجودش است. بیاموزد،بییند،بشناسد،ببخشد و برود .
    برود تا ارمغان سرزمین های تازه تر را برای بخشیدن بیابد.
    شک ندارم که در دل هر معلم واقعی ای، چیزی از مهر و عشق خانه دارد که اگر نداشت کسی را یارای معلمی نبود.
    اصل کامنت:
    محمد رضای عزیزم، انقدر این کلمات روی توی ذهنم چرخوندم که چی میتونم به تو بگم که سرگیجه گرفتم.
    شاید باورش سخت باشه ولی تو دنیا سه نفر هستن که هر روز باهاشون حرف میزنم،به فکراشون فکر میکنم و فکر میکنم فکر و حسی که از این سه نفر میگیرم برای غنی کردن زندگیم کافیه(شاید فعلا شایدم برای همیشه)
    تو یکی از این سه نفری.
    نمیخوام اغراق کنم و بگم محمد رضا، تو چقدر توی همه زمینه ها کاملی و از این تصاویر خیالی توی ذهنم بسازم.همین دو سه سالی هم که میشناسمت،موضوعات مختلفی بوده که تو برام مطرحشون کردی و من یا اصلاً نفهمیدمشون یا برام مهم نبودن یا قبولشون نداشتم و یا های دیگه.
    خلاصه میخواستم روز معلم رو بهت تبریک بگم که دیدم اگه به تبریک گفتن باشه که هر روز دارم بهت تبریک میگم! فقط ممکنه تو صدامو نشنیده باشی.نمیدونم شایدم شنیده باشی
    میدونی، اینکه کسی مثل تو معلم آدم باشه، برای من هم غرور آفرینه و هم خجالت زدم میکنه(واقعاً چه تناقضاتی دارم!). شاید غرورش رو همه میتونن حدس بزنن چرا. ولی خجالتم برای اینه که چیزهایی که ازت یاد گرفتم و میخوام اثرشونو توی زندگیم تست کنم رو هنوز نتونستم اونطور که باید و شاید به مرحله ظهور! برسونم
    و خجالت بیشتر بخاطر اینکه هنوز نتونستم کاری کنم که باعث غرور معلمم بشه.

    حالا همه اینها هم به کنار، بیشتر میخواستم بگم که خیلی دوست داریم معلم جان(با یه صورت سرخ خجل!)

  • سپیده گفت:

    معلم عزیزم روزت مبارک باشه.
    از باغ هایی که تاکنون نشانمان دادی ممنونم. هر یک از آن باغ ها فهم جدیدی از زندگی برایم فراهم کرد که تاثیرش را جز خدا نمی داند. هرچند هنوز باغ های فراوانی وجود دارد که تو دیده ای و نشانم هم داده ای ولی من هنوز به آن نرسیده ام! تنها آرزوی زندگیم عمل کردن به دانسته هایم هست. همان ها که تو با مشقت تمام برایم ساده کردی تا بفهمم و به کار گیرم. برای تو و تمام عزیزانت سلامتی و رضایت در زندگی آروزمندم.

  • سمیرا کرمی راد گفت:

    روزتون مبارک !
    همین

  • طاهره گفت:

    دوست دارم لحظه اکنون رو با دو سپاسگذاری، یکی از خالق و دیگری از مخلوق، بولد و جاودانه کنم:
    سپاس بی‌کران خدای را به خاطر اینکه سهمی از بودن دوست و معلمی همانند محمدرضا شعبانعلی رو نصیب لحظات زندگی من کرده؛
    و سپاس بی‌نهایت از محمدرضا شعبانعلی، دوست و معلم عزیزم، به خاطر تغییر طرز فکر و نگاهی که در زندگیم به برکت معلمی کردن او، پیدا کردم.

  • حمید گفت:

    معلمی جریانی است که کوران رویدادها،همچنان انتخابی بودن اش را از میان تمام فرصتهای دیگر به عنوان یک ارزش مقدس به رخ می کشد چنانکه از این واژه مقدس، فرصت طلبها نیز در بیابان تفکر خود نیز بذری کاشته اند با توهم “باغی در نقطه بلندی”(بقره ۲۶۵).
    “متمم” روزت مبارک.

  • حامد صیادی گفت:

    روزی از یکی از اساتید پرسیدیم به نظر شما تعریف یک معلم خوب چیه؟ او پاسخ داد: به نظر من ما یک “معلم موفق” داریم، و یک “معلم خوب”. معلم موفق اونی که درسش خوب میده و شاگرداش هم نمره های خوب میگیرن و میرن. اما یه معلم خوب اونی که “انگیزش یادگیری بیشتر در شاگرداش افزایش میده.”
    محمد رضا، شما قطعاً یک “معلم خوب” هستی. روزت مبارک!

  • میلاد کا گفت:

    سلام معلم عزیز

    تبریک روز معلم را نوشتن برای شخصی همچون شما سخت است. واژه ها به هر شکلی که انتخاب بشن و پشت هم ردیف بشن نمیتونن اون حس درونی و قوی که دوست داران شما نسبت به شما دارند بیان کنند
    من فکر می کنم شاگردان خوب شما هر روز و هر لحظه با رشدشان و تلاشی که انجام میدهند به شما تبریک میگن چون شما روزی از رویای یک معلم نوشته بودید :
    “در هر کسب و کاری، رویای تو این است که روزی جلوتر از دیگران باشی.
    اما رویای یک معلم، این است که دیگران روزی جلو‌تر از او باشند.”

    دوست دارم بدونید با اینکه شاگرد خوبی نبودم اما یاد شما در قلب من همیشه پر رنگ بوده و هست. به خاطر وجود شما از خداوند سپاس گذارم.

  • فهیم گفت:

    حقیقتا نام معلم برازندتون هست.
    روزتون مبارک، امیدوارم هر روز زندگیتون پر باشه از تجربه سرزمینهای جدید. 🙂

    یکی از بهترین اتفاقاتی که دو سال اخیر در زندگی من افتاد، آشنا شدن با شما و اندیشه هاتون بود.

  • محمد امجدی گفت:

    محمدرضای عزیز
    بدون حاشیه بگم : همیشه برام سوال بود که لذت یادگرفتن چیه که معدود انسان هایی در این دنیا حاضر میشن این لذت رو به قیمت از دست دادن بسیاری از لذت های دیگه به دست بیارن. فکر میکنم با خوندن این مطلب تا حد زیادی جواب این سوال رو گرفتم (ظاهرا این لذت رو نمیشه در قالب کلمات به تصویر کشید و چاره ای جز بیانش در قالب استعاره هایی چون باغ و بوستان نیست. مثل توصیف خداوند از بهشت…)

    اما در مورد متن، دیدم هیچکس راجع به نام این معلم چیزی نپرسید، گفتم نکنه من خیلی خنگم و اسم ایشون در قالب کنایه در متن مطرح شده و من نفهمیدم…..به هر حال بسیار کنجکاوم که ما را هم در لذت شاگردی ایشان شریک کنید.

  • سیمین ابراهیمی گفت:

    محمدرضای گرامی
    هر روز، روز معلم و هر لحظه، لحظۀ فراگیری است.
    روز ما و شما مبارک و فرخنده باد.
    دلتون خوش، تنتون سلامت و عمری با عزت و سرفرازی داشته باشید.

  • كيان گفت:

    محمدرضای عزیز
    شبهاى بسیار خواب را از من گرفتی
    و مرا به طلوع صبح وصل کردى
    مرا بردى به سرزمینى که
    هرگز از وجودش با خبر نبودم
    ناشناخته ها را با تو دیدم
    از تو ممنونم
    شب و روزت مبارک

  • معصومه گفت:

    سلام معلم عزیزم
    حدود دو سال می شود که هر روزم را با شما می گذرانم و حضورتان را در لحظه لحظه ی زندگی ام حس می کنم. هر روزم با مطالعه مطالب ارزشمند متمم و روزنوشته هایت و شنیدن فایل های صوتی سپری می شود. حالا با حضورت خیلی کمتر احساس تنهایی و اتلاف وقت و بیکاری را تجربه می کنم و روزگارم را به شوق یادگیری و اندیشه ای نو و متفاوت در تلاش برای بهتر زیستن سپری می کنم. مسرورم از اینکه معلم زندگیم هستی و تلاش می کنم شاگردی در خور افتخارت باشم. از خداوند برایت سلامتی، عزت و اندیشه ژرف خواستارم. معلم خوبم روزت مبارک.

  • فواد انصاری گفت:

    یاد داستان “رویای مرد مضحک” نوشته داستایفسکی افتادم . کسی که میگفت من دنیای دیگری رو دیدم که خیلی زیبا و دل انگیزه و اقسوس که شما دارید اینجا با مصیبت و رنج زندگی میکنید این دنیا در مقابل چیزی که من دیدم هیچه . ولی همه مردم مسخره ش میکردند.

  • زینب امیرحمیدی گفت:

    سلام جناب شعبانعلی عزیز. با جدیت و قطعیت تمام می گم که بعد از این همه سال درس خوندن، از ابتدایی تا به الآن، معلمی رو نداشتم که به اندازه شما، عمق زندگی من رو گسترش بده، درکم رو آگاهیم رو و شعورم رو بسط بده و به من روشی از زندگی رو یاد بده که موفق تر، شادتر و آرامتره. با نهایت احترام، روزت مبارک. شاداب و مستدام باشی.

  • saeedeh گفت:

    سلام. روزتون مبارک معلم واقعی که حتما معلمی برای شما یک انتخاب بوده (میخواستم بنویسم قطعا به جای حتما ولی به شک افتادم که انقدر قاطعانه حرف بزنم. دوباره به شک افتادم که قطعا با حتما چه فرقی داره. به نظرم بگم امیدوارم بهتر باشه)
    خیلی وقت ها شده دیدم که کسی تو مصاحبه ای گفته من معلمی داشتم در یک مقطعی که مسیر زندگی منو عوض کرد. بارها شده بود با خودم فکر کردم که چرا من چنین معلمی تو هیچ مقطعی نداشتم. شاید چون همیشه ادم درون گرا و ساکتی بودم کسی بهم توجهی نمی کرده. من هیچ وقت چنین تجربه ای نداشتم.
    من با موضوع ادامه تحصیل شکم گرسنه و ساعت رولکس با سایت شما آشنا شدم. شما یکی از معلم هام بودید. ولی از اون معلم ها که تو خاطرم همیشه هستید. نمی تونم بگم شما مسیر زندگیمو عوض کردید (اگر عوض نشده حتما تقصیر خودم بوده). ولی یک چیزهایی بوده که ندونستم و اینجا متوجه شدم. یک کارهایی بوده که همیشه دوست داشتم انجام بدم ولی انگیزه نداشتم و همیشه پشت گوش انداختم ولی اینجا انگیزه گرفتم. اینو به حقیقت میگم که اینجا با حرف هایی که زدید خیلی آگاه شدم. من که مثل کبک سرم تو برف بوده جرقه هایی زده شدم تو ذهنم. ولی این رو هم بگم از بین حرفایی که زدید یکسری تناقض هایی تو ذهنم بوده که منو به یک دید منفی در مورد یکسری مسائل رسونده. هیچ وقتم اینجا نگفتم.
    هر چی که هست خیلی متفاوت هستید و یک معلم واقعی. شاید خودخواهانه باشه که بگم برای اینکه همیشه اینجا باشید و بهمون درس بدید، سلامت باشید. ولی حتی اگر روزی هم دیگه اینجا نباشید و ننویسید انقدری درس دادید بهمون انقدر سر نخ مشخص کردید که بدونیم تلکیفمون چیه و اگر خودمون بخوایم می تونیم بفهمیم کجا هستیم و باید چیکار کنیم و اگر نفهمیدم حتما مقصر خودم بود و هستم.
    ببخشید زیاد نوشتم. خیلی دوست دارم اینجا چیزی بنویسم ولی سوادم کمه. در مقابل حرفای بقیه، می بینم که حرفم خاص نیست. برای همین بعضی وقتا خجالت می کشم چیزی بنویسم.

  • Roza گفت:

    عارفان علم عاشق میشوند
    بهترین مردم معلم می شوند
    عشق با دانش متمم میشود
    هر که عاشق شد معلم می شود
    محمد رضای گرامی به خاطر همه آنچه به من آموختی از تو و متمم سپاسگزارم

  • الهام فیض الهی گفت:

    خیلی چیزا هست که میشه بابتشون از شما تشکر کرد، ازینکه انقدر خوب بلدید معلم باشید.
    من دلم میخواد بابت تغییراتی از شما تشکر کنم که به چشم کسی نمیاد بجز خودم، خیلی کوچولو هستن اما قبل اون تغییرات چیزی شبیه جیر جیر در رو اعصابم بود، اما بعدش حالم خیلی بهتر شد، منظور حس و حال گذرا نیست، اصل حالم! ارزش این تغییرات کوچولو برای خودم خیلی زیاده. چون قبلش انرژی زیادی از من گرفته میشد.
    امیدوارم همیشه برای شاگرد ته کلاس نشین جا باشه!
    خلاصه که زمان به عطر وجودت همیشه خرم و سبز است/ خوشا به حال زمان و خوشا به حال همیشه
    خیلی دوستون دارم.
    روزتون مبارک 🙂
    دلم میخواد کامنتم اینجا باشه، اون یکی رو پاک کنید لطفن! مرسی:)
    ضمنن متن به ظاهر بی حس رو با احساس بخونید 😀 بلد نیستم خیلی تاثیر گذار بنویسم.

  • شادی خسروی گفت:

    محمدرضای عزیز، معلم بزرگوارم
    منم به نوبه‌ی خودم روز معلم را به شما و معلم‌های خوبم توی متمم تبریک می‌گم و به خاطر باغِ بهشتیِ کوچکی که برای ما توی اینجا و متمم ساختی، صمیمانه ازت تشکر می‌کنم و برات آرزوی سلامتی و طول‌عمر دارم.
    پی‌نوشت: البته بهشت نامیدنِ این باغ زیبا از روی احساسات نیست، خداوند توی قرآن یکی از توصیفاتی که درباره بهشت داره اینه که توی اونجا هیچ حرف بیهوده‌ای شنیده نمی‌شه (غاشیه، ۱۱) و فکر می‌کنم این هدف تا حد زیادی توی متمم محقق شده، طوری که من گاهی اینقدر از خوندن کامنت‌های دوستای خوبم لذت می‌برم که فکر می‌کنم کامنت‌های من «حرف‌‌بیهوده‌ای» هست که ممکنه از زیبایی این بهشت کم کنه.

  • شهرزاد گفت:

    محمدرضا.
    تو معلمی هستی که بعد از تجربه ی دانش آموز بودن و دانشجو بودن، به ما تجربه ای جدید و شگفت انگیز بخشیدی:
    «متممی بودن»
    تجربه ای که هر روز و هر ساعت، به ما لذت و انگیزه ی بیشتری برای آموختن و حرکت میبخشه، خیلی بیشتر از زمانی که دانش آموز یا دانشجو بودیم.
    تو معلمی هستی که متمم رو به ما هدیه کردی. هدیه ای که جزو ارزشمند ترین دارایی های این دوران زندگی خیلی از ماهاست. تو با متمم، پنجره های زیادی رو برای ما، رو به دنیا، گشودی تا بیشتر ببینیم، بیشتر بفهمیم، بیشتر بخونیم، بیشتر بدونیم و بیشتر فکر کنیم.
    تو معلمی هستی که وقت میذاری، فکر میکنی، و فکرهای خوب و ارزشمندت رو به راحتی در اختیار ما میذاری و اونها رو با ما شریک میشی.
    خوشحالم که هر روز با متممی که به ما هدیه دادی هستم، درسی جدید ازش می آموزم، به حرفهاش گوش میدم، باهاش حرف میزنم و و هر روز بیشتر از روز قبل دوستش دارم.
    و خوشحال و مغرورم از بودنت.
    روزت مبارک.

  • مهشید گفت:

    بی شک شما معلمی بوده اید که هنرمندانه فرصت و رغبت تجربه سرزمینهای جدید را به ما ارزانی داشته اید.
    روزتان مبارک. دلتان گرم و پرامید و سایه تان بر سر ما مستدام.

  • دیدگاهتان را بنویسید (مختص دوستان متممی با بیش از 150 امتیاز)

    لینک دریافت کد فعال

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *