رزومه نویسی و اهمیت پشت برگه رزومه

هنوز مهر قرارداد استخدامم خشک نشده بود.

یک پروفرما از شرکت آلمانی – که شرکت ما نماینده‌اش بود – رسیده بود و قیمت در آن نادرست تایپ شده بود.

باید اسناد مناقصه آماده می‌شد و فرصت هم نبود تا اصل پروفرما دوباره ارسال شود.

آقای مدیر صدایم کرد و گفت: آهای. بیا تو حمال.

این رو وقتی می‌گفت که توی یه چیزی، مثل یه چیزی گیر کرده بود. همه‌مون می‌دونستیم.

رفتم و پروفرما رو انداخت جلوم گفت: اون آشغال داده، این عوضی هم امضا کرده، اون گاو هم فرستاده بدون چک کردن.

منظورش از آشغال مدیر فروش شرکت آلمانی بود. عوضی هم معاون مدیرعامل بود که اسناد رو امضا می‌کرد. گاو هم، خانم منشی اون شرکت بود.

گفتم: دوباره پرینت بگیریم؟

گفت: تابلو میشه.

گفتم بذارید یه کم تلاش کنم.

اسکنر و پرینتر لیزری جوهرافشان رو از خانم منشی – که همیشه مثل سگ آقای پتیبل، اخم می‌کرد و مواظب اون‌ها بود – قرض گرفتم و کارم رو شروع کردم. تا عصر طول کشید. اما نهایتاً پروفرما خیلی تمیز دراومد و توی اسناد گذاشتیم. امضا رو هم خودم کردم. بعد از چند صد مورد تمرین.

آقای مدیر، یک دقیقه با تحسین برگه رو نگاه کرد.

بعد یهو قیافه‌اش تغییر کرد. گفت: ببین. هیچ‌وقت دیگه هیچ‌ چیزی رو جعل نکن. باشه؟

گفتم: چشم. چشم.

در ادامه گفت: هر وقت هر سند رسمی رو خواستی بذاری توی پرونده‌ها،‌ بگو محمد زیرش امضا کنه اصالتش تایید بشه.

حس پیروزی که تا یه ساعت قبل داشتم، به یه جور احساس گناه تبدیل شد. حس مجرم بودن.

اون‌هم برای درست کردن سندی که صادرکننده‌ی اصلی (شرکت آلمانی) و نماینده‌ی ایرانی هر دو ازش مطلع بودن و واقعاً نمی‌شد اون رو تقلب دونست.

چند هفته گذشت و مدیران اون شرکت، برای یه نمایشگاه اومدن ایران. چمدونی که آورده بودن، قفلش باز نمی‌شد. کلیدش گم شده بود.

این رو وقتی توی اتاق مدیر رفتم فهمیدم. البته قبلش هم می‌شد حدس زد. چون داد زد: حمال بیا ببینم.

بهم نشون داد و گفت: محمدرضا. در این رو چیکار کنیم؟

این محمدرضا گفتن،‌ نشون می‌داد که واقعاً مشکل مهم بود.

از خانم منشی‌، سنجاق‌قفلی قرض گرفتم و به جون قفل افتادم و بعد از چند دقیقه باز شد.

اولش به نظر نمی‌رسید که باز بشه. اما وقتی باز شد، با افتخار به مهمون‌هاش توضیح داد که اون‌دفعه که در اثر خطای سهوی، پروفرما رو غلط فرستاده بودید، این درستش کرد (خیلی مودبانه حرف می‌زد و اصلاً لحنش شبیه روزی که بهم گفت پروفرما رو اصلاح کنم نبود).

اون‌ها هم خیلی تشکر کردن و چند دقیقه‌ای، بدون این‌که توی اتاق بشینم یا دعوت به نشستن بشم، حرف زدیم.

آخرش رو به مدیر کردن و گفتن: اون چیزی که برای ما ازش گفته بودی، روی رزومه‌اش بود. اما انگار پشت رزومه‌اش کارهای دیگه‌ای نوشته بوده که استخدام شده: بازکردن قفل، جعل مدرک و کارهایی مثل این‌ها.

همه خندیدیم و من هم از اتاق بیرون اومدم.

مدتی طول کشید تا دیگه لازم نباشه، اصالت اسناد من رو دیگران تأیید کنن و امضای خودم اونجا معتبرتر یا معتبرترین بشه.

اما اصطلاح مهارت های پشت رزومه توی جمع ما باقی موند. نه با بار معنایی منفی، بلکه با بار مثبت.

مهارت‌های پشت رزومه، اون‌هایی بودن که نوشته نمی‌شدند، معمولاً هم وقت استخدام انتظار نمی‌رفت کسی اون‌ها رو داشته باشه. اما داشتن‌شون یه مزیت محسوب می‌شد.

توانایی رانندگی سریع برای مدیر فروش، مشاوره تحصیلی به فرزندانِ مدیرانِ شرکت‌های خریدار، توانایی چیدن انبار به شکلی که بیشتر از ظرفیت اسمی توش جا بشه، سرعت بالای تایپ نامه‌ها، قادر بودن به انجام یه کار تکراری پیوسته در چند ساعت بدون انقطاع (مثلاً بسته‌بندی هدایای نوروزی) و ده‌ها مورد مشابه، جزو این مهارت‌ها بود.

آقای مدیر، سال‌ها بعد، که من از حیوان به انسان و از حمال به مدیرعامل تکامل پیدا کرده بودم و با هم دوست‌تر بودیم، جمله‌ای گفت که همیشه یادم مونده: می‌گفت: محمدرضا. مهارت‌های روی رزومه آدم‌ها رو استخدام می‌کنه، اما این مهارتهای پشت رزومه است که آدم‌ها رو توی شرکت‌ها حفظ می‌کنه.

+386
  
فایلهای صوتی مذاکره آموزش زبان انگلیسی آموزش ارتباطات و مذاکره خودشناسی آموزش مدیریت کسب و کار (MBA) کارآفرینی کسب و کار دیجیتال


14 نظر بر روی پست “رزومه نویسی و اهمیت پشت برگه رزومه

  • خسرو شریف نیا گفت:

    سلام
    یاد سال هایی افتادم که هر کاری که بلد بودم و نبودم را می گرفتم و بعد تازه می رفتم ببینم چطور باید انجامش بدم. کارم شده بود اینکه مسئولیت های مختلف رو در شرکت قبول کنم و به این واسطه جوانب مختلف کار رو یاد بگیرم. یه کم از ماجراهای اون روزها رو در وبلاگم نوشتم – تحت عنوان در باب کاربردهای consider it done در محیط کار.
    نمی توانم بگویم این رفتار خوب بود یا بد. شاید موجب فرسایش می شد، اما آنچه که بیشتر در ذهن من مانده نقش آن مدل رفتار در یادگیری مهارت های جدید در محیط کارم هست.

    یک خاطره دیگه: در یک مصاحبه استخدامی، یک فرد با تجربه چند ساله در زمینه تخصصی فروش صنعت مورد نظر ما آمد و نشست در جلسه و قبل از هرچیزی گفت من فتوشاپ بلد نیستما. ما گفتیم کارشناس فروش می خواهیم، نه گرافیست یا چیزی شبیه به این. گفت آخه خیلی جاها برای درست کردن مدارک واردات و مجوز ها مهارت فتوشاپ بالا رو میخوان و من هم یه کم در محل کار قبلی یادگرفته ام به همین واسطه. آخر جلسه دستگیرمان شد ایشان خودشان همه فن حریف بوده اند در امور تغییر مدارک اما فکر می کردند اینطور بگویند شاید بهتر جلوه دهد.

  • سینا پازوکیان گفت:

    توی این موقعیت ها (باز کردن قفل و جعل قراردادی که اشتباه تایپی داره و …) با فرض اینکه قرار نیست سر کسی رو کلاه بزاریم و صرفا داریم توی زمان و هزینه های دیگه صرفه جویی میکنیم و مشکلی رو حل می کنیم
    همیشه این خطر وجود داره که اعتماد دیگران نسبت بهت سلب بشه
    مدیرت یا همکارت رو از مخمصه در میاری اون لحظه حس خوبی دارن و بهت افتخار می کنن
    ولی توی موقعیت های خاص ، احتمال اینکه انگشت اتهام سمتت بره زیاد میشه
    به خاطر همین همیشه قبل از اینکه به کسی این مدلی کمک کنم یه درگیری ذهنی دارم که نکنه دیدش نسبت به من عوض بشه.

  • مهدی گفت:

    سلام به همه دوستان و اساتیدم.
    حالا که اکثرا دارن از بحث پشت رزومه و تجربیاتشون می‌گن به خودم جرئت دادم باوجود کمتر اومدنم به متمم منم یه تجربه بگم.
    پشت رزومه رو به عینه درک کردم دو سال از اومدنم توی اداره دولتی می‌گذره قبل از اومدن به اداره دولتی کار کردن اداری رو درک نکرده بودم و شاید هنوز هم درک نکرده باشم.
    برای پشت رزومه‌ام از مطالب روزنوشته‌ها و متمم استفاده کردم و رفتم اکسل رو به صورت شکسته‌بسته یاد گرفتم الان توی اداره باوجود نابلدیم شدم استاد اکسل! البته ورد رو یه خورده بلد بودم.
    با اکسل چندتا فرم برای سرعت بیشتر کارهام و کارهای همکارام درست کردم و سبک نوشتن نامه اداری هم به برکت ویرایش قبل از کار اداره هم خیلی کارگشا بود.
    صحبتهای یکی از اساتید آموزش بدو خدمت رو برای خودم پیاده کردم که اون هم مسلط شدن به بخشنامه‌های اداری بود. الان تا جایی مسلطم که توی اداره هرکس یه بخشنامه میخواد میاد بهش میدم. چند وقت قبل یه بنده خدایی از طرقبه اومده بود مشهد که یه بخشنامه بگیره بره!
    البته رک‌گویی‌ام در اداره دولتی واسه اکثر آدم‌ها خوشایند نیست و همون طور که قبلاً توی متمم هم گفتم می‌خواست زبان سرخم سر سبزم رو به باد بده که مدیرانم از من طرفداری کرده بودن بدون اینکه خودم بدونم.
    از چای و قهوه درست کردن تا سیستم رایانه و سامانه اداری رو درست کردن و تایپ کردن نامه‌های همکاران و تندتند جواب دادن مراجعه‌کننده‌ها موجب شده تبدیل بشم به کسی که نتونه جاهای دیگه سازمان رو تجربه کنه اما با وجود ۲ سال از شروع کارم به مدیرانم مشورت میدم.
    واقعا دلم می‌خواد برم جاهای دیگه سازمان رو تجربه کنم اما شیوه تجربه کردن جاهای نو رو نمی‌دونم اگه کسی می‌دونه لطفا منو راهنمایی کنه.
    محمدرضای عزیز هم اگه مشورت بدن که شرمنده میکنن منو حسابی.

  • جواد گفت:

    سلام اقا معلم. به نظرم تو بعضی شرکت ها مهارت های پشت رزومه علاوه بر حفظ افراد سبب ارتقای شغلی آنها هم میشه. فقط نمی دونم چرا بعضی وقتا مهارت های پشت رزومه افراد خیلی بیش تر از مهارت های روی رزومه اشون بچشم مدیران میاد و تو ذهن اشون ثبت میشه.
    محمدرضا.
    در پایان باید بگم خاطره شیرینی بود. خوندنش هم خیلی مزه داد. از مرام مدیر اتون هم خیلی خوشم اومد. رفتارش تو ی جاهایی حمایتی بوده که ادم انتظارشو نداشته. چیزی شبیه ی سوپرایز از سوی مدیرش.

  • علیرضا داداشی گفت:

    سلام.
    خاطره ی من:
    شرکت ما با حدود ۵۰ کارمند در یک شرکت دیگر ادغام شده بود و از مجموع کارکنان، فقط من بودم که در شرکت تازه همچنان سر کار اصلی خودم باقی مانده بودم: حسابداری.
    بعد از اتمام دوره ی تعهد شرکت برای نگهداری پرسنل شرکت ما، تقریبا همه را ریختند بیرون و فقط من را نگه داشتند؛ چون علاوه بر به پایان رساندن کارهای شرکت خودمان و تهیه صورتهای مالی و تکمیل فرم های مالیاتی و غیره اش، برای اولین بار ، بدون داشتن تجربه ی قبلی، «صورتهای مالی تلفیقی» شرکتهای چندگانه ی شرکت تازه را هم بدون نقص انجام داده بودم و برای همین مدیر مالی درخواست داده بود مرا بیرون نکنند و نگهم دارند.
    اینها همه یک طرف، یک مهارت پشت رزومه ای هم از خودم نشان داده بودم:
    مدیر مالی در سازمان مدیریت صنعتی کارشناسی ارشد می خواند. به شکل تقریبا پیوسته باید متون تخصصی رشته اش را هم برای ارائه در کلاس ترجمه می کرد.
    یک روز با اعصاب خرد گفت که ۸ صفحه ترجمه دارم و وقت هم ندارم، باید یک نصف روز کامل وقت بگذارم. تازه تایپ کردن هم می خواهد.
    پرینت هایش را گرفتم و گفتم بدهید ببینم چه کار می شود کرد.
    من در دوران کارشناسی ترجمه متون تخصصی برای دوستان را به ترجمه همین دست متون برای دارالترجمه ها ارتقاء داده و بودم ولی کسی اطلاع نداشت. حتی یادم هست دانشگاه کاغذهای کوچکی که روی تابلو چسبانده بودم را معدوم می کرد.
    کمتر از دو ساعت بعد، ترجمه هایش را تایپ شده تحویلش دادم.
    با تعجب براندازش کرد و گفت تایپ هم کرده ای؟ همین الان؟ دو ساعت نشده؟ اینجا داشتی این کار را می کردی؟
    ترجمه ها را خواند و رضایتش جلب شد.
    آخر کار خیلی جدی رو به من کرد و گفت: وای به حالت از این لحظه به بعد چیزی – هر چقدر بی ربط بخواهم و بگویی نمی توانی انجام بدهی.
    داشت تشکر می کرد.
    تشکر به سبک بالا دست از پایین دست.

  • خدارحم کرمی گفت:

    سلام خدمت محمد رضای عزیز
    چقدر جالبه که تجربه ی مشابهی در یک شرکت بازرگانی که مدیرش شرکای آلمانی داشت داشتم من به قول شما کار اولی بودم و بی تجربه و از بد ماجرا در رشته ای غیر مرتبط تحصیل کرده بودم اما همین حس و حال که شما هم داشتید وحریص یاد گرفتن بودید درون من باعث شده بود تمام تلاشم را برای حفظ کار و یادگیری بیشتر انجام بدم نکته جالب این بود که همون اول صبح ساعت ۷:۳۰ تلفن من زنگ میخورد و بد ترین الفاظ نثارم میشد البته من استثنا نبودم ۱۵ کارمند دیگر هم به همین منوال مورد عنایت مدیر قرار میگرفتن من یادم نمیاد ایشون چیزی به من یاد داده باشن اما فضای کار مهیای یادگرفتن بود نکته بعدی این بود که ارتقاء ی هم در کار نبود اما باز من ادامه میدادم و جالب تر اینکه من امروز که نگاه میکنم تمام مهارت های پشت رزومه ای ام را از همان دوران دارم و هیچ گاه حس نکردم که عزت نفسم خدشه دار شد حتی زمانی که بحث های عزت نفس متمم را مطالعه میکردم و مصداق های خدشه دار شدن عزت نفس را در همان دوران میدیدم اما در آن دوران این موضوع را حس نمیکردم احساس میکردم زرهی پوشیده ام که هیچ حرفی بر من کاری نیست و فقط یاد گرفتن کار است که مهم است هنوز برای خودم سوال است که چه اتفاقی در من افتاده بود که اینقدر پوست کلفت بودم؟
    ممنونم بابت به اشتراک گذاری تجربه مفیدتون

  • علیرضا دورباش گفت:

    سلام
    محمدرضای عزیز، اکثر اوقات، اولین یا دومین صفحه ای که رو دسکتاپ می بینم (گاهی اول متمم را باز می کنم) روز نوشته های شماست وهموار به اینکه افتخار شاگردی شما رو دارم می بالم. استاد فکر می کنید اگر به جای شرکت خصوصی در یک ساختار دولتی ناشایسته سالار و فرصت طلب پرور، کار می کردید آیا باز الان همین جایگاه و منزلت کنونی رو داشتید؟ چطور می شه از مدیرانی که علیرغم داشتن منابع فراوان و رایگان در دسترس، بیشتر به فکر بستن بار خود و جذب و ارتقا آشنایان و هم جناحی ها و همفکران خود هستند خیلی چیزی آموخت؟ در ساختار دولتی اگر مدیری به من بگه حمال، براش تببین می کنم که خودش و همه ابا و اجداد و رانت خوران همسو و همفکرش حمال هستند. اینجا اگر کسی به جایی رسیده با در پی منافع خود و قوم و طایفه خود بودن و چشم بستن به بسیاری ناعدالتی ها و حماقت ها و بلکه حتی تحسین این افتضاحات بوده. خیلی ها حتی با شعار و ژست تفکر سیستمی هم غریبه اند و یاد گرفتن که به هر مرض و سرطانی به قول خودشان فقط مُسکن بخورونن.

    • میترا گفت:

      آقای دورباش
      چقدر خندیدم وقتی این جملتون را خواندم چون حرف دل من را زدین.
      “اگر مدیری به من بگه حمال، براش تببین می کنم که خودش و همه ابا و اجداد و رانت خوران همسو و همفکرش حمال هستند. ”
      من هم با شما هم نظر هستم و نمی تونم تحمل کنم که یک مدیر با ویژگی هایی که فرمودین به راحتی توهین کنه.
      در تجربه کاری ام، در مقابل اظهارنظرهای کاری و غیر کاری برخی مدیران، نظرات خودم را در کمال احترام و صادقانه گفتم اگر هم طعنه ای زدند منم به فراخور آن طعنه پاسخ دادم. نتیجه اینکه آنها هم تحمل نکردند و در بزنگاههای مختلف تلافی کردند.
      من هر چند دیر اما به این نتیجه رسیدم که نباید به صرف امنیت شغلی و دوری از مسایل حاشیه ای در شرکتهای کوچک وارد چنین سازمانی می شدم. حالا که وارد شدم و نزدیک دو دهه از ورودم گذشته ، تصمیم گرفتم در مسیر دیگه ای انرژی و توانایی ام را متمرکز کنم و در این سازمان تا زمان بازنشستگی که شاید ۲ تا ۳ سال آینده باشه مثل یک کارمند معمولی باشم. کار در حد معمول و عرف و نه فراتر از آن. الان شنونده هستم. دیگه خیلی نظر نمی دهم. دیگه موافقت سریع خودم را در قبول کارهای محوله اعلام نمی کنم. در جلسات پیشنهادی نمی دهم اگر هم گه گاه نظری بدهم بیشتر بابت این است که مشکل خودم حل بشه و تکلیف در جمع مشخص بشه. هر چند که این رویه اصلا با روحیه من سازگار نیست و با توجه به تضاد ایجاد شده هیچ حس خوبی نسبت به کارم ندارم و هر روز با خودم کلنجار می روم.
      امیدوارم آقای شعبانعلی عزیز پاسخ سوال شما را دریک فرصت مناسب بدهند که من هم از آن بهره مند بشم.
      سوالی که با خواندن نوشته آقای شعبانعلی برایم یادآوری شد این بود که رفتار و واکنش زنان و مردان در سازمانهای بزرگ در رویه های کاری، رخدادها و بحرانها، چگونه معنا می شود؟
      چرا در یک رخداد ، رفتار و گفتار انتقادی یا بحثی که یک مرد در مقابل مدیر مرد انجام می دهد بیشتر نشاندهنده شجاعتش است(بار مثبت) و اگر به شجاعت هم تعبیر نشه خللی در مسیر پیشرفت کاری اش پیش نمیاد ولی رفتار و گفتار انتقادی یک زن نشان گستاخی اش و یا زیاده خواهیش(بار منفی).
      یک مرد حتی با فحش و دعوا و . . . مثلا ارتقاء هم گرفته اما یک زن اگر حتی به انتقاد یا گلایه کلامی هم اکتفا کنه به راحتی تخریب میشه و کنار گذاشته میشه.
      البته این اواخر شاهد بودم به دلیل شوری اوضاع برخی اقایانی هم که اهل هیچ حاشیه ای نبودند و کار اداری خودشون را به نحو احسن انجام می دادند از گزند آسیبهای برخی از مدیران در امان نبودند.
      آقای شعبانعلی عزیز ، آیا مدیر شما در گفتگو با خانمها هم همانند آقایان از همان الفاظ استفاده می کردند؟

  • نجمه عزیزی گفت:

    سلام… رییستون چرا اینقدر توهین میکرد ؟ میشه بپرسم دلیل اونهمه تحمل شما چی بود؟

    • راستش نجمه،‌ اصلاً بحث تحمل نبود. خیلی راحت بود برام.
      الان هم که فکر می‌کنم، بازم حسم بد نیست.
      شاید به خاطر محبتی که بعضی وقت‌ها بهمون داشت.
      یا شاید به خاطر این‌که واقعاً دغدغه‌ی من کار کردن بود. نرفته بودم احترام بذارن بهم. رفته بودم کار یاد بگیرم.
      همکارام هم یادمه حس‌شون بد نبود. فقط یکی از همکارا بود که همیشه می‌گفت وقتی می‌گه حیوون، هر پنج‌تاییمون که نزدیک اتاقش هستیم برمی‌گردیم.
      کاش به اسم حیوون‌های مختلف صدامون کنه این‌قدر گیج نشیم.
      این تنها اعتراضی بود که یادم میاد 😉
      ولی باید بگم یه جاهایی هم یه رفتارهای خاصی می‌کرد که بقیه نمی‌کردن.
      یادمه یه بار یکی از همکارام یه مدیر آلمانی رو که حدود ۷۰ سالش بود و کاریزمای زیادی هم داشت، قرار بود با ماشین ببره یه جایی.
      روز اولش بود که اومده بود ایران.
      ماشین رو روشن کرد و اون مرد رفت عقب نشست.
      یهو دیدم مدیرمون داره از آخر حیاط با سرعت میاد.
      در ماشین رو باز کرد. یقه‌ی پیرمرد رو گرفت و اون رو آورد بیرون. گفت همکارای من راننده‌ی شخصی تو نیستن. فقط خواستن بهت لطف کنن می‌رسوننت. برو جلو بشین.
      و البته بعدش به همکارم گفت: حمال. تو نباید بذاری عقب بشینه. همیشه مواظب شأن خودت باش :))
      خلاصه ترکیب این رفتارهاش، چیزی بود که ما دوستش داشتیم. برای آموزش‌مون وقت می‌ذاشت و به نظرم این مسئله، مهم‌تر بود تا این‌ که مثلاً سبک برخوردش چیه.
      قبلاً هم یه جایی گفته‌ام که قبل از هر جلسه، ده یا بیست یا سی‌مورد رو بهم می‌گفت که رعایت کنم. همیشه هم باید کاغذ میاوردم و می‌نوشتم. اگر نمی‌نوشتم داد می‌زد می‌گفت: خاک بر سرت. باز کاغذ نیاوردی.
      امروز که نگاه می‌کنم، تک تک اون جمله‌ها و توصیه‌ها، انقدر توی زندگیم تأثیر خوب داشته که اگر به خاطرش کتک هم می‌خوردم، بازم دلگیر نبودم.
      البته یادت باشه که من توی محیط کارگاهی کار کرده‌ام و به نظرم اصلاً اون‌جا رو با محیط نرم و لطیف دانشگاه قاطی نکردم. برام مهم نبود که توی دانشگاه جزو شاگرد اول‌ها بودم و عزت و احترام داشتم.
      توی کارگاه، برخوردها خیلی تنده. خشونت خاصی وجود داره و البته مهربونی‌ها و مرام‌های خاص کارگاهی هم هست.
      گاهی می‌فهمیدی که مثلاً یه نفر توی کارگاه، عمداً پاش خورده به روغن هیدرولیک و ریخته روی زمین. بعد می‌گه: آخ. ریخت زمین. محمدرضا جمعش می‌کنی؟ یا کلید ورودی انبار عمداً گم میشه و بچه‌های کارگاه، این‌طوری از همدیگه انتقام می‌گیرن (اصل دعوا هم مثلاً سر این بوده که یکی، یه دونه بیشتر از سهمش قند برداشته).
      در کل می‌خوام بگم چون برداشت توهین نداشتم، لازم نبود تحمل هم بکنم. چه برسه به این‌که به قول تو «اون‌همه تحمل».
      با همه‌ی اون آدم‌ها، دیر یا زود و به تدریج دوست می‌شدم و بعداً با خودشون، به شیطنت‌هاشون می‌خندیدیم.
      انقدر حریص یادگرفتن بودم که این‌جور وقت‌ها، حس می‌کردم کسی که مثلاً پیچ کالیبره‌ی servo-valve رو نشونت بده، اگر با چوب هم توی سرت بزنه، آخرش تو برنده‌ای. چون چیز بزرگتری گیرت اومده.
      در بلندمدت این‌طوری نموندم و خیلی تغییر کردم. یادمه بعد از چند سال، خیلی برام برخوردها مهم‌تر بود. اما هنوز هم فکر می‌کنم برای سال‌های اول، سبک مناسبی داشتم. انقدر داشتن شغل و درآمد و یادگیری و پیشرفت برام مهم بود که هر چیز دیگه‌ای رو حاشیه می‌دونستم.
      راستی چه خوب شد کامنت گذاشتی.
      امروز می‌خواستم وقتی به لپ‌تاپ رسیدم، یکی از کامنت‌های قدیمیت رو پیدا کنم و Reply بزنم بگم که هر دو تا کتابت رو خوندم و خیلی دوست داشتم.
      هم کتاب شعر‌هات (قرص ماه). و هم کتاب خاطرات دوران دانشگاهت و به قول خودت، گزارش یافته‌هات (کتاب فصل تحصیلی ما).
      از شیرینی و سبک روایت کردنت لذت بردم و واقعاً حس کردم فضای دانشکده معماری جلوی چشمام ترسیم شده. جمله به جمله با لذت خوندمش و یه بار که وسطش به خاطر یه کار کوچیک، وقفه افتاد و بعد دوباره برگشتم سر کتاب، به خوبی یادمه که کلی حرص خوردم که چرا نتونستم پیوسته از اول تا آخر بخونم و یه ساعت وسط مطالعه‌ام وقفه ایجاد شده.
      بازم بهت به خاطر نثر روانت، و شیرینی روایتت، و البته تجربه‌ی خوبی که برات در اون سال‌ها رقم خورده، تبریک می‌گم.

      • نجمه عزیزی گفت:

        فکر میکردم درخشش ویژه و متمایز شما هنر معلمیست ولی شور شاگردی و البته شعور آن گویا بارزتر و کمیابتر است. چیزی که من توانسته‌ام بفهمم اینست که آدمهایی که هدفی مشخص دارند در مسیر کار و زندگی، “متوجه” هستند و آدمهای متوجه خیلی نگران “مورد توجه بودن” و پاس‌داشته شدن یا آزرده‌نشدن نیستند مثل شما! سعی میکنم ظرفیت ذهنم را برای درک عمیق این مفهوم و خاطره الهام‌بخشتان بالا ببرم.
        نظرتان در باره کتاب هم واقعا ذوق زده و خوشحالم کرد و صمیمانه از شما ممنونم که اینجا از آن نام‌بردید.
        (میدانم که لفظ “شما” از آداب این صفحه و صمیمیت این خانه دور است مرا ببخشید در حد وسعم نیست این آداب را رعایت کنم)

  • زینب دست‌آویز گفت:

    منم یه تجربه جالب و کاملاً شخصی در این مورد دارم.
    به نظرم وقتی که می‌خواهیم رزومه بنویسیم تا کارفرما مطالعه‌اش کنه و بر اساس اون تصمیم به استخدام بگیره، خوبه از ۱۰۰ درصد مهارت‌هامون صحبت نکنیم و اجازه بدیم در طول همکاری با کارفرما و سایرین یک سری از مهارت‌ها‌مون مشخص بشه. البته منظور من مهارت‌هایی از جنس جعل نیست. مثلاً وقتی تا حدی زبان بلدیم ولی می‌خواهیم در شغلی مشغول به کار بشیم که زبان انگلیسی پیش‌شرطی برای استخدام نیست، در جلسه مصاحبه حرفی از مهارت‌مون در این حوزه نزنیم و اجازه بدیم در زمان مناسب که مثلاً کارفرما احتیاج به ترجمه یک متن انگلیسی یا صحبت با مهمانان خارجی داره، به این مهارت ما پی ببره. این ترک فعل (عدم اشاره به مهارت در زبان) هم یه جورایی تواضع ما رو نشون میده هم به کارفرما این حس رو القا می‌کنه که هنوز خیلی چیزا هست که در مورد ما نمیدونه و به همین دلیل سعی خودش رو در نگهداشتمون میکنه 🙂

  • شاهد اشرفی گفت:

    مهارت های پشت رزومه من رو خیلی یاده اصول شهروندی سازمانی که در متمم باهاش آشنا شدم می ندازه. چند ماهی هست که به دنبال یک نفر که اصول شهروندی سازمانی سرش بشه و در رزومش هم موضوع خارق العاده ای نباشه می گردیم. (به قول مسئول منابع انسانی شرکت کروز: ژانگولر خاصی در رزومه اش نزده نباشه) برام خیلی جالبه که رزومه هایی که ساده تر هستن برام جذابیت بیشتری داره تا کسایی که از مقطع دیپلم تا فوق لیسانس سه بار رشته عوض کردن و در نهایت هم در یک یا چند موضوع کاملا غیر مرتبط مشغول هستن (هرچند که مدعی هستند در همه زمینه های تحصیلی تا تمام فعالیت های کاری که داشتن هم Expert هستند؛ این رو از عناوینی که در زومه ها می بینم می گم: طراح ارشد، مدیر فروش، مسئول کُل، مسلط به و…)
    حقیقتش این هست که ترجیح می دم (برای جایگاه فعلی) فردی با رزومه ساده اما پشت رزومه ی خوبی بیاد که بتونیم با هم همکار بشیم، چون فکر می کنم کسی که پشت رزومه قوی ای داره نیازی به اغراق در رزومه نداره.
    دقیق نمی دونم وقتی از دیدن انبوه رزومه هایی که با مخلوط ناهمگنی از رشته ها و سوابق غیر مرتبط نوشته شده مواجه می شم و دلم می سوزه فایده ای هم داره یا نه؟ یا اصلا درست هست که دلم بسوزه یا نه؛ اما واقعا دلم می گیره. پیش خودم می گم آخه چرا اینکار رو با خودت می کنی؟
    پیش خودم فکر می کنم “مهارت های پشت رزومه” هم یک بستری می خوان که خودشون رو نشون بدن. اگر ندونیم داریم چکار می کنیم و می خوایم چکار کنیم “مهارت پشت روزمه” اگر هم بدست اومده باشه مجالی برای بُروز پیدا نمی کنه.

  • عارفه میرزایی گفت:

    حدودا یک ماهی هست که به عنوان مدیر داخلی یک درمانگاه دندانپزشکی مشغول به کار شده ام ، قبل از من چند مدیر خانم و آقا در اینجا دوام نیاوردن و رفتن
    وقتی برای مصاحبه رفته بودم از توانایی های ارتباطی ام گفتم و تاثیرگذاری شخصی ام روی مجموعه ، از مهارتها و دانش شناخت مشتری و بازار و منابع انسانی، از دانستن ادبیات تبلیغ و برند
    وقتی پا در مجموعه گذاشتم از روز اول با چالش های عجیب روبرو شدم و کم کم مهارتهای پشت رزومه به دادم رسید …اینکه بلدم سیم قطع شده تلفن از پست را درست کنم ، از پمپ آب سر درمیارم ، از برق کشی یه چیزهایی میدونم ، جرم گیری لوله ها و دستگاه ها رو قبلا انجام دادم و مهارت انجام یه سری کارهایی شبیه به این تو این یک ماه به دادم رسید
    داشتن مهارتهایی که برای یک خانم که اسم مدیر روی اون گذاشته شده کمی دور از ذهنه اما به ماندن و بودن من در این سیستم کمک کرد
    خوندن این مطلب امروز خیلی بهم چسبید آقا معلم
    سپاسگزارم از هستی که بودنم در این دوره از جهان با بودن شما همزمان شده است

  • دیدگاهتان را بنویسید (مختص دوستان متممی با بیش از 150 امتیاز)

    لینک دریافت کد فعال

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *