فایل صوتی آموزشی ۶۰ نکته در مذاکره

مجموعه ای از نکات کاربردی مذاکره که می‌توانند کیفیت مذاکره های ما را بهبود داده و دستاوردهای ما را افزایش دهند

خرید آنلاین

حرفهای بی سر و ته

“علی، نباید اون دستگاه قدیمی رو بازسازی می‌کرد. اما کرد. نه به قیمت لوازمش فکر کرد و نه به اینکه لازم هست یا نه. علی دستگاه رو بازسازی کرد. نباید می‌کرد. الان بیست و پنج ساله که دستگاه اونجاست. سوئدی‌ها رفتند. دستگاه موند. اما خوب کرد که بازسازی کرد. به نظرم من هم بودم بازسازی می‌کردم”.

این‌ها رو یه پیرمرد مسن، توی یک کارخانه در شهرک قراملک در نزدیکی تبریز می‌گفت. به احترام من و چند نفر دیگه که توی جمع زبان آذری نمی‌دونستیم، فارسی می‌گفت.

حدود دو ماه اونجا بودم تا به نصب یک دستگاه سنگ سوپرفینیش کمک کنم.

معمولاً وقت چای، دور هم جمع می‌شدیم و گهگاه، پیرمرد بعد از مدتی که سر در استکان چای فرو برده بود، سر بلند می‌کرد و حکایتی، مثل حکایت بالا رو برامون می‌گفت.

همکارانش خوشحال نمی‌شدن. رعایت سنش رو می‌کردن. اما حوصله‌ی شنیدن قصه‌هاش رو نداشتن. می‌گفتن: بی سر و ته حرف می‌زنه. دیگه پیر شده. حرفها نصفه نیمه یادش میاد. اما باز هم حرف می‌زنه!

همین‌که پیرمرد شروع می‌کرد به حرف زدن، یکی یکی، به بهانه‌‌های مختلف ناپدید می‌شدن.

یکی یادش می‌افتاد که تسمه‌ی دستگاهش لق می‌زنه. اون یکی یادش می‌افتاد که آچار خورشیدی سه روزه گم شده و معلوم نیست کجاست. یکی دیگه، میرفت زنگ بزنه و خلاصه، دور میز چایی خالی می‌شد.

من می‌موندم و پیرمرد. به هر حال، مهمان بودم و مثل بقیه، جایی برای فرار کردن یا کاری برای انجام دادن نداشتم. ضمن اینکه کمی هم حس دلسوزی داشتم. نگران از اینکه اگر خودم در چنین سنی باشم و هر بار که حرف می‌زنم، دور و برم خالی بشه، چقدر زندگی برام تلخ و بی‌معنی میشه.

می‌نشستم و چشم به چشم پیرمرد به قصه‌هاش گوش می‌دادم.

قصه‌ی علی، نه سر داشت نه ته. قصه‌ی جواد هم همینطور. قصه‌ی خارجی‌هایی که رفتند هم همینطور. اون پیرمرد، مرد قصه‌های ناتمام بود. به قول همکارانش، خداوند حرفهای بی سر و ته.

یک بار، بعد از اینکه قصه‌ی بی سر و ته دیگری رو برام گفت، آخرش – با زبان فارسی آمیخته با لهجه‌ی شیرین آذری – پرسید: به نظرت بی سر و ته، حرف می‌زنم؟

دلم ریخت پایین. فکر کردم اونقدر که لازم بوده، نتونستم خیره به چشمانش نگاه کنم. شاید بی‌موقع پلک زدم. شاید فهمیده که رفته بودم توی خاطرات خودم.

خودش گفت:

بی سر و ته حرف می‌زنم. آره می‌دونم. بی سر و ته حرف می‌زنم. همه می‌گن بی سر و ته حرف می‌زنی. تو هم جوونی. تازه اومدی. رعایت می‌کنی نگاه می‌کنی. اما تو دلت می‌گی بی سر و ته حرف می‌زنه.

اما، ببین. آقا شعبان. (هیچوقت برای من، محمدرضا یا مهندس یا شعبانعلی یا سایر عناوینی که همکارانش به کار می‌بردند رو به کار نبرد. اسم من رو هم، بی سر و ته کرده بود!).

داستانی که توی دل منه، بی سر و ته نیست.

هم سر داره. هم ته.

اگه می‌گم علی نباید اون دستگاه رو درست می‌کرد، به خاطر آقای … می‌گم. اون که اومد پاداش گرفت و رفت. علی رو هم انداخت بیرون. تازه راه بسته شد که دیگه اون خارجیا بیان تعمیر اساسی.

میگفتن یکی دیگه مثل علی بیارین درستش کنه.

علی دستگاه رو درست کرد. اما ریشه‌ی دستگاه رو زد. موقت کار کرد. دیگه هیچ وقت، اون دستگاه، دستگاه حسابی نشد. الان صافی سطح رو ببین. دیگه اون چیزی که باید نیست.

اما خوب. علی هم پول نداشت. مشکل داشت. بهش وعده دادن. گفتن الکی هم راه بیفته بهت پول می‌دیم. لازم داشت. از تهران اومده بودن. اصلاً صنعت رو نمی‌فهمیدن. منم جای علی بودم درست می‌کردم. نمی‌دونم. شاید هم نمی‌کردم. اصلاً‌ ما که جای علی نیستیم. هستیم؟

پیرمرد، همینطوری داشت حرف می‌زد. قصه‌ی علی، این بار بی سر و ته نبود. حرف زد. حرف زد. حرف زد. خاطره گفت. از اون سالها. از موقعی که سازنده‌های دستگاه قهر کردن و رفتن. از موقعی که دستگاه‌ها کار می‌کرد اما خروجی نداشت. از علی. از اون آقای مدیر که الان ایران نیست. از هزار تا قصه‌ی دیگه.

همه‌ی قصه‌اش، درست بود. مقدمه داشت. نتیجه داشت. گره داشت. هیجان داشت. بغض داشت. خنده داشت.

درست مثل یه فیلم کامل سینمایی. یه فیلم حرفه‌ای.

بعدش گفت:

چه می‌شه کرد. الان اگه اون تیکه‌ی قصه رو بگم، به فلانی برمی‌خوره که پسرعموی علیه. اگر فلان جای قصه رو بگم، به فلانی برمیخوره که اون موقع، علی حقوقش را باهاش نصف کرد. اگه اون تیکه‌ی ماجرا رو بگم، با خودم بد می‌شن که چرا گفت. این یکی قسمت رو بگم، می‌گن دیوونه است. هذیون می‌گه. چون کس دیگه‌ای اون شب اینجا نبود.

قصه از دلم که در میاد کامله. به زبونم که می‌رسه بی سر و ته می‌شه.

بعد هم، جمله‌ی همیشگی خودش رو تکرار کرد: تازه. تو که فارسی! نصف ضرب المثل‌های ما رو هم ندارین. اصلاً نمیشه به فارسی توضیحش داد. قصه که بی سر و ته هست. تو هم که زبون نمی‌فهمی. چیزی ازش نمی‌مونه.

این تیکه آخر رو همیشه می‌گفت و دست می‌زد روی شونه‌ام و می‌خندید و می‌رفت.

برای من، همیشه حرف بی سر و ته، یه معنی دیگه پیدا کرد. خیلی متفاوت از معنای رایج. به نظرم، حتی بی سر و ته تر از حرف‌های پیرمرد رو هم در سال‌های بعد شنیدم.

بعضی “آه”‌های از سر افسوس. بدون هر توضیحی. بدون هر قصه‌ای. بدون هر حرفی.

اینها هم لابد، از دل که بلند می‌شدن، قصه‌ی کاملی بودن. اما به زبون که می‌رسیدن، چیزی ازشون نمی‌موند. جز بازدمی طولانی از یک نفس حبس شده: آه!

این مقدمه‌ها رو گفتم که بگم از این به بعد، یه سری حرف‌های بی سر و ته هم، به روزنوشته‌ها اضافه می‌کنم. یه گروه جدید میشه. کم کم زیاد میشه.

+308
  
فایلهای صوتی مذاکره آموزش زبان انگلیسی آموزش ارتباطات و مذاکره خودشناسی آموزش مدیریت کسب و کار (MBA) کارآفرینی کسب و کار دیجیتال


54 نظر بر روی پست “حرفهای بی سر و ته

  • مهری می‌گه:

    یادمه مادر بزرگم اواخر عمرش حرفهای بی سر وته میزد
    البته ازدید من بی سر وته بودن چون حرفهاش خاطرات خیلی قدیمی با شخصیتهای قدیمی تر که من نمی شناختمشون
    شنیده بودم که بعضی ادما آخرای عمرشون بر میگردن به خاطرات قدیمی که برای ما جدیدیها میشه حرفهای بی سر وته ،.

  • مریم کی منش می‌گه:

    حالا که فکر میکنم میفهمم چرا بعضی از حرفای خودم بی سر و ته میشه.
    و یا دیگران…..

    مثل همیشه بی نظیر بود

  • میلاد کا می‌گه:

    سلام

    من هم از این حرف های بی سر و ته شنیدم. اصلا فکر می کنم هر ادمی یه جایی از کسی حرف های بی سر و ته شنیده. در مورد خودم میگم، وقتی از کسی این مدل حرف ها رو شنیدم یا درست و حسابی گوش نکردم و براش ارزشی قائل نبودم یا اینکه یه قضاوت سطحی در مورد طرف مقابلم کردم و گذشتم.

    خوب که فکر می کنم می بینم خودم هم اینجا و اونجا حرف بی سر و ته زیاد زدم. حتما واکنش بقیه تو ذهنشون نسبت به حرف های بی سر و ته من ، مثل واکنش من نسبت به حرف های اونا بوده.

    اما این نوشته و این متن حرف دیگه ای داشت. حرف های اون پیر مرد باعث شد برای همیشه حرف بی سر و ته برای شما یه معنای دیگه پیدا کنه و حالا حرف های شما و این نوشته ی شما هم باعث شد حرف بی سر و ته برای من یه معنی دیگه پیدا کنه.

    سلامت باشید

  • شاهین سلیمانی می‌گه:

    وما اموختیم که همیشه سر وته داشته باشیم …یک ، دو ، سه ، چهار ….

  • یاسمن می‌گه:

    خیلی جالب بود .
    دوسش داشتم .
    با پیر مرد همذات پنداری کردم:)) ،
    منم فکر میکنم که بی سر ته حرف میزنم ، ولی واقعیتش اینه که تا با شنونده احساس راحتی نکنم نمیتونم کامل حرفمو بزنم ،
    چون فکر میکنم ممکنه اونقدر وارد جزییات بشم که شنونده حوصله اش سر بره،…

  • مهدی رجبی می‌گه:

    توی تمام حرفای محمد رضا چیز واسه یاد گرفتن هست، خاطراتش که دیگه فوق العاده هستن و من خیلی دوسشون دارم. از این نوع خاطرات و درس ها رو هیچ جا نمیشه پیدا کرد آقا معلم. برای لحظاتی یاد کلاس هات افتادم. یادش بخیر

  • ماهور می‌گه:

    سلام
    شاید برأی خیلی ها پیش أمده باشه که حرفی زده باشند و چند وقت بعد متوجه شدند که صحبت ها با ١٨٠ درجه تغییر ،اما با نقل قول از آن گوینده، به دیگران گفته شده!
    دوستی میگفت : خیلی ها براشون زیاد مهم نیست تو چی میگی ، اونها اون چیزی رو میشنوند که دوست دارند گفته بشه و به دیگران از قول تو و از زبان تو صحبت هایی را میگویند که خودشان جرات گفتن انرا از طرف خودشان ندارند!
    بعضی وقت ها هم بد نیست جلوی اینطور آدم ها ، “بی سرو ته” صحبت کنیم چون در نهایت اون چیزی را که خود میخواهند میشنوند و به دیگران منتقل میکنند پس بهتر که خود را خسته نکنیم و کار این طور افراد را کمی راحت کنیم!

  • سیامک کاظم زاده می‌گه:

    یه جورایی یاد جمله ی مبصر کلاسمون افتادم.سوم راهنمایی بودم ، اون ساعت معلم نداشتیم،بچه های کلاس از فرط شیطنت کلاس و گذاشته بودن رو سرشون.مبصر کلاس آدم دلرحمی بود.چون دلش نمیومد اسم شلوغها رو بده به آقای ناظم، چند بار از ناظم تذکر گرفت که چرا عرضه نداری بچه ها رو آروم کنی و از این حرفها. بچه های کلاس هم از مهربونی مبصر کمال سو استفاده رو می کردن. بار چندمی که به دلیل عدم توانایی در کنترل کلاس به دفتر مدرسه احضار شد و این دفعه ظاهرا آقای ناظم حسابی تهدیدش کرده بود.اومد جلوی کلاس و گفت:”بچه ها ! بچه ها ! شلوغ کنید اما آروم شلوغ کنید.”

  • آمیتیس می‌گه:

    کاش میشد کامنتها باز باشه، شاید ما هم بتونیم پایین این نوشته ها حرفهای بی سر و ته خودمون رو بزنیم.

  • معصومه شیخ مرادی می‌گه:

    این حرفها بی سر وته اند چون پر از بغضن سرشان ته شان وسطشان…محمدرضا تازه دارم میفهمم چه قصه گوی خوبی هستی چقدر خوب روایت کردی این قصه رو…

  • مسعود جهانگیری می‌گه:

    زبان ترکی آذربایجانی نه زبان آذری

  • امیرحامدنوری می‌گه:

    سلام مطلب عمیق ودلنشینتان حس عجیب والبته اشنایی رادرمن برانگیخت که این اشنایی به خاطر حرفهای فراوان بی سر وتهی است که میزنم که علتش محافظه کاری من است وپاسخش نگاههای متعجب اطرافیان ونتیجه اش سکوت من ونگفتن ادامه انچه که باید گفته میشد ولی صلاح نبود که گفته شود.ولی من شمارا انسان شجاع وصریحی میشناسیم ومیدانم لابلای این نوع حرفهایتان هم بازچیزی راپیدا خواهم کرد که ازجنس اموزش ویاددهی باشدودراخر میخواهم بگویم چقدر دلم برای این نوع حرفها میسوزد همیشه این حرفها را چون نوزاد معصومی تصورکرده ام که درزمان به دنیا امدن بنا به مصالحی! اورا دچار نقص عضو شدیدی کرده اند وانچنان نیروهای بالقوه اش را از اوگرفته اند که گهگاهی فقط صداویا اهی از اوبه گوش میرسد.

  • آرزو کربلای قربان پور می‌گه:

    یادم هست وقتی رو که نوجوان بودم، پای صحبت های مادربزرگ مادرم و افراد پیر می نشستم.
    همیشه وقتی به حرف هاشون گوش میدادم یه احساس افسوسی توی دلم بود. افسوس اینکه شاید دیگه فردا نباشن و من از نعمت مصاحبت باهاشون بی نصیب می شم.
    من همیشه چیزهایی رو احساس می کنم، گریه می کنم، می خندم، اما نمی تونم کامل بیانشون کنم؛ فقط حس می کنم.بعضی چیزا رو نمی شه بیان کرد.

  • فيض آبادى می‌گه:

    و تو تنها کسى بودى که کل قصه رو شنیدى و اینجا قصه هاى بى سر و ته خونده مى شه …
    سه نقطه هاى بیچاره…

  • مجتبی می‌گه:

    سلام.
    شما مزد مهربانیتون رو گرفتید.
    اون پیرمرد صرفا بخاطر مهربونی که شما در حق رابطه ی دو نفره تون کردید، رفاقت بیشتری رو توی کاسه تون گذاشت…
    سلامت باشید آقای شعبانعلی مهربان و عزیز. :/

    • امير ملكي می‌گه:

      سلام. احتراما به نظر من این محمدرضا نبود که چیزی میگرفت. برد اصلی رو اون پیرمرد کرد که تونست حرفش رو یه بار هم که شده تمام و کمال بزنه! محمدرضا به نظرم آدم خوش شانسی بود که این تجربه بهش هدیه داده شد و البته ما رو هم در شانس خوبش سهیم کرد

  • ابراهیم مومنی می‌گه:

    کاش می شد بعضی وقت ها تو دنیای واقعی هم کار شما رو کرد!
    یعنی می شد زبون بعضی ها رو موقعی که حرف های بی و سر و ته می زنیم ،مثل کامنت ها بست ….

  • حسین می‌گه:

    میدونی دنیا کی قشنگ میشه؟
    وقتی که یکی باشه که حرفهای بی سرو ته ت رو حتی با شنیدن آه… بفهمه

    • فاطمه می‌گه:

      من هم مثل همون پیرمرد خیلی وقتا مجبورم حرفهای بی سر و ته بزنم، یه دوست خیلی خیلی صمیمی داشتم نوجوون که بودیم بیشتر وقتمون رو با هم میگذروندیم(حتی فصل امتحانها هم از همدیگه دل نمیکندیم)، اینقد همدل شده بودیم که تمام حرفهامون شده بود حرفهای بی سر و ته(البته برای بقیه).
      این روزا اگه کسی یه سر سوزن حرفهای بی سر و ته من رو بفهمه کلی ذوق میکنم.

  • فواد انصاری می‌گه:

    سلام محمد رضا خیلی خوب این نوشته رو حس کردم . و سوالم بعضی وقتها از خودم اینه که آیا سکوت کردن بهتره یا نه؟
    حرفهای بی سروته زدن یعنی همان حرفایی که برای خودمان یک دنیا معنی دارد و یک زندگی است وبرای دیگران پشیزی ارزش نداره وبی سروته و بی معنیه . شاید نباید حرف زد یا نوشت!!

  • مرتضی می‌گه:

    سلام.خسته نباشید
    میخواستم ازتون بخوام لابلای حرفای بی سر و تهتون یه خورده راجع به موسیقی حرف بزنید.الان خیلی از مذهبی ها میگن که نباید مثلا موسیقی گوش بدیم(که مطمئنا خیلی از دلیلاشونو خودتون میدونید).اگه امکان داشته باشه،یه جوری قانعمون کنید که به هر حال حق با کیه تو این مورد.(البته شاید حق با کسی نباشه :) )
    اینجا ازتون خواستم راجع بهش حرف بزنید تا نه مذهبیا ناراحت شن از این حرفای بی سر و ته و نه موسیقاییا.
    ممنون

  • Javad می‌گه:

    سلام :)
    خیلی خوب بود، عمیق بوود، چسبید.
    حرف بی سر و ته جای بحث و کامنت نداره ولی شاید کامنتها یه جایی برا اینکه ماهم از شنا یاد بگیریم اینجا حرف های بی سر و ته رو بزنیم. :)

  • فاطمه می‌گه:

    میفهمم

  • رضا بابایی می‌گه:

    چخوب که در دلش باز شده … چخوبه که در دل ها برای حرف زدن باز بشه … خالی میشه آدمی

  • رحيمه سودمند می‌گه:

    وقتى خودت را موظف مى کنى که همه ى جوانب امور را در نظر بگیرى . وقتى که حواست باید به همه چیز باشد و دست و دلت بلرزد ، دیگر چیزى از زیبایى و لطف داستان باقى نمى ماند .
    یک جورایى حس همذات پندارى با اون پیرمرد داشتم و علت خلاصه و کوتاه نوشتن هاى خودم رو هم فهمیدم .

  • نادر آرین می‌گه:

    چه گویم که ناگفتنش بهتر است***زبان در دهان پاسبان سر است

    (محمدرضا، حرفهای دیشب من هم بی سرو ته بودن)

  • هدی می‌گه:

    چه پیرمرد دوست داشتنی ای :)

  • الهه غیثی می‌گه:

    بی صبرانه منتظر قسمت حرف های بی سر و ته هستم.

  • مینا می‌گه:

    دیدیم ، شنیدیم و باور کردیم،بی خبر از آنکه چقدر از قصه را میدانیم. همیشه حرفهائی برای نگفتن هست ، همیشه مصلحت اندیشانی هستند که همه قصه را برایت نگویند ( چون آنها بهتر از تو صلاحت و صد البته صلاح خود را می دانند!). اینجا دیار حرف های بی سرو ته است ، حرفهائی که بعضی وقتها جاهای خالی قصه را با تجارب مشابه خودت پر میکنی و با سرتکان دادنی میحواهی یگوئی آره میفهمم ، آنهم در سکوتی به واسطه مصالح همه!
    ” آه “های عمیق، چشم های تر، دست های لرزان، لب گزیدن ها همه حکایت از قصه های نگفته دارد که اگر لب هم باز کنی نه خودت سبک میشوی نه طرفت چیزی از حرفهای بی سرو ته تو می فهمد.
    تودنیایی که سرو ته آن معلوم نیست! بسیار زیبا نوشتی ، شاید از این پس حرمت آنچه را که کامل نمی دانیم یا نمی فهمیم نگه داریم.

  • نورا می‌گه:

    پیشاپیش عذر میخوام بابت این کامنت بی ربطم. نظرم در مورد این مطلب رو نوشتم و وقتی روی *ارسال دیدگاه* کلیک کردم، یه جمله ای نمایش داده شد با این مضمون که حرفت تکراریه و قبلا هم همینطور اظهار نظر کرده بودی (جمله دقیقش رو فراموش کردم ). راستش دلم از خودم گرفت. انگاری دارم مدام خودم رو تکرار می کنم و اینبار یکی اینو صریح بهم گفت. حالا علاوه بر نوشته محمدرضا، بابت این سیستم بررسی کامنت ها هم متشکرم :)

  • نورا می‌گه:

    شنیدن حرفهای نگفته، بیشتر از اینکه یه مهارت باشه، یه هنره و شاید بشه گفت *نقش دل در شنیدن*. محمدرضای عزیز ممنون که هر بار با نوشته هات باعث میشی از یه زاویه جدید به زندگی نگاه کنیم. می دونم که احتمال ایراد در نوشته م زیاده چون منظم مطالب اینجا رو نخوندم ولی اینقدر حالم با این نوشته شما خوب شد که به خودم جرات دادم بنویسم. بازم ممنون :)

  • الهه ربیعی می‌گه:

    البته بی سر و ته بودن بد هم نیست، یه جورایی به مخاطب میگه، مغزتو کار بنداز، و خودت سر و ته بذار براش :)

  • فاطمه قربانی می‌گه:

    نمیدونی چقدر غمیگین شدم با خوندن این متن محمدرضا جان :( یاد تمام آه هایی که شنیدم و از کنارش راحت رد شدم، افتادم :( کاش بیشتر هم دیگه رو درک کنیم :(

  • مهدی می‌گه:

    کاشکی هستی زبانی داشتی

    تا ز هستان پرده‌ها برداشتی

    هر چه گویی ای دم هستی از آن

    پردهٔ دیگر برو بستی بدان

    آفت ادراک آن قالست و حال

    خون بخون شستن محالست و محال

    من چو با سوداییانش محرمم

    روز و شب اندر قفس در می‌دمم

    سخت مست و بی‌خود و آشفته‌ای

    دوش ای جان بر چه پهلو خفته‌ای
    مولانا

  • خواهرانه! می‌گه:

    بعضی قصه ها حتی “آه”های از سر افسوس هم نیستند …
    سخت است که ناچار شوی جرعه های ناب معانی را در جام های حقیر واژگان بریزی … اگر می شد این جرعه های نوشین را بی واسطه سر کشید …

    http://kokabesabz.blogfa.com/post-90.aspx

  • اهورا هاشمی می‌گه:

    استاد اشکام پای این نوشته ریخت…
    کاش میتونستم اون پیرمرد رو ببینم و بجای همه اونایی که موقع چای خوردن دورشو خلوت میکردن ٬می‌نشستم و گوش می‌کردم.
    به قول مهدی فرجی:
    حرف را می‌شود از حنجره بلعید و نگفت/ وای اگر چشم بخواند غم ناپیدا را

  • مجتبی می‌گه:

    سلام
    با این توضیحات پس میتونیم اسم این جنس حرفها رو بذاریم،حرفهای سر و ته ناپیدا.چون یا سر و تهش رو ما درک نمیکنیم یا سر و تهش نزد گویندست و نیاز به هوشیاری بیشتری داره تا درک شه.
    راستی محمدرضاجان یه فرصتی هم بده برای حرفهای ما(من)!!!ابنظرم اگه کامنتش رو ببندی میشه مثل کانال تو تلگرام.تو هم که مارو عادت دادی به نق زدن:)

  • Neda می‌گه:

    کمترین لطفی که به دیگران هرکسی میشه کرد اینه که با آرامش به حرفاش گوش بدی بیشترین لطفی که میشه به دیگران کرد اینه که واقعیتی که به ضررشون هستو نگی.
    مواجهه همکارها با اون پیرمرد مواجهه سطح درک بالا در مقابله سطح درک پایین بوده.

  • حسین احمدیار می‌گه:

    حرف بی سرو ته مثل خواب میمونه یهو میبینی وسط داستانی لازم نیست هرجاش به جایی وصل باشه همین که جایی برای بروز داره خوبه
    چقدر قشنگه حرف بی سرو ته کپسول اطمینان دیگ دل حتا وقتی آخر قصه از جوش نیفته

  • محمدحسین قاسمی می‌گه:

    یاد این شعر از “معلم شهید” افتادم:
    نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد؟
    نمیخواهم بدانم کوزه‌گر از خاک اندامم
    چه خواهد ساخت؟
    ولی بسیار مشتاقم،
    که از خاک گلویم سوتکی سازد.
    گلویم سوتکی باشد بدست کودکی گستاخ و بازیگوش
    و او یکریز و پی در پی،
    دَم گرم ِخوشش را بر گلویم سخت بفشارد،
    و خواب ِخفتگان خفته را آشفته تر سازد.
    بدینسان بشکند در من،
    سکوت مرگبارم را…

  • رضا می‌گه:

    نمیدونم چرا ولی احساس میکنم این روزها در روزنوشته ها چیزهایی را نمینویسید که دوست دارید بنویسید. بارها نوشته اید که علاقمند به مسائل شبکه های اجتماعی و مسائل تکنولوژی هستید ولی نیاز امروز ما که مخاطب روزنوشته ها هستیم این مسائل نیست. و راست هم میگویید. همیشه چنین نوشته هایی از شما کمترین تعداد نظر و لایک را داره.
    از طرفی به دلیل مخاطب های بسیار بیشتر نسبت به “برای فراموش کردن” که شاید خود من هم یکی از اون مخاطب های اضافه باشم، نمیتونید در مورد مسائل اجتماعی صریح بنویسید. خیلی وقته که در مورد این مسائل روز هیچ اظهار صریح و نوشته مفصلی ندارید و من با توجه به شناخت کمی که از شما دارم احساس میکنم خیلی در مورد این مسائل دیدگاه و موضع دارید و میتواند برای همه مفید باشد ولی شاید باعث شود کلاً دیگه روزنوشته ها نباشد و به قول شما درش رو ببندند.
    کمتر شدن دلنوشته های دلنشین تان را هم نمیدانم.
    و در آخر نمیدانم چقدر این افزایش فاصله بین سطرهای نوشته ها خوب بوده ولی باعث شده حجم مطالب زیادتر به نظر بیاد و احتمالا به عادت من ربط داره، ولی این تغییر حس خوبی را در من ایجاد نکرد (شاید به دلیل عادت دو ساله به فضای قبلی بود)
    در آخر میخواهم از شما تشکر کنم که حرف های بی سر وته تان هم بی نظیر و خواندنی هست، حرف هایی که بیشتر از سر اجبار تا از دلتان به نوشته تبدیل شود بی سر و ته میشود، ولی حرف های مخاطب کم سوادی مثل من که علارغم همه تلاش و آزادی همیشه بی سر و ته بوده

  • حمید می‌گه:

    له شدم.
    توی اطرافیان داریم آدمهایی که این طور صحبت می کنند و حتی خود من هم بی شک گاهی این طور صحبت میکنم اما هرگز به این موضوع فکر نکرده بودم که شنونده حرف گوینده رو نمی فهمه.
    معلوم میشه هیچ حرف بی سر و ته یی در کار نیست.

  • محمد علی حسینی مهر می‌گه:

    سلام
    اما شاید سر و تهش برای مایی که چند ساله اینجا رو می خونیم نسبتاً معلوم بشه.
    در ضمن منم احساس خاصی نسبت به این نوشته داشتم. احساس غریبی بود که فکر کنم همه یه روزی داشتن.

  • شهرزاد می‌گه:

    چقدر از خوندن این نوشته لذت بردم…
    و… میدانی…
    “تمام حرف هایم
    همان هایی هستند که
    نوشته نمیشوند!
    همان سه نقطه های بیچاره …!”

  • میترا می‌گه:

    سلام بر معلم عزیز

    “بعضی “آه”‌های از سر افسوس. بدون هر توضیحی. بدون هر قصه‌ای. بدون هر حرفی.
    اینها هم لابد، از دل که بلند می‌شدن، قصه‌ی کاملی بودن. اما به زبون که می‌رسیدن، چیزی ازشون نمی‌موند. جز بازدمی طولانی از یک نفس حبس شده: آه!”

    شما مثل یک جراحی هستید که از لابه لای یک درد کلی،به شکلی مسحور کننده و زیبا علتهای درد را بیان می کنید بنحویکه هر ناظری، علت درد را خیلی خوب حس می کنه، می فهمه و تایید می کنه.

    نوشتین:
    “اگه اجازه بدید، کامنت‌های حرف‌های بی سر و ته رو همیشه می‌بندم. چون حرفی که سر و ته نداره، جایی برای بحث و نظر نداره. اسمش روشه. بدون خاصیت. بدون هدف. بدون ته. بدون سر. مُرده!”
    این قسمت، نقیض جمله قسمت قبلی بودها…
    اگر شما که قهرمان دنیای کلمات هستین(نقل از فایل صوتی word-hero) این حرف را بزنین بقیه باید چکار کنند؟
    خوشحال میشم که کامنتها همیشه باز بمونند.

    ببخشید اگر جسارتی کردم.
    ارادتمند شما هستم.

  • پاسخ دهید (مختص دوستان متممی با بیش از 150 امتیاز)

    لینک دریافت کد فعال

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *