پیامها و پیامکها | اولین نمونه

مدتی است که کمتر فرصت می‌کنم وقت بگذارم و فکر کنم و با دقت و حوصله، متن یا مطلبی برای روزنوشته بنویسم.

از طرف دیگر، آفتی بدتر از به‌روز نشدن هم برای یک وبلاگ وجود ندارد. این بود که نهایتاً فکر کردم شاید در مواقع شلوغی و تراکم کارها بتوانم بدون این‌که زحمت فکر کردن به خودم بدهم، این‌جا را به شیوه‌ای به‌روز کنم.

همه‌ی ما روزانه ده‌ها و صدها پیام رد و بدل می‌کنیم. بخشی از این پیام‌ها کاری هستند یا به اقتضای ضرورت ارسال می‌شوند. اما بخش بزرگی، به گمان من، صرفاً به نیت حفظ دوستی و ارتباط رد و بدل می‌شوند. از فوروارد کردن یک پیام تا شوخی کردن با نوشته یا پست یا استوری یک دوست در شبکه‌های اجتماعی و شاید هم گاهی، عکس‌العملی به آن‌چه در محیط‌مان می‌گذرد.

گفتم در آرشیو مکالمه‌های چند هفته و چند ماه اخیر بگردم و برخی از پیام‌هایی را که برای دوستانم ارسال کرده‌ام، در این‌جا بگذارم. طبیعی است نمی‌خواهم و نمی‌توانم نام گیرنده و طرف گفتگو را بگویم. هم‌چنین ترجیح می‌دهم درباره‌‌ی صدر و ذیل گفتگوها هم چیزی نگویم. اگر چه محتوای آن‌ها غالباً می‌تواند بستر بحث را مشخص کند.

جز در مواردی که اشتباه دیکته‌ای بوده یا باید نام فردی حذف می‌شده، تغییری در متن پیام‌ها نداده‌ام. بنابراین نکته‌سنجی چندانی در انتخاب پیام‌ها نشده و در انتخاب کلمات هم، راحت‌تر از چارچوب روزنوشته و شبکه‌های اجتماعی بوده‌ام. پس شما هم آن‌ها را در حد پیام‌هایی که برای زنده نگه داشتن گفتگو میان دوستان رد و بدل می‌شوند در نظر بگیرید.

ضمناً: واضح است که پیام‌های کوتاه و پشت سر هم را یک‌تکه کرده‌ام.

اصلاً از اینایی که درگیر خوندن کتاب‌های روز هستن و تاریخ چاپ جزو معیاراشونه خوشم نمیاد. اگر تعداد کل کتاب‌هایی که از اول تاریخ تا پارسال چاپ شده و تعداد کتابهایی که از سال بعد تا آخر تاریخ می‌خواد چاپ بشه رو در نظر بگیری و با کتابهایی که امسال چاپ شده مقایسه کنی، احتمال این‌که کتابی که دقیقاً امسال چاپ میشه همون کتابی باشه که من توی سیر مطالعاتی خودم لازم دارم،‌ نزدیک صفره.

… الان شبی چهار ساعت توی کلاب‌هاوسه و شبی یه ساعت هم درگیر استوری اینستا که گله‌ی مردم رو کیش کنه اونور. کاری ندارم که این رسماً یه شغل تمام‌وقت حساب میشه، می‌خوام بهش مسیج بدم بگم جان من بگو قبل از اختراع کلاب‌هاوس شبا رو چیکار می‌کردی 🙂

دیشب آنفالوش کردم. فکر کن داروسازه و نوشته دنبال همکار “مطمعن” می‌گرده. با این وضع دیکته، شاید بتونه نامزد ریاست‌جمهوری بشه، اما حداقل دیگه برای شغل‌های پایین‌تر مثل داروسازی مناسب نیست. حاضر نیستم به حرف‌ها و پیشنهادهاش اعتماد کنم.

بهم نگی گرفتار استریوتایپ شدی. اما خیلی جدی فکر می‌کنم اونایی که سگ پامرانین نگه می‌دارن، همه‌شون یه سری ویژگی مشترک دارن. دیده‌ام که می‌گم. البته فقط یه نفرشونو!

نمی‌فهمم چرا بعضیا انتخابات و رأی‌گیری رو معادل هم به کار می‌برن. اینا دو تا چیز مختلفه. رای‌گیری رو راحت میشه انجام داد. همین‌که رای رو بگیری رای‌گیری شده. اما انتخابات، زیرساخت میخواد. پایبندی دموکراسی میخواد. شفافیت می‌خواد. فرهنگ میخواد و صد تا چیز دیگه.

خیلی مبهم و گنگ توی ذهنمه. فکر کنم شریعتی یه جا گفته بود اونایی که فکر می‌کنن و مغزشون کار می‌کنه، ۴۴ سالگی رو رد نمی‌کنن. شایدم چهل سالگی رو. رغبت نمی‌کنم برم کتاباش رو از انباری بیارم چک کنم. شایدم اصلاً نگفته باشه. نمی‌دونم. ولی یه تصویری توی ذهنمه که یه سری آدم رو لیست کرده بود که ۴۴ سالگی رو رد نکردن.

خودشم ۴۴ سالگی مرد. حالا غلط هم که یادم مونده باشه، تمام این سالها اونایی که حوالی ۴۴ سالگی می‌میرن یه گوشه‌ی ذهنم می‌‌مونن. آنتوان چخوف، هنری دیوید ثورو، اسکات فیتزجرالد، دی اچ لارنس، همین اسپینوزای خودمون، اگزوپری طفلکی. نیچه هم که دهه‌ی ششم رو دید، توی همون چهل‌و‌چهار پنج سالگی کالپس کرد. برای اهل فکر و اهل قلم،‌ میشه گفت مرد. دیگه حالا بیولوژیک ادامه داد که چی بشه.

چند روز پیش داشتم سنگ قبر پوینده رو میدیدم. روی همین مرض همیشگی، تولد و مرگ رو چک کردم. اینم ۴۴ سالگی. انگار اهل فکر باشی نمی‌تونی ردش کنی. حتی اگر لازم باشه طناب سراغت بیاد. وسط خیابون ایرانشهر.

کی بود می‌گفت. پوپر بود؟ دموکراسی یعنی حق عزل. اگر تونستی اونی که گذاشتی رو برداری درسته.

به قول اینستاییا، الان از نظر روحی نیاز دارم بشینیم کار … و … رو مسخره کنیم. اصلاً یه بخشی از دوستی، همین جنس حرف‌هاست انگار. چون باعث میشه یادمون بمونه چه کارها و رفتارهایی از نظرمون مسخره است و سراغ‌شون نریم. …. رو ببین. یه سال وقت نذاشت بشینیم با هم به … بخندیم، الان هی باهاش شام می‌ره بیرون و عکس می‌ذاره، مجبوریم به هر دوشون بخندیم.

من آخرش نفهمیدم وقتی می‌گه اینترنت باید تخصصی بشه و اینترنت دانش‌آموز نباید با استاد دانشگاه یکی باشه یعنی چی. الان منظورشون اینه که اساتید به پور..هاب نیاز دارن؟ یا این‌که دانش‌آموز نباید بتونه Elsevier و Emerald رو باز کنه؟

از اینایی که می‌گن “حالا که چند دقیقه دور همیم، یه کم بحث علمی فرهنگی هم بکنیم که جمع مفید باشه” بدم میاد. اینا رشد شخصی و افزایش بینش رو هم میخوان بچپونن یه جایی وسط چایی و قهوه. این یه کار مستقله. وقت و برنامه‌ریزی می‌خواد. حالا که دور هم هستین، بدون احساس گناه به همین غلطی که دارین می‌کنین ادامه بدین خب.

 

فایلهای صوتی مذاکره آموزش زبان انگلیسی آموزش ارتباطات و مذاکره خودشناسی

آموزش مدیریت کسب و کار (MBA) کارآفرینی کسب و کار دیجیتال

ویژگی‌های انسان تحصیل‌کرده آموزش حرفه‌ای‌گری در محیط کار



20 نظر بر روی پست “پیامها و پیامکها | اولین نمونه

  • امیرعلی گفت:

    محمدرضا،
    این روزها بیشتر از همیشه تنبل شدم. انگار که ذهنم باهام همکاری نمی‌کنه. هر چی سرش داد میزنم اصلاً کاری نداره انگار… از اول سال دستم به نوشتن نمیره…
    پ.ن: و می خواستم بدونی که روزنوشته‌ها بیشتر از اون چه فکر کنی به من انرژی -مثبت یا منفی- میده.

  • مهدی صالح پور گفت:

    چه کار جذابی؛ تولید محتوای وبلاگ از طریق مکالمات روزمره.

    من همیشه فکر می‌کنم توی مکالمات و مکاتبات روزانه ما با همکاران و گروه دوستان و خانواده و…، بعضی وقت‌ها مباحث خوبی مطرح میشه که خیلی ساده ازشون می‌گذریم و فراموش می‌کنیم. این اتفاق، رفتن به دل بعضی پیام‌های ردوبدل شده در گروه‌ها و با اشخاص، خیلی کمک می‌کنه که اون مباحث به فراموشی سپرده نشن و در زمان مناسب، بتونیم بهشون فکر کنیم.

  • مونا گفت:

    راستی محمدرضا
    ممنونم که روزنوشته‌ها رو به روز کردی. نمی‌دونی دیدن پست‌های جدیدت رو مانیتور، چقدر انرژی میاره با خودش!

  • مونا گفت:

    سلام
    چقدر آخرین پیام برام آشنا بود. بحث همیشگی ما تو گروه دوستیمون. اتفاقا دیشب به این نتیجه رسیدیم که یه تایم مخصوص بذاریم و در مورد یه موضوع خاص، یا مثلا درباره‌ی یه کتاب یا فیلم خوب بشینیم و صحبت کنیم. نظر من این بود که این جمع شدن ترجیحا تو فضای خونه‌هامون نباشه. دوس دارم یه جور رسمیت کوچولو بهش بدیم. همه سر یه ساعت مشخص تو یه جایی مثل کافه، جمع بشیم فقط به نیت صحبت کردن و شنیدن راجع به همون موضوع خاص. حالا باید بریم جلوتر و ببینیم چه ایده‌هایی میاد و اضافه می‌شه.
    خلاصه اینجوری وقتایی که دور هم جمع شدیم و کل وقتمون به شوخی و خنده می‌گذره، آخرش دیگه نمی‌گیم خب که چی؟!
    اتفاقا موضوع اولین نشستمونم مشخص کردیم. « Blockchain »

    • مونا جان.
      فکر می‌کنم جلسه‌ی بلاکچین شما دیگه برگزار شده باشه. امیدوارم – اگر برگزار شده – جلسه‌ی خوب و پرباری بوده باشه و راضی باشید.
      چقدر دلم برای چنین جلساتی تنگ شده. مدت زیادیه فرصت (يا ترجیح) حضور در چنین فضاهایی رو نداشتم. نه فقط به خاطر کرونا، قبلش هم چند سال در چنین جلساتی شرکت نکردم.
      در گذشته‌های دور که چنین جلساتی بود، معمولاً می‌دیدم عده‌ای حوصله ندارن قبلش به اندازه‌ی کافی مطالعه و تحقیق کنند. به خاطر همین، یا در جلسه ساکت بودن و مشارکت نداشتن (که تازه این خوبه) یا این‌که همین‌طوری روی هوا حرف می‌زدن و عملاً با گپ‌های بی‌پایه‌ی داخل یک مهمونی تفاوت چندانی نداشت.

      البته منظورم این نیست که قبل از چنین جلساتی همیشه حتماً باید آماده‌سازی زیادی انجام بشه. گاهی وقت‌ها موضوع ساده است. مثلاً یادمه قدیم یک بار یه جلسه‌ای با دوستان‌مون داشتیم، خوشایندترین اقدام یا تصمیم سال گذشته‌مون رو می‌گفتیم و گاهی در موردش بحث می‌کردیم. طبیعتاً چنین موضوعی نیاز به آماده‌سازی نداره.
      اما خیلی وقت‌ها این جلسات وقتی مفید و اثربخش می‌شن که همه مشق شب یا Homework خودشون رو قبلش انجام بدن.

      راستی در مورد بلاکچین هم خواستم یه چیزی بگم. من از بلاکچین چندان سردرنمیارم. در موردش صرفاً‌ هفت هشت تا کتاب خونده‌ام و کمی مقاله. و اون‌ هم بیشتر درباره‌ی خود بلاکچین. چون با بیت‌کوین و بقیه‌ی رمزارزها میونه‌ی خوبی ندارم.

      در کنار این مطالعه‌های مقدماتی، یه عادتی دارم و اون این‌که گزارش‌های شرکت‌های بزرگ مشاوره مدیریت رو درباره‌ی چنین موضوعاتی می‌خونم. البته این گزارش‌ها بیشتر با هدف مارکتینگ و جذب مشتری تولید می‌شن و طبیعتاً نباید انتظار داشته باشیم مطالب خیلی خاص یا عمیقی در اون‌ها مطرح بشه. اما تجربه‌ی من این بوده که خیلی وقت‌ها بهم کلمات کلیدی ارزشمندی داده‌ان که بعدش تونسته‌ام در کتابها و مقالات پیگیری کنم. خودم بیشتر با این نیت سراغ‌شون می‌رم.

      دلم می‌خواست تعدادی از این فایل‌ها و ریپورت‌ها رو این‌جا آپلود کنم، شاید تو هم – اگر ندیدیشون – یه نگاهی بهشون بندازی. بعد دیدم بهتره روی answerbook باشه. چون هم فرمت‌بندی اونجا راحت‌تر از کامنت هست و میشه تمیزتر همه‌چیز رو گذاشت. هم ممکنه افراد دیگه‌ای باشن که اهل کامنت خوندن نیستن، اما به هر علت، ورق زدن اون فایل‌ها براشون جالب باشه.
      خلاصه این هم لینک اون فایل‌ها اگر حال داشتی یه نگاه سرسری بهشون بنداز: فایل‌های مربوط به بلاکچین

      • امیرحسین بدل‌توانا گفت:

        ممنون محمدرضا جان.
        آخ جان که من چقدر دنبال چنین فایل‌هایی-مخصوصاً از طرف متمم-درباره‌ی بلاک چین بودم که بفهمم حرف حسابش چیه و کلا چی به چیه و یادگیری رو از کجا باید شروع کرد.
        کلاً من در مورد خیلی چیزها می‌خواهم کلی بدونم اما یا به مطالب سطحی در حد وب بر می‌خورم یا کتاب‌های ترسناک تخصصی که آدم وحشت می‌کنه سراغشون بره(مثل نجوم یا اقتصاد یا فیزیک).
        شایدم مهارت جستجو کردن من افتضاحه.
        راستی محمدرضا اگر دوست داری خوشحال می شم نظر و موضعت را در باره بلاک چین بدونم.
        تا جایی که یادمه، در این زمینه‌ تا به حال صحبتی نکردی.
        شاید بد نباشه نظرت رو-نه به عنوان یک نظر کارشناسانه-بلکه به عنوان حرف یک دوست صرفاً در قالب کامنت بشنویم.
        راستی چرا از رمز ارزها خوشت نمی‌یاد؟
        صرفاً سلیقه‌‌ای هست که به دنبال این حوزه نرفتی یا علت و منطق خاصی پشتش هست؟

      • مونا گفت:

        محمدرضای عزیز
        بابت فایل‌هایی که برامون گذاشتی بسیار ممنونم. حتما سرفرصت می‌خونمشون و چقدر خوب که این گزارشات از طرف تو معرفی شده، چون انقدر حجم اطلاعات زیاده که آدم نمی‌دونه باید از کجا شروع کنه و هرچی رو که می‌خونه وسطش احساس می‌کنه جای اشتباهی اومده.
        باید اعتراف کنم که هنوز نشست بلاکچینو نذاشتیم؛ از اینکه به بهونه‌ی کار و دغدغه‌‌های زندگی، خیلی از کارهای موردعلاقمو (از جمله همین تصمیم یک ماه پیش) دارم موکول می‌کنم به آینده ناراحتم و از اینکه قبل از اون دورهمی این فایل‌ها رو می‌خونم خوشحالم.
        راستی اگه دوست داشتی و اگه وقت داشتی در مورد ارزهای دیجیتال هم نظرتو بگو. چرا میونه‌ی خوبی باهاشون نداری؟

  • پرویز دارستان گفت:

    سلام آقای شعبانعلی
    این اولین کامنتیه که در روزنوشته ها میگذارم.
    پست “دهه چهارم زندگی” یکی از نوشته هایی بود که خیلی در ذهنم تداعی میشه. من الان ۳۶ سالمه. همیشه از نزدیک شدن به ۴۰ سالگی ترسیدم. الان این ترس روز به روز بیشتر میشه. حس غریب است.
    شاید تکان دهنده ترین مطلبی که راجع به چل سالگی خوندم از مرحوم رضا بابایی بوده. گفتم این رو بدون تغییر همین جا بیارم.

    ” زمان در پردۀ آهستگی
    نسبیت انیشتین را وقتی فهمیدم که چهل‌سالگی را رد کردم و مزۀ پنجاه‌سالگی را هم چشیدم. زمان تا پیش از چهل‌سالگی، پشت پردۀ آهستگی می‌ایستد و اندک‌اندک عمر تو را می‌دزدد. چهل را که رد می‌کنی، بی‌شرمانه از پرده بیرون می‌آید و بر گرده‌ات تازیانۀ شتاب می‌زند. زمان تا پیش از چهل‌سالگی، نجیب است؛ مهربان است؛ عاشق‌نواز است؛ سایه‌اش تا افق‌های دور گسترده است؛ وعده‌های شیرین می‌دهد؛ شتاب ندارد؛ گهوارۀ رؤیاها است و لنگرگاه آرزوها؛ بهارش روح‌بخش است و پاییزش دل‌انگیز. جام چهلم را که سر می‌کشی، هشیار می‌شوی! این جام، مست نمی‌کند؛ مستی را می‌پراند. پیش از چهل، تو هستی و تو و جهانی بزرگ که آغوشش را به روی تو گشوده است. پس از آن، تو هستی و هزار پای‌بست آهنین که نمی‌گذارند قدم از قدم برداری. باید بنشینی و از سرعت عقربه‌های ساعت، تعجب کنی. هیچ کس بیشتر از چهل سال عمر نمی‌کند، مگر آن کس که در چهل سال نخست، فریب زمان را نخورده باشد. “

  • Arash گفت:

    اون مطلبت درباره ورود به دهه چهارم زندگی رو دوباره خوندم.
    این قضیه ۴۴ سالگی ربطی به اون مرگ آگاهی داشت و جدی بود یا فقط یه چیز absord بود مثل کل کائنات؟

    • آرش جان. این قضیه‌ی ۴۴ سالگی به نظرم کاملاً ابسورد محسوب میشه و جستجوی الگو در انبوه داده‌هایی که ذاتاً الگوپذیر نیستن. به نظرم روحیه‌ی شاعرانه‌ی شریعتی هم در دیدن چنین پترن‌هایی بی‌‌تأثیر نبوده. درست مثل اخلافش که در آسمان، خرس و عقرب و شکارچی می‌دیدند و اسلافش که هم‌چنان در زمین، چیزهای نامربوط رو به هم ربط می‌دن.
      در مورد خودم، مطمئن نیستم که روند توجه به مرگ از کجا و به چه شکل کم‌کم در تقویت شد. اما بعضی‌ از محرک‌هاش رو می‌تونم حدس بزنم. از دست دادن یکی از نزدیک‌ترین دوستانم (ماریو) در حدود سی‌سالگی شاید اولین ضربه بود.
      توجه به امید به زندگی مردان در ایران (۷۲ سال) هم نکته‌ی دیگه بود. و این‌که از نظر «آماری» من الان از قله‌ی زندگی گذشته‌ام و در مسیر سراشیبی به سر می‌برم.
      کاهش انرژی هم به نظرم کم‌کم فرسودگی رو بهم یادآوری کرده. الان تعداد روزهایی که مطالعه‌ام به صد صفحه میرسه کمه. می‌دونم معیار کمّی برای مطالعه درست نیست و می‌دونم هنوز میزان متوسط مطالعه در جامعه بسیار کمتر از اینه. اما ده سال قبل،‌ تصور متفاوتی از امروزم داشتم و الان می‌بینم روزهایی رو در آینده که شاید ضعف، فرسودگی، ناتوانی فیزیکی و مشکلات دیگه، بهم اجازه‌ی همین سطح از مطالعه‌ی امروزم رو نده.
      و بعد هم این‌که ما در خاورمیانه هستیم و مرگ‌آگاهی به گمانم باید قاعده‌ی اول زیستن در این نقطه‌‌ی نفرین‌شده باشد (با این حجم از انرژی‌های فسیلی زیر زمین و اندیشه‌های فسیل‌شده روی زمین).
      علاوه بر این‌ها، واضحه که درکی که از انسان به عنوان یکی از سیستم‌های پیچیده پیدا کرده‌ام هم قاعدتاً موثره. این‌که ما قراره مثل هر سیستم پیچیده‌ی دیگه‌ای مسیر رو به زوال رو طی کنیم و البته حاضر هم نیستم با توسل به خرافات، روایت متفاوتی از این رویه‌ی ناگزیر بسازم.
      جوابم به سوالت ربط نداشت. اما خلاصه این‌که اون ۴۴ سالگی به نظرم به مرگ‌آگاهی ربط نداره.

      • امیرحسین بدل‌توانا گفت:

        اتفاقاً این صحبت را که از تو شنیدم یاد این موضوع افتادم که پس چرا تعداد زیادی از دانشمندان معرفی شده در متمم-که من آن‌ها را می‌شناسم-حتی تا دهه ۸ و ۹ زندگی خود را دیده‌اند.
        تا جایی که یادم هست بیشتر این افراد سال‌های زیادی عمر کردند و حتی هنوز هم زنده هستند.
        کسانی مثل فیلیپ زیمباردو و دنیل کانمن و مردیت بلبین.
        البته دنیل کانمن را در سال ۱۹۹۶ از دست دادیم.
        البته این سه نفر رو به عنوان نمونه آوردم و دیگرانی هم هستند که طول عمر بالایی داشته‌اند.
        اما به هر حال، می‌خواستم بگم اگر قرار بود من بر اساس داده‌هایی که در دسترس و ذهنم داشتم مدلی از طول عمر دانشمندان و بزرگان بسازم دقیقاً نتیجه‌ای خلاف و عکس حرف‌های تو از آن می‌گرفتم!
        بازم به همان حرف تو در درس‌های یادگیری پی بردم که:
        در علوم رفتاری، هیچ مثال نقضی درستی احتمالی یک گزاره را نقض نمیکند.
        چون ما همیشه-حتی اگر از روش علمی، بر خلاف کاری که الان ذهن من و تو انجام داده-استفاده کنیم باز هم صرفاً به بخشی از داده‌ها دسترسی داریم و شاید اگر نمونه‌ی خود را تغییر دهیم یا افق نگاه خودمان را بزرگ‌تر یا کوچک‌تر کنیم، نتیجه‌ای که می‌گیریم کاملاً تغییر می‌کند.

  • سمانه گفت:

    من با اون پیام آخر خیلی موافقم، این جور آدم ها خیلی عصبیم می کنند. بابا دو دقیقه نشستیم چرت و پرت بگیم، ذهنمون از یه چیزهایی دور شه، کوتاه بیا.
    من از یه دسته دیگه هم بدم می اد، اونایی که دایم نق می زنند. جالبه که در پیدا کردن بدبختی ها هم، توانایی عجیبی دارند. فکر می کنند زندگی، مسابقه بدبختیه.

    • امیرحسین بدل‌توانا گفت:

      یه اعتراف صادقانه بکنم.
      وقتی پیام آخر رو خوندم اولین و بارزترین مصداقش که در ذهنم اومد خودم بودم! 🙂
      البته من معمولاً بحث را به صورت مستقیم به اون سمت نمی‌برم اما چون موضوعات دیگری-مثلاً سیاست و اخبار روز جهان یا زندگی سلبریتی‌ها یا ورزش – رو دنبال نمی‌کنم خود به خود بحث به همان دغدغه‌ی توسعه‌ی فردی کشیده می‌شه.
      اگر تا حالا چنین رفتاری روی مخی از من دیدید، همینجا از شما عذرخواهی می‌کنم. 😉

      • سمانه گفت:

        امیرحسین جان
        منظور من از عبارت “چرت و پرت” سیاست و اخبار روز جهان و سلبریتی ها و ورزش نیست. شاید عبارت درستی انتخاب نکردم. منظورم حرف هایی که خودش می اد دیگه. نمی دونم چه جوری بگم، حرف هایی مخصوص همون لحظات، با یه شخص یا یک گروه.

        • امیرحسین بدل‌توانا گفت:

          آره سمانه جان.
          متوجه منظورت هستم.
          من فقط چند تا مثال از انواع حرف‌های بی‌خاصیت زدم.
          بزار یکم برات بیشتر توضیح بدهم:
          من چون بیشتر وقت مفیدم را که انرژی و توان ذهنی دارم را صرف متمم و کتاب خوندن می‌کنم، غالباً زمانی که با دوستام تماس می‌گیرم موضوع دیگری نیست که بخوام باهاشون صحبت کنم.
          حتی من اخبار رو هم از دیگران می‌شنوم؛ مثلاً همین جریان واکسن زدن در ایران را من تا مدت‌ها بعد فهمیدم و از دیگران شنیدم که به بعضی از افراد مسن و کادر درمان واکسن زدند.
          وگرنه از همان اول شیوع تا به امروز حتی یک خبر هم درباره‌ی کرونا نخوندم و دنبال نکردم.
          اون‌ها هم در این فضای توسعه فردی و روانشناسی و مدیریت نیستند و براشون جالب نیست.
          این می‌شه که من هم حرف چندانی برای گفتن ندارم که برای اون‌ها هم جالب باشه و هر وقت هم که از این موضوعات حرف می‌زنم حوصلشون سر می‌ره و دوست دارند بحث رو عوض کنند.
          که من کاملاً بهشون حق می‌دهم.
          حتی یکی از دوستام که باز وضعش از بقیه بهتره، کتاب‌های داستانی و ادبیات می‌خونه.
          منم گاهی سر به سرش می‌گذارم که این ادبیات و عرفان رو بریز دور و مضخرفه، بشین یکم درباره‌ی تصمیم گیری بخون!
          شاید نهایت حرف بی‌خاصیتی که بتونیم بزنیم همین درباره‌ی فیلم‌ها باشه که مدتی فیلم هم حتی ندیدم.
          خلاصه این می‌شه که با ۹۹ درصد از افرادی که در روز می‌بینم هیچ حرف مشترکی برای زدن ندارم و گفتگوهای روزمره هم غالباً هم برای من-و هم حدس می‌زنم برای طرف مقابل من-خسته کننده می‌شه.

  • امیر رضا حاجی محمد جعفری گفت:

    سلام محمد رضای عزیزم،
    من هم تا همین چند وقت پیش جزو اون دسته ای بودم که می خواستم جمع هامون مفید باشه و از صحبت های تکراری خسته بودم تا اینکه در کتاب “پروست چگونه می تواند زندگی شما را دگرگون کند” آلن دوباتن این پاراگراف خواندم و رویه ام را عوض کردم:
    من کارهای روشنفکرانه ام را در ذهنم انجام می دهم، و زمانی که با دیگران وقت می گذرانم برایم فرقی ندارد که هوشمند باشند یا نه، همان اندازه که مهربان و صمیمی و غیره باشند برایم کافی است.
    به این نتیجه رسید که لازمه بعضی موقع ها بی خیال دنیا و اتفاقاتش باشم و تغییر رویه دادم. الان با خور و خواب و نوشیدن و همراهی با جمع رابطه بهتری پیدا کردم و تفکر و پیشرفت گذاشتم برای زمان های دیگر.
    حالا به این بهانه به عنوان یک آدم مهربان و صمیمی و ناهوشمند خوشحال میشم دعوتم به یک نهار یا شام تو یک محیط خلوت و دوستانه قبول کنی.
    با امید و آرزوی بهترین ها،

  • امیرحسین بدل‌توانا گفت:

    محمدرضا جان.
    خداروشکر که روزنوشته‌ها بالاخره آپدیت شد؛ واقعاً خوشحال شدم.
    لطفاً بیشتر برامون بنویس، حتی شده با وسواس کمتر.
    چند روز نبودی، هم دلم برات تنگ شده بود و هم نگران شده بودم که چرا محمدرضا چیزی نمی‌نویسه در روزنوشته‌ها.

  • نجمه عزیزی گفت:

    بخدا که خودتون هم مثل ما دلتون برای اونی که بودید تنگ شده. کاش برگردید ای محمدرضا!

      • نجمه عزیزی گفت:

        متشکرم که با پاسختون رخصت دادید که بقیه حرفم را بزنم.
        در بی‌تفاوتی سرد و سنگین پسا ۸۸ با روزنوشته‌ها آشنا شدم گمونم حوالی سال ۹۰ بود. فضای آن روزگار روزنوشته‌ها جوری بود که می‌شد با آن از خود به در شد! و من خود آن سیزده بودم.
        صدای نوشته‌ها و خاطرات شما با پندها و حکمتهای ریزی که لای پیشنهادهای فروتنانه و دوستانه به ظرافت مخفی می‌شد کم کم بر سینه‌ی دیوارهای زشت آن بن‌بست ناروا پنجره باز کرد.
        اما این روزها که بن‌بستهای تازه‌نفس از راه رسیده‌اند و ما همراهان قدیمی هم ده سال پیرتر و خسته‌تر شده‌ایم به فضایی که آگاهمان کند از چراغها و پنجره‌های متعلق به خودمان بیشتر محتاج و مشتاقیم.

        بارها حق اعلام برائت از گذشته‌تان را به ما یادآوری کرده‌اید (کم و بیش با درجات مختلف خشونت) و طبیعتا ملزمیم که به این حق احترام بگذاریم.
        ولی خب گمان می‌کنم که شما هم حق ما برای اعلام نیاز به “روزنوشته‌ها” درمانی را به رسمیت بشناسید.
        تقاضا می‌کنم اگر امکان دارد دوران کم‌نوشتن و کم‌حوصله نوشتن و “حالا یه چی می‌نویسم روزنوشته‌ها خالی نمونه” را پایان دهید!
        حداقل موقتی و به یمن این خرداد خر بی‌مروت

  • دیدگاهتان را بنویسید (مختص دوستان متممی با بیش از ۱۵۰ امتیاز)


    لینک دریافت کد فعال

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *