آخرین سخنرانی

نه. این بار منظورم از آخرین سخنرانی، کتاب آخرین سخنرانی رندی پاش نیست که آن را در متمم معرفی کرده‌ایم. منظورم آخرین سخرانی خودم است. چند سالی است که هر سال در اواخر تابستان یا اوایل پاییر، یک سمینار برگزار می‌کنم تا دوستان و آشنایانم را ببینم و با هم حرف بزنیم. از تحول گفته‌ایم. از انتخاب. از مذاکره و امسال از رفتارشناسی.

در سمینارهای متعارف که ده یا بیست سخنران دارند و هر کس ده تا بیست دقیقه وقت دارد، نمی‌شود واقعاً حرف زد. آن هم برای من که نوشته‌های عادی وبلاگم هم چند هزار کلمه است و چند برابر عرف رایج نوشته‌های دیگران.

این بود که چند سال اخیر، در سمینارهای سالیانه هفتصد یا هشتصد نفر از دوستانم را جمع می‌کردم تا بتوانیم در کنار هم باشیم و در مورد یک موضوع، کمی دقیق‌تر و کامل‌تر (البته باز هم در حد محدودیت زمان سمینار) حرف بزنیم.

اما امسال سمینار برایم یک تفاوت بزرگ داشت. تصمیم گرفته بودم که برای آخرین بار، چنین سمیناری را برگزار کنم. شاید کار ساده‌تر این بود که این تصمیم را از قبل اعلام کنم و احتمالاً ثبت نام سمینار ساده‌تر و سریع‌تر انجام می‌شد و ابراز لطف‌ها هم به شکلی دیگر می‌بود. اما همیشه بر آن بوده‌ام که تا حد امکان، از زندگیم و تصمیم‌های شخصی‌ام، بهره‌برداری اقتصادی و تجاری نکنم. به همین دلیل شکل اطلاع رسانی سمینار را تغییر دادم.

در هیچ سایت و منبع خبری دیگری، برگزاری سمینار را اعلام نکردیم و در متمم و روزنوشته، بنر نزدیم. در شبکه های اجتماعی هم اطلاع رسانی نکردیم. فقط برای آنها که عضو متمم هستند، در ایمیل هفتگی اطلاع رسانی کردیم.

دوست داشتم سمینار امسال، بیش از آنکه یک سمینار باشد، یک مهمانی باشد و چنین هم شد. از پدر و مادرم هم خواهش کردم که بیایند و در کنارم باشند. همه‌ی آنها هم که آمده بودند دوست و نزدیک بودند. همیشه به تبلیغات عمومی بی‌علاقه بوده‌ام و ترجیح داده‌ام کسانی که در سمینارهایم شرکت می‌کنند، به جای اینکه صرفاً مخاطب باشند، آشنا باشند. دوست باشند. همراه باشند و این بار چنین شد.

شاید همین فضای دوستانه بود که وقتی در قسمت اول برنامه، یک ساعت و نیم، سیستم صوتی قطع بود، عزیزانم که نشسته بودند، با تمام وجود سکوت کردند تا بتوانم با فریاد زدن، صدایم را به گوش همه‌ی آنها که در سالن بودند برسانم و به جای اینکه گلایه کنند، تلاش کردند که فضا را آرام نگه دارند تا من و همکارانم هم بهتر برنامه را مدیریت کنیم.

در سمینار، توضیح دادم که چرا تصمیم گرفته‌ام که این آخرین سمینارم باشد. بخشی از دلایل را گفتم و بخشی را بعداً خواهم گفت. نمی‌دانم. شاید گاهی مهمان همان سمینارهای عمومی با بیست یا سی سخنران بشوم. اگر چه علاقه و سلیقه‌ام نیست. اما قطعاً دیگر سخنرانی انفرادی طولانی سالیانه به این شکل نخواهم داشت. ترک کردن بازی در زمان مناسب، انتخاب سخت و دشواری است و کسی که خود از انتخاب کردن گفته است، اگر نتواند در مقابل وسوسه‌ی ادامه‌ی بازی مقاومت کند، حق ندارد از تصمیم گیری و انتخاب در لحظات دشوار برای دیگران بگوید.

اسلایدها را در متمم منتشر کردم. عکسها و فیلم‌ها را هم در آینده – به سبک گذشته – منتشر خواهیم کرد.

اما در اینجا دلم می‌خواست چند تشکر کنم.

از همه‌ی هفتصد نفر دوستان عزیزم که از نقاط مختلف کشور آمده بودند و منت برسرم گذاشته بودند. از لطف و محبت بی‌دریغشان در پایان سمینار که چنان شرمنده‌ام کرد که نتوانستم جلوی اشک‌هایم را بگیرم. از عزیزانم که ده تا بیست ساعت،‌ از دورترین نقاط ایران، سفری زمینی داشتند و آمده بودند و وقتی به من می‌گفتند، نمی‌دانستم باید شاد باشم یا شرمسار.

از مهرداد شرافت و مسعود اصلانی‌فرد عزیزم که سرنوشت برنامه و کیفیت اجرای آن برایشان بسیار مهم بود. حتی بیش از آنچه برای خودم مهم بود. بودنشان، تخصص‌شان، محبت‌شان و مهربانی‌شان سرمایه‌ی من بوده و هست و همیشه مدیون‌ لطف‌شان هستم و دست‌شان را با غرور و افتخار می‌بوسم.

از ماندانا کافی و علی حکیم الهی و تیم حرفه‌ای آنها که همیشه کنار من بوده‌اند و جزییاتی را می‌بینند که هیچکس نمی‌بیند و به من توجهی را هدیه می‌دهند که کمیاب‌ترین منبع روزگار ماست و در سمینار در موردش حرف زدم.

از نرگس عزیزم که کارت پستال امسال من را هم مثل سال قبل طراحی کرد و برایش جان و دل گذاشت. از سعید عزیزم که بی مزد و منت محبت می‌کند و به تعبیر زیبایی که از خودش آموخته‌ام، “گدایی کردن دوستی‌اش” هم می‌ارزد و لازم است.

از علیرضا نخجوانی که این چند روز هم مثل همیشه در همه‌ی سختی و چالش‌هایی که داشتم کنارم بود و مراقب بود که همه چیز به خوبی مدیریت شود و خودش می‌داند که ارزش دوستی و محبت او برایم چقدر است. از امیر تقوی که همچنانکه قبلاً به او گفته بودم، می‌دانست بودنش و حمایتش و بازخوردهایش، چقدر برای من و همکارانم مهم است و هر آنچه را که داشت و توانست، خالصانه در اختیارم گذاشت. از پویا شفیعی که مثل سال قبل و مثل همیشه کنارم بود و به مرور محتوا و تنظیم ساختار محتوا کمک کرد و تا آخرین ثانیه‌ی قبل از اجرا هم کنارم ماند تا از درستی همه چیز مطمئن شود.

و از احمدرضا نخجوانی که دیروز مثل یک برادر، کنارم بود و وقتی که برق سیستم صوتی سالن قطع شد، از سیستم‌های برق اضطراری شرکت شاتل و همکاران متخصص خودش استفاده کرد تا بتوانیم برنامه را به خوبی مدیریت کنیم و ادامه دهیم که اگر جز این بود، برنامه متوقف می‌شد. چون من توان شش ساعت فریاد زدن نداشتم. هرگز و هیچوقت، نمی‌توانم محبت‌اش را جبران کنم. سهمی از لبخند همه‌ی آنها که رفتند متعلق به اوست. می‌دانم که به قول خودش، “لبخندشان را به دنیا نمی‌دهد”.

از شادی و سمیه‌ی عزیزم که همکارم نیستند و زندگی من هستند و وقتی فرسودگی و خستگی من را در تمام این ماه‌ها دیدند، لحظه‌ای که اعلام کردم این آخرین حضور جدی بزرگ عمومی من است، در کنار مادرم، در آن سالن هفتصد نفری تنها کسانی بودند که از روی رضایت، لبخند زدند.

و از تمام کسانی که برای من و بچه‌ها، هدیه آوردند و الان که اینها را می‌نویسم، هدیه‌هاشان را دور خودم روی زمین چیده‌ام و نگاه می‌کنم و لبخند می‌زنم.

در آینده – اگر عمری بود و خدا می‌خواست – سهم بیشتری از زندگی‌ام به دنیای مجازی منتقل خواهد شد و معدود جلسات آموزش تخصصی مدیریتی و مهارتی را هم، برای دانشجویان فعال‌تر متمم و در جمع‌های بسیار کوچک‌تر برگزار خواهم کرد.

(عکس اول از مجموعه عکس‌های زیر را، سجاد سلیمانی عزیزم در اکانت اینستاگرام خود منتشر کرده و از آنجا برداشتم)

سمینار رفتارشناسی در کسب و کار pic1 pic2

pic5

 

 

photo_3photo_2photo_1

 

فایلهای صوتی مذاکره آموزش زبان انگلیسی آموزش ارتباطات و مذاکره خودشناسی

آموزش مدیریت کسب و کار (MBA) کارآفرینی کسب و کار دیجیتال

ویژگی‌های انسان تحصیل‌کرده آموزش حرفه‌ای‌گری در محیط کار



196 نظر بر روی پست “آخرین سخنرانی

  • shirin گفت:

    دوستون دارم استاد بهترین معلم و بهترین دوست و مهربانترین انسان . یکی از به یاد موندنی ترین روزهای زندگی من همیشه روزهایی بوده که شما رو دیدم واقعا از ته دل و بی اغراق . و واقعا خسته نباشید و خدا قوت به همه کسانی که به برگزاری این مهمانی کمک کردند .

  • سكينه گفت:

    محمد رضاى عزيز، اگر نبود اصرار شما به تمام كردن تشويقهاي آخر مراسم ، حاضر بوديم تا جايي كه دستهامون توان داشت به دست زدن ادامه بديم تا بگيم كه چقدر برامون عزيزيد و حضورتون برامون مغتنمه.

  • مریم السادات جوادی گفت:

    در اوج خداحافظی کردن خیلی خوبه
    حضور تأثیر گذار و به موقع! چیزی که با ماندگاری رابطه مستقیم داره!
    سالها بود که نام شعبانعلی رو به واسطه دوستان شنیده بودم و فقط از دور تعقیبش میکردم. بی سر و صدا و به قدر کفایت.رکورد کلاسای حضوری ام بی ای. کتابها. متمم یادگیری زبان به روش متمم و….
    اما یه سمینار رو تصمیم گرفتم بیام چون روز تولدش تو اینستا خوندم که ممکنه دیگه سمینار برگزار نکنه! کمتر از یک ساعت از فاصله خواندن ایمیل ثبت نام حتی با اینکه ایران نبودم و دسترسی نداشتم زنگ زدم به دوستام و ثبت نام شدم.
    وسط همهمه کار و زندگی وسواس به خرج دادم واسه انتخاب لباس! برای اینکه حتی وزن کم کنم و حتی اینکه سالم باشم و حتما بتونم بیام. اینقدر وسواس و نگرانی داشتم که همکارا و کارمندا با تعجب میپرسیدن “مگه عروسیته؟!!” حتی بهتر از حس عروس شدن بود.
    واقعن احساساتی شدم و اشک ریختم.
    تا سالهای سال تأثیر پنج ساعت و نیم لذت مکرر و پیوسته رو فراموش نخواهم کرد و ایده نوشتن آخرین داستان کتاب “مرداب در میز” رو هم گرفتم.
    ممنون از همه. از همه هفتصد نفر. از محمدرضا شعبانعلی. از تیم اجرایی. از خود خدا که کمکم کرد تو سیمنار باشم.
    تصمیم گرفتم بیشتر با متمم باشم و به گسترش اون کمک کنم. انشالا

    • آزاده م گفت:

      حست رو میفهمم مریم جان..
      چه خوب که تونستی بیای..کاش میشناختمت و از نزدیک با هم حرف میزدیم.
      ششم شهریور ۹۳ و نوزدهم شهریور ۹۴ برای همیشه برام پرخاطره است.
      من هم از شمال برای بودن در این سمینار راهی تهران شدم..حتی با وجود اینکه برادرم در همون دانشگاه امتحان داشت و مدتی هم بود که ندیده بودمش فقط برای پنج دقیقه تونستم ببینمش..آخه دلم نمیومد دیرتر از ساعت دو تو سالن باشم.
      همه اون پنج ساعت و نیم رو زندگی کردم..لحظات خوبی داشتم..بابت همه اون لحظات هم از تو ممنونم و هم از محمدرضا جان و هم از سمیه و شادی و نرگس عزیز و هم همه متممی های عزیز
      کاش دوباره فرصت دیدنتون رو داشته باشم محمدرضا جان..
      ممنونم و شاد و سلامت باشین.

  • محمد علی هشیار گفت:

    چه قدر ارزوی دیدن روی ماهت رو دارم محمد رضا
    اما هیچ وقت این فرصت دست نداد
    به چشم خیلی ها از جمله خود من بغض نشست ، کاش الان که اسمی از کتاب رندی پاشا و اخرین سخنرانی اوردی
    به بهانه ی همین کتاب نکته های سخت و دشوار این سمینار برگزار کردن رو هم میگفتی ، و کاش برای ما هم میگفتی چرا دیگه قرار نیست سمینار بگذاری

    محمد رضا قطعا همه ی متممی ها توی سمینار نبودن
    اما این بار ندامت و پشیمانی رو احساس میکنم که چرا من نتونستم بیام
    و از دیدن تمام دوستای خوبم غافل موندم

    محمد رضا فقط میگم که خیلی خیلی دوستت دارم

  • سعید حیدری گفت:

    سلام به همه متممی ها
    دیروز اولین تجربه حضور در جمع متممی ها در فضایی خارج از فضای مجازی برای من بود. خوشحالم از این اولین حضور. ناراحتم از این که اولین حضورم متقارن شد با آخرین سمینار محمدرضا و باز خوشحالم از اینکه می دانم و مطمئنم برنامه های زیادی برای ادامه آموزش ما دارید و آن ها را مفیدتر از سمینارهای حضوری دیده اید.
    محمدرضا شعبانعلی عزیز
    ممنون به خاطر همه چیز. خیلی سمینار خوبی بود. کلی ایده و سوال پیدا کردم. با کلی افراد نازنین از نزدیک آشنا شدم. و تبریک به شما. خانواده بسیار خوب و بزرگی ایجاد کردید. تجربه بسیار خوبی بود برای من. حتی در تاکسی ای که در برگشت بودم هم تجربه های جالبی رقم خورد و این فکر می کنم مدیون احساس خوبی بود که در سمینار پیدا کرده بودم.

  • فرناز جمالی گفت:

    سلام
    خیلی خوشحالم که تونستم تو همایش شرکت کنم. دوست داشتم ازتون تشکر کنم بابت این همه زحمتی که برای همایش کشیدین و به خاطر اینکه انقدر خوب تونستین با توجه به شرایط خاصی که پیش اومد همه چیز رو جلو ببرین. فکر میکنم من توی همایش جزو کم سن و سالترینها بودم و حضور توی این محیط برام خیلی تجربه ی جالبی بود.
    امیدوارم در برنامه های بعدی، حالا به هر سبک و سیاقی که باشه، بتونم از دانش شما استفاده کنم و به بقیه هم یاد بدم.
    از حق نگذریم تیم خوب متمم واقعن سنگ تموم گذاشتن. تشکر میکنم از همه ی دوستانی که اسمشونو نمیدونستم اما تو سالن با لیخندای گنده و مهربون به ما حس خوب میدادن.

  • محسن اکبری گفت:

    محمدرضا خیلی دوست داشتم من هم توی سمینار بودم و از نزدیک خیلی از دوستانم رو میدیدم،کاش میشد که میبودم

  • نیما گفت:

    هم نسل من به تو افتخار می کنم . نسلی که در پس تمام محرومیتها و در دنیایی از استرسها رشد کرد و امروزمی تواند به خود افتخار کند چرا که ((محمدرضا شعبانعلی)) را دارد. نسل آژیرو بمباران، نسل کودکیهای بی زرق وبرق ولی پر از دوست داشتنها .
    ما امروزبه نسل خود افتخار می کنیم وبا این ((آخرین سخنرانی)) چشم به راه فرزندان برومند نسلهای بعد هستیم تا قطار توسعه فکری این مرزو بوم را ایستگاهی جلوتر برند.
    غمگنانه باید بگویم که در این ((آخرین)) نبودم ولی بهتر که فکرمیکنم این ((آخرین)) را آغازی دیگر می بینم ، آغازی که نوید با هم بودنی از جنس پیشرفت تکنولوژی فکرکردن برای هم میهنانم است.
    من به خود می بالم که نامم بر دفتر متم نوشته شده است ویک سنگریزه در ملات آجرکاری برج رفیع متمم هستم . من به احترام تصمیم شما برخاسته و دست بر روی قلبم برایتان آرزوی سلامتی و شادکامی می نمایم .
    پیروز باشید

  • سعید گفت:

    بنام یزدان پاک درود درود درود کوری بودم عصا بدست در پس کوچه های تاریکی افکارم بر خورد عصا بر سکه ای که از جیب رهگذران افتاده بود روزگارم را رنگین میکرد تا اینکه شما اری شمایی که از جنس مایی چراغ افروختی و روزنه ای روشن بنام متمم را افریدی ممنون ممنون ممنون

  • محمد گنجی گفت:

    سلام ، من فکر کنم‌ چهار سال پیش از طریق‌ فیسبوک آقای جعفر محمدی با شما آشنا شدم و توی این چند سال تعدادی از فایل های صوتی شما رو گوش دادم و بعدتر از طریق اینستاگرام شما و چند وقتی هم هست که خواننده روزنوشته ها هستم. من نمی دونم چرا وقتی این نوشته رو خوندم اشک تو چشمام جمع شد! این برای من یه اتفاق به شدت غیرطبیعیه. من زیاد تو ذهنم تصویرسازی می کنم و تصویری که موقع خوندن این نوشته در ذهن داشتم برخی باورهام رو زیر سوال برد.باورهایی بر پایه ضرب‌المثل های قدیمی … “آب تو هاون کوبیدن !” … از اون جایی که عالم دهر هستم و چنان جایگاه رفیعی دارم در درک و فهم و شعور و کیلومترها از آدم‌هایی که هر روز تو کوچه و خبابون از کنارشون رد میشم در منش و اخلاق و کردار جلو هستم !! همیشه گلایه می‌کردم از دیگران و بهشون برچسب می‌زدم که این فاصله‌ای که میان شما و این عالم! افتاده از کجی و بی‌رمقی شماست و گرنه با دیدن این ” همه چیز تمام!” حداقل قدمی رو به جلو برمی‌داشتید …
    شما چندین ساله داری کار می‌کنی ، تدریس می‌کنی و قطعا با امثال من فرسنگ‌ها فاصله داری در همه چیز اما به جای برچسب زدن به من و یادآوری سطح حماقت و سفاهتم سعی کردی این فاصله رو پر کنی و تا اون جایی که ممکنه افرادی رو با خودت همراه کنی حتی اگر یدک کشیدن امثال من از سرعتت کم کنه ! عجب دردنامه‌ای پشت این نوشته بود. توی این راه حالا دوستانی برای خودت پیدا کردی و میخوای در حقشون رفاقت کنی . چقدر آدم غریبی هستی تو بین ما عالمان! نمی‌دونم تصویرم چقدر با واقعیت همخوانی داره ولی من امروز درس بزرگی از شما گرفتم.
    ببخشید اگر در میانه راهی که طی می‌کردی به جای همراهی اگر ناخواسته بهت سنگ زدم . امیدوارم در جمع‌های آینده برای متممی‌های جدید هم جایی باشه . خدانگهدارت باشه.

  • خسرو شریف نیا گفت:

    سلام.
    چند حرف!

    اول اینکه: دیروز وقتی حاضرین در سالن به افتخار سخنرانی که آخرین سخنرانی خود را ارائه داده بود بدون توقف دست می زدند تمام حواسم به چشمان سخنران بود! چشمانی که صد سینه سخن داشت.
    دوم اینکه : از دوستان عزیزم در تیم هماهنگ کننده متمم (نمیدونم تیم هماهنگ کننده اسم درستی هست یانه!) تشکر خیلی خیلی ویژه دارم.قبل سمینار و درست در زمان ثبت نام مشکلی برای من و یکی از دوستانم پیش آمد که از طرف ما بود. همان شب حدود ساعت ۱۱ نیمه شب به دوستانم در متمم ایمیل زدم و از ایشان خواهش کردم که من رو راهنمایی کنند. چند دقیقه بعد جواب گرفتم و بعد از رد و بدل شدن چند ایمیل بین من و دوست من و دوستانم در متمم مسئله حل شد(که این ماجرا حدود یک ساعتی طول کشید). واقعا این رفتار دوستانه و صمیمانه تیم متمم (و حتی میتوان گفت رفتار فراتر از حرفه ای!) من رو غافلگیر کرد.
    سوم اینکه:دیروز وقتی بعد از یک نیم روز پر تنش وارد دانشگاه شدم با چهره خندان خانم تاج الدینی و آقای هاشمی مواجه شدم که به من خوش آمد می گفتند، متوجه شدم از یک سرزمین پر تنش به گوشه ای دنج و دوستانه وارد شده ام. البته به دلیل همان مشغول بودن فکر کمی دیر متوجه خوش آمد گویی ایشان شدم که از این بابت شرمنده این دوستان شدم.
    روزگار خوب.

  • سعید گفت:

    بنام یزدان پاک درود درود درود کوری بودم عصا بدست در پس کوچه های بی انتهای تاریکی افکارم بر خورد عصا بر سکه ای که از جیب رهگذران افتاده بود روزگارم را رنگین میکرد تا اینکهشما

  • محمد معارفی گفت:

    سلام
    یکی از بزرگترین اتفاقهای زندگی من بی هیچ شکی آشنایی با تو بود و بعد متمم. در توضیح اندازه ی اثرگذاری تو برای فهم بهتر زندگی و مسائلش کلمات واقعا ناتوانند. تو جزء معدود اساتیدی هستی که دلسوزانه و پردغدغه به مسیری که ما و جامعه طی میکنه توجه می کنی و در عین اینکه از نظر دانشی یک استاد به تمام معنا هستی اما هرگز این جایگاهت باعث نشده که شکل رابطه ی ما با تو شبیه رابطه ی استاد شاگردی خالی از دوستی بشه. این فروتنی و دوست بودنت رو دیشب همه ی ما لمس کردیم وقتی که حسین اونجوری بغلت می کرد و تو علی رغم همه ی خستگی هات با انرژی جواب شیطنتهاشو میدادی یا وقتی که با تک تک بچه ها عکس میگرفتی و تک تک اونها رو با اسم و ویژگیهاشون میشناختی. فقط محمدرضا شعبانعلیه که وقتی با تمام خستگی میخواد عکس بگیره بازهم با شیطنتهاش “ایجاد حس خوب برای مخاطب” یادش نمیره، چیزی که میدونم بیس و پایه ی تمام برنامه زیزی های استراتژیک متممه. در کنار محمدرضا شعبانعلی، همکارانی( یا به قول خودت بچه هات) باید باشن که حواسشون به همه چیز و همه کس باشه. شادی و لبخندهای همیشه مهربونش و سمیه ای که حواسش بود که به همه توجه کنی و با همه عکس بگیری. از تو، سمیه و شادی و بقیه ی دوستان و همکارانت تشکر میکنم.یکی از بهترین روزهای همه ی ما بود…

  • حامد قهرمانی گفت:

    محمدرضای عزیز سلام
    بیشتر از یک ساله اولین سایتی که توی هر کدوم از مرروگرها وارد میکنم همین سایته
    و میتونم بگم سر زدن به این خونه جزیی از تمام روزهای من بوده
    این اولین کامنت من تو این خونه اس
    و امروز دیگه به خودم گفتم حتما باید برای تمام این روز ها تشکر کنم
    خواستم بگم چقدر حسرت خوردم که توی آخرین سخنرانیت نبودم
    خواستم بگم چقدر حس خوب به من منتقل شده توی تمام این روزها
    و خواستم بگم چقدر دوستت دارم و چقدر برات احترام قائلم.

    باعث افتخار منه که یه عضو کوچیک توی این گروه بزرگم

  • pz گفت:

    آخرین ها همیشه به یاد میمانند دقیقا مثل اولین ها.
    دلم روزهای بهتر می خواد، دلم فراموشی و آغاز می خواد…کجا رسد به تو مکتوب گریه آلودم/که باد هم نبرد کاغذی که نم دارد
    سلامت باشی و شاد محمدرضای عزیز

  • سارا گفت:

    سلام به جناب شعبانعلی عزیز و دوست داشتنی
    از موفقیت مجدد شما در برگزاری سمینار خشنودم و آرزوی رضایت خاطر جاودانه برای جنابعالی را دارم .
    از اینکه در سمینار شما حضور نداشتم برای خودم متأسفم . از اینکه آخرین سمینار شما بود دلخور نیستم چون مطمینم ذهن پویای جنابعالی راه های بسیار جدیدتر و موثرتری برای متممی ها خلق خواهد کرد که آن روز همگی حیرت زده تر و مسرورتر از امروز خواهیم شد. من هم بعنوان یکی از کوچکترین شادگران شما و به تقلید از شما، از دوست عزیزو خردمندم محمدجواد که با آشنا کردن من با متمم و جنابعالی دنیای روحی من را متحول کرد سپاسگزارم.

  • سعید هاشمی گفت:

    محمد رضای عزیز
    ممنونم برای لطفی که به من داشتی و اسم من رو در کنار دوستان عزیز آوردی
    خیلی خوشحالم که رفتارم توجه تو رو به خودش جلب کرده.ضمناً من همچنان به جمله ای که گفتم پایبندم اما می خوام باز به حافظ اتکا کنم تا به آنچه شایسته توست احساسم رو بیان کرده باشم
    هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست
    ور نه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست
    همیشه رضایت مند باشی و پایدار

  • احسان رضائی گفت:

    سلام
    محمدرضای عزیز و بزرگوار
    هرگز این فرصت رو نداشتم که از نزدیک با تو ملاقات کنم یا در سمینارهایت شرکت کنم. خوشحالم که قراره بیشتر در فضای مجازی باشی و جلسات را خصوصی تر برگزار کنی. شاید جایی در یکی از این جلسات برای من هم پیدا شد. ارتباط میان من و متمم فراتر از یک ارتباط آموزشی و علمی صرف است و تلاش میکنم من هم سهمی در رشد و توسعه آن داشته باشم.
    شاد و موفق باشی

  • pouya sheikh-hasani گفت:

    زوده،‌خیلیییی هم زوده،‌ولی گویا بهترین راهه، چاره ای جز چاره نیست، از بابت شخصی ناراحتم و از بابت ملی و جمعی خوشحال !

  • حسن فرجی گفت:

    درود بر شما
    ممنونم ممنونم و ممنوم
    من یجورایی به واسطه مهندس نخجوانی با شما آشنا شدم ،بیش از یکساله شما رو میشناسم و کمتر از یکسال که متممی شدم.باعث افتخار بود که تونستم شما رو از نزدیک ببینم و جزء افتخارات بنده هست که در سمینار شما شرکت کردم همچنین مطالبی رو که مشخص بود دلسوزانه انتخاب و تحقیق شده را در اختیار داشته باشم یا ایده بگیرم برای تحقیق بیشتر.
    خوشحالم که تو این سمینار “دید ام” باز تر شدو نگاه هدفمند تری پیدا کردم.حضور در کنار متممی ها حس فوق العاده خوبی بهم داد که کمتر تجربه کرده بودم.
    سمینار از نظر من همه چیز تمام بود و استاندارد ،البته من باب شوخی بگم که هلو انجیری ای که من خوردم سفت بود D:
    می خوام تمام سعی ام رو در متمم بکنم تا شاگرد خوبی برای متمم و متممی ها باشم و تا می توانم از محضر شما کمال استفاده رو داشته باشم.
    و باز هم تشکر می کنم از شما و دوستان متممی که کمک کردن این سمینار هرچه شایسته تر برگزار شود

    همیشه موفق باشید

  • بهاره محمدی گفت:

    همه می گن نقطه اوج هر فواره سرآغاز سقوط آن است
    از اینکه در حال مسیر اوج، مسیر دیگه ای رو انتخاب کردین تا به اوج والاتری برسین
    از صمیم قلب تبریک می گم.
    اما خودم!
    حس مسافری رو دارم که از پرواز به مقصد دلخواهش جا مونده باشه اونم درست در لحظه آخر و از روی جبر نه کوتاهی و تقصیر…
    از اون بدتر وقتی که متوجه می شه به طور کل این آخرین پرواز بود!
    بله آخرین پروازی بود که حسرتش همیشه به دلم می مونه
    این حسرت رو فقط وقتی داشتم که با اختلاف نیم امتیاز مصاحبه از پذیرش تو دانشگاه دلخواهم باز موندم، راضی به رفتن به دانشگاه دیگه نشدم اونو گذاشتم برای سال بعد ولی متاسفانه شما رو نمی تونم
    اما حق با شماست،
    نتونستم همسفر پرواز شما باشم
    اما حتما در دنیای مجازی شاگرد شما خواهم بود
    حتما سعی می کنم با شاگردی خوب بودن این فاصله را زودتر و زودتر کم کنم…
    سعی می کنم حق شاگری را با آموختن مجازی از استادی که افتخار دیدارش نصیبم نشد جوری به جا آورم که همیشه و همه جا مدال شاگردی محمدرضا شعبانعلی بودن را با خودم داشته باشم
    با آرزوی مدال جاودانگی برای شما

  • پیمان اکبرنیا گفت:

    سلام به محمدرضا شعبانعلی، معلم عزیزم

    خیلی خیلی متشکرم برای برنامه بسیار خوب دیروز. آخرش که فهمیدم این آخرین همایش بزرگ بود ناراحت شدم ولی چون می‌دونیم که چنین همایشی باعث اینهمه خستگی و فرسودگی برگزارکننده‌اش میشه، خب شرایط رو درک می‌کنم. فقط امیدوارم در آینده بتونم جز شاگردان فعال متمم باشم که فرصت دیدن گه‌گاه شما در کارگاه‌ها و کلاس‌های کوچک‌تر رو از دست ندم.

    از تمام تیم برگزار کننده که با وجود حجم زیاد کار و استرس به خوبی و بهترین شکل و با بهترین رفتار میزبانی رو انجام دادند متشکرم و از اینکه توانستم بسیاری از دوستان مجازی متممی را حضوری ملاقات کنم خوشحالم.

    شاد و سلامت باشید متممی‌های گرامی

  • بهارنارنج گفت:

    آشنایی با یک فرد در زندگی گاهی می شود اولین قدم در یک راه ناشناخته.
    سپاس از اینکه در روزهای تعیین کننده زندگی اولین قدم در راهی شدی که آرامش، امید و رضایت برایم به همراه داشت و هر روز که می گذرد گام هایم را هرچند کوتاه مطمئن تر از قبل بر میدارم.
    سلامتی و سعادت شما و تیم بزرگوار متمم را از خداوند منان میخواهم.

  • كيان گفت:

    “گردِ جهان گردیده ام
    خوبانِ عالم دیده ام
    لطفِ همه سنجیده ام
    اما تو چیزِ دیگری “

  • محسن نوری گفت:

    محمدرضا عالی بود
    این همایش رو هرچند که خیلی چیزا یاد گرفتیم و خیلی مفید بود اما بیشتر به قصد یه مهمونی در کنار تو و سایر دوستان متممی اومده بودم. امیدوارم مهمونیهایی از این دست به هر شکل ادامه داشته باشه و حداقل سالی یک بار تو و دوستان خوبمون رو ببینیم.
    بابت همه چیز ممنون. مخصوصا کارت پستال اضافی ای که برام گذاشته بودی. بهترینها رو برات آرزو میکنم

  • علیرضا گفت:

    سلام…
    من دیروز واقعا از نحوه ی اجرای شما لذت بردم… فیلم سمینار های اولتون رو که میدیم مخصوصا اوایلش اون حس اضطراب رو میتونستم حس کنم اما دیروز باتوجه به قطع شدن برق و طبیعتا شک عصبی و نتونستن نشون دادن اسلاید ها فوق العاده عمل کردین… و این واقعا برای من درسی شد که بفهمم توانایی public speaking که از ترس های بزرگ مردم دنیاست، چیزی نیست که اکثرا مربوط به استعداد و خجالتی نبودن و اینها باشه بلکه اکثرش تمرین و تلاش است….ممنون بابت این درسی که به ما دادین…
    آخرین باری که دیدمتون در سمینار پیام ها در مذاکره ی سال پیش بود…نمیدونم چرا اما حس کردم تو این سالی که گذشت (که کلاسهاتون کنسل بود) حسابی بهتون ساخته بود و تپل شده بودین :)) امسال هم که کلا برنامه ی سمینار هارو مثل کلاس هاتون کنسل کردین D:
    اما بنظرم یه برنامه ی سمینار سالیانه خیلی به متممی ها کمک میکنه و باعث میشه خیلی هاشون تلنگری بهشون بخوره و بفهمن سایت متمم یه سایت آموزشی معمولی نیست و هیچ همانندی نداره توی ایران و با تلاش و جدیت دوچندان توش فعالیت کنن که بنظر من از اهداف بزرگ شماست.
    تازه چی بهتر و بیشتر از تشویق از ته دل و چند دقیقه ای و ایستاده ی جمعیت ۷۰۰ نفره جهت ارج نهادن به زحمت هاتون میتونه تمام خستگی هارو ازیاد آدم ببره 🙂

    واقعا تشکر میکنم بابت تمام انرژی و وقتی که برای ماها قرار میدید…هم از شما هم از متممی ها….

  • zoorba.booda گفت:

    سلام
    پیش نوشت صفر!:محمد رضا ظاهر نوشتنمون ، مثل تو شده (پیش نوشت و پی نوشت و اصل مطلب و…) !-نمیدونم این خوبه یا نه؟- ولی من زمانی از نوشتنم راضی خواهم بود و ازش لذت خواهم برد که مایه و محتوای نوشتنم هم به استاد عزیزم نزدیک شده باشه-مطمئنم اون روز به نوشته هام افتخار خواهم کرد…
    پیش نوشت یک:
    دیروز از اینکه کنار دوستان خوب متممیم بودم و حس خوب خانواده بودن رو کنارشون تجربه میکردم خیلی خوشحال بودم و هستم. اعتراف میکنم که حس آشنایی و ابهام رو همزمان با هم تجربه کردم.هم همه رو میشناختم و دوست داشتم با همه صحبت کنم و هم نمیشناختم ولی هرچی بود حس خوبی داشتم که هنوزم همراهمه.
    پیش نوشت دو:
    از همه عزیزانی که زحمت برگزاری این سمینار رو برعهده داشتن ممنونم مخصوصا سمیه خانم و شادی خانم که وقتی وارد سالن شدم و اونها رو دیدم،انگار اعضای خانواده مو میدیدم (یه جور حس خواهر بزرگتر که من از داشتنش محروم بودم)
    اصل کامنت:
    محمد رضای عزیزم،میدونم که میدونی که خودمو مدیون و قدردانت میدونم بخاطر تمام چیزهایی که با وجود تو برام محقق شده (چه اونهایی که تو خودت بهش آگاهی و چه اونهایی که فقط خودم ازش آگاهم). سمینار دیروزت هم مثل همیشه مفید و تاثیرگذار بود و انقدر سرنخ بهم داده که هنوزم گیج و مبهوتم و نمیدونم از کجا شروع کنم به مطالعه.
    وقتی که گفتی این آخرین سمینارمه که خودم برگزار میکنم هم خوشحال شدم هم ناراحت. خوشحال از اینکه میدونم که چیزهایی بهتر از سمینار و همایش و … برای یاددادن پیدا کردی و اینکه وقت ارزشمندتتو صرف چیز بهتری خواهی کرد و ناراحت از اینکه احتمالا حضور غیر دیجیتالت کمتر از این هم میشه و برای منی که حس خوبی به فضای مجازی و دیجیتال ندارم(با همه خوبی های قابل تصورش) کمی نگران کننده و ناراحت کننده بود
    منتظر میمونم و امید دارم که چیزهای بهتری و روزهای بهتری برای من و همخونه ای هام در پیشه
    پی نوشت یک:
    از هدیه ی ارزشمند سیمین و شهرزاد عزیز خیلی خیلی خوشحال شدم و ازشون خیلی ممنونم که منو لایق محبتشون دونستن
    پی نوشت دو:
    دیروز که داشتم برمیگشتم خونه به این فکر میکردم که آیا از اینکه از نظر متمم شاگرد خوبی بودم(که از نظر خودم نبودم و اینو به شکست نفسی پوشالی تعبیر نکنید) برام خوشحال کننده ست یا نه؟
    توی دوران تحصیلم در مدرسه ودانشگاه معمولا جزو شاگردای ممتاز بودم ولی چند ساله به این نتیجه رسیدم که این ممتاز بودنها هیچ ارزشی نداره و تاثیرمثبتی روی زندگیم نداشته و نخواهد داشت(از منفی هاش بگذریم!) .ولی دیدم که ایندفعه واقعا خوشحالم چون متمم رو جایی میدونم که با سیستم آموزشی که قبلا تجربه ش کردم خیلی متفاوته و کسانی که اونجا میان که همیشه میتونم از همشون یاد بگیرم و …
    پی نوشت سه:
    شک ندارم که به زودی متمم انقدر رشد و توسعه پیدا میکنه که سیستم آموزشی کشور باید دنباله رو اون بشه. به امید اون روز

    • سیمین ابراهیمی گفت:

      سلام دوست سامان گرامی
      بیشتر از دو ساله که دوستان ارزشمندی همچون شما دارم و ازتون چیزهای زیادی یاد گرفته و می گیرم.
      اون هدیۀ کوچولو هم فقط بهانه ای بود برای دوستی و قدردانی بیشتر.
      شما یکی از کسانی هستید که خودتون مهربان و محترم هستید.
      گاهی تفاوت های فردی باعث می شه در جمع های اینچنینی خیلی از افرادی که پتانسیل های بالایی هم دارند دیده نشوند و یا مهجور بمونن.
      امیدوارم به هر طریقی، منابع وجودی این افراد نیز اجازۀ ظهور و بروز پیدا کنه و یا این فرصت به آنان نیز داده شود که همپا و همراه گروه رشد کنند و دیده شوند.
      برقرار باشید.

      • یاسین اسفندیار گفت:

        خانم ابراهیمی عزیز و با محبت از شما صمیمانه تشکر می کنم . بخاطر هدیه گرانقدرتان
        خوشحالم دوستانی اینچنین دارم.
        همیشه شاد و سلامت باشید.

        • سیمین ابراهیمی گفت:

          دوست عزیز یاسین اسفندیار گرامی
          ممنونم از ابراز لطفتون.
          شما از دوستان متممی قدیمی من هستید و هیچ گاه گامهای نخستین در این خونه رو فراموش نمی کنم که با دوستان مشترکمون ابتدا در روزنوشته ها و بعدها در متمم با یکدیگر پیش رفتیم.
          همانطور که برای آقای عزیزی هم نوشتم تنها قدردانی کوچکی بود که یادمان باشد مهرورزی می تواند ذره ای باشد. ممنون که این ذره را اندازه ای در خور دانستید.
          امیدوارم رضایت و آرامش و امید، قرین لحظه هاتون باشه.
          باز هم ممنونم از لطف صمیمانه تون.

  • سهیلا گفت:

    سمینار دیروز برای من که یه مدت از فضاهای آموزشی غیردیجیتال دور بودم حس تازه شدن بود ممنون ازینکه هستی ازینکه انقدر فهمیدنت برای من کم سواد روان و ساده ست ممنون از صدای دلنشین و کلام روانت که نگرانی نفهمیدن دنیای جدید رو برام کمتر میکنه…

  • مینا گفت:

    محمدرضای عزیز،
    برای دیدن و شنیدنت نیازبه شمارش روزها و ماهها نبود که نه در تاب و توان ما بود و نه در حوصله تو. در کلاس درس شیفته مرامت شدیم ، در دلنوشته هایت به امید مرهمی از دردهای پنهانمان گفتیم و با متمم بزرگ شدیم. ما تو را به چشم دل میبینیم نه جشم سر و حضورت در زندگی تک تک ما جاریست. بی شک انتخابت ، برای همراهان همیشگی تو بهترین ها را رقم خواهد زد .

    عذرم را بپذیر که آرام آمدم و در هیاهوی پرشور و ممتد دستان هم کلاسی ها رفتم…

  • فاطمه گفت:

    سلام٬
    از دیروز که توی اینستاگرام خوندم این آخرین سمینار سالیانه بوده خیلی ناراحتم و اعتراف میکنم که اشک توی چشمام جمع شد.مدتی هست که برای کسب و کار ایده هایی توی ذهنم هست اما مشغله ی درسی فرصت برنامه ریزی و پرداختن دقیق به افکارم رو به من نداد و تصور میکردم تمام کسانی که در سمینار شرکت میکنند ذهن و برنامه ی آماده و مدونی دارند و با شرایطی که دارم بهتره در سمینار شرکت نکنم چرا که ممکنه جای کسی رو بگیرم که به مطالب و آموزه های ارائه شده در سمینار نیاز داره٬ البته هنوز هم فکر میکنم تصمیم درستی گرفتم.
    تصمیمی که گرفتید قابل احترام هست. بیصبرانه منتظر فیلم سمینار هستم.
    براتون آرزوی سلامتی میکنم.

  • شراره ش گفت:

    از شما و تیم متمم به خاطر این همه تلاش ممنونم. مثل همیشه ، همه چیز بسیار عالی بود.
    خواستم خواهش کنم اگر ممکن باشه در متمم وضعیت فعال بودن اعضا را به نحوی نشان دهید.هر چند که هر کسی خودش تا حدودی میدونه که در چه وضعیتی قرار داره. نمیدونم چقدر انجام پذیر باشه و آیا حرفم منطقی هست یا خیر. فکر میکنم برای آدم تنبلی مثل من یه جورایی مفید باشه.

  • دیانا گفت:

    ای کاش منم می‌تونستم دیروز تهران باشم. یک ماهه که دارم افسوس می‌خورم… 🙁

  • ليلي گفت:

    محمدرضاي نازنين
    از ديشب چندين بار خواستم تو متمم كامنت تشكر بزارم ولي از اونجا كه اغلب در دنياي مجازي و البته واقعي بيشتر ناظر هستم تا فعال و اگر خودم رو بنا بر تعارف تو بسنجم از E ي بسيار پاييني برخوردارم، طبق معمول عقب نشيني كردم و يك ايميل كوتاه جهت تشكر فرستادم. اما راستش راضي نشدم! ديشب، سمينار، محتوا، تو، همكاران خوب متمم، و تمام متممي هايي كه حضور داشتند، عـــالي بودن… عـــاالي
    و خوشحالم كه بودم. و اين و بدون قلبن خوشحالم كه ديگه دغدغه سمينارهاي آينده رو نداري و تصميم گرفتي اونطور كه دوست داري حضور داشته باشي. ميخوام بگم ممنون كه هستي و ممنون كه “هستين” تو به همراه دوستاي خوب متمم بخصوص سميه و شادي عزيز. وهميشه باشيد با همين انرژي و حس خوب. برقرارِ برقرار…
    چقدر خوشحالم كه دوروبرت پراز اين دوستاي خوب و دلسوز و پر از عشقه.. ميدونم كه ميدوني چقدر از ته دلم اينارو ميگم.
    هميشه و هميشه گفتم و باز هم خواهم گفت اونچه كه تو و محيط هاي آموزشيت رو متفاوت كرده صرفاً محتوا و دانشت نيست! اون عشق و محبت دروني توست كه تو تمامي حرفهات و كارهات ديده ميشه ، اينكه تو و بقيه تيم متمم با عشق كار ميكنين و خوشبختانه به ما هم منتقل ميكنين.
    بجز در اينستاگرام در تمامي فضاهاي مجازي و حقيقي قبل از خودت محبتت و گرماي وجودت كه پراز انسانيت و صداقته ديده ميشه. (توضيح: در اينستاگرام هم ديده ميشه ولي نه اونطور كه واقعا هست)
    و زماني كه تو مدير متمم باشي قطعاً بقيه عزيزان هم در بروز اين احساس چيزي ازت كم ندارن
    من شايد از متممي هاي فعال نباشم شايد تمرين حل نكنم و كامنت نزارم ولي خيلي زياد ازتون انرژي ميگيرم، بخصوص با ديدن عكسهاي زيبايي كه از حيوانات ميگذاريد.
    و يك تشكر ويژه براي اينكه اگرچه درظاهر و تو حاشيه آموزشهات ، اما ” پررنگ ” انسانيت رو بهمون ياداوري ميكني. و فكر ميكنم يكي از هدفهاي مهمت اين باشه كه هركدوم به سهم خودم انسان بودنمون رو به خوبي و درست خرج كنيم.
    از نوشته بسيار زيبات كه خط خودت دلنشين ترش كرد هم ممنون. ميدوني كه من چقدر اين نوع قلمت و دوست دارم.
    موفق تر باشي و شاد و پراز آرامش هم تو و هم تمام كساني كه تو اين راه كنارتن. حتي ما ؛)

  • مهدی بازیار گفت:

    درود به شما
    خدا قوت میگم بهتون. خیلی دوست داشتم توی سمینار حضور داشته باشم اما شرایط سربازی به من اجازه نداد و بابت از دست دادن سمینار شما خیلی متاسفم.
    از دیشب منتظر چنین مطلبی توی روزنوشته ها بودم تا براتون کامنت بزارم و هر ساعت هر دو سایت متمم و روزنوشته ها رو چک میکردم. خواستم توی متمم پیام بزارم اما چون با روزنوشته ها راحت تر بودم اینجا اقدام کردم. اسلایدها رو هم از متمم گرفتم و نگاه کلی که به اسلایدها داشتم همش حسرت از دست دادن سمینار توی وجودم بود که هر لحظه بیشتر میشد. جالب اینجا بود از مدل NEO-FFI که به عنوان یک مدل شناخته شده برای شناخت شخصیت و رفتار کاربرد دارد استفاده کرده بودید. ما نیز در حیطه خودمان این مدل رو روی افراد دارای لکنت بکار بردیم و با نتایج جالب بدست آمده چندین مقاله از آن استخراج شده که لینک یکی از آنها اینجا قرار میدم:
    http://www.sciencedirect.com/science/article/pii/S1877042814023520
    از یکسال و نیم پیش که از طریق یکی از صفحات اینستاگرام باهاتون اشنا شدم و بعد هم در متمم و روزنوشته ها حضور داشتم، پیگیری نوشته های شما استفاده های زیادی در زندگی کاری و شخصی من داشته و خواهد داشت. واقعا یکی از ارزوهام اینه که بتونم در موقعیت هایی شبیه سمینار بیشتر باهاتون ارتباط داشته باشم.
    شما یکی از چیره دست ترین کارگردان های زبان و ادبیات فارسی هستید که با ظهور کلامی و غیرکلامی واژه ها در گفتار و رفتارتان، معجون دلنشینی از شنیدنی ها و دیدنی ها به ما هدیه میکنید.
    یکی از “ای کاش”های من اینه که توی شهرستان ها امکان حضور بیشتر شما فراهم بشه!
    پیگیر همیشگی روزنوشته ها هستیم.
    برقرار باشید و آرام

  • محمدعلی حسینی مهر گفت:

    سلام محمدرضا جان
    خواستم از این که این فرصت رو داشتم که در آخرین سخنرانی شما حضور داشته باشم تشکر کنم.
    ورودم به دانشگاه احساس خیلی خوبی بهم داد و پذیرش هم عالی بود. صندلی ها به بهترین شکل ممکن چیده شده بود و بسته ای که داده بودید عالی بود.
    حس من زمانی که کارت پستال رو دیدم شادی آمیخته با ناراحتی بود. شادی به خاطر این که برای من هم با دست خط خودتون نوشته بودید و ناراحتی به خاطر این که حضور ما باعث شده بود چنین زحمت بزرگی بکشید. من توی دانشگاه از طریق گروه نجوم در برگزاری اردو فعالیت داشتم و بعد از اردو عکس دسته جمعی رو چاپ می کردیم و به همه شرکت کننده هامون می دادیم و من یادگاری پشت کارت ها رو می نوشتم. اونا فقط ۸۰ تا بود و می دونم چه کار طاقت فرسایی هست. واقعاً ممنونم.
    نگرانی من زمانی بود که برق سالن نبود. نه به خاطر این که کسی سر و صدا کنه! همه متممی بودن. درسته که سخت افزار شما جواب میده 🙂 اما سی پی یو core i7 هم که باشه داغ می کنه. زمانی که آب خوردید فهمیدم.
    از پذیرایی شما هم ممنونم. از هدیه سخنرانی دکتر شفیعی هم خیلی خیلی ممنونم که این فرصت رو برای ما مهیا کردید.
    از این که بعد از سخنرانی با مهربونی ایستادید و با مهمونا خوش و بش کردید هم ممنونم.

    من دارم توی حوزه طراحی (مخصوصاً محصول و تجربه) یادمیگیرم که ان شالله یه روزی توی حوزه طراحی محصول و طراحی تجربه حرف برای گفتن داشته باشم. به نظرم شما استانداردهای برگزاری سمینار رو بالا بردید و یه نمونه عالی از طراحی تجربه شرکت در سمینار رو ارایه دادید.
    از تیم برگزار کننده سمینار هم ممنونم که حرفه ای بودنشون واضح بود. از خانم قلی پور و خانم تاجدینی هم که مدام در حال حرکت بودن و حواسشون بود که آب توی دل کسی تکون نخوره و با رفتار فوق العاده شون احساس خوبی در همه ایجاد می کردند هم ممنونم.

  • مرتضی گفت:

    کمتر از یک ساله که با تو و نوشته هات آشنا شدم و بشدت دوست داشتم که تو سمینارت شرکت کنم ولی نشد و نخواهد شد…

  • سایه گفت:

    محمدرضای عزیز! خداقوت به شما و شادی عزیز و سمیه عزیز و همه عزیزانی که برای عالی برگزار شدن دیروز تلاش شبانه روزی انجام دادند. ما به تصمیم شما احترام میگذاریم و اعتماد داریم که هر چند گردهمایی بزرگی از متممی ها برگزار نشود، شما و تیم اجرایی متمم همیشه کنارمان هستید، و با اطمینان قلبی عرض می کنم که متمم بزرگترین اتفاق زندگی من و خیلی های دیگر است.
    ممنون بخاطر دیروز، ممنون بخاطر متمم و ممنون بخاطر این که هستید و همیشه در کنارمان می مانید به هر شکل و سبک و روشی که تصمیم شماست.

  • مجتبی مهاجر گفت:

    سلام
    محمدرضاجان دیروز جزء آخرین نفراتی بودم که برای عکس گرفتن اومدم کنارت،حس کردم انقدر خسته بودی که حتی منو نشناختی:)).دیروز خیلی خوب بود هم به لحاظ محتوایی هم احساسی.
    تک تک افراد یه حس دوستی و آشنایی نسبت به هم داشتن.واقعا میشد عضو یک خانواده بودن رو حس کرد.
    بابت همه چیز ممنون.

  • فواد انصاری گفت:

    سلام استاد ، خیلی خوشحالم بابت سمینار برگزار شده و کاش کار و وضعیت شرکت را طوری مرتب میکردم که بتونم بیام ، دست همگی شما و حاضرین هم درد نکنه ولی کاش دوباره سمینار باشه که ما هم این حس خوب رو تجربه کنیم هر چند در متمم و هر جایی که شما باشید ما آماده یادگرفتن و آموختن هستیم و به این راحتی معلم خودمان را ترک نمیکنیم حالا فرقی نمیکنه تو کلاس مجازی یا واقعی . از اینکه نتونستم بیام احساس خوبی ندارم ولی از اینکه با این شکوه و به این خوبی و صمیمانه برگزار شده خیلی خوشحالم یعنی باید هم اینطور باشه عشق شما نتیجه ای دیگری جز این نداره و آنچه از دل برآید بر دل نشیند .موفق باشید آقای شعبانعلی ….ما هم تو گوشه ی دیگر از ایران مشغول کشیدن گل کوچک روی تکه سنگی هستیم و برایمان هم مهم نیست کسی ببیند یا نه ….

  • علیرضا گفت:

    سلام
    خسته نباشی محمد رضا جان، خودت و همه تیمت که انصافا سمینار درست و درمونی برگزار کردید.
    یه مطلبی رو میخواستم بهت بگم، بعد از خود سمینار انقدر دورت شلوغ بود که نشد به خودت بگم ولی به یکی از همکارات گفتم، حالا اینجا اگه اجازه بدی به خودت هم بگم،
    بعد از بخش سوم برنامه که بحثهایی در مورد محتوایی که در شبکه های اجتماعی منتشر میکنیم و استفاده و سو استفاده هایی که بالقوه از این محتوا ها میشه کرد مطرح کردی به خودم میگفتم که خوبه من تو هیچ کدوم از این شبکه ها فعال نیستم و اطلاعات شخصیم رو تحت عنوان پست، کپشن، کامنت یا هر چیز دیگه ای منتشر نمیکنم، بعدش یه لحظه فکر کردم دیدم درسته که تو شبکه های اجتماعی فعال نیستم ولی شاید بیش از اون مقداری که عموما تو این جور شبکه ها اطلاعات به اشتراک گذاشته میشه، من توی متمم از خودم و سلیقه هام و تجربه هام نوشتم! ای دل غافل! من هم که زندگیم رو دارم توی یه اتاق شیشه ای میگذارم! نکنه…؟!
    ولی یه چیزی دلم رو قرص کرد که نه، جای نگرانی نیست. اونم اینکه متمم صاحب خونه داره، صاحب خونش همون کسیه که این هشدارها و تذکرات رو داره به ما میده، صاحب خونش کسیه که بیش از هر کس دیگه ای که من میشناسم زندگیش رو glass box کرده، صاحب خونش کسیه که قبل از هر عنوان و جایگاه و ارزش دیگه ای که داره و به حق هم داره، آدمیه که من باورش میکنم.
    ممنونم ازت

  • شهرزاد گفت:

    محمدرضا جان.
    وقتی که گفتی این آخرین سمیناری هست که برگزار میکنی، راستش یه کم دلم گرفت، اما اصلا ناراحت نشدم و ناراحت نیستم.
    میدونی چرا؟
    چون توی تصور من، تو همیشه آدمی هستی که دست به هر چی میزنه طلا میشه!
    پس نگران هیچی نیستم و مطمئنم که برنامه های شگفت انگیزتری برای آینده در انتظار خودت و ماهاست.
    درست مثل همون مجموعه ی شگرف تو دوران دانشجویی ات برای اون سن که چقدر دوستش دارم اون رو هروقت یادم میاد.
    و میخوام بدونی که تو همیشه برای ما باارزشی چه با سمینار. چه بدون سمینار.

    راستی… دیروز در کنار تمام اتفاقهای زیبای سمینار که دیدن تو و شنیدنت برای چند ساعت بود و دیدن تمام دوستان عزیز و دوست داشتنی، یه چیزی خیلی برام باارزش و زیبا بود… و اون دیدن اشکهای تو بود که وقتی که سالن یکپارچه و برای چندین دقیقه تبدیل به تشویق بی امان تو شده بود، توی چشمات حلقه زده بود…
    فقط میخوام بگم خوشحالم و خدا رو شکر میکنم که هستی.
    و از خداوند میخوام که قلب مهربونت همیشه پر از شادی و رضایت و آرامش باشه.

    • یاسین اسفندیار گفت:

      سلام به خانم شهرزاد بزرگوار
      با تشکر فراوان از دستنوشته زیبایان و از اینکه بیادم بودید ممنونم
      روز بیاد ماندنی بود در جمع دوستانی مانند شما و محمدرضای عزیز
      امیدوارم همیشه و همه جا شاد و سلامت باشید

    • بهارنارنج گفت:

      شهرزاد جانم باز هم ممنونم به خاطر هدیه ارزشمندی که بهم دادی.
      این دوستی ها برای من واقعا ارزشمنده و امیدوارم بتونم لایق این لطف و محبت شما باشم.

  • (میلاد کا) milaaaaaad گفت:

    سلام

    نمیدونم چطوری بنویسم و ازکجا شروع کنم. من اولین بار بود که در سمنار سالانه شرکت میکردم و احساس فوق العاده ای دارم. دیدن شما برای چند دقیقه از نزدیک برای من فوق العاده احساس خوبی ایجاد کرد. واقعا خستگی راه و سفر رو تو همین چند دقیقه به طور کل فراموش کردم و آخر برنامه با خودم میگفتم چقدر زود تموم شد. من مطمئنم که این فقط احساس من نبود و همه ی عزیزان رو می دیدم که چقدر به شما عشق می ورزند و خود شما که با وجود خستگی کنار همه ایستادید و حرف زدید و عکس گرفتید.

    به سهم خودم از تیم اجرایی تشکر می کنم که همه چیز رو به طرز خوب و فوق العاده ای آماده کرده بودند و یه تشکر ویژه از خانم قلی پور و همچنین خانم تاجدینی که فوق العاده مهربان و خوش برخورد بودند.

    من هنوزم به اون چند دقیقه صحبت با شما فکر می کنم و رفتار فوق العاده شما و احساس فوق العاده ای که به من دست داد.

    بابت همه چیز ممنونم و به شما و متمم مدیونم

    بهترین آرزوها

  • الهام گفت:

    هرکه راه مهر پیماید خدایش راهبر است..
    در پناه خدا باشید..
    دوستدار شما 🙂

  • مرتضی گفت:

    سلام
    اون چیزی که دلها رو بهم پیوند میده اونقدر قوی هست که بتونه حریف قطعی برق و مشکلات دیگه بشه.
    همیشه وقتی سر درس شما هستم چه حضوری و چه دیجیتال، حسی بهم میگه به اون تصمیم و فکری که محمدرضا گرفته با شوق گوش بده و پذیرا باش.
    تصمیم سخنرانی نکردن شما (فاکتور C) مرحله جدیدی از آموزش رو برای ما رقم میزنه که مشتاقم بدونم چه حس و لذتی داره.
    فقط میتونم بگم، ممنون.

  • هما سپهری گفت:

    سلام و احترام. شما چون خورشیدی فروزانید که دل و دیده همراهان تان را گرم و روشن می کنید. شما همچنان موثر خواهید بود حتی از اکنون که انتخاب کردید پشت ابر بروید. خورشید ، همان خورشید است.

  • امین نیکدل گفت:

    محمدرضای عزیز واقعا خوش به حالت به خاطر این همه استعداد . تلاش و پشتکار و داشتن دوستانی به این خوبی که نتیجه اخلاق و رفتار درست خودته .
    نوشته آخرین سخنرانی با این لطافت و پر احساسی اشک من رو حسابی در آورد ..
    همیشه زنده و سالم و با آرامش باشی

  • مائده گفت:

    ممنون از محمد رضا و همه کسانی که برای برگزاری این سمینار تلاش کردن
    همه چیز عالی بود و مثل همیشه استفاده کردیم
    مشتاقانه منتظر جلسات تخصصی متمم هستیم

  • سینا گفت:

    بهترین محمدرضای دنیا

    دیروز پاهایم نای رفتن نداشتن،
    اعتراف می کنم بعد از مدت ها احساساتی شده بودم وقتی که در آغوشت گرفته بودم، وقتی خاکی بودنت را از نزدیک دیدم و وقتی که به در خروج نگاه می کردم …..
    حتی وقت رفتن نتوانستم به پشت سرم نگاه کنم .
    دیروز حالت های عجیب و غریبی را تجربه کردم و تمام مدت از ۸ شب تا ۲ صبح که به خانه رسیدم درگیر بودم .

    فقط می توانم بگویم باعث افتخار است بودن در کنار تو ….

  • میترا گفت:

    سلام و درود بر شمایی که اینچنین خالصانه و عاشقانه ، زیباییهای روح و فکر خود را با دیگران تقسیم می کنید
    سلامتی ، پرتوانی و شادابی تان جاودان باد

  • سمانه عبدلی گفت:

    شادی و سمیه همیشه ی مهربان و دوست داشتی من ، از اینکه این افتخار رو داشتم تا روز گذشته در کنار شما ، محمدرضای همشه پر انرژی رو ببینم خوشحالم و به خاطر همه زحمت ها از شما تشکر میکنم .
    بودن کنار هفتصد نفری که انگار هیچ کدام غریبه نبودند و روح های آشنایی که به بهانه متمم کنار هم جمع شده بودیم .
    به عنوان کوجکترین عضوی از این خانواده ، به داشتن تک تک شما مغرورم و
    باز هم ممنونم از محمدرضای عزیز که نعمت حضور خودش در زندگیم ، نعمت های بیشتری هم به من هدیه کرده

  • دیدگاهتان را بنویسید (مختص دوستان متممی با بیش از ۱۵۰ امتیاز)


    لینک دریافت کد فعال

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

    yeni bahis siteleri 2022 bahis siteleri betebet
    What Does Booter & Stresser Mean What is an IP booter and stresser