Tag: موفقیت

ادامه‌ی یک نامه (۲): راه های موفقیت در آینده دیگر مانند گذشته نیست

پیش نوشت: قسمت اول این نوشته، یک مطلب مقدماتی است که انگیزه‌ی من از نوشتن این مطلب (و احتمالاً قسمت‌های بعدی) را مشخص می‌کند. در صورتی که قسمت اول را نخوانده‌اید، مناسب‌تر است  ابتدا آن را مرور کنید.

قسمت دوم:

در تمام سال‌های اخیر، هر جا بهانه‌ای یا فرصتی بوده در مورد رویداد و روند و تفاوت آنها نوشته‌ام. اما دوست دارم باز هم از آنها برای تو بگویم.

بحث رویداد و روند، بحثی بسیار ساده است. اما کمتر کسی را دیده‌ام که آن را به صورت جدی در همه‌ی جنبه‌های زندگی خودش به کار بگیرد.

بخش عمده‌ای از تجربه‌های زندگی ما و حتی آموزش‌های مستقیم و غیرمستقیم ما، به ما می‌آموزند که رویدادها را ببینیم و به رویدادها فکر کنیم.

رسانه‌ها، هر روز از عملیات تروریستی در نقاط مختلف جهان می‌گویند. از انفجارها. از کشته‌ها.

اما چند بار شنیده‌ای یا دیده‌ای که برنامه‌ای تعداد کشته‌شدگان عملیات تروریستی در سال جاری را با سال قبل و دو سال قبل و سه سال قبل و ده سال قبل و پنجاه سال قبل مقایسه کند؟

سایت‌های خبری، با علاقه و افتخار، آخرین اخبار را نقل می‌کنند. آنها به تازه بودن خبر خود می‌نازند و کمتر فرصت یا رغبت می‌کنند به سراغ روندها بروند.

فقط کافی است به انتخاب رشته برای دانشگاه فکر کنی.

فرزندان، به وضعیت امروز نگاه می‌کنند.

اینکه دوستان‌شان به چه رشته‌هایی می‌روند.

اینکه الان از کدام رشته‌ها بیشترین استقبال می‌شود.

اینکه با رتبه‌ای که من دارم، بهترین رشته‌ای که می‌شود رفت چیست؟

بهترین رشته‌ هم، رشته‌ای است که سخت‌تر از بقیه می‌توانی وارد آن شوی!

به نوعی پذیرفته‌ایم که تقاضا، نشان‌دهنده‌ی مطلوب بودن (آز لحاظ درآمد و موقعیت و آینده‌ی شغلی و …) است.

باز هم باید در مورد بچه‌ها خوشحال باشی که لااقل به رویداد روز دقت می‌کنند.

پدر و مادرها که گاهی اوقات، به دوران جوانی خود فکر می‌کنند.

کاش لااقل تو، وقتی می‌خواهی به انتخاب رشته فکر کنی، سی سال آینده‌ای را که می‌خواهی کار کنی در نظر بگیری. در نگاه من منطقی‌تر است که به مناسب‌ترین و مورد نیازترین رشته‌ی دانشگاهی در حدود ۱۵ سال بعد فکر کنی.

البته همه کمابیش تلاش می‌کنند این مسئله را به شکلی حل کنند.

آنها کمی به روندها فکر می‌کنند. اما چیزی هم که به عنوان روند می‌بینند و می‌فهمند، معمولاً‌ افق زمانی کوتاهی دارد. ما انسان‌ها عموماً افق زمانی نگاه خود را در حدی انتخاب می‌کنیم که هیچ‌یک از مفروضات فعلی‌مان زیر سوال نرود!

امروز فکر کردن به روندها هم کافی نیست. تغییرات دنیا چنان شتاب گرفته که روندها، قبل از آنکه شکل بگیرند، نابود می‌شوند.

شاید همین است که در شبکه‌های اجتماعی و هشتگ‌های توییتر، وقتی می‌گویند چیزی Trend شده، یعنی چند ماه دیگر محال است اسمی از آن بشنوی!

در چنین شرایطی، مفیدتر خواهد بود اگر به جای روندها به اَبَرروند‌ها یا Mega-trends فکر کنی.

به نظرم  می‌رسد که ثروت، سلامت، رضایت، موفقیت و هر آن چیزی که مطلوب و مطبوع می‌دانم و می‌دانی، متعلق به کسی خواهد بود که:

  • روندها را ببیند و به آنها فکر کند.
  • ابرروندها را حدس بزند و بفهمد و تحلیل کند.
  • آنها را باور کند و بر اساس آنها تصمیم بگیرد (چه در زمینه‌ی یادگیری، چه در زمینه‌ی انتخاب شغل، چه در زمینه‌ی انتخاب رشته‌ی تحصیلی، چه در هنگام تصمیم گیری در مورد مهاجرت کردن یا نکردن، چه در هنگام خریدن یا نخریدن یک خانه و …)

سومین مورد، کلیدی‌ترین مورد است.

ما می‌دانیم که خواهیم مرد و روند زندگی، به سمت نابودی است. اما باور کردن این واقعیت، و درونی کردن آن در حدی که به بخشی از مکانیزم‌های تحلیلی و تصمیم گیری ما تبدیل شود، کار ساده‌ای نیست.

البته در این میان، نکته‌ی دیگری هم هست که نباید فراموش کنی: ابرروندها، ادامه‌‌ی روندها و یا شکل تشدید شده‌ی روندهای فعلی نیستند، گاهی اوقات معکوس روندهای فعلی هستند.

اینجاست که سن و تقویم، دیگر مزیتی ندارد و توانمندی تحلیل است که می‌تواند مزیت ایجاد کند.

توانمندی تحلیل هم، ذهنی قدرتمند با حداقل سوگیری می‌خواهد تا آنچه دوست دارد باشد بر آنچه هست و خواهد بود سایه نیندازد.

داستانی قدیمی وجود دارد که حکمت جالبی در آن نهفته است و مثل هر داستان حکیمانه‌ی دیگری، هر قومی آن را به حکیم خود نسبت داده‌اند!

مستقل از اینکه این داستان توسط چه کسی ابداعشده و به چه کسانی منسوب شده، پیامی جالب – و به نظر من، درست – دارد که می‌تواند در تحلیل دنیای اطراف، مورد استفاده‌‌‌ات قرار بگیرد:

می‌گویند مردی پیش زاهدی رفت و نشست.

هنوز حرفی نزده بود که زاهد گفت: فکر می‌کنم هوس هندوانه کرده‌ای.

مرد گفت: بله! اما شما از کجا فهمیدید؟ من که هنوز چیزی نگفته‌ بودم؟

مرد زاهد گفت: من هیچ‌وقت هوس هندوانه نمی‌کنم. الان هوس کردم. گفتم حتماً تو هوس هنداونه کرده‌ای که به دل من افتاده!

این حکایت زهد هندوانه‌ای می‌تواند برای کسی که می‌خواهد تحلیل‌گر باشد، بسیار الهام بخش باشد:

کسی می‌تواند بفهمد در دل دنیا هوس چه چیزی سربرکشیده یا سربرخواهد کشید که خود، چیزی هوس نکرده باشد!

اجازه بده مثالی تلخ اما درست مطرح کنم.

کسی می‌تواند موقعیت ایران در دویست سال آینده‌ی جهان را برآورد کند که بودن یا نبودن کل این خاک و کل این نام برایش فرقی نداشته باشد.

روزی را که قرار است به پژوهش در مورد آینده‌ی تاریخ بگذرانی، نمی‌توانی با گوش دادن به سرود ای ایران آغاز کنی!

به همین منوال، کسی می‌تواند از آینده‌ی شبکه‌های اجتماعی بگوید که دل به اکانت اینستاگرام چند صدهزارنفری یا کانال تلگرام چند ده هزار نفری خود نبسته باشد.

در قسمت بعدی این نامه، بعضی از مگاترندهایی را که به چشم من آمده، می‌نویسم.

اگر چه تو باید خود به کشف آنها بپردازی و منطقی نیست برای چیزی که سرنوشت تو و انتخاب‌هایت را می‌سازد، به خواندن و شنیدن شهود دیگران (حتی وقتی مثل من، دلسوز تو هستند) اتکا کنی.

ضمناً فراموش نکن که مگاترند‌ها یا اَبَرروند‌ها، برخلاف اسم‌شان، آنقدرها بزرگ و مشهود نیستند که در نگاه اول به چشم بیایند.

آنها آهسته شکل می‌گیرند، آهسته رشد می‌کنند و با حوصله در طول زمان، بستر حرکت آینده‌ی جهان را می‌سازند.



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+220
  

درباره مفهوم جدید بخل

پیش نوشت: تا کنون، بارها و بارها یک بحث را مطرح کرده‌ام و آن اینکه، دنیای امروز و زیرساخت‌های ارتباطی آن، نیازمند تعریف مجدد بسیاری از واژگان و پیدا کردن مصداق‌های جدید برای کلمات قدیمی و الگوهای ارزشی قدیمی ماست.

اشاره کرده‌ام که در فضای امروز، مفاهیمی مانند صداقت، اخلاق، حریم شخصی و …، همگی نیازمند تعریفی جدید هستند و دیگر نمی‌توان به تعاریف قدیمی در مورد آنها اتکا کرد (مثلاً قسمت پایانی نوشته‌ام در مورد ماشین بدون راننده‌ی گوگل)

قاعدتاً باید دیگرانی که متخصص هستند، این کار را آغاز کنند.

اما احساس کردم شاید بد نباشد به عنوان نمونه‌ای از چیزی که در ذهن دارم، یک مورد را توضیح دهم. مطلبی را که اینجا می‌نویسم چند وقت پیش، در کلاس برندسازی شخصی، به ذهنم رسید و برای دوستانم مطرح کردم. شاید بتواند مثال خوبی برای این بازتعریف واژگان باشد.

آن هم کلمه‌ی بُخل است.

نمی‌دانم تا به حال چقدر به این کلمه فکر کرده‌اید.

اینکه بخیل بودن یعنی چه؟ با کلمات دیگری که نزدیک به آن هستند (مثلاً حسود یا خسیس) چه تفاوتی دارد؟

مصداق‌های بخیل بودن در دنیای امروز چیست؟

بخیل با حسود فرق دارد. حسود می‌گوید تو چیزی داری و من هم دوست دارم داشته باشم و ترجیحاً تو نداشته باشی! (غبطه خوردن، یعنی اینکه تو چیزی داری و من هم دوست دارم داشته باشم و تو هم همچنان داشته باشی).

بخیل با خسیس هم فرق دارد. خسیس می‌گوید من پولم را برای آن کار نمی‌دهم یا برای این فرد خرج نمی‌کنم یا به این مصرف نمی‌رسانم. چون پول کم است و پولم تمام می‌شود. خسیس، همیشه فکر می‌کند محدودیت منابع دارد و باید مراقب محدودیت‌های خود باشد.

اما بخیل، کسی است که می‌تواند به دیگری کمک کند بی آنکه خسارتی متوجه خودش شود یا می‌تواند از داشته‌ی خود هزینه کند بی آنکه چیزی از دست دهد، اما میل و رغبتی به این کار ندارد. یا دیگرانی را می‌بیند که چیزهایی دارند یا می‌توانند داشته باشند و داشتن آنها به معنای نداشتن او نیست، اما باز هم نمی‌تواند خودش را به “داشته‌ها و داشتن‌های دیگران” قانع کند.

از یکی از دوستان عرب زبان ساکن سرزمین‌های انگلیسی زبان پرسیدم و او گفت که نزدیک‌ترین واژه به بخیل در زبان عربی در زبان انگلیسی، Stingy است.

در فارسی هم، احساس می‌کنم  “تنگ چشمی” یا “تنگ نظری” می‌تواند معادل آن مفهوم باشد (مادربزرگ‌ها وقتی اسفند دود می‌کردند آرزو می‌کردند چشم حسود و بخیل، بترکد! فکر می‌کنم تنگ چشمی، آن پیشینه‌ را هم در خود پنهان دارد).

اجازه بدهید از مثال‌های کلاسیک شروع کنم و به مصداق‌های جدید برسیم.

فرض کنید به من می‌گویند محمدرضا. حالا که به خانه‌ی دوستت می‌روی، برایش کتابی هدیه بگیر و برو.

من می‌گویم: کتاب؟ گران است. الان ارزان ترین کتاب، ده هزار تومان است. او سر تا پایش پنج هزار تومان بیشتر نمی‌ارزد!

این جنس فکر کردن، از جنس خساست است. چون وقتی کتاب می‌خرم، چیزی از جیبم رفته و من می‌خواهم آن را حفظ کنم.

اما حالا به یک سناریوی دیگر فکر کنید:

من به جلسه‌ای می‌روم و قرار است از یک شرکت، یک پروژه‌ی نرم افزاری بگیرم.

متوجه می‌شوم که آنها در جستجوی یک پیمانکار متعهد برای نگهداری تاسیسات هستند.

من هم دوستی دارم که در این زمینه فعال است. تعهد او را هم می‌دانم. اما در کل می‌گویم: به من چه! اینها خودشان بگردند و آنها هم کار پیدا کنند.

حالا پس فردا پروژه می‌گیرد و پول‌دار می‌شود و برای خودم دردسر می‌شود!

حتی اگر نگران کیفیت باشم، می‌توانم بگویم: من دوستانی دارم که این کار را می‌کنند. اما به اعتبار من با آنها کار نکنید. خودتان دوباره ارزیابی‌شان کنید.

اما همین را هم نمی‌گویم. چون مسئله‌ام و دغدغه‌ام چیز دیگری است.

یا به این سناریو فکر کنید:

در کلاس آموزشی خوبی شرکت می‌کنم. بسیار از کلاس راضی هستم.

دوست دوری هم دارم که می‌دانم به این موضوعات علاقمند است.

با خودم فکر می‌کنم که بد نیست به او بگویم که اگر دوست دارد در این کلاس شرکت کند.

دوباره فکر می‌کنم که: به من چه. خودش می‌گردد و اگر شانس داشت، اینجا را پیدا می‌کند.

یا به این سناریو فکر کنید:

من تحصیلاتم در حوزه‌ی مدیریت است.

دوستی را می‌بینم که در حوزه‌ی هنر فعالیت کرده و آثار ارزشمندی خلق کرده و درآمد خوبی هم از این راه دارد.

هر بار او را می‌بینم، اذیت می‌شوم. مدام خودم را با او مقایسه می‌کنم.

شاید اگر دوست من، همکار و هم رشته‌ی من بود، این مقایسه قابل درک بود. اما الان که او فرد دیگری است و در موقعیت دیگری است و ثروتمند شدن او، راه کسب ثروت من را تنگ نکرده.

اما باز هم “حالم” با او خوب نیست. در کنار او خوب نیست.

در گذشته، گاهی تشخیص تفاوت بخل یا Stingy بودن یا تنگ چشمی با صفاتی مانند “حسادت” و “خساست” چندان ساده نبود.

مثلاً من نمی‌دانستم که شما اگر نمی‌خواهید من از کارفرمای شما پروژه بگیرم، به خاطر بخل است یا اینکه می‌ترسید کارفرما، همزمان نتواند بودجه مالی دو پروژه را تامین کند و ترجیح می‌دهید که پروژه‌‌ی دیگری واگذار نشود.

اما امروز، اتفاق جالبی افتاده است.

دنیای دیجیتال، هزینه‌های به اشتراک گذاری را کاهش داده و فرصت‌ها و منابع زیادی را “خلق” کرده است.

امروز راحت‌‌تر می‌توان “خساست” را از “بخل” تفکیک کرد.

چند روز پیش به یکی از دوستانم که سایت مطرحی دارد گفتم: چرا وقتی مطلب فلانی را از وبلاگش نقل کردی. اسمش را نوشتی. اما لینکی به وبلاگش ندادی؟

گفت: من زحمت کشیده‌ام مخاطب جمع کرده‌ام، همه را “کیش کنم” سمت او؟

گفتم: اولاً حوزه‌ی تخصصی تو با حوزه‌ی تخصصی او تفاوت دارد. بنابراین، اگر کسی را “کیش کنی!” به هر حال، برای نیاز خود پیش تو می‌آید.

ثانیاً تو که به هر حال، اسمش را آورده‌ای. می‌توانند جستجو کنند و بیابند.

گفت: همین که چند نفر هم، تنبلی کنند و نروند کافی است. تازه لینک بگذارم روبوت‌های گوگل (Crawlers) از مسیر من، او را زودتر پیدا کنند؟ چرا باید اتوبانی به سمت کوچه‌های خلوت باشم؟ مگر من خودم که شروع کردم چطور بود؟ مگر کسی ما را معرفی کرد؟

به نظرم در شبکه‌های اجتماعی، در فضای دیجیتال و خلاصه در دنیای امروز، به سادگی می‌توانید مصداق‌های بخل را تشخیص دهید.

فضای فیزیکی را نمی‌شناسم. اما در فضای دیجیتال، احساس می‌کنم در فرهنگ‌های توسعه یافته‌تر مصداق‌های بخل در فضای دیجیتال خیلی کمتر (یا لااقل نامشهودتر) هستند تا در فرهنگ ما.

پی نوشت یک: باور شخصی من بر این است که اخلاق با موعظه درست نمی‌شود. زیرساخت‌ها هستند که ما را به سمت اخلاق یا بی اخلاقی می‌برند. مثلاً خیلی خوشحالم که می‌بینم گوگل، در ارزیابی اعتبار صفحات، اخیراً Forelink را مهم‌تر از Backlink می‌بیند. یعنی برایش دیگر خیلی مهم نیست که چه کسی به من لینک داده (قبلاً یکی از مهم‌ترین فاکتورها بود). بلکه بیشتر به این توجه می‌کند که من به چه کسانی لینک داده‌ام و آیا حاضر هستم بازدیدکننده‌ی خودم را به جاهای دیگری هم هدایت کنم؟

پی نوشت دو: الان هر چه گشتم منبع موثقش را پیدا نکردم. اما به یاد دارم که در احادیث و روایت‌ها، هم از پیامبر و هم از امام علی، جملات متعددی به شکل‌های مختلف نقل شده که بخل و حسد و طمع را صفاتی می‌دانند که ریشه‌ی مشترکی دارند. در مورد ریشه‌ی‌ مشترک آنها، ترس و بدگمانی به خدا ذکر شده. اما ممکن است دقیق به خاطر نداشته باشم.

پی نوشت سه: گاهی اوقات که نق می‌زنم، احساس می‌کنم خوب است اگر مثال مثبتی هم هست بگویم. در مورد بخیل نبودن، الان یک مثال به ذهنم رسید و آن، دوست بزرگوارم آقای احمد حلت (مجله‌ی موفقیت) هستند (َشاید زمینه‌ی کاری ما و نوع فعالیت ما، مشابه نباشد، اما برای بحث من مثال خوبی هستند).

بسیاری از کسانی که از فضای فیزیکال به دیجیتال آمدند، نتوانستند مخاطبان خود را در همان مقیاس حفظ کنند. اما ایشان، صفحه‌ای پرمخاطب در اینستاگرام درست کردند.

جالب این است که بارها دیده‌ام که به بهانه‌های مختلف، از صفحات دیگر نقل می‌کنند و آنها را تگ می‌کنند و تمایل دارند دیگران هم شناخته شوند و این مسئله، اصلاً باعث نشده که رغبت مخاطب به صفحه‌ی ایشان کم شود.

ممکن است شما مجله موفقیت یا احمد حلت را دوست داشته باشید یا نداشته باشید. این یک سلیقه‌ی شخصی است.

اما در کنار شعارهای مثبت گرایی و “حال خوب” و “خوشحال باشید و لبخند بزنید”، این بخیل نبودن، به نظرم یکی از رازهای موفقیت او بوده. مجله موفقیت هم سالها، پلتفرمی بود که نویسندگان مختلف در آن نوشتند و مطرح شدند و کسب و کاری به پا کردند و درآمدی برای خود ساختند و جالب اینجاست که وقتی آن نسل دوم را می‌بینی، در میان خیلی از آنها (نه همه‌ی آنها) مصداق‌های آن بخل، کم نیست! به عبارتی، نتوانستند به اصول پلتفرمی که در آن رشد کردند، وفادار بمانند.



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+259
  

رادیو مذاکره: نازنین دانشور و تخفیفان

قرار ما در رادیو مذاکره این بود که گاهی با کارآفرینان موفق بنشینیم و از آنها در خصوص تجربه‌های موفقیت و شکست بشنویم. تجربه‌هایی که در نظریه‌های رسمی کتاب‌های درسی مذاکره و مدیریت، یافته نمی‌شود. نازنین دانشور از جمله دوستان خوب من است که سایت تخفیف و خرید گروهی «تخفیفان» را تاسیس کرده و آن را مدیریت می‌کند. در کنار نازنین، تیم تخفیفان هم گروهی شاداب و علاقمند هستند. تعداد بسیار زیادی از همکاران او را زنان تشکیل می‌دهند. چیزی که در گفتگوهایش برایمان مطرح می‌کند که «تصادفی» نیست. در کنار کارآفرینان قبلی که با آنها صحبت داشتیم، نازنین دانشور، کارآفرینی از نسل جوان‌تر کشور است. مثل همه‌ی کارآفرینان دیگر سخت‌کوش است و تصویر‌های بزرگی از آینده در ذهن دارد. گفتگوی من و نازنین دانشور را می‌توانید از طریق لینک زیر دانلود کنید و گوش دهید:

رادیو مذاکره: گفتگوی محمدرضا شعبانعلی و نازنین دانشور درباره تجربه‌ی کارآفرین

nazanin-daneshvar-mohammadreza



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+120
  

موفقیت: آرزو یا خواسته؟

زمان تحویل سال برایم پیامک زده: «سلام. سر سفره هفت سین کنار خانواده دعای تحویل سال می‌خواندیم. گفتم از شما بخواهم توصیه‌ای برای موفقیت من در سال جدید داشته باشید». برایش نوشتم: «سلام. امسال در تراکم کارها فرصت نکردم سفره‌ی هفت سین بخرم و الان هم کنار خانواده‌ام نیستم».

چیزی که نوشتم به معنای شکایت نیست. من از زندگیم بسیار راضیم. از اینکه فرصتی ندارم تا پای تلویزیون بنشینم و طنزهای سطحی مجریان و خنده‌های مصنوعی آنها را ببینم خوشحالم. از اینکه شاید پدر و مادرم را یکی دو روز با تاخیر می‌بینم، اما نگاهشان – به جای تحقیر یا شرم یا آرزو – سرشار از رضایت است، عمیقا خوشحالم. از اینکه می‌توانم برای آنها از فرصت‌ها و شادی‌هایی که در زندگی در این کشور وجود دارد بگویم خوشحالم تا اینکه مجبور باشم هزار توجیه بیاورم که به چه دلیل، نتوانسته‌ام آنطور که می‌خواهم زندگی کنم.

در چهارم یا پنجم دبستان معلم دینی ما آقایی بود به نام «رحمانی». شب سال نو گفت: «بچه‌ها. خداوند کارمند فراموشکار شما نیست که هر سال دوباره به او یادآوری کنید که وظیفه‌ او بهتر کردن حال شماست. یک سال، یک روز، یک لحظه، با او خلوت کنید و با تمام وجود از او بخواهید که در بهتر شدن حالتان، همراهتان باشد و یاریتان کند. تمام سالهای بعد تنها کاری که باید انجام دهید تلاش است. نه پیگیری مجدد از خداوند». همیشه خودم را به او مدیون می‌دانم که درس دین را، «آنطور که به کار ما بیاید» و نه «آنطور که به کار خودش آید!» یادمان داد.

ادامه نوشته



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+242