Tag: قصه کتابهای من

قصه کتابهای من: جعبه سیاه تصمیم های من

هر بار که کتاب‌های جدیدی را به کتابخانه‌ام اضافه می‌کنم، کتابهای قبلی را به کتابخانه‌های فرعی (داخل اتاق‌ها، کمدها، انباری و جاهای مشابه) منتقل می‌کنم تا جا برای جدید‌ترها باز شود.

اما دو کتاب هست که به هر زور و زحمتی شده جایی برایشان در کنار دست خودم باز می‌کنم.

موقعیت‌شان را به شکلی انتخاب می‌کنم که حتماً با هر بار نگاه کردن به کتابخانه، چشمم به آنها بیفتد:

کتابهای مذاکره من

 

کتابهای مذاکره من

این کتابها، کتابهای واقعی نیستند.

در واقع شابک و ناشر و این جور حرف‌ها ندارند.

آن زمان من کلاس مذاکره حرفه ای برگزار می‌کردم و در میانه‌ی کلاس به نتیجه رسیده بودم که بهتر است برخی منابع را در اختیار دانشجوها قرار دهم.

از هر کتاب مذاکره چند صفحه برداشتم و آنها را کنار هم گذاشتم و نهایتاً دو کتاب شد که هر کدام سیصد یا چهارصد صفحه بود.

آنها را دادم صحافی کردند و به عنوان کتاب کمک درسی به بچه‌ها دادم.

این کار راتقریباً می‌شد نشر On-demand نامید. ناشران بزرگ این کار را انجام می‌دهند که کتابهایی را در تیراژ بسیار محدود (بنا به سفارش مشتری) چاپ می‌کنند. خصوصاً وقتی می‌دانند که کتاب در حد یک تیراژ فروش ندارد.

هزینه‌ی این نوع تولید کتاب، بسته به شرایط تولید می‌تواند ۲۵ تا ۵۰ درصد بیشتر از تولید انبوه باشد.

می‌شد این صفحات را از کتابهای مختلف اسکن کرد و فایل پی دی اف درست کرد و روی CD یا فلش داد.

اما احساس من این بود – و تجربه کلاس هم اثبات کرد – که شانس خواندن مطلبی که روی کاغذ ثبت شده باشد بیشتر است.

بگذریم. هزینه‌ی این کار بلندپروازانه‌ی من چند میلیون تومان شد. اما بسیار لذت‌بخش بود (و اثر مثبت آن را هم در یادگیری تعداد زیادی از بچه‌ها می‌دیدم).

اما چرا می‌گویم جعبه‌ی سیاه؟

همیشه از بچگی این‌طور شنیده‌ایم و در ذهنمان جا افتاده که بعد از سقوط یک هواپیما، به دنبال جعبه سیاه می‌گردند و معتقدند که داده‌های ثبت شده در آن جعبه(ها)، می‌تواند به کشف اسرار شکست برنامه پرواز کمک کند.

برای من، این کتابها – بخشی به صورت واقعی و بخشی نمادین – جعبه‌ی سیاه ترک کلاس‌های آموزشی است.

راجع به سمینار نگذاشتن قبلاً زیاد گفته‌ام و نوشته‌ام. اما کمتر به ترک فضای کلاس‌های فیزیکی اشاره کرده‌ام.

برای کلاس‌ها به طرز احمقانه‌ای انرژی می‌گذاشتم. فقط انرژی نبود. منابع مالی را هم بدون حساب و کتاب، خرج می‌کردم.

کتابها فقط یک نماد است. هزینه‌‌های آشکار و پنهان در حدی بود که هر دوره از کلاس که به پایان می‌رسید، اندوخته‌ی مالی من کمتر از نقطه‌ی شروع کلاس بود.

خوب یادم هست که یک‌جا بُریدم.

جایی که برای یک هزینه‌ی غیرمترقبه‌ی ساده در زندگی، دیدم هیچ پولی ندارم و باید از دوستانم قرض بگیرم.

سال‌های دور را نمی‌گویم. همین دو یا سه سال پیش.

احساس کردم انتخاب‌های درستی نداشته‌ام.

گفتم دیگر کلاس برگزار نمی‌کنم.

نه حاضرم استانداردهای [پایین] رایج را بپذیرم و نه حاضرم به نقطه‌ای برسم که دستم را پیش دیگران دراز کنم.

حساب کردیم که هر ماه کلاس برگزار نکردن، چند میلیون تومان درآمد برایم ایجاد می‌کند (جدا از انرژی که برایم می‌ماند و کاهش تعامل با دیگران که برای فرد درونگرایی چون من یک نعمت است).

حالا همیشه این کتابها را کنارم گذاشته‌ام تا در تصمیم‌ها و تصمیم‌گیری‌ها به من کمک کنند.

گاهی می‌گویم اگر این کتابها و آن دوربین‌های فیلم‌برداری و آن منابع و همه‌ی آن پول‌هایی که می‌شد هزینه نکرد را هزینه نکرده بودم، الان هنوز کلاس درس من برپا بود. شاید خاصیتی داشت. شاید می‌توانست مفید باشد. اصلاً مفید یا غیرمفید، سبک دیگری از زندگی بود.

از سوی دیگر می‌گویم شاید کوتاه نیامدن من از استانداردهای ذهنی خودم بود که باعث شد از یک فضای ناکارآمد بیرون بیایم و وارد فضای اثربخش‌تری شوم.

گاهی می‌بینم که هنوز هم، چنین هزینه‌هایی را در جاهای مختلف دارم. با خودم می‌گویم شاید باید این بار هوشمندتر باشم (یا کمی در استانداردهایم مسامحه به خرج دهم). گاه می‌گویم که روی استانداردها معامله نمی‌کنم.

شاید از فضای فعلی به فضایی کارآمدتر و اثربخش‌تر هدایت شوم.

نمی‌دانم.

فقط می‌دانم که این کتاب‌ها در کتابخانه‌ی کنار دستم، کمک می‌کنند که به شکل دیگری فکر کنم و فاکتورهای دیگری را در تصمیم‌گیری‌هایم لحاظ کنم.

حاصل چیست؟ تصمیم بهتر یا تصمیم بدتر؟ نمی‌دانم. هیچکس نمی‌داند و نمی‌تواند بداند.

گاهی با خودم فکر می‌کنم که جرات شروع کردن دوباره یک مزیت است؟ یا می‌تواند به نقطه ضعف تبدیل شود.

جوابش را نمی‌‌دانم. اما می‌دانم که جراتش را دارم. به همان راحتی که روزنوشته را در آدرسی جدید با رتبه‌ی الکسای نزدیک به بی‌نهایت شروع کردم و اصلاً هم حس بدی ندارم.



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+294
  

فیلم سینما پارادیزو را ندیدم و هرگز نخواهم دید

پیش نوشت یک- بخشی از نوشته‌‌های من در روزنوشته‌ها، به قصه کتابهایم مربوط می‌شود. کتاب – اگر آن را به دستور مدرسه و دانشگاه و برای نمره آخر ترم نخریم – بخشی از زندگی ما می‌شود. زمان که در مکان فشرده شده و لحظه های گذرای زندگی را ماندگار می‌کند. این نوشته هم از همان سری قصه‌ی کتابهاست.

پیش نوشت دو- خدمت یکی از دوستانم بودم. DVD فیلم Correspondence را روی میز گذاشتند و گفتند: هر وقت فرصت کردی ببین. زیباست.

اسم کارگردان را که زیر فیلم دیدم، لبخند بر لبانم آمد: جوزپه تورناتوره

گفتم: می‌شناسمش. خوب می‌شناسمش. خیلی خوب. فیلم سینما پارادیزو را ساخته. من عاشق سینما پارادیزو هستم.

گفتند: پس سینما پارادیزو را دیده‌ای.

لحظه‌ای سکوت کردم. شاید در حد چند ثانیه. اما چند هفته (و شاید چند ماه) برایم تداعی شد.

گفتم: نه. ندیده‌ام.

حالا من سکوت کرده بودم و آنها هم سکوت کرده بودند. ظاهراً باید توضیح می‌دادم. همان توضیحات را برای شما هم می‌نویسم.

اصل داستان:

ما در خانه ویدئو نداشتیم.

ویدئوهای قدیمی – که شاید برای نسل جوان امروز نا‌آشنا باشند – هنوز با نوار (Tape) کار می‌کردند و می‌شد آنها را همتای تصویری ضبط صوت و نوارکاست دانست.

سالهای نوجوانی ما ویدئو چندان رایج نبود. تا مدتها که غیرقانونی بود و آن را در پتو و لحاف از این سو به آن سو می‌بردند و بعد هم که محدودیت‌ها کمتر شد، وسیله‌ای لوکس بود (یا ما فکر می‌کردیم لوکس است) و به هر حال، ویدئو آن‌قدر راه به خانه‌ی ما پیدا نکرد تا تکنولوژی آن منقرض شد.

البته لازم است توضیح دهم که احتمالاً نگاه خانواده به اینکه ویدئو می‌تواند موجب بروز آسیب فرهنگی شود هم در این مسئله نقش داشته است و البته تا جایی که به خاطر دارم، در میان بستگان هم، عاشق و علاقمند به صنعت سینما نداشتیم و استفاده های ویدئو هم به همان کارکردهای رایج عمومی محدود می‌شد.

تنها مواجهه‌ی ما با ویدئو در دید و بازدید نوروزی در خانه‌ی خاله‌ها بود که معمولاً شوهای نوروزی را با آن می‌دیدند. شاید نام طپش و طنین برای کسانی که هم سن من یا بزرگتر از من باشند آشنا باشد.

بگذریم.

سال اول دانشگاه بود که من فهمیدم ویدئو می‌تواند کاربرد دیگری هم داشته باشد. صنعتی به نام سینما هم وجود دارد که محصولات آن چیزی فراتر از سالهای دور از خانه و اوشین و سریال ارتش سری و کارتون های چوبین و برونکا است.

یکی از دوستانم، عاشق سینما بود. آن زمان از کیارستمی می‌گفت. از هیچکاک تعریف می‌کرد و از نامهای بزرگی که آن زمان به نظرم دور و دست نیافتنی و ناشناختنی به نظر می‌رسیدند.

آن سال کیارستمی طعم گیلاس را ساخته بود و دوست من بارها و بارها به من گفت: من یک نسخه طعم گیلاس را دارم. میاورم ببین. لذت می‌بری.

من خجالت می‌کشیدم که به او بگویم ما ویدئو نداریم و اگر بیاوری هم نمی‌توانم ببینم.

هر بار که از کیارستمی می‌گفت برایش می‌گفتم که فیلم‌هایش را دوست ندارم. فیلمهایش خسته کننده است. خیلی هنری است (الان که فکر می‌کنم نمی‌دانم خیلی هنری یعنی چه!).

خوشحالم که آن زمان به لطف تلویزیون و پخش چندباره‌ی خانه دوست کجاست، می‌توانستم ژستی بگیرم که خیلی تابلو نباشد.

بعد از مدتی دوست من به نتیجه رسید که سینمای ایران را نمی‌پسندم و بهتر است کارهای شاخص سینمای جهان را ببینم.

گفت: محمدرضا. سینما پارادیزو عالی است. هر چقدر هم که سینما را دوست نداشته باشی، عاشق آن می‌شوی. کارهای جوزپه تورناتوره عالی است. عااااااالی است.

فیلمش را برایت می‌آورم تا ببینی.

دوستم دانشکده‌ی ما نبود و دانشکده‌ی همسایه بود. تا مدتی سعی کردم خیلی رودررو نشویم. اگر چه احمقانه بود. نمی‌شد تا ابد فرار کنم.

هفته‌ی بعد، دوستم را در حیاط دانشگاه دیدم. لبخند زد و گفت: صبر کن. صبر کن. فیلم را‌ آورده‌ام. الان کیفم را می‌‌آورم.

چقدر حس بدی بود. شاید اگر قرار بود نامه اعمال را هم به دستم بدهند همان‌قدر حس منفی را تجربه می‌کردم.

فیلم را آورد و داد.

گفتم: تا کی پیشم بماند؟ گفت زود ببین. امشب ببین. فردا ببین. عالیه. بعد با هم راجع بهش حرف می‌زنیم.

گفتم: سرم شلوغ است. آخر هفته ببینم؟ گفت باشه.

به خیال خودم زمان خریده بودم. غافل از اینکه دستگاه ویدئو در این چند روز، “خلق” نمی‌شد!

شب به خانه رفتم و کاست فیلم را روبرویم گذاشتم. با ماتم و غصه نگاهش می‌کردم. هیچ کاری نمی‌شد کرد.

فکر کردم شاید به بهانه‌ای به خانه‌ی بستگان بروم و فیلم را ببینم. اما بلد نبودم بهانه بسازم.

آنها هم می‌دانستند ما اهل فیلم نیستیم. نمی‌توانستم از این ژست‌ها بگیرم که فیلم خوب دیده‌ام و آمده‌ام با هم ببینیم!

آدم در سن نوجوانی مغرور است. با خودم فکر می‌کنم اگر امروز بود، راحت می‌رفتم و می‌گفتم: دلم می‌خواهد فیلم را ببینم و ویدئو نداریم. اما آن روزها فکر می‌کنیم خیلی بد است. برای شخصیت‌مان خوب نیست. کلاً فکر می‌کنم همه‌ی ما سنی را تجربه کرده‌ایم که فکر می‌کنیم خیلی مهم هستیم و خیلی شخصیت داریم و نباید آن را به سادگی از دست بدهیم و معیار حفظ شخصیت را هم به همین رفتارهای ساده می‌دانیم! (الان دیگر آن اخلاق را ندارم. هر وقت با یکی از دوستانم که ماشین مدرنی دارد بیرون می‌رویم، اجازه می‌گیرم و یک بار همه‌ی دکمه‌هایش را می‌زنم!).

بگذریم.

شب اول گذشت. شب دوم گذشت. آخر هفته شد و می‌دانستم که شنبه باید در مورد فیلم صحبت کنم.

اگر فرشته‌ی مرگ به سراغم می‌آمد، لحظه‌ای در بازپس دادن جانم به او تردید نمی‌کردم.

آن زمان پول‌هایم را جمع می‌کردم و کتاب می‌خریدم. بزرگترین میراث خانوادگی ما – خوشبختانه – این بوده و هست که اگر بین خرید غذا و خرید کتاب، فقط برای یکی پول داشته باشی، کاملاً منطقی است که کتاب را بخری و همیشه قدردان این عادت ارزشمند هستم که هنوز هم از سرم نیفتاده است.

آخر آن هفته هم به سنت همیشه به انقلاب رفتم تا ببینم چه کتابهایی هست و چه چیزهایی می‌شود خواند.

چیزی را دیدم که اول باور نمی‌کردم:

سینما پارادیزو - جوزپه تورناتورهسینما پارادیزو - جوزپه تورناتورهقیمت کتاب ۶۵۰ تومان بود. آن را خریدم.

به خانه آمدم و با شتاب، تمام فیلمنامه را خواندم.

احساس کردم هنوز در مقایسه با کسی که فیلم را دیده، فیلم نامه را حفظ نیستم.

دوباره کتاب را خواندم. تقریباً تمام دیالوگ‌ها و سکانس‌ها را حفظ شده بودم.

حالا می‌توانستم ادعا کنم که فیلم را دیده‌ام.

شنبه با غرور و افتخار به دانشگاه رفتم و دنبال دوستم گشتم و فیلم را به او پس دادم. گفت نظرت چی بود؟

گفتم که فیلم خیلی دوست داشتنی بوده (واقعاً هم هست). با هم حرف زدیم. بعضی صحنه‌ها را یادش بود و می‌گفت. من هم دیالوگ‌ها را می‌گفتم.

او به خوبی من جزئیات را یادش نبود. شاید به خاطر اینکه فیلم را قبل‌تر ها دیده بود.

با هم صحبت کردیم و لذت بردیم و البته کمی پیچیدگی داشت تا بتوانم قانعش کنم که این بازی فیلم آوردن و فیلم دیدن را ادامه ندهیم.

سالهای ۸۵ و۸۶، زمانی بود که دوباره فیلم دیدن را شروع کردم. رتبه بندی IMDB را جلوی خودم گذاشتم و سیصد فیلم برتر تاریخ سینما را دیدم و مجموعه آنها را با هم خریدم تا به تدریج تک تک آنها را ببینم.

یکی از فیلم‌هایی که خریده بودم سینما پارادیزو بود.

با شور و هیجان، قبل از هر فیلم دیگری آن را در دستگاه پخش گذاشتم. چای ریختم و میوه روی میز گذاشتم و به سبک رایج ایرانی – که حاشیه مخلفات از اصل اهمیت بیشتری دارد – فضا را برای فیلم دیدن آماده کنم.

اما فقط چند دقیقه اول سینما پارادیزو را  دیدم و دستگاه را خاموش کردم.

چقدر فیافه ‌ی سالواتوره با چیزی که من در ذهنم ساخته بودم فرق داشت.

آلفردو چقدر جدی‌تر و چاق‌تر از چیزی بود که من فکر می‌کردم.

چقدر ساختمان آن سینما قدیمی بود. قدیمی‌تر از چیزی که بر اساس فیلم‌نامه تصور کرده بودم.

این سینما پارادیزوی من نبود. یک فیلم دیگر بود. فیلمی که هیچ رابطه‌ی احساسی با آن نداشتم.

تا امروز هم سینما پارادیزو را ندیده‌ام.

و شاید زمان مناسبی باشد که از کسانی که وبلاگ برای فراموش کردن (وبلاگ قدیمی من)‌ را خوانده‌اند، به خاطر نقل مکرر و اشاره به جزئیات داستان فیلمی که ندیده‌ام و هرگز نخواهم دید، عذرخواهی کنم.

 



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+324
  

برای یونا لرر نویسنده کتاب تصمیم گیری- آیا مغز، فریب خورده‌ی یک احساس است؟

کتاب تصمیم گیری نوشته یونا لرر - آیا مغز فریب خورده یک احساس است

 قبلاً در مورد بعضی از کتابهای کتابخانه‌ام و حاشیه‌های آنها، برای شما می‌نوشتم و اسمش را قصه کتابهای من گذاشته بودم.

در ادامه‌ی آن سبک،‌این بار می‌خواهم کمی در مورد حاشیه های مربوط به کتاب تصمیم گیری نوشته یونا لرر برایتان بگویم و یا اگر صادقانه بگویم، درد و دل کنم.

این کتاب را سال ۹۰ خریدم.

امیدوارم استفاده‌ی همزمان از علامت تعجب و سوال برای جمله روی جلد را بر ناشر و ویراستار ببخشید.

سنت اشتباهی که به مدد شبکه های اجتماعی، گسترش هم یافته است.

همین‌طور استفاده از سه نقطه را. به قول مرحوم ایوبی که در زنگ انشا به خاطراتم از او اشاره کردم:

اکثر سه نقطه‌ها زائد هستند. اگر حرفی داری بنویس و اگر نداری، مگر مریضی که سه نقطه می‌گذاری؟

تنها جایی که سه نقطه معنا دارد در مثال زدن است. آن هم وقتی حداقل سه مثال را مطرح کرده‌ایم و می‌خواهیم بگوییم که مثال‌های دیگری هم هست.

بگذریم.

حرفم اینها نیست.

آن سال، کتاب تصمیم گیری یونا لرر را خریدم و خواندم.

این کتاب، ترجمه‌ای از کتاب How We Decide است که مدت قابل توجهی در صدر فهرست کتابهای پرفروش جهان بود.

بعدها، فرصتی دست داد و نسخه انگلیسی کتاب را هم خریدم و خواندم. همین‌طور دو کتاب دیگر از یونا لرر. یکی به نام Imagine و کتاب دیگر با عنوانی شبیه این: پروست به عنوان یک نوروساینتیست.

نوشته های یونا لرر زیبا و ساده است.

نمونه‌ای از کتابهایی که اصطلاحاً آنها را کتابهای دانش عمومی شده می‌نامند.

کتابهایی که می‌کوشند به زبانی ساده و همه کس فهم، مطالب علمی روز دنیا را به زبان عامه مردم ترجمه کنند.

یونا لرر را می‌توان به گروه نویسندگانی همچون ملکولم گلدول و دیوید بروکس و جان مدینا و دنیل پینک متعلق دانست.

اینها گروهی از نویسندگان هستند که به صورت حرفه‌ای نویسنده هستند. آنها به معنای دانشگاهی کلمه محقق نیستند. مطالعات تحقیقاتی انجام نداده‌اند و معمولاً کارشان چیزی از جنس گزارش‌های متا (Meta) است. به این معنا که انبوهی از مقالات و کتابها در یک موضوع را می‌خوانند و با آنها سوپی علمی، ساده و همه کس فهم، می‌پزند و ارائه می‌کنند.

از این رو باید بین آنها و کسانی مانند دن گیلبرت یا دن اریلی یا دنیل کانمن تفاوت قائل شد. چون این گروه دوم، خود مطالعات و تحقیقات متعدد داشته‌‌اند و همزمان، کوشیده‌اند با انتشار کتابهایی عمومی‌تر، برای کسانی که حوصله یا دانش مطالعه‌ی مقاله‌های علمی را ندارند، غذایی سهل الهضم و ساده با طعمی علمی و البته کمی فیبر داستان و حکایت و مثال، آماده کنند.

همیشه به خاطر کم بودن یا نبودن چنین نویسندگانی در ایران (منظورم دسته‌ی اول است) حسرت خورده‌ام.

کسانی که مطالعات روز دنیا را بخوانند و بکوشند سوپ‌های علمی عمومی‌ برای مردم آماده کنند.

شاید بتوان این گروه را به شکلی، مشابه نقش تکنیسین‌ها در صنعت دانست.

تکنیسین، قرار نیست به اندازه‌ی دکترها و مهندس‌ها، فرمول و معادله حفظ کند. قرار هم نیست مثل کارگرها باشد. قرار است مترجم حرف مهندس‌ها برای کارگرها باشد و البته در جاهایی، نقش یکی از آن دو گروه را بر عهده بگیرد. حلقه‌ی واسطی که نبودنش (یا ضعیف بودنش) یکی از دردهای امروز صنعت ماست.

بگذریم.

یونا لرر، همیشه برای من به گروه اول تعلق داشته و او را مانند بقیه‌ی افرادی که از آنها نام بردم دوست داشتم. اگر چه خودم، همیشه خواندن دست اول تحقیقات را ترجیح داده‌ام و می‌دهم، اما یکی از بهترین محل‌ها برای پیدا کردن تحقیقاتی که ارزش خواندن دارند (برای مخاطب عمومی مانند من) کتابهای این نوع نویسندگان هستند.

از اشاره‌ها و ارجاعات آنها، تحقیقات ارزشمند را تشخیص می‌دهم و سپس به سراغ منبع اصلی می‌روم.

دیگر از یونا لرر چیزی نخواندم تا چند ماه قبل که کتاب Smarter Screen را خریدم. آن هم نه به اعتبار اسم نویسنده‌ی اصلی. چون هنوز او را نمی‌شناختم. به اعتبار اسم یونا که ریزتر و در زیر آن آمده بود.

تصویر کتاب Smarter Screen و توضیحاتی در مورد آن را در وبلاگ انگلیسی من می‌توانید ببینید. در متمم هم بخشی از همین کتاب به عنوان پاراگراف انگلیسی پویا ارائه شده.

آن موقع نفهمیدم که چرا اسم لرر کوچک‌تر است و چرا در پشت کتاب، از این نویسنده‌ی جوان و هوشمند که دو سال از من کوچک‌تر است، صرفاً‌ در یک سطر به عنوان “نویسنده‌ای که در لس آنجلس زندگی می‌کند” نام برده شده.

یونا لرر، سابقه‌ای فراتر از این توضیح مختصر دارد.

با خودم گفتم احتمالاً نقش او در کتاب کم بوده و سایز فونت را بر اساس سهم هر کس انتخاب کرده‌اند. اگر چه به خوبی می‌دانم که در صنعت نشر، چنین کاری رایج نیست و همین که نامی، به عنوان نام دوم ذکر شود، برای انتقال آن پیام کافی است.

عجیب‌تر هم استفاده از With بود.

Shlomo Benartzi with Jonah Lehrer

این کار هم چندان رایج نیست و به نوعی، کوچک‌تر کردن نقش و اهمیت نفر دوم است.

از طرفی، در مقدمه، بنارتزی به طرز محسوسی، محترمانه از لرر حرف می‌زد و توضیح داده بود که بدون این نویسنده‌ی نابغه، کتاب منتشر نمی‌شد که برایم کمی مشکوک بود. بنارتزی اسم کوچکی نیست (این را بعداً جستجو کردم و فهمیدم). بسیار بزرگتر از لرر. لازم نبود به این شکل در مورد لرر حرف بزند. آنهم وقتی در روی جلد، ناشر ترجیح داده نام لرر را به ضعیف‌ترین شکل قابل تصور، مورد اشاره قرار دهد.

چند روزی وقت گذاشتم و لا به لای کارها، ماجرا را پیگیری کردم.

 بحث یونا لرر و اتفاقاتی که برای او طی سه چهار سال اخیر افتاده، بحثی طولانی است و اگر کسی علاقمند باشد می‌تواند آن را پیگیری کند.

اما خلاصه‌ی ماجرا – در حدی که برای این بحث لازم است – این است که بعد از قرار گرفتن کتابهای لرر در صدر کتابهای پرفروش، او به سرقت از خود یا Self-Plagiarism متهم می‌شود.

شاید برای ما که سرقت محتوا در میانمان عادی است و هر روز، حرف‌های یکی را در حلق دیگری فرو می‌کنیم و احساسات دیگری را به عنوان اشعار خود، در کپشن‌ها می‌نویسیم و با حرف‌های دیگران کانال تلگرام می‌سازیم و ادعای نشرعلم می‌کنیم و به عبارتی درحوزه‌ی محتوا، استانداردهایمان برای اینکه کاری رو دزدی بدانیم بسیار دست و دلبازانه است، درک این مفهوم چندان ساده نباشد.

اما به هر حال، لرر به این متهم است که بخشی از حرف‌های خود را که قبلاً در جاهای دیگر زده، به شکلی متفاوت دوباره مطرح کرده و فروخته است. بی‌آنکه اشاره کند این حرف‌ها را از بخش دیگری از حرف‌های خودش نقل می‌کند!

به تدریج ماجرا کمی دشوارتر شده. چون مشخص شده که بخشی از این “سرقت از خود” از مقاله‌هایی است که برای Wired یا New Yorker نوشته بوده و وقتی برای جایی در ازاء پول مطلب می‌نویسی، مالکیت آن دیگر متعلق به تو نیست.

یاد آن گوساله‌ای می‌افتم که سر کلاس به من گفت: استاد. پی دی اف کتاب مذاکره خودتان را ندارید به ما بدهید؟ خواندن از روی آن راحت‌تر از خواندن کتاب است. کتاب هم گران است. بعد از همین ماجرا بود که من سر به بیابان زدم و کتاب نوشتن را رها کردم. البته اگر صادقانه بگویم بعد از این ماجرا نبود. بعد از این بود که برای چند نفر قصه را گفتم و هیچکس نفهمید که چرا آن گوساله را گوساله می‌دانم. بقیه گفتند: خوب! حرفش منطقی بوده!

بگذریم.

مشکل اصلی زمانی به وقوع پیوست که همه به نوشته‌های او حساس شدند و در لابه‌لای نوشته‌هایش به دنبال “جرم‌”‌های دیگر گشتند!

معلوم شد چند نقل قول از باب دایلن در کتاب Imagine وجود دارد که باب دایلن نگفته. به عبارتی Quote Fabrication یا نقل قول سازی اتفاق افتاده.

یونا لرر در توضیح این مشکل گفته که محدودیت زمانی جدی داشته و باید کتاب در تاریخ خاصی تحویل ناشر می‌شده و او نتوانسته در آخرین روزها، همه‌ی جزئیات را چک کند.

در اینجاست که می‌بینیم بسیاری از ژورنالیست‌های جهان بر ضد او شوریده‌اند و او را به عنوان یک دزد حرفه‌ای که از حتی از خودش هم دزدیده معرفی کرده‌اند و فشارها آنقدر زیاد شده که ناشر کتابهای لرر را از کتابفروشی‌ها جمع کرده و وادار شده بگوید هر کس کتابهای او را خریده می‌تواند بیاید و پولش را پس بگیرد!

شاید ماجرا خیلی عجیب به نظر نرسد یا حتی توجیه پذیر باشد.

اما کافی است کمی دقیق‌تر فکر کنیم.

اکنون او را به جرم “بی دقتی در نگارش” محکوم می‌کنند. این در حالی است که مزخرفاتی افتضاح مانند کتابهای زبان بدن آلن پیز و یا Female Brain که بودن آنها در هر کتابخانه‌ای، مایه‌ی شرمساری دارنده است و خواندنشان، نقطه‌ی سیاهی در سابقه‌ی خواننده، هنوز در کتابفروشی‌های ایران و جهان، با افتخار و به سادگی به فروش می‌رسند و در ایران و جهان، عده‌ای آنها را به عنوان منبع علمی صحبت‌های خود معرفی می‌کنند و عده‌ای دیگر هم به آن عده پول می‌دهند که آن حرف‌ها را بشنوند!

ضمناً قوی‌ترین نقدها بر ضد او توسط کسانی نوشته شده که هیچ‌یک از مقاله‌هایشان، از لحاظ جذابیت و قدرت و تسلط، در سطح کارهای یونا لرر نیست. خیلی از آنها خودشان هم مهارت لرر در روایت داستانی مسائل علمی را تایید و تحسین می‌کنند.

در اینکه یونا لرر اشتباه کرده بحثی نیست. اما آیا در میان انبوه کتابهایی که منتشر و فروخته می‌شوند و خطاهای فاحشی که در آنها مشاهده می‌شود، این ماجرا در حدی است که کتابهای لرر جمع‌آوری شود و جایی مانند واشنگتن پست، بر ضد او مطلب بنویسد؟

در اینجا ممکن است با من هم عقیده نباشید.

اما به عنوان کسی که تمام کارهای لرر را خوانده‌ام و در این چند روز تعداد زیادی نقد هم خوانده‌ام و حجم قابل توجهی از تحقیقات مورد اشاره‌ِ لرر را از منبع اصلی آنها مطالعه کرده‌ام (که کانمن و داماسیو، دو مورد از آنها هستند) احساس می‌کنم این برخورد، بیش از آنکه ناشی از تعصب و تعهد رسانه‌ای باشد، ناشی از “تب رسانه‌ای” و “حسادت و بخل” است.

جان رانسون هم در کتاب So you’ve been publicly shamed در حدود ۵۰ صفحه، ماجرای یونا لرر را مطرح می‌کند و به چیزی شبیه آنچه من گفتم معتقد است.

حالا فهمیدم که بنارتزی، کاری بزرگوارانه کرده است و کوشیده است به بهانه‌ی این کتاب، فضای بازگشت مجدد یونا لرر به دنیای کتاب و نویسندگی را ایجاد کند و برای اینکار، حاضر شده تا حدی از اعتبار خود نیز هزینه کند.

یونا لرر، این روزها مشغول نوشتن یک کتاب جدید درباره بخش‌های عاشقانه‌ی زندگی داروین است. کتابی که از هم اکنون، منتقدانش برای زیر سوال بردن آن آماده‌اند و مطالبی هم منتشر کرده‌اند.

اما برنده‌ی اصلی این رویدادها – یا شاید یکی از برنده‌ها – شلومو بنارتزی باشد. کارها و مطالعات و قدرت نگارش او مشخص است. او نیازمند همکاری لرر نبوده و کمی جستجو نشان می‌دهد که چقدر هزینه‌ی اجتماعی و اقتصادی برای کمک کردن به لرر در قالب این کتاب متحمل شده. اما با زنده کردن نویسنده‌ای که دیگران می‌کوشیدند زنده به گورش کنند، به خوانندگان لرر و به خود او خدمت کرده است.

خطای لرر برای کسی که تجربه‌ی نوشتن داشته و ماجراهای حقوقی آن را می‌شناسد عجیب نیست.

اما چه باید کرد که مردم، آنقدر که از سر بریدن و پایکوبی بر پیکر بزرگان خود لذت می‌برند، از بزرگی آنها لذت نمی‌برند.

هر کس، در هر جای دنیا (و البته خصوصاً در فرهنگ‌های کمتر توسعه یافته) شهرت یا اعتباری دارد، نباید فراموش کند که کار کردن با مردم و برای مردم، شبیه کار بندبازهاست.

آنها تا لحظه‌ای که بر آن بالا هستی، برایت دست می‌زنند و لحظه‌ای که سقوط کردی، هیجان زده با تو عکس سلفی می‌گیرند تا از جنازه‌ات، محتوایی برای تکمیل گفتگوهای پوچ خود بیابند.

و البته در این میان، به جستجوی بندباز دیگری می‌گردند تا به تشویقش بپردازند و دوباره هیجان را تجربه کنند.

پی نوشت ۱: برای اینکه من هم مثل لرر متهم نشوم، باید بگویم که استعاره‌ی بندباز، متعلق به نیچه در کتاب معظم چنین گفت زرتشت است.

پی نوشت ۲: جمله‌ای که یونا لرر در کتاب خود مورد اشاره قرار داده و به نوعی شعار کتاب اوست (آیا مغز فریب خورده ی یک احساس است) تا حد زیادی، یک مفهوم علمی است. احساسات، بیش از آنکه حاصل تحلیل‌های شناختی باشند، مولد آنها و موثر بر آنها هستند. اگر چه مغز به توانایی‌های اولیه‌ی تحلیل منطقی دست پیدا کرده، اما این قلمرو، همچنان در حاکمیت احساس است.

شاید حتی بسیاری از کسانی که احساس می‌کنند به شکلی منطقی لرر و امثال لرر را نقد کرده‌اند، جایی در عمق درون خود از جایگاهی که او دارد و اینها نمی‌توانند داشته باشند، زخم خورده‌اند. اما لرر هم، دیر یا زود تجربه می‌کند که مغز، واقعاً فریب خورده‌ یک احساس است و این اندام توسعه نیافته در بدن ما، به سختی می‌تواند ریشه‌ی واقعی پاسخ‌های خود را تفکیک و تحلیل کند.

پی نوشت ۳: شاید اگر بعداً حال و حوصله‌ای بود، مکاتبه‌‌ام با لرر را هم منتشر کنم.



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی

+309
  

خودآموز بنایی با بتن و ماجرای فونداسیون کارگاه

احتمالاً به خاطر دارید که هر از چندگاهی، من قصه‌ها و خاطرات یکی از کتابهای کتابخانه‌ام را برایتان تعریف می‌کنم. اسم این سلسله قصه‌ها را هم گذاشته‌ام: قصه کتابهای من. این بار می‌خواهم قصه‌ی کتاب خودآموز بنایی با بتون را برای شما تعریف کنم.

کتاب خودآموز بنایی با بتونبله. همانطور که می‌دانید من درس عمران نخوانده‌ام و شاید به سادگی نتوانید حدس بزنید که چرا کتاب خودآموز بنایی با بتون در میان کتابهای کتابخانه‌ام وجود دارد. شاید سوال مهم‌تر این باشد که چرا این کتاب در فهرست کتابهای مهم و حیاتی، در کتابخانه‌ی اتاقم است و مانند چند هزار کتاب دیگر که تاریخ مصرفشان گذشته، به انباری منتقل نشده‌اند.

سال ۱۳۸۱ بود. شرکت ما – که در میان فعالیت‌هایش نمایندگی فروش دستگاه‌های تراش را هم بر عهده داشت – دستگاهی را فروخته بود و قرار بود دو ماه بعد، کارشناسان خارجی برای نصب آن به ایران بیایند و به محل کارگاه مشتری بروند. اما قبل از آن لازم بود که برای دستگاه، یک فونداسیون بتونی مناسب درست شود.

شرکت فروشنده، نقشه‌های فونداسیون را برای ما فرستاد و از ما هم خواست که تا قبل از حضور آنها، از درست شدن فونداسیون مطابق نقشه‌های ارسالی اطمینان حاصل کنیم تا نصب دستگاه در حداقل زمان امکان‌پذیر شود.

فکر کن که در یک شرکت بازرگانی کار کنی و همه درگیر کارهای بازرگانی باشند و تنها مهندس شرکت هم تو باشی. مهندس را به عنوان معنای درست آن، یعنی فرد با دانش و تجربه و کاربلد نمی‌گویم. به همان معنای رایج امروزی می‌گویم: گربه‌ای که به دمش روبان فارغ‌التحصیلی دانشگاه را گره بزنند، مهندس فرض می‌شود. تفاوت در قیمت و رنگ روبان است و بس. و بیشتر به درد شب خواستگاری می‌خورد و به شب عروسی هم که رسید کارکردش برای همیشه منقضی می‌شود!

خلاصه اینکه به من گفتند برو این چند روز بالای سر کارگران آنجا بایست و مواظب باش که درست کار کنند تا زمانی که کارشناسان شرکت خارجی آمدند، بدون مشکل بتوانند به کارشان بپردازند.

البته کلیات نقشه‌ها، خیلی عجیب به نظر نمی‌رسید. تقریباً همه‌اش را در درس رسم فنی خوانده بودیم. تعدادی خط و علامت گذاری و اندازه گذاری بود. کمی هم خال خال و دانه دانه بود که احتمالاً جنس متریال را نشان می‌داد. نمی‌دانم دقت کرده‌اید یا نه. کلاً وقتی شعور چیزی را نداشته باشی، خیلی ساده و بدیهی به نظر می‌رسد و از اینکه دیگران چقدر برای یادگیری و به کارگیری آن، وقت می‌گذارند تعجب می‌کنی. اگر تجربه نکرده‌اید، صادقانه برای شما اعتراف کنم که لااقل من، بارها قربانی این فریب شده‌ام.

روز اول، با انرژی و انگیزه‌ی زیاد به محل پروژه رفتم. دیدم همه از ریختن فوندانسیون حرف می‌زنند. کلی در دلم به‌ آنها خندیدم که حتی نام و تلفظ درست کارشان را هم نمی‌دانند. کم کم کار شروع شد. به تدریج احساس می‌کردم که زبان گفتگو چیزی غیر از زبان فارسی است. کلمات را می‌فهمم. اما جملات را نمی‌فهمم.

اولین مشکل وقتی ایجاد شد که یکی گفت: مهندس اون تخماق رو بده من! فکر کردم فحشم می‌دهد. در محیط کارگری زیاد پیش می‌آید. کمی مات و مبهوت مانده بودم که چه جواب بدهم که دیدم کارگر دیگری، پوزخندی زد و رفت ابزاری را آورد و کارشان را شروع کردند. هر بار که سرشان را بالا می‌آوردند تا به دنبال ابزار بگردند تنم می‌لرزید. می‌گفتم نکند چیزی بپرسند و ندانم. آخر من در نگاه اینها مهندس هستم. انتظار می‌رود که مهندس همه چیز را بداند!

سرتان را درد نیاورم. بحث‌های آن روز ادامه پیدا کرد. خیلی حس خوبی نبود که می‌دیدی کارگران آنجا به سرعت نقشه‌ها را نگاه می‌کنند و کارشان را می‌کنند و تو را هم گذاشته‌اند تا به آنها نظارت کنی و تو هیچ چیز نمی‌فهمی. البته الان که بزرگ شدم دیگر خیلی این حس آزارم نمی‌دهد. آن روزها هنوز نمی‌دانستم که خیلی از مدیران، چون کار دیگری بلد نیستند به مدیریت منصوب می‌شوند و تازه نسلی هم وجود دارد که چون همان هیچ کاری نکردن را هم بلد نیست، نمی‌تواند مدیر شود و به سمت مشاور ارتقا می‌یابد!

شب مستقیم به انقلاب رفتم به دنبال یک کتاب خودآموز کاربردی گشتم تا لغت‌های کار با بتون را یاد بگیرم. حاصلش همین کتاب خودآموز بنایی با بتون شد که خریدم و تا صبح خواندم. فردا صبح با اعتماد به نفس بیشتری، به محل کار رفتم. اما چشمتان روز بد نبیند. اینها اصلاً از آن چیزهایی که در کتاب بود حرف نمی‌زدند.

روز دوم یکی دو ساعت که گذشت، گفتم موبایلم زنگ زده است و صدایم کرده‌اند و شرکت کارم دارند. یادش بخیر. شاید جوان باشید و به خاطر نداشته باشید که آن زمان، موبایل را دو دسته افراد داشتند. مدیران عامل شرکت‌ها و کارگران سر چهارراه‌ها. فرقش این بود که برای گروه اول، موبایل یک ابزار لوکس بود و به منشی‌ها می‌سپردند تا وسط جلسه‌ها به آنها زنگ بزنند و اینها با ذوق و افتخار، تلفن را جواب دهند و برای گروه دوم، چیزی شبیه زنجیر بردگی. تا مدیران بتوانند در هر لحظه آنها را صدا کنند و برای کاری یا جابجایی باری از جایی به جای دیگر بفرستند. امروز فکر می‌کنم کاربرد اول منقرض شده و موبایل‌ها برای همه‌ی ما، همان کاربرد دوم را دارد. بی آنکه گریزی از آن داشته باشیم.

در کنار کارگران، اعتماد به نفس‌ات خدشه دار می‌شود. نفهمیدن‌ات آزارت می‌دهد. اما وقتی به شرکت برمی‌گردی و مدیر از تو گزارش می‌خواهد، عزت نفس‌ات هم بر باد می‌رود. چون مجبوری ژست بگیری و سینه را جلو بدهی و بگویی: نه! انصافاً خیلی زحمت می‌کشند. با دقت کار می‌کنند. چند مورد هم خطای جزیی در خواندن نقشه‌ها داشتند که کمک‌شان کردم!

روز سوم نمی‌دانستم که چه کنم. تصمیم گرفتم که مرخصی بگیرم و به دنبال راهکاری بگردم. آن زمان کاری که کمی بهتر می‌دانستم عیب یابی سیستم‌های هیدرولیک بود. مدتی در آن کار کرده بودم و اوضاعم کمتر از بقیه حوزه‌ها بد بود. یکی از آشنایانم کارگاه کوچکی در پاسگاه نعمت آباد داشت که چند هفته قبل- به عنوان کار دوم خارج از ساعات اداری – برای عیب‌یابی و تعمیرات به آنجا سر زده بودم و اتفاقاً می‌گفت که این روزها مشغول بتون ریزی و توسعه‌ی کارگاه است. صبح به آنجا رفتم و تا ظهر سرگرم بودیم. به دوستم گفتم که در چه ماجرایی گیر کرده‌ام و گفتم شاید اینجا فرصتی برای آشنایی مقدماتی باشد. او انسان دنیا دیده‌ای بود و گفت: از کارگرها بیشتر می‌توانی یاد بگیری. اگر مهندس بازی درنیاوری!

وقت ناهار رفتم و پیش کارگرها نشستم. غذایی خوردیم و گفتیم و خندیدیم. مهربان بودند. گفتم بعد از ناهار کمک نمی‌خواهید؟ خندیدند و به شوخی گفتند: تو مهندسی. نمی‌توانی کمک کنی. فقط می‌توانی حرف بزنی. من هم گفتم: اما در این کار شما، حتی حرف زدن هم بلد نیستم. شاید یاد بگیرم!

آن روز با آنها سرگرم بودم. حرف می‌زدند. توضیح می‌دادند. من هم در کارهای فیزیکی کمک می‌کردم. جابجایی ماسه و مخلوط کردن آن یا هر کار دیگری که از من می‌خواستند. روز جالبی بود. آنها خنده خنده و شوخی شوخی حرف می‌زدند و می‌گفتند: مهندس! می‌دونی ما مهندس‌ها رو چطور سر کار می‌گذاریم؟ بعد توضیح می‌دادند و می‌خندیدند. اما در کل، همه راضی بودیم. آنها هم کارگر مهندسی پیدا کرده بودند و مطمئن هستم که داستان سر سفره‌ی شام‌شان جور شده بود.

فردای آن روز، به سراغ کار خودم برگشتم. واقعیت این است که اوضاع کاملاً خوب نشده بود و هنوز هم مشکلات ارتباطی جدی وجود داشت. اما حالم از روزهای قبل بهتر بود. یکی دو بار دیگر هم به آن کارگرها سر زدم و از خودکارهای تبلیغاتی شرکت برایشان بردم. فکر می‌کنم جزو معدود مواردی است که از اموال شرکت استفاده شخصی کرده‌ام. امیدوارم خدا من را ببخشد. خصوصاً اینکه از پاکی منشاء خود خودکارها هم مطمئن نیستم 😉

چند روز بعد، وقتی با دوستم که کارگاه پاسگاه را داشت صحبت می‌کردم، حرف خوبی زد. گفت محمدرضا. نمی‌شود سرت را همه جا بالا بگیری. اگر می‌خواهی سرت را در مقابل عده‌ای بالا بگیری، باید جای دیگری سرخم کنی و یاد بگیری. چه بهتر که این کار را تا جوان‌تر هستی انجام دهی. چون در سنین بالاتر شاید برایت سخت‌تر شود. همه‌ی ما در همه‌ی زندگی، جاهایی هست که مجبور می‌شویم سر خم کنیم. آنهایی که زودتر و به قصد یادگیری در پیش اهل آن، این کار را انجام ندهند، در زمانی دیگر، برای حفظ لقمه‌ای نان سر را در پیش نااهلان خم خواهند کرد.

آن کتاب را هنوز در اتاقم دارم. هنوز هم برای سر خم کردن آماده‌ام و تقریباً این کار را هر روز در پیش آنها که به رشد و یادگیری‌ام فکر می‌کنند انجام می‌دهم. چون دیده‌ام که با این کار، در جاهای دیگر راحت‌تر می‌توانم سرم را بالا بگیرم…



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+415