Tag: با متمم تا نوروز

معیار ما در چیدمان محیط کار و زندگی چیست؟ سلیقه، عملکرد یا مدیریت رفتار؟ (گام ۱۳)

پیش نوشت: آنچه می‌خوانید سیزدهمین گام از مجموعه گام‌های با متمم تا نوروز است و طبیعتاً مناسب‌تر است که دوازده گام قبلی را بخوانیم و تمرین‌ها و توصیه‌های آنها را بررسی کنیم و سپس برای مطالعه‌ی این گام وقت بگذاریم.

می‌خواهیم برای اتاق خود مبل بخریم. معیار خرید چیست؟

در مسئله‌ای به همین سادگی، سه نگاه کاملاً متفاوت وجود دارد.

نگاه اول اینکه: مبلی را می‌خرم که به سلیقه‌ام نزدیک‌تر باشد: رنگ آن، جنس آن و طراحی آن به سلیقه‌ام و به خانه‌ام و به رنگ پرده‌ام و شکل میزم و به چوب کتابخانه‌ام بیاید. نگاهی که بیش از هر چیز، چیدمان محیط کار یا زندگی را مورد توجه قرار می‌دهد.

اما نگاه دومی هم وجود دارد: مبل، باید مبل باشد. یعنی وسیله‌ای برای نشستن. پس باید چیزی را بگیرم که برای نشستن مناسب باشد. بشود راحت بر روی آن نشست. برای بدنم مناسب باشد. ارگونومی در آن رعایت شده باشد و مواردی از این دست.

البته نگاه سومی هم وجود دارد: این مبل قرار است چه رفتاری را در کسی که روی آن می‌نشیند، ایجاد کند؟

این مبل را برای اتاق جلسات می‌خواهم. اگر خیلی راحت باشد، جلسه‌ها طولانی خواهد شد. ترجیح می‌دهم به شکلی باشد که افراد خودشان را روی آن رها نکنند.

حتی برای خانه هم، این مسئله مهم است. دوستی میگفت محمدرضا. مطمئن هستم که متوسط نشستن مهمان‌ها در نوروز در خانه‌ی من دو برابر جاهای دیگر است و این اعصابم را خرد می‌کند. بخش اصلی هم به خاطر این مبل‌های لعنتی است که کسی که رویش می‌نشیند نمی‌تواند به راحتی بلند شود.

نگاه اول، بر Style سبک تاکید دارد.

نگاه دوم، بر Function یا عملکرد.

نگاه سوم، بر Behavior یا رفتار.

آیا کارت بانکی خود را هنگام بیرون رفتن در خریدهای روزمره با خود می‌برید؟ یا ترجیح می‌دهید از پول نقد استفاده کنید؟

برای بعضی‌ها این سوال از جنس سلیقه است. نسل قبل ما گاهی هنوز پول نقد را دوست‌تر دارد. از اینکه انگشتش به اسکناس کشیده می‌شود و بارها چک‌‌پول را می‌بیند و می‌شمارد و مرتب می‌کند، لذت می‌برد. نسل جدید ممکن است ترجیح بدهد برای هزار تومان هم کارت بکشد.

اما این سوال می‌تواند پاسخی فراتر از سلیقه هم داشته باشد.

کسی می‌گوید در استفاده از پول، بحث امنیت هم مهم است. پس ترجیح می‌دهم از کارت استفاده کنم تا احتمال گم شدن یا سرقت آن کمتر باشد.

نگاه سوم هم می‌تواند توضیحات و دغدغه‌های دیگری را برای ما مطرح کند:

تجربه‌ی شخصی بسیاری از ما و انبوهی از مطالعات انجام شده نشان می‌دهد که انسانها، پول الکترونیک را راحت‌تر از پول فیزیکی خرج می‌کنند. بنابراین ممکن است یک نفر به این نتیجه برسد که همراه نداشتن کارت و داشتن مبلغ مشخصی از پول در کیف (جز در مواردی که خرید جدی و مهمی داریم) می‌تواند صرفه‌جویی قابل توجهی در هزینه‌های زندگی او داشته باشد.

حالا می‌توانیم به مسئله‌ای که من در چند گام قبل اشاره کردم بازگردیم. آنجا که پیشنهاد کردم حتی اگر می‌توانیم، باز هم Flash Memory با ظرفیت بالا نخریم.

بعضی‌ها در انتخاب فلش مموری، به سلیقه توجه می‌کنند. رنگ و ظاهر و ابعاد و مشخصاتی از این دست.

بعضی‌ها به عملکرد توجه می‌کنند. سرعت نوشتن و خواندن. حجم ذخیره سازی اطلاعات. مقاوم بودن در برابر آب و ضربه و موارد مشابه.

اما یک سوال دیگر هم این است که این دو فلش مموری که الان روی میز هستند و می‌توانند گزینه‌ی انتخابی من باشند، چه رفتارهای متفاوتی را در من ایجاد خواهند خواهند کرد؟

بسیاری از مطالبی که تا کنون گفته‌ام را می‌توان در قالب این سوال جا داد.

انتخاب بین کتاب فیزیکی و کتاب الکترونیکی هم از این جنس است.

بخشی از ماجرا سلیقه است (که طبیعتاً کاملاً شخصی است). بخش دیگر از لحاظ عملکرد است که قطعاً کتاب‌خوان‌های الکترونیک در آن برنده‌اند. اما سوال دیگر، تاثیر آنها بر رفتار مطالعه‌ی ماست (که البته ممکن است از فردی به فرد دیگر تفاوت داشته باشد).

اگر ما در روش‌های نادرست متمم خوانی، تا این حد سرسختانه بر استفاده از کامپیوتر و عدم استفاده از موبایل اصرار داریم، بدیهی است که ناشی از ناآشنایی با تکنولوژی یا نداشتن زیرساخت‌های نرم افزاری یا عادت به ابزارهای نسل قبل نیست. در آنجا هم سوال سوم ما را به اصرار بر آن گزینه واداشته است.

روانشناسی محیطی به ما آموخته است که بخش مهمی از رفتارهای ما به صورت آگاهانه یا ناآگاهانه از محیط تاثیر می‌پذیرند.

حتی از ترکیب منوهای غذا داخل کشوی میز خانه یا محل کار شما، می‌توان وزن و سلامت شما را حدس زد. اگر چه خودتان بر این باور باشید که همه‌ی انواع گزینه‌ها را دارید و هر بار، مجدداً کاملاً آگاهانه انتخاب می‌کنید.

رنگ محیط یک خانه یا یک فروشگاه یا یک کافی شاپ، بر روی مدت زمانی که می‌توانیم در آن محل باقی بمانیم تاثیر می‌گذارد.

اینکه داخل کیف خود، چه چیزهایی را حمل می‌کنیم یا نمی‌کنیم، روی بسیاری از رفتارهای ما تاثیر دارد.

فاصله‌ی بین دو قفسه‌ی محصول در فروشگاه، بر اینکه شما از بین آنها عبور می‌کنید یا نه و اینکه با چه سرعتی از میان آنها عبور می‌کنید، تاثیر دارد.

چیدمان اپلیکیشن‌ها روی صفحه‌ی موبایل، بر روی نحوه‌ی استفاده‌ی ما از آنها تاثیر دارد.

صدای موسیقی که در فضای اطراف ما وجود دارد، بر روی رفتار و احساسات ما تاثیر دارد.

اما هنوز، استایل و عملکرد جایگاهی بزرگتر و جدی‌تر را در ذهن ما به خود اختصاص داده‌اند.

در حال حاضر، دولت‌ها و کسب و کارها بیش از ما، به تاثیر محیط بر روی رفتارمان فکر می‌کنند.

کتابی مثل Nudge در مورد طراحی محیط و نقش آن بر روی رفتار مردم می‌گوید و می‌کوشد به سازمان‌ها و دولت‌ها کمک کند که رفتار عمومی را بهتر هدایت کنند (شاید خوب باشد اگر ماجرای مگس در توالت را نخوانده‌اید، آن را بخوانید).

در حوزه‌ی UX و طراحی واسط کاربری، به نقش چیدمان المان‌های صفحات در رفتار کاربران توجه می‌شود. هنوز کسانی هستند که به ما ایمیل می‌زنند که مثلاً‌ چرا در اینجا یا متمم، این رنگ چنین است یا چنان است. آنها فکر می‌کنند سلیقه‌ی ما یا آنها، معیاری برای تصمیم گیری است. در حالی که طراح سایت، رفتار مشخصی را به عنوان هدف انتخاب می‌کند و همه‌ی گزینه‌های طراحی بر اساس آن رفتار تعیین می‌شوند. این رفتار ممکن است کلیک بر روی یک لینک، مدت زمان بیشتر یا کمتر ماندن در یک صفحه، ترغیب به انجام دادن یا ندادن یک تمرین یا هر چیز دیگری باشد.

در طراحی چیدمان فست فودها، رنگ‌ها را جوری انتخاب می‌کنند که هم اشتهای ما بیشتر شود و هم سریع‌تر غذا را بخوریم و محل را ترک کنیم. همچنانکه در کافی‌شاپ‌ها نور را کم می‌کنند تا هم معذب نباشیم و بیشتر بمانیم و هم مردمک چشم طرف مقابل گشادتر شود که تحقیقات نشان می‌دهند در این حالت، اعتماد بیشتری القا می‌شود و احتمال ماندن و بیشتر حرف زدن و سفارش دادن یک قهوه‌ی اضافه، افزایش می‌یابد!

اما در شرایطی که همه‌ی کسب و کارها می‌کوشند محیط ما را به شکلی تغییر دهند که ما بیش از پیش، در راستای الگوهای رفتاری مورد نظر آنها حرکت کنیم، خودمان تا چه حد به چیدمان محیط خود فکر می‌کنیم؟

پیشنهادم این است که به گزینه‌های زیر فکر کنیم:

* انتخاب محل اتاق خواب (و اتاق مطالعه یا مهمان یا …)‌ در بین اتاق‌های خانه

* انتخاب پرده‌ی پذیرایی یا اتاق خواب

* انتخاب چیدمان برنامه‌ها روی صفحه‌ی دسکتاپ

* انتخاب Wallpaper برای موبایل یا دسکتاپ

*‌ انتخاب نرم افزار OTT برای موبایل (واتس اپ یا تلگرام یا هایک یا …)

*‌ انتخاب لباس برای محل کار

* انتخاب کیفی در دست می‌گیریم

* انتخاب مدل کتابخانه و همینطور چیدمان کتابهای دم دست (یا کنار تخت‌مان)

* انتخاب خوراکی‌های روی میز یا چیدمان خوراکی‌ها داخل یخچال

*  انتخاب کفش (خصوصاً‌ برای خانم‌ها)

* محل قرار گرفتن سطل زباله در خانه یا محل کار

* محل قرار گرفتن آیینه در خانه

شاید چند مثال شخصی زیر کمی به شفاف‌تر شدن حرفی که دارم کمک کند.

این تصویر کتابخانه‌ی من در سال گذشته است:

کتابخانه محمدرضا شعبانعلی

یکی از کتابخانه‌ها که بعداً خریدم، کاملاً مشابه کتابخانه‌های قبلی بود، اما شیشه نداشت.

به تدریج متوجه شدم که کتاب‌های داخل آن کتابخانه بیشتر خوانده می‌شوند.

سوال اینجاست: آیا کتابخانه باید شیشه داشته باشد؟

اگر معیار را سلیقه بگذاریم، ممکن است بگوییم با شیشه بهتر است.

اگر معیار را عملکرد کتابخانه یا Performance‌ بگذاریم، کتابخانه‌ی با شیشه، بهتر از کتابها مراقبت می‌کند.

اما اگر معیار را تاثیر بر رفتار بگذاریم (در واقع عملکرد خودمان معیار باشد، نه کتابخانه!) نبودن شیشه به مطالعه‌ی بیشتر کمک می‌کند.

الان شیشه‌های همه‌ی کتابخانه را برداشته‌ام و دور انداخته‌ام و هنوز می‌توانید جای پیچ آنها ببینید:

books-2

مثال دوم انتخاب صندلی است. قبلاً برای نشستن پشت میز کوچک مطالعه‌ام، از یک صندلی چرمی استفاده می‌کردم. الان مدتی است که یک صندلی چوبی را جایگزین کرده‌ام.

seat-x

روی صندلی چرمی،‌ راحت‌تر بودم. بنابراین اولاً حالت هوشیاری (Alertness) کمتر می‌شد. ثانیاً دیرتر از روی آن بلند می‌شدم.

الان این صندلی، سفت و سخت است. پس روی آن آلرت‌تر هستم. جدی‌تر می‌خوانم و می‌نویسم. و از سوی دیگر، بعد از مدتی ناخواسته بلند می‌شوم و کمی راه می‌روم که طبیعتاً‌ می‌تواند برای سلامتی بهتر باشد.

تصویر سوم هم مربوط به چیدمان صندلی و تلویزیون است:

tv-x

همانطور که می‌بینید اسپیکرها کنار هم “انبار” شده‌اند و از چیدمان صدای Surround خبری نیست. تلویزیون هم به یک لپ تاپ متصل است که گاهی روبروی آن می‌ایستم و فیدهای سایت‌های خبری روی آن اسکرول می‌شوند و می‌توانم با چند دقیقه ایستادن پای آن، اوضاع دنیا را بفهمم. طبیعتاً حاضر نیستم وقتم را پای هیچ شبکه‌ی داخلی یا خارجی بسوزانم و برای اطمینان، هیچ آنتنی به تلویزیون وصل نکرده‌ام تا حتی اگر حوصله‌ام هم سر رفت، به استفاده از این ابزار فساد، وسوسه نشوم.

صندلی پشت به تلویزیون قرار داده شده تا هرگز به ابزاری برای استفاده از تلویزیون تبدیل نشود. برای لپ تاپ تلویزیون هم از ماوس‌های کوچک وایرلس استفاده می‌کنم. چون پای صفحه کلید نشستن هم داستان خود را دارد.

ممکن است بعضی دوستان، احساس کنند که نگاه من به خودم و انسان، خیلی مکانیکی است و بگویند که ما اراده داریم. می‌توانیم تصمیم بگیریم و دلیلی ندارد به این شکل محیط اطراف خود را مهندسی کنیم.

این دیدگاه، یک پاسخ مذهبی و یک پاسخ علمی دارد.

پاسخ مذهبی همان است که باید از مواضع برانگیزاننده‌ی رفتار هم اجتناب کرد و حتی از محیطی که ما را به گناه (مثلاً دیدن تلویزیون) وامی‌دارد.

پاسخ علمی هم واضح است. درباره تاثیر محیط و Context بر روی رفتارهای ما مطالعات زیادی انجام شده. حتی بر بازی اولتیماتوم که در مذاکره انجام می‌شود، ثابت شده است که کسی که روی صندلی چرمی می‌نشیند، در مقایسه با کسی که روی صندلی چوبی می‌نشیند، امتیازخواهی بیشتری می‌کند. اگر چه هرگز حاضر نیست بپذیرد این امتیازخواهی زیادتر، به خاطر جنس صندلی است!

خلاصه اینکه دوستان من. فقط گاو‌ها نیستند که با موسیقی، بیشتر شیر می‌دهند. همه‌ی ما مانند سایر حیوانات تحت تاثیر محیط هستیم. شاید انسان بودن‌مان به این باشد که کمی بیشتر از آنها، می‌توانیم محیط را به نفع خواسته‌های خود تغییر دهیم و مهندسی کنیم.

پی نوشت: در متمم، بحثی داریم به نام تکنولوژی خنثی نیست. مطالعه‌ی آن بحث هم می‌تواند به درک بهتر ما از سوگیری‌های ابزارها و چیدمان محیطی کمک کند.

stage-13



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+269
  

خانه تکانی در رابطه ها (گام دوازدهم)

پیش نوشت: این قسمت، قسمت دوازدهم از مجموعه‌ی گام‌های همراه با متمم تا نوروز است که طبیعتاً مطالعه‌ی آنها به ترتیب، می‌تواند بسیار مفیدتر و قابل درک‌تر باشد و گام دوازدهم، برای کسانی که گام‌های قبلی را نخوانده‌اند، نقطه‌ی شروع خوبی نیست.

چیزی که این بار می‌خواهم به آن بپردازم، سبد رابطه‌های ما است.

زمانی که در مورد مفهوم نظافت اجتماعی در شبکه‌های اجتماعی صحبت می‌کردم، توضیح دادم که روبن دانبار، با مطالعه‌ی نئوکورتکس ما و مقایسه‌ی حجم آن با سایر حیوانات، عدد دانبار را مطرح می‌کند و پیش بینی می‌کند که انسان می‌تواند حداکثر ۱۵۰ رابطه را به صورت همزمان درک و مدیریت کند.

بعدها، زاکربرگ و سیستروم و اخیراً هم پاول دوروف، کم کم این باور را در ما ایجاد کرده‌اند که تعداد رابطه‌های قابل مدیریت، بیش از آنکه به نئوکورتکس مغز ما ربط داشته باشد به تعداد هسته‌های سی پی یوی موبایل ما ربط دارد!

ما عموماً فراموش می‌کنیم که آنچه دانبار مطرح کرده، صرفاً‌ حداکثر تعداد اعضای یک گروه است که با هم زندگی می‌کنند (به عبارتی، ظرفیت زندگی گله‌ای انسانها را تا ۱۵۰ رأس انسان در هر گله تخمین زده است)‌ و آنچه زاکربرگ و سیستروم و دیگران هم می‌گویند، تعداد افرادی است که می‌توانند در فضای شخصی ما، صندوق پستی داشته باشند و یا روی دیوار خانه‌ی حقیقی یا مجازی ما، برچسب و کاغذ و پیام و پیامکی بچسبانند (و ما هم به صورت متقابل چنین کنیم).

رابطه، به معنای واقعی آن (مهم نیست که فیزیکی باشد یا دیجیتال، حقیقی یا مجازی، با موجود زنده یا موجود مرده) سهم قابل توجهی از ذهن و زمان ما را می‌گیرد.

چیزی نیست که به سادگی قابل ساختن باشد و به سادگی نیز، قابل رها کردن نیست و گاه، چنان به عادتی ناخودآگاه در زندگی ما تبدیل می‌شود، که فرصت فکر کردن به آن را از دست می‌دهیم و جرات تصمیم گیری در مورد آن را هم پیدا نمی‌کنیم.

رابطه، بخشی از هویت ما را تعریف می‌کند.

به شکلی که اگر حذفش کنیم یا تغییرش دهیم یا رابطه‌ای را با رابطه‌ای دیگر جایگزین کنیم، بخشی از آن هویت هم تغییر می‌کند.

این رابطه می‌تواند با همکارم باشد. با همسرم باشد. با نویسنده‌ای که قرن‌ها پیش مرده است و تنها کتابهایش را می‌خوانم باشد و یا با خواننده‌ای که گوش دادن به صدایش، ساعت‌های زیادی از شبانه روزم را به خود اختصاص می‌دهد.

طبیعتاً رابطه‌ای تا این حد محکم و اثرگذار، می‌تواند با اشیاء هم باشد. حتی نزدیک‌تر و اثرگذارتر از انسانها.

اما آنچه من در بحث امروزم مد نظر دارم، رابطه با انسانها است.

اگر رابطه را تا این حد جدی و مهم تعریف کنیم، بعید است بتوان بیشتر از پنج یا شش یا هفت یا ده رابطه را تصور کرد.

هر یک از ما سبدی از رابطه‌ها را داریم و در دست گرفته‌ایم و در زندگی روزمره و در سختی‌ها و آسانی‌ها، آن را با خود جابجا می‌کنیم.

می‌شود برای هر یک از این رابطه‌ها، ابعاد مختلفی را تعریف کرد. رابطه‌ می‌تواند رنگ و طعم فیزیکی داشته باشد.

مهم نیست که در دنیای فیزیکی است و یا در دنیای پیام و پیامک و ارسال عکس و به اشتراک گذاری تصویر در شبکه های مجازی.

مهم این است که فیزیک بخشی از این رابطه است. همچنانکه ابعاد خانه می‌تواند یکی از ویژگی‌های دوست داشتنی یک خانه باشد و حتی شاید مهم‌ترین ویژگی آن.

رابطه می‌تواند رنگ و بوی فکری داشته باشد.

من فکرهای او را می‌پسندم و می‌فهمم. جایی در ذهن من نشسته است. فکر می‌کنم که مثل هم فکر می‌کنیم. یا فکر می‌کنم که دوست دارم مانند او فکر کنم و یا فکر می‌کنم که فکرهایم را می‌فهمد یا فکر می‌کنم که اگر زنده بود، فکرهایم را می‌فهمید. یا فکر می‌کنم که اگر می‌توانستیم همدیگر را ببینیم و در نقطه‌ی دیگری از تاریخ و جغرافیا نبود، همفکر خوبی بود.

رابطه می‌تواند وجه احساسی داشته باشد.

فکر کردن به او، دیدنش، دیدن نشانه‌های او، می‌تواند حالم را بهتر (یا بدتر) کند.

رابطه می‌تواند بر درک من از علت وجودی خودم تاثیرگذار باشد.

وقتی او را می‌بینم، وقتی با هم کار می‌کنیم، وقتی به او فکر می‌کنم، وقتی کتاب آن نویسنده‌ای را که قرن‌هاست مرده است می‌خوانم، یادم می‌آید که باید به خودم فکر کنم.

به اینکه از کجا آمده‌ام و آمدنم بهر چه بوده و به کجا می‌روم.

بحث من، پاسخ واقعی این سوالها نیست. آنچه مهم است کسی است که بتواند پاسخی به من بدهد که شوق زیستن را در من زنده کند و معنایی بزرگتر از آنچه امروز در ذهنم از خودم دارم، برایم بیافریند.

شوق زیستن، با عشق به زنده ماندن فرق دارد.

شوق زیستن، لذتی است که ما از دیدن ذره ذره‌ی دنیای اطراف خود تجربه می‌کنیم. عشق به زنده ماندن، پول و وقت و منابعی است که حاضریم صرف کنیم تا حتی به شکل نباتی، بر روی تخت بیمارستان، قلبمان چند بار بیشتر بزند!

شوق زیستن، نزدیک‌تر شدن به دنیا و همه‌ی فرایندهای آن است. از جمله مرگ. ابزار هوشمندانه‌ای که جا را برای حضور آیندگان و تجربه‌ی این بازی شگفت انگیز، باز می‌کند و با تفکیک و تجزیه‌ی ما، مواد اولیه‌ی تولیدات جدید این کارخانه‌ی بزرگ را، تامین می‌کند.

معنای بزرگتر هم، به معنای جایگاه بزرگتر نیست. اینکه من را بیش از قبل، به مرکز عالم ببرد و اهمیتی فراتر از آنچه دارم به من هدیه کند. بلکه اینکه به من در این عالم بزرگ، جایی بدهد.

جایی که مال من است. واقعاً جایگاه من است. نقطه‌ی اثرگذاری من است و شاید، افقی گسترده و دور، از جایی که نیستم ولی می‌توانم باشم پیش چشم من قرار دهد.

اینها هیچ کدام، مهم‌تر یا پاک‌تر از دیگری نیستند. اما چیزهایی هستند که عموماً در رابطه‌های ما تجربه می‌شوند.

شاید یکی، فیزیک را در شریک عاطفی‌اش ببیند و دیگری در مجموعه‌ی تصاویر یک مدل!

شاید برای یک نفر، بخشی از این تجربه‌ها را مادرش بسازد. برای دیگری پدرش. برای دیگری یک دوست. برای یکی مولوی. برای دیگری حافظ.

یک نفر شاید، معنا را در اندیشه‌های سقراط بیابد و دیگری در خیال پردازی‌های افلاطون.

اما به هر حال، هر یک از ما، سبدی از رابطه‌ها داریم.

رابطه‌هایی که هر یک، یک یا دو یا سه یا چهار وجه دارند.

برای شناختن خودمان، کافی است که سبد رابطه‌هایمان را بر زمین قرار دهیم و به هر یک از تخم مرغ‌های این سبد نگاهی دوباره بیندازیم.

اگر از جایی که هستیم راضی نیستیم، شاید باید در ترکیب این سبد، تغییری ایجاد کنیم.

این تغییر شاید، با دور انداختن کتابی باشد. یا خریدن کتابی تازه.

شاید با پاک کردن شماره‌ای از دفترچه‌ی تلفنم باشد و شاید با ارسال پیامی تازه.

شاید با بخشیدن کسی باشد و شاید با فراموش کردن دیگری.

این تغییر، هر چه باشد،‌ ساده نیست. شاید یکی از دشوارترین بخش‌های خانه تکانی.

اما سال جدید، معمولاً، با سبد رابطه‌های قدیمی، نو نمی‌شود.

این را به خوبی می‌دانیم و می‌فهمیم.

stage-12



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+218