Tag: وبلاگ نویسی

وبلاگ های دوستان من

ایده‌ی معرفی وبلاگ دوستان متممی در میانه‌های سال پیش مطرح و اجرا شد. تقریباً زمانی که مطالب زیر را در مورد وبلاگ نویسی نوشتم و منتشر کردم:

اما احساس کردم بهتر است که از شیوه‌ی متفاوتی استفاده کنم و آخرین نوشته‌های دوستانم را مستقیماً در وبلاگم نمایش بدهم.

از این به بعد در ستون کناری این وبلاگ می‌توانید آخرین نوشته‌های دوستان متممی را هم ببینید.

البته طبیعتاً بخش قابل توجهی از نوشته‌های این دوستان و سایر دوستان عزیزم (و خودم) در قالب تمرین‌ها و بحث‌های متمم هست که مطمئن هستم مرتب آنها را مطالعه و بررسی می‌کنید (از جمله تمرین‌های برتر درس‌های اختصاصی و تمرین‌های برتر درس‌های عمومی).

توضیح (و آرزو): دوست دارم بعد از من، تاریخ این پست تغییر کند و آخرین مطلب این وبلاگ باشد و بماند. تا زمانی که این مطلب به صورت خودکار به روز می‌شود، این وبلاگ از بین نرفته و متوقف نشده است.

ادامه نوشته

+297
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

برای زینب دستاویز: چند پیشنهاد در مورد وبلاگ نویسی

نوع مطلب: گفتگو با دوستان

برای: زینب دستاویز و البته بقیه‌ی دوستان عزیزم که وبلاگ‌هایشان را می‌خوانم.

پیش نوشت- تقریباً هر جا و به هر بهانه‌ای که می‌شده، دوستان عزیزم را به نوشتن تشویق کرده‌ام. مطالب متعددی را هم در زمینه‌ی تجربه‌های خودم در مورد وبلاگ نویسی منتشر کرده‌ام که از جمله‌ی آنها می‌توان به موارد زیر اشاره کرد:

نکات دیگری هم در ذهنم هست که به تدریج و در فرصت مقتضی می‌نویسم.

اما زینب کسی بود که به ادامه ندادن آن سلسله‌ نوشته‌ها، اعتراض کرد و البته اقدام عملی هم انجام داد و بی‌آنکه منتظر بماند، نوشتن وبلاگش را آغاز کرد. این شیوه‌ی اعتراض (عمل کردن به جای حرف زدن) آن‌قدر شایسته‌ی تقدیر و احترام هست که من، به محض دیدن کامنتش، تصمیم بگیرم چند خطی را – حتی اگر به هیچ کارش نیاید – برایش بنویسم.

دوستان زیادی دارم که می‌نویسند. اما دلم می‌خواهد اینجا خطاب به زینب بنویسم. چون احساس می‌کنم راحت‌تر می‌توانم بنویسم. خیلی هم مجبور نیستم برای رعایت فضای رسمی، شاید و احتمالاً و ممکن است و به نظر می‌رسد و البته سلیقه‌ی من است، به کار ببرم.

بنابراین زینب.

من جملاتم را بی‌قید و شرط می‌نویسم. اما و اگرها را حذف می‌کنم. فقط برای اینکه راحت‌تر باشم. قطعاً – حتی بدون اینکه من این را به تو بگویم – تو مختاری از بین تمام این پیشنهادها، یک مورد یا چند مورد یا همه را جدی بگیری یا کنار بگذاری. عمداً هم در عنوان، از واژه‌ی پیشنهاد استفاده کردم. چون پیشنهاد را هر کسی می‌تواند مطرح کند. اما توصیه، از سوی کسی مطرح می‌شود که خود را صاحب صلاحیت می‌داند و من، این عنوان را برای این‌ حرف‌ها، به کار نخواهم برد.

پیشنهاد اول: هر روز بنویس.

زینب. شاید بعدها، تصمیم بگیری هفته‌ای یک بار یا دو بار یا حتی شاید ماهی دو یا سه مطلب بنویسی. اما برای شروع، ترجیحاً تلاش کن هر روز بنویسی.

مهم نیست چقدر می‌نویسی. یک سطر. یک پاراگراف. یا چند صفحه. اما بنویس.

البته اگر بخواهم اصول هدف‌گذاری و بحث نظم شخصی را مد نظر قرار دهم، باید هدفی بگذاریم که هرگز نقض نشود و قطعاً ممکن است بعضی شب‌ها نتوانی بنویسی. پس شاید پیشنهاد عملی‌تر این باشد: در هفته، بیشتر از یک یا دو روز، به خودت مرخصی نده و از این مرخصی هم استفاده نکن، مگر اینکه مجبور شوی. همیشه آنها را برای شرایط اضطرار نگه دار.

این پیوسته نوشتن، باعث می‌شود که نوشتن به عادت تو تبدیل شود. شاید امروز، وقتی خسته‌ای یا ذهنت مشغول است، نتوانی چیزی بنویسی. اما وقتی نوشتن به عادت تو تبدیل شد، مشکل دیگری پیدا خواهی کرد که البته مشکل بهتری است: خسته‌ای و ذهنت مشغول است. اما نمی‌توانی ننویسی و به نظرم، این نعمتی است که اگر در زندگی نصیب کسی شود، ناسپاسی است اگر چیز بیشتری طلب کند. چون «کلمه» مهم‌ترین دستاورد نژاد انسان است و نوشتن، فاخرترین کاربرد آن.

پیشنهاد دوم: اگر از جایی چیزی نقل می‌کنی، حتماً حتماً حتماً از خودت چیزی به آن اضافه کن. حتی اگر در حد یک جمله

(راجع به نقل منبع نمی‌گویم، چون تو و متممی‌ها به اندازه‌ی کافی این اصول را می‌دانید و می‌شناسید).

نگذار ذهنت و زبانت، به تکرار طوطی‌وار خوانده‌ها و شنیده‌ها عادت کند. وقتی شعری زیبا می‌بینی و نقل می‌کنی، یا جمله‌ای یا پاراگرافی یا هر چیزی از نویسنده یا متفکری را برای مخاطبانت می‌گویی، فکر کن که چه حرفی می‌توانی اضافه کنی؟

شاید چند سطری در مورد گوینده‌اش بنویسی. شاید در یک یا چند جمله، دیدگاه خودت را در مورد آن بنویسی. شاید توضیح بدهی که چرا برای تو، جذاب بوده است. چون قطعاً می‌دانیم که آنچه امروز در تو شوری برمی‌انگیزد، ممکن است در من، هیچ حسی ایجاد نکند. چنانکه دیگر روز، شاید در تو هم هیجانی ایجاد نکند. پس مهم است که اول خودت و دوم مخاطبت، بدانید که چرا این حرف یا جمله یا پاراگراف، نقل شده است.

پیشنهاد سوم: برای خودت بنویس و نه مخاطب.

زینب. این را یک نویسنده‌ی ادبی به تو نمی‌گوید. کسی که این حرف را می‌نویسد، از آن عاشقان مسلکِ هنر برای هنر نیست. این را کسی می‌گوید که کمی با بازاریابی محتوا و استراتژی محتوا آشناست. مخاطب و ارزش مخاطب را می‌فهمد. تحلیل پرسونا را دوست دارد و به کار می‌برد. اما وبلاگ نویسی، نه کسب و کار است و نه بازاریابی. نوشتن است.

اگر چه، ممکن است روزی وبلاگ تو، به اثر انگشت دیجیتال تو تبدیل شود (که حتماً خواهد شد) و ممکن است برای تو نامی یا نانی هم بیاورد. اما وبلاگ نویسی، اگر با جان و دل و برای خودت نباش، برای هیچکس هم دوست‌داشتنی نخواهد بود.

اگر مناسبتی می‌بینی، اگر رویدادی می‌بینی، اگر دیگران در مورد چیزی حرف می‌زنند، یا در مورد چیز دیگری حرف نمی‌زنند، هیچ‌کدام نمی‌تواند و نباید تو را به نوشتن یا ننوشتن در مورد یک موضوع وادار کند.

مهم این است که چیزی بنویسی که در ذهنت می‌گذرد و برای «تو» مهم است. شک نکن که اگر چیزی برای تو مهم باشد، آن را بهتر خواهی نوشت و منِ خواننده هم، با لذت و رغبت بیشتری خواهم خواند.

پیشنهاد چهارم: وبلاگ بخوان.

زینب. همیشه چند وبلاگ را داشته باش که به آنها سر بزنی. دیدن نوشته‌های دیگران، هم آموزنده است و هم الهام‌بخش.

دیدن شبکه‌های اجتماعی هم بد نیست. لااقل می‌توانی دغدغه‌های مردم را ببینی و شاید بعضی از آنها، جرقه‌ای برای اندیشیدن و نوشتن باشد. اما فراموش نکن که تنفس بیش از حد در هوای مردم، تو را چیزی از جنس مردم خواهد کرد و مردم، هرگز به کسی که از جنس خودشان باشد، به دیده‌ی احترام نگاه نمی‌کنند.

بعضی از شرکت‌های تکنولوژی محور، چندان از اینکه وبلاگ‌خوان باشی خوشحال نمی‌شوند.

گوگل، دوست دارد تو هر روز، دوباره از اول، جستجو را در صفحه‌ی او آغاز کنی تا بتواند برایت تبلیغاتش را نمایش دهد و خرج زندگی‌اش را در بیاورد.

اگر چه تبلیغات در کناره‌ی وبلاگ‌ها هم وجود دارند، اما همچنان شروع از صفحه‌ی اول گوگل برای او خوشایندتر (و البته پرسودتر) است. شبکه‌های اجتماعی دیگر هم همین‌طور. تلگرام، ترجیح می‌دهد لینک‌ها و سایت‌ها را داخل خودش باز کنی تا زودتر به فضای تلگرام بازگردی. همچنین بسیاری از نرم‌افزارهای دیگر.

فیس‌بوک‌ هم، ترجیح می‌دهد نویسندگان وبلاگ‌ها، هر بار برای هر نوشته‌ی جدید، به او پول بدهند تا نوشته‌هایشان را تبلیغ کند.

در واقع، کسی که به سراغ اینترنت می‌آید و مستقیماً چند سایت و وبلاگ مشخص را می‌خواند و می‌رود، کم سود‌ترین مخاطب برای بزرگان تکنولوژی است.

پس اگر وبلاگی را پیدا کردی و دیدی دوستش داری، مراقب باش آن را گم نکنی که کسی دلش نسوخته تا آدرس آن را دوباره به تو بدهد.

من برای خواندن وبلاگ‌ها، از Inoreader استفاده می‌کنم. چند روزی طول می‌کشد تا همه چیز دستت بیاید و راحت با آن کار کنی. اما به زحمتش می‌ارزد. با فارسی هم، به اندازه‌ی انگلیسی راحت کار می‌کند (اگر هم خواستی انتخاب دیگری داشته باشی، برای اندروید و برای iOS گزینه‌های خوب دیگری هم وجود دارد).

پیشنهاد پنجم: امضای خودت را داشته باش.

منظورم از امضا، این کارهایی نیست که امروز در تلگرام و شبکه های اجتماعی دیگر مد شده است. هر چه می‌خواهند از هر جا می‌آورند و می‌گویند و می‌نویسند و زیرش نامی، یا جمله‌ای یا شعاری یا یک هشتگ یا یک لوگو از خودشان می‌گذارند.

منظورم از امضا این است که حال و هوای نوشته‌ات، مشخصاً متعلق به خودت باشد. مهم نیست این شعر را در کجا بخوانی:

هین سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود

وارهد از حد جهان، بی‌ حد و اندازه شود

مشخص است که این حرف،‌ حرف مولوی است. امضای مولوی در آن معلوم است.

همچنانکه امضای حافظ، در شعر‌هایش مشخص است. مثلاً قصه‌ی عشق او، عموماً شوق مراحل نخستین عاشقی و گلایه از دشواری‌های بعدی آن است:

… که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها

و یا اینکه:

در زلف چون کمندش، ای دل مپیچ کانجا، سرها بریده بینی بی‌جرم و بی‌جنایت

(یکی دو باری هم البته در آغوش یار، حرف‌های شاد‌تری زده که تکرار آنها اخلاقی نیست).

مولوی اگر هم به سراغ عاشقی می‌رود، عموماً دست پر باز می‌گردد.

اگر به قالب هم نگاه کنیم، رهایی از حرف و گفت و صوت، امضای مولوی است و ظریف‌کاری و پرداخت واژه‌ها امضای حافظ.

البته قرار نیست من و تو، حافظ و مولوی و سعدی شویم. اما اگر آنها را متر و معیار قرار دهیم، لااقل حرف زدن معمولی را یاد خواهیم گرفت. اگر معیارهای معمولی بگذاریم دیگر به هیچ‌جا نخواهیم رسید. صرفاً از این روست که آنها را مثال می‌زنم.

اما امضا داشتن برای من و تو چه مصداقی دارد؟

مهم‌ترین کاربرد امضا، تعیین هویت است. امضا داشتن دو مرحله دارد.

مرحله‌ی اول اینکه: بعد از مدتی وبلاگ نویسی، اگر به من بگویند آیا زینب در مورد این موضوع مطلبی می‌نویسد؟ بتوانم بگویم: بله می‌نویسد. یا اینکه: نه نمی‌نویسد. یا اینکه: اگر بنویسد احتمالاً از این منظر می‌نویسد.

مرحله‌ی دوم اینکه: اگر یکی از نوشته‌هایت را به من نشان دادند (و من نوشته‌های قبلی تو را خوانده بودم) بتوانم با خطای کم، تشخیص دهم که آن نوشته می‌تواند نوشته‌ی تو باشد یا نه.

بخشی از این مسئله، به فرم و قالب نوشتار بازمی‌گردد و بخشی دیگر به محتوا.

این ملاحظات، نه فقط در وبلاگ نویسی، بلکه در سایر پلتفرم‌های اجتماعی  هم به تو کمک می‌کند که مانند یک درخت، ریشه در خاک داشته باشی و مانند قاصدک با هر بادی به این سو و آن سو نروی و به خبررسان مردم کوچه و بازار تبدیل نشوی.

دنیای امروز، دنیای نویز هاست. با این شیوه، به یک صدا تبدیل می‌شوی و این دستاورد کمی نیست.

پیشنهاد ششم: در نوشتن صد مطلب اول، منتظر هیچ بازدیدکننده‌ای نباش.

نوشتن، از جنس کاشتن است. تنها پس از صبر فراوان و دیرهنگام میوه می‌دهد. اما وقتی میوه داد، همیشه بارور خواهد ماند و گذر فصل‌ها، شاید دستاوردهایت را کم و زیاد یا متفاوت کند، اما تو را عقیم نخواهد کرد.

آنان‌که می‌خواهند به سرعت نتیجه بگیرند، معمولاً چیزی از جنس علف هرز پرورش خواهند داد.

راستی. نمی‌دانم وقتی جوان‌تر بودی فیلم‌های علمی-تخیلی (به قول امروزی‌ها سای فای یا Science Fiction) را دوست داشتی یا نه.

همچنین نمی‌دانم که اگر آنها را دوست داشتی، بحث‌هایی مثل ماشین زمان و گذر از تونل زمان یا سفر ناگهانی در مکان،‌ برایت جالب بود یا نه.

برای من جالب بود. حتی در دوران کودکی یادم هست چند بار با چسب و مقوا، خواستم ماشین زمان درست کنم و نشد. چند جمله و ورد هم پیدا کردم و بارها تکرار کردم، اما اثر نداشت.

بخش زیادی از تجربه‌ی سفر در زمان و مکان، امروز برای ما مهیا است. اگر چه چون این شرایط بی‌صدا فراهم شده، چندان هیجان زده نشده‌ایم. این ویژگی ما انسان‌هاست که فرصت‌های دم دست را نمی‌بینیم.

اولین بار که سفر در زمان و مکان را تجربه کردم، سال گذشته در هنگام پیاده روی در باشگاه انقلاب بود. صبح بود. هنوز هفت نشده بود. دیدم خانمی میانسال از روبرو می‌آید و لبخند می‌زند. فکر کردم که به کسی پشت سر من نگاه می‌کند. سرم را پایین انداختم تا نگاهش با من تلاقی نکند. جلوتر آمد. به اسم صدایم کرد.

گفت: شما را می‌شناسم. الان دارم حرف‌های شما را گوش می‌دهم.

لبخندی زدم و از اینکه حرف‌ها را گوش می‌دهد تشکر کردم و به عنوان احترام، گفتم: اگر توضیح بیشتری لازم است خودم خدمت‌تان عرض کنم.

خیلی جدی گفت: الان در میانه‌ی حرف‌هایتان هستم. با اینکار کلام خودتان را قطع می‌کنید و روند صحبت از دست می‌رود. ممنونم. پیاده روی کنید. من هم به قدم زدن با شما ادامه می‌دهم (از من جدا شد و رفت و گوشی هنوز در گوشش بود و به قول خودش، داشت با من قدم می‌زد).

آن موقع، با خودم فکر کردم که وعده‌ی جهان‌های موازی – اگر دنبال کارکرد آن باشیم و نه هیجان‌های دراماتیک آن – چندان فراتر این نیست. من در دنیای خودم، در حال قدم زدن هستم و در دنیای او، دارم معلمی می‌کنم و درس می‌دهم. چنانکه الان که تو این نوشته را می‌خوانی و با تو حرف می‌زنم، شاید در دنیای خودم مشغول خواب یا فکر کردن به چیز دیگری باشم.

اگر به انتخاب من و تو بود، شاید حالت رویایی این بود که همزمان سفر در زمان و مکان برایمان مهیا باشد. اما لااقل امروز که این حرف‌ها را برایت می‌نویسم، عموماً مجبوری بین این دو انتخاب کنی.

وقتی در شبکه های اجتماعی حرف می‌زنی، عموماً سفر در مکان را به سفر در زمان ترجیح داده‌ای.

حرفت به سرعت در جاهای مختلف پخش و نشر می‌شود. خیلی‌ها در نقاط مختلف زمین آن را می‌خوانند. اما فردا یا پس فردا یا هفته‌ی دیگر، مردم به سراغ حرف‌های دیگر و افراد دیگر خواهند رفت. حتی اگر پیش خودت هم بمانند و دوباره به صفحه‌ی تو و حرف‌های تو سر بزنند، حرف‌ها و افکار قدیمت زیر خروارها محتوا، مدفون خواهد شد.

وبلاگ نویسی، عموماً‌ از جنس سفر در زمان است. می‌نویسی که شاید امروز یا فردا یا ماه بعد یا سال بعد یا وقتی که نیستی، حرف‌هایت از حصار زمان بگذرند و در اختیار دیگران قرار گیرند. این همان سبکی است که همه‌ی بزرگان، در همه‌ی تاریخ رعایت کرده‌اند. چه بسیار حرف‌ها و نوشته‌ها که در زمان زنده بودنشان، خوانده و شنیده نشده یا لااقل مورد توجه جدی قرار نگرفته است. اما آنها، می‌خواسته‌اند حرف‌شان و فکرشان از مرزهای زمان عبور کند تا آیندگان، دوباره وادار نشوند به آن حرف‌ها فکر کنند. این شیوه‌ی اندیشیدن و ثبت اندیشه‌ها بوده که باعث شده فرهنگی بماند و تمدنی رشد کند که اگر جز این باشد، آیندگان من و تو، چاره‌ای ندارند جز اینکه از خراش‌های نامفهوم درها و دیوارها و سنگ‌های گورمان، به فراخور نیاز و زمان‌شان، قصه‌ای بسازند و به من و تو نسبت دهند.

اگر سفر در زمان را انتخاب کنی، خود به خود، در قید مخاطب نخواهی ماند. نه از نظر تعداد و نه از نظر سلیقه و دغدغه.

پیشنهاد هفتم: وسواس نداشته باش.

ما وقتی کسانی را که دوست داریم الگو قرار می‌دهیم، انگیزه‌ای برای حرکت و پیشرفت پیدا می‌کنیم.

اما نباید یک نکته را فراموش کنیم. ما قرار نیست دقیقاً امروز آنها باشیم. آنها مسیری را طی کرده‌اند و به نقطه‌ای که هستند رسیده‌اند.

اگر نقطه‌ی شروع خودت را با وضعیت فعلی یا نقطه‌ی پایان الگوهایت مقایسه کنی، گرفتار وسواس و کمال طلبی خواهی شد و احتمالاً به سرعت انگیزه‌ات را از دست خواهی داد.

الگوها، برای ما مثل ستاره‌ی قطبی هستند نه خاک جاده. قرار است مسیر را نشان‌مان بدهند، نه اینکه به سرعت، آنها را زیر پا بگذاریم و از آنها عبور کنیم.

اگر چه، اگر نگاهت درست باشد و تلاشت پیوسته، دیر یا زود می‌بینی که به سرزمین‌های تازه‌ای راه پیدا کرده‌ای و خودت، ستاره‌ای برای مسیر دیگران خواهی بود.

پیشنهاد هشتم: هر وقت موضوعی به ذهنت رسید و خواستی در موردش بنویسی، تیتر آن را جایی روی کاغذ بنویس و بگذار یک یا دو یا سه روز از آن بگذرد. سپس بنویس.

این کار، معجزه‌ی شگفتی با خود دارد. لازم نیست هیچ کار عجیبی انجام بدهی. اما قول می‌دهم که در آن دو سه روز، ذهنت همه جا به دنبال حرف و جمله و نشانه می‌گردد. حتی اگر خودت حواست نباشد و این کار ناآگاهانه انجام شود. مطمئن باش که نوشته‌ی بهتری خواهد شد.

من همان لحظه که آخرین کامنت خودت را گذاشتی، نامت را دیدم و جایی نوشتم که: برای زینب در مورد وبلاگ نویسی.

الان که اینها را – بی‌لحظه‌ای توقف و پیوسته می‌نویسم – بیش از دو شبانه روز از نوشتن آن تیتر گذشته است. مطمئنم اگر همان لحظه می‌نوشتم، سبک دیگر و محتوای دیگری می‌شد.

پیشنهاد نهم: هیچ وقت نقد هیچ کسی را جدی نگیر. انتقادپذیری، ویژگی آدم‌های ضعیفی است که خودشان نمی‌توانند درست یا نادرست بودن کارشان را بفهمند.

خوش‌بختانه من و تو، با رای کسی در جای فعلی خود قرار نگرفته‌ایم که در برابر نقد کسی، سر خم کنیم.

بگذار همیشه بزرگ‌ترین منتقدت خودت باشی. چون هیچکس مثل تو، نمی‌داند که امروز کجایی و فردا می‌خواهی کجا باشی و بین امروز و فردایت، چقدر فاصله هست. اگر می‌خواهی خودت را نقد کنی، کارهای کسانی را ببین که در مسیر مد نظر تو، از تو جلوترند. شک نکن که ایرادها و ضعف‌ها، واضح و شفاف پیش چشمت نمایان خواهد شد.

کسی اگر آن‌قدر از تو بالاتر باشد که در موضع نقد تو باشد، وقتش را برای تو تلف نخواهد کرد و اگر پایین‌تر از آن باشد، تو نباید وقتت را برای او تلف کنی.

پیشنهاد دهم: کامنت نوشتن و تمرین گذاشتن در متمم را فراموش نکن.

تو بهتر از هر کسی می‌دانی که ده‌ها هزار کامنت و تمرین، چیزی نیست که من بخواهم با توصیه‌ام، آنها را بیشتر کنم یا با وقت گذاشتن کمتر من و تو، کمتر شود.

اما وقتی برای خودمان می‌نویسیم، کم کم عادت می‌کنیم که چارچوب‌ها و اهداف و انتظارات را خودمان بر اساس میل و سلیقه‌ی خودمان تعیین کنیم. نوعی رهایی و زندگی بیرون از چارچوب‌ها.

این خوب است. اما گاهی اوقات هم، نوشتن در حضور جمع،‌ با قواعد و چارچوب‌ها و همه‌ی اصول دست و پا گیر، درباره‌ی موضوعی که آن روز، شاید خودت رغبت به نوشتنش نداشته‌ای و در شرایطی که دیگران هم در موردش نوشته‌اند، کمک می‌کند که قدرت نوشتن و شیوه‌ی فکر کردنت بهتر شود.

چیزی شبیه وزنه برداری. وزنه بردار‌ها قرار نیست همیشه زیر بار وزنه زندگی کنند. اما وقتی در خیابان کنار من و تو، تنها و آزاد راه می‌روند، قطعاً سبک‌تر از من و تو راه خواهند رفت.

به همین علت است که من هم خودم، در کنار نوشتن در اینجا، حتماً برای تمرین حل کردن کتار بقیه‌ی دوستانم در متمم وقت می‌گذارم و هرگز این کار را متوقف نخواهم کرد.

+297
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

ده نکته پس از ده سال وبلاگ نویسی (۳): استفاده منصفانه

پیش نوشت: این مطلب قسمت سوم در مورد تجربیات ده سال وبلاگ نویسی است که البته با توجه به اینکه یک سال از نوشتن دو بخش اول آن می‌گذرد، می‌توان گفت: یازده سال وبلاگ نویسی.

دو قسمت قبل را می‌توانید از طریق لینک‌های زیر بخوانید:

قسمت اول نکاتی در مورد وبلاگ نویسی شامل:

  • وبلاگ نویسی به عنوان یک رزومه
  • وبلاگ نویسی با هویت مشخص
  • دوری از فضای سیاست (نه علم سیاست، بلکه فضای سیاسی کشور)
  • حبس نکردن ترافیک بازدیدکنندگان (شکلی دیجیتال مفهوم بخل)
  • ارائه‌ی اطلاعات رایگان

قسمت دوم نکاتی در مورد وبلاگ نویسی که به این موضوع اختصاص داشت که دنبال دنباله‌روهای خودمان راه نیفتیم. تجربه و توصیه‌ای که می‌شد آن را به این صورت هم بیان کرد: Never follow your followers.

در اینجا قسمت سوم بحث را خدمت شما می‌نویسم.

استفاده منصفانه  یا Fair Use

 برای کسانی که جنبه های حقوقی تولید محتوا را می‌شناسند و درگیر آن هستند، بحث استفاده منصفانه یا Fair Use یک اصطلاح حقوقی است و بیشتر در دادگاه‌ها و دعواهای مربوط به نقض مالکیت معنوی مورد استفاده قرار می‌گیرد.

اما من در اینجا، خیلی کاری به تعریف حقوقی این مفهوم ندارم و بیشتر به جنبه‌ی حرفه‌ای آن می‌پردازم.

واضح است که آنچه می‌گویم تجربه‌ی شخصی است. ممکن است شما با آن موافق نباشید. اما من این مورد خاص را جدای از اینکه ضامن موفقیت بلندمدت در تولید محتوای دیجیتال می‌دانم، به عنوان یکی از مصادیق مهم اخلاق و اخلاق‌گرایی در دنیای دیجیتال می‌فهمم.

ضمناً مسئله به این شکل هم نبوده که خودم هم از ابتدا آن را رعایت کنم. اما به تدریج که سود و هزینه‌های آن را دیده‌ام و تجربه کرده‌ام، امروز بیش از هر زمان دیگری به این باور رسیده‌ام که در وبلاگ نویسی، استفاده منصفانه از محصولات فکر و قلم دیگران از جمله شرط‌های لازم (و البته نه کافی) برای موفقیت پایدار است.

اجازه بدهید چند مثال بزنم:

  • من یک فایل صوتی ارزشمند در سایت دیگر می‌بینم و فکر می‌کنم که چقدر خوب است که آن را در وبلاگ خودم هم معرفی کنم.
  • یک مجموعه عکس عالی می‌بینم که برای مخاطبان من هم می‌تواند جذاب باشد.
  • یک مقاله‌ی خوب می‌بینم که دوست دارم آن را در وبلاگم مورد استفاده قرار دهم یا به دیگران هم بگویم.
  • یک جمله‌ی خوب می‌بینم که به نظرم برای مخاطبانم می‌تواند جذاب باشد.

این را می‌دانیم که بخش قابل توجهی از نویسندگان فارسی زبان فضای مجازی، در چنین شرایطی، معمولاً مطلب را اصطلاحاً لُخت می‌کنند و سپس بازنشر می‌کنند.

به این معنا که آن را از لوگوها، توضیحات، اشاره‌های خاص، نام نویسنده یا وبلاگ پاک می‌کنند و بازنشر می‌کنند.

آنها ممکن است صریحاً ادعا کنند که این مطلب متعلق به خودشان است یا اینکه هیچ چیز نگویند و امیدوار باشند که دیگران چنین برداشتی کنند.

اعتراف می‌کنم که من هم در نخستین سال وبلاگ نویسی این کار را چند مرتبه کرده‌ام. یعنی اگر نوشته‌های سال ۸۴ من را در وبلاگم ببینید (که البته این کار به علت اینکه آن را مسدود کرده و در واقع معدوم کرده‌اند چندان ساده نیست) نمونه‌هایی از این دزدی را خواهید دید.

بعدها به این نتیجه رسیدم که این کار مضرات فنی / اخلاقی / حرفه‌ای زیادی دارد:

  • اولاً در دنیای امروز، جستجوی منابع اصلی چندان دشوار نیست. با صرف چند دقیقه وقت می‌توان منبع اصلی را پیدا کرد. بنابراین،‌ چنین دزدی‌هایی عمر و دوام طولانی نخواهند داشت.
  • دوم اینکه اعتماد خواننده از بین می‌رود. چه امروز، چه فردا و چه یک سال بعد، زمانی می‌رسد که من می‌خواهم حرف‌های خودم و دیدگاه‌های خودم را مطرح کنم و آن روز، دیگر خواننده‌ام اعتماد نخواهد کرد. زمانی یکی از بچه‌ها، برای من یک سایت را به عنوان تولیدکننده و عکاس یک عکس معرفی کرد و برایش نوشتم: آن‌قدر در این سایت محتوای دزدی دیده‌ام که فرضم بر این است که همیشه می‌دزدند. مگر آنکه خلافش ثابت شود (این را هم می‌دانیم که از لحاظ منطقی، اثبات دزدی نبودن چندان ساده نیست. حتی اگر منبع دیگری پیدا نکنی و به نتیجه برسی که این مطلب یا فایل یا اسلاید، فقط در این سایت وجود دارد، با خودت می‌گویی: از جایی دزدیده‌اند که من نتوانستم پیدایش کنم).
  • سومین نکته، شکل گیری نادرست برند شخصی است (من قبلاً در مورد برند شخصی یا پرسونال برندینگ مطلب مستقلی نوشته‌ام). یکی از مهم‌ترین داشته‌های ما در دنیای امروز، برند شخصی است. اینکه ما را به چه می‌شناسند. شما نه خانه‌ی من را دیده‌اید و نه ماشین من را و نه حساب بانکی من را و نه قراردادهای سابق من را و نه کارفرماهایم را. محمدرضا شعبانعلی برای شما یک اسم است و یک تصویر. همین و دیگر هیچ. بخش مهمی از برند هم به اوریجیتال بودن و اصیل بودن و معتبر بودن و Authentic بودن باز می‌گردد. اینکه خودم باشم. نشر مطالب دیگران بدون نام آنها (یا به نام خودم) این اصالت را زیر سوال می‌برد و دیگر مهم نیست که من از این طریق، چقدر سود و درآمد کسب کنم، من سرمایه‌ی اصلی زندگی شغلی‌ام را – که نام من و برند من است – خواهم باخت.
  • چهارمین نکته، یک مسئله‌ی فنی است. گوگل و سایر موتورهای جستجو به بحث Originality توجه زیادی دارند. بحث Double Content (محتوایی که در دو جا یا چند جا تکرار شده) صرفاً در یک دامین معنا پیدا نمی‌کند. امروز به صورت Cross Domain هم معنا دارد. به عبارتی همین که مطلبی در چند جای وب وجود دارد، به عنوان مصداقی از Double Content در نظر گرفته می‌شود. در اینجا موتورهای جستجو معیار خود را زمان نخستین ایندکس شدن قرار می‌دهند. به همین علت، اعتبار من به عنوان یک منبع اوریجینال از دست می‌رود (حالا می‌توانید بهتر درک کنید که چرا ما کامنت‌های کپی و Paste بچه‌ها در متمم را حتی با وجود  اشاره به منبع منتشر نمی‌کنیم. ما از نظر گوگل یک تولیدکننده‌ی ۱۰۰٪ اوریجینال محتوا هستیم. این ویژگی در سایت‌های کمی در دنیا هست و حتی فورچون و تایم و فوربس هم به خاطر بازنشرهای متعدد پایین‌تر از ما قرار می‌گیرند. همین باعث شده که امتیاز بالایی در جستجوها داشته باشیم و ترجیح می‌دهیم به خاطر چند امتیازی که یک نفر با یک کامنت کپی شده می‌خواهد کسب کند، تا سطح سایت‌هایی مانند فوربس و فورچون سقوط نکنیم).

فهرست بالا را باز هم می‌توان ادامه داد.

به هر حال، حرفم این است که به تجربه یاد گرفتم که سراغ سرقت محتوا نروم.

در اینجا گزینه‌ی دیگری مطرح می‌شود:

من می توانم در وبلاگ خودم مطالبی از دیگران را نقل یا بازنشر کنم و به مالک یا نویسنده آنها هم اشاره کنم.

این روش، اگر به شکلی حرفه‌ای انجام شود می‌تواند یک استراتژی برد-برد باشد. اما تشخیص شکل حرفه‌ای، آن‌قدر که در نگاه اول به نظر می‌رسد ساده نیست.

به عبارتی شاید مثال های ابتدایی این مطلب، نمونه های شفافی از استفاده ی غیرمنصفانه باشند، اما در سمت دیگر ماجرا تشخیص شیوه ی استفاده ی منصفانه چندان ساده نیست.

ساده‌ترین حالت برای استفاده‌ی منصفانه، این است که اگر مطلبی را از سایتی یا کتابی یا جایی برمی‌داریم، به انتظارات مالک آن محتوا احترام بگذاریم.

در حوزه‌ی عکس، عکاسان بسیار زیادی با بازنشر عکس‌های خود – بدون مجوز – مخالف هستند.

عکاسان زیادی هستند که تا یک رزولوشن مشخص این مجوز را می‌دهند. اما اجازه‌ی انتشار عکس کیفیت بالا را بدون مجوز نمی‌دهند.

برخی هم در کل، با بازنشر عکس‌شان به هر شیوه (حتی با تغییر و ویرایش و حتی گاهی بدون اشاره به نام عکاس)‌ موافقند.

در حوزه‌ی فایل صوتی هم انتظارات مالک محتوا متفاوت است. مثلاً در فایل‌های رادیو مذاکره، من بارها خواهش کرده‌ام که فایل‌ها را به هر شیوه‌ای می‌توانید به دوستان دیگرتان برسانید (این کار، هم باعث ترویج فرهنگ مذاکره می‌شود، هم هزینه‌ی سرور من را کاهش می‌دهد و نوعی کمک به من برای صرفه جویی مالی است).

از سوی دیگر در متمم، اصرار داریم که تا اجازه‌ی صریح متمم را کسب نکرده‌اند هیچ نوع بازنشری انجام نشود.

یادم هست که یک یا دو سال پیش، دوستی برای ما ایمیل زده بود که: من چند درس از شما را در سایت نقل کردم و البته زیر آن اعلام کردم که مال شماست.

من هم پیشنهاد دادم که ماشین ایشان را سرقت کنیم و البته رویش کاغذی بچسبانیم که ماشین متعلق به ایشان بوده است.

نمی‌دانم چرا پیشنهاد من – با وجودی که تصریح قطعی بر مالکیت ایشان داشتم – برایشان جذاب نبود و ترجیح دادند مطالب ما را از روی سایت‌شان پاک کنند.

ممکن است شما بگویید محمدرضا. مثال تو غلط بوده. چون او مطلب تو را برداشته بدون اینکه به اصل مطلب تو آسیبی برسد. در حالی که وقتی تو ماشین او را برمی‌داری او دیگر ماشین ندارد.

شاید مثال زیر کمک کننده باشد:

فرض کنیم که شما باغی دارید و از آن هیچ استفاده‌ای نمی‌کنید. آیا من می‌توانم از دیوار آن باغ بالا بروم و داخل باغ شما بخوابم (و البته به هیچ چیز آسیب نزنم) و بعد از چند روز هم بروم؟

بحث مالکیت، به این مسئله ربطی ندارد که من به تو ضرر زده‌ام یا نزده‌ام. بلکه به این بازمی‌گردد که من حق تو را برای تصمیم گیری در مورد ما یملک خودت به رسمیت شناخته‌ام یا خیر.

از اینها که بگذریم، پیچیدگی‌های بیشتری هم وجود دارد.

متمم به هر حال یک مجموعه است که واحد حقوقی دارد و تیم‌های پیگیر و از هویت و مالکیت خودش دفاع می‌کند.

چالش جدی تر استفاده از بخش عمده‌ای از محتواهای مجازی است که تا این حد چارچوب ندارند.

این همان نقطه‌ای است که بحث قضاوت شخصی در Fair Use در ادبیات حقوقی جهان متولد شد:

 قضاوت شخصی در استفاده منصفانه یا Fair Use

بزرگترین بخش محتوای دیجیتال جهان، شامل محتواهایی است که به طور صریح، سیاست و خواسته‌ی مالک آن مشخص نیست.

بخش عمده‌ای از عکس‌های اینستاگرام، بخش زیادی از مقالات وبلاگ‌ها، بخش قابل توجهی از محصولات دیجیتال شامل این ویژگی می‌شوند.

به عبارتی، به نظر می‌رسد که نهایتاً ما باید در جایی قضاوت شخصی داشته باشیم.

من به تجربه یاد گرفتم که تا حد امکان از این قضاوت‌ها دوری کنم و با مالک محتوا صحبت کنم.

قبلاً فکر می‌کردم این کار صرفاً به خاطر اخلاق و حرفه‌ای بودن است. اما امروز می‌دانم که دستاوردهای دیگری هم دارد.

شاید از هر ده مورد، پنج یا شش مورد، به طور صریح با استفاده از مطالب‌شان مخالف باشند. اما در باقی موارد، ممکن است از این کار خوشحال شوند و یا اینکه محدودیت‌ها را بگویند (مثلاً بگویند که به این شکل و در این حجم و به این میزان، از مطالب ما استفاده کنید).

بخش عمده‌ای از رابطه‌های دوستی دیجیتال امروز من، ناشی از گفتگوها و تعاملاتی است که به واسطه‌ی این کسب اجازه‌ها داشته‌ام.

البته طبیعتاً به تدریج یاد گرفته‌ام که چگونه درخواستم را مطرح کنم. سال‌های اول، در این زمینه خام بودم و جواب‌های تندی دریافت کردم.

فکر کنم هر کس وبلاگ نویسی می‌کند باید تحمل چند پاسخ تند اول را داشته باشد تا به تدریج، نحوه‌ی درخواست کردن را یاد بگیرد.

اما به هر حال، اگر همه‌ی راه‌ها بسته بود و به قضاوت شخصی رسیدیم، مهم‌ترین معیار این است که:

آیا من می‌توانم به شکلی مطالب را مورد اشاره یا نقل یا بازنشر قرار دهم که ترجیحاً موجب ایجاد انتفاع (مادی – غیرمادی) برای مالک اصلی شود و اگر نمی‌شود،‌ لااقل هیچ نوع ضرر (مادی – غیرمادی)‌ برای او ایجاد نکند؟

در اینجا وبلاگ نویسی، یک ابزار مهم برای توسعه شعور دیجیتال ما باشد. چون در فضای دیجیتال آن‌قدر منافع آشکار و پنهان مادی و معنوی وجود دارد که تا خودمان درگیر آن نشویم، هرگز نمی‌توانیم تصویر کاملی از آن داشته باشیم و قضاوت درستی در موردش بکنیم.

به عبارتی:

وبلاگ نویسی، علاوه بر اینکه به برند شخصی من و دیده شدن و شنیده شدن من کمک می‌کند، یک کارکرد مهم دیگر هم دارد و آن، درک بهتر جغرافیای منافع مشهود و نامشهود در فضای دیجیتال است.

بسته به نوع محتوا و منافع متصوره برای مالک آن، گزینه‌های مختلفی می‌تواند وجود داشته باشد:

  • من به جای قرار دادن فایل PDF یک کتاب (که به نظر خودم ترافیک و رتبه می‌آورد) نقد یا شرح یا معرفی برای آن کتاب بنویسم.
  • خلاصه‌ای از کتاب بنویسم که خواننده را از خواندن کتاب بی‌نیاز نکند و به خریدن آن نیز ترغیب کند.
  • Curation انجام دهم. به این معنا که به جای نقل یک مقاله، فهرستی از ده مقاله در‌ آن حوزه را به همراه معرفی کوتاه منتشر کنم. با این کار هم برای خواننده‌ی خودم کار مفیدی کرده‌ام، هم برای کسب رتبه‌ی سئو کار ارزشمندی انجام شده و هم منافع مالکان کتابها یا مقالات اصلی از بین نرفته است.
  • می‌توانم بر مبنای یک مدل، تحلیل خودم را بنویسم. مثلاً با  اشاره به مقاله‌ی آقای کوین کلی برای تعریف پلتفرم، مصداق‌های پلتفرم‌های ایرانی را بنویسم و به بحث بگذارم.

این فهرست تمامی ندارد و می‌تواند ده‌ها و صدها راهکار دیگر را به آن افزود.

اگر بخواهم آنچه را امروز در وبلاگ نویسی یاد گرفته‌ام و رعایت می‌کنم – به عنوان یک تجربه و نه توصیه‌ی قطعی – به صورت خلاصه مطرح کنم می‌توانم چنین بگویم:

اشاره کردن به نام دیگران و کار دیگران و مقالات دیگران و مطالعات دیگران و سایت دیگران، یکی از تکنیک‌های موفقیت در وبلاگ نویسی است.

اولاً به خواننده‌مان کمک می‌کنیم که با نام‌های جدید و منابع جدید و انسان‌های جدید و سایت‌های جدید و مقالات جدید آشنا شود. این کار باعث نمی‌شود که آنها ما را رها کنند و به سراغ دیگران بروند. اتفاقاً بیش از پیش به وبلاگ ما وفادار خواهند شد. چون اینجا همان جایی است که می‌توانند هر بار با منابع دیگر آشنا شوند.

از سوی دیگر همزمان با این اشاره‌ها، هر چقدر وبلاگ من اصیل‌تر و اوریجینال‌تر باشد، برای ساختن یک برند شخصی معتبر، مفیدتر خواهد بود.

خواننده حتی اگر آگاهانه این کار را انجام ندهد، جایی در ذهن خود به صاحب یک وبلاگ از لحاظ اوریجینال بودن مطالب امتیازی بین صفر تا صد می‌دهد و این امتیاز، ناخواسته و طبق اثر سرایت یا Contagion Effect از وبلاگبه خود نویسنده هم منتقل خواهد شد.

(چون قبلاً اشاره کرده‌ام، این اثر را خلاصه می‌گویم: بسیاری از انسان‌ها آب خوردن از یک پلاستیکی لیوان چند بار استفاده شده را به آب خوردن از یک آفتابه‌ی نو ترجیح می‌دهند. چون در ذهن آنها کثیفی‌های توالت به آفتابه هم منتقل می‌شود. حتی اگر هرگز در هیچ توالتی مورد استفاده قرار نگرفته باشد و با تمیزترین پلاستیک تولید شده باشد. به این اتفاق، اثر سرایت می‌گویند).

در کل، برندی که برای وبلاگ‌مان می‌سازیم دیر یا زود برای اکثر انسان‌ها به بخشی از برند خودمان تبدیل می‌شود و دیگران به سختی می‌توانند این دو را از هم تفکیک کنند. اوریجینال بودن می‌تواند یکی از صفات ارزشمند برای هر برندی باشد.

پیشنهاد پایانی: خیلی مناسب است که هر کس در فضای دیجیتال کار می‌کند، فهرستی از منافع حاصل از عرضه محتوا داشته باشد و آنها را بشناسد: مشهورتر شدن، دیده و شنیده شدن، کسب درآمد، بهبود رتبه موتورهای جستجو، بهبود رتبه الکسا، ایجاد هویت و تصویر علمی، ایجاد Bandwidth بالا، شبکه سازی و دریافت اطلاعات تماس دیگران، تنها برخی از این منافع هستند (این اهداف الزاماً با یکدیگر همسو نیستند. به این نکته توجه داشته باشید).

اگر این منافع را نشناسیم، نمی‌توانیم با دیگران تعاملی برقرار کنیم که سود و رضایت طرفین را تامین کند.

فکر می‌کنم چنین مطلبی می‌تواند موضوع یک درس مستقل در استراتژی محتوا در متمم باشد. اینجا نوشتم تا مجبور شوم و برای آنجا بنویسم.

لینک مطالب دیگری را که در زمینه وبلاگ نویسی نوشته‌ام ایتجا قرار می‌دهم تا اگر دوست داشتید بخوانید:

+167
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

ده نکته پس از ده سال وبلاگ نویسی (قسمت دوم)

در ادامه قسمت اول این بحث که در آن سعی کردم برخی از تجربیات ‌و آموخته‌های شخصی خودم را طی ده سال وبلاگ نویسی توضیح دهم، این بار می‌خواهم ششمین نکته‌ای را که طی این سالها از وبلاگ نویسی آموختم (و به نظرم در جنبه‌های دیگر زندگی هم – لااقل برای من – قابل تعمیم است) شرح بدهم.

اگر بخواهم آن را خلاصه کنم، فکر می‌کنم شکل انگلیسی آن، ساده‌تر و به یادماندنی‌تر باشد:

Rule #6: ‌Never follow your followers

مفاهیم راهبر و پیرو در دیدگاه شرقی ما، چنان بار معنای عمیقی پیدا کرده است که به سادگی نمی‌توانیم لغتی مثل Follower را به پیرو ترجمه کنیم.

وقتی در فارسی از پیروی می‌گوییم و من می‌گویم که در حال پیروی از شما هستم، معنایی که در ذهن متبادر می‌شود این است که پیری، مرشدی، راهبر و راهدانی در حرکت است و من مسیر زندگی‌ام را در پی او می‌روم.

اما مفهوم Follower بودن یا Follower-ship در دنیای دیجیتال امروز، خیلی ساده‌تر است. همین که من اکانت فیس بوک یا اینستاگرام یا توییتر شما را پیگیری می‌کنم، همین که شما هر وقت کافی شاپ می‌روید، یک عکس از آن کاپوچینوی مخصوص‌تان می‌اندازید و من هم اینجا انگشت محبت بر زیر عکس آن می‌گذارم، همین که شما جوجه کباب می‌خورید و من تصویرش را با لذت نگاه می‌کنم، همین که شما در توییتر به دوست خود فحش می‌دهید یا از او تعریف می‌کنید و من هم آنها را پیگیری می‌کنم،‌ Follower محسوب می‌شوم!

از لغت تعقیب کنندگان هم حس خوبی ندارم. نمی‌دانم چرا تعقیب کردن، برایم تداعی ‌کننده‌ی داستان‌های پلیسی و قتل و کارآگاه است (البته به معنای واقعی، تعقیب کنندگان شبکه‌های اجتماعی، هویت کارآگاه گونه هم دارند!). تعقیب من را یاد کاراگاه ژاور در داستان بینوایان می‌اندازد.

چند سال پیش نوشته بودم که به نظرم یکی از کلیدی‌ترین شخصیت‌های داستان بینوایان ویکتور هوگو، کارآگاه ژاور است. کسی که نماد گذشته و نگاه به گذشته است. ژان وال‌ژان سبک زندگی دیگری را آغاز کرده و نگاه رو به جلو دارد. اما ژاور، هنوز در تعقیب اوست و گذشته او را برایش زنده می‌کند. ژاور نمی‌گذارد او از گذشته‌اش عبور کند.

ژاور، اگر کمی دقیق‌تر نگاه کنیم، کارآگاه داستان نیست. او نقش یک قاتل را بر عهده دارد. قاتلی که یک قتل تدریجی را انجام می‌دهد. او گذشته را ریسمانی بر پای حال و آینده‌ی ژان والژان می‌کند و قدرت حرکت را از او می‌گیرد. او آن زندگی را که می‌توانست وجود داشته باشد نابود می‌کند و به قتل می‌رساند و این زندگی را که وجود دارد برای ژان والژان حفظ می‌کند.

متاسفانه، ما فقط از بین بردن زندگی فعلی را قتل می‌دانیم و نابود کردن آن زندگی که می‌توانست وجود داشته باشد اما ندارد را، قتل تلقی نمی‌کنیم که اگر می‌کردیم، چه بسیار والدین که دست اندرکار قتل فرزندان خویش‌اند و چه بسیار مردمی که بی‌آنکه بفهمند و بدانند، هر روز دست در خون زندگی‌هایی دارند که بدون دخالت آنها، می‌توانست پا بگیرد و رشد کند. با چنین نگاهی، حتی گاهی نشر یک عکس خصوصی یا خبر خصوصی یک نفر، تفاوت چندانی با قتل ندارد. اما باید به قاتلان تبریک گفت که فعلاً قانون، در سراسر جهان، دست‌های خونی را تنها نشانه‌ی قتل می‌داند که اگر جز این بود، زندان‌ها پر بودند و معدود افرادی، در کوچه و خیابان، در خلوت و انزوا قدم می‌زدند.

بگذریم.

داشتم می‌گفتم که لغت تعقیب کننده، به نظرم ترجمه‌ی ظریفی برای Follower نیست. شاید به نظر برسد که لغت پیگیر، تعبیر مناسبی باشد. اما راستش، پیگیر هم واژه‌‌ای دوست داشتنی نیست. کسی که پیگیر خبر است، روی رویدادها تاثیر ندارد. فقط مشاهده‌کننده و دریافت کننده‌ی اخبار است. پیگیر نقش منفعل دارد.  شاید برای کانال‌های تلگرام یا هر سیستم دیگری که به صورت یک‌طرفه اطلاعات را جاری می‌کند، تعبیر پیگیر، زیبا و درست باشد. اما Follower به مفهومی که در فضای دیجیتال (چه در وبلاگ و چه در شبکه های اجتماعی) وجود دارد، چیزی فراتر از یک فرد پیگیر است. چون روی فردی که او را Follow می‌کند، تاثیر می‌گذارد (یا می‌تواند بگذارد).

بگذریم. همه‌ی اینها را گفتم که اجازه بخواهم در این نوشته، از همان واژه‌ی فالور استفاده کنم که هنوز، به داستان‌ها و خاطرات آلوده نشده و در دنیای دیجیتال به معنای واقعی خود نزدیک‌تر است.

در ذهن من، فالور کسی است که منظم یک وبلاگ را می‌خواند. منظم مطالب یک اکانت در شبکه های اجتماعی را دنبال می‌کند و به هر شیوه، به صورت پیوسته در حال  پیگیری یا تعقیب یک فرد است.

وقتی تعداد فالورها کم است، وقتی تعداد خوانندگان یک وبلاگ یا مشاهده کنندگان یک اکانت، پنج نفر و ده نفر و صد نفر است، معمولاً ما بیشتر “خودمان” هستیم. احساس می‌کنیم که اینها ما را می‌شناسند. احتمال سوء برداشت کمتر است. حتی اگر به خوبی نشناسند، به هر حال، جمع‌مان یک گروه کوچک است. چیزی شبیه یک مهمانی آخر هفته در اتاق کوچکی در گوشه‌ی یک خانه. حتی می‌شود با پیژامه نشست. می‌شود هر چه می‌خواهی بگویی. می‌توانی هر جور که می‌خواهی باشی.

اما به تدریج با افزایش تعداد فالورها، محافظه کاری، افزایش می‌یابد. اولاً می‌خواهی تصویر بهتری در ذهن آنها داشته باشی. هیچ جمع هزار نفری از انسانها را نمی‌توانید تصور کنید که انسانها با پیژامه و لباس راحتی در آن بچرخند. تعداد، رسمیت می‌آورد. محدودیت می‌آورد. به پایمان زنجیر می‌شود. گاهی بی آنکه بفهمیم یا بخواهیم.

دومین دلیل،‌ پیچیده‌تر است. فالورها، در ذهن بسیاری از ما به یک دارایی تعبیر می‌شوند. گاهی چنان سینه صاف می‌کنند و می‌گویند که ما ۲۰K فالور داریم یا یک کانال چند هزار نفری داریم، که احساس می‌کنی در مورد متراژ ویلای خود در سواحل مدیترانه حرف می‌زنند! بگذریم از اینکه ویلای سواحل مدیترانه هم، ارزش خوشحالی کردن و فخر فروختن ندارد، اما این ۲۰ کیلو، حتی اگر از جنس طلا هم باشد (که عموماً نیست) صرفاً‌ وزن اضافی است و بیش از آنکه زیوری بر گردن ما یا تاجی بر سرمان باشد، زنجیری به پایمان است.

قبلاً هم مثال زده‌ام که دنیای دیجیتال، با فضایی که ایجاد کرده است، به ما توهم مهم بودن می‌دهد. توهم دارایی و دارندگی می‌دهد. منجم داستان شازده کوچولو را به خاطر دارید که شبها وقت خواب، ستاره‌هایش را می‌شمرد و می‌خوابید؟ مراقب بود که چیزی کم نشده باشد. همه چیز درست باشد.

امروز همین کار را در شبکه های اجتماعی انجام می‌دهیم. چند نفر آمدند؟ چند نفر رفتند؟ او که دیروز آمده بود چرا امروز نیست؟ و …

مستقل از این قصه‌های تکراری، آنچه می خواهم بگویم این است که اینکه به اشتباه، فرض کنیم فالورها دارایی ما هستند، ما را به سمت محافظه کاری و تلاش برای حفظ آنها می‌برد.

این می‌شود که زمانی، یکی مثل من، می‌نویسد چون دوست دارد و احساس خوبی را تجربه می‌کند. اما بعد از مدتی، مینویسد تا دیگران احساس خوبی تجربه کنند!

این می‌شود که آن دوست عزیز من، می‌گوید: محمدرضا چرا راجع به فیتیله موضع نگرفتی؟

با تعجب نگاهش می‌کنم. می‌گویم؟: موضع؟ فیتیله؟

می‌گوید: بله. بله. همه انتظار دارند که موضع داشته باشی. تاییدی. تکذیبی. مطلبی. بهانه کردن آن برای نشر مطلبی دیگر. به هر حال موضع بگیر. حرفی بزن. مثل سنگ نباش!

با خودم فکر می‌کنم که از هزاران سال پیش، که در قبال شاهان و کاخ‌ها و فرعون‌ها و نمرودها یا فقر فقرا موضع می‌گرفتند، تا چند صد سال قبل که در مقابل باورها موضع می‌گرفتند، تا چند ده سال قبل که در مورد سوسیالیسم و کاپیتالیسم و اگزیستانسیالیسم و اسنشالیسم و دوالیسم و امپریالیسم و ایسم های دیگر موضع می‌گرفتیم، به کجا رسیده‌ایم که باید در مقابل “فیتیله” موضع بگیریم!

خواننده‌ی اینجا قطعاً می‌داند که منظور من، بی‌اهمیت یا بااهمیت جلوه دادن یک اتفاق نیست. حرف من این است که گرفتار شدن در مصداق‌های ریز، دغدغه‌های درشت را از ما می‌گیرد. فرهنگی که قربانی استریوتایپ است، با حمله به یک قوم، یا دفاع از آن، به نقطه‌ی بهتر یا بدتری نمی‌رسد. فرهنگی که نمی‌پذیرد سرطان استریوتایپ، تمام وجودش را فرا گرفته، با پیرایش مو و آرایش چهره، به نقطه‌ی بهتری نمی‌رسد. لباس کثیف و چرک‌آلود، با هیچ لکه‌ای زشت‌تر نمی‌شود. چه آنکه درگیر پاک کردن لکه شدن، آلودگی کل لباس را از خاطرمان می‌برد و دغدغه‌ی شستن آن را از ما می‌گیرد.

همین تلاش برای حفظ سرمایه‌ی مخاطب است که باعث می‌شود مسیر خود را از چیزی که دوست داریم تغییر دهیم. وقتی دو بار راجع به شبکه های اجتماعی می‌نویسم، ده‌ها پیام می‌رسد که محمدرضا، خواندن وبلاگت سخت شده. قصه‌ای، نقل قولی، چیزی نداری بنویسی که راحت‌تر باشد؟ من هم با خودم فکر می‌کنم که اگر مطالب اینجا سخت باشد، مخاطب را از دست می‌دهم و این چنین می‌شود که وارد مسیر جدیدی می‌شوی که آغازش را می‌دانی، اما پایانش ناپیداست.

تجربه‌ی یک دهه گذشته به من نشان داده که هر جا، بیش از حد دنبال Following the followers بوده‌ام، به نقطه‌ای رسیده‌ام که نه خودم را راضی کرده و نه فالور را.

دلیلش را حتی به شکل ریاضی هم می‌توان شرح داد!

کسی که اینجا را می‌خواند و فالو می‌کند، احتمالاً ۷۰ یا ۸۰ درصد مطالب اینجا با سلیقه‌اش جور بوده است. می‌خواند و می‌بیند و فالو می‌کند. اما احساس خوبی ندارد که آن ۲۰% یا ۳۰% با سلیقه‌اش جور نیست (لغت سلیقه را با دقت و به عمد به کار می‌برم. چون همیشه گفته‌ام که عمده‌ی چیزی که ما به اسم نقد می‌گوییم، در بهترین حالت از جنس اعلام سلیقه است و نه هیچ چیز بیشتر).

دوست دارد آن ۲۰ درصد تغییر کند. هم خودش حس بهتری داشته باشد و هم اینکه به نظرش، اینجا (که محل دوست داشتنی برای اوست) به گمان او، به جای بهتری تبدیل شود.

طبیعتاً ده‌ها و صدها نفر دیگر هم چنین نظراتی دارند و هر کدام دنبال یک تغییر پنج یا ده یا بیست درصدی هستند. من به خیال خودم، به خاطر حفظ فالورها و همینطور احترام به نظر آنها، سعی می‌کنم سلیقه‌ی آنها را تامین کنم.

نتیجه این می‌شود که یک تغییر بیست درصدی به نفع تو می‌دهم. اما این بیست درصد در حوزه‌ی ۸۰ درصد رضایت یک نفر دیگر بوده. حرف او را هم گوش می‌دهم و تغییری پنج درصدی می‌دهم. غافل از اینکه تامین رضایت او، به معنای ایجاد نارضایتی در توست و وقتی که نهایتاً نظر همه را دخیل می‌کنی، از محلی که به طور متوسط رضایت ۷۰ درصدی یا ۸۰ درصدی مخاطب را تامین می‌کرد، به محلی تبدیل می‌شوی که برای هر مخاطب، پنج یا ده یا بیست درصد رضایت بخش است!

طنز ماجرا اینجاست که یک نفر در اینجا از همه بیشتر باخته است: خودت! چون تمام این ۱۰۰% را به دیگران بخشیده‌ای. یکی از دلایلی که می‌بینیم بعضی انسانها، در عین اینکه زندگی خوبی دارند، تصمیم به خودکشی می‌گیرند، یا بعضی کارآفرینان در عین اینکه کسب و کار موفقی دارند، آن را رها می‌کنند، یا بعضی نویسندگان، دست از نوشتن برمی‌دارند، یا بعضی از کسانی که در شبکه های اجتماعی فعال هستند، ناگهان آن را رها می‌کنند، می‌تواند این باشد که ناگهان به این نتیجه می‌رسند که چیزی که قبلاً رضایت صد درصدی خودشان و هفتاد درصدی بقیه را تامین می‌کرد، امروز رضایت بیست درصدی یا پنجاه درصدی بقیه و رضایت صفر درصدی خودشان را تامین می‌کند!

پی نوشت فنی: شاید باید دقت کنیم که دنیای تکنولوژی، این روزها شکلی از رابطه را ایجاد کرده که همزمان من فالور تو هستم و تو فالور من هستی (یا می‌توانی باشی). این شکل از پیگیری دیگران و پیروی از نظر دیگران، می‌تواند یک حلقه‌ی بسته ایجاد کند. کسانی که درس کنترل خوانده‌اند یا دینامیک سیستم‌ها را می‌شناسند، یا کمی با شبکه‌های عصبی مصنوعی (خصوصاً از نوع کوهونن) آشنا هستند، یا منطق دارند(!)، می‌توانند به سادگی تصور کنند که این شکل از رابطه، می‌تواند سیستمی بسیار هیجانی یا ناپایدار بسازد (اینها را اگر عمر و مهلتی بود، بعداً در فلسفه تکنولوژی دیجیتال خواهم نوشت).

منطقی است که در وبلاگ نویسی، هر کس افرادی غیر از فالورهای خود را برای بازخورد گرفتن یا برای فالو کردن انتخاب کند. این شیوه، آبشاری از دانش و نگرش می‌سازد. اما شیوه‌‌ی قبل، می‌تواند به گردابی از هیجان و در نهایت به مردابی از بی‌حوصلگی و بی‌انگیزگی منتهی شود.

لینک مطالب دیگری را که در زمینه وبلاگ نویسی نوشته‌ام ایتجا قرار می‌دهم تا اگر دوست داشتید بخوانید:

+244
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

ده نکته پس از ده سال وبلاگ نویسی (قسمت اول)

پیش نوشت اول: نیمه‌های سال ۸۴ بود. سرپرستی خدمات پس از فروش یک شرکت را بر عهده داشتم و جز معدود ساعاتی در هفته (و گاه در ماه)، فرصت نمی‌شد که به خانه خودم بروم. مسافرت و ماموریت. از این شهر به آن شهر و از این روستا به آن روستا. از شهرک صنعتی قراملک در حوالی تبریز تا شهر صنعتی کاوه در ساوه. از بیابان‌های پشت بجستان تا ایستگاه راه آهن جلفا. از بافق تا اندیمشک. از بم تا آبشارهای بیشه‌ در لرستان.

جوانی و خامی من در حدی بود که فکر کنم با پنج شش سال سابقه‌ی کار رسمی و در کنار آن سه یا چهار سال، سابقه‌ی کار غیررسمی (به قول شرکتها: سابقه‌ی بدون بیمه!) حرف‌های زیادی برای گفتن دارم و تجربیات زیادی دارم که می‌توانم با دیگران به اشتراک بگذارم (مطلبی مثل گاهی قضاوت چقدر دشوار می‌شود) از آن جنس خاطرات و تجربه‌هاست.

وبلاگی بی‌نام و نشان درست کردم و شروع به نوشتن در آن کردم. می‌دانستم که خواننده‌ای ندارد و نخواهد داشت. اما فکر کردم شاید در سالهای بعد، بشود آن نوشته‌ها را جمع کرد و جایی مورد استفاده قرار داد.

دو سال در آن وبلاگ می‌نوشتم و کم و بیش، دوستانی هم در فضای بلاگستان آن سالها، پیدا کرده بودم. بعید هم نمی‌دانم که بعضی از خوانندگان این مطلب نیز، به تصادف جستجو یا به اشتباه خود یا به هدایت بی‌‌صدای من، سری به آن وبلاگ‌ زده باشند.

روزهایی که وبلاگ شلوغ بود، پنج یا شش نفر به آن سر می‌زدند. عدد بدی نبود. آنقدر به من انگیزه می‌داد که هر روز یا یک روز درمیان، مطلب جدیدی منتشر کنم.

سال هشتاد و شش، وبلاگ جدیدم را به نام برای فراموش کردن نوشتم. آنجا پراکنده می‌نوشتم. از کتابخوانی‌های خودم تا مسائل اجتماعی. از جملات کوتاه و نقل قول از دیگران تا حرف‌های سیاسی.

کم کم به فکر راه اندازی یک گروه برای آموزش‌های مدیریتی هم افتاده بودم. برایش نام متمم را انتخاب کردم (محل توسعه مهارتهای مدیریتی) و به همراه چند نفر از دوستانم از جمله وحیدگلشاییان (که پیگیری و ایده‌ی لوگوی اولیه‌ی متمم از او و یکی از دوستانش است) کارمان را شروع کردیم.

عکسی که می‌بیند مربوط به همان سالهاست که از داخل آرشیو قدیمی ایمیل‌هایم پیدا کرده‌ام:

ادامه نوشته

+422
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش