فایل صوتی آموزشی حرفه‌ای گری در محیط کار

در دورانی که انسانها روی کاغذ و بر اساس مجوزها و گواهینامه ها و تاییدیه ها، بیش از هر زمان دیگری شبیه یکدیگرند،
اثربخش ترین ابزار متمایز شدن و متمایز ماندن، حرفه ای گری است.

Tag: شبکه های اجتماعی

برای نگاه، محمدرضا، امین و سمانه: موضع گیری در فضای دیجیتال (۲)

نوع مطلب: گفتگو با دوستان

برای: نگاه، محمدرضا، امین، سمانه

پیش نوشت: این نوشته، قسمت دوم مطلبی است که قبلاً با همین عنوان (موضع گیری در فضای دیجیتال) منتشر کردم. به خاطر اینکه مطالعه‌ی حرف‌های نگاه و محمدرضا و امین و سمانه، هر کدوم جرقه‌هایی برای حرف‌های دیگری شد، خواستم اسم دوستانم رو اینجا بنویسم که یادم باشه بحث در ادامه‌ی چه حرف‌ها و دغدغه‌هایی داره مطرح می‌شه.

فکر می‌کنم اگر کامنت‌ها و حرف‌های دوستانمون رو در قسمت اول بحث نخوندین، مناسب‌تر هست که اول اون حرف‌ها رو هم بخونید و مروری بهشون داشته باشید.

نمی‌دونم که توی همین قسمت دوم، حرف‌ها تموم میشه یا به قسمت‌ دیگری هم کشیده می‌شه. حالا به هر حال می‌نویسم تا ببینیم به کجا می‌رسیم.

ادامه بحث در مورد موضع گیری در فضای دیجیتال:

فکر می‌کنم برای اینکه این بحث طولانی، بیش از حد بی سر و سامان نشود، مناسب است این بحث را در ظرف سوال و پاسخ‌های کوچک‌تر و مختصرتری بریزم و طبقه‌بندی کنم تا هم مطالعه‌اش برای خواننده آسان‌تر باشد و هم ادامه دادن بحث و گفتگو درباره‌ی هر یک از موارد، ساده‌تر باشد.

واضح است که شیوه‌ی «پرسش و پاسخ»، صرفاً برای ایجاد ساختار در متن است. نه اینکه سوالاتی وجود دارد و من هم جواب قطعی آنها را می‌دانم و مطرح می‌کنم. این پاسخ‌ها صرفاً شرح یک “سلیقه” هستند.

  آیا واقعاً بحث موضع گیری تا این اندازه پیچیده است؟ آیا باید تمام وقت و انرژی و دغدغه‌ی من، صرف این شود که کجا موضع بگیرم و کجا موضع نگیرم؟ یا اثرات این موضع گیری چیست؟

با توجه به تعریف فراگیری که از موضع گیری ارائه کردم، اگر قرار باشد دائماً معادلات موضع گیری در ذهن‌مان داشته باشیم و برای نوشتن یک کامنت یا یک لایک زدن یا نوشتن یک مطلب ساده یا بازنشر یک مطلب، مدام مشتق و انتگرال بگیریم، دیگر فرصتی برای زندگی باقی نمی‌ماند.

به نظر می‌رسد که همان قواعدی که در حوزه‌ی تصمیم گیری وجود دارند، در اینجا هم مصداق دارند. به این معنا که ما بسیاری از موضع‌گیری‌ها را به صورت کاملاً اتوماتیک و بدون تلاش آگاهانه اتخاذ می‌کنیم. تنها در بعضی از موارد، می‌نشینیم و فکر می‌کنیم و سپس اقدام می‌کنیم.

فرق تو با من و فرق من با دوست تو و فرق دوست تو با دیگری و فرق بزرگان تاریخ و کوچکان جامعه در این است که کدام تصمیم‌ها و موضع‌گیری‌ها را می‌کوشیم به صورت آگاهانه انجام دهیم و کدام تصمیم‌ها و موضع‌گیری‌ها را به سیستم اتوماتیک می‌‌سپاریم.

کمی از بحث دور می‌شویم. اما اجازه بدهید به نکته‌ای اشاره کنم.

اگر امروز فرصت این را داشته باشم که پای حرف انسانی بزرگ یا موفق یا راضی یا شاد بنشینم و بخواهم بخشی از مدل ذهنی او را کشف و استخراج کنم، یکی از سوال‌های مهمی که می‌پرسم، در مورد همین تفکیک است.

مثلاً شاید چنین سوالاتی بپرسم:

  • در مواجهه با چه تصمیم‌هایی، بدون تعلل و تاخیر و بر اساس یک قانون از پیش تعیین شده اقدام می‌کنید؟
  • در مواجهه با چه رویدادهایی، موضع صریح می‌گیرید؟
  • آیا رویدادها و اتفاق‌هایی در جامعه وجود دارد که تحت هر شرایطی، پیشاپیش بدانید که در مورد آنها موضع صریحی نخواهید گرفت؟
  • آیا کامنت‌هایی وجود دارد که تحت هر شرایطی نخوانید؟
  • آیا رفتاری وجود دارد که باعث شود بدون هر گونه مسامحه کارمند خود را اخراج کنید یا رابطه‌ی خود را با دوست‌تان قطع کنید؟

همه‌ی این سوال‌ها یک ویژگی مشترک دارند: این سوال‌ها دنبال قوانین از پیش‌تعیین شده در ذهن انسان‌ها می‌گردند. قوانین از پیش تعیین‌شده، به نوعی به ما کمک می‌کنند که در مورد بخشی از مسائل، دوباره فکر نکنیم و بار مغز را سبک کنیم.

همین قوانین هستند که در نهایت باعث می‌شوند برخی از تصمیم‌ها و موضع‌گیری‌ها بلافاصله و به صورت اتوماتیک انجام شوند و برخی دیگر، پشت دیوار تحلیل و بررسی باقی بمانند.

به همان‌اندازه که در لایه‌ی سلولی، تغییر چیدمان ژن‌های ما، تفاوت گونه‌ها را به وجود می‌آورد، در لایه‌ی ذهنی هم تفاوت در پاسخ به این سوالات، گونه‌های متفاوتی از جانوران را به وجود می‌آورد.

  به نظر می‌رسد هر روز فرصت‌ها و گزینه‌هایی که نیاز به موضع‌گیری دارند رو به افزایش هستند. آیا واقعاً می‌شود چنین ادعایی را مطرح کرد؟

اگر از من بپرسید می‌گویم این ادعا درست است.

کافی است به نیاکان غارنشین‌مان فکر کنیم.

اینها در طول روز به دشت یا جنگل می‌رفتند و شب هم به غار باز می‌گشتند. شاید در هنگام گردش خرسی یا ببری یا خرگوشی یا آدمی می‌دیدند و باید تصمیم می‌گرفتند که در مقابلش چه موضعی بگیرند. موضع‌گیری‌ها هم خیلی ساده بوده. اصطلاحاً به آن ۵F می‌گویند.

یعنی می‌گفته‌اند که بخوریمش (Feed). تکان نخوریم تا برود (Freeze). با او بجنگیم (Fight). از دستش فرار کنیم (Flight). یا اینکه از او فرزندی داشته باشیم.

فکر کنید در طول روز شاید یک یا دو یا سه بار موضع می‌گرفتند. شاید در هفته هم پیش نمی‌آمد که موضع خاصی بگیرند.

امروز شما فقط با مرور یک کانال خبری تلگرام و دیدن سی خبر، سی بار موضع می‌گیرید: بپذیرم؟ نپذیرم؟ واقعی است؟ واقعی نیست؟‌ این خبر را برای کس دیگری ارسال کنم؟ خودم در موردش مطلب مستقلی بنویسم؟

کافی است به اینستاگرام هم سر بزنید. کمی هم تلویزیون نگاه کنید. دو سه وب‌سایت را هم ببینید. نهایتاً می‌بینید که در کمتر از دو ساعت، دویست بار موضع گرفته‌اید.

هر چه جهان جلوتر می‌رود و سفره‌ی آن در بستر زمان پهن‌ می‌شود، تعداد گزینه‌ها و فرصت‌ها و وضعیت‌ها افزایش پیدا می‌کند.

بحثی که در نظریه سیستم‌ها هم مطرح می‌شود همین است: وقتی می‌گویند انتروپی عالم در حال افزایش است، یعنی در هر لحظه گزینه‌های محتمل بیشتر می‌شود. اگر تمام عالم هستی را یک زندانی در نظر بگیریم که در جبرِ زمان و مکان گرفتار است، می‌توان فرض کرد که این زندانی با باز کردن هر دری به ده‌ها و صدها و میلیون‌ها در جدید می‌رسد و با انتخاب هر در دیگر هم، با صدها در و دیوار جدید مواجه خواهد شد. او هرگز از این زندان نخواهد گریخت و نمی‌تواند گریخت، اما تعدد درها و دیوارها و مواجهه‌ی دائمی با درهای جدید، باعث می‌شود که ناکامی‌اش را به ناتوانی در انتخاب دروازه‌ی درست تفسیر کند.

بگذریم.

خلاصه اینکه فراوانی گزینه‌ها ظاهراً رو به افزایش است و از این منظر، عمل موضع گیری و موضع گیری درست به اقدامی دشوارتر تبدیل می‌شود. چون فرصت زندگی محدود است و تنوع و تعدد رویدادها رو به افزایش.

پس قاعدتاً با وجودی که ما امروز می‌توانیم ده‌ها و صدها موضع گیری (یا خرده موضع‌گیری) داشته باشیم، در نهایت در مقایسه با انسان اولیه، سهم بیشتری از رویدادها را به حال خود رها کرده‌ایم (= موضع گیری منفعل یا همان Freeze).

این روند بد هم نیست. چون فرصتی برای هویت سازی است.

کمی به زندگی قبیله‌ای فکر کنید. کلاً دو نقش در آن وجود داشت: رییس قبیله و عضو قبیله.

الان هر کس می‌تواند نقش متفاوتی در خانواده و اجتماع و کشور و جهان ایفا کند و هویتی مستقل تعریف کند. هویتی که – همان‌طور که قبلاً بارها گفته‌ام – بخش زیادی از آن از طریق همین موضع‌گیری‌ها شکل می‌گیرد.

هویت و به نوعی برندشخصی را می‌توان یک بوم بزرگ سفید در نظر گرفت که ما با هر بار موضع گیری بر نقطه‌ای از آن نقشی می‌زنیم و رنگی می‌ریزیم و حاصل، تصویری می‌شود که دیگران از ما به خاطر می‌سپارند.

احتمال دارد برخی دوستان، گلایه داشته باشند که چرا من دو واژه‌ی برند شخصی و هویت را به جای هم به کار بردم؟ در حالی که این دو تعریف‌های متفاوتی دارند و یک مفهوم نیستند. این دو مفهوم، قطعاً تفاوت دارند. اما اینجا برای تاکید بر روی یک نکته‌ی مهم آنها را کنار هم قرار دادم.

امروز برند شخصی دغدغه‌ی بسیاری از ماست. به نظرم اشتباه هم نیست. لازم نیست که من یک سیاستمدار یا سخن‌ور یا نویسنده یا متفکر یا مدیر باشم تا به برند شخصی فکر کنم.

در زندگی امروزی، برند شخصی مفهومی است که در مورد بسیاری از ما صدق می‌کند و در زندگی بسیاری از ما جایگاه پیدا می‌کند. اینکه ما به چه شناخته می‌شویم و با چه کسانی مقایسه می‌شویم و در کنار چه کسانی قرار می‌گیریم و نام‌مان در ذهن دیگران (مثلاً دوست، همکار، مخاطب، فالور) چه چیزهایی را تداعی می‌کند.

تنها چیزی که کمتر به آن دقت می‌کنیم، این است که قبلاً چیزی به نام حریم شخصی و فضای شخصی و زندگی شخصی وجود داشت و انسان‌ها فاصله‌ی زیادی از هم داشتند. آن زمان امکان مهندسی کردن برند بسیار بیشتر بود.

دقت کنید که نمی‌گویم همیشه امکان‌پذیر بود. می‌گویم: امکانش بیشتر بود.

یعنی شما می‌توانستید یک هویت فردی داشته باشید و در زندگی شخصی به آن تکیه کنید. می‌توانستید تصویر خود را هم در جلوی مردم مهندسی کنید و برندسازی شخصی انجام دهید.

می‌توانستید روز بر مزار کسی گریه کنید و شب در خانه، مجلس عیش و نوش داشته باشید و با دیگران، خوش بگذرانید.

امروز این فاصله خیلی کم شده و به تدریج حذف می‌شود. همان کسانی که ظهر شما را با چهره‌ای گریان و غم‌زده بر مزار کسی می‌بینند، شب هم عکس‌های مهمانی شما را در اینستاگرام خواهند دید.

همکاری داشتم که قدیم چند بار به بهانه‌ی سردرد محل کار را زود ترک می‌کرد یا تلفن را جواب نمی‌داد. بعد شب عکسش را در فیس بوک می‌دیدم که در حال قلیان کشیدن در فرحزاد است یا در کنسرت و تئاتر شرکت کرده. همکاری ما قطع شد و البته همیشه می‌گفت: مشکل، رفیق بیشعور است که آمار می‌دهد.

این اصطلاح را برای نشر بی‌موقع عکس‌ها و تصاویر در فیس بوک به کار می‌برد. اما امروز شرایط به شکلی شده که تقریباً بخش عمده‌ای از وقت ما به آمار دادن در مورد خودمان می‌گذرد و آمار ندادن هم شکل دیگری از آمار دادن محسوب می‌شود.

من نمی‌توانم وقتی یک نفر فوت کرد یا حادثه‌ای روی داد، مطلبی ننویسم و بعد هم بگویم به اینترنت دسترسی نداشتم.

چون دیگران دیده‌اند که همان زمان داشته‌ام در اینستاگرام می‌چرخیده‌ام یا در تلگرام مسیجی را برای فرد دیگری فرستاده‌ام یا در توییتر چیزی را توییت کرده‌ام یا در واتس اپ آنلاین بوده‌‌ام.

اگر من در مورد رویدادی مطلبی نمی‌نویسم و حرفی نمی‌زنم، به سرعت مشخص می‌شود که تصمیم‌گرفته‌ام حرف نزنم. حالا این تصمیم گرفتن، چه معنایی دارد و چگونه تفسیر خواهد شد، بحث مستقل دیگری است که به آن خواهم پرداخت. همچنان که حرف زدن هم، معنا و تفسیر و تبعات خودش را دارد.

پس به نظر می‌رسد که مهندسی کردن هویت (که گاهی به آن برندسازی شخصی هم گفته می‌شود) و هویت (که واقعیت ماست) هر روز به هم نزدیک‌تر می‌شوند. اتفاقاً شاید باید این اتفاق را به فال نیک گرفت.

دورویی و رنگ و ریا در دنیای رنگارنگ تکنولوژی، کم‌رنگ‌تر می‌شود و حتی اگر در ظاهر به نظر برسد که فرصت بیشتری برای آن ایجاد شده، می‌بینیم که در گذر زمان، این دوگانه‌بازی‌ها و چندگانه‌بازی‌ها زودتر رنگ می‌بازند.

پس به نظر می‌رسد که موضع گیری، ساختن هویت و معماری برند شخصی بیش از هر زمان دیگری به هم نزدیک شده‌اند و به سختی می‌توان مرز مشخصی بین آنها تعریف کرد.

این نوشته طولانی شد. باقی آن را در روزهای آتی می‌نویسم.

+169
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

زندگی در جهان کاریکاتوری

جان لینچ، در کتاب تاریخچه کاریکاتور، کاریکاتور را به صورت زیر تعریف می‌کند:

به تصویر کشیدن یک شخص یا یک شیء با بزرگنمایی برخی از ویژگی‌ها و ساده‌سازی بیش از حد سایر ویژگی‌ها.

مدتی است که این تعریف، هر روز به بهانه‌ای در ذهنم تداعی می‌شود. احساس می‌کنم دنیای امروز برای بسیاری از ما – و شاید برای همه‌ی ما – به تدریج به یک کاریکاتور تبدیل شده است.

گاهی رویدادی که اهمیت نسبی پایینی دارد، بسیار بزرگ می‌شود و همه آن را می‌شنوند و گاهی رویداد دیگری که اهمیت بالایی دارد، به دست فراموشی سپرده می‌شود. سیاست و شهرت، دو صنعتی می‌شوند که بیش از همه توجه مردم را به خود جلب می‌کنند و زندگی روزمره (که سهم زیادی از عمر ما را به خود اختصاص می‌دهد) در هیاهوی خبری به دست فراموشی سپرده می‌شود.

نمی‌دانم این واکنش‌های بیش از حد به برخی از رویدادها و واکنش‌های کمتر از حد به برخی خبرهای دیگر، در بلندمدت چه تاثیری روی جوامع انسانی می‌گذارد و چگونه معیارهای قضاوت و تصمیم‌گیری ما را تغییر می‌دهد. اگر چه به نظر می‌رسد که نوعی یادگیری در جریان است و شاید طی چند دهه، انسان‌ها به دنیای فوق متصل جدید خود خو بگیرند و زندگی بهتر در آن را بیاموزند.

اما لااقل آنچه امروز می‌فهمم این است ظاهراً نسبت به دهه‌ی گذشته و دهه‌های گذشته، تاثیرپذیری ما از جهان اطراف بسیار زیادتر شده است.

ما امروز می‌شنویم که در نقطه‌ی دیگری از جهان، کامیونی از روی مردم رد شده است یا در شهری دوردست، یک نفر فرد دیگری را به ضرب گلوله کشته است و یا آن دیگری، در نقطه‌ای دیگر، غذای مسموم به نزدیکان خود خورانده است. نماینده‌ی سیاسی کشور الف توسط یک عضو سیاسی از گروه ب در کشور ج که منافعش با ما در موقعیت جغرافیایی د همسو است و در موقعیت ه ناهمسوست کشته شده است.

هیچ یک از این خبرها جدید نیستند. احتمالاً از نخستین روزی که کامیون اختراع شده، کامیون‌ها گاهی برای زیرگرفتن مردم مورد استفاده قرار می‌گرفته‌اند و گلوله‌ها هم، قاعدتاً انسان‌ها را شکار می‌کرده‌اند و انسان‌ها هم، قربانی طمع سیاستمداران می‌شده‌اند و سیاستمداران هم قربانی ساده‌لوحی مردم می‌شده‌اند و خلاصه، این ماجراها، همراه همیشگی انسان بوده‌اند.

بگذریم که اثرپذیری ما، به این موارد محدود نیست. دیروز یک ویدئو در اینستاگرام دیدم که حدوداً یک میلیون بار بازدید شده بود و در آن، خانم بازیگر می‌گفتند که بر خلاف نظر مردم، اتفاقاً همسر ایشان آن‌قدرها هم غیرتی نیست و شرایط ایشان را درک می‌کند.

اول در دلم خندیدم که بنده‌ی خدا. از کجا فکر می‌کنی که مردم دغدغه‌ی غیرت همسر تو را دارند؟ بعد ناگهان متوجه شدم که اشتباه می‌کنم. یک میلیون نفر (شامل خودم هم می‌شود) تا کنون شنیده‌ایم که شوهر ایشان آن‌قدرها هم غیرتی نیست. پس ماجرا جدی است و واقعاً غیرت همسر ایشان، یک دغدغه‌ی ملی محسوب می‌شود.

بگذریم.

حرفم این است که وقتی من نوجوان بودم، حداکثر پروفایل غیرت که از آن اطلاع داشتیم، به دو خانه‌ دورتر ختم می‌شد و آن هم معمولاً از حرف‌های مهربانانه یا فریادهای نامهربانانه که از خانه‌ی همسایه می‌آمد. امروز اما، اثرپذیری ما از محیط بسیار فراتر از گذشته است.

آیا به همان نسبت اثرگذارتر هم شده‌ایم؟ نمی‌دانم.

فرض دیگری هم دارم که نمی‌دانم تا چه حد درست یا نادرست است. یا تا چه حد بر دل شما می‌نشیند. اینکه میزان رضایت و احساس خوبی که بسیاری از ما در زندگی تجربه می‌کنیم به دو عامل بستگی دارد:

  • چقدر می‌توانیم بر جهان اطراف خود تاثیر بگذاریم.
  • جهان اطراف ما چقدر می‌تواند روی ما تاثیر بگذارد.

هر دو عامل فوق، عواملی کاملاً ذهنی هستند و به دریافت ما بستگی دارند. به عبارتی، نمی‌توان به شکل علمی، تعریفی دقیق از آنها ارائه کرد. اما به هر حال، هر یک از ما نسبت به هر یک از این دو عامل، یک ادراک مشخص داریم و این ادراک، می‌تواند تاثیر زیادی روی «حال خوش» یا «حال ناخوش» ما داشته باشد. طبیعی است که هر چه اثرگذاری ما بیشتر از اثرپذیری‌مان باشد، احتمالاً احساس بهتری خواهیم داشت.

شاید حتی بتوان گفت، کسانی که اثر چندانی روی محیط خود نگذاشته‌اند، قبل از پایان مهلت مقرر زندگی (مرگ)، فرزندی می‌آورند تا فرزندشان در وقت اضافه، به نیابت آنها، کاری بکند و اینها احساس «بی اثری یا کم‌اثری» را با خود به خاک نبرند.

مستقل از تمام این حدس‌ها و فرضیات و گمان‌ها – که پایه و اساس علمی هم ندارند – به نظرم چند سال بعد، همه چیز می‌تواند بهتر باشد. نه اینکه بهتر می‌شود. می‌تواند بهتر باشد. به هر حال این نظام جدید Hyperconnected و فوق متصل به اندازه‌ی کافی رشد خواهد کرد و مغز جهانی، که ما صرفاً نورون‌های آن هستیم،‌ به بلوغ اولیه خواهد رسید.

اما تا آن روز، خوشبخت‌ترین افراد در نگاه من، کسانی هستند که توهم اثرگذاری دارند. چون اثرپذیری ناگزیر است و توهم اثرگذاری می‌تواند آن را تا حد خوبی به تعادل برساند.

بسیاری از ما به نوعی دچار توهم اثرگذاری هستیم. فقط شدت و حدت و شکل آن فرق می‌کند. قاعدتاً من اگر فکر می‌کردم که نوشتنم اثر ندارد، نمی‌نوشتم.

آن کسی هم که در شبکه های اجتماعی صرفاً چند صد فالور دارد و یک عکس  یا مطلب آپلود می‌کند و می‌نویسد: لطفاً اطلاع رسانی کنید (و هر چیزی را از قیمت دلار تا فاسد بودن تن ماهی را اطلاع رسانی می‌کند) حتماً همین توهم را دارد.

به هر حال فکر می‌کنم برنامه‌ی زندگی در این چند سال، مشخص است:

بکوشیم خودمان را گول بزنیم که اثرپذیری کمی از محیط داریم. بکوشیم خودمان را فریب بدهیم که اثرگذاری زیادی داریم.

از کجا معلوم. شاید بخشی از این توهم‌ها، به واقعیت‌ هم تبدیل شد.

پی نوشت: نمی‌دانم باید بگوییم ما دنیا را کاریکاتوری می‌بینیم و تجربه می‌کنیم، یا دنیا واقعاً کاریکاتوری شده است. چون می‌گویند توهمی که در ذهن اکثریت وجود داشته باشد، از هر حقیقتی واقعی‌تر است. پس شاید دنیا، واقعاً کاریکاتوری شده است و ما تصویر درستی از آن را درک و تجربه می‌کنیم.

+242
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

آینده‌ی سایت‌های خبری ایرانی چه خواهد بود؟

پیش نوشت: این مطلب، خیلی کوتاه و ناقص است. صرفاً اینجا نوشتم تا با دیدن دوباره‌اش، کمی بیشتر فکر کنم.

اصل مطلب: هر روز، صبح قبل از شروع کار روزانه، تعدادی از سایت‌های خبری ایرانی و خارجی را مرور می‌کنم. چند روز اخیر، احساس کردم که روند افت کیفی سایت‌ها بسیار محسوس شده است. در این قضاوت من، این مسئله را هم لحاظ کنید که تقریباً با دست‌اندرکاران تمام سایت‌هایی که چک می‌کنم، رابطه‌ی دوستی بسیار نزدیک دارم و احتمالاً سوگیری ذهنی مثبت، باعث شده که خیلی دیرتر از سایر مخاطبان، احساس نارضایتی کنم.

ترجیح می‌دهم به نام هیچ‌یک از سایت‌ها اشاره نکنم. اما روند مشخص است: سایت‌ها به وضوح از #شبکه های اجتماعی عقب افتاده‌اند.

منظورم از عقب‌افتادگی، این نیست که مثلاً خبرهایی در شبکه‌های اجتماعی هست که در سایت‌ها نیست (این یک واقعیت است که سایت‌ها، محدودیت‌ها و ملاحظات بسیار بیشتری دارند و این مسئله قابل درک است).

همچنین منظورم از عقب افتادگی، این نیست که سایت‌ها خبرها را دیرتر از شبکه های اجتماعی منتشر می‌کنند. این هم مسئله‌ای اجتناب‌ناپذیر است. پلتفرم‌های اجتماعی – حتی اگر در فضای وب هم حضور داشته باشند – عموماً بر پایه‌ی قابلیت‌های موبایل شکل گرفته و توسعه یافته‌اند و واضح است که پلتفرم اجتماعی موبایل محور، به ذاته، دقیقاً به علت موبایل بودن (قابلیت جابجایی بالا) هم در تولید محتوا و هم در مصرف محتوا سریع‌تر از وب است (هنوز، بخش قابل توجهی از محتوای وب، روی دستکاپ مصرف می‌شود و حتی در موبایل هم،‌ مرورگرها عموماً اولین یا دومین اپلیکیشن مورد استفاده نیستند).

منظورم از عقب افتادگی این است که سایت‌های خبری، یا به بازنشر اخبار شبکه های اجتماعی مشغولند و یا بر اساس میل و رغبت کاربران در شبکه های اجتماعی، موضوعات مورد بحث خود را انتخاب می‌کنند.

امروز اگر در چند کانال تلگرام عضو باشید و چند اکانت اینستاگرام را هم دنبال کنید، سایت های خبری به سختی می‌توانند غذای جدیدی بر سر سفره‌ی شما بگذارند.

این مسئله را به صورت مطلق نمی‌گویم. اما در چند سایت خبری، تعداد خبرها و تحلیل‌های «اختصاصی» در دو یا سه سال قبل را با امروز مقایسه کردم. در سایت‌های خبری که بازدید چندصدهزارنفری روزانه دارند، به سختی می‌توانید هر روز بیش از یکی دو مورد «خبر اختصاصی» یا «تحلیل اختصاصی» ببینید.

در اینجا می‌توان ده‌ها صفحه در مورد وضعیت جدید جهان، استفاده‌ی روزافزون از موبایل و پیشی گرفتن سرچ موبایل از دسکتاپ و پیشنهاد ساختار AMP توسط گوگل و تعداد کاربران فعال شبکه های اجتماعی و محدودیت‌های دولتی در سراسر جهان در نشر اخبار اشاره کرد و از ویکی لیکس تا کودتای ترکیه قصه روایت کرد.

به نظرم، چنین بحث‌هایی، لااقل در تخصص من نیست.

اما یک نکته را تقریباً مطمئن هستم. سایت‌های خبری، اگر امید داشته باشند که در شبکه های اجتماعی هم، به همان جایگاهی که در وب داشته‌اند دست خواهند یافت، به نظرم بیش از حد خوش‌بینانه است.

علت‌هایی که به ذهنم می‌رسد را تیتروار می‌نویسم:

  • سایت‌های خبری، حتی در پلتفرم‌های موبایل هم، به خاطر هویت و مسئولیت خود، تحت نظارت و کنترل بیشتری هستند و نمی‌توانند بدون چارچوب، هر چه دلشان خواست بگویند (چنانکه این کار ارزشی هم ندارد. ما برای حرف زدن بدون چارچوب، سر چهارراه‌ها می‌رویم و نه سراغ سایت‌های خبری). به عبارتی، خودکنترلی بیشتری بر این سایت‌ها حکم‌فرماست.
  •  کانال‌ها و اکانت‌ها در پلتفرم‌های اجتماعی، به شکلی چابک تر (Agile) اداره می‌شوند و سایت‌های خبری در این زمینه، تجربه‌ای ندارند و تازه باید یادگیری را آغاز کنند.
  • اکثر سایت‌های خبری، درآمد خود را از تبلیغات کسب می‌کنند. اگر چه مردم ما نشان داده‌اند که اساساً توجهی به اثربخشی تبلیغات ندارند و در زمینه‌ی آتش زدن بودجه‌های تبلیغاتی، کمتر جامعه‌ای به پای ما می‌رسد، اما فکر می‌کنم در فضای دیجیتال، این سنجش اثربخشی کمی مورد توجه قرار بگیرد (صرفاً چون ساده‌تر است. نه اینکه فهم ما از تبلیغات عمیق‌تر شده باشد). جابجا کردن مخاطب از سایت به موبایل یا از موبایل به سایت، نهایتاً یک بازی حاصل‌جمع صفر یا Zero-sum game است. قیمت تبلیغات – اگر چه با تاخیر – نهایتاً بر اساس اثربخشی تعیین می‌شود و اثربخشی هم، بر اساس تولید سرنخ یا Lead. در بلندمدت، اگر هم حضور در موبایل،‌ درآمد تبلیغاتی ایجاد کند، احتمالاً حاصل‌جمع درآمد تبلیغاتی رشد چندانی نخواهد کرد (البته رشد موقتی در درآمد تبلیغاتی همیشه وجود دارد. اما بحث من پایدار بودن است. چند سال قبل قیمت تبلیغات محیطی در شهرهای اصلی کشور هم، به صورت مقطعی رشد کرد، اما نهایتاً نیمی از فضای تبلیغات محیطی امروز تهران، به شعرهای نو و کهنه و جملات و نصیحت‌های موزون و ناموزون اختصاص یافته است و این یعنی در اثر افزایش کوتاه مدت قیمت،‌ در بلندمدت ظرفیت مازاد ایجاد شده).

در اینجا ممکن است سایت‌های خبری بگویند که پا در آب کرده‌اند و دما و شرایط را می‌‌آزمایند تا شاید به تدریج، مهاجرتی از وب به پلتفرم‌های اجتماعی داشته باشند. اینکه چنین اتفاقی تا چه حد می‌تواند موفق باشد و آیا بازیگران موفق و جدید فضای خبری در پلتفرم‌های موبایل، قرار است همان بازیگران موفق وب باشند، بحثی دیگر است که خارج از فضای این وبلاگ است.

اما در پایان فقط دو نکته در ذهنم هست که دوست دارم روی آنها تاکید کنم:

اول اینکه در سطح جهانی که استفاده از شبکه های اجتماعی بسیار بیشتر از ما رایج است، هنوز سایت‌های خبری بزرگ، با جدیت به فعالیت خود ادامه می‌دهند. اگر چه DNA محتوای آنها، جهش‌ها و تغییراتی جدی را شاهد بوده است.

دوم اینکه  انتظار بسیاری از مخاطبان، از سایت‌های خبری، «افزایش توانایی تحلیل» است. این نیاز، از بین نرفته است. اگر چه شاید کسانی که این نیاز را حس می‌کنند کمتر شده باشند. اتفاقاً افزایش توانایی تحلیل، کاری است که پلتفرم‌های اجتماعی در آن ضعیف هستند و ساختار آنها هم به شکلی است که نمی‌توانند این نیاز را تامین کنند یا حتی با آن همراه شوند.

دیده‌ام که برخی دوستانم، در مواجهه با چنین بحث‌هایی،‌ به سرعت سراغ محدودیت‌های رسانه‌ای در سایت‌ها و از سوی دیگر باز بودن دست در پلتفرم‌های موبایل می‌روند. اما فکر می‌کنم اگر در آینده، سایت‌های خبری، اقبال مخاطبانشان را – بیش از امروز – از دست بدهند، منصفانه است که نداشتن استراتژی محتوا در دوران ظهور پلتفرم‌های اجتماعی را به عنوان مهم‌ترین عامل شکست خود (و نه صرفاً یکی از عوامل شکست خود) در نظر بگیرند.

+130
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

استیو جابز، آی پد، مک لوهان و ترس عقب ماندن از روندی که نمی‌شناسیم

بخش اول: ما استفاده از تکنولوژی را برای بچه‌ها محدود کرده‌ایم

نیک بیلتون، در سال ۲۰۱۴ مقاله‌ی معروفی را در نیویورک تایمز منتشر کرد و در آن، رابطه‌ی استیو جابز با تکنولوژی را در نقش پدر خانواده توضیح داد.

عنوان مقاله چنین انتخاب شده بود: Steve Jobs was a Low-Tech Parent.

او در این مقاله توضیح می‌دهد که سال ۲۰۱۰ با استیو جابز مصاحبه‌ای داشته و ظاهراً به خاطر مقاله‌ای که در مورد برخی نواقص آی پد نوشته بوده، استیو جابز او را تکه پاره می‌کند.

نیک بیلتون برای اینکه بحث را عوض کند و بیش از این خورده و جویده نشود، از جابز می‌پرسد: پس بچه های شما باید آی پد را دوست داشته باشند.

جابز توضیح می‌دهد که: آنها از تبلت استفاده نکرده‌اند. ما کلاً استفاده بچه هایمان از تکنولوژی را در خانه محدود کرده‌ایم.

نیک بیلتون توضیح می‌دهد که از پاسخ جابز شگفت زده شده. تصویر ذهنی او از خانه‌ی جابز، خانه‌ای بوده که با صفحه های نمایش بزرگ و آی پد و آی پاد فرش شده و به مهمان‌ها هم در حد نقل و نبات، این وسایل (گجت‌های) دیجیتال داده می‌شود.

نیک بیلتون مقاله را با جملاتی از والتر آیساکسون (نویسنده‌ی معروف ترین زندگینامه استیو جابز) به پایان می‌برد.

اشاره به هر غروب که استیو پشت میز آشپزخانه، برای بچه‌ها از کتاب‌ها و تاریخ و موضوعاتی شبیه این می‌گوید.

هیچکس هرگز تبلت یا لپ تاپش را در نمی‌آورد و به نظر نمی رسد که فرزندان، به هیچ یک از این وسایل معتاد باشند.

ضمناً اگر کمی جستجو کنید می‌بینید که استیو جابز، برای ثبت نام فرزندانش در مدرسه، به دنبال مدرسه‌هایی می‌رفت که چندان از تکنولوژی استفاده نکنند و روند آموزش آنها سنتی‌تر باشد.

بخش دوم: می‌ترسیم بچه‌ها عقب بمانند

امروز کمتر پدر و مادری را می‌بینیم که جر‌أت کنند یا علاقمند باشند به فرزندان خود در مورد استفاده بیش از حد از تکنولوژی هشدار بدهند.

جایزه دادن تبلت به فرزندان مدرسه‌ای چندان نامتعارف نیست و فقط شاید خانواده‌هایی که محدودیت مالی دارند، این شانس را دارند که فرزندان خود را نزدیک به سطح استاندارد خانواده‌های تحصیل کرده و آشنا به تکنولوژی تربیت کنند.

دلیلش هم چندان دشوار نیست.

والدین خودشان تکنولوژی را نمی‌شناسند.

پای حرف والدین تحصیل کرده که عناوین دکتر یا مهندس را هم یدک می‌کشند بنشینید و ببینید آیا می‌توانند در مورد تکنولوژی حرف بزنند؟

منظورم این حرف‌های عمومی تاکسی و اتوبوسی نیست. منظورم واقعاً حرف است.

اکثر والدین می‌توانند قیمت گوشی‌ها را با هم مقایسه کنند. در مورد تبلت‌ها حرف بزنند. در مورد مارک‌های مختلف بحث کنند. با هیجان از ممنوع شدن ورود گوشی نوت سامسونگ به پروازها بگویند. اپلیکیشن‌های موبایل خود را بشمارند و تعریف کنند و به یکدیگر توصیه کنند.

آخرین خبری را که اخبار هم نگفته (و احتمالاً هرگز نخواهد گفت) برای شما فوروارد کنند. یک کانال جالب را که همین دیشب پیدا کرده‌اند معرفی کنند.

نسبت بسیاری از والدین با تکنولوژی شبیه نسبت گربه های زباله گرد با غذاست.

آنها می‌توانند بگویند کدام خانه غذاهای خوشمزه تری را دور می‌ریزد. می‌توانند در سطل زباله، دنبال غذا بگردند و غذاهای تازه را از تاریخ مصرف گذشته‌ها و قدیمی‌ها و مسموم‌ها جدا کنند (اگر چنین نبود، الان نسل‌شان منقرض شده بود).

اما دانش گربه به غذا در سطل زباله هیچ ارتباطی به دانش ما انسان‌ها به غذا در آشپزخانه ندارد.

برای تکمیل کردن استعاره‌ی من، می‌توانید نگاه آکنده از حسرت ما به کارخانه‌هایی مانند اپل و مایکروسافت و گوگل را شبیه نگاه همان گربه‌ی زباله گرد به نور درخشان پنجره‌ی خانه‌ها در نظر بگیرید.

منظورم از ما، ایرانیان نیست. منظورم غالب والدین روی این کره خاکی است که اگر چه مالک ابزارهای تکنولوژیک هستند، اما با تکنولوژی و دنیای آن بیگانه‌اند.

بسیاری از والدین، اگر چه با خیال راحت فرزند می‌آورند (که البته آپشن فرزند آوری هم به تعبیر امروزی‌ها Built-in در آنها بوده، وگرنه شاید همت نمی‌کردند) اما نمی‌توانند با فرزندان خود در مورد تکنولوژی و کارکردهای آن و نقاط قوت و ضعف آن و فرصت‌ها و تهدیدهای آن حتی یک ساعت صحبت کنند و حرف حساببزنند.

خیلی هم بخواهند ژست بگیرند یا از سایت‌های غیراخلاقی می‌گویند و یا اینکه زیاد موبایل دست بگیری، نمره‌ات کم می‌شود و از درس می‌افتی و دانشگاه نمی‌روی و بدبخت می‌شوی (و بحث‌هایی از این جنس و در این سطح).

حاصل این ناآشنایی با تکنولوژی، این بوده که می‌ترسند اگر فرزندان آنها با تکنولوژی نزدیک و مانوس نباشند، از غافله‌ی تمدن بشری عقب بمانند.

خیلی سخت است که با کسی رقابت کنی که او را نمی‌بینی و ویژگی‌هایش را نمی‌دانی.

چه تند بدوی و چه کند، بازنده‌ای و احساس باخت می‌کنی.

دنیای تکنولوژی برای بسیاری از ما چنین چیزی است.

قطعاً منظورم این نیست که نباید تکنولوژی را در اختیار فرزندانمان قرار دهیم. یا اینکه باید برای آنها فلسفه تکنولوژی بگوییم.

اما باید بتوانیم برای فرزندانمان، آن قدر زیبا و مفید و کاربردی و جذاب و دوست داشتنی در مورد این موضوعات حرف بزنیم که از پای حرفمان بلند نشوند.

بگذریم. خیلی نق زدم.

حرف کلی من این است که نسل جوان، مجبور است خودش دنیای خودش را کشف کند. چون والدین، او را وارد دنیایی کرده‌اند که خودشان آن را نمی‌شناسند.

بخش سوم: مدتی پیش با یکی از دوستان و همکاران که سابقه‌‌ی زیادی در حوزه‌ی آموزش مدیریت دارند صحبت می‌کردم.

لا به لای صحبت، بحثی پیش آمد و گفتم: من خوشحال نمی‌شوم وقتی می‌بینم شما اکانت اینستاگرام دارید.

از یک سو نحوه‌ی محتوا و مدیریت آن نشان می‌دهد که کارکرد اقتصادی قوی برای شما ندارد.

از سوی دیگر، به قول خودتان، با آن اکانت و این حرف‌ها و آن مخاطبان، شما عملاً وارد لیگ کسانی مثل آقای فلان و خانم فلان شده‌اید.

یکی از تعابیری که از ایشان آموخته‌ام،‌ همین لیگ است. سالها پیش به من می‌گفتند تصمیم های کلیدی در زندگی، تصمیم‌هایی است که لیگ تو را تغییر می‌دهد (احتمالاً این تعبیر،‌ از علاقه ایشان به فوتبال نشأت می‌گیرد.

همچنین برایشان توضیح دادم که برای امثال من که هنوز برای دیدن شما، با منشی‌تان تماس می‌گیریم و ملاحظه‌ می‌کنیم و برای احترام، مسیج نمی‌دهیم،‌ کمی دردناک است که می‌بینیم زیر صفحه شما کامنت می‌گذارند: چک دیرکت.

این سبک حرف زدن با برده‌ها است. ما حتی با همکار مسئول نظافت‌ شرکت هم با این لحن حرف نمی‌زنیم.

همه‌ی‌ این روضه‌ها را که خواندم جوابی شنیدم که برایم راز بسیاری از سوالات دیگری را که در فضاهای دیگر جامعه می‌بینم گشود.

ایشان گفتند: محمدرضا. ما با هم فرق داریم. تو جوان‌تر از من هستی.

من در سنی هستم که اگر بگویم به سراغ این ابزار نمی‌روم، آن را مدرن بودن نمی‌بینند. می‌گویند فلانی سنتی است. دور از روندهاست. تعطیل است. دنیای جدید را درک و تجربه و لمس نکرده.

اگر هم بخواهم توضیح بدهم که چرا این کار را کرده‌ام، آن قدر حرف ندارم.

کسی که می‌خواهد از یک تکنولوژی استفاده نکند باید چند برابر کسی که از آن تکنولوژی استفاده می‌کند، آن را بشناسد و بتواند تحلیل کند. تا بپذیرند که انتخاب او آگاهانه و از سر اختیار است.

من برای بودن در این فضاها به جز دیوانه‌ای مثل تو نباید به هیچ کس توضیح بدهم (کلمه دیوانه را به کار نبردند. از زبان بدن ایشان متوجه شدم). اما برای نبودن در این فضاها، باید به خیلی‌ها توضیح بدهم. توضیحاتی که حتی نمی‌دانم چه باید باشند.

بخش چهارم: وقتی می‌بینم که ما، گجت‌ها و ابزارهای تکنولوژی را در دست داریم و نمی‌توانیم آنها را بفهمیم و وقتی می‌بینم که بزرگانی بوده‌اند که این ابزارها را ندیده‌اند، اما آنها را فهمیده‌اند، متوجه می‌شوم که بینش از بینایی مهم‌تر است. اگر بینش نباشد، وضعیت چنین می‌شود که هست. وسیله‌ای را در دست می‌گیریم و نمی‌دانیم چه در دست داریم و چه می‌کند و آن را باید کجا و کی در دست بگیریم.

یا ساده‌تر بگویم: چگونه سوار تکنولوژی بشوم بی آنکه تکنولوژی سوار من بشود.

برای اینکه گریزی هم به کربلا زده باشم، دوباره یادی از مک لوهان می‌کنم.

در زمان مک لوهان (سالهای ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰) هنوز واژه‌ی الکترونیک وجود نداشت و آنچه بود، الکتریکبود.

در زمان مک لوهان، تلویزیون رنگی به تازگی در حال رواج بود.

او می‌گفت که سرنوشت ابزارها کوچک شدن و قابل حمل شدن است. در حدی که به ادامه‌ی دست و پای انسان تبدیل شوند.

مک لوهان، با دیدن نخستین تلویزیون‌های رنگی، به روزی فکر کرد که این صفحه های نمایش کوچک شوند و در جیب قرار بگیرند.

او تاریخ و میتولوژی را هم خوب می‌شناخت و بلافاصله به یاد نخستین آینه هایی افتاد که انسان‌ها در جیب خود گذاشتند.

حتی عقب‌تر رفت و یاد داستان نارسیس در میتولوژی یونان افتاد.

نارسیس، چنان غرق دیدن تصویر خود در آب شده بود که از دنیای اطراف جدا افتاد. گل‌ها و آب‌ و فرشتگان او را صدا می‌کردند و عاشقش بودند. اما او نمی‌توانست نگاه از موجود زیبایی که در‌ آب می‌دید برگیرد.

فصل چهارم کتاب Understanding Media چنین عنوانی دارد: Gadget Lover (این عنوان در سال ۱۹۶۴ انتخاب شده).

مک لوهان زیر عنوان نوشته: Narcissus as Narcosis.

او توضیح می‌دهد که در شکل ادبی داستان، می‌گویند که نارسیس، عاشق تصویر خودش شد.

اما شکل علمی داستان این است که نارسیس به همراه ابزاری که تصویر او را منعکس می‌کرد به یک هویت جدید تبدیل شد.

ما دیگر نارسیس نداریم. موجود جدیدی داریم به نام «نارسیس-ابزار-تصویر».

نارسیس می‌تواند خودش را تکان بدهد و ببیند که این بار چگونه دیده می‌شود. می‌تواند کمی صورتش را کج کند و این بار از این زاویه به خودش نگاه کند. می‌تواند موهایش را آشفته کند و ببیند این بار چه می‌شود (یا مثل دخترهای امروزی در اینستاگرام، مویش را روی لب‌هایش بگذارد و تصویر خودش را ببیند که اگر سبیل داشت چه شکلی می‌شد).

ماجرا برای مک لوهان در حدی جدی است که از اصطلاح Servo-Mechanism استفاده می‌کند و می‌گوید که ابزارهای الکتریکی جدید (که آنها را ادامه‌ی آب و آینه می‌بیند) منعکس کننده‌ی منفعل تصویر انسان نیستند. آنها ادامه‌ی انسان هستند و ما را به یک سروو مکانیزم تبدیل می‌کنند.

او اشاره می‌کند که ریشه‌ی نام نارسیس، Narcosis (به معنای لَخت شدن، بی‌حس شدن، سِر شدن) است و ابزاری که به انسان این فرصت را می‌دهد که خودش را به شکل دیگری و از زاویه‌ی دیگری ببیند، انسان را به خود معتاد می‌کند.

از همین جاست که او انسان آینده را Gadget Lover می‌بیند و وسایل الکتریکی را، آینه‌هایی که دیگر از دست انسان نخواهند افتاد.

اما اینبینش چندان عجیب نیست. عجیب‌ترین بخش نگاه او، وقتی است که به اتصال این وسایل الکتریکی به یکدیگر فکر می‌کند.

او توضیح می‌دهد که انسان، با هر ابزاری که می‌سازد بخشی از خودش را بیرون می‌ریزد. با چرخ، پای خود را به بیرون خود منتقل کرد.

همچنانکه با کتاب، حافظه‌اش را.

او می‌گوید که اما همچنان، وسیله‌ای بود که همه‌ی این اندام‌های متصل و ابزارهای منفصل را به یکدیگر متصل می‌کرد و آن سیستم عصبی درون بدن انسان بود: شبکه ای الکتریکی که از اتصال مناسب ابزارها و کارکرد آنها اطمینان حاصل می‌کرد.

اما گجت‌های جدید، در نگاه مک لوهان، تغییری زیربنایی‌تر ایجاد می‌کنند. آنها خود یک سیستم عصبی و شبکه الکتریکی بیرون انسان می‌سازند.

به عبارتی، سیستم عصبی که تا کنون اندام به اندام، انسان را در بیرون خود می‌ساخت و تقویت می‌کرد، این بار خودش را در بیرون خودش می‌سازد و مانند همه‌ی ابزارهای قبلی، چیزی قوی‌تر از خودش.

مک لوهان، این روایت را با بار معنایی منفی یا مثبت تعریف نمی‌کند. او آن‌قدر در فاصله‌ی دوری از جامعه‌ی انسانی ایستاده که موبایل و آب و آینه را یک چیز می‌بیند. نمی‌تواند هیجان زده شود.

اما جمله‌ای دارد که شاید برای شما جالب باشد.

او در جایی از همین فصل می‌گوید که: همه‌ی ما، گاهی چنان از خودمان به تنگ می‌آییم که می‌گوییم: می‌خواهم از این تنم بیرون بیایم. مغزم در سرم جا نمی‌شود. تنم در پوستم جا نمی‌شود. به تعبیر خودمان، تو گویی که قفسی از بدنم ساخته‌اند.

او فصل را با جمله‌ی عجیبی به پایان می‌رساند: در عصر الکتریکی، ما کل جامعه‌ی انسانی را مانند یک پوست بر تن می‌کنیم.

اما توضیح نمی‌دهد که این قفس یا لباس، در نگاه او، تنگ‌تر است یا گشاد و فراخ‌تر.

کاش این را هم گفته بود. چون ظاهراً از آن نقطه‌ای که او ایستاده، اینجا که ما ایستاده‌ایم بهتر دیده می‌شود.

بخش پنج: گفتم تصویری از چند سطر پایانی فصل چهارم کتاب را برایتان بگذارم. شاید دوست داشته باشید.

مارشان مک لوهان Understanding Media Gadget Lovers

 

+237
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

ایلان ماسک و توسعه سایبورگ های مبتنی بر Neural Lace

امروز بعد از چند هفته فرصتی دست داد تا ویدئو‌ها و متن مصاحبه‌ها و سخنرانی‌های Code 2016 را ببینم.

طبیعتاً بحث‌های ایلان ماسک را دوست دارم و آن‌ها را هم دنبال کردم.

ایلان ماسک بر خلاف فضای رایج، برای من بیش از آنکه یادآور خودروهای تسلا و پی پل و سولارسیتی باشد، به این دلیل دوست داشتنی است که احساس می‌کنم مانند من (حتی شاید کمی کمتر از من!) به نقش تکنولوژی به عنوان چیزی فراتر از ابزار انسان در آینده‌ی هستی، ایمان دارد.

او مدتهاست از Neural Lace حرف می‌زند و تاکید می‌کند که با توجه به سرعت توسعه‌ی یادگیری ماشینی (Machine Learning)، اگر انسان‌ها می‌خواهند به یک “حیوان دست آموز خانگی” برای تکنولوژی تبدیل نشوند، لازم است برای مغز آنها کاری بکنیم.

فعلاً لایه‌ی کورتکس، روی لایه‌ی لیمبیک نشسته و کمک کرده که ما خود را فراتر از سایر موجودات بدانیم. اما قطعاً طی چند سال، مغز فرصت ندارد لایه‌ی سومی را با کارکردی متفاوت بر روی کورتکس سوار کند تا از عهده‌ی Machine Learning‌ برآید.

پس تنها کمکی که می‌شود به انسان کرد این است که لایه‌ی سوم را خودمان بسازیم و به مغز اضافه کنیم. لایه‌ای که از تکنولوژی‌های روز برای یادگیری سریع‌تر و بهتر بهره بگیرد و انسان را از اینکه به حیوان دست آموز “هوش جدید” تبدیل شود – به صورت موقت – نجات دهد.

اگر چه حتی بحث ایمپلنت کردن مغز و تزریق Nanoagent ها به مغز هم مطرح است، اما به نظرم اینکه با چه روشی لایه‌ی سوم را به لایه‌های قبلی می‌افزاییم چندان مهم نیست.

شاید برای ما هیجان انگیز باشد که مثل داستان‌های علمی-تخیلی، حتماً یک تراشه‌ی الکترونیکی در داخل بدن‌مان کار بگذارند (که ساده و عملی و قابل تصور است) اما آنچه مهم است این است که مغز انسان و مغز تکنولوژی، لازم است با هم ازدواج (Mating) کنند.

همین الان هم این اتفاق بین موبایل و انسان افتاده و موبایل را می‌توان به عنوان مغز منفصل در نظر گرفت.

هیچ انسان باشعوری را نمی‌شناسم که برای به خاطر سپردن یک شماره‌ی مهم، “حافظه‌ی قوی مغز منفصل” خود را به “حافظه‌ی ضعیف و خطاکار مغز متصل خویش” ترجیح ندهد.

همچنین انسان‌های زیادی می‌شناسم که خواندن و طبقه بندی مطالب توسط مغز منفصل (گوگل) را به خواندن و طبقه بندی مطالب توسط مغز انسانی ترجیح می‌دهند.

اگر چه این مغز منفصل، در هم‌نشینی ما انسان‌های تعطیل الفکر، کمی طول می‌کشد تا پتانسیل‌های خود را از حالت بالقوه به بالفعل شکوفا کند.

بگذریم.

اینها را نوشتم تا اگر کسی به تکنولوژی علاقه دارد و Code را دنبال نمی‌کند، شاید از دیدن و شنیدن بحث‌های آنجا لذت ببرد و از سوی دیگر، اگر کسی بیست سال بعد، به آرشیو حرف‌ها و نوشته‌ها و گفته‌های ما در این نقطه‌ی دنیا دسترسی پیدا کرد، فکر نکند که ما ساکنان این نقطه از زمین و زمان، همه مثل هم فکر می‌کردیم!

این نوشته را اختصاصاً برای آن خواننده‌ی احتمالی نوشتم تا بداند که من، سبکی را که او در آن روز زندگی خواهد کرد، شفاف‌تر و واضح‌تر از صفحه‌ی نمایشی که الان روبرویم است، می‌بینم!

پی نوشت: برای مطالعه و یادگیری در این حوزه‌ها، Cyborg کلمه‌ی کلیدی مناسبی است. ترکیب Cybernetic و Organism. همین ترکیب فعلی انسان و موبایل، نمونه‌ی یک سایبورگ ساده است. بحث عصر سن تورهای من هم به همین قصه‌ها اشاره می‌کرد.

+151
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

نظریه اطلاعات – کلود شانون و درک کلان سیستمهای پیچیده (+کمی طعم ریاضی)

پیش نوشت یک: دوست داشتم بیام یه چیزی همین‌طوری الکی توی روزنوشته بنویسم که به روز بشه. فشار کار هم خسته‌ام کرده بود و مغزم کار نمی‌کرد. بنابراین، مطلب تحلیلی نمی‌شد بنویسم. گفتم یه چیزی بنویسم که خیلی به مغزم فشار نیاره و بیشتر از جنس ریاضی و مبانی اولیه اطلاعات سیستم‌ها باشه.

اینطوری دل هما رو هم به دست میارم که یه زمان بهم چنین دستوری داده بود:

برداشت من از نوشته هاتون اینه علاقه ندارید این جا بحث های ریاضی بکنید، ولی یک پیشنهاد: اگه میشه با یه سرفصل مشخص این بحث های ریاضی رو بکنید. فکر کنم خیلی جذابه و در مورد خودم باعث میشه ریاضیات رو بهتر بفهمم. فکر کنم افرادی هم باشند که به این بحث ها علاقه دارن.

پیش نوشت دو (برای هما): هما جان. همون‌طور که مطمئناً به خوبی می‌تونی حدس بزنی، بخش قابل توجهی از مباحث مرتبط با سیستم‌های پیچیده در حال حاضر، از جنس شبیه سازی‌های نرم افزاری کامپیوتری هست. حالا هر کس بسته به نیاز خودش، المان‌های ساده‌ی سیستم رو تعریف می‌کنه این المان‌ها رو در تعامل با هم قرار می‌ده و رفتار سیستم رو در طول زمان مشاهده و اصلاح می‌کنه.

حالا دیگه نحوه‌ی پیاده سازی به این برمی‌گرده که هر کسی دستش برای کار با چه ابزاری بازتره. برنامه نویس‌ها قاعدتاً سراغ پلتفرم‌هایی میرن که بهشون زیرساخت‌های OOP یا Object Oriented Programming رو بده. دانشجوهای دانشگاهی معمولاً چون از صفر نمی‌تونن چنین سیستم‌هایی رو پیاده سازی کنند، سراغ ابزارهای آماده‌تر مثل MATLAB میرن.

بنابراین، کاربرد ریاضی در تحلیل سیستمهای پیچیده، بیشتر به نظارت و ارزیابی و سنجش برمی‌گرده.

چنانکه در دنیای واقعی هم، فیزیک بیشتر کار سنجش رو انجام می‌ده و بر اساس این سنجش، سعی می‌کنه تغییراتی در جهان ایجاد کنه. ما به عنوان بخشی از عالم هستی در میانه‌‌ی عالم هستی که در حال خلق هست، قرار گرفته‌ایم و مدام اندازه گیری می‌کنیم و اگر بتوانیم تصویری واقعی‌تر از جهان در آینده‌ رو به دست بیاریم خوشحال می‌شیم و نتیجه می‌گیریم که نظریه‌های علمی‌مون به درک بهتر محیط کمک کرده‌اند.

ریاضیات سیستم های پیچیده هم، بیشتر نگاهش مبتنی بر اندازه گیری و سنجش هست و البته اگر بتونه خوب اندازه گیری کنه، می‌تونه به تغییر سیستم‌ها هم اقدام کنه.

ما در فیزیک، مدتهاست که از اندازه گیری عبور کرده‌ایم و الان در حال تاثیرگذاری روی سیستم هستیم.

در ریاضیات سیستم‌های پیچیده، هنوز داریم سعی می‌کنیم اندازه گیری رو بهتر یاد بگیریم و روش‌های بهتری رو دیدن محیط خلق کنیم.

سعی می‌کنم اینجا (و اگر حال و حوصله‌ای بود بعداً در ادامه‌ی این بحث) نظریه اطلاعات رو به عنوان یکی از ابزارهای ریاضی که به درک سیستم های پیچیده کمک می‌کنه در حد خیلی ساده و ابتدایی فهم خودم، توضیح بدم.

اصل بحث- اطلاعات

چیزی که شاید هنوز به درستی نمی‌دانیم چیست

اگر درس‌های دانشگاهی مدیریتی رو بخونی، احتمالاً بلافاصله‌ی بعد از شنیدن واژه‌ی اطلاعات، مجموعه‌ای از روضه‌های آماده در زمینه‌‌ی تفاوت اطلاعات و داده‌ (Data vs. Information) خواهی داشت و بعیده که کلمه یا مفهوم اطلاعات بتونه خیلی هیجان زده‌ات بکنه.

اما اگر اون آموخته‌ها و نامگذاری‌ها رو کنار بگذاریم، مفهوم اطلاعات به صورت مستقل و مجرد، چندان قابل تعریف نیست.

تو الان داری این وبلاگ رو می‌خونی به امید اینکه چیزی به “اطلاعات” تو اضافه بشه.

همچنین خیلی وقتها می‌گیم فلانی اطلاعاتش در این زمینه خیلی زیادتر از منه.

به نظر میاد حتی اگر قادر به اندازه‌گیری اطلاعات نباشیم، اون رو قابل سنجش و قابل مقایسه می‌دونیم.

جالب اینجاست که ظاهراً اطلاعات، یا ثابت می‌مونه یا افزایش پیدا می‌کنه.

تا حالا نشنیده‌ام کسی بگه با یکی حرف زدم، اطلاعاتم خیلی کاهش پیدا کرد!

معمولاً می‌گیم: چیزی بهم اضافه نشد (احتمالاً اگر مباحث ترمودینامیک رو یادت باشه، با شنیدن چیزی که زیاد می‌شود، اما کم نمی‌شود، یاد انتروپی می‌افتی).

از طرف دیگر، اطلاعات بار ارزشی نداره. بر خلاف لغت‌هایی مثل حقیقت و واقعیت، اطلاعات مفهومی است که سوگیری ندارد:

اطلاعات مفید، اطلاعات غیرمفید، اطلاعات درست، اطلاعات نادرست، اطلاعات ارزشمند، اطلاعات دروغ

علاوه بر این توضیح من، یک چیز دیگه هم می‌دونیم که امروز، عصر اطلاعات هست.

البته نمی‌دونم اگر بهمون بگن که در مورد تفاوت عصر اطلاعات، با مثلاً عصر دانش یا عصر تکنولوژی صحبت کنیم، چقدر می‌تونیم حرفه‌ای و عمیق و علمی، توضیح بدیم.

البته گنگ بودن مفهوم اطلاعات، نباید خیلی نگرانمون کنه.

به قول دائره‌المعارف استنفورد، ما هنوز درک درستی از مفهوم انرژی هم نداریم و اون رو به شکل‌های مختلف، مفهوم پردازی کرده‌ایم: انرژی جنبشی، انرژی پتانسیل، انرژی الکتریکی، انرژی هسته‌ای و …

در ظاهر، هر کدوم اینها دارن حرف متفاوتی می‌زنن، اما در نهایت رابطه بین اینها و نحوه تبدیل شدنشون به یکدیگر رو تا حد خوبی می‌فهمیم و حتی اگر نتونیم ذات انرژی رو به خوبی توضیح بدیم، باز هم می‌تونیم اون رو به تسخیر خودمون در بیاریم و به خدمت بگیریم.

نگاه مبتنی بر “اطلاعات” می‌تواند درک عمیقی از جهان به ما بدهد

از دوران ما قبل علم که بگذریم، رایج ترین و معتبرترین مدلی که ما برای درک جهان داریم، مدل زمان و مکان و ماده و انرژی است (اینکه اینها رو چهار تا بگیریم یا سه تا یا دو تا یا یکی، تغییری در اصل ماجرا ایجاد نمی‌کنه).

لغت مدل رو عمداً به کار می‌برم. چون ما می‌دونیم که هر توضیحی صرفاً یک مدل هست و به اندازه‌ای که می‌تونه جهان اطراف ما را تحلیل و آینده‌ی ما رو پیش بینی کنه و قدرت تاثیرگذاری ما رو روی محیط افزایش میده، مورد احترام قرار می‌گیره.

اما بیا به هم به یک سناریو فکر کنیم:

در یک لحظه، هر کس که در جهان موبایل داره، اسکرین شات آخرین مکالمه‌ی تلگرامی یا پیامکی یا واتس اپی موبایل خودش رو بگیره و به صورت تصادفی برای یک نفر دیگه در دفتر تلفنش ارسال کنه.

یک ثانیه بعد، سرنوشت جهان عوض شده. حتی می‌تونیم بگیم جهان در این یک ثانیه، دچار تکینگی شده. تاریخ یه جورایی به قبل و بعد از این نقطه تقسیم خواهد شد.

رابطه‌های عاطفی در هم می‌شکنه یا ایجاد میشه. روابط سیاسی جابجا می‌شه. اقتصاد تغییر میکنه و دیگه هیچی مثل قبل نیست. نمی‌گم بهتر یا بدتر. می‌گم مثل قبل نیست.

چه اتفاقی افتاد؟ کل میزان جابجایی ماده و انرژی که از یک ثانیه قبل تا الان اتفاق افتاده چقدر بوده؟ قطعاً به نسبت روند عادی جهان، مقدار ناچیزی بوده.

اگر فرض کنیم همه متوقف شن و این کار رو انجام بدن، تقریباً از لحاظ فیزیکی میشه گفت ظاهر جهان تغییر خاصی نداشته. اما متحول شده.

اینجا هم با ارسال و دریافت پیام‌ها از طریق کابل‌های برق و امواج سر و کار داریم. اما حرف من اینه که با معیارهای سنجش در پارادایم رایج، این جابجایی خیلی زیاد نبوده (در مقایسه با جابجایی یک ناو هواپیمابر از غرب تا شرق جهان که جابجایی ماده و انرژی بیشتری ایجاد می‌کنه اما اثرش از این سناریوی فرضی من به مراتب کمتره).

ما فقط توزیع اطلاعات رو در جهان تغییر دادیم.

سناریوی من یک حالت خیلی شدید بود و به قول اهل دانشگاه، Strong Form محسوب می‌شد. اما شکل Weak Form و ضعیفش، چیزیه که همین الان در حال انجامه! استفاده‌ی دائمی ما از موبایل و وسایل ارتباطی و شبکه های اجتماعی، حجم گسترده‌ای از تحولات رو در دنیا داره ایجاد می‌کنه که اگرچه نتایجش رو می‌بینیم، اما مکانیزمش با مترهای رایج، به سادگی قابل اندازه گیری نیست.

همه صرفاٌ می‌دونیم و لمس می‌کنیم که تحولات حاصل از وضعیت فعلی، کوچک نیست. این مغز متصل جهانی، به شیوه‌ای متفاوت و پیچیده‌تر فکر می‌کنه.

در این مرحله، می‌توانیم تعدادی سوال کلی بپرسیم:

آیا با سناریوی پیشنهادی من، حجم اطلاعات موجود در کل جهان افزایش پیدا کرده یا ثابت مونده؟

آیا صرفاً اطلاعات از جایی به جای دیگه منتقل شده؟

آیا معیار و مقیاسی برای اندازه گیری این اطلاعات جابجا شده وجود داره یا قابل تصوره؟

آیا میشه به شیوه‌ی مشابهی، با گوش دادن به یک سخنرانی تلویزیونی یا رادیویی،‌ محاسبه کرد و شمرد که واقعاً چقدر اطلاعات عرضه و جابجا شده؟

آیا – در ارجاع به سرزمین موریانه‌ای مورد علاقه‌ی من – میشه اطلاعات ذخیره شده در ساختار اجتماعی موریانه‌ها رو اندازه گیری کرد و مثلاً‌ با اطلاعات ذخیره شده در ساختار اجتماعی شهر خودمون مقایسه کنیم و ببینیم که کدام، مطلع‌تر هستند؟

آیا من می‌تونم همزمان، به اعضای یک جامعه انسانی این حس رو بدم که اطلاعاتشون بیشتر از قبل شده و در عین حال، اطلاعات اون جامعه رو ازشون بگیرم و کاهش بدم؟

اصلاً اطلاعات رو میشه نابود کرد یا صرفاً میشه جابجا کرد؟

برای پیدا کردن پاسخ چنین بحث‌هایی (که البته اگر بدونیم کدوم مدل رو مورد استفاده قرار می‌دیم، پاسخ همه شون مشخص و شفاف و قابل بحث هست) لازمه که مدلی برای تعریف و سنجش اطلاعات داشته باشیم.

اون وقت می‌تونیم مثلاً‌ در مورد توزیع اطلاعات در میان سهامداران حقیقی و حقوقی بورس تهران و یا مثلاً‌ حجم کل اطلاعات مستقر شده در ساختار بورس به عنوان یک سیستم پیچیده در مقایسه با حجم اطلاعات چند سال قبلش (و احتمالاً‌ روند چند سال بعدش) اظهار نظر کنیم.

اینجا لازم هست که بحث پیام و محتوای پیام رو از هم تفکیک کنیم.

من ممکنه پیامی طولانی و حجیم برای تو ارسال کنم، اما Information Content یا محتوای اطلاعاتی اون کم باشه.

البته خود واژه‌ی پیام هم، به اندازه‌ی واژه‌ی اطلاعات، مبهم هست. در تعریف و نگاهی که من دارم، هر شیء رو می‌تونی یک پیام در نظر بگیری.

یعنی پراید سفید و قورباغه‌ی سبز و پست وبلاگ روزنوشته و پیامک موبایل، صرفاً چهار نوع پیام متفاوت محسوب می‌شن.

به اینجا که می‌رسیم، هر کس تعریف متفاوتی از محتوای پیام داره. مثلاً پوپر، به غیرمنتظره بودن اشاره می‌کنه و به شکلی دیگر (و البته مشابه) میگه: ارزش محتوای یک پیام به اندازه‌ی گزاره‌هایی هست که باهاش نقض می‌شه.

هما، به این مثال فکر کن:

فرض کن الان پشت در بسته‌ی یک اتاق نشسته‌ایم.

یک نفر میاد و می‌گه: داخل این اتاق هیچ چیزی نیست.

این پیام، قطعاً محتوا داره. یعنی می‌تونی بگی Information Content داشته.

حالا فرض کن قبلش من بهت گفته‌ام: داخل این اتاق یک گاو صندوق گذاشته‌ام. یک میز هم وسط اتاق هست. دسته چک من هم داخل اتاق هست و وقتی برویم داخل، بدهی‌هایم را به تو خواهم داد.

حالا همون آدم میاد و میگه: داخل این اتاق هیچ چیزی نیست.

الان این پیام، چند گزاره رو نقض کرد: فهمیدیم که گاوصندوق من اون تو نیست. فهمیدیم که میز در کار نیست. فهمیدیم که دسته چکی در کار نیست و فهمیدیم که وقتی داخل برویم، تو طلب‌هایت را دریافت نخواهی کرد.

با وجودی که پیام یکسان هست، محتوای اون، بر اساس سایر پیام‌هایی که در محیط هست و اینکه دریافت کننده‌ی پیام چه کسی هست، می‌تونه Information Content متفاوت داشته باشه.

این می‌تونه یه مدل برای سنجش و اندازه گیری اطلاعات باشه.

اما من مدل کلود شانون رو که پدر نظریه اطلاعات محسوب میشه، برای این بحث‌مون ترجیح می‌دم:

فرض کن ما الان یک سیستم داریم (ساده یا پیچیده مهم نیست).

این سیستم می‌تواند به صورت بالقوه، ده وضعیت (State) مختلف داشته باشه که اونها رو با S1 و S2 و S3 و …  نشون می‌دیم.

تمام این State‌ها رو اگر کنار هم قرار بدی و تمام حالات محتمل رو بدونی، می‌تونی بگی که State Space رو برای اون سیستم می‌شناسی.

همچینن فرض کن من می‌دونم که احتمال اینکه الان سیستم در هر حالت باشه چقدره.

یعنی علاوه بر S1 تا S10 ما احتمالات رو هم از P1 تا P10داریم.

حالا یه نفر میاد میگه: من می‌دونم که این سیستم، در اولین گام تغییر قراره به وضعیت S4 بره.

آیا خبر این فرد مهم هست؟ آیا اطلاعات ارزشمندی رو به ما داده؟

 فرض کن که p4 مثلاً ۹۹% باشه.

پس ما خودمون می‌تونیم حدس بزنیم که به احتمال زیاد، سیستم به وضعیت S4 میره.

اطلاعات اون آدم وقتی برای من ارزشمنده که المان سورپرایز در پیامش بیشتر باشه.

شنون، یه مدل پیشنهادی برای سنجش میزان عدم قطعیت داره که می‌تونه مفید باشه (لغت پیشنهاد خیلی مهمه):

نظریه اطلاعات و مدل کلود شانون برای سنجش محتوااون پایه‌ی لگاریتم خیلی مهم نیست.

مهم روح لگاریتم هست که وقتی احتمال کوچیک میشه، به ما عدد بزرگتری میده و نشون می‌ده که اون پیام، داره اطلاعات ارزشمندتری رو حمل می‌کنه.

من پایه‌ی دو رو برای لگاریتم ترجیح می‌دم چون به فضای دیجیتال نزدیک‌تره.

پس اگر یک نفر به من بگه که شماره آخر موبایل تو ۳ هست، به من ۳٫۳۲ بیت اطلاعات مفید داده (احتمال سه بودن، یک دهم هست).

اگر بگه شماره‌ی دوم موبایل تو مثلاً ۷ هست، باز هم به من ۳٫۳۲ بیت اطلاعات مفید داده (باز هم احتمال ۷ بودن، یک دهم هست)

اگر از اول مثل بچه‌ی آدم بیاد بگه دو رقم آخر تلفن تو ۷۳ هست، به من ۶٫۶۴ بیت اطلاعات مفید داده (چون احتمالش یک صدم هست).

اینجاست که مدل پوپر (لااقل برای من) دوست داشتنی نیست. چون:

اگر طرف آزار داشته باشه و اول بیاد ۷ رو بگه برای من ۹ گزینه رو حذف کرده. بعد بیاد ۳ رو بگه، دوباره ۹ گزینه رو حذف کرده. پس ۱۸ واحد اطلاعات داده.

اما اگر آدم سالمی باشه و بیاد از اول ۷۳ رو بگه، ۹۹ واحد اطلاعات رو حذف کرده.

به نظرم اگر هدف من کلاً دونستن دو رقم آخر تلفن تو باشه، دلیل نداره محاسبات، دو جواب مختلف بده (البته می‌تونی فرض کنی که خرد کردن و تحویل تدریجی اطلاعات، ارزش اطلاعات رو کم می‌کنه که الان بحث من نیست).

اما قشنگ‌ترین کار کلود شانون پیشنهاد انتروپی اطلاعاتی یک سیستم هست:

فرمول انتروپی شانون - کلود شانون و نظریه اطلاعاتیه جورایی امید ریاضی ترکیب محتوای اطلاعاتی یک سیستم رو حساب کرده.

به این مثال ساده فکر کن:

تو یه سکه داری که باهاش شیر یا خط بازی می‌کنی. احتمال اینکه سکه از رو بیفته یک دوم هست. احتمال اینکه از پشت هم بیفته یک دوم هست. و سیستم شیر یا خط کلاً دو وضعیت S1 و S2 بیشتر نداره که احتمال هر حالت هم ۰٫۵ هست:

استفاده از فرمول انتروپی شنون برای انداختن سکه و محاسبه انتروپی سیستم اطلاعاتی در حالت باینریچون پایه رو ۲ فرض کردم، میشه گفت: اطلاعات حاصل از انداختن یک سکه رو، در بهترین حالت و فشرده‌ترین حالت میشه در یک بیت ذخیره کرد.

ممکنه بگی!

خاک بر سرت محمدرضا! این همه ضرب و تقسیم! خوب این که از اول معلوم بود!

بذار برای اینکه کمتر فحش بخورم یه استفاده‌ی دیگه از کلود شانون بکنم:

یه کلاس کوچیک ده نفری رو در نظر بگیر که بچه‌ها به شکل U می‌شینن توش:

نظریه اطلاعات بر اساس مدل کلاود شنونالان من میام به تو دقیقاً می‌گم که چه کسی کجا نشسته (هیچ کدوم هم ترجیح خاصی ندارن و هر جایی ممکنه بشینن).

ارزش این پیام من چقدره؟ تعداد کل حالت‌ها !۱۰ (ده فاکتوریل) هست و احتمال هر کدوم برابر که اگر حساب کنی میشه:

محاسبه انتروپی شنون برای اطلاعاتاحتمالاً هنوز هم خیلی از من راضی نیستی.

چون می‌گی به جای این همه کار پیچیده، کافی بود که فکر کنی عدد !۱۰ در مبنای دو چند بیتی می‌شه.

اما یادت نره که الان همه‌ی احتمالات برابر هستند و به محض اینکه احتمالات برابر نباشن، دیگه چاره‌ای جز توسل به انتروپی شنون نداریم.

می‌تونی اگر وقت داشتی به این سوال فکر کنی: یه نفر میاد میگه: فهمیده‌ام که علی و مریم این هفته با هم دوست شده‌اند و حتماً در کلاس کنار هم می‌نشینند.

سوال من اینه که این خبر خاله زنکی، چند بیت می‌ارزه؟ (حساب کنی فکر کنم حدود ۲٫۳ بیت ارزش داره!)

حالا میشه بهتر فهمید که یکی از کاربردهای شبکه های اجتماعی به عنوان یک سیستم پیچیده چیه.

ما با هر بار لایک زدن یا نزدن یا فالو کردن یا نکردن، داریم اطلاعات “تولید” می‌کنیم و از سوی دیگه، انتروپی اطلاعاتی جامعه رو کاهش می‌دیم.

چیزی که ذی‌نفعان زیادی داره و خیلی‌ها حاضرن براش پول بدن و ظاهراً همین کار رو هم کرده‌اند. چون ما داریم مجانی از این سیستم‌ها استفاده می‌کنیم!

وقتی یک سیستم پیچیده رو شبیه سازی می‌کنیم، در هر لحظه، می‌تونیم از روی تمام سناریوهای احتمالی، برآورد کنیم که انتروپی اطلاعاتی سیستم چقدر تغییر می‌کنه.

همین مسئله رو در مورد تمام جهان هم میشه مطرح کرد که الان خارج از این بحث میشه.

پی نوشت یک: بحث Big Data یکی از دانش‌ها و روش‌هایی هست که ما برای درک بهتر سیستم‌های پیچیده به کار می‌گیریم.

اما آشنایی سطحی با Big Data در شرکتها و سازمان‌ها و کسب و کارها، صرفاً باعث شده که حجم بسیار زیادی از اطلاعات ذخیره و نگهداری بشه. در واقع هر چیزی که در یک سیستم، دیده‌ایم و توانسته‌ایم ثبت کنیم، ثبت کرده‌ایم.

بحث محتوای اطلاعاتی یا Information Content در کنار بحث Big Data می‌تونه کمک بزرگی برای تشخیص پاسخ این سوال کلیدی باشه که: چه اطلاعاتی را نباید ذخیره کنیم؟ و یا به عبارت دیگر، آیا هزینه ذخیره کردن یک مجموعه داده‌ی خاص، با توجه به فایده‌هاش توجیه پذیر هست یا نه.

پی نوشت دو: مقاله A mathematical theory of communication تقریباً نطفه‌ی تولد فرم کلاسیک نظریه اطلاعات محسوب می‌شه.

پی نوشت سه: یه سر زدم ویکی پدیا. دیدم یک مطلب خیلی خنده دار در مورد نظریه اطلاعات نوشته شده با یه زبانی که بعیده کسی راحت بفهمه (شرح نظریه اطلاعات در ویکی پدیا) نویسنده‌ی متعصب اون مطلب، انقدر نگران استفاده از کلمه‌ی عربی اطلاعات بوده و سعی کرده همه چی رو فارسی بکنه که بعیده یه فارسی زبان، دیگه بتونه بفهمه مطلب رو.

چقدر جالبه که راجع به نظریه‌ای کار کنی که تفاوتی بین سنگ و سگ نمی‌بینه (جز در حجم اطلاعاتی که در ساختارشون ذخیره شده) و انقدر باهاش بیگانه باشی که هنوز پای تو در تعصبات کور قومی و کلامی گیر باشه.

+133
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

پنج نوع مخاطب برای کسب و کار (خصوصاً‌ در شبکه های اجتماعی)

در گذشته‌های دور (از حدود سه هزار سال پیش تا حدود ده سال پیش) وقتی انسان در مورد کسب و کار فکر می‌کرد، دیگران را به سه دسته تقسیم می‌کرد:

  • آنها که مشتری هستند.
  • آنها که مشتری نیستند و نخواهند شد.
  • آنها که مشتری نیستند و ممکن است مشتری بشوند.

دوران جدید، مفهوم دیگری را در کنار مشتری و شاید به جای مشتری مطرح کرده است: مخاطب.

امروز، سازمان‌ها با مخاطب خود حرف می‌زنند.

مخاطب ممکن است هرگز مشتری نباشد. اما مخاطب است.

مشتری هم ممکن است مخاطب نباشد.

سازمان‌ها با مخاطب حرف می‌زنند و به مشتری می‌فروشند.

البته این دو گروه، می‌توانند با یکدیگر هم‌پوشانی داشته باشند. شاید هم تا حد زیادی نزدیک باشند.

اما به نظر می‌رسد که دنیای جدید و فرهنگ جدید و ابزارهای جدید، فاصله‌ی بالقوه بین مخاطب و مشتری را هر روز و هر لحظه بیشتر می‌کند.

مجموعه‌ای که امروز مثلاً یک اکانت صد هزارنفری در یک شبکه اجتماعی یا تلگرام دارد، با مخاطب حرف می‌زند.

ممکن است مخاطب، مشتری‌اش باشد یا مشتری‌اش بشود.

ممکن است مخاطب پیام او را به مخاطب دیگر یا مشتری فعلی یا مشتری بالقوه برساند.

ممکن است مخاطب، صرفاً‌ پیام را هضم، جذب و دفع کند!

چند درصد کسانی که اکانت یک بازیگر تلویزیونی را فالو می‌کنند، فیلم او را هم خواهند دید؟

چند درصد کسانی که اکانت خودروسازهای بزرگ جهان را پیگیری می‌کنند، تا قبل از مرگ، صندلی آن خودروها را لمس خواهند کرد؟

چند درصد از کسانی که فیلم یک بازیگر را می‌بینند یا یک خودرو لوکس را سوار می‌شوند، پیام‌های رسانه‌‌ای مربوط به آن فرد یا سازمان را هم تعقیب می‌کنند؟

به نظر می‌رسد که تقسیم بندی مخاطبان و برنامه ریزی برای آنها، بتواند ایده‌های ارزشمندی برای توسعه‌ی کسب و کارها ایجاد کند. خصوصاً‌ کسانی که در فضاهای رسانه‌ای جدید (خرده رسانه‌ها یا رسانه‌های اجتماعی یا رسانه‌های مجازی یا رسانه‌های پویا یا هر چه دوست دارید بنامید) فعالیت می‌کنند.

یک تقسیم بندی پیشنهادی (صرفاً پیشنهادی) می‌تواند این باشد:

  • کسانی که پیام من را دریافت خواهند کرد، اما امروز مشتری من نیستند و ممکن است مشتری‌ام بشوند.
  • کسانی که پیام من را دریافت خواهند کرد و آن را بررسی می‌کنند تا ایرادها و ضعف‌های من را پیدا کنند (منتقد من هستند) و به هر حال مشتری‌ام نخواهند بود
  • آنها که رقیب من هستند و می‌کوشند نقاط قوت من را بررسی و تقلید کنند و البته باز هم، مشتری من نخواهند بود.
  • کسانی که پیام من را دریافت می‌کنند مشتری‌ام بوده‌اند یا دوست دارند باشند، اما هنوز نتوانسته‌ام پیشنهاد جدیدی بدهم که آنها را به خرید ترغیب کند.
  • کسانی که پیام من را دریافت می‌کنند و در هر فرصتی بتوانند محصول من را تهیه می‌کنند. حتی اگر لازم نداشته باشند (مشتریان اپل، مثال خوبی هستند. یا عاشقان یک بازیگر سینما یا تئاتر)

همین تقسیم بندی را با کمی اصلاح و تغییر و تعدیل، می‌توان در مورد اشخاصی که رسانه در اختیار دارند هم به کار برد:

  • کسانی که پیام من را دریافت می‌کنند اما مخاطب من نیستند (البته شاید بشوند).
  • آنها که منتقد من هستند.
  • آنها که رقیب من هستند.
  • آنها که دوست من هستند.
  • آنها که طرفدار من هستند

تفاوت مورد چهارم و پنجم، در تعصبی است که طرفداران دارند و دوستان کمتر دارند.

چه در مورد عرضه محصول و چه در مورد برندسازی شخصی، به نظرم سوال مهمی که می‌توانیم به صورت دائمی، در انتخاب رسانه‌ها، در تدوین استراتژی محتوا برای آنها، در تنظیم سیاست‌های روابط عمومی، در تولید محتوا، در تبلیغات و در هر نوع تعامل با مخاطب در ذهن داشته باشیم این است که: سبد مخاطبان من چگونه است؟ این پیام خاص، برای کدام مخاطبان است؟ معمولاً به کدام مخاطبان فکر می‌کنم؟ چه سهمی از توانم را برای کدام گروه از مخاطبانم صرف کنم؟

+148
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

وقتی همه نویسنده ایم – مروری بر چالشهای استراتژی محتوا در دوران جدید

محسن امین، در کنار همه‌ی تخصص‌هایش، تیترنویس خیلی خوبی است. همان چیزی که فرنگی‌ها به آن Copywriter می‌گویند.

امیدوارم فرصتی پیدا کند و با هم یک فایل رادیو مذاکره در مورد نوشتن و رسانه تهیه کنیم.

حتی در پیام‌های شخصی هم، مینیمال می‌نویسد.

دیروز برایم دو عکس فرستاد و زیرش نوشت: روزنامه‌ی فردا!

hamshahri-content-strategy-1

محسن عزیز لطف کرده و گزارشی از بخشی از جلسه‌ای که قبلاً در روزنامه‌ی همشهری داشتیم و در مورد آینده روزنامه نگاری و رسانه و تولید محتوا با دوستان عزیزم در همشهری گپ زدیم را منتشر کرده است.

عنوان اصلی و عنوان دوم متن را هم انتخاب کرده که من خیلی دوست داشتم:

وقتی همه نویسنده‌ایم

مروری بر بایدها و نبایدهای استراتژی محتوا در روزگاری که تعداد نویسنده ها بیشتر از تعداد خواننده هاست

البته محسن امین همیشه حرفی می‌زند که درست هم هست. می‌گوید: بعضی حرف‌های تو شنیدنی است. نوشتنی نیست.

(منظورش این نیست که خیلی حرف‌های عمیقی می‌زنم یا خیلی حرف‌های خوبی می‌زنم. منظورش این است که شأن قلم، بالاتر از آن است که بعضی حرفهای من را نقل کند! و به همین دلیل، بخشی از حرف‌ها معمولاً شنیده می‌شوند و ثبت نمی‌شوند).

به هر حال، اگر چه حرف‌های من برای خوانندگان دائمی اینجا، تازه نیست، اما می‌توانید آن را در سایت آنلاین روزنامه همشهری بخوانید.

hamshahri-content-strategy-2

+134
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

در حسرت یک کلاه قدیمی

پیش نوشت: مطلبی که اینجا می‌نویسم مربوط به ماه قبل است.

در یادداشت‌هایم نوشته بودم که به آن اشاره کنم و متاسفانه طی هفته‌های اخیر، چنان درگیر فعالیت‌های شغلی و شخصی بودم که فرصتی برای مطرح کردن آن نشد.

اما به هر حال، به دلیل اینکه ریشه‌ی مطلب، آشناست و می‌تواند محرکی برای گفتگو کردن و اندیشیدن باشد، به نظرم ارزش دارد که مرور کوتاهی به آن داشته باشیم.

مقدمه: ماجرا مربوط به یک کلاه است. کافی است نگاهی به عدد ۶ روی صفحه کلید خود بیندازید و علامت ^ را ببینید. کلاهی که بر سر عدد شش قرار گرفته است.

در فارسی کهن (منظورم حدود ۱۰ سال پیش است) به این علامت، هشتک (با کاف و نه با گاف) می‌گفتند.

نام بسیار زیبایی هم بود. در آن زمان به # هم می‌گفتند: Number Sign یا علامت مربوط به اعداد.

با آمدن شبکه های اجتماعی، به تدریج نام هشتگ (هش به معنای هاشور و تگ به معنای برچسب) رایج شد و کم کم کلمه‌ی هشتک از رواج افتاد.

چون وقتی می‌گفتی هشتک (^)، فکر می‌کردند گفته‌ای هشتگ (#)!

بگذریم. کسانی که اهل برنامه نویسی هستند و یا نمادهای ریاضی را می‌شناسند، معمولاً در گذشته و حال، این کلاه را Caret (کرت به فتح ک و کسر ر) می‌نامند.

در زبان انگلیسی هم، عنوان Circumflex برای آن به کار می‌رود.

از همه‌ی اینها بگذریم. اگر فرانسه هم بلد نباشید (که من هم نیستم) احتمالاً این علامت را در نگارش کلمات زیادی مشاهده کرده‌اید: S’entraîner و Coût و …

اصل ماجرا: دولت فرانسه قانونی را در سال ۱۹۹۰ میلادی مصوب کرده بود که مهجور مانده بود و از اوخر سال جاری،‌ تصمیم گرفت آن را به صورت جدی اعمال کند.

قرار شد برای ساده‌تر شدن نگارش و یادگیری راحت‌تر دیکته و کاهش پیچیدگی زبانی، این کلاه قدیمی، از سر بعضی از کلمات بیفتد.

البته فقط ماجرای کلاه نبود. بعضی از کلمات هم، به هم متصل می‌شوند. مثلاً Mille-pattes را می‌توان از این به بعد به صورت millepattes هم نوشت.

این تغییرات مجموعاً در مورد حدود ۲۴۰۰ کلمه اعمال خواهند شد.

دولت فرانسه در کتاب‌های درسی، دیکته‌ی جدید را به کار خواهد گرفت و همین دیکته را به دانش آموزان خواهد آموخت.

اما دانش آموزان اگر دیکته‌ی قبلی را هم استفاده کنند، از آنها نمره‌ای کسر نخواهد شد و دیکته‌ی قدیمی هم، درست در نظر گرفته خواهد شد.

به ناشران واژه نامه‌ها هم توصیه شده که علاوه بر نگارش قدیمی، مدخلی نیز برای نگارش جدید در نظر بگیرند.

این بحث، مدتی است به چالش جدی در فرانسه تبدیل شده و دولت فرانسه، متهم شده است که با این کار، ادبیات فرانسه تخریب خواهد شد.

کافی است JeSuisCirconflexe# را در شبکه های اجتماعی جستجو کنید تا کمی بیشتر با این فضا آشنا شوید.

پی نوشت ۱: خیلی خوشحالم که می‌توانم چنین مطلبی را بنویسم. راستش را بخواهید اول متن صادقانه حرف نزدم. این مطلب را می‌شد یک ماه پیش هم نوشت. اما حوصله نداشتم که گفتگوهایی بدون پایه و اساس تحلیلی و اصول و قواعد استدلال و استنباط،‌ در زیر آن مطرح شود.

پی نوشت ۲: فکر می‌کنم این مسئله برای ما هم همیشه مطرح بوده است و این چالش‌ها برایمان چندان غریبه نیست. ضمناً چون خودم هم کد دارم و می‌توانم کامنت بگذارم، نظرات و توضیحات خودم را مثل بقیه در کامنت‌ها مطرح خواهم کرد.

+129
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

شبکه های اجتماعی و تفاوت آنها با گروه های اجتماعی

پیش نوشت یک: در زمینه تفاوت شبکه های اجتماعی با کامیونیتی‌ها، مدتی قبل مطلب کوتاهی را در وبلاگ انگلیسی نوشته‌ام.

هنوز آنجا هم فرصت نکرده‌ام این بحث را تکمیل کنم. اما چون برای خودم مطلب مهمی بود، دوست داشتم اینجا هم به آن اشاره کنم.

پیش نوشت دو: تا جایی که من می‌دانم و می‌فهمم، متاسفانه در زبان فارسی امروز، ما واژه‌‌ی رایجی که معادل مناسب Community باشد نداریم.

از میان گزینه‌های جمع، جامعه، انجمن، اجتماع، گروه، حلقه، مجلس، جماعت، جمعیت،‌ مجمع، محفل و سایر واژه‌های خویشاوند آنها، هیچکدام دقیقاً معادل Community نیستند.

خودم به شخصه، واژه‌ی انجمن را به عنوان معادل این کلمه، زیبا می‌دانم. اما متاسفانه امروز، معنای انجمن محدودتر ازمعنای گذشته‌ی آن است.

انجمن‌های صنفی، انجمن فیزیک، انجمن اولیا و مربیان و سایر ترکیب‌های انجمن، کمی رسمی هستند و عموماً معنای حقوقی هم دارند.

گستره‌ی معنای امروز این لغت، محدودتر از معنای آن در گذشته است. منظورم زمانی است که مثلاً حافظ می‌گفت:

خوش است خلوت اگر یار، یار من باشد

نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد

در گذشته، هر گرد هم نشستنی از انسانها برای هدفی خاص (چه عیش و عشرت و چه هدفهای اجتماعی و فرهنگی) انجمن نامیده می‌شده است (فرهنگ معین).

با توجه به علت‌هایی که مطرح کردم، همچنانکه دیده‌ایم در نوشته‌هایم، بسته به شرایط، از واژه‌های مختلفی به عنوان معادل Community استفاده کرده‌ام و می‌کنم.

در بحث غولی به نام مردم، از اصطلاح قبیله های زندگی استفاده کردم.

اما اینجا فکر می‌کنم ترکیب گروه‌های اجتماعی مناسب‌تر باشد. اگر چه می‌دانم که آنها که درس مدیریت خوانده‌اند، طبیعتاً بخشی از عمر خود را صرف حفظ کردن تفاوتهای گروه و تیم کرده‌اند و به تبع آن احتمالاً احساس می‌کنند آنچه من اینجا می‌نویسم به تعریف تیم نزدیک‌تر است تا گروه.

بگذریم.

به هر حال، من در این نوشته به جای Community از واژه‌ی گروه های اجتماعی استفاده می‌کنم و شما لطفاً در ذهن خود، هر جا که احساس کردید معنای کلام، آنچنانکه باید منتقل نمی‌شود، به جای گروه های اجتماعی، از همان واژه‌ی Community استفاده کنید.

اصل مطلب:

شبکه های اجتماعی بخش مهمی از زندگی و تجربه انسان امروزی را به خود اختصاص می‌دهند.

حضور در شبکه های اجتماعی و عضویت در آنها، صرفاً به معنای مدرن بودن و به روز بودن در نظر گرفته نمی‌شود.

بلکه ضرورتی انکارناپذیر و اجتناب ناپذیر محسوب می‌شود و اگر کسی، به هر دلیل در شبکه های اجتماعی حضور ندارد، باید برای این عدم حضور، علت‌ها و بهانه هایی داشته باشد.

در نخستین نگاه، ممکن است این مسئله بسیار ساده و بدیهی به نظر برسد: تکنولوژی پیشرفت کرده است.

ابزارهای ارتباطی جدید به وجود آمده و توسعه پیدا کرده اند. انسانها می‌توانند دوستی‌ها و ارتباطات خود را، جدا از شکل سنتی و ارتباط چهره به چهره، با استفاده از این ابزارهای نوین، مدیریت کنند و توسعه دهند.

به عبارتی با چنین نگاهی، اتفاق خاصی نیفتاده است.

همان شکل ارتباطات سنتی که همیشه وجود داشته‌اند صرفاً در بستری جدید و با کیفیتی متفاوت، وجود دارند و ادامه پیدا می‌کنند.

کسانی که چنین دیدگاهی دارند، قاعدتاً معتقدند که ابزار جدیدی آمده و این ابزار جدید، جایگزین ابزارها و شیوه های قدیمی شده است. آنچه می‌خواهم در ادامه توضیح بدهم این است که – به عنوان یک تحلیل شخصی – شبکه های اجتماعی، جایگزین ارتباطات قبلی نیستند.

بلکه شکل کاملاً جدید و متفاوتی از ارتباط هستند و اگر در استفاده از آنها، شیوه‌های قبلی ارتباط را به فراموشی بسپاریم، بخشی از اموخته‌ی بزرگ انسان در طی هزاران سال اخیر را از دست خواهیم داد و شاید، چنین روندی به نفع گونه‌ی انسان نباشد و تسلط انسان بر محیط خویش را کاهش دهد (قبلاً هم در متمم، مطلبی داشتیم که به این مسئله اشاره می‌کرد: تکنولوژی خنثی نیست).

مفهوم شبکه های اجتماعی و گروه های اجتماعی

 برای درک بهتر فضای شبکه های اجتماعی مدرن (مبتنی بر فن آوری اطلاعات)، کافی است مروری به شکل گیری آنها داشته باشیم.

می‌توان گفت Sixdegrees.com اولین نمونه‌ی شبکه اجتماعی به شکل امروزی بوده است.

این شبکه اجتماعی که از نظریه شش درجه جدایی الهام گرفته بود، به اعضایش اجازه می‌داد که برای خود، صفحه پروفایل درست کنند و از طریق آن با دیگر دوستان خود در ارتباط باشند.

نخستین شبکه های اجتماعی، انعکاسی از ارتباطات اجتماعی در دنیای فیزیکی بودند.

هر کس، پروفایلی درست می‌کرد و با دوستان دیگرش هم در ارتباط بود و البته می‌کوشید از طریق دوستانش، دوستان جدیدی را هم بیابد. به همین علت، کاربران قدیمی Sixdegrees و بعد از آن Orkut‌ و سایر شبکه های اجتماعی مشابه، در سالهای نخست شکل گیری آنها، بخش قابل توجهی از دوستان آنلاین خود را در دنیای فیزیکی هم می‌شناختند و البته تلاش می‌کردند دوستان بیشتری پیدا کنند.

اما شبکه های اجتماعی آنلاین، اگر قرار باشد سایه‌ای از دنیای فیزیکی باشند، هم بر ضد اصول کسب و کار عمل کرده‌اند و هم از پتانسیل‌های وب، آنچنان که باید و شاید استفاده نکرده‌اند.

تلفن‌ها و موبایل‌ها (نسل غیرهوشمند آنها) نمونه‌هایی از ابزارهای تکنولوژیک بودند که صرفاً رابطه‌های دنیای فیزیکی را تقلید و تکرار کردند. اگر من تو را می‌شناختم و با تو در دنیای فیزیکی ارتباط داشتم، می‌توانستم شماره تلفن تو را هم بگیرم و با تو ارتباط صوتی هم داشته باشم.

شبکه های اجتماعی دیجیتال، قبل از اینکه یک جامعه باشند، یک شبکه بودند و هستند و به همین علت، ما به جای اجتماع شبکه ای از شبکه اجتماعی استفاده می‌کنیم. در شبکه اجتماعی، باید افراد بیشتری درگیر شوند.

هر کسب و کاری، با درگیر کردن مشتری یا Engagement زنده می‌ماند و با درگیر کردن بیشتر مشتری، سودده می‌شود. به همین دلیل، شبکه های اجتماعی کم کم به شبکه به مفهوم علمی آن نزدیک شدند.

هر انسانی در شبکه یک Node یا گره محسوب می‌شود و هر گره‌ای از طریق تعدادی پیوند یا Bond به چند گره‌ی دیگر متصل می‌شود. افزایش تعداد گره‌ها و افزایش تعداد کل پیوندها، به معنای رشد یک شبکه‌ی اجتماعی و افزایش متوسط درگیری مخاطبان (یا مشتریان) با آنهاست.

فرهنگ شبکه و شبکه سازی هم طبیعتاً در شبکه های اجتماعی شکل می گیرد.

در شبکه، هیچ گره‌ای به خودی خود ارزش ندارد. بلکه ارزش آن در شکل ارتباط با گره‌های دیگر مشخص می‌شود. هر چه تعداد پیوندها بیشتر باشد و هر چه گره‌های مجاور، از اهمیت و تاثیرگذاری بیشتری برخوردار باشند، یک گره هم ارزش و اعتبار بیشتری پیدا می‌کند.

اینجاست که کم کم، عدد و کمیت وارد بازی می‌شود. تعداد فالورها، به معنای این است که چند گره‌‌ی دیگر در شبکه با من (به عنوان یک گره) در ارتباط هستند. کیفیت فالورها هم به تعداد فالورهای آنهاست. اگر یک گره (یا یک اکانت) با ۱۰۰ هزار فالور، من را به عنوان یک گره دنبال کند (با من پیوند برقرار کند) برای من اتفاقی بسیار ارزشمندتر از آن است که دوستی با ۵ فالور، وارد شبکه ارتباطات من بشود.

تعداد لایک‌ها و کامنت‌ها، نشان دهنده‌ی استحکام یک Bond یا پیوند است و طبیعی است که علاوه بر تعداد پیوندها و اعتبار گره‌ها، استحکام پیوند من با آنها هم شاخص دیگری است که قدرت و اعتبار من را به عنوان یک گره در این شبکه، مشخص می‌کند.

حتی کسی که یک حساب شخصی کوچک و خانوادگی در فیس بوک یا اینستاگرام یا سایر شبکه ها دارد، احتمالاً انکار نخواهد کرد که برایش تعداد لایک‌ها مهم است. اگر فقط ۲۰ نفر او را تعقیب کنند، باز هم ترجیح میدهد یک مطلبش، به جای ۳ مورد، ۶ یا ۸ یا ۱۵ مورد لایک بخورد.

طبیعی است که شبکه های اجتماعی هم، به شیوه های مختلف می‌کوشند گره‌های خود را به برقراری پیوندهای بیشتر ترغیب کنند. این کار از طریق پیشنهاد دادن اکانت‌هایی مشابه سلیقه‌ی من و شما و یا از طریق نشان دادن پست‌ها و مطالبی که دوست من در حال لایک کردن آنهاست یا شیوه‌های هوشمندانه‌ی دیگر، انجام می‌شود.

دلم می‌خواهد دوباره تاکید کنم که منظور من، تفسیر منفی از شبکه های اجتماعی نیست.

بلکه تاکید بر این است که شبکه های اجتماعی، ابزار جدیدی برای ارتباطات قدیمی ما نیستند و جایگزین آنها هم نخواهند بود.

بلکه یک شخصیت و هویت (Entity & Identity) جدید هستند که به همت نبوغ عمیق و عظیم انسان، “خلق” شده‌اند و فضایی جدید و فرصت‌هایی جدید و تهدید‌هایی جدید را فراهم کرده‌اند.

کسی که ماشین را، صرفاً یک اسب جدیدتر در نظر بگیرد (و قدرت موتور آن را هم بر اساس اسب بخار بسنجد!) ممکن است در شناخت بهتر فرصتها و ظرفیت‌ها و تهدیدهای ورود ماشین به عرصه‌ی جامعه، اشتباه کند.

ماشین، صرفاً یک نسل جدید از اسب‌های قدیمی نبوده و نیست. یک مخلوق جدید است که دنیای خالق خود را به شکل گسترده تحت تاثیر قرار داده است.

من می‌خواهم شبکه های اجتماعی را، با گروه های اجتماعی که در گذشته وجود داشته‌اند و هنوز هم – لااقل فعلاً – وجود دارند مقایسه کنم.

اجازه بدهید چند مثال از گروه‌ها را مطرح کنم تا مقایسه آنها با شبکه های اجتماعی ساده‌تر باشد:

  • گروهی که به صورت هفتگی دور هم جمع می‌شوند و کتاب می‌خوانند.
  • گروهی که با هم به کوه می‌روند. گروهی که برای نظافت طبیعت کمک می‌کنند.
  • گروه‌های مجازی در فضای وب. مثلاً گروه ده یا بیست نفره‌ی وبلاگ نویسانی که در وبلاگستان، می‌نویسند و سلیقه‌ها و دغدغه‌های مشابه دارند و خوانندگان مشترکی هم دارند یا خوانندگان جدید خود را به سمت سایر هم گروهی‌های خود هدایت می‌کنند.
  • گروه چند هزار نفره‌ی دوستان من در متمم، که برای یادگیری و توسعه دانش و مهارتهای فردی خود تلاش می‌کنند.

یکی از ویژگی‌های شبکه های اجتماعی در این است که هر یک از گره‌ها، تمایل به بیش از حد به بزرگ شدن دارند.

حتی برند لوکسی که در فضای فیزیکی حضور خود را محدود می‌کرد و محدود بودن مخاطبان و مشتریان را جزو اصول خود می‌دانست و حتی برای تبلیغ به جای رسانه‌های فراگیر، به سراغ رسانه های لوکس و به جای فضاهای عمومی به سراغ فضاهای خاص می‌رفت، در شبکه های اجتماعی، ناخواسته به سمت افزایش تعداد مخاطبان حرکت می‌کند.

برندهایی که قبلاً‌ فقط در بازی‌های تنیس و گلف دیده می‌شدند و بازی‌های شلوغ‌تر مثل فوتبال را جدی نمی‌گرفتند و در شان خود نمی‌دانستند، امروز از طریق فن پیج‌های خود برای افزایش تعداد مخاطب با برندهای بسیار ضعیف‌تر از خود، رقابت می‌کنند.

امروز در اینستاگرام یا فیس بوک، مهم نیست که بنز باشی یا پراید.

شبکه های اجتماعی، به هر دو شما به یک اندازه فضا می‌دهند و بسیار دشوار است که بخواهی به کسی اثبات کنی که اعتبار یک برند، به محدود بودن تعداد طرفدارانش در شبکه های اجتماعی است.

تمایل به بزرگ شدن، فضای دفع کردن را به روی گره ها می‌بندد.

یک گروه اجتماعی، جاذبه و دافعه دارد. کسانی هستند که هرگز به داخل یک گروه راه داده نمی‌شوند و کسان دیگری هم هستند که اگر اهداف و ارزش‌های آنها با گروه سازگار نباشد، از گروه رانده خواهند شد. اما در شبکه های اجتماعی، اصل بر باز بودن فضاست. اصل بر این است که هر کسی بخواهد می‌تواند عضو هر گروهی باشد و محدود کردن و بستن فضا و دیوار کشیدن، فرع بر آن است.

تفاوت دیگر گروه های اجتماعی و شبکه های اجتماعی در این است که در گروه های اجتماعی، هدف محوریت دارد و در گره های شبکه های اجتماعی، تعداد ارتباط.

من اگر امروز به شما بگویم که یک جلسه‌ی کتابخوانی داریم که فقط ۱۰ عضو فعال دارد اما صد نفر هم علاقمند هستند که باشد. اما هرگز کتاب نمی‌خوانند و در بحث‌ها مشارکت نمی‌کنند و حتی به حرفها گوش نمی‌دهند، احتمالاً شما آنها را به گروه کتابخوانی راه نخواهید داد.

حتی مداحی که روضه می‌خواند، مخاطبی را که گریه نمی‌کند، به چالش می‌کشد و علاقه‌ای به حضور مخاطب ساکت غیرفعال خاموش ندارد!

اما حالا فرض کنید که همان گروه کتابخوانی در یکی از شبکه های اجتماعی فعال شده (مثلاً فیس بوک). من به شما می‌گویم که هزار نفر از دوستان من هستند که هرگز علاقه‌ای به خواندن این موضوعات ندارند و با کتاب هم میانه ای ندارند، اما دردسری هم ایجاد نمی‌کنند. دوست داری بگویم اکانت شما را فالو کنند؟

فکرمی‌کنم می‌توانید پاسخ را حدس بزنید.

در گروه های اجتماعی، افرادی که به یک هدف مشخص متعهد هستند، در کنار هم قرار می‌گیرند و می‌کوشند که روابطی عمیق با یکدیگر ایجاد کنند تا راحت‌تر به اهداف خود و اهداف گروه خود دست پیدا کنند.

در شبکه های اجتماعی، افرادی که به یک هدف متعهد هستند یا هیچ هدفی ندارند، در کنار افرادی که صرفاً با آن هدف مخالف نیستند (یا حتی مخالف هم هستند) در کنار هم قرار می‌گیرند و شلوغ بودن گره و ارتباط گسترده‌ی آن با گره‌های دیگر، به تنهایی یک اعتبار است!

یکی دیگر از تفاوت‌ها که اهمیت آن هم کم نیست، شیوه‌ی متعهد شدن افراد است.

کسی که عضو بسیج است، می‌گوید من بسیجی هستم. یعنی به کل آن مجموعه متعهد است. امثال من که در دبیرستان البرز درس خوانده‌ایم، هنوز هم می‌گوییم که: من البرزی هستم. عضویت در یک گروه اجتماعی، بخشی از هویت ماست. اما کسی می‌گوید: من اینستاگرامی هستم؟ من فیس بوکی هستم؟

می گویند: من در فیس بوک اکانت دارم. من در اینستاگرام اکانت دارم. بر خلاف گروه های اجتماعی که هر کسی به کل گروه متعهد است، در شبکه های اجتماعی هر گره‌ای به گره‌های دیگری که با آنها در ارتباط است متعهد است.

این بحث را می‌شود خیلی بیشتر ادامه داد. اما به نظرم مطالبی که گفتم برای بیان منظورم کافی است.

فقط باید به یک نکته‌ی مهم دقت داشته باشیم:

در میان فضاهای اجتماعی امروز، جایی را پیدا نمی‌کنیم که به صورت مطلق، گروه اجتماعی باشد یا به صورت مطلق، شبکه اجتماعی باشد. بلکه همه‌ی فضاها در طیفی بین این دو قرار دارند.

ممکن است الان یک اکانت در فیس بوک یا اینستاگرام ببینید که به نوعی، فضای خود را به گروه اجتماعی نزدیک کرده. ممکن است جای دیگری در یک گروه اجتماعی، احساس کنید که فضا و فرهنگ و مدل ذهنی یک شبکه اجتماعی، حاکم و غالب است.

اما به خاطر داشته باشیم که همچنانکه می گویند رسانه خود را به پیام تحمیل می‌کند، بستر هم خود را به رابطه تحمیل می‌کند و نمی‌توان به طور کلی از بستر فاصله گرفت.

اما یک چیز را می‌دانم. با توجه به اینکه در جامعه‌ی ما، فرهنگ و فضا و زیرساخت شکل گیری گروه های اجتماعی (در مقیاس‌های متوسط و بزرگ) چندان مهیا نبوده یا لااقل مسیر آن چندان هموار نبوده (کافی است به سمن ها یا همان سازمانهای مردم نهاد نگاه کنید و یا به جمعی دویست نفره فکر کنید که بخواهند بدون مجوز رسمی،‌هر هفته دور هم جمع بشوند و حافظ بخوانند) به نظر می‌رسد مردم جامعه‌‌ی ما، آن چیزی را که از گروه‌های اجتماعی می‌خواستند، در بستر شبکه‌های اجتماعی جستجو کردند و شاید به همین دلیل است که ناگهان به صورت جمعی، به صفحه ی یکی حمله ور می‌شویم و یا تمام نام و نان یک نفر را، به اتفاق ساده‌ای در یک جنبش اجتماعی مجازی، به نابودی می‌کشانیم!

در این باره می‌توان بیشتر حرف زد و امیدوارم فضا و حوصله‌ای باشد که باز هم در موردش بگوییم.

پی نوشت: من در نوشتن این مطلب، خیلی فکر نکردم و حتی نوشته‌ی خودم را دوباره نخواندم. بنابراین احتمالاً سستی تحلیل و استدلال در آن وجود داشته و دارد. خواهشم این است که حرفهای بالا را نه به عنوان یک تحلیل یا نقد یا دیدگاه، بلکه به عنوان خوراکی برای فکر کردن در نظر بگیرید.

دوستی داشتم که می‌گفت: من عاشق جلسات Brain Storming یا طوفان فکری هستم. چون یکی از قوانینش این است که اگر کسی مزخرف هم گفت، حق اعتراض ندارید. باید فضا برای مطرح کردن ایده‌ها باز باشد.

امیدوارم شما هم با مدل ذهنی جلسات طوفان فکری، حرف‌های من را خوانده و شنیده باشید.

پیِ پی نوشت: اگر وقت و حوصله داشتید، بعداً در مورد اینکه از زیرساخت شبکه های اجتماعی چه استفاده هایی می‌توان کرد، به صورت جداگانه می نویسم. چون آن زیرساخت هم بسیار مفید و موثر است و می‌توان به عنوان ابزاری قدرتمند و مهم، به آن نگاه کرد.

+187
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش