Tag: دکتر شریعتی

شریعتی، فاوست و خالد العطیه (پراکنده از همه جا)

چند روزی تراکم کاری‌ام زیاد بوده و کمتر فرصت نوشتن دست داده است. فقط با هدف اینکه این وبلاگ خالی نماند و به روز شود، گفتم چند مطلب پراکنده بنویسم. اگر ویژگیِ «فضاپرکن بودن» این سه نوشته را کنار بگذارید، ویژگی مشترک دیگری ندارند.

باز هم ۲۹ خرداد و شریعتی

طی سال‌های اخیر به بهانه‌های مختلف از دکتر علی شریعتی نوشته‌ام. تعداد و تنوع آن نوع نوشته‌ها زیاد است و عنوان‌های زیر، تنها نمونه‌هایی از آنهاست:

 شریعتی و درس‌هایی از درون گور

 شریعتی – بیست سال پیش از نخستین آشنایی

 شریعتی – روشنفکری که انتخاب کرد پیشرو نباشد

 حرفهای شریعتی با مخاطبهای آشنا

شریعتی در مقطعی از زمان، چنان ذهن من را به خود مشغول کرده بود که در متن دلبستگی و وابستگی، وقتی خواستم از دلبستگی مثال بزنم، به کتابهای شریعتی روی میزم اشاره کردم.

البته گویا همان روزها، عده‌ای از شریعتی عبور کرده بودند و از همین رو، ترجیح دادند در نوشته‌ی من، شاملو را به جای شریعتی قرار دهند و پیامم را – به نام خودم یا خودشان – پیامک کنند.

این گذار از نام‌ها و انسان‌ها، البته داستانی طولانی است. چنانکه بعداً عده‌ای نام شاملو را هم در نوشته‌ی تغییریافته‌ی من نپسندیدند و ترجیح دادند تنها مثال دلبستگی، همان کاکتوس باشد. چنین شد که آن نوشته چنان از هویت گوینده خالی شد که به سرزمینی دیگر مهاجرت کرد و در دهان نلسون ماندلا فرو گذاشته شد.

سرنوشت یک نوشته مهم نیست. اما اگر از سرنوشت کتابهایی که در آن نوشته به آنها اشاره شده بود می‌پرسید، باید بگویم که فعلاً در انباری خانه‌ام به سر می‌برند. جایی در کنار تاریخ تمدن دورانت‌ها (ویل و آریل). البته انباری من، کتابهای مطرود نیستند. بلکه کتابهایی هستند که کاربرد روزانه‌ی کمتری دارند و معمولاً آنها را نگه می‌دارم تا اگر روزی جایی در نوشته‌ای خواستم به آنها ارجاع بدهم، بتوانم آدرس دقیق مطالب را درونشان بیابم.

رایج است که خوب و بد انسان‌های اثرگذار را بر اساس اثری که گذاشته‌اند می‌سنجند. چنین است که بسیاری از ما خوب و بد دوران معاصر خود را تمام و کمال به شریعتی و دیگرانی که مانند او بر تاریخ ما اثرگذار بوده‌اند منسوب می‌کنیم و بر همین اساس، آنها را مورد قضاوت و ارزیابی قرار می‌دهیم.

همیشه گفته‌ام که در چنین قضاوت‌هایی، باید مراقب باشیم که انسان‌ها – به علت عمر محدود خود – همواره یک پروژه‌ی ناتمام هستند. حداقل انسان‌های بزرگ – که دغدغه‌ای فراتر از نان و فیش حقوقی پایان ماه را دارند و روزها را در انتظار بازنشستگی نمی‌گذرانند – تا واپسین روز زندگی تلاش می‌کنند و ناگهان به جبر طبیعت یا تاریخ یا جامعه یا قوای حاکمه یا همه‌ی با هم، بر زمین می‌افتند و می‌میرند.

چنانکه علی مطهری فرزند استاد مطهری – که اتفاقاً از منتقدان دکتر شریعتی هم بودند – امروز محبوب مردم هستند و با رای بالا به مجلس رفته‌اند. اما اگر چند سال قبل در مجلس هنگام پخش پاورپوینتِ ساپورت پوشان‌، سکته می‌کردند، تاریخ به کلی تصویر متفاوتی از ایشان را به خاطر می‌سپرد. جالب اینجاست که علی مطهری در طول این چند سال، تغییرات فکری چندانی هم نداشته است. او بیشتر کوشیده آنچه را که حق می‌داند – مستقل از قضاوت دیگران – مطرح کند. به عبارتی، یک اصل فکری بدون اینکه تغییر جدی داشته باشد در بستر زمان، فرزندانی بسیار متفاوت را زاییده است.

بگذریم از اینکه در طول زمان، اصول فکری ما نیز خود دچار تحول و تطور می‌شوند.

فکر می‌کنم متفکران، روشنفکران، رهبران فکری و مصلحان، تخم افکار و ایده‌ها و ایده‌آل‌ها را در خاک می‌کارند و خود در نخستین روزهای سربرآوردن گیاه از خاک و حتی شاید قبل از رویش گیاه از خاک، سر بر خاک می‌نهند و می‌میرند.

ایده‌ها و افکار و دیدگاه‌‌ها و اقدام‌ها، دهه‌ها و قرن‌ها و گاه هزاره‌ها زندگی می‌کنند و مانند یک گیاه، بی حضور باغبان به بقای خود ادامه می‌دهند.

به همین علت، شاید از شریعتی بتوان در مورد کمیت و کیفیت تخمی که کاشت، سوال کرد. اما قاعدتاً در مورد کمیت و کیفیت گیاهی که به بار آورده است اطلاع چندانی ندارد و همچنانکه اگر امروز او را از گور بیرون بیاوریم، این ما هستیم که باید شریعتیسم را به شریعتی بیاموزیم. همچنانکه مارکس هم پس از نبش قبر، به صورت جدی نیازمند یادگیری مارکسیسم است و یونگ هم، چاره‌ای ندارد جز آنکه سال‌ها سر کلاس بنشیند تا یونگین شود (دو مثال اخیر را خود شریعتی مطرح کرده است).

این را در مورد متفکران و مصلحان دیگر تاریخ هم می‌توان گفت. آنها همه نیاز دارند تا مکتب خود را بیاموزند. آنها باغ‌بان بودند و نه گیاه‌شناس. عمر فکر بیشتر از عمرِ متفکر است و البته یک سوگیری تاریخی جدی وجود دارد که خوبی و بدی‌های متفکر را به فکر و دستاوردهای نیک و بد فکر را به متفکر نسبت دهیم.

بگذریم. خواستم در مورد شریعتی، هم نوشته باشم و هم ننوشته باشم. مردی که لااقل میل به نوشتن را، تمام و کمال به او مدیونم.

دکتر علی شریعتی - محبوب روزهای دور

درو فاوست و هاروارد

مدت‌هاست پیگیر درو فاوست (Drew Faust) هستم. تنها زنی که در طول عمر ۳۸۰ ساله‌ی دانشگاه هاروارد، بر مسند ریاست این دانشگاه تکیه زده و البته عمر ریاستش هم بیشتر از عرف روسای قبلی است (حدود یازده سال).

ادامه نوشته

+255
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

شریعتی و درس هایی از درون گور

تصمیم نداشتم امسال از شریعتی بنویسم.

به اندازه کافی در مورد شریعتی نوشته‌ام.

زمانی در مورد پیامک‌های طنزی که در موردش رایج بود و زمانی که تلاشش را برای ساده گویی و معلمی کردن می‌ستودم و زمانی دیگر، که با کمی فاصله احساسی و نگاهی منطقی‌تر، نوشتم که شریعتی انتخاب کرد که پیشرو نباشد و زمانی دیگر اشاره کردم که آنچه در ذهن او بود، صرفاً حرف‌هایی است که بر زبان شاندل می‌راند و باور دارم که جز آن، هر چه گفته است، تلاشی است در راه حقیقت (از نگاه او) که ناچار، به طعم مصلحت نیز آغشته شده‌ است.

اما تصمیم گرفتم یک بار دیگر هم از او بنویسم.

اگر چه بر این باورم که آخرین باری است که از شریعتی می‌نویسم.

قضاوت در مورد کسی که نیست و نمی‌تواند حرف بزند و از خود دفاع کند، آن هم بر اساس آنچه چهار دهه پس از او روی داده است و نسبت دادن بخش قابل توجهی از رضایت‌ها و نارضایتی‌ها به او – لااقل در نگاه من – شرافتمندانه نیست.

درک ضعیف و غیرسیستمی از تاریخ و جامعه باعث می‌شود که ما سعادت و شقاوت خویش را به قهرمان‌ها و ضدقهرمان‌ها نسبت دهیم و در گردش گردونه‌ی تاریخ‌ هم، با هر گام که سفره‌ی تاریخ گسترده‌تر می‌شود و افق نگاه‌مان بازتر می‌شود، قهرمان‌ها و ضدقهرمان‌هایمان، مانند آونگی میان جهنم و بهشت قضاوت ما، نوسان می‌کنند.

توماس کارلایل، تاریخ را دستاورد قهرمانان می‌دانست و نگاه به سبک او، ناگزیر، تحسین و انتقاد را روانه‌ی حال قهرمانان تاریخ‌ساز می‌کند.

هربرت اسپنسر از سوی دیگر، قهرمانان را دستاورد تاریخ می‌دانست و می‌گفت جامعه و اقتضائات آن، قهرمانان را می‌زاید و به این سان، تمام قهرمان‌ها و ضدقهرمان‌های تاریخ را در برابر تاریخ قهرمان ساز تبرئه می‌کرد.

به نظر می‌رسد که در عمل، تعامل تاریخ و قهرمان است که مسیر جوامع را مشخص می‌کند و اگر دقیق‌تر بگوییم، قهرمانان بخشی از پیکر تاریخ هستند و تاریخ هم، بر پیکر قهرمانان ساخته می‌شود و نمی‌توان چنین تفکیکی را قائل شد.

همچنانکه عقل و احساس، مفاهیمی است که ما خلق کرده‌ایم و نام‌هایی که ما آفریده‌ایم. وگرنه هر چه هست، ذهن است و آن تضاد عقل و احساس، جز در خیال ما وجود ندارد.

اگر چنین نگاه کنیم، تنها سوالی که باقی می‌ماند این است که آیا انتخاب شریعتی، برای خودش، بهترین انتخاب بود؟

برای کسی چون من، که سالها با کتابهایش سر کردم و شب‌های دبیرستان و دانشگاهم، با خواندن اسلامیات و اجتماعیاتش گذشت و تنهایی‌هایم با کویریات او پر شد، پاسخ به این سوال ساده نیست.

من، بعد از سه یا چهار بار خواندن تمام مجموعه آثارش – در حدی که آنها را تقریباً حفظ هستم – امروز نمی‌توانم اجتماعیات و اسلامیاتش را حتی ورق بزنم.

اما با این حال،‌ نمی‌توانم تمام شب‌های شیرینی را فراموش کنم که نوشته‌هایش را جیره بندی می‌کردم تا تمام نشود و با حسرت، بعد از خواندن سی و چند جلد مجموعه آثارش، به آخرین صفحات نوشته‌های پراکنده‌اش (مجموعه آثار – سی و پنج) نگاه می‌کردم و فکر می‌کردم که پس از تمام شدن آنها، زنده بودنم را صرف خواندن چه چیزی کنم.

نمی‌توانم فراموش کنم که زمانی، با خود می‌گفتم که اگر فارسی زبان بودنم، حاصلی جز این نداشته است که نوشته‌های او را به زبان اصلی بخوانم، به این سرنوشت راضی و خشنودم.

انسان‌ها حتی برای چند دقیقه‌ی خوبی که برایمان می‌سازند، ما را بدهکار خودشان می‌کنند و من به او، سالها بدهکارم.

منصفانه بگویم، هنوز هم، تک تک جملاتی که می‌نویسم را به او بدهکارم و این بدهی تا هستم و می نویسم، افزایش خواهد یافت.

با این پیش زمینه، اگر از من بپرسید، دوست داشتم شریعتی انتخاب دیگری می‌کرد.

دوست داشتم، سخنرانی برای ده‌ها هزار نفر و نوشتن برای میلیون‌ها نفر را رها می‌کرد و برای ده یا بیست یا پنجاه نفر دانشجویان واقعی‌اش می‌گفت و می‌نوشت.

آن موقع، مطمئن هستم که بیش از شریعتی، شاندل حرف می‌زد و شاندل – همچنانکه از همه‌ی نوشته‌هایی که شریعتی به او منسوب کرده است پیداست – چندان در قید و بند باورهای سنتی نبود و دور از زمین و زمان، در خود بود و با خود بود و از خود می‌گفت و به خود عشق می‌ورزید و بی خود می‌مرد.

خوب یادم هست که در دوران دبیرستان، وقتی مسیح باز مصلوب کازانتزاکیس را خواندم، افسوس خوردم که آن نویسنده‌ی بزرگ، ایده‌ای چنان زیبا را چرا آن‌قدر ایده‌آلیستی به پایان برده است.

خوب یادم هست که کاغذی برداشتم و پنج صفحه‌ی آخر کازانتزاکیس را به شکل دیگری – که خودم دوست داشتم و باور داشتم – نوشتم. به نظرم واقعی‌تر بود و زیباتر.

بعدها با خواندن شریعتی، از آن پایان دیگرگونه که بر کتاب کازانتزاکیس نوشته بودم، شرم کردم.

آن کاغذها را در میانه‌ی سومین دهه‌ی زندگی، پاره کردم و دور ریختم.

امروز، وقتی به شریعتی فکر می‌کنم، وقتی نظرات مثبت و منفی در موردش را می‌شنوم، وقتی می‌بینم که برخی او را تا عرش بالا می‌برند و دیگران، حاضر نیستند روی فرش هم، جایی برای او قائل شوند، به یاد آن نوشته‌هایم می‌افتم.

امروز، در میانه‌‌ی چهارمین دهه‌ی زندگی، وقتی سرنوشت آن معلم را می‌بینم، از اینکه آن کاغذها را پاره کرده‌ام، دلم می‌گیرد.

با خودم می‌گویم، کاش راه دیگری را انتخاب می‌کردی. تو که می‌دانستی گلوگاه توسعه‌ی جامعه، مردمند و مردم به موعظه و نصیحت تغییر نمی‌کنند.

تو که می‌دانستی حرف اندیشمندان و مصلحان، در همیشه‌ی تاریخ، بیش از آنکه سنگفرشی در مسیر ساختن تاریخ باشند، سنگی بوده‌اند که به عنوان مصالح، در بنای ساختمان‌های زر و زور و تزویر به کار رفته‌اند.

شاملو هم که هم‌عصر تو بود، به جایی رسید که در عاشقانه‌‌هایش خطاب به معشوق می‌گفت: این رمه آن ارج نمی‌داشت که من تو را ناشناخته بمیرم.

او بهتر از تو فهمیده بود که انسان، به درد قرونش خو کرده است.

شاید هم، بیشتر از تو عمر کرد و فهمید. نمی‌دانم.

نمی‌دانم.

فقط می‌دانم که من هم، مثل دیگران، تو را در بستر امروز و رویدادهای امروز می‌سنجم و بهترین انتخاب آن روز تو را بر اساس دستاوردهای امروز محاسبه می‌کنم.

تو زمان خودت، با ارزش‌های خودت و اصول خودت، انتخابت را کرده‌ای و حرف‌ها و نوشته‌هایت نشان می‌دهد که خودت را و زمان خودت را و جامعه‌ی خودت را خوب می‌فهمیده‌ای.

اما به من حق بده.

سرشت تو و سرنوشت تو و موقعیت امروز تو و حب و بغض‌ها و تعصب‌ها در مورد تو، برای من و ما، درسی مهم است.

گاری افکار این مردم، از روی پیکر اسبی که آن را می‌کشد هم بی‌رحمانه عبور می‌کند.

تو این را امروز، می‌گویی و نشان می‌دهی و کمک می‌کنی که من، بهتر فکر کنم و بفهمم و تصمیم بگیرم و هزینه‌های گزینه‌ها را بدانم.

تو هنوز هم معلمی و این حرف‌هایت، بر خلاف آن حرف‌هایت هرگز کهنه نمی‌شوند.

دکتر علی شریعتی - هادی حیدری

+222
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

حرفهای شریعتی با مخاطبهای آشنا

داشتم حرفهای دوستانم در زیر مطلب قبلی (درباره مرگ مخاطب) را میخواندم، نام شاندل را دیدم. با وجودی که قبلاً در بحثی در مورد دکتر شریعتی، اشاره ای به بحث شاندل داشتم، اما احساس کردم که جای واقعی آن حرفها، امروز است که درباره ی مخاطب نوشته ام.

واژه ی مخاطب، برای هر کسی بسته به دغدغه ها و اولویتهایش میتواند معنای خاص خود را داشته باشد.

طبیعی است که من، در محیط کاری و حرفه ای خودم، هر زمان که واژه ی مخاطب را می شنوم، آن را به معنایی میفهمم که در #استراتژی محتوا، مطرح میکنند: کسی که قرار است محتوایی را دریافت کند و در مقابل، برای انجام اقدام مشخصی برانگیخته شود.

یا اینکه طبیعی است که خیلی از دوستان، با شنیدن کلمه ی مخاطب، به یاد بحثهای حوزه ی هرمنوتیک بیفتند و نقشی که مخاطب، در معنا بخشیدن به پیام، ایفا میکند.

شاید برای فعالان حوزه ی هنر هم، تداعی گر رویه ها و رویدادهای دیگر باشد.

گوشه ای از نمایشگاه مرگ مخاطب در وین - 2009

گوشه ای از نمایشگاه مرگ مخاطب در وین – ۲۰۰۹

اما در محیط شخصی خودم، هر زمان از مخاطب صحبت میکنم، بیشتر آن مفهومی به ذهنم میرسد که شریعتی از این واژه در ذهن داشت. شریعتی یک خطیب بود. اما مخاطب را به معنای رایج این واژه برای خطیبان به کار نمی برد. اهل سخن، وقتی از مخاطب سخن میگویند، خود را در بند مخاطب می بینند. باید چیزی بگویند که مخاطب بپسندد. اگر مخاطب آمده است که بخندد، باید برای خنده اش خوراکی بیابند و اگر آمده است که بگرید، باید برای گریه اش، بهانه ای جور کنند. برای اهل سخن، مخاطب، بندی است که به پایشان بسته شده و آنها را از گردش نامحدود در سرزمین کلام، محروم میکند. آنها را وادار میکند که بکوشند معنا و کلام را، جرح و تعدیل کنند تا در نهایت از آن، لباسی مناسب پیکر مخاطب بدوزند.

معنایی که شریعتی و امثال او از مخاطب اراده می کنند، کسی است که حرف تو را می فهمد. به عبارتی حرف و پیام، هست و قرار نیست هیچ نوع اصلاح و تعدیلی را بپذیرد. کلام، خلق شده است و میماند تا مخاطب خود را بیابد (گاهی فکر میکنم که عالم هستی هم، پیام و کلامی از این جنس است. خود را گرفتار فهم مخاطب نمیکند. صادر شده است و می ماند و ادامه می یابد، تا شاید در گوشه هایی از فضا و زمان، مخاطب خویش را بیابد. حتی اگر نیافت هم، مرگ در سکوت را به فروکاسته شدن در حد فهم مخاطب، ترجیح میدهد).

وقتی قرار است گوینده خود را با مخاطب همسو و هم اندازه کند، میتوان از سخن متناسب و سخن نامتناسب صحبت کرد. اما وقتی قرار است شنونده خود را با حرفهای گوینده هم اندازه کند و رابطه ای با آن برقرار کند، می توان از مخاطبهای آشنا و مخاطبهای ناآشنا سخن گفت.

مخاطبهای آشنا اصطلاح زیبایی است که شریعتی بارها آن را به کار می برد و خوشحالم از سلیقه ی دوستانی که مجموعه نامه های او را در کتابی به همین نام (با مخاطب های آشنا) منتشر کرده اند که جزو خواندنی ترین های او هستند.

حرف زدن با مخاطبهای آشنا، وقتی انبوهی از مخاطبهای ناآشنا در میانه ی میدان هستند، آسان نیست. اما شریعتی از چند نعمت برخوردار بود.

نعمت نخست این بود که هوش فوق العاده ای داشت. لااقل در حوزه ی کلام.

نعمت دوم، نبودن اینترنت بود.

نعمت سوم، نبودن تکنولوژی های مخابراتی و ارتباطی امروزی که ارسال کننده ی پیام را هرگز از پیام جدا نمیکنند و هر کلامی تا ابد به گوینده اش بسته و وابسته می ماند و ساده لوحانه است اگر کسی فکر کند میتواند حرفی بزند، جز آنکه منشاء آن حرف و گوینده ی آن حرف، مشخص بشود و تا ابد ثبت بشود و ماندگار بماند.

شریعتی که نوشته های خود را در فارسی به نام شمع امضا میکرد (شریعتی مزینانی – علی)، تصمیم گرفت بخشی از نوشته هایش را به نام شاندل امضا کند. واژه ای فرانسوی (Chandelle) و به معنای شمع.

خوشبختانه نه اینترنت بود تا کسی جستجو کند و بفهمد شخصی به نام شاندل، هرگز وجود نداشته است و نه ابزارهای امروزی، IP گوینده و موقعیت مکانی و زمانی او را ثبت میکردند تا جدایی گوینده و کلام، امکان ناپذیر شود.

به این شیوه، شریعتی بخشی از حرفهایی را که برای مخاطبهای آشنای خود نوشته بود و از سوی دیگر نمی توانست آن مخاطبهای آشنا را بیابد و حتی شاید خیلی از آنها را سالها پس از مرگ خود می یافت، به نام شاندل، علامتگذاری کرد و مانند گنجی در خرابه ی حرفهای آن روزهایش مدفون کرد.

کتاب با مخاطبهای آشنا که مجموعه ی نامه های اوست، کتابی دوست داشتنی است. اما اگر میخواهید کتاب واقعی با مخاطبهای آشنا را بخوانید، همه ی حرفهای شریعتی را که در آنها نامی از شاندل برده شده گردآوری کنید (عمدتاً از هبوط و کویر و گفتگوهای تنهایی و یادداشت های پراکنده) و آنها را بخوانید.

انسانی را خواهید دید بسیار متفاوت از آن چیزی که تا کنون می شناخته اید. خیلی از مخاطبان امروز شریعتی هم، با دیدن این منتخب از حرفها، خود را مخاطب ناآشنای او خواهند یافت و چه بسیار ناآشنایانی که او را آشنا بیابند.

اینجاست که میتوان حرفهای او را بهتر فهمید: ادبیات در دوران خفقان رشد میکند. جایی که مستقیم و صریح حرف زدن از آنچه در ذهنت میگذرد، میتواند جُرم تلقی شود.

پی نوشت: اگر نمونه ی این نوع نوشته های شریعتی را نخوانده اید، شاید داستان عاشقانه ی شاندل و دو لا شاپل نمونه ی ساده و خوبی باشد.

+202
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

شریعتی: روشنفکری که انتخاب کرد «پیشرو» نباشد

دکتر علی شریعتی - سایت رسمی محمدرضا شعبانعلیاین نوشته من در مورد دکتر علی شریعتی را عصر ایران به مناسبت سالروز عروج این بزرگوار منتشر کرده است:

از دکتر علی شریعتی، بسیار گفته‌اند و می‌گوییم. نام او جزو نام های بزرگ تاریخ معاصر ماست که تکرار و تکرر آن، هرگز در کلمات و پیامهای ما، رنگ نباخته است. چه زمانی که شب‌هنگام، با نوشته‌های کویری او گریسته‌ایم و چه زمانی که با پیامک‌های طنزی که به نام او، دست به دست گشته، خندیده‌ایم.

در مورد شریعتی، بزرگان ما کم نگفته‌اند و کم ننوشته‌اند. آنچه اینجا می‌خوانید یک تحلیل علمی دقیق و حرفه‌ای نیست. بلکه حرف‌های شهروندی است که مثل صدها هزار ایرانی دیگر این آب و خاک، لحظات تنهایی و ناامیدی خود را در کویر او قدم زده و اسلامیات و اجتماعیات او، عینک متفاوتی را برای نگاه به دین و جامعه، هر چند برای مدتی کوتاه، به او هدیه کرده است.

باید بپذیریم که نقد‌هایی که امروز به شریعتی وجود دارد، به مراتب بیشتر از تحسین و احترامی است که نسبت به او ادا می‌شود. شریعتی، در غبارآلوده‌ترین مقطع تاریخ معاصر ما، ایستاد و حرف زد. نوشت و خواند. او به تعبیر خودش سه گونه حرف برای ما داشت. اجتماعیات که دغدغه‌اش بود. اسلامیات که تلاشی برای تبیین روزآمد باورهای جامعه‌اش بود و کویریات، که چاهی بود که در آن، اندوه و تنهایی‌اش را فریاد می‌کرد.

 کمتر کسی را دیده‌ام که واژه‌ی روشنفکر را زیبنده‌ی او نداند. اما او فاقد یکی از «عادت‌های رایج روشنفکران» بود. بسیاری از روشنفکران جامعه‌ی ما، همیشه کوشیده‌اند پیشرو باشند. پیشرو نه به معنای «داشتن ذهن باز و اندیشه نو»، که این صفت، خود در واژه‌ی روشنفکر مستتر است و اگر به این معنا نگاه کنیم، صفت پیشرو، توضیحی واضح در وصف روشنفکری است.

منظور من از «پیشرو» در اینجا این است که یک روشنفکر، خود جلوتر از کاروان یک ملت بایستد و به سرعت جلو رود و خود را راهبر چنین کاروانی بداند. پیشرو به معنای این که روشنفکر، از فاصله‌ی زیادی که با سطح فهم و دغدغه‌های مردم دارد، لذت ببرد و احساس غرور کند. زندگی خودش را بکند و حرف‌های خودش را بزند و دیگران را «موظف» بداند که «بیشتر بخوانند و بفهمند و بزرگتر شوند» تا «لایق درک اندیشه‌ها و دغدغه‌های او» شوند. درست مانند کاروانی که از یک مسیر کوهستانی صعب و دشوار، به سمت قله می‌رود و کوهنوردی که با غرور و تبختر، بدون لحظه‌ای نگاه به پشت خویش، شتابان گام به پیش می‌نهد و می گوید که وظیفه‌اش باز کردن راه است و پیمودن راه، وظیفه پیروان است. کوهنوردی که اوج لذت را زمانی تجربه می‌کند که از گروه خود، چنان فاصله گرفته باشد که نقطه‌ای محو در دوردست افق به نظر بیاید.

تاریخ روشنفکری این آب و خاک، چنین افرادی را کم ندیده است. کسانی که کتاب می‌نویسند و فیلم میسازند اما اکثر مردم از درک آنها ناتوانند. کسانی که در برج عاج تفکر می‌نشینند و از “فهمیده نشدن” احساس غرور می‌کنند و پیروزمندانه می‌گویند که وظیفه‌ی ما اندیشیدن است و دیگرانی باید بیایند تا حرف‌های ما را بفهمند و آن را به زبان عامه مردم ترجمه کنند. بحث‌هایی که در کافه‌ها، خوانده می‌شوند و در همانجا نیز در لابه‌لای بوی قهوه و دود سیگار گم می‌شوند و به فراموشی سپرده می‌شوند.

با مروری کوتاه به نوشته‌های شریعتی، می‌توان فهمید که او به خوبی از توانمندی «پیشرو بودن» برخوردار بوده است. خوب می توانسته برای خود در گوشه‌ای بنشیند و با واژه‌ها، جمله سازی و فلسفه‌بافی کند. اما شریعتی، ساده حرف زد و ساده نوشت. او در جلوی کاروان مردم راه نرفت. او سالهای پنجاه، در کلاس تاریخ تمدن، زمانی که دانشجویان با فریاد کلاس او را قطع می‌کردند و می‌گفتند که نباید فرصت نبرد مسلحانه را با مرور داستان های خاک خورده تاریخ تمدن، هدر داد، لبخندی می‌زد و به هزار زبان می‌گفت: اینکه بدانیم چه نمی خواهیم کافی نیست. باید ببینیم چه می‌خواهیم و چه چیزی بهتر از مرور مسیر تاریخ، خواسته‌ی تاریخی ما را مشخص خواهد کرد؟

شریعتی خوب می‌دانست و می‌فهمید که رشد یک جامعه، در گروه رشد میانگین اندیشه و نگرش در آن جامعه است و کمتر فضایی را می‌توان یافت که روشنفکران پیشرو و دور از مردم، توانسته باشند تغییری جدی را در فضای جامعه خود ایجاد کنند. فهرست روشنفکرانی که او می‌شناخت و نام می‌برد، عمدتاً کسانی بودند که با داستان و رمان و نمایشنامه و سخنرانی، عامه مردم را هدف قرار داده بودند. او خود نیز چنین بود.

شریعتی، در تمام سالهای تاریک و غبارآلود، قلمش را همچون توتمی مقدس، در دست داشت و نوشت. از آزادی گفت و عدالت. از برابری و برادری. او در پس کاروان مردم روان بود و می‌کوشید کسی از این کاروان جا نماند. تلخی روزگار اینکه، آنکس که زخمی و خسته، کاروان اندیشه بخش بزرگی از جوانان این خاک را به جلو می‌کشید، در میانه راه، به خاک افتاد. ما رد شدیم و جلوتر رفتیم. دوراهی‌های زیادی را دیدیم و انتخاب‌های زیادی را انجام دادیم. امروز در نقطه‌ای از کوه ایستاده‌ایم که نه قله است و نه کوهپایه. راه به گذشته بسته است و نگاهمان در جستجوی آینده. می پنداریم که راه‌ها را به تلاش خود آمده‌ایم و بیراهه‌ها را به هدایت او!

ما امروز چراغ به دستانی هستیم که ده‌ها پیچ بزرگ این مسیر را جلوتر آمده‌ایم و راه‌ها و چاه‌ها را بهتر دیده‌ایم. امروز، از نقطه‌ی بلندتر، بر محلی که او به خاک افتاد می‌نگریم و سخن گفتن و راه رفتنش را نقد می‌کنیم. نقطه‌ی آغاز مسیری که او طی کرد و سرانجام مسیری که او می رفت، بیشتر از گذشته معلوم است. راحت‌تر می‌توان به او خندید. راحت‌تر می‌توان او را نقد کرد. همچون کسی که دهانش را چهل سال بسته باشی و هنوز، سرسخت و بیرحمانه، آخرین جملاتی را که چهار دهه پیش گفته است نقد کنی.

امروز، برخورد ما با شریعتی،‌ بسیار آرام و بی‌صدا، درس بزرگی برای فرزندان ما خواهد بود. آنها از نگاه و نقدها و تمسخرهای ما، از پیام و پیامکهای ما، می‌آموزند که کدام راه مطمئن تر است. اینکه در برج عاج خود بنشینند و زندگی کنند، یا اینکه بکوشند همراه مردم و در کنار مردم، راه بهتری برای زندگی کردن بیایند یا بسازند. پیام رفتار امروز ما، اگر تغییری بزرگ و جدی نداشته باشد، برای فرزندانمان مشخص است: «به زندگی خود فکر کنید و برای خود زندگی کنید که ما حتی نسبت به جنازه خدمتگزارانی که در مسیر توسعه و رشد، زیر دست و پایمان له می‌شوند نیز، ترحم نخواهیم داشت».

شریعتی و شریعتی‌ها در مرگ و زندگی غریب خواهند بود. او در پایان نمایشنامه ابوذر، کلامی از پیامبر اسلام را در وصف ابوذر بیان می‌کند. کلامی که شاید بهتر از هر توصیف دیگری مناسب خود او نیز باشد: خداوند او را رحمت کند. تنها زندگی کرد. تنها مرد و تنها برانگیخته خواهد شد.

+213
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

پدر! مادر! ما متهمیم (یک شکلات تلخ)

این متن را برای عصر ایران نوشتم. اینجا هم می‌گذارم تا با هم بخوانیم:

تعطیلات نوروزی گذشت. مهمانی‌ها برگزار شد. دید و بازدید‌های از سر اجبار و بعضاً از سر علاقه، انجام شد. نقدهای اجتماعی هم که بخشی از «نقل و نبات» مهمانی‌های ماست و اگر بی همگان به سر شود، «بی آنها به سر نمی‌شود». بعضی از موضوعات هر سال عوض می‌شوند. از بحث‌های «جسمانی» تا خواسته‌های «روحانی». از موضوعات «زشت و زمخت» تا موضوعات «ناز و ظریف». اما بعضی نقدها،‌ تاریخ مصرف ندارند. حتی محل مشخص مصرف هم ندارند. همه وقت و همه جا، برای پر کردن سکوت مهمانی‌ها، در لابه‌لای پوست کندن سیب و پر پر کردن پرتقال، می‌توانند مورد استفاده قرار گیرند. از جمله‌ی این بحث‌ها «مدرک گرایی جامعه‌ی ما» و «ظاهربینی جامعه‌ی ما» و «عددی فکر کردن و پررنگ بودن معیارهای پولی در میان مردم ماست». نسل امروز ما، در مقابل بسیاری از پدرها و مادرها متهم است. متهم به مدرک‌گرایی. متهم به پول پرستی. متهم به زیرپا گذاشتن اخلاق. متهم به امیدنداشتن به آینده. متهم به بی انگیزگی. متهم به بیگانه‌پرستی. متهم به اینکه بت‌های اقتصادی‌اش بیل گیتس است و استیوجابز. نویسندگان مورد علاقه‌اش مارکز و پائولوکوییلو و وین‌دایر. متهم است به «غرق شدن در لحظه» و «فراموش کردن آینده». متهم است به زندگی مجازی. متهم به فرار از کشور به سوی سرزمین رویاها. متهم به دوست داشتن ترانه‌های بی‌معنی. متهم به بی‌توجهی به ارزش‌ها. متهم به بی علاقگی به ازدواج و تشکیل خانواده.

درست می‌گویید. ما اتهام‌های خود را می‌پذیریم. اگر علاوه بر متهم کردن، محکوم کردن ما خوشحال‌ترتان می‌کند، محکومیت را هم بی‌ هیچ اعتراضی پذیرا هستیم. نسل ما نسل پذیرش است. نسل قبول کردن همه‌ی چیزهایی که نفهمیده. نسل سکوت. نسل خودسانسوری. نسل خندیدن در جمع‌های کوچک و گریستن در جمع های بزرگ. در کنار این همه «واقعیت»، پذیرش این چند اتهام اخیر، چیزی به «سختی های ما» اضافه نمی‌کند.

ما از آن هنگام مدرک گرا شدیم که دیدیم در سومین دهه‌ی زندگی، پس از خروج از دانشگاه، اسم کوچکمان را که دوستش داشتیم و با اذان در گوشمان خوانده بودید کناری گذاشتید و مدرک تحصیلیمان را به جایش گذاشتید. من خودم دوستی به نام «محمد علوی» داشتم که «دکتر علوی» شد. ما از آن هنگام مدرک‌گرا شدیم که دیدیم شما فرق شغل و مدرک را نمی‌دانید و به دیگران می‌گویید: پسر/دختر من، مهندس است. وقتی که در مهمانی‌ها، برای کسب افتخار، ما را به جای نام کوچکمان، با مدرکمان صدا زدید.

ما از آن هنگام پول پرست شدیم، که به عنوان مانعی برای ازدواج به ما گفتید: «این پسر خوب است. اما خانه ندارد» یا «این دختر خوب است اما جهیزیه ندارد».

ما از آن هنگام پول پرست شدیم که وقتی پدر و مادر کسی ثروتی داشت و شغل و درآمدی بالا. گفتید: «خانواده دارد» و آن هنگام که خانواده‌اش دارایی معمولی داشت، گفتید: «اما خودش پسر/دختر خوبی است…». و ما خواستیم جوری زندگی کنیم که اگر بزرگ شدیم و ازدواج کردیم و فرزند دار شدیم، فرزندمان بی‌خانواده نباشد.

ما از آن هنگام به تشکیل خانواده بی علاقه شدیم که شما یادمان دادید «طلاق» چیزی در حد «ارتداد» است و ازدواج راهی است که اگر رفتی، بازگشتی ندارد. و دیدیم که اگر جدا شویم دیگر برایتان «جنس دست دوم» محسوب می‌شویم. البته حرف‌های روشنفکرانه هم کم نشنیده‌ایم اما موضع واقعیتان را وقتی پسری عاشق ازدواج با دختری مطلقه می‌شد دیدیم و وقتی که در فرم‌های استخدام سه گزینه برایمان گذاشتید: «مجرد، متاهل و مطلقه!» و ما تصمیم گرفتیم از رابطه های روی کاغذ به دوستی‌های توی کافه، فرار کنیم.

ما دختران شما، فکر و ذهنمان،‌ ظاهر و زیبایی و آرایش شد. چون بسیار دیدیم که در بازگشت از مهمانی‌ها از جذابیت و زیبایی فلان دختر گفتید و هرگز از حرف‌های زیبای آن دختر دیگر، حرفی گفته نشد.

به ما گفتید باید «جزو صد نفر اول کنکور در کشور باشی» اما نگفتید باید در لحظه‌ی ترک دنیا جزو «صد نفر اول تاثیرگذار کشور» شده باشی. به ما از قانون و قانون مداری گفتید و دیدیم که چگونه همه‌ی بچه‌های فامیل توانمند یا ناتوان، یکی پس از دیگری از طریق شما استخدام می‌شوند و اگر کسی این کار را نمی‌کرد متهم می‌شد که پس از رشد و کسب قدرت، «خودش را گم کرده» است.

ما از آن هنگام، به بیل گیتس و استیو جابز رو آوردیم که هر وقت از یک ثروتمند موفق ایرانی حرف شد، گفتید دزد است. گفتید رانت داشته است. اینجا کسی نمانده بود. این بود که هر کداممان توانستیم به سرزمین‌های دیگر مهاجرت کردیم و تایید تصمیم‌مان لبخند‌های پرافتخار شما در فرودگاه‌ بود و سینه‌ی ستبرتان در مهمانی‌ها وقتی که می‌گفتید ما «خارج» هستیم…

ما طلبکار جامعه هستیم. چون به ما نگفتید کاری کن که برای جامعه ارزش داشته باشد و حاضر باشد پول آن را بدهد. گفتید تو سالها تلاش کرده‌ای و درس خوانده‌ای و جامعه موظف است پول تو را بدهد.

ما نسلی هستیم که از شکست می‌گریزیم و از آن شرم داریم. چون نخست بار که زمین خوردیم و معنایش را نمی‌دانستیم شما به جای خندیدن، از سر ترس فریاد زدید. شما حتی این ساده‌ترین نکات را نادیده گرفتید و شتابان نعمت حیات را به ما هدیه دادید.

ما امروز سکوت کرد‌ه‌ایم. چون هر چه گفتیم یا بدبینی شد یا نا‌امیدی و یا سیاه نمایی و یا… سانسور! شما همیشه از بدی های جامعه گفتید و ما هر چه فکر کردیم نفهمیدیم جامعه دقیقاً کجاست. مگر شما متعلق به این جامعه نبودید؟ مگر آنچه گفتیم حرف‌ها و کارهای شما نبود؟

ما در مهمانی‌های شما سر در موبایل‌هایمان فرو برده‌ایم و رابطه‌هایمان با «پیامک» شکل گرفته است. چون فرصت ایجاد رابطه و گفتگو از ما گرفته شد. ما در خیابان‌ها با هم راه می رفتیم و باید می‌گفتیم که با هم چه نسبتی داریم. پس به سراغ موبایلهایمان آمدیم که خوشبختانه هنوز در پیام و پیامک، نسبت ما و گیرنده را نمی‌پرسند.

ما نسلی هستیم که در ذهنمان زندگی می‌کنیم. با موبایلمان عاشق می‌شویم. با مدرکمان معرفی می‌شویم. با ثروتمان موفق می‌شویم. با ماشینمان عشق را جستجو می‌کنیم. ما از شما به آخرت معتقدتریم. چون فرصت تجربه‌ی لذت بخش دنیا را آنطور که باید نداشتیم. شاید آنجا شرایط بهتری باشد…

پی نوشت: با احترام ویژه به دکتر علی شریعتی، که عنوان متن از یکی از سخنرانی‌های زیبای او گرفته شده.

+367
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

شریعتی

بیست سال از نخستین روزهای آشنایی با تو میگذرد.

آن روزها، با حرص و ولع، نوشته های تو را میخواندم و تنها دلهره ام، نگرانی از روزی بود که تمام کتابهایت به «پایان» برسند.

چه بسیار از تو آموختم و چه پیوسته از تو می آموزم.

تو به من آموختی که کلمات، صرفاً برای انتقال مفاهیم نیستند. آنها ابزار خلق زیبایی اند.

با کلمات میتوان صحنه رقصی زیبا ساخت. چنان زیبا و مسحور کننده، که مخاطب در برابر آن، حتی «بودن» خویش را نیز به فراموشی بسپارد.

تو واقع گرایی را به من آموختی و نشانم دادی که «باورها»ی یک ملت را نمی توان به سادگی تغییر داد اما میتوان

همان باورها را، معنایی نوین بخشید تا قطار تفکر ملت، در یک ایستگاه متروکه، متوقف باقی نماند.

تو روشنفکر بودی. روشن تر از زمان خویش. اما به من یاد دادی که «ساده حرف زدن» و «برای همه حرف زدن» هنری است که هر روشنفکری از آن برخوردار نیست و چه بسیار تفکرات سطحی که در پشت عبارتهای پیچیده پنهان شده اند.

تو به من آموختی که دنیا، بزرگتر از «همشهریان من»، «هم کیشان من» و «هم وطنان من» است.

یک ایرانی، ممکن است در پاریس، معلمی همچون «ماسینیون» را روحی آشنا و خویشاوند بیابد، هزاران بار آشناتر از آنکه هم اکنون دست در دست و سایه به سایه در کنارش ایستاده است.

تو همیشه خود را «معلم» نامیدی و من هر بار خود را «معلم» مینامم، از اینکه با تو در زیر سایه یک «واژه» قرار میگیرم، احساس غرور میکنم.

چه آنها که دوستت دارند و چه آنها که نفرینت میکنند،

همه خوب میدانند که:

تو بخشی جدایی ناپذیر از تاریخ سرزمین منی…

لینک مرتبط اول: پیامک های طنز در تمسخر دکتر شریعتی

+180
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش