فایل صوتی آموزشی حرفه‌ای گری در محیط کار

در دورانی که انسانها روی کاغذ و بر اساس مجوزها و گواهینامه ها و تاییدیه ها، بیش از هر زمان دیگری شبیه یکدیگرند،
اثربخش ترین ابزار متمایز شدن و متمایز ماندن، حرفه ای گری است.

Tag: تصمیم گیری

ایده آلیسم و اعتراض

سه قسمت قبلی این بحث:

بر اساس آنچه تا اینجا گفته شد، اصالت قائل نشدن برای انسان و دریافت انسانی را یکی از ویژگی‌های بنیادین ایده آلیسم در نظر گرفتیم.

گفتیم که در نگاه ایده آلیسم، ایده‌هایی (در قالب افکار، ارزش‌ها، اصول و چارچوب‌ها) وجود دارند که فراتر از انسان و محیط اطراف او هستند.

ایده آلیست را – حداقل با تعریفی که من ارائه کردم – می‌توان فرزند خلف افلاطون دانست. البته شاید علاقمندان به نسل جدید فلاسفه، ترجیح بدهند با شنیدن این واژه، کسانی مانند ایمانوئل کانت را به خاطر بیاورند.

همچنانکه جمله‌ی نوشته شده روی سنگ قبرِ کانت هم، همچنان نگرش ایده آلیستی او را به ما یادآوری می‌کند:

دو چیز ذهن من را – هر لحظه بیش از قبل – سرشار از شگفتی و تحسین می‌سازد: آسمان پرستاره‌ی بالای سرم و قوانین اخلاقی درون من.

قوانین اخلاقی، برای کانت و هم‌مسلک‌های او، حاصل قضاوت و برداشت نیستند. ایده آلیست، هرگز نمی‌پذیرد که با افزایش دانش، پیشرفت علم و تغییر نگرش، ممکن است آنچه امروز به عنوان ارزش می‌شناسد تغییر کند. حتی اگر وادار شود کمی از مواضع مطلق‌گرایانه‌ی ایده آلیستی فاصله بگیرد، احتمالاً تغییرات را تحت عنوان «مصحلت» تحمل خواهد کرد. شاید هم آنها را ثانویه در نظر بگیرد و به این طریق، بخشی از ایده‌ها را با چتر اولیه، مورد حفاظت و حمایت قرار دهد.

فرض کنیم سهمِ ماده‌ی ایده آلیسم در سوپ فکری شما، چندان زیاد نباشد. اگر از وضعیت فعلی سازمان خود، زندگی خود و جامعه‌ی خود راضی نباشید، به تغییرات کوچکی فکر می‌کنید که می‌توانید در آن ایجاد کنید. شاید یک گام از وضعیت نامطلوب فعلی دور شوید.

اما با افزایش طعم ایده آلیسم در سوپ فکری شما، معمولاً مدینه‌ی فاضله یا وضعیت مرجع یا حالت رویایی چنان فاصله‌ی دوری با وضعیت موجود پیدا می‌کند، که ظاهراً هیچ گام معمول و متعارفی نمی‌تواند شما را به آن نزدیک کند.

در چنین شرایطی، ایده آلیست ممکن است رفتارهایی انجام دهد که رئالیست، آنها را به سادگی درک نمی‌کند.

یکی از این رفتارها طرد جامعه است. ایده آلیست حاضر نیست قواعد حاکم بر محیط خود را بپذیرد. پس به تدریج از محیط دوری می‌کند. این کار ممکن است در قالب زهد زاهدان عصر حافظ و یا ترک تحصیل دانشجوی کارشناسی در ترم آخر در اعتراض به نظام آموزشی سنتی دانشگاهی نمود پیدا کند. اگر چه شاید آن زاهد و این دانشجو اگر کنار یکدیگر بنشینند، نشانه‌هایی از آشنایی در چهره‌ی هم نیابند، اما من و شما که از بیرون به آنها نگاه می‌کنیم، آنها را همدل و همراه و هم‌نظر می‌یابیم.

اگر مدل مواجهه با تعارض را که در مدیریت و رفتار سازمانی مورد بحث قرار می‌گیرد به خاطر آورید، می‌دانید که همه‌ی انسان‌ها در مواجهه با تعارض‌ها، اجتناب را انتخاب نمی‌کنند. بلکه برخی از آنها به جای گزینه‌های منفعلانه، فعالانه وارد بازی می‌شوند.

حالا کمی با خودتان فکر کنید. ایده آلیست، از یک سیستم ناراضی است. از طرفی، ایده آل‌گرایی به او حتی مجوز نمی‌دهد که با سیستم یا نمایندگان سیستم صحبت کند. چون صحبت با کسی که او را قبول نداری، به معنای به رسمیت شناختن او و تخطی از ایده‌آل‌های ایده‌الیست است.

در اینجاست که باز هم درست مانند دانشجو و زاهد، که در چهره نامربوط و در دل، همدل بودند، دو قشر جالب دیگر را می‌بینی.

تروریست‌ها و آنها که در انتخاب رای نمی‌دهند. هر دو دسته، معتقدند که ایده‌آل‌هایی دارند که با سیستم فعلی فاصله و شکاف زیادی دارد. پس هر نوع تعامل با سیستم، به معنای به رسمیت شناختن آن است. یکی رای نمی‌دهد و دیگری صدای اعتراض خود را با انفجار خود (یا دیگران) به گوش سیستم می‌رساند.

ضمناً در اینجا نمی‌توانی با ایده آلیست در مورد تبعات رفتارش صحبت کنی. چون ایده آلیست، برای جهانی فراتر از آنچه تو می‌بینی و خود می‌بیند، ارزش قائل است. کسی که رای نداده، برایش مهم نیست که فردا چه کسی بر سر کار است و چه بلایی بر سرش می‌آید. او بر این باور است که به هر حال اقدام و تصمیمش جایی ثبت می‌شود. آیده آلیست به خودش حق می‌دهد که از تصمیمش، مستقل از نتایج تصمیمش دفاع کند.

بیایید با هم به این تجربه‌ی ذهنی فکر کنیم:

۵ نفر در یک اتاق هستند و می‌دانیم یکی از آنها در بیرون اتاق، به دکمه‌ای دسترسی دارد که اگر آن را فشار دهد، آب یک شهر مسموم می‌شود و همه می‌میرند.

از همه‌ی ابزارهای موجود استفاده کرده‌ایم و نفهمیده‌ایم که کدامیک از پنج نفر این کار را خواهند کرد. همه‌ی کارشناسان هم اعلام کرده‌اند که دیگر روشی وجود ندارد.

اگر درب زندان را باز کنیم، ۴ بیگناه و آن یک نفر بیرون می‌آیند و قطعاً همه‌ی ساکنان شهر می‌میرند.

حالا به این دو گزینه فکر کنید:

می‌توانیم هر پنج نفر را بکشیم.

می‌توانیم همه‌ی آنها را رها کنیم و همچنان بکوشیم که از این نتیجه جلوگیری کنیم. اگر چه احتمال اینکه بتوانیم جلوگیری کنیم، بر اساس نظر کارشناسان کمتر از ۱٪ است.

شما چه می‌کنید؟

نمی‌خواهم جوابش را اینجا بنویسید. قاعدتاً به قول مرحوم کریس آرگریس، نظریه‌ی مورد دفاع با نظریه‌ی مورد استفاده تفاوت دارد. فقط زمانی که زندانبان باشید و آن پنج نفر روبروی شما ایستاده باشند و هر پنج نفر، متضرعانه فریاد بیگناهی سر دهند و کلید مرگ و زندگی‌شان در دست شما باشد، می‌توانید تصمیم واقعی خود را بفهمید.

اما همه‌ی اینها را گفتم که بگویم: اینکه تصمیم را مستقل از نتایج آن قضاوت کنیم یا اینکه تصمیم را بر اساس نتایجش مورد قضاوت قرار دهیم، بحث ساده‌ای نیست.

حداقل دو هزار و سیصد سال است که بزرگترین مغزهای بشر در پی پاسخ درست به این سوال بوده‌اند و هیچ‌کس نتوانسته دیگری را قانع کند. اما بی‌راه نیست اگر بگویم این سوال (یا سوال‌هایی از این جنس) می‌توانند در خلوت شما،‌ به خودتان کمک کنند تا بیش از پیش، خودتان را بشناسید.

نمی‌توانم بگویم همه چیز، اما بسیاری از موضوعات و چالش‌های اخلاقی که جهان با آن مواجه بوده و هست، به نوعی به همین تفکیک تصمیم و نتیجه یا پیوستگی تصمیم و نتیجه بازمی‌گردد.

شاید بحثِ دفع افسد به فاسد را شنیده باشید. اینکه آیا ما حق داریم برای رهایی از فساد بزرگتر، فساد کوچک‌تر را بپذیریم؟ دوستی محصول ایرانی تولید کرده بود و قیمت تمام شده‌ی آن،  حدود صد میلیون تومان بود. به عنوان کارشناس در آن حوزه، شهادت می‌دهم که کیفیت محصول، اگر از نمونه‌ی خارجی بهتر نبود، لااقل قابل مقایسه بود.

شرکت خارجی همان محصول را با قیمت ۲ میلیارد تومان عرضه می‌کرد و البته با برخی تصمیم‌گیران هماهنگ کرده بود که حدود ۵۰۰ میلیون تومان از فروش را به آنها رشوه بدهد.

دوستم من را دید و درد و دل می‌کرد. به او گفتم هیچ وقت دوست ندارم جای تو باشم. چون دو گزینه داری:

یا باید تیم خود را منحل کنی و محصول خود را فراموش کنی و ببازی.

یا اینکه قیمت محصول خودت را یک میلیارد تومان اعلام کنی و به تصمیم گیران وعده بدهی که ۸۰۰ میلیون تومان رشوه می‌دهی.

اگر راه اول را بروی، مسیر فساد را هموار کرده‌ای و پول کشور را خارج کرده‌ای و اگر راه دوم را بروی، به بخشی از شبکه‌ی فساد تبدیل شده‌ای. اما کمک کرده‌ای تا پول کشور، در کشور بماند و در بلندمدت، احتمال دست یافتن بیگانگانِ فاسدتر، بر این سیستم کمتر شود.

در واقع تو باید فضیلت خودت را به پای پیشرفت سیستم قربانی کنی.

و چه چالش دشواری است. خوش به حال آنها که در طول تاریخ، گاو‌ها و گوسفندانشان را به پای خدایان قربانی می‌کردند.

باز هم منتظر نیستم که نظر خود را در مورد سوال دوم، بگویید.

صادقانه بگویم از همین صبح امروز تا الان، بارها و بارها، در این زمینه تصمیم گرفته‌اید و اقدام کرده‌اید. شاید بی‌آنکه متوجه بوده باشید.

بنابراین، فقط این نوشته را دعوتی به فکر بیشتر در نظر بگیریم. هر کدام در خلوت خودمان.

این قسمت بیشتر به تبعات منفی ایده آلیسم یا آنچه اصطلاحاً ایده آلیسم شیطانی نامیده می‌شود اختصاص دادم.

در قسمت بعد توضیح خواهم داد که متاسفانه، گاهی اوقات مبارزه با این جنس از ایده آلیسم، خود نیازمند ایده آلیسم دیگری است.

+113
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

لباس‌های مختلف ایده آلیسم

دو قسمت قبلی این بحث:

نکته‌ای که به نظرم تا اینجا باید شفاف شده باشد این است که ایده آلیسم یک چتر مفهومی است.

اصطلاح چتر مفهومی یا Umbrella Concept به این معناست که ما با یک واژه‌ یا مفهوم مشخص روبرو نیستیم. بلکه با چتری روبرو هستیم که انبوهی از مفاهیم و موضوعات، زیر آن قرار می‌گیرند. مفاهیمی که ممکن است با یکدیگر تفاوت‌ها و تضادهای جدی هم داشته باشند.

برای اینکه کمی ساده‌تر بتوانیم تشخیص دهیم که چه بحث‌ها و افراد و کارها و نگرش‌هایی زیر چتر ایده آلیسم – به معنایی که من به کار می‌برم – قرار می‌گیرند، در نوشته‌ی قبلی اشاره‌هایی داشتم و آنها را در اینجا تکرار می‌کنم.

یکی از مهم‌ترین شاخص‌ها، معناسازی و معنایابی و نگاهِ راز-وَرانه به محیط است:

اینکه هر چه ما می‌بینیم می‌تواند معنای دیگری داشته باشد که ما نمی‌بینیم. اینکه چیزهای زیادی به چیزهای زیاد دیگری ربط دارد که ما الان نمی‌فهمیم یا ممکن است هیچ‌وقت نفهمیم. اینکه آنچه ما می‌فهمیم صرفاً در ذهن ماست و مشخصاً نمی‌توان نتیجه گرفت که در دنیای بیرون هم به همان شکل، معنا و مصداق داشته باشد. اینکه ما صرفاً سایه‌هایی از هستی را می‌بینیم و نه خود هستی را (افلاطون). ایده آلیسم معمولاً به دنبال کشفِ مفاهیم و مکانیزم‌های بزرگتری است که بخشی از آن بر ما هویدا شده است. اصالت قائل شدن برای ایده، در واقع اصالت را از دنیای اطراف می‌گیرد.

من نام این نوع ایده آلیسم را ایده آلیسم راز-ورانه می‌گذارم.

شاخص دیگری هم که اشاره کردم ترسیم یک وضعیت مطلوب و اعتراض به وضع موجود است. چیزی که شاید بتوان آن را ایده آلیسم اعتراض نام‌گذاری کرد.

زیر چتر ایده آلیسم، می‌توان ده‌ها و صدها نگرش و ایده‌ی دیگر هم دید و جستجو کرد. اما لااقل آنچه در اینجا برای من مهم است و معنایی که من از ایده آلیسم در ذهن دارم، با همین شاخصه‌های محدود و ساده، قابل درک و انتقال است.

این را هم بگویم که ایده آلیسم یا آیدیا – ایسم (Idea-ism) را صرفاً به خاطر سنت رایج افزودن ایسم‌ها به کلمات مورد استفاده قرار دادم. اگر به خودم بود، ترجیح می‌دادم آیدیالیزِم  را به ایده بازی ترجمه کنم.

گاهی یک نفر می‌گوید چیزهایی هست که نمی‌فهمیم، پس در موردش حرف نمی‌زنیم. گاهی یک نفر می‌گوید چیزهایی هست که نمی‌فهمیم، پس در موردش می‌توانیم هر حرفی خواستیم بزنیم. ایده آلیسم – نه همیشه، اما در بسیاری از اوقات – بیشتر از جنس دوم است. در واقع اگر کتابها را کنار بگذاریم و وارد جهان واقعی شویم، می‌بینیم که ایده آلیسم به بازی با ایده‌ها و افکار و فرضیهها تبدیل شده است.

اگر بخواهیم گشت و گذار کوچکی در مصداق‌های ایده آلیسم بزنیم، شاید سهراب سپهری شروع خوبی باشد.

سهراب سپهری و شناسایی راز گل سرخ

کارِ ما نیست شناسایی راز گل سرخ،

کارِ ما شاید این است که در افسون گل سرخ شناور باشیم.

ادامه نوشته

+175
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

تصمیم گیری و ایده آلیسم

Communism

پیش نوشت: در مطلبی که تحت عنوان ایده آلیسم سرخورده، ماکیاولیسم سرافکنده و پراگماتیسم سرزنده منتشر کردم، به صورت مختصر در مورد علت نگارش این مطلب و رشته مطالب دیگری که در ادامه‌ی آن خواهم نوشت، توضیح داده‌ام.

بنابراین، اگر آن مطلب را نخوانده‌اید، شاید بهتر باشد قبل از مطالعه‌ی این نوشته سری به آن بزنید.

ایده آلیسم – زاده‌ی قدرت تصور ذهن انسان

کافی است چند کتاب فلسفی یا علوم اجتماعی را بردارید و ورق بزنید تا با مجموعه‌ی متنوعی از تعریف‌ها و توضیح‌ها در مورد ایده آلیسم مواجه شوید. تنوع تعریف‌ها این الزام را ایجاد می‌کند که هر کس این واژه‌ یا واژه‌های مشابه آن را به کار می‌برد، ابتدا توضیح دهد که هنگام به کار بردن آنها چه معنایی را در ذهن دارد.

مانند بسیاری از واژه‌های انگلیسی، ریشه‌ی ایده آل را هم باید در زبان لاتین جستجو کرد. کلمه‌ی Idea و Idealis هر دو در حد چند هزاره در زبان لاتین قدمت دارند. نمی‌دانم در زبان فارسی دقیقاً چه واژه‌ی معادلی برای Idea‌ مناسب است. اما فکر می‌کنم آرمان تقریباً معادل این واژه باشد؛ اگر چه کلمه‌ی ایده در مباحث دیگر (مثلاً خلاقیت) به آرمان ترجمه نمی‌شود.

به هر حال، من از همان واژه‌ی ایده استفاده می‌کنم و آن را معادل واژه‌ی Idea در لاتین و نیز مثل اعلی (نمونه‌ی برتر) در عربی در نظر می‌گیرم.

ایده آلیسم – آن‌چنان که مد نظر من هست – را می‌توان در دو شکل تصور کرد:

  • یک تصویر کامل از جهان آن‌چنان‌که هست – بنابراین، آنچه ما می‌بینیم تنها بخشی از آن تصویر کامل است.
  • یک تصویر کامل از جهان آن‌چنان‌که باید باشد – بنابراین، آنچه امروز هست باید به سمت آنچه باید باشد برود.

به این‌ها نگاه کنید:

  • مدیر ما در این شرکت، بسیار هوشمند و با تجربه است، اگر بر سر همکارمان داد زد و به او فحش داد، حتماً علتی وجود دارد که ما نمی‌دانیم. اما او اشتباه نمی‌کند.
  • کاش روزی برسد که هیچ‌کس در جهان گرسنه نباشد.
  • تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته، جهانی که هر انسانی تو اون خوشبخت خوشبخته …
  • خود آقای افلاطون و پیروانشون در مسیر تاریخ
  • هیچ ارزونی بی‌علت نیست، هیچ گرونی بی‌حکمت نیست.
  • حتماً یه علتی داره که بچه‌شون سرطان گرفته. احتمالاً چون پدرش مدیر بی‌اخلاقی بوده.

ادامه نوشته

+151
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

در باب تصمیم گیری: ایده آلیسم سرخورده، ماکیاولیسم سرافکنده، پراگماتیسم سرزنده

از نخستین باری که در کلاس درس در موقعیت معلم ایستادم و تصمیم گیری درس دادم، حدود ۱۱ سال می‌گذرد و طی این سالها، به بهانه‌های مختلف، در مورد تصمیم گیری صحبت و سخنرانی کرده‌ام و واضح است که به خاطر این سخنرانی‌ها و کلاس‌ها و درس‌ها، مجبور بوده‌ام به صورت منظم برای مطالعه در این زمینه وقت بگذارم. همچنانکه هنوز هم این کار را انجام می‌دهم.

طی ماه‌های گذشته، به واسطه‌ی انتخابات ریاست جمهوری ایران و قبل از آن به علت انتخابات ریاست جمهوری آمریکا و نیز موازی با آنها چند مورد تصمیم کلان دیگر در سطح جهان (از جمله رفداندوم برگزیت و انتخابات فرانسه) و نیز در اثر رویدادهای اثرگذار چند سال اخیر از جمله درگذشت فیدل کاسترو و ده‌ها مورد ریز و درشت دیگر، بارها سه مفهوم کلیدی در تصمیم گیری، یعنی ایده آلیسم و ماکیاولیسم و پراگماتیسم در ذهن من تداعی شدند.

سه واژه‌ای که احساس می‌کنم بخش مهمی از مهارت تصمیم گیری، به شکلی صریح یا ضمنی، با آنها گره خورده است.

از سوی دیگر، احساس می‌کنم در فضاهای آکادمیک و رسمی هم به هزار علت، مدرس و دانشجو، تمایل چندانی به ورود به این نوع مباحث ندارند و حاصل این می‌شود که مهارت تصمیم گیری، یا به سمت مباحث روانشناسی شناختی سوق پیدا می‌کند و یا چارچوب‌های کلاسیک.

نتیجه هم این شده که تعداد متخصصان تصمیم گیری و مدرسان تصمیم گیری بر روی این سیاره، از بسیاری از سایر گونه‌های جانوران بیشتر است، اما همچنان بسیاری از ما در تصمیم‌های پایه‌ای زندگی خود درمی‌مانیم.

گاهی اوقات، رویدادهای بزرگ ملی (مانند انتخابات یا چالش‌های بزرگ بین‌المللی) ضعف ما در تصمیم گیری و تحلیل گزینه‌ها (یا لااقل کمبود جسارت ما در انتخاب)‌ را شفاف‌تر و تلخ‌تر از همیشه پیش چشم‌مان نمایان می‌کند.

اما نباید فراموش کنیم که آنچه در مقیاس بزرگ می‌بینیم، در مقیاس‌های خُردتر هم وجود داشته و دارد و شاید کم‌توجهی به همین خرده‌ مسئله‌ها و خرده‌تصمیم‌هاست که نهایتاً میوه‌ی تلخش را در قالب تردید در تصمیم گیری و یا انتخاب‌های نادرست یا انتخاب‌های پرتنش، به ما نشان می‌دهد.

احساس کردم درباره‌ی این سه واژه (ایده آلیسم، پراگماتیسم و ماکیاولیسم) می‌توان حرف‌های بسیاری مطرح کرد.

این تیتر را نوشتم تا به تدریج فضایی برای این نوع بحث‌ها باز شود.

البته باید تاکید کنم که در هر سه مورد، واژه‌ها را به معنایی که مد نظر خودم هست (و عموماً در تصمیم گیری رایج است) به کار می‌برم.

چون هر یک از این سه واژه، محدوده‌ی مفهومی گسترده‌ای را پوشش می‌دهند.

در حدی که مثلاً اگر بگویید پراگماتیسم.

بلافاصله باید بگویید پراگماتیسمِ چه کسی؟

در غیر این صورت، حرف‌هایمان جز ابهام، چیزی به داشته‌هایمان نخواهد افزود.

چنانکه پراگماتیسم پیرس با پراگماتیسم رورتی تفاوت دارد و پراگماتیسم رورتی هم با آنچه در ادبیات هیلاری پوتنام تحت عنوان پراگماتیسم مورد اشاره قرار می‌گیرد تفاوت‌هایی دارد.

بنابراین، لطفاً در نوشته‌های آینده‌ در این زمینه، این واژه‌ها را به همان معنایی که من تعریف و توصیف می‌کنم – و نه الزاماً با پیش‌زمینه‌های قبلی خود – بخوانید و درک کنید.

این بحث‌ها را شاید بتوان مکملی بر درس تصمیم گیری در مدیریت و زندگی در متمم دانست. با این تفاوت که در اینجا، آلودگی به قضاوت‌ها و پیش‌داوری‌ها و دریافت‌های شخصی، بسیار بیشتر است و حرف‌ها را نه به عنوان علم، که صرفاً به عنوان دل‌نوشته‌های نویسنده‌ی آنها باید خواند.

+208
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

هر گزینه‌ی خوبی، یک انتخاب درست نیست

هر انتخاب خوبی، یک انتخاب درست نیست

این حرف را تا به حال، به انواع شیوه‌های قابل تصور گفته‌ام و نوشته‌ام.

اما بعد از مطلبی که در مورد استراتژی های قیمت با هدف رونق‌بخشی منتشر کردم، احساس کردم همچنان می‌توان آن را تکرار کرد.

+191
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

تصمیم گیری و فرار از ترسها یا تعقیب رویاها؟

پیش نوشت اول: مفهومی که در اینجا می‌نویسم جدید نیست. آن را به شیوه‌های مختلف و به شکل‌های مختلف در جاهای مختلف گفته‌ام. اما به خاطر اهمیت آن و به دلیل اینکه به نظرم یکی از ریشه‌ای ترین بحث‌های زندگی است، تصمیم گرفتم آن را دوباره در اینجا به شکلی دیگر و در قالبی متفاوت مطرح کنم. فکر نمی‌کنم نیازی به توضیح مجدد باشد که آنچه در اینجا می‌نویسم، صرفاً دیدگاه شخصی من است و ممکن است از دید دیگران درست نباشد یا خواننده این نوشته، نظر و تجربه‌ی متفاوتی داشته باشد. اما لااقل در نگاه من، هر گاه به این نکته توجه کرده‌ام، موفقیت و رضایت و آرامش نصیبم شده و هرگاه که از آن غافل شده‌ام یا آن را رعایت نکرده‌ام، خسران و ناراحتی و باخت‌های بزرگ در کمین‌ام نشسته‌ و گرفتارم کرده‌اند.

حرفی که می‌خواهم بزنم به نوعی به یکی از مطالبی که در دیرآموخته‌ها منتشر کردم مربوط است و شاید بتوان گفت در آن خلاصه می‌شود:

تصمیم گیری ، از دست دادن و به دست آوردن

پیش نوشت دوم (هم خیلی مربوط است و هم خیلی نامربوط): معمولاً یکی از سایت‌هایی که هر روز صبح بعد از بیدار شدن و آغاز کار روزانه چک می‌کنم، بخش مالی CNN است. برخلاف بخش خبری آنها که خیلی دوست داشتنی نیست (به نظرم شبیه صدا و سیمای خودمونه. حتی قبل از اعلام خبر می‌شه جمله بندی خبرهای سی ان ان رو هم حدس زد)،‌ بخش مالی سی ان ان خیلی اطلاعات خوبی داره. آنها  شاخصی درست کرده‌اند به اسم FGI یا شاخص ترس و حرص در بازار. به صورت پیوسته این شاخص رو به روز می‌کنند و وضعیت بازار را بر اساس این شاخص، گزارش می‌کنند. jتوی ویکی پدیا یک مطلب در مورد این شاخص هست و اگر براتون جالب باشه می‌تونید بخونیدش.

اگه یه مدت شاخص FGI رو پیگیری کنید به نتیجه جالبی می‌رسید. جذاب‌ترین بازار برای سهامدارها وقتی هست که ترس نسبتاً زیاد یا حرص نسبتاً زیاد در بازار هست. در واقع سه حالت نامطلوب در بازار وجود داره که همه سرمایه گذارها زمانی که در اون شرایط قرار می‌گیرند، آرزو می‌کنند که شرایط زودتر بگذره: ترس مطلق، حرص مطلق، وضعیت خنثی.

دیدن این شاخص و بررسی روند تغییرات اون و همینطور مقایسه کردن کارکرد این شاخص در مقایسه با شاخص‌های معروف‌تر می‌تونه خیلی آموزنده باشه. جدا از مسائل مالی برای من در زندگی عادی هم خیلی الهام بخش بوده. ما آدمها هم انگار چنین شاخصی در ذهنمون هست. انگار برایند تعامل عقل و احساس (یا قسمت‌های جدیدتر و قدیمی‌تر مغز) نهایتاً ما رو هم در هر لحظه در یک جایی از این طیف قرار میده (شاید اگر به جای حرص بگیم شوق یا مثلاً یه چیزی مثل خوف و رجا، راحت‌تر بشه دو سر این طیف رو تصور کرد).

البته همه هم به یک شکل نیستیم. مثلاً یک نفر ممکنه نه ترس زیاد داشته باشه و نه شوق زیاد. کاملاً بی‌تفاوت و آرام و رام باشه. یک نفر دیگه ترس زیاد رو از خانواده آموخته باشه و حرص زیاد رو هم در جامعه یاد گرفته باشه و برایندش شده باشه یه آدم فرصت طلب محافظه‌کار (چنین گونه‌هایی از انسان، در این ناحیه جغرافیایی رشد خیلی خوبی دارند. نمی‌دونم مربوط به آب و هوا میشه یا بیشتر به خاک و منابع زیر خاکی مربوطه).

تصمیم گیری و شاخص ترس و حرص

اصل مطلب: بیایید کمی به سبک زندگی خودمان و الگویی که در تصمیم گیری داریم فکر کنیم. به اینکه در مدرسه چطور درس می خوانیم. به اینکه چطور برای دانشگاه انتخاب رشته می‌کنیم. به اینکه به چه دلیل ازدواج می‌کنیم. به اینکه به چه دلیل جدا می‌شویم. به اینکه به چه دلیل وانگیزه‌ای رابطه‌های خودمان را حفظ می‌کنیم. به اینکه به چه علتی رابطه‌هایمان را از دست می‌دهیم. به اینکه چطور شغل‌مان را انتخاب می‌کنیم. به اینکه چرا مهاجرت می‌کنیم. به اینکه چرا مهاجرت نمی‌کنیم و به همه تصمیم‌های مهم دیگری که در زندگی گرفته‌ایم و می‌گیریم.

بعضی از ما بیشتر بر اساس ترس تصمیم می‌گیریم:

ازدواج می‌کنم که تنها نمانم. مجرد ماندن در سن بالا سخت است.

می‌خواهم پزشکی بخوانم. می‌ترسم به دنبال علاقه خودم که گزارش‌گری است بروم و بعداً وضع مالی خوب نداشته باشم.

دانشگاه می‌روم ببینم چه می‌شود. می‌ترسم که روزی از نداشتن این مدرک پشیمان بشوم.

ارشد می‌خوانم چون از کارشناسی بهتر است. همیشه فرصت درس خواندن نیست. می‌ترسم که بعداً‌ پیشمان بشوم.

جدا نمی‌شوم و به زندگی‌ام ادامه می‌دهم. می‌ترسم مردم پشت سر من خیلی حرف بزنند و اعصابم را به هم بریزند.

اینجا محیط رشد من نیست. می‌خواهم به کشور دیگر بروم. نمی‌دانم آنجا چطور است. اما برایم مهم است که به هر جایی بروم که اینجا نیست.

در این الگوی تصمیم گیری ما از وضعیت موجود  یا از وضعیت آتی محتمل می‌گریزیم.

البته دقت داشته باشید که کمتر کسی می‌گوید که من می‌ترسم! ما برچسب‌های بسیار زیبایی برای ترس‌هایمان داریم:

ازدواج یک مرحله مهم از زندگی است. می‌خواهم وارد این مرحله جدید بشوم.

می‌خواهم پزشک شوم و جان انسانها را نجات دهم (همان روز می‌بینی که اگر کنار خیابان آدم در حال مرگ ببیند، جز عکس گرفتن برای اینستاگرام هیچ غلطی نمی‌کند!).

دانشگاه می‌روم چون علاقمند به علم هستم. اصلاً‌ از بچگی از مطالعه لذت می‌بردم. الان هم اکثر وقتم به یادگیری می‌گذرد (منظورش خواندن مسیج‌های تلگرام و وایبر است).

می‌خواهم رشته‌ام را عمیق‌تر بفهمم. کارشناسی اشباعم نکرد (و چند دقیقه بعد می‌پرسد: محمدرضا. الان ارشد برق بیشتر پول درمیاره یا MBA؟ برای کنجکاوی می‌پرسما).

من اصلاً متعلق به این فرهنگ نیستم. اصلاً وقتی عکس‌های پاریس و نیویورک رو می‌بینم احساس می‌کنم من آدم اونجام (پاریس و نیویورک هم براش دو گزینه مشابه محسوب می‌شه!).

حالا به این تصمیم‌ها نگاه کنید:

ازدواج می‌کنم. چون کسی را دیده‌ام که به نظرم یک هفته بودن کنار او، به باختن یک عمر می‌ارزد.

دانشگاه می‌روم. چون عاشق رشته خبرنگاری هستم و می‌خواهم یک خبرنگار حرفه‌ای بشوم.

ارشد می‌خوانم. چون چند سال است که در مورد یک موضوع تحقیقاتی دغدغه دارم و حتی اگر ارشد خواندن و تز نوشتنم به جای دو سال، چهار سال هم طول بکشد تحت هر شرایطی می‌خواهم این تحقیق را با نظارت یک استاد کاردان، انجام دهم.

جدا می‌شوم. چون فقط یک بار فرصت زندگی دارم و دلیلی نمی‌بینم که این فرصت را به پای دیگرانی که نه من را می‌شناسند و نه شرایط زندگی من را به خوبی می‌دانند،‌ بسوزانم.

می‌خواهم به فرانسه بروم. علاقه خیلی زیادی به علوم انسانی دارم. فرهنگ فرانسه را دوست دارم. سالهاست از خواندن کارهای ولتر و مونتنی لذت می‌برم. دیدن عکس‌های قبرستان مون پارناس را به دیدن منظره پارک ملت تهران ترجیح می‌دهم. تک تک خیابان‌های آنجا را از روی گوگل مپ حفظ هستم. اگر یک روز از زندگی‌ام مانده باشد هم می‌خواهم این روز را در کافه دومولن، روزنامه بخوانم و قهوه بنوشم.

می‌خواهم در ایران بمانم. به نظرم (به تعبیر کیارستمی) انسان مثل درخت است. خاکش را که عوض کنند یا خشک می‌شود یا دیگر محصول خوب نمی‌دهد. نمی‌گویم بهترین جای دنیاست. اما می‌گویم من متعلق به این فرهنگ و فضا هستم و دلم می‌خواهد که تغییرات مثبتی را در این فضا ببینم. دلم می‌خواهد در لحظه مردنم، این نقطه از این کره خاکی، نقطه‌ی دوست داشتنی‌تری باشد.

جالا اجازه بدهید که دو مسیر تصمیم گیری و دو سبک زندگی را برای شما روی یک نمودار ترسیم کنم:

تصمیم گیری ترس ها و رویاها

محور افقی مربوط به کسانی است که به دنبال رویاهایشان می‌روند. آنها می‌دانند که به دست آوردن رویا هزینه دارد. آنکس که از بادیه نشینی بیابان به رویاهای سواد و سیاهی شهر برمی‌خیزد و با پای پیاده مهاجرت را آغاز می‌کند، می‌داند که ممکن است در مسیر حرکت، تشنه و گرسنه بماند و بمیرد. اما از سوی دیگر می‌داند که اگر به مقصد خود برسد، سبک دیگری از زندگی را آغاز خواهد کرد. به دست آوردن هزینه دارد و مهم‌ترین هزینه‌اش، از دست دادن امنیتی است که در حفظ وضع موجود تجربه می‌کنیم. آن جمله معروف را شنیده‌اید که تنها وقتی یک کشتی می‌تواند لذت اکتشاف را تجربه کند که امنیت پهلو زدن به اسکله و توقف کنار ساحل را به فراموشی بسپارد. افق‌های جدید فقط زمانی پیش روی ما پدیدار می‌شوند که از افق‌های قدیمی دل برگیریم.

محور عمودی مربوط به کسانی است که ترجیح می‌دهند وضع موجود را حفظ کنند. آنها مسیر متعارف را می‌روند. مانند اطرافیان خود زندگی می‌کنند. به ساز جامعه می‌رقصند. اگر نویسنده می‌شد درصد کمی احتمال داشت که پرفروش‌ترین کتابها و پرخواننده‌ترین مقالات را بنویسد و درصد زیادی احتمال داشت به تحمل یک زندگی خیلی ساده با دشواری‌های مالی وادار شود. اما الان می‌خواهد مهندس بشود. احتمال اینکه زندگی خیلی متمایزی داشته باشد و به جرگه مطرح‌ترین برندهای شخصی جامعه‌اش تبدیل شود نزدیک به صفر است. احتمال اینکه گرفتاری‌های مالی جدی داشته باشد و در فقر و فلاکت بمیرد هم نزدیک به صفر است. او یک زندگی معمولی را تجربه خواهد کرد. مثل بسیاری از مردم دیگر. مثل آنها زندگی خواهد کرد. مثل آنها ازدواج خواهد کرد. مثل آنها فرزند خواهد داشت. مثل آنها وام خواهد گرفت و خانه خواهد خرید و مثل آنها خواهد مرد. و مهم‌ترین عنوانی که برایش می‌ماند «پدری فداکار یا مادری دل‌سوز» است که روضه‌خوان بر سر قبر، از سرعادت و در ازای دریافت پول، به او اعطا می‌کند.

اما فراموش نکنید. او بد زندگی نکرده است. او راضی بوده است. او گرفتار هیچیک از اتفاق‌های بدی که از آنها می‌ترسید نشده است. شاید در نگاه دسته اول (که نویسنده این متن خودش را از آنان می‌داند) یک زندگی بسیار معمولی را انتخاب کرده باشد. اما فراموش نکنیم که در نگاه این فرد (همین پدر مهربان یا مادر دل‌سوز را می‌گویم) یک فرد از دسته اول (مثلاً همین محمدرضا شعبانعلی) دیوانه‌ بدبختی است که خودش هم نمی‌داند از زندگی چه می‌خواهد و راز و رمز تعادل در زندگی را کشف نکرده است. به عبارتی دسته اول و دوم، در نگاه یکدیگر احمق (یا لااقل راه گم کرده) هستند و این به هیچ وجه ایرادی ندارد. چون قضاوت دیگری تاثیری بر زندگی ما نخواهد داشت.

اما یک گروه سوم وجود دارد که گرفتاری در آن از هر حالت دیگری خطرناک‌تر است. گروهی که  خدا و خرما را با هم می‌خواهد. گروهی که دلش نمی‌خواهد بت‌ خرمایی خودش را بشکند و به آن بی احترامی کند و از یک طرف گرسنه است و بهترین روش سیر شدن، شکستن این بتی است که خود از خرما ساخته است.

اینها همان نسل بیماران دو شخصیتی را شکل می‌دهند. حرف زدنشان از جنس انسانهای رویاطلب است. از ایده‌آل‌هایشان می‌گویند. از رشد و پیشرفت و کمال می‌گویند. از ساختن زندگی می‌گویند. از موفقیت می‌گویند. چشمانشان را می‌بندند تا شاید یک چیزهایی از کائنات جذب کنند و به جایی برسند. از سوی دیگر زندگی‌شان بیشتر شبیه دسته دوم است. با این تفاوت که نه به آرامش زندگی ترس گریزان دست یافته‌اند و نه به رویاهایی که در ذهن خود به آنها پر و بال داده‌اند.

نه در مسجد مشتری دارند که می‌گویند رند است و از میل دنیا تهی نشده، نه در میخانه هم نشینی دارند که می‌گویند آیین گرفتن جام در دست را هم نمی‌داند.

و همه چیز به یک مسئله ساده برمی‌گردد. به همان قانون ساده‌ای که در نامه به رها هم نوشتم و گفتم که مراقب سکه‌های تقلبی باشد. هر چیزی هزینه‌ای دارد. فهرست کردن ترس‌ها و تصمیم گرفتن بر اساس آنها و فرار از ابهام، شیرین است و یک انتخاب قابل دفاع. اما پس از این انتخاب نباید از اوضاع خودم و زندگی‌ام ناله کنم و نق بزنم و به دنبال تمایز باشم.

متمایز بودن و تلاش برای موفقیت و موقعیت برتر هم محترم و قابل پذیرش است. اما اگر در مسیر آن ریسکی هست باید انجام دهم و هزینه‌هایش را هم بپذیرم. اگر یک نفر کسب و کار بزرگی می‌سازد و بر کاخ رشد و موفقیت می‌نشیند، ده نفر دیگر شبیه او الان در جوی خیابان‌ها و زیر پل‌ها آواره‌اند یا از دست قانون فراری هستند چون نتوانسته‌اند تعهدات خود را پرداخت کنند.

ضمن اینکه یادمان هم باشد که برای هر دستاوردی، باید هزینه‌ای را که می‌طلبد پرداخت کنیم. نه هزینه‌ای را که دوست داریم. دوست دارد یک کارآفرین موفق شود و به من می‌گوید: محمدرضا. حاضرم هر هزینه‌ای برایش بدهم. می‌گویم حاضری یک سال در کارخانه‌ای که کار مشابه انجام می‌دهد کارگری کنی؟ می‌گوید: نه! منظورم این است که اگر ده سال هم باید دانشگاه بروم و در این علم دکترا هم بگیرم حاضرم شب بیداری بکشم و درس بخوانم و این مسیر را طی کنم. توضیح دادم که دوست گلم. سکه‌ای که تو می‌خواهی خرج کنی، نشستن بر صندلی دانشگاه و خیره ماندن بر چهره استاد است. سکه‌ای که برای دستیابی به این آرزو باید پرداخت شود، لباس کار پوشیدن و در کارخانه کار کردن و رها کردن صندلی فرسوده و جزوه‌های چروکیده‌ی دانشگاه است. هر بازاری سکه‌ی خود را دارد. به جیب خودت نگاه نکن. به برچسب قیمتی نگاه کن که بر روی هر دستاوردی خورده است. بازار موفقیت صرافی ندارد تا بتوانی باخته‌های نامطلوبت را با نرخ تبدیلی خوب و جذاب، به دستاوردهای مطلوب تبدیل کنی. باید از مطلوب‌ها ببازی تا مطلوب‌ترها در کف دست تو قرار گیرند.

+451
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

درباره‌ی تصمیم گیری (۲): ادامه‌ی بحث قبلی!

پیش نوشت: احتمالاً می‌دانید و حس کرده‌اید که من پاسخ دادن فرد به فرد در کامنت‌ها را به پست نوشتن ترجیح می‌دهم. راستش را بخواهید، اینکه یک نفر پست بنویسد و بقیه‌ کامنت بگذارند، نوعی بی عدالتی اجتماعی است! این است که من هم معمولاً خودم کامنت می‌گذارم و کسانی که در طولانی مدت اینجا کنار من بوده‌اند می‌دانند که مهم‌ترین حرف‌هایم را هرگز در قالب پست نمی‌نویسم و در قالب کامنت می‌نویسم.

اما در مورد آخرین نوشته درباره تصمیم گیری، به دلیل اینکه اکثر کامنت‌ها شبیه هم بود و نمی‌دانستم که اگر پاسخ می‌نویسم در جواب چه کسی بنویسم، تصمیم گرفتم بحث را در قالب پست دوم (و نمی‌دانم شاید سوم) ادامه دهم. امیدوارم من را به خاطر این کار ببخشید.

اصل ماجرا: قطعاً حول و حوش این موضوع می‌توان بحث‌های زیادی مطرح کرد. اما من فعلاً چند نکته‌ی کوچک را می‌خواستم به متن قبلی اضافه کنم که شاید موضوع، «بحث‌ پذیرتر» شود. اولین چیزی که به نظرم می‌شود در موردش فکر کرد این است که «تصمیم بزرگ» یا «تصمیم مهم» چیست؟ دقیقاً تعریف آن کدام است؟

مثلاً آیا تصمیم در مورد انتخاب رشته یک تصمیم مهم است؟ آیا تصمیم در مورد ازدواج کردن مهم است؟ آیا تصمیم در مورد انتخاب زمان دستشویی رفتن مهم است؟ آیا تصمیم در مورد مهاجرت کردن مهم است؟ آیا تصمیم در مورد اینکه زباله‌های خود را در سطل زباله‌ی نزدیک خانه بگذاریم یا اینکه کنار سطل زباله دورتر بگذاریم یک تصمیم مهم است؟

فکر نمی‌کنم هرگز جرات کنم روزی پاسخم را به این سوال بنویسم. البته نه اینکه بترسم. بلکه فکر می‌کنم پاسخ این سوال بعد از یک سال یا ده سال یا بیست سال یا پنجاه سال زندگی و فکر کردن به تصمیم‌های گذشته، برای هر کسی روشن می‌شود و آن پاسخ هم برای همان فردی که آن پاسخ را فهمیده و لمس کرده معنا و ارزش دارد. سوالات بی خاصیت زیادی در دنیا وجود دارد که اگر یک نفر پاسخش را پیدا کرد می‌تواند به دیگران بگوید (مثلاً اینکه امروز قیمت دلار چند است. یا اینکه آب در چند درجه می‌جوشد. یا اینکه جمعیت ایران دقیقاً چند نفر است؟). سوالهای مهم کمی هم در دنیا وجود دارد که هر کسی باید خودش پاسخ آن را بیابد و گفتن پاسخ به دیگران، هیچ کمکی به کسی نمی‌کند (مثلاً اینکه چگونه می‌توان عمیق‌ترین لذت‌ها را در زندگی تجربه کرد؟ یا اینکه ارزش واقعی سی ثانیه قهقهه چقدر است و چقدر می‌ارزد هزینه کنیم تا این لبخند بر لبانمان بنشیند).

و البته شاید تفاوت انسانها با یکدیگر در این باشد که تشخیص دهند کدام سوال مربوط به دسته‌ی اول و کدام سوال مربوط به دسته‌ی دوم است!

تمرین: پیشنهاد می‌کنم هر موقع فرصت شد، ده یا بیست یا سی سوال بنویسید و تلاش کنید آنها در یکی از این دو دسته قرار دهید. خواهید دید که خیلی هم ساده نیست. جواب و نظر همه هم یکسان نیست. می‌توانید با دوستانتان چک کنید.

ادامه‌ی بحث: حالا من چند تا از این سوالات را می‌پرسم: آیا زندگی انفرادی تا لحظه‌ی مرگ رضایت بیشتری ایجاد می‌کند یا زندگی مشترک؟ آیا دانشگاه رفتن هدف مهم یا ارزشمندی در زندگی است؟ از مدرک تحصیلی یک نفر چه نتیجه‌ای می‌توان گرفت؟ آیا در ازدواج اختلاف سن با طرف مقابل مهم است؟ تاثیرات آن دقیقاً چیست؟ آیا مهاجرت به کشورهای توسعه یافته، می‌تواند گامی در مسیر پیشرفت و زندگی بهتر و رفاه و آسایش و آرامش باشد؟ و …

ممکن است برخی از کسانی که این نوشته را می‌خوانند به سادگی برخی از این سوالات را در دسته‌ی اول قرار دهند. صادقانه‌تر بگوییم عده‌ی زیادی نان این را می‌خورند که بگویند این سوالات، نوع اول است و اگر به آنها پول بدهید، پاسخ درست را به شما می‌گویند! اصولاً مغز ساده و شعور کم، ترجیح می‌دهد تمام سوالات عالم هستی را در دسته‌ی اول قرار دهد. جامعه و سنت و مردم (به همان تعریفی که قبلاً گفته‌ام) شاید در موارد بسیار معدودی حاضر باشند برخی سوال‌ها را در دسته ی دوم قرار دهند (مثلاً بپذیرند که انتخاب بین چای و قهوه برای صبحانه یک مسئله‌ی شخصی است. که البته ممکن است در این زمینه هم تاکید و نصیحت و توصیه‌ای وجود داشته باشد. کلاً  آن چیزی که من از جامعه دیده‌ام و می‌شناسم در مورد رنگ لباس زیر انسان هم نظر می‌دهند. فقط بستگی به این دارد که تا چه حدی اجازه بدهی به حریم زندگی‌ات تجاوز کنند! چون تا جایی که من دیده‌ام بسیاری از مردم از تجاوز کردن و حتی مورد تجاوز جمعی واقع شدن لذت می‌برند و اسم آبرومندی هم برای آن گذاشته‌اند: نقد!).

در سوی دیگر طیف‌، این خطر وجود دارد که برخی از ما، چنان از فشار بیرونی جامعه و سنت خسته شویم که ترجیح دهیم بگوییم اساساً سوال نوع اولی وجود ندارد و تقریباً همه‌ چیز در دسته ‌ی دوم قرار می‌گیرد. همان اندازه‌ که سمت اول طیف، به نظرم تبدیل کردن انسان به گوسفند یا بوفالو است، سمت دوم هم می‌تواند انسان را به یک انسان ناپخته و کم شعور تبدیل کند. مهم‌ترین ویژگی ما انسانها در مقایسه با سایر جانداران دوپا یا چهارپای روی این کره‌ی خاکی، در این است که می‌توانیم دانسته‌ها و آموخته‌های خود را از طریق کلمات به یکدیگر منتقل کنیم و یک تجربه را بارها و بارها تکرار نکنیم.

اگر بپذیریم که هر دو سوی طیف به سمت حماقت و ساده‌اندیشی می‌رود (چه آنها که درباره جزیی‌ترین رفتارهای ما هم حکم می‌دهند که اینطور راه برو و پایت را اینطور بردار و دستت را اینطور بگذار و چه آنها که در مورد همه‌ی تصمیم‌ها و رفتارها می‌خواهند خودشان تجربه کنند و معتقدند که هر چالش و هر پرسشی، یک پرسش نوع دوم است) اینجا می‌توان گفت: هنر واقعی ما در زندگی و شاید دستاورد تجربه و زندگی انسان، در این است که بتواند این دو نوع پرسش را از یکدیگر تفکیک کند.

برمی‌گردم به اصل بحث: به نظرم این سوال که انتخاب ساعت دستشویی رفتن مهم‌تر است یا انتخاب رشته؟  انتخاب رنگ لباس مهم‌تر است یا انتخاب همسر؟ به نظر من، سوالی از جنس سوال دسته‌ی دوم است! پاسخی که من برای این سوال می‌دانم و می‌فهمم (که قطعاً در طول زمان تغییر هم خواهد کرد)‌ فقط برای خودم مفید است و پاسخی هم که شما برای این سوال می‌دانید برای خودتان مفید است. اگر چه کم نیستند کسانی که اساساً دو سوال آخر را سوال نوع اول می‌دانند.

با این مفروضات، عملاً آنچه در ادامه می‌نویسم هیچ خاصیتی ندارد. صرفاً نوشته‌ام که نوشته باشم. همین و بس!

فرض کنید که می‌توانیم به هر تصمیم، یک درجه‌ی اهمیت بدهیم. از صفر تا صد (این یک فرض است. خواهیم دید که خود این فرض، می‌تواند یک خطای شناختی فاحش باشد). بیایید برخی از تصورات عمومی را در این زمینه مرور کنیم:

فکر می‌کنم عموم جامعه به انتخاب  و تصمیم گیری در مورد محل خوابیدن خودشون بر روی تخت نمره‌ای نزدیک به صفر بدهند (غیر از کسی که از یک زلزله جان سالم به در برده است!).

فکر می‌کنم عموم جامعه به انتخاب و تصمیم گیری در مورد رنگ لباس، نمره‌ای در حدود پنج یا ده یا بیست بدهند.

فکر می‌کنم عموم جامعه به انتخاب و تصمیم گیری در مورد رشته نمره‌ای شبیه چهل یا پنجاه یا شصت بدهند.

فکر می‌کنم عموم جامعه به تصمیم گیری در مورد ادامه تحصیل در مقطع ارشد یا دکترا نمره‌ای شبیه سی یا چهل بدهند.

فکر می‌کنم عموم جامعه به تصمیم گیری در مورد ازدواج نمره‌ی بالاتری (شاید هفتاد یا هشتاد) بدهند.

البته طبیعتاً این نمره به فرهنگ جامعه هم ربط دارد و اینکه از چه منظری به این تصمیم نگاه می‌کنیم. در فرهنگ ما، تصمیم گیری در مورد ازدواج کردن یا نکردن تو آنقدر برای من مهم است که در فرم‌های استخدام، نتیجه‌ی این تصمیم را می‌پرسم (میگوییم: مجردی یا متاهل). اما در کشورهای توسعه یافته، این سوال می‌تواند برای استخدام کننده یک جرم قابل پیگرد قانونی محسوب شود.

به هر حال. خلاصه‌ی بحث من تا اینجا این است که به نظر می‌رسد ما یک پیش داوری ذهنی در مورد اهمیت نسبی تصمیم‌ها داریم. من اگر به شما بگویم که به نظرم مارک لپ تاپ من ممکن است بیشتر از تیپ شخصیتی همسرم روی تمام جنبه‌های زندگی‌ام و حتی رستگار شدن یا نشدنم تاثیر بگذارد، احتمالاً مجبورم ساعت‌ها برایتان در مورد اینکه چرا ارزش گذاری تصمیم را به این شیوه انجام داده‌ام توضیح دهم!

در نوشته‌ی بعدی بیشتر به این موضوع می‌پردازم. اما فعلاً دو موضوع مهم برای فکر کردن داریم. یکی تمرینی که در میانه‌ی متن گفتم و دیگری اینکه ما خودمان چه امتیازی به تصمیم‌ها می‌دهیم و بر چه اساسی امتیاز می‌دهیم؟ نمونه ی یک تصمیم صفر امتیازی چیست؟‌ نمونه‌ی تصمیم بیست امتیازی برای من چیست؟ نمونه تصمیم صد امتیازی چیست؟ آیا بقیه هم این امتیازدهی من را قبول دارند؟ آیا لازم است قبول داشته باشند؟ آیا امتیازاتی که من بر اساس تجربه و قضاوت‌ها و ارزش‌ها و باورهایم به این سوالات می‌دهم، می‌تواند به شما تجویز شود؟ یا شما باید خودتان اهمیت نسبی این سوالات را دوباره کشف کنید؟

+176
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

درباره تصمیم گیری: تصمیمهای کوچک و تصمیمهای بزرگ

ظاهراً در زندگی کمتر با تصمیم های بزرگ مواجه میشویم

آنچه تصمیم های بزرگ می دانیم، عموماً تصمیمهایی کوچک با گزینه های بزرگ هستند

تصمیم های کار و زندگی عموماً انتخاب بین درست و نادرست نیستند

یا انتخاب بین خوب و بد

که اگر بودند، انتخاب درست و رها کردن نادرست چندان دشوار نبود

تصمیم های بزرگ زندگی شاید

انتخابهای کوچکی بین گزینه های ساده و کمی ساده تر باشند

یا انتخابهای کوچکی بین امروز یا فردا

یا انتخابهای کوچکی بین الان گفتن یا بعداً گفتن

یا انتخابهای کوچکی بین دو گزینه با اندکی طعم تلخ در هر دو

بعد از هزار تصمیم کوچک، به تصمیم کوچک دیگری میرسیم با گزینه های بزرگ

بین ساده و غیر ممکن

بین همیشه و هرگز

بین ماندن و رفتن

آن زمان اما دیگر، انتخابی در کار نیست. دو گزینه پیش رو هستند

یکی ممکن و دیگری ناممکن و ما میگوییم: این حتماً یک تصمیم بزرگ است

——————

پی نوشت: این متن ابتدایی ایمیل هفتگی مربوط به شنبه‌ی گذشته است. گفتم آن را اینجا بیاورم تا فرصتی برای بحث و گفتگو درباره‌اش باشد.

 

+183
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

پنج تصمیم مهم زندگی ما چه بوده است؟

مدتهاست که چندان حوصله‌ی خواندن ایمیل و پیام و پیامک ندارم. گاهی موبایلم را باز می‌کنم و آخرین پیامک رسیده را می‌خوانم. یا ایمیلم را باز می‌کنم و یکی دو تا از آن چند هزار ایمیل رسیده در روزهای اخیر را نگاه می‌کنم.

دیشب، شاید حدود دو یا سه بود که از خواب بیدار شدم و روی صفحه‌ی موبایلم، عنوان یک ایمیل نظرم را جلب کرد: پنج تصمیم مهم زندگی.

دوستی – که نمی‌شناسمش – ایمیلی فرستاده بود و بعد از اظهار لطف و مهربانی، نوشته بود: «محمدرضا. سوالم کوتاه است. خیلی کوتاه. اگر این ایمیل رو دیدی، برای من پنج تا تصمیم مهم زندگیت رو که به نظرت روی روند زندگیت تاثیرگذار بوده، بنویس. توضیح نمی‌خوام. کوتاه بنویس».

از اون سوال‌ها بود که نمی‌شد از کنارش به سادگی گذشت. موبایل رو خاموش کردم و به سقف خیره شدم. داشتم فکر می‌کردم شبیه این چالش‌هایی است که جوان‌ترها در شبکه‌های اجتماعی راه می‌اندازند و بعد هم از پیروزی در آنها، احساس غرور می‌کنند. اما چه می‌شد کرد که سوال وسوسه انگیزی بود.

چراغ را روشن کردم و کاغذ و خودکارم رو – که مثل اسلحه‌ی سرد زیر بالش پنهان می‌کنم – در آوردم. بالای صفحه نوشتم: ماندن در ایران.

بعد با خودم کمی فکر کردم. نه! این جزو تصمیم‌های مهم زندگی من نبوده. یعنی مهم بوده. اما تصمیم نبوده. هیچوقت جدی به این مسئله فکر نکردم. هیچ وقت ماندن و رفتن را در دو کفه‌ی ترازو نگذاشتم. نه هیچوقت در هنگام خروج از فرودگاه مهرآباد – و بعداً امام خمینی – دلم برای کشورم تنگ شد و نه هیچوقت در پاسپورت کنترل، هنگام خروج از اتحادیه‌ی اروپا، دلم گرفت.

ماندم. نه اینکه تصمیم خاصی گرفته باشم. فقط چون اتفاق افتاد. همین! مثل همه آنها که دانشگاه می‌روند. نه چون تصمیم گرفته‌اند. فقط رفته‌اند. مانند آنها که ازدواج می‌کنند، چون باید ازدواج می‌کرده‌اند. مثل بسیاری از باورها و نگرش‌های ما که آگاهانه انتخاب نشد. بود. ماند. تغییر نکرد.

ماندن در ایران را خط زدم. اگر هم مهم بوده. قطعاً تصمیم نبوده و اگر تصمیم بوده قطعاً آگاهانه نبوده. گاهی تصمیم نگرفتن در بلندمدت،‌ به یک تصمیم تبدیل می‌شود. اما این تبدیل شدن، عموماً آگاهانه نیست.

دوباره نشستم و فکر کردم. نوشتم انتخاب رشته‌ مکانیک در دانشگاه. خیلی زود پاک کردم. شاید رشته و دانشگاهم مهم بوده. اما تصمیم نبوده. پیش آمد. علی شهیدی، همکلاسی دوران دبیرستانم که دوستش داشتم، می‌گفت مکانیک خوب است. من هم گفتم حتماً خوب است. ما که در خانواده‌مان مهندس مکانیک نداشتیم (صادقانه بگویم فکر می‌کنم مهندس هم نداشتیم!). علی روزهای آخر تغییر سلیقه داد و به سراغ مهندسی پزشکی رفت. من اما آنقدر ماجرا را جدی گرفته بودم و خودم و دیگران را به رشته‌ام – که نمی‌شناختمش – قانع کرده بودم، مسیرم را ادامه دادم و به دانشگاه رفتم. شریف هم انتخاب آگاهانه‌ام نبود.

مثل کسی که به سوپرمارکت برود و ماستی را بردارد که در بلندترین قفسه قرار دارد. تا به دیگران نشان بدهد که در برداشتن ماست، محدودیت قد نداشته است. کنکور برایم چیز سختی نبود و شریف، ماستی که در بالاترین طبقه بود. برداشتم تا بعداً احساس نکنم قد بلندم در بقالی، بی استفاده مانده است.

خط زدم. نوشتم: ادامه تحصیل در مدیریت.  صادقانه بگویم‌، این تصمیم مهم بوده. تصمیم هم بوده. اما از روی عقل و شعور نبوده. لج کردم. دیدم دوستان قدیمی‌ام، بعد از اینکه من درس خواندم و مشغول کار شدم، مدیریت می خوانند و ژست می گیرند و جوری حرف می‌زنند که انگار زمین و زمان را می‌فهمند. حرصم گرفت. لج کردم و کنکور دادم و با رتبه اول وارد دانشکده مدیریت و اقتصاد شریف شدم تا دهان آنها را ببندم. هنوز هم از آن مدرک، به عنوان چیزی شبیه «گل» استفاده می‌کنم. برای جاهایی که آدمها بدون فهمیدن، کلمات مدیریتی نوین را برای توصیف افکار کهنه و متعفن قدیمی‌شان به کار می‌برند. پس این تصمیم هم اگر تصمیم بوده و مهم بوده، آگاهانه نبوده. یک عکس العمل عصبی از جنس لجبازی. چیزی شبیه بالا پریدن بی اختیار پا. وقتی با چکش بر روی زانو می‌کوبند.

آن را هم خط زدم.

ترک شرکتی که خودم آجر به آجرش را طی ده سال کار شبانه روزی ساخته بودم. این تصمیم آگاهانه و درست خودم بود. سریع بود. اما درست بود. یادم هست که همه صورت جلسه‌ها را امضا کردم. کیفم را برداشتم. بیرون آمدم و برای آخرین بار، نمای اتاقم را از بیرون دیدم و بی آنکه شغل مشخص یا پیشنهاد مشخصی داشته باشم به خانه رفتم. مجموعه‌ای بود متعلق به دوستانم. با مدیری که دستش به هزینه کردن چندان باز نبود. همیشه به آنجا که میرفتم برای کارگرهایش غذا می‌گرفتم و همه را مهمان می کردم و کارگرها مرا از مدیرشان بیشتر دوست داشتند. یادم هست به آن دوستم زنگ زدم و پرسیدم: کاری برای من سراغ نداری؟ حقوقش در حد خوراک روزانه‌ام باشد کافی است.

مجبور شدم چند شغل همزمان داشته باشم تا زندگی‌ام تامین شود. فرقی با گذشته نکرد. قبلا روزی بیست ساعت برای شرکت خودم وقت می‌گذاشتم و بعداً هر روز به پنج جا سر میزدم و هر جا سه یا چهار ساعت.

این را هم خط زدم. این بار بهانه‌ام را نمی‌دانم. چون هم تصمیم بود. هم آگاهانه بود. هم مهم بود. شاید خاطرات آن سال آنقدر تلخ بود که نمی‌خواستم عنوانش در فهرست تصمیم‌هایم باشد.

و بعد نوشتم: نوشتن مستمر.  نوشتن مستمر برای من تصادف نبود. ناآگاهانه هم نبود. کم اهمیت هم نبود. سال ۸۴ وبلاگ نویسی را شروع کردم و آن زمان با خودم قرار گذاشتم که روزی بدون نوشتن نماند و انصافاً نماند. از آن روز تا امروز،‌ روزی نبوده که ننویسم. یا در وبلاگم بوده. یا در روزنامه‌ها. یا در مجله‌ها. یا در متمم. یا کتاب و یا در همین دفترچه‌ی کوچکم. سلاح سردی که به همراه قلم زیر بالشم نگه می‌دارم.

خوب یادم هست. آن موقع با خودم قرار گذاشتم که هر روز بنویسم و از خودم بنویسم و رونویسی دیگران را نکنم. عموماً هم همین کار را کرده‌ام. چه شبهای زیادی که استرس می‌گرفتم که شب به نیمه نزدیک می‌شود و حرف جدیدی برای نوشتن ندارم. کتابی را برمی‌داشتم. چند صفحه‌ای را می‌خواندم و منتظر می‌ماندم که ایده‌ای در ذهنم جرقه بزند و بنویسم. نوشته‌های آن موقع را خیلی دوست ندارم. گاهی سطحی بودند. گاهی غلط. اما اگر چه نوشته‌های آن زمان را دوست ندارم، نوشتن در آن زمان را دوست دارم.

در فرهنگ وبلاگ نویس‌ها، کوتاه نوشتن کار خوبی نبود. حتی کسی هم که می‌خواست بگوید حالش خوب نیست، قبل از گفتن این جمله، چند پاراگراف مقدمه چینی می‌کرد. این بود که مجبور می‌شدی بازی با کلمات را یاد بگیری. گاهی که حرفی نداشتی، مجبور می‌شدی حرفهای قدیمی را در قالبی جدید تکرار کنی.

نوشتن وادارم کرد به خواندن. وادارم کرد به بیشتر فکر کردن. نوشتن برایم دوست‌های جدیدی آورد. نه از این دوستهای امروزی در شبکه‌های اجتماعی، که یک اسم هستند و دیگر هیچ. از همین‌هایی که صد نفر را فالو می‌کنند و صد نفر هم آنها را فالو می‌کنند و یک مطلب که هیچ. یک عکس هم ندارند و من هنوز مانده‌ام که آنها که فالو می‌کنند مشکل عقل دارند یا بیماری فضولی.

آن روزها، می‌شد دیگران را بشناسی. می‌شد فکر کردنشان را ببینی. می‌شد از آنها بیاموزی. آنچه  می‌گفتند نشخوار افکار دیگران نبود. همین چیزی که امروز به آن می‌گوییم به اشتراک گذاشتن! اگر چیزی را به اشتراک می‌گذاشتند حرف‌های خودشان بود. فکرهای خودشان. سطحی یا غیرسطحی. درست یا غلط. حرف‌های هرکسی شناسنامه‌اش بود. وقتی یکی از دوستان وبلاگ نویست را بعد از چند سال خواندنش، می‌دیدی. برایت غریبه نبود. شگفت زده نمی‌شدی. همان بود که باید باشد. همانی که فکر می‌کردی هست.

مثل این روزها نبود که همه در شبکه‌های اجتماعی زیبا و فیلسوف و عمیق و شاعر و اهل فکر هستند. اما وقتی آنها را به جبر یا اختیار می‌بینی، در حد جملات و تعارفات روزمره هم نمی‌دانند.

شغل‌های بعدی‌ام، دوست‌های بعدی‌ام، درآمدهای بعدی‌ام، کتاب‌های بعدی‌ام، زندگی بعدی‌ام، همه و همه مستقیم یا با واسطه، از همان نوشتن‌ها ریشه گرفته‌اند.

امروز به این ایمان رسیده‌ام که روزانه یک یا دو صفحه نوشتن، یک فعالیت عادی روزمره نیست. یک سبک زندگی است. و کسی که چنین کند، تمام زندگی‌اش هم – خوب یا بد – تحت تاثیر قرار خواهد گرفت.

در طی مدتی که – به دلایل شخصی و دلایل فنی – کمتر در روزنوشته‌ها نوشتم،‌ بیش از هر زمان دیگری جای خالی نوشتن آزاد و بی دغدغه را در زندگی احساس کردم. تغییر سبک زندگی را فهمیدم. اینجا برای من همان وبلاگستان قدیمی است. کسانی که کامنت می‌نویسند و حرف می‌زنند، آی دی‌های پوچ و بی معنی نیستند. هر کدامشان را ده‌ها و صدها بار در زیر نوشته‌های مختلف خوانده‌ام. دوست هستند. هم خانه هستند. میشود بدون ملاحظه حرف زد. آنها هم بدون ملاحظه می‌نویسند. میشود نوشته را بدون هر ویرایشی منتشر کرد و همراه با بقیه آن را دوباره خواند.

الان جواب آن دوست نادیده‌ام را با اطمینان می‌دانم.

مهم‌ترین تصمیم زندگی من، نوشتن منظم بوده. تصمیم‌های دیگر تا این حد زندگی امروز من را نساخته‌اند. اگر فرزندی داشتم و مرا دوست داشت – حتی اگر حرفهایم را قبول نداشت – از او می‌خواستم که وبلاگی درست کند. هر روز در آن پانصد کلمه بنویسد و تا روزی که من هستم،‌ برای خوشحالی من – حتی اگر هیچ کاربرد دیگری ندارد – این کار را ادامه دهد.

می‌دانم که در دنیای مینیمال این روزها، زندگی متفاوتی را تجربه خواهد کرد و بعد از من هم، نه به خاطر شادی من، به خاطر شادمانی حاصل از نوشتن، این اعتیاد مثبت زیبا را ترک نخواهد کرد.

دوستی که دیشب ایمیلش را خواندم. نوشته بود که هر روز اینجا می‌آید. امیدوارم او که منتظر جوابی کوتاه و مختصر بود، از خواندن این درد و دل طولانی، خسته نشده باشد.

+521
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش

قوانین یادگیری من (۶): دانش واقعی رسوب نمی‌کند!

برای دوستانی که برای نخستین بار نوشته ای از سلسله مطالب تحت عنوان قوانین یادگیری من را می‌خوانند، لازم است توضیح دهم که این مطلب ادامه‌ی پنج مطلب دیگر است و مطالعه مستقیم این مطلب بدون مطالعه آنها، ممکن است موجب بروز پیش داوری یا سوء برداشت شود (مطلب اول، مطلب دوم، مطلب سوم، مطلب چهارم، مطلب پنجم).

مهم‌ترین نکته‌ای که اگر چه بدیهی است، اما تجربه نشان داده که تکرار دائمی آن، همواره لازم بوده و هست، این است که: آنچه اینجا می‌خوانید کاملاً نظرات و سلیقه و تجربه‌ی شخصی است و هیچ پایه و اساس علمی ندارد و صرفاً اصول و قوانینی است که نویسنده‌ی این متن، در تحلیل یادگیری خود،‌ مد نظر قرار می‌دهد. همچنانکه خواننده‌ی این متن هم، اگر لحظاتی وقت بگذارد و قلمی در دست بگیرد، فهرست مشابه یا متفاتی از چنین قوانینی را خواهد نوشت.

نکته مهم اینکه:

وقتی نوشتن متن تمام شد، دیدم که الزاماً از جنس قوانین یادگیری نیست. سهم دلنوشته هم در آن زیادتر شده. اما متن را اصلاح نکردم. گفتم بگذارم همانگونه که به ذهن رسیده و نوشته شده، خوانده شود. اینجا یک سایت وزین علمی نیست که مجبور باشم برای عدم تسلسل حرفها، بهانه و دلیل بیاورم. حرف‌هایی است که نوشته می‌شود و تمام می‌شود. همین!

یکی از قوانینی که من برای یادگیری به کار می‌برم این است که وقتی مطالعه مطلبی تمام شد یا در کلاسی آن را شنیدم یا دوستی آن را برایم توضیح داد، تلاش می‌کنم دو روند تدریجی را به صورت همزمان آغاز کنم: اول اینکه در هر شرایطی که احساس کردم میتوان آن مفهوم را به کار بست، این کار را انجام دهم تا تسلطم بر آن مفهوم بیشتر شود. دوم اینکه تلاش می‌کنم استفاده از کلمات کلیدی آن مفهوم را در کلامم به حداقل برسانم!

اجازه بدهید که با یک مثال این قانون را ساده‌تر توضیح بدهم.

فرض کنید که امروز مطلبی در مورد فوبیای تصمیم گیری در متمم می خوانم. واژه‌ی جالبی است. جدای از اینکه برچسب درست و خوبی برای بسیاری از تصمیم گیری های اشتباه من در گذشته است، واژه‌‌ای شیک و مجلسی محسوب می‌شود!

حالا فکر کنید که من از فردا هر جا که می نشینم، تلاش کنم از این واژه استفاده کنم:

در گفتگو با یک دوست:

ببین. توی این مسئله‌ی مهاجرت، دچار فوبیای تصمیم گیری شدم. این رو کامل حس می‌کنم! می‌ترسم که تصمیم بگیرم.

در گفتگو با همکار:

احساس می‌کنم این مدیر ما، کاملاً دچار فوبیای تصمیم گیری شده. از یک طرف اعلام کرده که علاقمند است مجموعه را کوچکتر کند، از طرف دیگر در تصمیم گیری نهایی و امضای دستور این کار، درمانده است.

در کامنت گذاشتن زیر نوشته‌های شبکه های اجتماعی – در پاسخ به کسی که شعری نوشته: نه با یار توان بود، نه بی یار توان رفت…

دوست عزیزم. شما دچار فوبیای تصمیم گیری شده اید. بهتر است یک بار تصمیم نهایی را بگیرید. اگر میتوانید بی یار بمانید، این کار را بکنید و دنیای تنهایی خودتان را بسازید. اگر نمی‌توانید، پس با یارتان ازدواج کنید!

در گفتگو با چند دوست دیگر در یک مهمانی (که آنها هم فوبیای تصمیم گیری را می‌شناسند):

بچه‌ها. نمی‌خوام پیش قضاوت داشته باشم. اما فکر می‌کنم فلانی، دچار فوبیای تصمیم گیری است. کاملاً از رفتارش این رو میشه حس کرد. حتی در علائم چهره‌اش هم دیده می‌شود (در اینجا به تولید دانش هم پرداخته‌ایم و یک شاخه‌ی دیگر از علم را به شاخه‌ی فعلی پیوند زده‌ایم تا ببینیم چه چیزی از آب در می آید!).

ممکن است من از این شیوه برخورد، دفاع کنم و توضیح دهم که: با این کار در حال تلاش برای تمرین آموخته‌ها هستم و این نوع کاربرد گسترده از آموخته‌ی قبلی در زندگی روزمره، کمک می‌کند که این مفهوم در ذهن من بهتر تثبیت شود.

در اینجا پیشنهاد می‌کنم به خاطرات دوران کودکی خود برگردیم. آن زمان که به ما انشا نوشتن یاد می‌دادند و می‌گفتند که هر انشایی، مقدمه می‌خواهد و بعد مطالب مختلف را توضیح بدهید و در پایان نتیجه گیری کنید.

ما هم به عنوان مقدمه توضیح می‌دادیم که: آهوی قلم را بر دشت کاغذ می‌لغزانم و …

بعد هم به عنوان متن می‌نوشتیم که هر کسی علم داشته برایش مانده و هر کس ثروت داشته از او دزدیده اند و الان هر کسی که علم دارد خوشحال است و همه ثروتمندان سرطانهایی دارند که حاضرند همه داراییشان را بدهند، ولی خوب نمی‌شوند. و اگر کسی هم می بینیم که علم دارد و ثروت ندارد و سرطان هم دارد و در حال مرگ است، احتمالاً نیت او خوب نبوده و …

بعد هم به عنوان نتیجه می‌نوشتیم: پس علم بهتر از ثروت است و هر کس فکر می‌کند ثروت بهتر از علم است هیچ چیز نمی‌فهمد!

در آن زمان، کم نبودند دانش آموزانی که انشای خود را این طور ساختار می‌دادند:

مقدمه:

…………………….

…………………….

اصل موضوع:

……………………..

………………………

نتیجه:

……………………..

……………………..

بعدها که بزرگتر شدیم، یاد گرفتیم که مقدمه و اصل و نتیجه، چیزی در ذهن ماست و نباید بر روی کاغذ بیاید. ساختار انشای ما نشان می‌دهد که ما فرق مقدمه و اصل موضوع و نتیجه را می‌فهمیم یا نه.

نگاهی به اشعار حافظ بیندازید. چقدر واژه‌ی «عرفان» در این نوشته‌ها به کار رفته؟ چه حجمی از اشعار حافظ، فضای عرفانی دارد؟ با خواندن بخش عمده‌ای از اشعار او، ما در فضای عرفان تنفس می‌کنیم اما خود این واژه، تمام ابیات و غزل‌ها را فرا نگرفته است.

نگاهی به نوشته های مک لوهان در مورد رسانه بیندازید. هیچ جا نگفته که: دوستان. من الان می‌خواهم کمی با نگاه آینده پژوهانه برای شما صحبت کنم. او صحبت‌هایش را انجام داده و امروز حرف‌هایش را به عنوان مصداقی از پژوهش در آینده‌ی ناموجود و خودش را به عنوان پیامبر حوزه رسانه مطرح می‌کنند.

نگاهی به محصولات اپل به عنوان بت خلاقیت – در نگاه بسیاری از عاشقان تکنولوژی – بیندازید. در معرفی کدام محصول میگوید:

Our creative team, created a new creative product

خلاقیت از دامنه واژگان آنها حذف شده و دامنه محصولات آنها را فرا گرفته است.

حالا اگر من بودم و در ایران می‌خواستم همان محصول را تولید کنم، روی تمام بیلبوردها می‌نوشتم: حاصل خلاقیت ایرانی!

حرفهای راسل اکاف در مورد تفکر سیستمی را بخوانیم. خارج از فضای کلاس – که فضای یاد دادن و آموزش قطعاً استثنا هست – چقدر واژه‌ی سیستم و تفکر سیستمی را در خاطرات و تحلیلها و نوشته‌هایش می‌بینیم؟ بسیار کم. اما در جمله جمله‌ی حرفهایش می‌توان این دغدغه ها را دید.

نوشته های نیچه را بخوانیم. چقدر واژه‌ی فلسفه در آن نوشته ها تکرار شده؟ بسیار کم. اما هر آنچه گفته شده فلسفه است.

***

این مثالها کم نیستند. وقتی خودمان را مقید می‌کنیم که در دام واژه ها نیفتیم، مفاهیم در ذهن و زبان ما جاری می‌شوند.

این جمله را که یک مشاور مدیریت در یک جلسه به یک مدیر می‌گوید نگاه کنید:

به نظر من، شما اول باید نیازهای لایه‌های پایینی هرم مازلو را کاملاً ارضا کنید و سپس به تدریج به انگیزانندهایی مانند ادراک کارکنان از عدالت سازمانی فکر کنید و در نهایت بکوشید که به لایه‌های بالاتر مانند خودشکوفایی کارکنان باشید.

حالا به جملات مشاور دوم توجه کنید:

بچه ها مشکلات خیلی ساده‌ای دارند. حقوق آنها مدتهاست پرداخت نشده. به آنها گفته می‌شود که پول نداریم. برای تامین هزینه های رفت و آمد خود دچار مشکل هستند. کارمندان شما، اخیراً در راستای سیاست‌های صرفه جویی، قند چای خود را از خانه می‌آورند و از آن سو، شما به همان آبدارچی گرسنه، می‌گویید که در مسیر آمدن به شرکت، برای سگ شما چند عدد مرغ خریداری کند! چنین فضایی ملتهب است. چنین مجموعه‌ای هر لحظه در آستانه‌ی فروپاشی است. اما شما همین هفته، در جلسه با همکارانتان، از کاهش خلاقیت در سازمان گفته‌اید. خلاقیت ذهن آزاد و روحیه خوب می‌خواهد. نه دستور مدیریتی!

به نظر می‌آید که هر دو نفر، مفاهیم مدیریتی را می‌شناسند.

اما نفر اول، یا به تازگی با مفاهیمی مانند عوامل انگیزشی و بهداشتی و نظریاتی مانند مازلو آشنا شده، یا اینکه خودش را ضعیف و غیرمعتبر می‌بیند و با جمله سازیهای مدیریتی، اعتبار می‌خرد و یا اینکه آمده است که جیب مدیر را خالی کند و برود.

به نظر می‌رسد در نفر دوم، این بحث‌ها درونی شده. مدتها از مطالعه آنها و تجربه آنها گذشته. دیگر جمله سازی با واژه‌های علمی، نه برایش جذابیت دارد و نه اعتبار ایجاد می‌کند. او دغدغه‌ی بهتر شدن سازمان را دارد. می‌داند که حرف‌هایی هست که کارمندان می‌بینند و نگفته‌اند و نمی‌توانند بگویند. می‌داند که برخی واقعیت‌ها را اگر در پوششی از واژه‌ها و مفاهیم تخصصی بپوشانیم، زیبا و قابل پذیرش نمی‌شوند. بلکه عقیم می‌شوند!

 ***

این دانشجویانی را که تازه از کلاسهای شخصیت شناسی بیرون می‌آیند دیده اید؟

وقتی با او بحث می‌کنی می‌گوید: ببین! تو ترکیب خطرناک افرودیت – هرمس هستی! من می‌فهمم و می‌ترسم که قربانی کسی مثل تو شوم!

اگر این فرد، دیشب از کلاس شخصیت شناسی بیرون آمده باشد، این هیجان زدگی او قابل درک است. اگر یک ماه پیش کلاس را تمام کرده باشد، باز هم این حرف زدن او را می‌توان تا حدی فهمید (دوستی داشتم که کلاس مذاکره من را شرکت کرده بود و تازه با مفاهیم اولیه مذاکره آشنا شده بود. می‌گفت: محمدرضا. حیف است که این همه پول داده‌ام و فقط گه گاه از این لغت استفاده کنم. باید آنقدر زیاد این کلمه را به کار ببرم، که قیمت کلاس سرشکن شود و اقتصادی تر باشد!).

اما اگر بعد از یکسال، هنوز این کلمات در گفتار من وزن غالب را دارند، احتمالاً من آنها را هضم و درک نکرده ام.

همین فرد، احتمالاً یک سال بعد، وقتی دانش شخصیت شناسی را هضم و جذب کرد،‌ در شرایط مشابه چنین خواهد گفت:

تو زیبایی و جذابیت را در اوج داری. به خودی خود، حتی به پذیرفتن وعده‌های نادرست تو، وسوسه می‌شوم. قدرت کلامی تو هم بالاست و به معجزه‌ی کلمات، می‌توانی حتی مخالف حرف خودت را هم اثبات کنی. بپذیر که من، در برابر پذیرفتن حرف تو، حتی وقتی با منطق خودم تطبیق دارد، تردید کنم.

شاید این فرد،‌ چند سال بعد، حتی این جملات را هم نگوید. حرفهای طرف مقابل را بشنود. سکوت کند. لبخندی بزد و در هنگام جدا شدن، تمام شنیده‌ها را به فراموشی بسپارد.

وقتی شکر را در آب می‌ریزی و هم میزنی، آب شیرین می‌شود، اما دانه های شکر دیگر دیده نمی‌شوند. وقتی قطره جوهری را به ظرف آبی اضافه می‌کنی، بعد از مدتی قطره‌ی جوهری دیده نمی‌شود. بلکه رنگ آب تغییر کرده است.

اما برای بسیاری از ما، یادگیری نیمه کاره و سطحی به جای حل شدن مفاهیم در ساختار ذهنی و زبانی ما به رسوب مفاهیم منتهی میشود.

من حداقل برای خودم، این قانون را به صورت جدی به کار می‌برم و ثمرات زیادی از آن دیده ام. جز در فضای آموزش و کلاس و درس، به سراغ اصطلاحات نمی‌روم. برای بیان آنها تلاش می‌کنم از جملات توضیحی و توصیفی استفاده کنم و هر وقت این قاعده را رعایت می‌کنم می‌بینم که مفاهیم، بهتر از گذشته در ذهن و زبانم، جای گرفته‌اند.

پی نوشت نامربوط

دوستی داشتم که می‌گفت:  محمدرضا. هر جامعه‌ای در مسیر تاریخ خود، مدتی عدالت و آزادی و رفاه را فریاد می‌زند و این کلمات، به واژه‌های فراگیرش تبدیل می‌شوند. پس از آن، به تدریج عدالت و آزادی و رفاه از کلام محو می‌شوند و در تک تک تصمیم های افراد، در تک تک رفتارهایشان و در ساختار اقتصادی و سیاسی و فرهنگی آنها جای می‌گیرد. اگر دیدی که این واژگان، از دامنه سخنان روزمره‌ی حاکمان حذف نشده‌اند، بدان که عدالت و آزادی و رفاه، هنوز رسوب کلامی هستند و نه مفاهیمی جاری در جامعه.

+455
  
رادیو مذاکره • کارگاه افزایش عزت نفس • آموزش کارآفرینی • مذاکره تجاری • یادگیری زبان انگلیسی • دوره MBA آنلاین متمم • تصمیم گیری • تفکر سیستمی • روانشناسی پول • آموزش مهارت کار تیمی • مدل ذهنی • استراتژی محتوا • افعال پرکاربرد انگلیسی • زبان بدن • رادیو متمم • حرفه‌ای گری در محیط کار • اتیکت • استعدادیابی • معرفی کتابهای روانشناسی • معرفی کتابهای مدیریتی • مهارت فروش