Category: نامه به رها

نامه به رها: شوق به دانستن و عشق به ندانستن

رهای عزیزم.

در سالهای دور فکر می‌کردم، آدمکی بر شانه‌ی آدمی نشسته و او را به دانستن تشویق می‌کند.

مدتی گذشت.

احساس کردم که دو آدمک بر شانه‌ی آدمی نشسته‌اند.

یکی به دانستن تشویق می‌کند و دیگری به ندانستن، وسوسه.

مدتی گذشت.

احساس کردم هر دو آدمک وسوسه گر هستند.

یکی به دانستن آنچه نادانستنی است وسوسه می‌کند و دیگری به ندانستن آنچه دانستنی است.

بعدها دیدم که نه. اینها دو آدمک نبوده‌اند.

یک آدمک است بر شانه‌ی آدمی: چشم آدمی را بر روی دانسته‌ها می‌بندد و در گوش او، تلاش برای بیشتر دانستن را وسوسه می‌کند.

امروز که فکر می‌کنم، آدمکی نیست.

ذهن خیانتکار آدمی است که از رقص میان دانستن و نادانستن، لذت می‌برد و چشم بسته، غرق در آغوش دانسته‌هایش، رویای همبستری با نادانسته‌ها را مزمزه می‌کند.

اما شاید بازی نادرستی نیست.

هوشمندی ذهن هوشیار ماست، که برای افزودن عشق ما به عروس دنیا و میل ماندن با او و در او، چشممان را بر آن می‌بندد و در گوشمان از آن، غزل‌های عاشقانه می‌خواند.

پی نوشت:

یادم نمی‌رود آن داستان انگلیسی را.

کارآگاه را که مدت‌ها منتظر یک پرونده بود تا مشهور شود، به صحنه‌ی قتل دعوت کردند.

اما پرونده بسیار ساده بود. قاتل، مقتول را کشته بود و خود را حلق آویز کرده بود.

کارآگاه، غمگین شد. هیچ فرصتی نبود. هیچ معمایی برای کشف. هیچ شوقی برای روزنامه‌ها تا حکایت هوشمندی‌های او را در کشف این معما نقل کنند.

آرام در گوش دستیارش گفت: Something missing is missng



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+203
  

راه های موفقیت شغلی دیگر مانند گذشته نیست (مقدمه)

پیش نوشت صفر: این خاطره را قبلاً هم گفته‌ام.

چند سال پیش یک بار، در یک سخنرانی در یک دانشگاه، دانشجویی پرسید که چه شد که شما الان موفق هستید و موقعیت نسبتاً خوبی دارید و هم‌زمان رابطه‌ی خوبی با مراکز علمی و نیز با مدیران کسب و کارهای بزرگ کشور دارید؟ دو دستاوردی که معمولاً‌ با هم حاصل نمی‌شوند.

من هم که مغرورتر از این روزها بودم و فکر می‌کردم واقعاً موفق محسوب می‌شوم (و تصویر چندصد دانشجو در یک سالن بزرگ و اساتید آنها که ردیف نخست را پر کرده بودند، این توهم را تقویت نیز می‌کرد) توضیح دادم که: فقط شاید بیشتر از هم‌نسلان خودم تلاش کرده‌ام. مطالعه و کار و صرف نظر کردن از تفریح و مهمانی و ترجیح دادن دستاوردهای بلندمدت به دستاوردهای کوتاه مدت.

کمی هم در مورد برنامه روزانه و هفتگی و سالیانه‌ی خودم توضیح دادم.

شنیدم که همان دانشجویی که سوال را مطرح کرده بود، آرام در گوش دانشجوی کناری گفت: «خاک بر سرش. با این قدر حمالی که کرده، اگر یک جزیره اختصاصی هم خریده بود، باز هم بدبخت بود!»

پیش نوشت یک: دوستان و عزیزانم، در گفتگوها و پیام‌ها،‌ بارها سوال مشابهی را به شکل‌های متفاوت مطرح کرده‌اند: از نظر تو، کسی که امروز جوان است و در نخستین سال‌های دانشگاه (یا شاید آخرین سالهای دبیرستان) است، چه نکاتی را مد نظر قرار دهد تا بتواند موفقیت شغلی را تجربه کند؟

همیشه در جواب دادن به این سوال، تردید داشته‌ام.

یک دلیل مهم این است که با توجه به تجربه‌ای که تعریف کردم، متوجه شده‌ام که با معیارهای رایج جامعه، چندان موفق نیستم.

دلیل دوم هم اینکه کلاً‌ از موعظه چندان خوشم نمی‌آید.

موعظه، در قلب خود، این پیام را دارد که دانسته‌ها و تجربیات گذشتگان، می‌تواند برای اهل امروز و فردا، مفید و اثربخش باشد. حال آنکه، دیروزیان، زنده یا مرده، حرفشان و فهم‌شان قطعاً مرده است و در دنیای امروز که تحول و شتاب را به شکلی فزایند تجربه می‌کند،‌ فهم ما از جهان قبل از تن مان می‌میرد و بسیار پیش می‌آِد که مغز نسل قبل،‌ حتی قبل از متوقف شدن قلبش، شایسته‌ی به خاک سپردن باشد.

پس قاعدتاً برای من که چندان به دانش و تجربه‌ی گذشتگان باور ندارم و صرفاً از روی احترام و ترحم به آنها لبخند می‌زنم، چندان خوشایند نیست که بر مسند موعظه بنشینم و خودم، همان کار قبیح را انجام دهم.

اما چه می‌توان کرد که من هم انسانم.

و انسانها، در توسعه و تکامل خویش بر روی این کره‌ی خاکی به این باور رسیده‌اند که هر یک، بیشتر از دیگران، دنیای اطراف خود را می‌فهمند.

همچنانکه قبلاً هم اشاره کرده‌ام، همانهایی که عموماً معتقدند که حق ‌شان خورده شده و منابع مالی و فرصت‌ها به اندازه‌ی دیگران در اختیارشان قرار نگرفته است، یک بار هم اعتراض نمی‌کنند که خدایا! چرا به من شعوری کمتر از اطرافیان اعطا کرده‌ای؟ یا آرزو نمی‌کنند که شعور بیشتری داشته باشند.

به همین دلیل است که می‌گویند شعور، ظاهراً تنها نعمتی است که در میان انسانها، به صورت کاملاً‌ عادلانه توزیع شده است.

پس امیدوارم اگر منطق من را نمی‌‍پذیرید، لااقل انگیزه‌ی من را درک کنید و اجازه دهید که من هم، مانند شما و دیگران، لحظاتی لذت خبرگی و دانستگی را تجربه کنم.

پیش نوشت دو: تصمیم گرفتم این مطلب را در قالب نامه‌ای به رها بنویسم.

اگر چه تا کنون هر چه در قالب نامه به رها نوشته‌ام از لحاظ شکل ظاهری، ساختار ادبی داشته است، اما این بار قصد دارم ساده‌تر و صمیمی‌تر بنویسم.

راستش را بخواهید، چندان بر این باور نیستم که ادبیات و ساختار ادبی، اثربخش‌ترین شیوه برای انتقال پیام‌ها و مفاهیم است.

بلکه عموماً محدودیت‌هاست که انسان‌ها را وادار می‌کند به سمت ادبیات بروند.

کافی است نگاهی به ادبیات شاخص جهان داشته باشید. از روسیه تا اروپای شرقی تا آمریکای جنوبی. می‌توانید به سادگی ببینید که محدودیت چگونه نهال ادبیات را رشد داده و ذوق شاعران را برانگیخته و خیال پردازی نویسندگان را به سقف قابل تصور رسانده است.

در فرهنگ خودمان هم، می‌بینیم که تا زمانی که فضا بازتر است، امثال بوریحان و بوعلی، مثل “بچه‌ی آدم” حرفشان را زده‌اند و کتابهایشان را نوشته‌اند. از التفهیم بگیریم تا شفا و قانون.

اما زمانی که به امثال حافظ می‌رسیم و موسم ورع و روزگار پرهیز فرا می‌رسد و دیگر مِی را نمی‌توان به بانگ چنگ خورد، ادبیات و شعر به اوج می‌رسد و آثاری آفریده می‌شوند که هنوز افتخار فرهنگ ما هستند. اساساً افتخارهای فرهنگی در دوره‌های قبض فرهنگی متولد می‌شوند و در دوران بسط و گشایش، نهال فرهنگ چندان میوه‌‌ی دل انگیزی نخواهد داد.

خلاصه اینکه، ادبیات شاید گاهی بستر مناسبی برای بیان حرف‌ها باشد، اما الزاماً بهترین بستر نیست.

امیدوارم این زیاده‌گویی‌های من، بتواند استدلالی برای لحن متفاوت و ساده‌ی این نامه‌ی جدید به رها باشد.

دلیل دیگری هم دارم که این حرف‌ها را خطاب به فرزند فرضی خودم می‌نویسم.

نامه به فرزندان، با مقاومت کمتری از سوی خواننده خوانده می‌شود. ما آموخته‌ایم که در لحظه‌ی خواندن هر پیامی و شنیدن هر جمله‌ای، مدام در پی ارزش گذاری باشیم. یا موافقت کنیم و یا مخالفت.

وقتی کتابی را می‌خوانیم و می‌پرسند چطور بود، یا می‌گوییم خوب بود و خوب نوشته بود. یا ایرادها و نقدهای خود را مطرح می‌کنیم. عموماً عادت نداریم که فارغ از ارزش گذاری، تجربه‌ی خود را در مواجهه با آن کتاب بگوییم.

بگوییم: خواندنش من را برانگیخت تا بیش از گذشته، به فلان موضوع فکر کنم یا برای لحظاتی، در درون خودم فرو روم و به کند و کار خویش بپردازم.

در چنین فرهنگی، که اعتیاد به تایید کردن یا رد کردن (که هر دو به یک اندازه بی‌حاصل و دردناک است) زیاد است، نامه به فرزند، تا حد خوبی از این سرنوشت مصون است. چنانکه همه‌ی ما با وجودی که می‌دانیم نکته‌های واقع‌گرایانه‌ی مثبت اجرایی و کاربردی در حرف‌های والدین را باید مانند سوزن در انبار کاه جستجو کرد، باز هم با لبخند از آنها استقبال می‌کنیم و در شرایطی که می‌دانیم روزنامه‌ی دیروز هم، برای امروز حرف خواندنی ندارد، افکار و نظرات آنها را که در دانسته‌های ده‌ها سال قبل ریشه دارد، با لبخند و احترام، پذیرا می‌شویم.

مقدمه‌ی نامه‌های آتی

رها جان.

حدس می‌زنم تو هم، در این سالها، مانند بسیاری از هم سن و سال‌های خود، نگران آینده‌ات باشی و در جستجوی راهکارها و انتخاب‌هایی که مسیر آینده‌ات را هموارتر کرده و موفقیت شغلی را برای به بار بیاورند.

این را هم خوب می‌فهمم که من یا هر فرد دیگری، از عهده‌ی پاسخ‌گویی به این چالش بزرگ برنمی‌آییم.

ما زاده‌ی زمان دیگری هستیم و تجربه‌های دیگری داریم و دنیایی که ما دیده‌ایم، چالش‌ها و سختی‌ها و فرصت‌ها و تهدیدهای متفاوتی را پیش رویمان قرار داده است.

شاید زمانی که به دانشگاه می‌روی، رشته‌هایی وجود داشته باشد که زمان ما نبوده و رشته‌هایی که زمان ما بوده، دیگر وجود نداشته باشد.

شاید زمانی که وارد بازار کار خواهی شد، شغل‌هایی وجود داشته باشد که امثال من، از نوشتن نام آنها و فهم معنای آنها نیز ناتوان باشند.

و خوب می‌دانم که در زمان بازنشستگی تو، امثال من، حتی اگر لحظه به لحظه کنارت بوده‌ باشیم، باز هم فهم‌مان از دنیای تو و شغل تو و دغدغه‌های تو، کمتر از درک و فهم اصحاب کهف است، آن زمان که پس از سالها خواب، بیدار شده بودند که در دنیای امروز، یک شب خوابیدن و بیدار شدن هم، ما را بسی بیشتر از خواب اهل غار، از روند تغییر جهان به دور می‌کند.

خوب می‌دانم که سکه‌ی تجربه‌ی من در روزگار دولت و قدرت تو، به پشیزی هم نمی‌ارزد و اگر آن را به لبخندی از دست من می‌گیری، بیشتر حاصل بزرگواری توست یا نیازت.

 با این حال، می‌توانی احساس من را وقتی می‌کوشم عصاره‌ی آنچه را در این سالها تجربه کرده و آموخته‌ام بفهمی و امیدوارم به همین دلیل، حوصله به خرج دهی و این مجموعه نامه‌ها را – که از کیسه‌‌ سکه‌های دقیانوسی‌ام به تو می‌بخشم – تا پایان‌شان بخوانی.



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+337
  

نامه به رها: جای خالی باورها

رهای عزیزم.شاید فضای این نامه، با فضای تمام نامه‌هایی که تاکنون از من گرفته‌ای تفاوت داشته باشد. شاید بعضی حرفهایش، با حرف‌های دیگری که قبلاً به تو گفته‌ام در تضاد باشد. اما می‌دانم که می‌دانی پختگی در تحمل دائمی تضادها و زیستن مسالمت آمیز با آنهاست. پس مرا به خاطر آنچه برایت می‌نویسم، ملامت نخواهی کرد.

رها جان. دنیای جدید،‌ چیزهای زیادی را به ما هدیه داد و چیزهای زیادی را از ما گرفت. شاید در این میانه، یکی از چیزهایی که از دست داده‌ایم – یا در حال از دست دادن آن هستیم – باورها باشند.

باور به معنای اینکه اصولی را در زندگی قبول داشته باشی. و باور کنی که اینها اصول تغییرناپذیر زندگی هستند. چیزهایی که اگر تمام دنیا به هم ریخت، بدانی آنها هنوز محکم و پابرجا هستند.

باورهایی نه برای اینکه در جمع و جامعه به دیگران تحمیلشان کنی، بلکه برای اینکه در خلوت و تنهایی، چراغی برای رهایی از ترس‌ها و تاریکی‌هایت باشند.

باورهایی نه برای آنکه به خاطرش بمیری یا بمیرانی، بلکه برای اینکه به خاطرشان زندگی کنی.

باورهایی که در آرامش دریای زندگی، بادی برای بادبان کشتی‌ات باشند و در طوفان زندگی، ستاره قطبی برای گم نکردن راه.

می‌دانم که می‌دانی باورها، سطوح مختلفی دارند:

باورهایی که در مورد خودت داری.

باورهایی که در مورد جامعه‌ات داری.

باورهایی که در مورد محیط کسب و کارت داری.

باورهایی که در مورد کره زمین داری.

باورهایی در مورد عالم هستی داری.

اما سهم باورها در زندگی انسانها، هر روز و هر لحظه، کمتر و کمتر می‌شود.

در مورد دلایلش زیاد می‌توانم بگویم و زیاد می‌توانی بگویی. شاید یکی از دلایلش این باشد که آنها که باوری دارند، پیش از آنکه بکوشند بر اساس آن باورها زندگی کنند، می‌کوشند دیگران را به زندگی بر اساس آن باورها ترغیب کنند.

اشتباه نکن. این نامه را تحت تاثیر داعش‌ها و طالبان‌ها که در عصر من زندگی می‌کنند و حق زندگی را از دیگران سلب می‌کنند، ننوشته‌ام. اگر چه می‌دانم که تو هم در دوران خودت همچون اینان را خواهی دید و خواهی شنید.

کافی است ابزارهای ارتباطی نوین و واعظان موفقیت را ببینی. می‌دانم که اینها گونه‌ای از جانداران هستند که بیش از عصر من و نسل من دوام خواهند داشت و تو – متاسفانه – توفیق دیدنشان را از دست نخواهی داد. آنهایی که هنوز نتوانسته‌اند در همراه کردن ده نفر دیگر با خودشان موفق شوند، اما ده‌ها قانون و توصیه موفقیت می‌نویسند و چنان دستوری با من و تو حرف می‌زنند که انگار دیشب از آسمان نازل شده اند تا پیام‌آور موفقیت و رستگاری ما باشند.

سرت را درد نیاورم رها جان. خلاصه حرفم این است که ظاهراً هر کس باوری پیدا می‌کند، قبل از آنکه بر اساس آن باور زندگی کند تا من و تو، مشتاقانه به جستجوی باورهایش برخیزیم، به موعظه باورهایش می‌پردازد. گویی راه عمل به باورها چنان وهم انگیز و ترسناک است که اگر همراهانی نیابند، به تنهایی جرات پیمودن آن را ندارند!

مدرنیته، ما را از وادی باورهای کهن بیرون آورد و مدرنیسم به ما آموخت که هر باوری را می‌توان زیر تیغ تحلیل و استدلال برد. تکنولوژی‌های مدرن هم به ما ابزارهایی دادند تا هر یک،‌ بتوانیم به سادگی و ارزانی به نقد باور دیگران بنشینیم و در این میانه، فراموش کنیم که داشتن ابزار نقد، شایستگی نقد را ایجاد نمی‌کند.

حاصل آن شد که باورها هم چیزی شدند از جنس سلیقه. اصولی که قرار بود ستون‌هایی برای زندگی باشند و راهنمایی برای لحظات دشوار آن، به گزاره‌هایی قابل بحث تبدیل شدند و نُقلی برای نَقل در محافل شبانه‌‌ی فیزیکی و دیجیتال.

آموختیم که هر باوری قابل تردید است و اگر قابل تردید است دیگر باور نیست و برداشت است و اگر برداشت است دیگر شایسته‌ی دفاع نیست و نیازمند توضیح است و اگر چیزی خود نیازمند توضیح است، قطعاً نمی‌تواند توجیهی برای یک تصمیم باشد.

همیشه به تو گفته‌ام و برایت نوشته‌ام که یادگیری، تردید در باورها و اصلاح مدل ذهنی است. زمانی در یکی از نامه‌هایم، برایت روشن ماندن دائمی آتش مقدس تردید را آرزو کردم. پس چرا امروز سمت دیگر ماجرا نگرانم می‌کند؟

شاید به دلیل اینکه امروز می‌بینم باور نداشتن به هیچ چیز، از باور داشتن به هر چیزی خطرناک‌تر است. هر باوری، سنگی در زیر پای توست تا پا بر آن بگذاری و جای پایت را محکم کنی و گام بعدی را برداری. شاید وقتی دنیایت بزرگتر شد بفهمی که آن باور، سنگ سستی بوده و تصمیم بگیری که دیگر بار، پا بر روی آن نگذاری.

اما اگر در نخستین گام، همه سنگ‌ها را سست بدانی و پا بر هیچ یک از آنها نگذاری، در همان نقطه‌ای که هستی برای همیشه متوقف خواهی شد.

شاید سستی برخی سنگ‌ها در نخستین نگاه، واضح باشد. اما سستی بسیاری از سنگ‌ها تنها وقتی که پا بر روی آنها گذاشتی و خواستی از آنها تکیه گاهی مطمئن بسازی، مشخص خواهد شد.

می‌گویند یقین بعد از تردید، مقدس‌ترین یقین است.  احتمالاً‌ هم چنین است. اما سمت دیگر این گزاره هم، شاید به همان اندازه درست باشد: تردید بعد از یقین، مقدس‌ترین تردید است! شاید تکامل من و تو در زندگی، در پیمودن حلقه دائمی تردید و یقین حاصل شود. درست مانند راه رفتن که بازی دائمی پایداری و ناپایداری است.

تردید، تو را به نشستن و فکر کردن وامی‌دارد و باورها به ایستادن و عمل کردن. درست چیزی شبیه رابطه عقل و احساس در مغز تو. و زمانی که یکی از این دو بر دیگری غالب شوند، حاصل را می‌توان چیزی از جنس بیماری دانست. نه یک جسم بیمار و نه یک ذهن بیمار. که یک زندگی بیمار که می‌تواند برای اطرافیانت مسری هم باشد.

راستی. آن روز که نامه‌ام را می‌خوانی، دنیایت چگونه است؟ چه باورهایی در ذهن داری که بتوانند تکیه‌گاهی برای حرکتت باشند؟ که بتوانند به تو در تصمیم گیری‌ها کمک کنند؟ که وقتی سایر مفروضاتت را زیر سوال می‌بری، بتوانی به آنها تکیه کنی؟

قوانین فیزیک، ظاهراً به شکلی دیگر بر ذهن هم حاکمند. فقط وقتی می‌توانی یک باور کهنه و ناکارآمد را از خود برانی که به باوری نو و کارآمد تکیه داده باشی. جز این حالت،‌ گرفتار تعلیقی دردناک خواهی بود و هر مشتی که بر سر هر باوری بکوبی، قبل از هر چیز، خودت را می‌لرزاند و تکان می‌دهد.

نمی‌توانم مجبورت کنم. اما کاش. برای مدتی کوتاه هم که شده نامه‌ام را باور کنی. اما لبخند واقعی بر لبان من – که آن روز نخواهند بود تا تو را به محبت و تحسین ببوسند – زمانی خواهد نشست که ببینم پس از تجربه زیستن‌اش، این نامه را می‌سوزانی و به کناری می‌اندازی تا نامه جدیدی برای فرزندت بنویسی…



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی

+407
  

نامه به رها: شطرنج زندگی

دنیا بازی پیچیده ای است رها جان.
پیچیده و مبهم و شگفت انگیز.
نافهمیده و ناخواسته.
میدان نبردی که قبل از آنکه بفهمی یا بخواهی،
در میانه اش «رها» شده ای.
درست مانند پیاده ای که به ناگاه،
در میدان بزرگ یک شطرنج، رها شود.
آنهم نه در آغاز بازی. که در میانه ی آن!

روزهای نخست، همه مثل هم به نظر میرسند.
کوچک یا بزرگ. سفید یا سیاه. سواره یا پیاده.

به تدریج اما، می آموزی که در این شطرنج بزرگ،
ظاهراً همه، دوست نیستند.
یا لااقل اکنون، نیستند.
یا شاید قرار نیست که باشند.
یا حتی، هرگز، قرار نبوده که باشند.

می فهمی که سیاهی هست و سفیدی هست.
البته به تفاوتی ناچیز.
آنقدر ناچیز، که شاید کمتر کسی آن را به خاطر بیاورد.
میگویند تفاوت در این است که روزی، روزگاری،
پیاده ای سفیدرنگ، بازی را یک گام زودتر آغاز کرده است.
در آن میانه که سیاهان، در پذیرفتن یا نپذیرفتن قواعد بازی، در تردید بوده اند.

کم کم، دوستها را میشناسی. و دشمن ها را.
می گویند همه ی آنها که همرنگ تو نیستند دشمن اند.
در میان دشمنان ناهمرنگ، تفاوتی اگر هست، تفاوت نگاه است و خاستگاه.

پیاده های ناهمرنگ، فقط وقتی تهدید تو هستند که همسایه و هم پیاله ات باشند.
اما فیلهای ناهمرنگ، از آن دوردستها هم، جانت را طمع میکنند.
همچنانکه اسبهای ناهمرنگ، حتی وقتی مانع مسیرشان نیستی،
خیال لگدمال کردنت را در سرهای خمیده ی خود، می پرورانند.
روزی خواهی فهمید که باز هم، شاید وزیر ناهمرنگ، دوست ترین بازیگر میدان باشد.
او که مقام خود را بالاتر از آن میبیند که از سوی دیگر میدان، برای ترساندن یا نابود کردنت، گامی چند به سمت و سوی تو بردارد.

اما رهای عزیز. ای رها شده در این میانه ی میدان.
زود خواهی دید که دنیای همرنگ ها هم، دنیای شیرین تری نیست.
نردبانها هست. پرده ها و پله ها.
تو پیاده ای. او سواره.
تو بی ارزش و او ارزشمند.
تو مانده ای، تا جایی که او «باید» بماند، در پیشگاهش قربانی شوی و بر زمین بیفتی.
شاهان، البته در این میان، از کار گروهی میگویند
و وزیران، سخنرانی انگیزشی میکنند که آنها صرفاً میهمانی موقت اند
و هر پیاده ای که به خط پایان برسد، خود وزیر خواهد شد!

دنیا بازی پیچیده ای است رها جان.
سالهای سال، برای فهمیدن این شطرنج، رنج خواهی برد.
و آنگاه که فهمیدی، برای فهماندنش، رنج خواهی کشید.
و آنگاه که نفهمیدند، در جستجوی دیگر کسی که شاید چون تو، قواعد بازی را خود، فهمیده باشد، تنها خواهی ماند.
نخست تشنه فهمیدن، سپس تقلای فهماندن و در آخر، تردید تفاهم.

رهای عزیزم.
رها شدن در این میانه شطرنج،
نافهمیده بود و ناخواسته.
بازی. بازی پیچیده ای است.
یا بمان.
تا در میانه ی بازی، قربانی بازیگران شوی.
یا در زمانی که غبار نبرد برخاسته است،
آرام و بی صدا. زمین را ترک کن.
پا از صفحه شطرنج بیرون بگذار و بازی را نظاره کن.
اینجا دیگربار، رها هستی. اما نه به معنای رها شده. بلکه به معنای رهایی.

خود فهمیده و خودخواسته.

هیچکس، در این غبارآلوده میدان نام و ننگ،
پیاده ای که صحنه بازی را، آرام و آهسته ترک کرده است،
جستجو نخواهد کرد.



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+265