Category: دل نوشته ها

اگر شما بودید، چه کار می‌کردید؟

کتاب جامعه باز و دشمنان آن (نوشته کارل پوپر) جلوی چشمم بود. کاری به محتوا و بحث‌های کتاب ندارم و اینکه چقدر آراء و افکار پوپر برای ما ممکن است دوست داشتنی یا دوست نداشتنی باشد. (البته در جامعه‌ی اهل مطالعه و اهل علم، می‌شد بپرسیم: چقدر آراء و افکار پوپر را می‌شناسیم. بر آن نقد داریم یا می‌پذیریم. اما چون کلاً شان عموم مردم ما، اجل از وقت گذاشتن و شناختن است، دوست داشتن و دوست نداشتن یا همان حب و بغض، تعبیر بهتر است. خوشبختانه حب و بغض، نه به وقت نیاز دارد نه شعور).

کتاب جامعه باز و دشمنان آن - کارل پوپر

بگذریم. داشتم می‌گفتم کار به آراء پوپر ندارم. فقط می‌خواهم بخشی از تداعی‌هایی را که در ذهنم ایجاد شد برایتان بنویسم:

با خودم فکر می‌کردم که کسی مثل پوپر (یا صدها نویسنده‌ی بزرگ که در طول این سالها از آنها نام برده‌ام) ایده‌ای در ذهن داشته. می‌خواسته در مورد جامعه‌ی باز و دشمنانش بنویسد. چنین حجمی از مطلب و بحث و استدلال و اشاره را نوشته.

اگر ما بودیم و همین ایده را در ذهن داشتیم چه می‌کردیم؟

بعید نبود که آن را در چند سطر بنویسیم و روی اینستاگرام بگذاریم. برای عکس هم از پای باز روی برف زمستانی استفاده کنیم (به هر حال جامعه‌ی باز و پای باز در باز بودن مشترک هستند و فصل مشترک بسیاری از عکس‌های اینستاگرامی با کپشن‌هایشان در همین حد است. تازه برف هم، می‌تواند به سرمای بسته بودن اشاره داشته باشد).

شاید هم آن جمله را توییت می‌کردیم.

شاید هم – اگر کسی مثل من چنین ایده‌ای در ذهن داشت – آن را در سه یا چهار یا پنج هزار کلمه می‌نوشت و ده بار قبل از متن، در قالب پیش‌نوشت باید غلط کردم و عذرخواهی و ببخشید می‌نوشت تا خواننده از طولانی بودن متن آزار نبیند (یا برای خواندن یک متن طولانی آماده شود).

شاید هم در حال رانندگی در خیابان یا همزمان یا پیاده روی روزانه، یک فایل صوتی ضبط می‌کردیم و روی کانالمان می‌گذاشتیم تا احساس شیرین متفکر بودن را تجربه کنیم و این حس خوب، به سلامت جسم و جان‌مان بیفزاید.

بعید هم نبود یک کتاب ۱۰۰ صفحه‌ای جمع و جور بنویسیم و قیمت سنگین هم روی آن بگذاریم (چون به هر حال، اندیشه و فکر من است و شما هم باید بهای رشدتان را بپردازید) و بفروشیم. تازه می‌شود رونمایی هم برگزار کرد و کلی عکس و فیلم و سلفی هم تولید کرد. هم فال است و هم تماشا.

شاید فرق بزرگان فکر و اندیشه و کوچکانی مثل من، این بوده که برای حرف خود و فکر خود، آن‌قدر ارج و احترام قائل بوده‌اند و آن‌قدر اندیشه‌ی خود را اثرگذار می‌دانسته‌اند که برای تبیین آن وقت بگذارند. و احتمالاً باور داشته‌اند که در بیان تفصیلی و با جزئیات، هم قدرت استدلال شفاف‌تر می‌شود و هم ضعف های آن آشکارتر و همین مسئله، راه را برای تبیین و تکمیل مسیر اندیشیدن هموار می‌کند.

پی نوشت: بعضی دوستان هستند که آنچنان در باتلاق شرقی و غربی گرفتارند که احتمالاً از اول، به جای خواندن دقیق حرف من، به این فکر می‌کرده‌اند که چرا پوپر را مثال زد؟ این همه آدم. این همه نویسنده. آن دوستان عزیز هم، می‌توانند برای تسلی خاطر خود، به اشارات و تنبیهات بوعلی فکر کنند. هر چند احتمالاً پوپر و بوعلی، به یک اندازه از این‌ها دور و برایشان دست نیافتنی هستند.



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+235
  

نقد کردن زودهنگام داشته‌ها

شاید بد نباشد ابتدا منظورم را از تعبیر نقد کردن و نیز از واژه‌ی داشته بیان کنم.

داشته همچنانکه از کلمه‌اش پیداست، به هر آن چیزی که داریم و مالکیت‌ آن یا کنترل آن یا اختیار آن در دست ماست اشاره می‌کند.

دانش‌ ما، دوستان‌ ما، ارتباطات تجاری ما، اعتبار ما، برند شخصی ما، اکانت ما در پلتفرم‌های اجتماعی، جملات زیبایی که شنیده‌ایم یا خوانده‌ایم، منظره‌ی زیبایی که دیده‌ایم، احساس خوب یا بدی که تجربه کرده‌ایم، انرژی و انگیزه‌ای که داریم، موقعیت شغلی‌مان، ارتباطی که با جهان (یا به قول قدیمی‌ترها جانِ جهان) برقرار کرده‌ایم و خلاصه هر آن چیزی است که ملموس یا ناملموس، مشهود یا نامشهود، مادی یا معنوی می‌تواند به عنوان یک داشته در نظر گرفته شود.

البته بسیار واضح است که قد و قدر آن مصداق‌هایی که برای داشته بیان کردم، هم‌اندازه – و حتی قابل مقایسه – نیست. اما به هر حال، اگر بتوانیم ذهن‌مان را وادار کنیم تا سیاهه‌ای از همه‌ی آنچه در جهان موجود است، به گمان خود و به قدر فهم خود، ثبت و آماده کند، می‌توان هر آنچه را در عالم وجود دارد به دو دسته‌ی داشته‌های من و نداشته‌های من تقسیم کرد.

ما در هر لحظه و با هر تصمیم و هر انتخاب و هر اقدام و هر کلامی که بر زبان می‌رانیم، مرز بین داشته‌ها و نداشته‌ها را جابجا می‌کنیم.

بعضی از داشته‌ها را از دست می‌دهیم و جا را برای به دست آوردن آنچه قبلاً نداشته‌ایم باز می‌کنیم.

به نظر نمی رسد شیوه‌ای وجود داشته باشد که بتوانیم، بی‌آنکه از برخی داشته‌های خود دل بکنیم، چیزی از نداشته‌ها را به مجموع داشته‌های خود اضافه کنیم.

در مورد نقد کردن هم، در اینجا منظورم این است که آنچه را که ماندنی‌تر و ماندگارتر است به آنچه کمتر ماندگار است و سیال‌تر است تبدیل کنیم.

کسی که خانه‌اش را می‌فروشد، آن را نقد کرده است. کسی هم که با تکیه بر اعتباری که دارد وامی می‌گیرد، بخشی از آن اعتبار را نقد کرده است.

کسی هم که دوستی دارد و آن دوست صاحب مقام و منصبی است و از آن دوست می‌خواهد تا به شکلی مسیر کسب و کار یا رشد و پیشرفت یا منافع شخصی او را هموار کند، آن رابطه را – یا بخشی از آن رابطه را – نقد کرده است.

بخش بسیار زیادی از تعالیم ما، بر این مسئله تاکید دارند که باید قدر زمان و فرصت‌ها را دانست. بی‌شک این توصیه معقول و بخردانه است. اما دردسر وقتی آغاز می‌شود که ما با هنر پیچیده‌ی فرصت سازی آشنا نیستیم و از ترس فرصت‌سوزی، به دام فرصت‌طلبی می‌افتیم.

مثال‌هایش بسیار زیاد است. چند مورد را می‌نویسم و مطمئن هستم که چندصد مورد را در کندوکاو خاطرات خود به یاد خواهید آورد:

  • دوستم به مدیریت یک بانک منصوب می‌شود. در نخستین دیداری که با او دارم می‌پرسم: خوب. حالا بگو ببینم چطور می‌توانیم از بانک شما وام بگیریم؟
  • کارشناس مشهوری را در یک محیط اجتماعی می‌بینم. با او احوال پرسی می‌کنم و بلافاصله می‌گویم: ببخشید. چون من دیگر شما را گیر نمی‌آورم، همین‌جا «سرپایی» یک سوال بپرسم و راهنمایی بگیرم.
  • در شبکه های اجتماعی فعالیت می‌کنم و تعدادی فالور جمع می‌کنم. بلافاصله فکر می‌کنم که حالا چطور می‌شود اینها را نقد کرد؟ به تعبیر زیبای انگلیسی زبان‌ها، چگونه می‌توان آنها را Monetize کرد (به Money و پول تبدیل کرد).
  • با فرد ثروتمندی دوست می‌شوم و احساس می‌کنم او که پول زیادی دارد، چرا نباید مبلغ کوچکی به من قرض بدهد تا من هم به بخشی از رویاهایم برسم؟ (حتی ممکن است دوست او نباشم، کارمند او، کارگر خانه‌ی او یا همکار او باشم).
  • چند کلمه‌ای از درسی یا کتابی می‌خوانم، حیفم می‌آید که اینها را بدانم و خاموش باشم. پس بهتر است جایی بروم و فریاد کنم که آنها را می‌دانم. شاید بتوان آنها را به درآمد یا نام خوش تبدیل کرد.
  • عکس منظره‌ی زیبایی را می‌بینم. غرق در لذت می‌برم. آن را در یکی از شبکه های اجتماعی به اشتراک می‌گذارم تا به تعدادی لایک یا کامنت تبدیل شود. یا کمک کند تا به تعهد ذهنی خودم مبنی بر اینکه هر شب قبل از خواب یک پست بگذارم، عمل کنم.
  • فرصتی را در فضای کسب و کار می‌بینم و احساس می‌کنم که باید جنبید که فرصت‌ها چون ابر سوار بر باد در گذرند و اگر من نجنبم دیگری خواهد جنبید و اگر این فرصت از دست برود دیگر فرصتی چنین دست نخواهد داد.
  • به معرفت یا شناخت یا احساسی نسبت به دنیا دست پیدا می‌کنم و احساس می‌کنم که اگر اینها را امروز به شهرت یا محبوبیت یا ثروت یا ارادت تبدیل نکنم، فرصت دیگری در اختیار نخواهم داشت.
  • دوستم را می‌شناسم که نمایندگی یک شرکت را گرفته و در ماه‌های نخست درآمد خوبی دارد. بلافاصله دنبال محصول مشابهی از برند دیگر می‌گردم تا من هم نمایندگی بگیرم و همان مسیر را – احتمالاً کوتاه‌تر و مطمئن‌تر – طی کنم.
  • مشتریانی پیدا کرده‌ام که محصول من را خریده‌اند. با خودم فکر می‌کنم حالا که اینها به من پول داده‌اند و اعتماد کرده‌اند، دیگر به چه اسمی و به چه بهانه‌ای می‌توانم از آنها پول بیشتری بگیرم؟
  • دوست مشهور یا معتبری دارم که احساس می‌کنم رابطه‌ام با او می‌تواند برایم اعتبار یا اعتماد یا درآمد به همراه بیاورد. نمی‌توانم این داشته را مثل گنج جایی در زیر خاک یا مثل سند املاک جایی در گاوصندوق دارایی‌هایم مخفی کنم. شاید فردا این دوستی و رابطه نباشد. شاید او دیگر این اعتبار امروز را نداشته باشد. پس مستقیم و غیرمستقیم‌ آن‌قدر در حرف‌ها و گفته‌هایم به این دوستی و رابطه اشاره می‌کنم که احساس کنم تا حد امکان، آن را نقد کرده‌ام.

این فهرست نقد کردن زودهنگام داشته‌ها را می‌توان تا ابد ادامه داد.

اگر نظر من را بپرسید، نوشتن این فهرست بسیار ساده است. هنر آن است که بتوانیم فهرستی از داشته‌هایی را بنویسیم که به سرعت نقد نشده‌اند. کسانی که حوصله کرده‌اند داشته‌هایشان را حفظ و پنهان کنند و زودهنگام و شتابزده، آن‌ها را به دارایی جاری تبدیل نکنند.

نمی‌خواهم بگویم فرصت همیشه هست.

نمی‌خواهم بگویم که نقد کردن هر داشته‌ای در هر شرایطی اشتباه است.

نمی‌خواهم بگویم که باید داشته‌ها را در صندوقچه‌ای زیر خاک پنهان کرد تا بمیریم و نسل‌های بعد، آن را پیدا کنند و دور گنجی که ما پنهان کرده‌ایم و داشته‌ای که خود نخورده‌ایم،‌ شادمانه دست‌افشانی و پایکوبی کنند.

حرفم این است که تاکید بیش از حد بر فرصت محدود دنیا و نیز از دست رفتن فرصت‌ها باعث شده که ما خیلی از این فرصت‌ها را قبل از آنکه ساخته شوند بسوزانیم و یا اینکه میوه‌های درختان زندگی و کسب و کار و دوستی را، قبل از آنکه برسند، کال از درخت بچینیم.

من هم مثل همه‌ی شما، بخش زیادی از حافظه‌ام را به ثبت خاطرات اختصاص می‌دهم و آن‌ها را برای مراجعات بعدی ذخیره می‌کنم و می‌کوشم با استفاده از آنها، نگرش و شهودم را قدری توسعه دهم تا کیفیت تصمیم‌هایم بهتر شود.

در قفسه‌بندی خاطراتم، بخش بزرگی از خطاهای خودم و دوستانم و خویشاوند و افراد و کسب و کارهای دور اما آشنا، کنار هم ذخیره و ثبت شده‌اند که روی همه‌ی آنها می‌توان یک برچسب گذاشت: نقد کردن زودهنگام داشته‌ها.

حاصل این شده که هر وقت تصمیم می‌گیرم داشته‌ای را نقد کنم از خودم می‌پرسم: مطمئن هستی که زمانش رسیده؟ آیا چند وقت بعد، قرار نیست این حرف یا تصمیم یا اقدام یا درخواست یا دستاورد را در قفسه‌ی خاطراتت، با برچسب تلخ و تکراری داشته‌هایی که زود نقد شدند ذخیره کنی؟

موارد بسیاری پیش می‌آید که پس از این سوال، اقدام خود را متوقف می‌کنم و البته موارد معدودی هم وجود دارد که پس از فکر کردن، مطمئن می‌شوم که زودهنگام نیست. در این حالت هم مصمم‌تر و مطمئن‌تر دست به اقدام می‌زنم.



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+264
  

پانتئون سکوت نکن؛ کمی با ما حرف بزن

این روزها یک سبک جدید عکس برای کسانی که از ایتالیا و شهر رم عبور می‌کنند رایج شده و آن، عکس‌های بستنی – پانتئونی است.

و ظاهراً در راستای قانون مار و پونه (که اخیراً فهمیده‌ام از قانون دوم نیوتون‌ هم موثق‌تر و معتبرتر است) به هزار اتفاق و بهانه هر کس چنین عکس‌هایی می‌اندازد به شکلی پیش چشم من هم ظاهر می‌شود.

پانتئون در رم - ایتالیا

البته باید همین‌جا به خلاقیت عکاسی عکس سمت راست پایین، آفرین گفت که در میان صدها عکس بستنی – پانتئونی، عکس کالباس – پانتئونی انداخته و امیدوارم که این خلاقیت،‌ الگویی برای سایر عکاسان باشد.

امروز صبح، در حال دیدن یکی از همین عکس‌ها، ناگهان به خودم آمدم و دیدم که دارم با خودم صحبت می‌کنم.

با خودم که نه.

با پانتئون.

با حرص صحبت می‌کردم. دعوایش می‌کردم.

چند ساعتی از آن ماجرا گذشته. اما حرف‌هایی که در خواب و بیداری به پانتئون گفتم هنوز در ذهنم می‌چرخد و می‌رقصد و کنار نمی‌رود و نمی‌گذارد که با خیال راحت، کارهای روزانه‌ام را آغاز کنم.

داشتم به پانتئون می‌گفتم:

خجالت نمی‌کشی؟ حیف تو نیست؟

حیف آن یک قرنی که صرف ساختن و تکمیل شدنت شد نیست که این طور، به پس زمینه‌ی مرده‌ی بستنی‌ها و کالباس‌ها تبدیل شده‌ای؟

شرم نمی‌کنی؟

دو هزار سال پیش، زبانزد معماران بودی به معماری خوبت. خانه‌ی امید رومیان بودی که تو را خانه‌ی همه‌ی خدایان می‌دانستند.

آن همه قربانی به پایت ریختند و تاج‌های طلا بر تنت آویختند.

آن همه بر زمینت سجده کردند و بر سقف‌هایت خیره شدند.

قبل از جنگ‌ها کنار آن هشت ستون بزرگ، فریاد زدند و نیایش کردند.

بعد از جنگ‌، پیروزی‌ها را به قربانی کردن پای تو شکرگزاری کردند و شکست‌ها را به مرثیه خواندن و توبه کردن نزد تو فراموش کردند.

چرا ساکت شده‌ای؟

چرا دهان بسته‌ای؟ چرا حرفی نمی‌زنی؟

اصلاً حرف‌های خودت هیچ. چرا آن همه نعره‌های مست و ناله‌های شکست را از درون آن حافظه‌‌ی سیمانی‌ات، به خاطر نمی‌آوری و تکرار نمی‌کنی؟

همیشه همین قدر ساکت بوده‌ای؟

آن سالها هم که کنستانتین ریش‌‌دار، عریانت می‌کرد و تکه تکه زیورآلاتت را می‌کند و می‌برد، به همین شکل دهان بسته بودی؟

پانتئون حرف بزن.

از همه‌ی آنچه شنیده‌ای و ما نشنیده‌ایم.

لااقل از حرف‌های همان کنستانتین ریشدار با پاپ بگو. می‌گویند زیر سقف تو ایستاده بود و می‌گفت: آنچه را معاویه در جنگ‌ها از من گرفت، با عریان کردن پانتئون و رم جبران می‌کنم. آنجا باخته‌ام و اینجا غنیمت می‌گیرم.

لااقل اینها را بگو. تو در جغرافیا از ما دوری. اما بخشی از تاریخ ما هستی.

کمی حرف بزن.

به منظره‌ی ثابت بستنی‌ها و کالباس‌ها تبدیل نشو.

نگذار صدایت و خاطره‌هایت، مانند بسیاری از بخش‌های تاریخ، در هیاهوی لیسیدن‌ها و جویدن‌ها گم شود.



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+207
  

استیو جابز، آی پد، مک لوهان و ترس عقب ماندن از روندی که نمی‌شناسیم

بخش اول: ما استفاده از تکنولوژی را برای بچه‌ها محدود کرده‌ایم

نیک بیلتون، در سال ۲۰۱۴ مقاله‌ی معروفی را در نیویورک تایمز منتشر کرد و در آن، رابطه‌ی استیو جابز با تکنولوژی را در نقش پدر خانواده توضیح داد.

عنوان مقاله چنین انتخاب شده بود: Steve Jobs was a Low-Tech Parent.

او در این مقاله توضیح می‌دهد که سال ۲۰۱۰ با استیو جابز مصاحبه‌ای داشته و ظاهراً به خاطر مقاله‌ای که در مورد برخی نواقص آی پد نوشته بوده، استیو جابز او را تکه پاره می‌کند.

نیک بیلتون برای اینکه بحث را عوض کند و بیش از این خورده و جویده نشود، از جابز می‌پرسد: پس بچه های شما باید آی پد را دوست داشته باشند.

جابز توضیح می‌دهد که: آنها از تبلت استفاده نکرده‌اند. ما کلاً استفاده بچه هایمان از تکنولوژی را در خانه محدود کرده‌ایم.

نیک بیلتون توضیح می‌دهد که از پاسخ جابز شگفت زده شده. تصویر ذهنی او از خانه‌ی جابز، خانه‌ای بوده که با صفحه های نمایش بزرگ و آی پد و آی پاد فرش شده و به مهمان‌ها هم در حد نقل و نبات، این وسایل (گجت‌های) دیجیتال داده می‌شود.

نیک بیلتون مقاله را با جملاتی از والتر آیساکسون (نویسنده‌ی معروف ترین زندگینامه استیو جابز) به پایان می‌برد.

اشاره به هر غروب که استیو پشت میز آشپزخانه، برای بچه‌ها از کتاب‌ها و تاریخ و موضوعاتی شبیه این می‌گوید.

هیچکس هرگز تبلت یا لپ تاپش را در نمی‌آورد و به نظر نمی رسد که فرزندان، به هیچ یک از این وسایل معتاد باشند.

ضمناً اگر کمی جستجو کنید می‌بینید که استیو جابز، برای ثبت نام فرزندانش در مدرسه، به دنبال مدرسه‌هایی می‌رفت که چندان از تکنولوژی استفاده نکنند و روند آموزش آنها سنتی‌تر باشد.

بخش دوم: می‌ترسیم بچه‌ها عقب بمانند

امروز کمتر پدر و مادری را می‌بینیم که جر‌أت کنند یا علاقمند باشند به فرزندان خود در مورد استفاده بیش از حد از تکنولوژی هشدار بدهند.

جایزه دادن تبلت به فرزندان مدرسه‌ای چندان نامتعارف نیست و فقط شاید خانواده‌هایی که محدودیت مالی دارند، این شانس را دارند که فرزندان خود را نزدیک به سطح استاندارد خانواده‌های تحصیل کرده و آشنا به تکنولوژی تربیت کنند.

دلیلش هم چندان دشوار نیست.

والدین خودشان تکنولوژی را نمی‌شناسند.

پای حرف والدین تحصیل کرده که عناوین دکتر یا مهندس را هم یدک می‌کشند بنشینید و ببینید آیا می‌توانند در مورد تکنولوژی حرف بزنند؟

منظورم این حرف‌های عمومی تاکسی و اتوبوسی نیست. منظورم واقعاً حرف است.

اکثر والدین می‌توانند قیمت گوشی‌ها را با هم مقایسه کنند. در مورد تبلت‌ها حرف بزنند. در مورد مارک‌های مختلف بحث کنند. با هیجان از ممنوع شدن ورود گوشی نوت سامسونگ به پروازها بگویند. اپلیکیشن‌های موبایل خود را بشمارند و تعریف کنند و به یکدیگر توصیه کنند.

آخرین خبری را که اخبار هم نگفته (و احتمالاً هرگز نخواهد گفت) برای شما فوروارد کنند. یک کانال جالب را که همین دیشب پیدا کرده‌اند معرفی کنند.

نسبت بسیاری از والدین با تکنولوژی شبیه نسبت گربه های زباله گرد با غذاست.

آنها می‌توانند بگویند کدام خانه غذاهای خوشمزه تری را دور می‌ریزد. می‌توانند در سطل زباله، دنبال غذا بگردند و غذاهای تازه را از تاریخ مصرف گذشته‌ها و قدیمی‌ها و مسموم‌ها جدا کنند (اگر چنین نبود، الان نسل‌شان منقرض شده بود).

اما دانش گربه به غذا در سطل زباله هیچ ارتباطی به دانش ما انسان‌ها به غذا در آشپزخانه ندارد.

برای تکمیل کردن استعاره‌ی من، می‌توانید نگاه آکنده از حسرت ما به کارخانه‌هایی مانند اپل و مایکروسافت و گوگل را شبیه نگاه همان گربه‌ی زباله گرد به نور درخشان پنجره‌ی خانه‌ها در نظر بگیرید.

منظورم از ما، ایرانیان نیست. منظورم غالب والدین روی این کره خاکی است که اگر چه مالک ابزارهای تکنولوژیک هستند، اما با تکنولوژی و دنیای آن بیگانه‌اند.

بسیاری از والدین، اگر چه با خیال راحت فرزند می‌آورند (که البته آپشن فرزند آوری هم به تعبیر امروزی‌ها Built-in در آنها بوده، وگرنه شاید همت نمی‌کردند) اما نمی‌توانند با فرزندان خود در مورد تکنولوژی و کارکردهای آن و نقاط قوت و ضعف آن و فرصت‌ها و تهدیدهای آن حتی یک ساعت صحبت کنند و حرف حساببزنند.

خیلی هم بخواهند ژست بگیرند یا از سایت‌های غیراخلاقی می‌گویند و یا اینکه زیاد موبایل دست بگیری، نمره‌ات کم می‌شود و از درس می‌افتی و دانشگاه نمی‌روی و بدبخت می‌شوی (و بحث‌هایی از این جنس و در این سطح).

حاصل این ناآشنایی با تکنولوژی، این بوده که می‌ترسند اگر فرزندان آنها با تکنولوژی نزدیک و مانوس نباشند، از غافله‌ی تمدن بشری عقب بمانند.

خیلی سخت است که با کسی رقابت کنی که او را نمی‌بینی و ویژگی‌هایش را نمی‌دانی.

چه تند بدوی و چه کند، بازنده‌ای و احساس باخت می‌کنی.

دنیای تکنولوژی برای بسیاری از ما چنین چیزی است.

قطعاً منظورم این نیست که نباید تکنولوژی را در اختیار فرزندانمان قرار دهیم. یا اینکه باید برای آنها فلسفه تکنولوژی بگوییم.

اما باید بتوانیم برای فرزندانمان، آن قدر زیبا و مفید و کاربردی و جذاب و دوست داشتنی در مورد این موضوعات حرف بزنیم که از پای حرفمان بلند نشوند.

بگذریم. خیلی نق زدم.

حرف کلی من این است که نسل جوان، مجبور است خودش دنیای خودش را کشف کند. چون والدین، او را وارد دنیایی کرده‌اند که خودشان آن را نمی‌شناسند.

بخش سوم: مدتی پیش با یکی از دوستان و همکاران که سابقه‌‌ی زیادی در حوزه‌ی آموزش مدیریت دارند صحبت می‌کردم.

لا به لای صحبت، بحثی پیش آمد و گفتم: من خوشحال نمی‌شوم وقتی می‌بینم شما اکانت اینستاگرام دارید.

از یک سو نحوه‌ی محتوا و مدیریت آن نشان می‌دهد که کارکرد اقتصادی قوی برای شما ندارد.

از سوی دیگر، به قول خودتان، با آن اکانت و این حرف‌ها و آن مخاطبان، شما عملاً وارد لیگ کسانی مثل آقای فلان و خانم فلان شده‌اید.

یکی از تعابیری که از ایشان آموخته‌ام،‌ همین لیگ است. سالها پیش به من می‌گفتند تصمیم های کلیدی در زندگی، تصمیم‌هایی است که لیگ تو را تغییر می‌دهد (احتمالاً این تعبیر،‌ از علاقه ایشان به فوتبال نشأت می‌گیرد.

همچنین برایشان توضیح دادم که برای امثال من که هنوز برای دیدن شما، با منشی‌تان تماس می‌گیریم و ملاحظه‌ می‌کنیم و برای احترام، مسیج نمی‌دهیم،‌ کمی دردناک است که می‌بینیم زیر صفحه شما کامنت می‌گذارند: چک دیرکت.

این سبک حرف زدن با برده‌ها است. ما حتی با همکار مسئول نظافت‌ شرکت هم با این لحن حرف نمی‌زنیم.

همه‌ی‌ این روضه‌ها را که خواندم جوابی شنیدم که برایم راز بسیاری از سوالات دیگری را که در فضاهای دیگر جامعه می‌بینم گشود.

ایشان گفتند: محمدرضا. ما با هم فرق داریم. تو جوان‌تر از من هستی.

من در سنی هستم که اگر بگویم به سراغ این ابزار نمی‌روم، آن را مدرن بودن نمی‌بینند. می‌گویند فلانی سنتی است. دور از روندهاست. تعطیل است. دنیای جدید را درک و تجربه و لمس نکرده.

اگر هم بخواهم توضیح بدهم که چرا این کار را کرده‌ام، آن قدر حرف ندارم.

کسی که می‌خواهد از یک تکنولوژی استفاده نکند باید چند برابر کسی که از آن تکنولوژی استفاده می‌کند، آن را بشناسد و بتواند تحلیل کند. تا بپذیرند که انتخاب او آگاهانه و از سر اختیار است.

من برای بودن در این فضاها به جز دیوانه‌ای مثل تو نباید به هیچ کس توضیح بدهم (کلمه دیوانه را به کار نبردند. از زبان بدن ایشان متوجه شدم). اما برای نبودن در این فضاها، باید به خیلی‌ها توضیح بدهم. توضیحاتی که حتی نمی‌دانم چه باید باشند.

بخش چهارم: وقتی می‌بینم که ما، گجت‌ها و ابزارهای تکنولوژی را در دست داریم و نمی‌توانیم آنها را بفهمیم و وقتی می‌بینم که بزرگانی بوده‌اند که این ابزارها را ندیده‌اند، اما آنها را فهمیده‌اند، متوجه می‌شوم که بینش از بینایی مهم‌تر است. اگر بینش نباشد، وضعیت چنین می‌شود که هست. وسیله‌ای را در دست می‌گیریم و نمی‌دانیم چه در دست داریم و چه می‌کند و آن را باید کجا و کی در دست بگیریم.

یا ساده‌تر بگویم: چگونه سوار تکنولوژی بشوم بی آنکه تکنولوژی سوار من بشود.

برای اینکه گریزی هم به کربلا زده باشم، دوباره یادی از مک لوهان می‌کنم.

در زمان مک لوهان (سالهای ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰) هنوز واژه‌ی الکترونیک وجود نداشت و آنچه بود، الکتریکبود.

در زمان مک لوهان، تلویزیون رنگی به تازگی در حال رواج بود.

او می‌گفت که سرنوشت ابزارها کوچک شدن و قابل حمل شدن است. در حدی که به ادامه‌ی دست و پای انسان تبدیل شوند.

مک لوهان، با دیدن نخستین تلویزیون‌های رنگی، به روزی فکر کرد که این صفحه های نمایش کوچک شوند و در جیب قرار بگیرند.

او تاریخ و میتولوژی را هم خوب می‌شناخت و بلافاصله به یاد نخستین آینه هایی افتاد که انسان‌ها در جیب خود گذاشتند.

حتی عقب‌تر رفت و یاد داستان نارسیس در میتولوژی یونان افتاد.

نارسیس، چنان غرق دیدن تصویر خود در آب شده بود که از دنیای اطراف جدا افتاد. گل‌ها و آب‌ و فرشتگان او را صدا می‌کردند و عاشقش بودند. اما او نمی‌توانست نگاه از موجود زیبایی که در‌ آب می‌دید برگیرد.

فصل چهارم کتاب Understanding Media چنین عنوانی دارد: Gadget Lover (این عنوان در سال ۱۹۶۴ انتخاب شده).

مک لوهان زیر عنوان نوشته: Narcissus as Narcosis.

او توضیح می‌دهد که در شکل ادبی داستان، می‌گویند که نارسیس، عاشق تصویر خودش شد.

اما شکل علمی داستان این است که نارسیس به همراه ابزاری که تصویر او را منعکس می‌کرد به یک هویت جدید تبدیل شد.

ما دیگر نارسیس نداریم. موجود جدیدی داریم به نام «نارسیس-ابزار-تصویر».

نارسیس می‌تواند خودش را تکان بدهد و ببیند که این بار چگونه دیده می‌شود. می‌تواند کمی صورتش را کج کند و این بار از این زاویه به خودش نگاه کند. می‌تواند موهایش را آشفته کند و ببیند این بار چه می‌شود (یا مثل دخترهای امروزی در اینستاگرام، مویش را روی لب‌هایش بگذارد و تصویر خودش را ببیند که اگر سبیل داشت چه شکلی می‌شد).

ماجرا برای مک لوهان در حدی جدی است که از اصطلاح Servo-Mechanism استفاده می‌کند و می‌گوید که ابزارهای الکتریکی جدید (که آنها را ادامه‌ی آب و آینه می‌بیند) منعکس کننده‌ی منفعل تصویر انسان نیستند. آنها ادامه‌ی انسان هستند و ما را به یک سروو مکانیزم تبدیل می‌کنند.

او اشاره می‌کند که ریشه‌ی نام نارسیس، Narcosis (به معنای لَخت شدن، بی‌حس شدن، سِر شدن) است و ابزاری که به انسان این فرصت را می‌دهد که خودش را به شکل دیگری و از زاویه‌ی دیگری ببیند، انسان را به خود معتاد می‌کند.

از همین جاست که او انسان آینده را Gadget Lover می‌بیند و وسایل الکتریکی را، آینه‌هایی که دیگر از دست انسان نخواهند افتاد.

اما اینبینش چندان عجیب نیست. عجیب‌ترین بخش نگاه او، وقتی است که به اتصال این وسایل الکتریکی به یکدیگر فکر می‌کند.

او توضیح می‌دهد که انسان، با هر ابزاری که می‌سازد بخشی از خودش را بیرون می‌ریزد. با چرخ، پای خود را به بیرون خود منتقل کرد.

همچنانکه با کتاب، حافظه‌اش را.

او می‌گوید که اما همچنان، وسیله‌ای بود که همه‌ی این اندام‌های متصل و ابزارهای منفصل را به یکدیگر متصل می‌کرد و آن سیستم عصبی درون بدن انسان بود: شبکه ای الکتریکی که از اتصال مناسب ابزارها و کارکرد آنها اطمینان حاصل می‌کرد.

اما گجت‌های جدید، در نگاه مک لوهان، تغییری زیربنایی‌تر ایجاد می‌کنند. آنها خود یک سیستم عصبی و شبکه الکتریکی بیرون انسان می‌سازند.

به عبارتی، سیستم عصبی که تا کنون اندام به اندام، انسان را در بیرون خود می‌ساخت و تقویت می‌کرد، این بار خودش را در بیرون خودش می‌سازد و مانند همه‌ی ابزارهای قبلی، چیزی قوی‌تر از خودش.

مک لوهان، این روایت را با بار معنایی منفی یا مثبت تعریف نمی‌کند. او آن‌قدر در فاصله‌ی دوری از جامعه‌ی انسانی ایستاده که موبایل و آب و آینه را یک چیز می‌بیند. نمی‌تواند هیجان زده شود.

اما جمله‌ای دارد که شاید برای شما جالب باشد.

او در جایی از همین فصل می‌گوید که: همه‌ی ما، گاهی چنان از خودمان به تنگ می‌آییم که می‌گوییم: می‌خواهم از این تنم بیرون بیایم. مغزم در سرم جا نمی‌شود. تنم در پوستم جا نمی‌شود. به تعبیر خودمان، تو گویی که قفسی از بدنم ساخته‌اند.

او فصل را با جمله‌ی عجیبی به پایان می‌رساند: در عصر الکتریکی، ما کل جامعه‌ی انسانی را مانند یک پوست بر تن می‌کنیم.

اما توضیح نمی‌دهد که این قفس یا لباس، در نگاه او، تنگ‌تر است یا گشاد و فراخ‌تر.

کاش این را هم گفته بود. چون ظاهراً از آن نقطه‌ای که او ایستاده، اینجا که ما ایستاده‌ایم بهتر دیده می‌شود.

بخش پنج: گفتم تصویری از چند سطر پایانی فصل چهارم کتاب را برایتان بگذارم. شاید دوست داشته باشید.

مارشان مک لوهان Understanding Media Gadget Lovers

 



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+228