Category: حرفهای بی سر و ته

نبردهای پرصدا، جنگ‌های بی‌صدا

پرصداترین نبردها، نبردهای محلی و بی صداترین جنگ‌ها، جنگ تمدن‌هاست



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+147
  

برای محمد امجدی: درباره مرز “مربوط‌ها” و “نامربوط‌ها”

پیش نوشت: قبلاً هم دیده‌اید که بعضی پاسخ‌ها را برای بعضی دوستانم، در قالب پست می‌نویسم. عموماً وقتی طولانی می‌شود (یا برایم مهم است) چنین می‌کنم. همان توضیحاتی که در موارد مشابه قبلی داده‌ام اینجا هم صادق است. من مشخصاً با این فرض می‌نویسم که محمد امجدی می‌خواند. همچنانکه هر بار دوستی را خطاب قرار می‌دهم مشخصاً برای او می‌نویسم. اکثر دوستانم را – لااقل آنها را که کامنت می‌گذارند – تا حدی می‌شناسم و گذشته‌ی دوستی و رابطه‌مان بر نحوه‌ی نوشتنم و حرفی که می‌زنم تاثیر می‌گذارد.

خوشحال می‌شوم هر کس دیگری این پاسخ‌ها را بخواند. اما امیدوارم اگر جایی بحثی تکراری دید، یا اشاره‌ای دید که مبهم بود، یا توضیحاتی که بیش از حد شخصی بود، توضیح فوق را در تفسیر و قضاوت در مورد نوشته‌ام لحاظ کند.

کامنت محمد:

محمد رضای عزیز
چند ماهی هست که سوالی رو میخوام مطرح کنم. فکر کنم ذیل این یادهست، مکان نامناسبی نباشه.
در این چهارسالی که از طریق روزنوشته ها با شما آشنا شدم، بارها و بارها مطالبی رو در این سایت مطالعه کردم که (لااقل به نظر من به عنوان یک مخاطب کاملا عام) کاملا تخصصی و البته (باز به نظر من) در موضوعاتی غیر مرتبط با هم بوده اند (البته خود این نکته که یک مخاطب عام چطور میتونه پی به تخصصی بودن یک مطلب ببره خودش محل ایراده ! بر من ببخش )
سوالی که ذهن من رو درگیر کرده اینه که به احتمال زیاد بابت آموختن در هرکدام از این حوزه ها ساعت ها، روزها و شاید ماه ها وقت صرف کردی. اما موضوعی که من درکش نمیکنم اینه که : نخ تسبیح این دانه های علمی به ظاهر نامرتبط چیه که محمدرضا حاضر میشه این همه زمان برای یادگیری آنها صرف کنه؟
این سوال رو به این علت پرسیدم که خودم با این مشکل (البته در محدوده ای بسیار کوچک) مواجه هستم. بار ها و بار ها مطالعه در زمینه مباحثی که به آنها علاقه مند بودم را به این دلیل که با حوزه کاریم نامرتبط هستند رها کردم.

ممنون و با ارادت همیشگی

محمد جان.
کامنت تو رو (یا بهتر بگم سوال تو رو) صبح خوندم. سوالت “دقیق” و “منطقی” و “شفاف” هست. دقت کلامی هم که زحمت کشیدی و در تنظیمش به کار گرفتی، درک می‌کنم و ازت ممنونم.
امروز روز شلوغی بود و لا به لای کارها، فکر می‌کردم که چی بنویسم در جواب این حرف تو.
جوابش رو بلدم. مطمئنم. می‌دونمش. صبح هم می‌دونستم. اما نمی‌دونستم – و نمی‌دونم – که با چه بیانی می‌تونم توضیحش بدم که اگر به اندازه‌ی سوال تو، “دقیق” و “منطقی” نیست، لااقل “شفاف” باشه.

می‌دونی محمد.
من هم مثل تو بحث “ارتباط داشتن” و “ارتباط نداشتن” رو به عنوان یک دغدغه داشته‌ام و دارم.
مفهوم نخ تسبیح رو که تو به کار بردی، من هم به کار برده‌ام و می‌برم. بنابراین، صورت مسئله رو به صورت کامل می‌فهمم (یا فکر می‌کنم می‌فهمم).
چیزی که به ذهنم رسید، اینه که اون مرزی که مربوط رو از نامربوط جدا می‌کنه در طول زمان برای ما تغییر می‌کنه.
اجازه بده از زندگی خودم مثال بزنم که چون تجربه کردم، برام توصیفش راحت‌تره.
یادمه زمان دبیرستان، سوال مهم انتخاب رشته‌ این بود که می‌خواهیم به سراغ پزشکی برویم یا مهندسی (لااقل برای من سوال بود. چون من علوم انسانی رو اون موقع به خوبی نمی‌شناختم). هر چیزی که به مهندسی ربط داشت “مربوط” بود و هر چیزی که به پزشکی ربط داشت “نامربوط”.
بعد به دانشگاه رفتم.
من دانشجوی مکانیک جامدات شدم. چند ماهی، مرز ذهنی من چنان دقیق شده بود که نه فقط در حد مهندسی و پزشکی، که بین “جامدات” و “سیالات” هم مرز می‌دید. می‌توانی تصور کنی که با چنین شرایطی، فاصله‌ی مکانیک با مهندسی شیمی چقدر زیاد بود و فاصله‌ی مهندسی شیمی با خود شیمی چقدر زیادتر.

البته مدت زیادی طول نکشید که مرزها تغییر کرد. کم کم احساس می‌کردم که “مهندسی” یک چیز است و “غیرمهندسی” چیز دیگر. منظورم مدرک مهندسی نیست. یا دانشگاه‌ها و دانشکده‌های مهندسی.

منظورم نگاه مهندسی است. نگاهی که دنیا را به شکل یک “ساعت” می‌بیند و در جستجوی ساعت ساز می‌گردد و قوانین حاکم بر این ساعت را جستجو می‌کند و نگاه دیگری که غیرمهندسی است. از “زیبایی ساعت” لذت می‌برد و برایش تیک تاک ساعت، نوای گذر زمان است و نه حاصل لغزش دو چرخدنده که در ناحیه‌ی ادندوم بالای پروفایل دنده، بر هم ساییده می‌شوند و یک قفل یک طرفه را، یک دنده به پیش می‌رانند.

در اینجا، کم کم، مرزهای جدید شکل می‌گیرد. بعضی مهندس می‌شوند. بعضی شاعر. بعضی نقاش و بعضی عکاس. بعضی دانشمند.

راستی نمی‌دانم وقتی بچه بودی هیچ وقت دوست داشته‌ای دانشمند بشوی یا نه. من دوست داشتم. به نظرم هم از فضانورد جالب‌تر بود و هم از خلبان.

تازه با خودم فکر می‌کردم که اگر دانشمند باشی، شاید فضانوردها هم تو را با خودشان به فضا ببرند و خلبان‌ها هم تو را با خود سوار هواپیما کنند.

یک زمانی، بزرگترین مرز دنیا برایم، مرز بین آنها بود که دانشمند هستند و آنها که دانشمند نیستند.

بزرگتر که شدیم، فهمیدم شغلی به نام دانشمند، دیگر وجود ندارد. الان محقق دانشکاهی داریم. دانشمند نداریم. نشنیده‌ام که کسی می‌میرد بگویند: دانشمند بود و مرد.

و اگر معیار را آن چیزی بگیریم که روی سنگ قبر می‌نویسند (که به نظرم معیار بدی هم نیست) شغلی به نام دانشمند وجود ندارد.

بگذریم.

داشتم می‌گفتم که مرزها تغییر می‌کنند. گاهی پررنگ‌تر. گاهی کم‌رنگ‌تر. گاهی هستند و گاهی نیستند. گاهی بین اتاق‌های یک خانه هم مرز می‌بینیم و گاهی بین کشورهای جهان هم مرزی مشاهده نمی‌کنیم.

این که در هر لحظه در چه جاهایی چه مرزهایی می‌بینیم، به نظرم تابع تمام مسیری است که در زندگی طی کرده‌ایم و قطعاً لحظه به لحظه هم این نگاه، “نو” می‌شود.

تعبیر نخ تسبیح را – که خودم هم زیاد به کار می‌برم – می‌فهمم.

اما شاید تعبیرعمیق‌تری هم بتوان مطرح کرد: سوالی که زندگی ما پاسخ به آن است.

ذات تسبیح و تسبیح به دست بودن هم، از نخ آن که بگذری، خود بخشی از پاسخ به یک سوال است.

امروز که فکر می‌کنم، احساس می‌کنم که بهترین شیوه‌ی تشخیص مربوط از نامربوط، این است که ببینی سوالت چیست.

برای من یک زمان، نرم افزار Ansys مربوط بود و نرم افزار Catia نامربوط. چون سوالم این بود که: “با یاد گرفتن کدام نرم افزار، می‌توان درآمد بیشتری کسب کرد؟”

زمان دیگری، برایم مولوی و عین القضات و هیچنز و داوکینز به یک اندازه مربوط هستند. چون سوالم چیز دیگری است: اینکه دنیا را از چه زوایایی می‌توان دید؟

اما یک چیز را می‌دانم. اینکه کم کم اگر احساس کنی به سالهای قبل از مرگ نزدیک می‌شوی، سوال کلیدی‌ات ممکن است به این سمت برود که “می‌خواهم دنیا را بیشتر بفهمم”.

و البته ممکن است کم کم به این دید برسی که از لحظه‌ی تولد، در حال تجربه‌ی “سال‌های قبل از مرگ” بوده‌ای. بی آنکه بدانی یا به خاطر داشته باشی.

اینجا سوال جدید این می‌شود که: چه چیزهایی کمک می‌کند که دنیا را بهتر بفهمیم؟

و البته پاسخ این سوال، برای همه‌ی ما یکسان نیست. هر یک از ما در پاسخ به این سوال، مرزهای جدید و متفاوتی تعریف و ترسیم می‌کنیم.

زمانی فکر می‌کردم که سوال “از کجا آمده‌ام آمدنم بهر چه بود؟” یک سوال مربوط است (برای درک جهان).

مدتی گذشت و احساس کردم که این سوال خود شیفتگی زیادی در خود دارد و با فهم بهتر جهان ارتباطی ندارد. سوال مربوط این است که: “از کجا آمده است آمدنش بهر چه بود؟”.

علومی که به هر یک از این سوالات پاسخ می‌دهند، نام‌های متفاوتی دارند.

زمانی هم به این فکر می‌کنی که جستجوی هر دو سوال، اتلاف وقت برای نامربوط‌هاست و آنچه “نه زاییده و نه زاده شده” و اول و آخر و ظاهر و باطن خودش است، فارغ از قاعده‌ی پست و ضعیف علت و معلول است و هر دو سوال (و جستجوی پاسخ آنها) می‌تواند نامربوط و هرز باشد.

شاید آن زمان، هدف مربوط‌ تر، نوشیدن بیشتر دنیا باشد.

خیام هم که تمام عمرش، بر سر کوزه‌ها ناله می‌کرد و فانی شدن آتشش می‌زد و به زمین و زمان بد می‌گفت و غصه می‌خورد که این کوزه گر دهر، چرا این جام لطیف را می‌شکند، بعد از مدتی نگاه دیگری پیدا کرد و آنجا که در مورد “از دست شدن یاران موافق” می‌گفت، زندگی را “شرابی” دید که هر کس زودتر از آن مست شود، لذت و رغبت بر خاک افتادن و مرگ در او افزایش می‌یابد.

بگذریم.

بیشتر از این نمی‌شد حاشیه رفت.

فقط خواستم بگویم معیار امروز من برای تشخیص “مربوط” و “نامربوط” و اینکه وقتم را برای چه بگذرانم و برای چه نگذرانم، این است که چه چیزی به من در درک بهتر دنیا کمک می‌کند.

خواه شعری از حافظ باشد، خواه نوشته‌ای از کریس اندرسون یا ترنس دیکون. خواه حرفهای آندره ژید به ناتانائیل و خواه حرفهای ناتانیل برندن. خواه تلخی های شاملو و خواه شیرینی های مشیری.

اگر هم احساس کنم که جایی چیزی، به این درک بیشتر کمک نمی‌کند، رهایش می‌کنم. حتی اگر هزینه های مادی برایم داشته باشد. شبکه های اجتماعی، تدریس و حضور اجتماعی گسترده، تنها نمونه‌هایی از اینها بوده. حاصل این نگاه هم، درآمد یا ثروت یا موقعیتی بوده که می‌توانسته باشد و نیست یا بهتربگویم لذت‌هایی بوده که می‌توانسته نباشد و هست.

خلاصه‌ی کلام اینکه: به نظرم مرز بین مربوط و نامربوط، در طول زمان با نگاه ما و بر اساس تجربه‌ها و زندگی ما تغییر می‌کند. نمی‌شود آن را به سرعت یا حتی به صورت آگاهانه تغییر داد. به نظرم، همین که برای آنچه فکر می‌کنیم “مربوط” است، متعهدانه جان بگذاریم، مرزهای مربوط و نامربوط‌ مان را به تدریج جابجا می‌کند و سرزمینی دوست‌داشتنی‌تر (نه الزاماً وسیع‌تر) برایمان می‌سازد.

پی نوشت: خیلی نامربوط شد! شاید حاصل بی‌خوابی‌های چند روز اخیر باشد. اما قصد ندارم آن را دوباره بخوانم یا ویرایش کنم.



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+246
  

مسئله‌ها همیشه از نزدیک بهتر دیده نمی‌شوند

پیش نوشت یک:

روبرت گانتر در کتاب ۵۳ اصل در تصمیم گیری، به ریاضیدانی اشاره می‌کند که مسائل خود را روی کاغذ می‌نوشت و به دیوار اتاق می‌آویخت و خود به انتهای دیگر اتاق می‌رفت و با دوربین، به آن مسئله نگاه می‌کرد و می‌کوشید به راه حل آن فکر کند.

وقتی از او دلیل این کار به ظاهر بی‌معنی را پرسیدند، گفت: وقتی کاغذ مسئله دست من است، مسئله‌ی من است. احساسات و هیجانات و تنش حل آن، مضاعف می‌شود و نمی‌توانم به سادگی آن را حل کنم. وقتی آن سوی اتاق است، مسئله‌ی “من” نیست. نوع نگاهم به آن فرق می‌کند و ساده‌تر حل می‌شود.

مستقل از اینکه چنین روایتی،‌ تا چه حد واقعیت دارد، این نکته را بسیاری از ما تجربه کرده‌ایم که مسئله‌‌ها، همیشه از نزدیک بهتر دیده نمی‌شوند.

گاهی اوقات باید از آنها فاصله گرفت تا بهتر قابل درک باشند.

پیش نوشت دو:

باور من – بدون اینکه استدلال خاصی برای آن داشته باشم – بر این است که برای فهم تاریخ، توجه به روند تکامل تاریخی کشورهای دیگر، می‌تواند بسیار آموزنده باشد.

چون آن دلبستگی احساسی و عاطفی و نگاه جانبدارانه را نداریم و می‌توانیم بهتر و ساده‌تر بفهمیم و تحقیق کنیم و تحلیل کنیم.

اگر قرار است پاتولوژی را یاد بگیریم، بهتر است نمونه‌ای که در دست داریم، از اندام خودمان نباشد.

اصل مطلب:

بریتانیا در این روزها، دوران سختی را می‌گذراند.

شاید سالهای بعد، مردم در هفته‌ی آخر ژوئن، جشن بگیرند. شاید هم عزادار آن باشند.

خروج بریتانیا از اتحادیه‌ی اروپا که این روزها به صورت Brexit مخفف شده است،‌ تصمیم ساده‌ای نیست.

زمانی هم که کمرون، مسئله‌ی رفراندوم را به عنوان یک تعارف سیاسی مطرح کرد، فکر نمی‌کرد در عمل، حرکتی چنین بزرگ و سازمان یافته از سوی موافقان Brexit صورت بگیرد که او مجبور شود برای کسب رای در جهت ماندن بریتانیا در اتحادیه اروپا، مانند این روزها خودش را به آب و آتش بزند.

برای بخش عمده‌ای از جهان که از بیرون به مسئله نگاه می‌کنند، در صورتی که Brexit محقق شود، کمرون باید به تاریخ پاسخگو باشد که چرا اساساً چنین رفراندومی را روی میز گذاشته است. شاید مطرح نکردن آن هم تنش‌ها و چالش‌های خودش را داشت. اما باز به نظر می‌رسد بهتر از این بود که Brexit انتخاب شود.

از سوی دیگر، مردم در داخل بریتانیا، مسئله را به شکل دیگری می‌بینند.

مردمی که قاطبه‌ی آنها درس‌های تخصصی اقتصاد و مدیریت و سیستم را نخوانده‌اند، قرار است در مورد سیستم مدیریت اقتصاد خود تصمیم بگیرند.

و تا این لحظه، بیش از نیمی از آنها نشان داده‌اند که چالش‌های کوتاه‌مدت را پررنگ‌تر از روندهای بزرگ و کلان و تاثیرگذار در بلندمدت می‌بینند و تصمیم آنها هم بر همین نگاه استوار است.

به هر حال، بحث پیچیدگی که من عاشقانه دوستش دارم، در اینجا به آرامی جلوه کرده است.

مردم در حال تغییر ساختار کشور خود هستند. با وجودی که برخی مدافعان جدی کمپین Brexit به وجود آمده اند، اما اینها تا چند وقت پیش قدرت و حضور نداشتند.

در اینجا کشورهای قدرتمند بیرونی هم ذی نفع Brexit نیستند که بگوییم آنها فشار وارد می‌کنند. بنابراین واقعاً یک جنبش Headless مردمی در کار است:

یک ملت، در حال قیام علیه‌ی گذشته – و شاید آینده‌-‌ی خویش است.



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+251
  

برای سجاد سلیمانی: درباره زندگی موریانه ها و سیستم های پیچیده

به بهانه‌ی عکسی از خانه موریانه ها، مطلبی بسیار کوتاه درباره زندگی موریانه ها نوشته بودم و در آنجا در پاسخ به سجاد سلیمانی عزیز، گفته بودم که کمی بیشتر (و البته همچنان کوتاه) درباره زندگی موریانه ها و انواع موریانه ها بنویسم.

قبلاً هم توضیح داده‌ام که پست نوشتن خطاب به یک فرد مشخص را دوست دارم.

معنای این نوع نگارش، آن نیست که مطلب محدود یا متعلق به فرد خاصی است و یا دیگران نباید آن را بخوانند یا اگر بخوانند برایشان جذاب یا مفید نیست.

بلکه، در نوشتن برای یک مخاطب مشخص، چون دغدغه‌های او و سابقه‌ی او را می‌دانی، می‌توانی در مورد انتخاب مثال‌ها، توضیحات و حتی تکرار مطالب یا مثال‌ها یا اشاره‌ها، تصمیم بهتری بگیری.

اصل ماجرا درباره زندگی موریانه ها:

سجاد عزیز.

موریانه ها یکی از میلیون‌ها و میلیاردها مثالی هستند که برای درک سیستم های پیچیده در دنیای اطراف ما وجود دارند.

سیستم های پیچیده، سیستم هایی هستند که از تعداد زیادی اجزای ساده‌تر با قواعد رفتاری و تصمیم گیری و فیزیکی مشابه (و گاه یکسان) تشکیل شده‌اند.

تعامل تعداد زیادی از این اجزای ساده، پیچیدگی هایی را می‌سازد که ممکن است در نگاه اول قابل درک به نظر نرسند.

اگر بخواهیم پیچیدگی سیستم ها را بهتر درک کنیم، پیشنهاد من، این است که به جای مطالعه و بررسی صدها سیستم پیچیده، صرفاً یکی را انتخاب کنیم و بکوشیم تا آن را عمیق‌تر بشناسیم.

در این حالت درک سایر سیستم‌ها چندان دشوار نخواهد بود.

اگر کل جامعه‌ی انسانی روی کره‌ی زمین را یک سیستم پیچیده در نظر بگیری، این سیستم از اجزای ساده تری به نام انسان تشکیل شده است.

اگر کل ترافیک یک اتوبان را یک سیستم پیچیده در نظر بگیری، این سیستم از اجزای ساده‌تری به نام خودرو تشکیل شده است (اینکه خود خودروها صاحب عقل هستند یا اینکه خودروها رانندگانی را به استخدام درآورده‌اند تا به آنها کمک  کنند و به جای فکر کنند، تاثیر چندانی بر صورت مسئله ندارد).

اگر انسان را یک سیستم پیچیده در نظر بگیری، این انسان از المان ساده‌تری به نام سلول تشکیل شده است.

اگر اقتصاد یا سیاست در سطح جهان را یک سیستم پیچیده در نظر بگیری، اقتصاد یا سیاست هر کشور، یک المان ساده‌تر محسوب می‌شود و این المان‌ها در کنار یکدیگر، به پیکر اقتصاد یا سیاست جهانی، “روح” می‌دمند و از آن پیکری پیچیده و شگفت انگیز می‌سازند که رفتارها و اراده و خواسته‌هایش، به سادگی قابل درک نیست و چه بسا که ما انسانها، اگر درک و فهمی فراتر از این دغدغه‌های روزمره پیدا کنیم، به جای مسائلی ساده و بدیهی در حد “جبر و اختیار انسان” به مسائلی مانند جبر و اختیار برای پیکر اقتصاد و سیاست در جهان، بپردازیم.

گاهی دیده‌ای که جایی در اتوبان ترافیک می‌شود و تو فکر می‌کنی تصادفی یا مشکلی پیش آمده، به آن نقطه می‌رسی و می‌بینی هیچ خبری نیست و ترافیک از نقطه‌ی مشخصی به بعد، کاملاً‌ روان می‌شود.

دینامیک به وجود آمدن این تراکم با دینامیک به وجود آمدن تراکم سلولی در پوست به عنوان یک جوش یا زگیل، تفاوت جدی ندارد.

شاید نگاه کردن به انسان به عنوان زگیلی بر تن عالم هستی بتواند درک و شهود جالب و عمیقی ایجاد کند.

اگر عمری و فرصتی و “شرایطی” بود، به نظرم باید برای این الگوی متشابه اسم Emerged Complex Congestion را انتخاب کنم و در موردش بیشتر بنویسم.

زندگی موریانه ها - انواع موریانه ها - و درک بهتر سیستم های پیچیدهبگذریم.

حرفم این بود که حالا که این جهان، به طرزی زیبا و کریستالی (و اگر علمی‌تر بگویم فرکتالی) خودش را به شکل‌های مختلف و در مقیاس‌های متفاوت، تکرار و تقلید می‌‌کند، موریانه‌ها مورد مناسبی برای شروع تفکر بیشتر و بهتر در مورد سیستم های پیچیده هستند.

البته راستش را بخواهی، فکر می‌کنم یکی از بهترین مثال‌ها بعد از جامعه موریانه‌ها، جوامع انسانی مجازی یا همین شبکه های اجتماعی خودمان باشد. اما معمولاً مطالعه و اندیشیدن به چیزی که خود در آن نقش مستقیم نداریم، از سوگیری‌های کمتری برخوردار است و ساده‌تر خواهد بود.

گاهی فکر می‌کنم مفهوم مهاجرت هم چیزی شبیه این است.

کسانی بهتر و بیشتر می‌توانند محل زندگی خود و جامعه‌ی خود را بشناسند و بفهمند که برای مدتی، از آنجا مهاجرت کرده باشند.

فکر می‌کنم بزرگترین کشف کریستوف کلمب، آمریکا نبود.

بلکه کشور خودش اسپانیا بود، وقتی پس از بازدید از آمریکا، به آنجا بازگشت و با نگاهی متفاوت، به جایی که همیشه در آن زیسته بود، نگریست.

بنابراین، با فهم امروز من (که نمی‌دانم تا چه زمان چنین بماند و در آینده چگونه توسعه پیدا کند) درک  انسان و جوامع انسانی و تعامل اقتصادی و اجتماعی انسانی، پس از مهاجرتی عمیق و جدی به جهان‌های پیچیده‌ی دیگر (از جمله دنیای موریانه‌ها) چندان دشوار نیست. یا بهتر بگویم به طرز شگفت آوری ساده و واضح است.

در موریانه ها می‌توانی ساده ترین سطح زندگی اجتماعی را ببینی. به این سطح ساده‌ی زندگی اجتماعی Eusocial Life گفته می‌شود (نمونه‌ی سطح پیچیده‌تر، همان زندگی اجتماعی یا Social Life است که برخی از موجودات از جمله انسان، به آن سطح رسیده‌اند).

ساده ترین سطح زندگی اجتماعی (که موریانه ها هم شامل آن هستند) با رفتارهای شاخص زیر تعریف می‌شود:

  • آمادگی برای حمایت از نوزادان و کودکان حتی وقتی فرزند خودشان نیستند‌ (موجودی که فقط از فرزند خودش حمایت می‌کند و سرنوشت و وضعیت فرزندان دیگران برایش مهم نیست، در سطوح اولیه‌ی حیوانی است  و هنوز نمی‌توان گفت به سطح شعور زندگی اجتماعی دست یافته است).
  • توانایی تقسیم کار و پذیرش تقسیم کار
  • هم پوشانی عمر نسل بعد با نسل قبل. به عبارتی، پدرها و مادرها قبل از تولد نوزاد خود نمیرند. در این شکل از زندگی، بخشی از دستاوردهای نسل قبل می‌تواند از طریقی غیرژنتیکی به نسل بعد منتقل شود (هر چه این توانمندی بیشتر باشد، تطبیق پذیری و هوشمندی آن موجودات بیشتر خواهد بود و به آن گاهی، توارث افقی یا توارث اُریب هم می‌گویند).

اگر چه مورچه ها و موریانه ها و زنبورها، همگی نمونه‌هایی از موجودات اجتماعی ساده (Eusocial) هستند و مطالعات زیادی در مورد آنها انجام شده، اما به نظر می‌رسد موریانه ها از لحاظ سیستمی و مقاومت و قدرت سیستم اجتماعی (Strength & Robustness) در موقعیت برتری قرار داشته باشند که مطالعه‌ی آنها را آموختنی‌تر و جذاب‌تر می‌کند (البته در مورد اینها بحث‌های بیشتری لازم است. اما قطعاً فراتر از وبلاگ نویسی روزمره آن هم در تاکسی است که من الان مشغول آن هستم!).

 موریانه ها حدود سیصد میلیون سال بر روی زمین زندگی کرده‌اند و نژادهایی از دایناسورها بوده‌اند که فقط از موریانه‌ها تغذیه می‌کرده‌اند.

لازم به توضیح نیست که دایناسورها مرده‌اند و موریانه‌ها مانده‌اند تا همیشه به ما یادآوری کنند که قدرت و بزرگی، رمز ماندگاری نیست.

راستی همان روزها که قول داده بودم برایت بنویسم، تصادفاً دایناسوری را دیدم و عکسش را انداختم تا برایت بیاورم. دیر شد اما هنوز بیات نشده:

دایناسورها و موریانه ها - مثالی برای درک سیستم های پیچیده و پیچیدگیدانش و تحلیل امروز ما نشان می‌دهد که احتمالاً موریانه ها هم در کنار خرس آبی، از جمله موجودات متواضع و بی‌ادعایی هستند که بدون این همه جان کندن‌های ما و ابزارسازی و درس‌ خواندن و ایجاد ساختارهای سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و دموکراسی و جنگ و خونریزی و از بین بردن هم‌نوع و غیرهم نوع، بعد از انقراض ما به زندگی خود ادامه خواهند داد و احتمالاً‌ در دل خود، به حماقت و ساده اندیشی ما موجودات خنگ احمق بیشعوری که با این همه جان کندن، هنوز برای زنده ماندن راهی جز دریغ کردن زندگی از هم نوعان خود نمی‌دانیم، می‌خندند.

صادقانه‌تر بودم، حتی نمی‌خندند. خندیدن هم از ساده اندیشی ما نشات می‌گیرد و عادت‌مان به مقایسه کردن خود با دیگری یا وضعیت موجود با وضعیتی که نیست یا وضعیتی که می‌توانست باشد.

موریانه‌ها انواع متعددی دارند که سه نوع آنها بسیار زیادند و عملاً می‌توان آنها را به سه دسته تقسیم کرد.

موریانه های سرباز که با مورچه های مهاجم می‌جنگند. موریانه های سرباز عموماً نابینا هستند و موارد بسیار معدودی مشاهده شده که دیدی بسیار محدود داشته باشند.

این موریانه ها، حتی توانایی هضم چوب و سلولز هم ندارند. اما جامعه‌ی موریانگان از آنها حمایت می‌کند. موریانه های کارگر (که دسته‌ی دوم هستند) معده‌ی خوبی دارند. آنها سلولز را می‌خورند و هضم می‌کنند و هضم شده‌ی آن را از طریق دهان یا مقعد، به موریانه های سرباز می‌دهند تا وقت آنها به این کار گرفته نشود.

موریانه های ملکه هم هستند که روزانه بیست تا سی هزار تخم می‌گذارند تا نسل موریانه ها را حفظ کنند.

اما همین المان‌های ساده (میلیون‌ها نفر موریانه در سه شکل و به سه وظیفه) به چند دستاورد مهم رسیده‌اند که انسان، هنوز نتوانسته آنها را به دست بیاورد:

  • آنها در بین خود جنگ و نزاع ندارند و کاملاً همکارانه و بر اساس تعامل زندگی می‌کنند.
  • آنها بیش از سیصد میلیون سال بر روی زمین زندگی کرده‌اند و جامعه‌ای گسترده‌تر از جامعه‌ی انسانی دارند. وزن موریانه‌های روی کره زمین از وزن انسانهای روی کره زمین بیشتر است.
  • پیچیدگی یک مجتمع موریانه ای یا شهرک موریانه ای یا شهر موریانه ای، بر اساس استانداردهای شهرسازی، در حد پیچیدگی یک شهر چند میلیون نفری انسانی است. به عبارتی در دانش معماری و شهرسازی، از انسانها پیشرفته‌تر هستند.
  • در صورت بروز تهدید بیرونی که می‌تواند از حمله‌ی لشکرهای بزرگ مورچه یا سیلاب‌های ناشی از باران نشات بگیرد، می‌توانند به سرعت، تمام شهر خود را به نقطه‌ی دیگری منتقل کنند. اگر ابعاد شهر آنها را با شهرهای خود بسنجیم، شبیه این است که در اثر سیل در تهران، همه‌ی مردم در کمتر از یک روز تهران را به جایی دورتر از کرج منتقل کرده و فردای آن روز، بدون هر گونه اختلال یا مشکل، زندگی روزمره خود را ادامه دهند.

آیا باید در برابر این عظمت و دانش و تطبیق پذیری این موجود پیچیده، سرتعظیم به فرود آورد؟

لااقل به نظر من بله.

اما اگر می‌خواهیم سر تعظیم به فرود آوریم، صرفاً به دلیل دانش معماری یا شهرسازی یا هم نوع دوستی یا تقسیم کار و تعهد یا مدیریت بحرانهای شهری نیست.

شگفت انگیزی این ماجرا در این است که موریانه ها سیستم تصمیم گیری مرکزی ندارند.

وقتی باران می‌بارد و سیلاب می‌شود، هیچ موریانه‌ای وجود ندارد که تصمیم بگیرد جابجا شوند. و یا حتی در مورد محل جدید تصمیم بگیرد.

هر کس، به همان اندازه که می‌فهمد و می‌داند و بر اساس قوانینی که آموخته است، تصمیم می‌گیرد و رفتار می‌کند و حاصل، این می‌شود که ما می‌بینیم.

موریانه ها دانشگاه ندارند تا بخشی از عمر کوتاه چند ساله‌ی خود در این جهان را مانند ما برای شنیدن حرف‌های پوسیده و خریدن کاغذ صرف کنند.

به عبارتی، دانش آنها، تصمیم گیری آنها و رفتار آنها توزیع شده یا Distributed است.

سجاد جان!

اگر می‌خواهی لذت بیشتری از این نمایش زیبای عالم هستی که موریانه ها آن را بر روی صحنه برده‌اند ببری، پیشنهاد می‌کنم به جای جامعه‌ی موریانه‌ها نام دیگری به کار ببر. پیشنهاد من مورسان است. مورسان، از ریشه‌ی موریانه و انسان است و می‌توانی فرض کنی که یک پیکر واحد است.

احتمالاً‌ موریانه ها هم وقتی سلول های تن من و تو را می‌بینند، به سجاد سلیمانی یا محمدرضا شعبانعلی، جامعه‌ی سلولی نمی‌گویند. بلکه انسان می‌گویند.

تنها ویژگی مورسان در برابر انسان این است که سلول های مورسان می‌توانند با کمی فاصله نسبت به یکدیگر هم زندگی کنند که متاسفانه هنوز در توانمندی ما انسانها نیست.

از اینجا به بعد، ترجیحم این است که فکر کردن و تحلیل کردن باقی ماجرا را بر عهده‌ی خودت یا زمان دیگری بگذارم.

اما فراموش نکن که اگر به مورسان‌ها فکر می‌کردی، آنها را بر اساس معیارهای خود نسنجی.

انسانها، انبوهی از کلمات بی‌معنا را اختراع کرده‌اند که جبر و اختیار و آگاهی و خودآگاهی، تنها بخشی‌ از این مصنوعات بی خاصیت و گمراه کننده‌ی آنهاست.

اگر خودآگاهی یا آگاهی یا جبر یا اختیار را بخواهی در میان کلمات، طبقه بندی کنی، نه اسم هستند. نه فعل. نه قید. نه صفت.

بلکه آنها را می‌توان تجلی وحدت اجزای ساده‌تر دانست. مورسان هم که من گفتم، در کنار انسان، به خانواده‌ی مصداق‌های تجلی تعلق دارد.



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+207