Category: با متمم تا عید نوروز

معیار ما در چیدمان محیط کار و زندگی چیست؟ سلیقه، عملکرد یا مدیریت رفتار؟ (گام ۱۳)

پیش نوشت: آنچه می‌خوانید سیزدهمین گام از مجموعه گام‌های با متمم تا نوروز است و طبیعتاً مناسب‌تر است که دوازده گام قبلی را بخوانیم و تمرین‌ها و توصیه‌های آنها را بررسی کنیم و سپس برای مطالعه‌ی این گام وقت بگذاریم.

می‌خواهیم برای اتاق خود مبل بخریم. معیار خرید چیست؟

در مسئله‌ای به همین سادگی، سه نگاه کاملاً متفاوت وجود دارد.

نگاه اول اینکه: مبلی را می‌خرم که به سلیقه‌ام نزدیک‌تر باشد: رنگ آن، جنس آن و طراحی آن به سلیقه‌ام و به خانه‌ام و به رنگ پرده‌ام و شکل میزم و به چوب کتابخانه‌ام بیاید. نگاهی که بیش از هر چیز، چیدمان محیط کار یا زندگی را مورد توجه قرار می‌دهد.

اما نگاه دومی هم وجود دارد: مبل، باید مبل باشد. یعنی وسیله‌ای برای نشستن. پس باید چیزی را بگیرم که برای نشستن مناسب باشد. بشود راحت بر روی آن نشست. برای بدنم مناسب باشد. ارگونومی در آن رعایت شده باشد و مواردی از این دست.

البته نگاه سومی هم وجود دارد: این مبل قرار است چه رفتاری را در کسی که روی آن می‌نشیند، ایجاد کند؟

این مبل را برای اتاق جلسات می‌خواهم. اگر خیلی راحت باشد، جلسه‌ها طولانی خواهد شد. ترجیح می‌دهم به شکلی باشد که افراد خودشان را روی آن رها نکنند.

حتی برای خانه هم، این مسئله مهم است. دوستی میگفت محمدرضا. مطمئن هستم که متوسط نشستن مهمان‌ها در نوروز در خانه‌ی من دو برابر جاهای دیگر است و این اعصابم را خرد می‌کند. بخش اصلی هم به خاطر این مبل‌های لعنتی است که کسی که رویش می‌نشیند نمی‌تواند به راحتی بلند شود.

نگاه اول، بر Style سبک تاکید دارد.

نگاه دوم، بر Function یا عملکرد.

نگاه سوم، بر Behavior یا رفتار.

آیا کارت بانکی خود را هنگام بیرون رفتن در خریدهای روزمره با خود می‌برید؟ یا ترجیح می‌دهید از پول نقد استفاده کنید؟

برای بعضی‌ها این سوال از جنس سلیقه است. نسل قبل ما گاهی هنوز پول نقد را دوست‌تر دارد. از اینکه انگشتش به اسکناس کشیده می‌شود و بارها چک‌‌پول را می‌بیند و می‌شمارد و مرتب می‌کند، لذت می‌برد. نسل جدید ممکن است ترجیح بدهد برای هزار تومان هم کارت بکشد.

اما این سوال می‌تواند پاسخی فراتر از سلیقه هم داشته باشد.

کسی می‌گوید در استفاده از پول، بحث امنیت هم مهم است. پس ترجیح می‌دهم از کارت استفاده کنم تا احتمال گم شدن یا سرقت آن کمتر باشد.

نگاه سوم هم می‌تواند توضیحات و دغدغه‌های دیگری را برای ما مطرح کند:

تجربه‌ی شخصی بسیاری از ما و انبوهی از مطالعات انجام شده نشان می‌دهد که انسانها، پول الکترونیک را راحت‌تر از پول فیزیکی خرج می‌کنند. بنابراین ممکن است یک نفر به این نتیجه برسد که همراه نداشتن کارت و داشتن مبلغ مشخصی از پول در کیف (جز در مواردی که خرید جدی و مهمی داریم) می‌تواند صرفه‌جویی قابل توجهی در هزینه‌های زندگی او داشته باشد.

حالا می‌توانیم به مسئله‌ای که من در چند گام قبل اشاره کردم بازگردیم. آنجا که پیشنهاد کردم حتی اگر می‌توانیم، باز هم Flash Memory با ظرفیت بالا نخریم.

بعضی‌ها در انتخاب فلش مموری، به سلیقه توجه می‌کنند. رنگ و ظاهر و ابعاد و مشخصاتی از این دست.

بعضی‌ها به عملکرد توجه می‌کنند. سرعت نوشتن و خواندن. حجم ذخیره سازی اطلاعات. مقاوم بودن در برابر آب و ضربه و موارد مشابه.

اما یک سوال دیگر هم این است که این دو فلش مموری که الان روی میز هستند و می‌توانند گزینه‌ی انتخابی من باشند، چه رفتارهای متفاوتی را در من ایجاد خواهند خواهند کرد؟

بسیاری از مطالبی که تا کنون گفته‌ام را می‌توان در قالب این سوال جا داد.

انتخاب بین کتاب فیزیکی و کتاب الکترونیکی هم از این جنس است.

بخشی از ماجرا سلیقه است (که طبیعتاً کاملاً شخصی است). بخش دیگر از لحاظ عملکرد است که قطعاً کتاب‌خوان‌های الکترونیک در آن برنده‌اند. اما سوال دیگر، تاثیر آنها بر رفتار مطالعه‌ی ماست (که البته ممکن است از فردی به فرد دیگر تفاوت داشته باشد).

اگر ما در روش‌های نادرست متمم خوانی، تا این حد سرسختانه بر استفاده از کامپیوتر و عدم استفاده از موبایل اصرار داریم، بدیهی است که ناشی از ناآشنایی با تکنولوژی یا نداشتن زیرساخت‌های نرم افزاری یا عادت به ابزارهای نسل قبل نیست. در آنجا هم سوال سوم ما را به اصرار بر آن گزینه واداشته است.

روانشناسی محیطی به ما آموخته است که بخش مهمی از رفتارهای ما به صورت آگاهانه یا ناآگاهانه از محیط تاثیر می‌پذیرند.

حتی از ترکیب منوهای غذا داخل کشوی میز خانه یا محل کار شما، می‌توان وزن و سلامت شما را حدس زد. اگر چه خودتان بر این باور باشید که همه‌ی انواع گزینه‌ها را دارید و هر بار، مجدداً کاملاً آگاهانه انتخاب می‌کنید.

رنگ محیط یک خانه یا یک فروشگاه یا یک کافی شاپ، بر روی مدت زمانی که می‌توانیم در آن محل باقی بمانیم تاثیر می‌گذارد.

اینکه داخل کیف خود، چه چیزهایی را حمل می‌کنیم یا نمی‌کنیم، روی بسیاری از رفتارهای ما تاثیر دارد.

فاصله‌ی بین دو قفسه‌ی محصول در فروشگاه، بر اینکه شما از بین آنها عبور می‌کنید یا نه و اینکه با چه سرعتی از میان آنها عبور می‌کنید، تاثیر دارد.

چیدمان اپلیکیشن‌ها روی صفحه‌ی موبایل، بر روی نحوه‌ی استفاده‌ی ما از آنها تاثیر دارد.

صدای موسیقی که در فضای اطراف ما وجود دارد، بر روی رفتار و احساسات ما تاثیر دارد.

اما هنوز، استایل و عملکرد جایگاهی بزرگتر و جدی‌تر را در ذهن ما به خود اختصاص داده‌اند.

در حال حاضر، دولت‌ها و کسب و کارها بیش از ما، به تاثیر محیط بر روی رفتارمان فکر می‌کنند.

کتابی مثل Nudge در مورد طراحی محیط و نقش آن بر روی رفتار مردم می‌گوید و می‌کوشد به سازمان‌ها و دولت‌ها کمک کند که رفتار عمومی را بهتر هدایت کنند (شاید خوب باشد اگر ماجرای مگس در توالت را نخوانده‌اید، آن را بخوانید).

در حوزه‌ی UX و طراحی واسط کاربری، به نقش چیدمان المان‌های صفحات در رفتار کاربران توجه می‌شود. هنوز کسانی هستند که به ما ایمیل می‌زنند که مثلاً‌ چرا در اینجا یا متمم، این رنگ چنین است یا چنان است. آنها فکر می‌کنند سلیقه‌ی ما یا آنها، معیاری برای تصمیم گیری است. در حالی که طراح سایت، رفتار مشخصی را به عنوان هدف انتخاب می‌کند و همه‌ی گزینه‌های طراحی بر اساس آن رفتار تعیین می‌شوند. این رفتار ممکن است کلیک بر روی یک لینک، مدت زمان بیشتر یا کمتر ماندن در یک صفحه، ترغیب به انجام دادن یا ندادن یک تمرین یا هر چیز دیگری باشد.

در طراحی چیدمان فست فودها، رنگ‌ها را جوری انتخاب می‌کنند که هم اشتهای ما بیشتر شود و هم سریع‌تر غذا را بخوریم و محل را ترک کنیم. همچنانکه در کافی‌شاپ‌ها نور را کم می‌کنند تا هم معذب نباشیم و بیشتر بمانیم و هم مردمک چشم طرف مقابل گشادتر شود که تحقیقات نشان می‌دهند در این حالت، اعتماد بیشتری القا می‌شود و احتمال ماندن و بیشتر حرف زدن و سفارش دادن یک قهوه‌ی اضافه، افزایش می‌یابد!

اما در شرایطی که همه‌ی کسب و کارها می‌کوشند محیط ما را به شکلی تغییر دهند که ما بیش از پیش، در راستای الگوهای رفتاری مورد نظر آنها حرکت کنیم، خودمان تا چه حد به چیدمان محیط خود فکر می‌کنیم؟

پیشنهادم این است که به گزینه‌های زیر فکر کنیم:

* انتخاب محل اتاق خواب (و اتاق مطالعه یا مهمان یا …)‌ در بین اتاق‌های خانه

* انتخاب پرده‌ی پذیرایی یا اتاق خواب

* انتخاب چیدمان برنامه‌ها روی صفحه‌ی دسکتاپ

* انتخاب Wallpaper برای موبایل یا دسکتاپ

*‌ انتخاب نرم افزار OTT برای موبایل (واتس اپ یا تلگرام یا هایک یا …)

*‌ انتخاب لباس برای محل کار

* انتخاب کیفی در دست می‌گیریم

* انتخاب مدل کتابخانه و همینطور چیدمان کتابهای دم دست (یا کنار تخت‌مان)

* انتخاب خوراکی‌های روی میز یا چیدمان خوراکی‌ها داخل یخچال

*  انتخاب کفش (خصوصاً‌ برای خانم‌ها)

* محل قرار گرفتن سطل زباله در خانه یا محل کار

* محل قرار گرفتن آیینه در خانه

شاید چند مثال شخصی زیر کمی به شفاف‌تر شدن حرفی که دارم کمک کند.

این تصویر کتابخانه‌ی من در سال گذشته است:

کتابخانه محمدرضا شعبانعلی

یکی از کتابخانه‌ها که بعداً خریدم، کاملاً مشابه کتابخانه‌های قبلی بود، اما شیشه نداشت.

به تدریج متوجه شدم که کتاب‌های داخل آن کتابخانه بیشتر خوانده می‌شوند.

سوال اینجاست: آیا کتابخانه باید شیشه داشته باشد؟

اگر معیار را سلیقه بگذاریم، ممکن است بگوییم با شیشه بهتر است.

اگر معیار را عملکرد کتابخانه یا Performance‌ بگذاریم، کتابخانه‌ی با شیشه، بهتر از کتابها مراقبت می‌کند.

اما اگر معیار را تاثیر بر رفتار بگذاریم (در واقع عملکرد خودمان معیار باشد، نه کتابخانه!) نبودن شیشه به مطالعه‌ی بیشتر کمک می‌کند.

الان شیشه‌های همه‌ی کتابخانه را برداشته‌ام و دور انداخته‌ام و هنوز می‌توانید جای پیچ آنها ببینید:

books-2

مثال دوم انتخاب صندلی است. قبلاً برای نشستن پشت میز کوچک مطالعه‌ام، از یک صندلی چرمی استفاده می‌کردم. الان مدتی است که یک صندلی چوبی را جایگزین کرده‌ام.

seat-x

روی صندلی چرمی،‌ راحت‌تر بودم. بنابراین اولاً حالت هوشیاری (Alertness) کمتر می‌شد. ثانیاً دیرتر از روی آن بلند می‌شدم.

الان این صندلی، سفت و سخت است. پس روی آن آلرت‌تر هستم. جدی‌تر می‌خوانم و می‌نویسم. و از سوی دیگر، بعد از مدتی ناخواسته بلند می‌شوم و کمی راه می‌روم که طبیعتاً‌ می‌تواند برای سلامتی بهتر باشد.

تصویر سوم هم مربوط به چیدمان صندلی و تلویزیون است:

tv-x

همانطور که می‌بینید اسپیکرها کنار هم “انبار” شده‌اند و از چیدمان صدای Surround خبری نیست. تلویزیون هم به یک لپ تاپ متصل است که گاهی روبروی آن می‌ایستم و فیدهای سایت‌های خبری روی آن اسکرول می‌شوند و می‌توانم با چند دقیقه ایستادن پای آن، اوضاع دنیا را بفهمم. طبیعتاً حاضر نیستم وقتم را پای هیچ شبکه‌ی داخلی یا خارجی بسوزانم و برای اطمینان، هیچ آنتنی به تلویزیون وصل نکرده‌ام تا حتی اگر حوصله‌ام هم سر رفت، به استفاده از این ابزار فساد، وسوسه نشوم.

صندلی پشت به تلویزیون قرار داده شده تا هرگز به ابزاری برای استفاده از تلویزیون تبدیل نشود. برای لپ تاپ تلویزیون هم از ماوس‌های کوچک وایرلس استفاده می‌کنم. چون پای صفحه کلید نشستن هم داستان خود را دارد.

ممکن است بعضی دوستان، احساس کنند که نگاه من به خودم و انسان، خیلی مکانیکی است و بگویند که ما اراده داریم. می‌توانیم تصمیم بگیریم و دلیلی ندارد به این شکل محیط اطراف خود را مهندسی کنیم.

این دیدگاه، یک پاسخ مذهبی و یک پاسخ علمی دارد.

پاسخ مذهبی همان است که باید از مواضع برانگیزاننده‌ی رفتار هم اجتناب کرد و حتی از محیطی که ما را به گناه (مثلاً دیدن تلویزیون) وامی‌دارد.

پاسخ علمی هم واضح است. درباره تاثیر محیط و Context بر روی رفتارهای ما مطالعات زیادی انجام شده. حتی بر بازی اولتیماتوم که در مذاکره انجام می‌شود، ثابت شده است که کسی که روی صندلی چرمی می‌نشیند، در مقایسه با کسی که روی صندلی چوبی می‌نشیند، امتیازخواهی بیشتری می‌کند. اگر چه هرگز حاضر نیست بپذیرد این امتیازخواهی زیادتر، به خاطر جنس صندلی است!

خلاصه اینکه دوستان من. فقط گاو‌ها نیستند که با موسیقی، بیشتر شیر می‌دهند. همه‌ی ما مانند سایر حیوانات تحت تاثیر محیط هستیم. شاید انسان بودن‌مان به این باشد که کمی بیشتر از آنها، می‌توانیم محیط را به نفع خواسته‌های خود تغییر دهیم و مهندسی کنیم.

پی نوشت: در متمم، بحثی داریم به نام تکنولوژی خنثی نیست. مطالعه‌ی آن بحث هم می‌تواند به درک بهتر ما از سوگیری‌های ابزارها و چیدمان محیطی کمک کند.

stage-13



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+269
  

خانه تکانی در رابطه ها (گام دوازدهم)

پیش نوشت: این قسمت، قسمت دوازدهم از مجموعه‌ی گام‌های همراه با متمم تا نوروز است که طبیعتاً مطالعه‌ی آنها به ترتیب، می‌تواند بسیار مفیدتر و قابل درک‌تر باشد و گام دوازدهم، برای کسانی که گام‌های قبلی را نخوانده‌اند، نقطه‌ی شروع خوبی نیست.

چیزی که این بار می‌خواهم به آن بپردازم، سبد رابطه‌های ما است.

زمانی که در مورد مفهوم نظافت اجتماعی در شبکه‌های اجتماعی صحبت می‌کردم، توضیح دادم که روبن دانبار، با مطالعه‌ی نئوکورتکس ما و مقایسه‌ی حجم آن با سایر حیوانات، عدد دانبار را مطرح می‌کند و پیش بینی می‌کند که انسان می‌تواند حداکثر ۱۵۰ رابطه را به صورت همزمان درک و مدیریت کند.

بعدها، زاکربرگ و سیستروم و اخیراً هم پاول دوروف، کم کم این باور را در ما ایجاد کرده‌اند که تعداد رابطه‌های قابل مدیریت، بیش از آنکه به نئوکورتکس مغز ما ربط داشته باشد به تعداد هسته‌های سی پی یوی موبایل ما ربط دارد!

ما عموماً فراموش می‌کنیم که آنچه دانبار مطرح کرده، صرفاً‌ حداکثر تعداد اعضای یک گروه است که با هم زندگی می‌کنند (به عبارتی، ظرفیت زندگی گله‌ای انسانها را تا ۱۵۰ رأس انسان در هر گله تخمین زده است)‌ و آنچه زاکربرگ و سیستروم و دیگران هم می‌گویند، تعداد افرادی است که می‌توانند در فضای شخصی ما، صندوق پستی داشته باشند و یا روی دیوار خانه‌ی حقیقی یا مجازی ما، برچسب و کاغذ و پیام و پیامکی بچسبانند (و ما هم به صورت متقابل چنین کنیم).

رابطه، به معنای واقعی آن (مهم نیست که فیزیکی باشد یا دیجیتال، حقیقی یا مجازی، با موجود زنده یا موجود مرده) سهم قابل توجهی از ذهن و زمان ما را می‌گیرد.

چیزی نیست که به سادگی قابل ساختن باشد و به سادگی نیز، قابل رها کردن نیست و گاه، چنان به عادتی ناخودآگاه در زندگی ما تبدیل می‌شود، که فرصت فکر کردن به آن را از دست می‌دهیم و جرات تصمیم گیری در مورد آن را هم پیدا نمی‌کنیم.

رابطه، بخشی از هویت ما را تعریف می‌کند.

به شکلی که اگر حذفش کنیم یا تغییرش دهیم یا رابطه‌ای را با رابطه‌ای دیگر جایگزین کنیم، بخشی از آن هویت هم تغییر می‌کند.

این رابطه می‌تواند با همکارم باشد. با همسرم باشد. با نویسنده‌ای که قرن‌ها پیش مرده است و تنها کتابهایش را می‌خوانم باشد و یا با خواننده‌ای که گوش دادن به صدایش، ساعت‌های زیادی از شبانه روزم را به خود اختصاص می‌دهد.

طبیعتاً رابطه‌ای تا این حد محکم و اثرگذار، می‌تواند با اشیاء هم باشد. حتی نزدیک‌تر و اثرگذارتر از انسانها.

اما آنچه من در بحث امروزم مد نظر دارم، رابطه با انسانها است.

اگر رابطه را تا این حد جدی و مهم تعریف کنیم، بعید است بتوان بیشتر از پنج یا شش یا هفت یا ده رابطه را تصور کرد.

هر یک از ما سبدی از رابطه‌ها را داریم و در دست گرفته‌ایم و در زندگی روزمره و در سختی‌ها و آسانی‌ها، آن را با خود جابجا می‌کنیم.

می‌شود برای هر یک از این رابطه‌ها، ابعاد مختلفی را تعریف کرد. رابطه‌ می‌تواند رنگ و طعم فیزیکی داشته باشد.

مهم نیست که در دنیای فیزیکی است و یا در دنیای پیام و پیامک و ارسال عکس و به اشتراک گذاری تصویر در شبکه های مجازی.

مهم این است که فیزیک بخشی از این رابطه است. همچنانکه ابعاد خانه می‌تواند یکی از ویژگی‌های دوست داشتنی یک خانه باشد و حتی شاید مهم‌ترین ویژگی آن.

رابطه می‌تواند رنگ و بوی فکری داشته باشد.

من فکرهای او را می‌پسندم و می‌فهمم. جایی در ذهن من نشسته است. فکر می‌کنم که مثل هم فکر می‌کنیم. یا فکر می‌کنم که دوست دارم مانند او فکر کنم و یا فکر می‌کنم که فکرهایم را می‌فهمد یا فکر می‌کنم که اگر زنده بود، فکرهایم را می‌فهمید. یا فکر می‌کنم که اگر می‌توانستیم همدیگر را ببینیم و در نقطه‌ی دیگری از تاریخ و جغرافیا نبود، همفکر خوبی بود.

رابطه می‌تواند وجه احساسی داشته باشد.

فکر کردن به او، دیدنش، دیدن نشانه‌های او، می‌تواند حالم را بهتر (یا بدتر) کند.

رابطه می‌تواند بر درک من از علت وجودی خودم تاثیرگذار باشد.

وقتی او را می‌بینم، وقتی با هم کار می‌کنیم، وقتی به او فکر می‌کنم، وقتی کتاب آن نویسنده‌ای را که قرن‌هاست مرده است می‌خوانم، یادم می‌آید که باید به خودم فکر کنم.

به اینکه از کجا آمده‌ام و آمدنم بهر چه بوده و به کجا می‌روم.

بحث من، پاسخ واقعی این سوالها نیست. آنچه مهم است کسی است که بتواند پاسخی به من بدهد که شوق زیستن را در من زنده کند و معنایی بزرگتر از آنچه امروز در ذهنم از خودم دارم، برایم بیافریند.

شوق زیستن، با عشق به زنده ماندن فرق دارد.

شوق زیستن، لذتی است که ما از دیدن ذره ذره‌ی دنیای اطراف خود تجربه می‌کنیم. عشق به زنده ماندن، پول و وقت و منابعی است که حاضریم صرف کنیم تا حتی به شکل نباتی، بر روی تخت بیمارستان، قلبمان چند بار بیشتر بزند!

شوق زیستن، نزدیک‌تر شدن به دنیا و همه‌ی فرایندهای آن است. از جمله مرگ. ابزار هوشمندانه‌ای که جا را برای حضور آیندگان و تجربه‌ی این بازی شگفت انگیز، باز می‌کند و با تفکیک و تجزیه‌ی ما، مواد اولیه‌ی تولیدات جدید این کارخانه‌ی بزرگ را، تامین می‌کند.

معنای بزرگتر هم، به معنای جایگاه بزرگتر نیست. اینکه من را بیش از قبل، به مرکز عالم ببرد و اهمیتی فراتر از آنچه دارم به من هدیه کند. بلکه اینکه به من در این عالم بزرگ، جایی بدهد.

جایی که مال من است. واقعاً جایگاه من است. نقطه‌ی اثرگذاری من است و شاید، افقی گسترده و دور، از جایی که نیستم ولی می‌توانم باشم پیش چشم من قرار دهد.

اینها هیچ کدام، مهم‌تر یا پاک‌تر از دیگری نیستند. اما چیزهایی هستند که عموماً در رابطه‌های ما تجربه می‌شوند.

شاید یکی، فیزیک را در شریک عاطفی‌اش ببیند و دیگری در مجموعه‌ی تصاویر یک مدل!

شاید برای یک نفر، بخشی از این تجربه‌ها را مادرش بسازد. برای دیگری پدرش. برای دیگری یک دوست. برای یکی مولوی. برای دیگری حافظ.

یک نفر شاید، معنا را در اندیشه‌های سقراط بیابد و دیگری در خیال پردازی‌های افلاطون.

اما به هر حال، هر یک از ما، سبدی از رابطه‌ها داریم.

رابطه‌هایی که هر یک، یک یا دو یا سه یا چهار وجه دارند.

برای شناختن خودمان، کافی است که سبد رابطه‌هایمان را بر زمین قرار دهیم و به هر یک از تخم مرغ‌های این سبد نگاهی دوباره بیندازیم.

اگر از جایی که هستیم راضی نیستیم، شاید باید در ترکیب این سبد، تغییری ایجاد کنیم.

این تغییر شاید، با دور انداختن کتابی باشد. یا خریدن کتابی تازه.

شاید با پاک کردن شماره‌ای از دفترچه‌ی تلفنم باشد و شاید با ارسال پیامی تازه.

شاید با بخشیدن کسی باشد و شاید با فراموش کردن دیگری.

این تغییر، هر چه باشد،‌ ساده نیست. شاید یکی از دشوارترین بخش‌های خانه تکانی.

اما سال جدید، معمولاً، با سبد رابطه‌های قدیمی، نو نمی‌شود.

این را به خوبی می‌دانیم و می‌فهمیم.

stage-12



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+218
  

چه چیزی به من انگیزه می‌دهد؟ (گام یازدهم)

پیش نوشت یک: بهترین روش برای مطالعه‌ی این مطلب، این است که ابتدا ده قسمت قبل مطالعه شوند و تمرین‌ها و بحث‌های آنها انجام شود.

پیش نوشت دو: امیدوارم مطالعه‌ی این مجموعه نوشته (که قرار بوده برخی از عادت‌های ما را تغییر بدهد) خود به عادتی جدید تبدیل نشده باشد.

اینکه گهگاه سری به اینجا بزنیم و چیزی بخوانیم و منتظر قسمت بعد بمانیم. قاعدتاً اگر با مطالعه‌ی ده قسمت قبل، هیچ تغییر حتی جزئی هم در روند فعالیت‌ها و سبک زندگی روزمره‌ی ما حاصل نشده، مطالعه‌ی این قسمت و قسمت‌های آتی، اتلاف وقت خواهد بود.

قسمت اول بحث: ما همه مثل همیم!

در دوران مدرسه، یکی از معروف‌ترین سوال‌ها این بود که: می‌خواهید چه کاره شوید؟

بعد از آن هم می‌پرسیدند: چرا؟

وقتی هم می‌گفتیم می‌خواهیم به جامعه خدمت کنیم، هیچ وقت معلم توی ذوق‌مان نزد که: مگر بقیه‌ خیانت می‌کنند؟

البته ما هم یاد گرفته بودیم که هر جا لازم شد بگوییم: خوب! به هر حال اینطوری می‌شود بیشتر خدمت کرد!

ماجرای آرزوهای آموخته شده، هنوز هم در زندگی شخصی و اجتماعی ما رنگ نباخته است.

در فرهنگ‌های کمتر توسعه یافته که هنوز جمع گرایی نه یک ابزار برای زندگی، بلکه یک ارزش است، برای بسیاری از چیزها استاندارد وجود دارد.

خوب بودن، معیارهای مشخص دارد.

شغل خوب، محدود به گزینه‌های مشخصی است.

سر و سامان گرفتن زندگی، متر و معیارهای استاندارد دارد:

باید شغل داشته باشی با قرارداد بلندمدت. همین‌طور رابطه‌ی عاطفی با قرارداد بلندمدت.

یکی را اداره‌ی کار پیگیری می‌کند و دیگری را ثبت احوال.

دیگر نمی‌پرسند که آیا هر روز با شوق به محل کار می‌روی یا نه. یا اینکه وقتی از خواب برمی‌خیزی و دیگری را در بستر، کنار خود می‌بینی، لبخند بر لبانت می‌آید یا آرزوی روزی را داری که چشم به بستری خالی باز کنی؟ اینها مهم نیست. تو سر و سامان یافته‌ای!

رنگ لباس استاندارد دارد. همینطور قد و اندازه‌اش.

اینها مهم نیست. نه اینکه مهم نباشد، اما قابل تحمل است.

آنچه قابل تحمل نیست این است که حتی انگیزه‌ها و هدف‌ها هم “استاندارد” می‌شود: قالبی. یک شکل. تجویزی. دستوری.

چنین می‌شود که انگیزه‌ها و هدف‌ها که وجه تمایز ما انسانها هستند و باعث می‌شوند من با تو تفاوت داشته باشم و تو با دیگری، به وجه مشترک تبدیل شوند!

قسمت دوم بحث: توانمندی شگفت انگیز ما انسانها

انسان و بسیاری از حیوانات، توانایی فریب دادن دیگران را دارند. اینکه رفتاری متفاوت با انگیزه‌ و احساس خود بروز دهند.

اگرچه این توانمندی در انسان به اوج می‌رسد.

می‌توانیم گرسنه باشیم و خودمان را سیر نشان دهیم. خشمگین باشیم و آرام رفتار کنیم. آرام باشیم و فریاد کنیم. در جستجوی کشتن کسی باشیم و چنان آرام برای یافتن فرصت مناسب کمین کنیم، که تا مدت‌ها نفهمد دوستش هستیم یا دشمنش!

این فریب دادن در انسان، به دلیل ساختار پیچیده‌ی مغز، چنان پیچیده و اثرگذار می‌شود که برخلاف سایر حیوانات، می‌توانیم خودمان را هم فریب دهیم و حتی فراموش کنیم که فریب خورده‌ایم.

چنین می‌شود که انسان، می‌تواند همزمان صید باشد و صیاد و جزو معدود شکارچی‌های طبیعت، که می‌تواند برای شکار کردن خودش هم کمین کند و خودش را هم شکار کند و پیکر آرزوها و خواسته‌ها و انگیزه‌هایش را، بدرد و بجود و در درون خودش هضم و جذب کند، بی آنکه متوجه شود!

قسمت سوم بحث: هدف ندارم. انگیزه ندارم. حال خوش ندارم. بی حوصله‌ام.

کمتر دغدغه‌ و موضوعی می‌تواند تا این اندازه طنزآمیز باشد. اعتراف می‌کنم که هر وقت، می‌بینم کسی از این جنس حرفها می‌زند، خنده‌ام می‌گیرد و کمی هم حس ترحم در من برانگیخته می‌شود.

می‌گویند یکی بالای دیواری داد می‌زد که می‌خواهم خودکشی کنم.

کسی آن پایین گفت: کمک لازم داری؟ بیایم پرتت کنم؟

کسی که بالای دیوار بود، شاکی شد و فریاد زد: چرا حرفم را شوخی می‌گیری.

آنکس که پایین دیوار بود گفت: چون اگر قصد خودکشی داری، همین که انجامش بدهی ما متوجه می شویم. اینکه اعلام می‌کنی، احتمالاً‌ برای خودکشی کردن، نیاز به کمک داری.

می‌خواهم بگویم: کسی که میل به خودکشی دارد و همین را اعلام می‌کند، یعنی هنوز چیزی از حیات و زندگی در او هست. در غیر این صورت، مرده بود و وقت ما را به روضه خواندن در موردش نمی‌گرفت.

انگیزه هم چنین چیزی است. انسان، یک موجود بیولوژیک انگیزه محوراست. برای هر حرکت و رفتاری، انگیزه‌ای دارد. کسی نیست که انگیزه نداشته باشد.

آنچه هست این است که ما، مجموعه‌ای رسمی و پذیرفته شده از انگیزه‌ها را می‌شناسیم و مجموعه‌ای رسمی و پذیرفته شده از  هدف‌ها را هم آموخته‌ایم و وقتی در زندگی، می‌بینیم که آنچه واقعاً به ما انگیزه می دهد و آنچه واقعاً می‌تواند هدف ما باشد، در آن فهرست رسمی پذیرفته شده نیست، احساس می‌کنیم که “بی هدف” و “بی انگیزه‌” هستیم.

البته فراموش نکنیم که سیستم قدرتمند مغز ما که توانایی شگفت انگیزی در تطبیق با محیط خود دارد،‌ گاهی چنان فریب‌ می‌خورد و فریب می‌دهد که نمی‌توانیم تفاوت هدف و انگیزه‌ی رسمی و هدف و انگیزه‌ی واقعی را تشخیص دهیم و وجود این تعارض را بپذیریم.

بارها دیده‌ام که می‌گویند: من برای کتاب خواندن انگیزه ندارم. چه کار کنم؟

من همیشه یک جواب مشخص دارم: کتاب نخوان.

اگر کتاب خواندن واقعاً نیاز تو باشد، نمی‌توانی انگیزه نداشته باشی.

چنانکه مثلاً برای رابطه با جنس مخالف، بی انگیزه نیستی و حاضری دست به هزار تلاش ناموفق هم بزنی! یا برای مهاجرت، چنان این در و آن در می‌زنی که نگرانیم با بَلَم و از طریق آب و رودخانه، راهی سرزمین موعود شوی!

مسئله‌ی تلخ و دردناکی است. اما تا حد زیادی واقعیت دارد: اگر انگیزه‌ی کاری  را نداریم، برای افزایش انگیزه تلاش نکنیم. آن کار، کار ما نیست. آن هدف، هدف ما نیست.

لحظه‌ای با خودمان خلوت کنیم و ببینیم که انگیزه‌های واقعی ما چیست؟

انگیزه‌ها، خوب و بد ندارند. پاک و ناپاک ندارند. نحوه‌ی پیاده سازی انگیزه‌هاست که ممکن است مفید و مضر باشند.

یک نفر می‌تواند علاقمند به خدمت نباشد. می‌تواند قدرت طلب باشد.

این هیچ معنای بدی ندارد.

اگر قدرت طلبی به سمت استبداد یا بهره کشی از دیگران منتهی شود، منفی است. اما کارآفرینی که کسب و کاری بزرگ درست می‌کند و از اینکه آخر ماه، لیست حقوق هزار نفر را امضا کند احساس قدرت می‌کند، کاری خلاف عرف و قانون نکرده. او همچنان ارزش آفرین است و به مراتب بهتر از آن انسان‌های پاک قلبِ پوک مغزی است که هر روز به موقع سر کار می‌روند و می‌آیند و تمام روز هم به شغل خود (که هیچ ارزش اجتماعی و اقتصادی ندارد) مشغول اند و تا به حال مورچه‌ای را هم لگد نکرده اند و گوسفندوار، در زمین بزرگ خداوند می‌چرند.

وقتی از میان ده‌ها انگیزه‌ی قدرت طلبی، شهرت طلبی، خوردن، حتی انتقام جویی و …، همه را ناپاک و منفی می‌دانیم و جامعه اجازه نمی‌دهد آنها را به رسمیت بشناسیم و این به رسمیت نشناختن، چنان جدی می‌شود که خودمان هم باور می‌کنیم از این انگیزه‌ها دور هستیم، نتیجه این می‌شود که انگیزه‌های تجویزی، جایگزین می‌شوند و درست، همان طور که موتور دیزل با بنزین روشن نمی‌شود، من و شما هم با انگیزه‌ی تزریقی، راه به جایی نمی‌بریم.

جامعه، اگر عادت کند که واقعیت‌ها را مانند کارتون‌های کودکی، ساده و رویایی و معصومانه نشان دهد، کودکانی را می‌سازد که در ورود به فضای اجتماعی، یا پرخاشگر می‌شوند و یا سرخورده.

چند پیشنهاد:

  • فهرستی از انگیزه‌های واقعی خودتان (حتی اگر جرات ندارید به کسی بگویید و یا بقیه آنها را منطقی و مقبول نمی‌دانند) تهیه و تنظیم کنید. به شکل سالم و اجتماعی و مشروع اجرای آنها فکر کنید و ببینید که تا کنون، چقدر در راستای آن انگیزه حرکت کرده‌اید.
  • احتمالاً درس‌های #کارگاه زندگی شاد در متمم را می‌خوانید و تمرین‌هایش را انجام می‌دهید. آنها هم می‌توانند مکمل بحث ما تا عید باشند.
  • اگر نظم شخصی در ۱۵ دقیقه را نخوانده‌اید، بد نیست آن را بخوانید. اگر تصمیمی برای تغییر سبک زندگی گرفته‌اید، ممکن است بتوانید آن را به این شیوه عملی کنید.
  • اگر از اولین قسمت تا یازدهمین قسمت، هیچ تغییری حتی کوچک در سبک زندگی خود نداده‌اید (نگرش مهم نیست. نگرش فقط حرف است! سبک زندگی از جنس اقدام است) به نظرم دیگر این نوشته‌ها را نخوانید. معلوم است که نتوانسته اثربخش باشد.stage-11


رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+232
  

مدیریت تغییر از طریق تعیین نقطه‌ اتکا برای تغییر (گام دهم)

پیش نوشت صفر:  این قسمت، بخش دهم از سلسله بحث‌های پایان سال است. ۹ مطلب قبلی را می‌توانید دراینجا ببینید.

پیش نوشت یک: این یک اعتراف خیلی صادقانه است که تا به حال انجام نداده‌ام.

همیشه نسبت به کسانی که روی یک دایره‌ی بسته می‌افتند حس خوبی نداشته‌ام.

وقتی پای حرف دوستی می‌نشینم و می‌بینم تک تک جمله‌هایش، همان چیزی است که سال پیش هم از او می‌شنیدم. حتی دو سال قبل. حتی پنج سال قبل.

وقتی وبلاگ کسی را می‌خوانم و می‌بینم که به تکرار مکررات افتاده.

وقتی که احساس می‌کنم مرگ نویسنده در حال روی دادن است و یا روی داده است.

وقتی می‌بینم بعضی از ما، انگار مرده‌ایم و دانش و نگرش و باورهایمان به ثبات و تحجر رسیده، اما به دلیل اقتضائات قانونی (که توقف قلب را ضرورت دفن کردن می‌داند) سالهای سال، در میان مردم راه می‌رویم و می‌چرخیم تا شرایط قانونی دفن کردنمان، فراهم شود.

این یک سمت ماجراست.

سمت دیگر ماجرا این است که بعضی مطالب هست که نمی‌توان تکرار نکرد. آنها محور هستند. کلید هستند. قطب نمای مسیر زندگی هستند.

مثلاً تلاش بیشتر. مثلاً کتاب خواندن. مثلاً اقدام برای بهبود، حتی اگر از نتیجه مطمئن نیستیم و یا اگر حاصل این اقدام، در نسل ما و حتی نسل بعد از ما، آشکار نمی‌شود. مثلاً سیستمی فکر کردن و فراموش کردن مرزهای خودساخته و خودبافته. مثلاً اینکه همه‌ی هنر تغییر، پیدا کردن نقطه‌ی کوچکی برای تغییر است.

خصوصاً اینکه دیده‌ام و به این باور رسیده‌ام که ما نکات کوچک را جدی نمی‌گیریم.

یکی می‌گفت: برای رشد شغلی چه کنم؟

گفتم زبان انگلیسی یاد بگیر.

گفت دیگر چه کنم؟ گفتم: ببین! همین یک کار باید بتواند درآمد ماهیانه‌ی تو را از این یکی دو میلیون، به ده پانزده میلیون برساند. اگر نرساند، به نظرم دنبال “دیگه چی” نرو. چون از بعدی هم نتیجه نمی‌گیری و اصلاً‌ “هنر نتیجه گرفتن از داشته‌ها” را نمی‌دانی. اگر رساند، بیا و دنبال “دیگه چی” بگرد.

در چنین شرایطی، وقتی نکته‌ی کوچکی را می‌شناسم که بر اساس همین فهم اندک خودم، باور دارم می‌تواند به تغییری بزرگ منجر شود، دوست دارم بارها و بارها آن را تکرار کنم.

در این میان می‌ترسم که مخاطب، احساس کند که محمدرضا هم در Loop افتاد. گرفتار حلقه شد و هر روز به تکرار دیروز می‌پردازد.

برای اینکه بتوانم اثبات کنم که تکرار، ناشی از تاکید است و نه گرفتار شدن در حلقه‌ی بسته‌ی بازخوانی آموخته‌ها، دو کار انجام داده‌ام.

یکی متمم است که هر روز حرف‌های تازه دارد و قاعدتاً در کنار همه‌ی کارکردهای آن، یک پیام تلویحی هم دارد که دست ما، در محتوا بسته نیست و هر روز، حرف‌های تازه برای گفتن داریم.

دیگری هم این است که لا به لای بحث‌های خودم، مطالب نامربوط منتشر می‌کنم.

مثلاً (اعتراف سخت و تلخی است اما واقعی است) وقتی از آنتروپی و نظریه اطلاعات می‌نویسم یا می‌نویسم که تکنولوژی به کجا می‌رود و یا اینکه از آنتروپومورفیسم می‌نویسم یا از عصر سن‌تورها می‌گویم، در کنار هدف‌های دیگر، یکی از هدف‌های تلویحی من هم این است که به خودم و مخاطب، یادآوری کنم که من هم بلدم حرف های دیگر بزنم. هنوز حرفهای غیرتکراری دارم. (لااقل هنوز) گرفتار لوپ نشده‌ام. اگر می‌بینید که مثل گربه، از هر طرف رهایم می‌کنید با همان شکل قبلی بر زمین می‌افتم و یک مفهوم را به چند شکل (مثلاً خرده مهارت، میکرواکشن و …) می‌گویم، واقعاً به این دلیل است که فکر می‌کنم همان مفهوم، تمام زندگی ما را بس است و غیر از آن، هر چه می‌گوییم برای شلوغی بساط است و بازارگرمی!

اصل بحث:

یکی از کلمات کلیدی در حوزه‌ی تغییر نقطه اتکا یا Pivot است.

بزرگترین اهرم دنیا هم، نقطه‌ای دارد که تغییر نمی‌کند.

خودرو هم که در حال حرکت است، در هر لحظه، نقطه‌ی تماس بین لاستیک و زمین در آن، ثابت است و نقطه‌ای برای اتکا می‌شود. اگر چه لحظه‌ای بعد، نقطه‌ی اتکا تغییر می‌کند.

پای خود ما هم هنگام حرکت کردن، این توانمندی را کسب کرده است که در هر لحظه، نقطه‌ای را به عنوان نقطه‌ی اتکا انتخاب کند و با تغییر شکل کف پا و جابجایی کل پا، به شکل دائمی این نقطه را تغییر دهد و در نهایت کمک کند که موقعیت فعلی را در عین حفظ تعادل، تغییر دهیم.

اریک ریس هم در ادبیات Lean Startup خود (که به گفته‌ی خودش و ناظران بیرونی، دچار کم فهمی‌ها و کج‌فهمی‌های زیادی شده) از Pivot یا نقطه‌ی اتکا نام می‌برد و توضیح می‌دهد که کسب و کارها در مسیر رشد خود، لازم است که برای تغییر، به  نقطه ای تکیه کنند و جهت خود را تغییر دهند (متاسفانه، امروز بیشتر Pivot در ادبیات کارآفرینی را به عنوان نقطه‌ی تغییر می‌شناسند تا نقطه‌ی تکیه گاه).

اجازه بدهید که به جای تعریف‌های رسمی آکادمیک (که فراتر از سواد من و احتمالاً حوصله‌ی خواننده است) با چند مثال ساده، مفهوم نقطه‌ی اتکا را توضیح دهم:

مثال اول: تغییر حوزه‌ی فعالیت شرکت

فرض کنید که بازار محصولات ما خوب نیست و شرکت تصمیم دارد که فعالیت‌های خود را تغییر داده یا حوزه‌های دیگری را مورد سنجش و بررسی قرار دهد.

بحث نقطه اتکا در تغییر به ما می‌گوید:

قبل از اینکه همه چیز را تغییر دهی، کمی فکر کن. آیا این امکان وجود ندارد که به جای جستجوی مشتریان جدید و محصولات جدید، محصولات جدیدی پیدا کنی که بتوانی آن را به مشتریان فعلی‌ات بفروشی؟ (از مشتریان به عنوان نقطه اتکا استفاده کنی).

یا اینکه ببینی شاید بتوان از مشتریان فعلی صرف نظر کرد و عطای آنها را به لقایشان بخشید و مشتریان دیگری را یافت که حاضر باشند محصول فعلی تو را بخرند (از محصول به عنوان نقطه اتکا استفاده کنی).

دقت داشته باشید که توجه به نقطه اتکا برای تغییر، یک دستور قطعی و همیشگی نیست. یک الگوی فکر کردن است. الگویی که ممکن است گزینه‌های دیگری را پیش روی ما بگذارد و البته می‌کوشد هزینه‌ی تغییر را به حداقل ممکن کاهش دهد. به عبارتی، من اصرار ندارم که این کار، همیشه بهترین گزینه است. اما تاکید دارم که همیشه یک گزینه است و ممکن است گاهی بهترین گزینه باشد.

مثال دوم: تغییر در وضعیت منابع انسانی

فرض کنید که از اوضاع فعلی منابع انسانی در شرکت یا سازمان خود راضی نیستیم و تصمیم به ایجاد تغییر در این زمینه داریم.

بحث نقطه اتکا در تغییر به ما می‌گوید:

قبل از اینکه یک نفر را به دلیل اینکه از عهده‌ی وظایفش برنمی‌آید، از تیم خود حذف کنی، لحظه‌ای فکر کن. هیچ موقعیت دیگری در مجموعه‌ی تو نیست که او بتواند در آنجا به تو کمک کند؟ (حفظ فرد به عنوان نقطه اتکا و تغییر شرح وظایف)

قبل از اینکه فردی را از بیرون به داخل مجموعه تزریق کنی، آیا مطمئن هستی که هیچ فردی در داخل نیست که بتواند در موقعیتی متفاوت، به تو کمک کند و این جایگاه جدید را برای تو ایجاد کرده و توسعه دهد؟

مثال سوم: تغییر در ماموریت زندگی

فرض کنید یک نفر ماموریت خود را در حوزه‌ی آموزش تعریف کرده است و زندگی خود را صرف آن کرده. حالا به هر دلیل، احساس می‌کند که این ماموریت در شرایط فعلی قابل انجام نیست.

بحث نقطه‌ی اتکا در تغییر به ما می‌گوید:

قبل از اینکه ماموریت زندگی خودت را تغییر دهی، آیا فکر نمی‌کنی بتوانی با حفظ همان ماموریت، در مقیاسی متفاوت، یا فضایی متفاوت یا سیستمی متفاوت، ماموریت قبلی را ادامه دهی تا هم احساس کنی که زندگی هدفمندی داری و هم با شرایط جدید تطبیق پیدا کرده باشی؟

مثال چهارم: بازاریابی محصول

فرض کنیم که محصول ما در بازار موفق نبوده و در پی یک تغییر جدی هستیم.

بحث نقطه‌ اتکا در تغییر به ما می‌گوید:

قبل از اینکه دست به تغییرات بزرگ بزنی، لحظه‌ای فکر کن. این امکان وجود ندارد که همین محصول را در همین بازار، به شکل کاملاً متفاوتی تبلیغ کنی و فرایند بازاریابی و فروش خود را تغییر دهی؟

همه‌ی مثال‌هایی که در بالا مطرح کردم، یک ویژگی مشترک دارند. می‌خواهیم وضع فعلی را تغییر دهیم. اما ناگهان همه چیز را تغییر نمی‌دهیم. چند پارامتر را به عنوان نقطه اتکا حفظ می‌کنیم و یک یا چند پارامتر دیگر را (و ترجیحاً فقط یک پارامتر دیگر را) تغییر می‌دهیم. ممکن است مانند همان ماشین که مثال زدم، به نقطه‌ی جدیدی برسیم و نقطه تماس لاستیک و زمین عوض شود و در آنجا، اتفاقاً همان تکیه گاه قبلی را هم رها کنیم و تغییر دهیم.

هیچ نقطه‌ی اتکایی قرار نیست ابدی و جاودانه باشد. اما تغییر کردن بدون نقطه اتکا هم، همیشه ساده و امکان پذیر نیست.

باز هم تاکید می کنم که استفاده از نقطه اتکا، یک راهکار پیشنهادی در کنار سایر راهکارهاست و نه الزاماً بهترین راهکار. اما من آن را خیلی دوست دارم (و اگر یواشکی می‌خواستم به شما توصیه کنم، می‌گفتم این اما و اگرها، تعارف است. به نظرم بهترین راهکار است!)

حالا بیایید به همه‌ی بحث‌هایی که تاکنون در مورد تغییر و سبک زندگی و برنامه ریزی و … داشتیم فکر کنیم.

چه چیزهایی می‌تواند نقطه‌ی اتکا برای تغییر باشد؟

***

فرض کنید من سیگار می‌کشم.

می‌دانید که هر سیگاری که مدت طولانی سیگاری است، سابقه‌ی ده‌ها بار ترک سیگار را در زندگی‌اش دارد! 😉

شاید یک کار این باشد که بگویم: سیگار می‌کشم. اما همیشه از همین برند خاص.

(ممکن است بگویید که این کار چه خاصیتی دارد. اما سیگاری‌ها معمولاً در نبود سیگار از یکدیگر سیگار می‌گیرند و یکدیگر را همراهی می‌کنند. تعهد به یک نوع خاص از سیگار، باعث می‌شود که خیلی از فرصت‌های سیگار کشیدن استفاده نشود و مصرف سیگار کاهش پیدا کند!)

شاید هم این باشد که از سیگارهای سنگین به سراغ سیگارهای سبک بروم. اما متعهد شوم که تعداد نخ های سیگار مصرفی را حفظ کنم.

این نکته‌ی آخر خیلی مهم است. چون تحقیقات نشان می‌دهد که کسانی که سیگار سبک می‌کشند، از نظر روانی احساس می‌کنند که خیلی ضرری ندارد و سیگارهای بیشتری می‌کشند و در نهایت، آسیب سیگار برایشان افزایش می یابد!

حالا ممکن است چند هفته یا چند ماه بعد، وقتی شرایط فعلی تثبیت شد و دیدم با آن راحت هستم، نقطه‌ی اتکای بعدی را انتخاب کنم و گام بعدی تغییر را انجام دهم.

***

فرض کنید من عادت به دیدن تلویزیون دارم و می‌دانم که این اسب تروا، به سادگی پا از زندگی من بیرون نمی‌کشد.

به جای ترک کامل اعتیاد به این وسیله‌ی مخرب و خانمان سوز، با خودم می‌گویم: من همان دو ساعت در روز را تلویزیون می‌بینم.

اما برنامه‌های متفاوتی را نگاه می‌کنم.

(همین، نخستین گام در مسیر رستگاری است! گام دوم را هم بعداً برمی‌دارید و می‌توان به بهبود کیفیت زندگی شما، امیدوار بود.)

***

با همین ایده، می‌توان یک فهرست ساخت.

در اینجا فقط می‌خواهم روی یک نکته تاکید کنم.

روح این حرف، خیلی شبیه روح میکرواکشن است. همینطور تغییر سبک زندگی از طریق اصلاحات جزئی.

تنها یک تفاوت کوچک وجود دارد.

در آن بحث می‌گفتیم: چه چیزی وجود دارد که می‌خواهی تغییر دهی؟

اینجا می‌گوییم: اگر می‌خواهی تغییر ایجاد کنی، چه چیزی را اگر تغییر ندهی، مدیریت تغییر و فرایند آن برایت ساده تر می شود؟

یک مثال شخصی:

وقتی می‌خواستم اینستاگرام را رها کنم، برایم ساده نبود.

عادت به سر زدن به اینستاگرام عادت شیرینی بود. هر بار انتظار کشیدن لایک خوردن یا فالو شدن، چنان دوپامینی ایجاد می‌کرد و می‌کند که اگر همه‌ی فسادهای اخلاقی را هم با هم انجام دهید، نمی‌توانید به این تعداد در یک روز، دوپامین را در مغز خود آزاد کنید و لذت ببرید! (متاسفانه همین مسئله، دلیل اعتیاد به #شبکه های اجتماعی است).

پس چه باید کرد؟ فکر کن که چهل کیلو فالور هم داری و بقیه برای چند گرم یا چند مثقال فالور، این در و آن در می‌زنند و اکانت‌های فاسد قدیمی را می‌خرند و تغییر کاربری می‌دهند تا آن اعداد و ارقام را داشته باشند!

من برای مدیریت تغییر سبک زندگی در حوزه شبکه های اجتماعی، نقطه‌ اتکای خودم را “حفظ حضور در اینستاگرام” قرار دادم.

اکانت دیگری ساختم و هیچ جا هم نگفتم.

شروع کردم در آن عکس حیوانات گذاشتم (حالا دیگر مجبور نبودم مطالب ارزشمندی مثل عکس حیوانات را با حرف‌های بی ارزشی مثل جملات قصار نویسندگان و فیلسوف‌ها مخلوط کنم تا برای مخاطب، قابل هضم و جذب باشد!).

همه‌ی کپشن‌ها و مطالب را هم انگلیسی نوشتم تا از جامعه‌ی با فرهنگ عزیزمان، فاصله داشته باشم.

یکی دو ماه گذشت. به شرایط جدید عادت کردم.

بعد کل اینستاگرام را کنار گذاشتم.

امیدوارم، شما هم فرصت کنید و به بحث نقطه اتکا در تغییر کمی فکر کنید. شاید هم مثال‌هایی به ذهن‌تان یا زندگی‌تان رسید و به من هم خبر دادید.

به نظرم می‌توانیم امروز، یک نقطه‌ اتکا را پیدا کنیم و تا عید، یک تغییر ساده را آزمایش کنیم.

stage-10

 



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+270