وقتی که اشیاء از زندگیت روایت میکنند…

دیکشنری آکسفورد

شادی قلی پور، همکار خوب من است که هفت روز هفته را با حوصله، جوابگوی صدها نفر افرادی است که به هر دلیل با من کاری دارند و خوب میدانم که این کار، اعصابی از فولاد و صبر و حوصله ای چون ایوب میخواهد. امروز میخواستم برای یادگیری زبان، کتابی به او هدیه دهم. تمام خانه را گشتم و در نهایت کتابی پیدا کردم که هرگز نمیتوانم قیمتی روی آن بگذارم. ساعتی کتاب را پیش رویم گذاشتم و نگاه کردم. کتاب برایم داستانهای زیادی را تداعی کرد. روبرویم روی میز، ساکت و آرام، داستان زندگیم را روایت کرد…

کتاب مربوط به سال ۱۹۸۸ است. دبستان می رفتم. ۱۷ تومان پولش را داده ام. شاید زیاد به نظر نیاید اما خوب یادم هست که برایم گران بود و مدتها فکر میکردم که آیا باید چنین هزینه ی سنگینی برای یادگیری زبان دوم، انجام دهم یا نه. کاغذهایش کاهی و سبک بود و روی آن نوشته بود: «نسخه ی ارزان قیمت!».

این کتاب تنها معلم زبان من بود. هیچوقت نتوانستم به کلاس زبان بروم. نخستین کتابهای انگلیسی را در همان سالهای دبستان خواندم و تقریباً پس از آن بود که جز ادبیات فارسی و کتابهای مدرسه، کتابها را به زبان انگلیسی می خواندم. سخت بود و طول میکشید. اما می ارزید.

کتاب یادم انداخت که کلاً هیچ کاری را از مسیر درست و حسابی و متعارف آن انجام نداده ام.

یاد حرف مادرم که می گفت: وقتی دو ساله بودی، پتو به دورت می پیچیدیم تا بتوانی بنشینی و اخبار گوش بدهی چون اخبار را خیلی بیشتر از برنامه کودک دوست داشتی! (البته هنوز هم که فکر میکنم اخبار در صدا و سیمای ما، برای مخاطب قبل از دبستان پخش می شود).

یاد پدرم افتادم که در پنج سالگی، کنار دستش نشستم و به من یاد داد که بنویسم: «پدر سبزی خوردن پاک میکند». مهم نیست که به عنوان نخستین جمله در نوشتن فارسی، پدرم شاید گزینه ی سخت و نامناسبی را انتخاب کرد. مهم این است که امروز خوشحالم که اگر چه پدرم کم سواد بود، اما نخستین معلمم بود و هر آنچه از خواندن و نوشتن می دانست را در همان سالهای قبل از مدرسه به من آموخت.

یاد سالهای سوم و چهارم دبستان افتادم و اینکه هر وقت معلمی نمیتوانست سر کلاس برود و کاری داشت، من به جای آنها سر کلاس می رفتم و درس میدادم.

یاد «رادیکال» گرفتن که سوم دبستان تازه آن را یاد گرفته بودم و هر وقت سر کلاس، میخواستم دانش آموزان را سرگرم کنم، میپرسیدم که «آیا میدانید کدام عدد را اگر در خودش ضرب کنیم ۱۰ می شود؟». و پس از مدتی سردرگمی دانش آموزان، به سان شعبده بازی که خرگوش از کلاهش بیرون می آورد، با هیجان و علاقه به آنها رادیکال گرفتن را یاد می دادم!

دیکشنری آکسفورد. نسخه ی دانشجویی. کاغذ کاهی رنگ و رو رفته. جلد پوسیده ی پلاستیکی.

همه و همه روایتگر سالهایی است که من و خانواده ام می کوشیدیم، راهی متفاوت و زندگی بهتری را برای من بسازیم. راه دشواری که اگر چه امروز با موفقیت در حال طی شدن است، اما همین کتاب پوسیده، هنوز داستان های زیادی از روزهای سخت و تلخ آن روزها را برایم روایت میکند.

کتاب را به شادی هدیه میدهم، تا همیشه به یادش بماند که پشت روزهای شیرین، سالهای سخت و تلخ زیادی هست. سالهایی که دیگران، اگر آنها را می شنیدند و می دیدند، شاید داشتن روزهای شاد و موفق را آرزو نمیکردند…



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+269
  


35 نظر بر روی پست “وقتی که اشیاء از زندگیت روایت میکنند…

  • هومن کلبادی می‌گه:

    سلام به همۀ دوستای عزیزم به خصوص شادی عزیز
    این رو قلباً میگم ، در کنار محمدرضای عزیز بودن و کارهای ایشون رو هماهنگ کردن ، کار سخت و در عین حال لذت بخشی هست و میتونه اوج تواناییِ یک فرد رو نشون بده و این رو به جرات می گم که بسیار بسیار برای هممون عزیز هشتین شادی جان . امیدوارم همیشه و در کنار همۀ عزیزانتون ، سلامت ، آرام ، شاد و سربلند باشید و بهترین های روزگار ، در انتظارتون باشه
    ارادتمند – هومن کلبادی

    Thumb up 7

  • یاسر می‌گه:

    سلام ،
    جطور می تونم کتابهای دوره دبستان رو به انگلیسی پیدا کنم؟
    اگه میشه ذر مورد این که چطور این دروس رو به انگلیسی می خوندید بیشتر توضیح بدید.

    ممنون.

    Thumb up 1

  • علیرضا(N.B) می‌گه:

    سلام استاد
    وقتی از این پستها میذارید خیلی لذت میبرم نمیدونستم چرا. تا امروز پست “روحهای کوچک روحهای بزرگ” رو خوندم.خیلی خوشحالم که شما به اینجا رسیدید.
    میدونم قرار به لایک بود ولی… .
    موفق تر از قبل باشی

    Thumb up 0

  • سلام
    محمدرضا عزیز
    سختی های زندگی انسان را آبدیده می کند. تو هم مثل خیلی های دیگر که از صفر شروع کرده اند و امروز در پله های موفقیت قدم بر می دارند حرکت کرده ای.
    کامنتهای دیگران را هم خواندم. برخی از دوستان از نوشته شما تداعی کرده بودند که شما از اول خیلی مخ بودی و نابغه بودی
    البته که از نوشته ات می شود به این نتیجه رسید که بچه زرنگ بودی
    ولی شما هم گفتی که خیلی تلاش کرده ای
    یاد کتابی افتادم به نام عادتهای میلیونرها که به بررسی عادت آدمهای موفق پرداخته بود.
    یکی از پارامترهای بسیار مهم در زندگی همه آدمهای موفق همانی است که خودت به آن اشاره کرده ای
    یعنی تلاش و کوشش فراوان
    این را گفتم که بقیه دوستان بفهمند که نه تنها محمدرضا و مثل محمدرضا ها بلکه ۱۰۰ ها هزار نفر از آدمهای موفق جهان از تلاش و کوشش بسیار به نتیجه رسیده اند.
    به هر حال
    امیدوارم آدمهای پر انرژی مثل محمدرضا با رابطه نزدیکی که با دیگران دارد بتواند به آنها نشان دهد که می شود خیلی کارها کرد
    فقط باید تلاش کرد
    خواستن توانستن است
    یا علی

    Thumb up 0

    • این بار،بدون نام می‌گه:

      دوست عزیز
      تعریف مخ بودن فقط داشتن IQ بالا نیست . اینکه آدم چنین پشتکاری داره هم یه علتی داره که عموما بر میگرده به دوره کودکی ، میشه از نظر روانی یا حتی نوراتیک میشه اینو توضیح داد و روی مغز نشونش داد. این هم رو من مخ بودن میدونم(میدونم کلمه دقیقی نیست ، مخ!). خلاصه در قمار زندگی بعضی ها برگه های خوبی دستشون میاد بعضی ها نه.
      بعضی ها تا خرخره غرق در باتلاق مشکلات واقعی و بیماری های روانی (مثل قفس آهنی یا چاه عمیق)گیر افتاده اند. برای چنین شخصی پشتکار و این کلمات مشابه یه مفهموم انتزاعی مظحکه
      بعضی ها هم پشتکار خوبی دارن اما فرصت این رو ندارن که به چیزی بالاتر از بهترین آهنگر روستا برسن . رندگی پر از فاکتورای تصادفیه . آزادی انسان رو هم منکر نمیشم (از دید فلسفی نمیتونم تاییدش هم بکنم! ، نمیدونم کسی مثال آبشار نیچه رو خونده یا نه،در کتاب انسانی زیاده انسانی ) ما انتخاب هایی داریم که به زندگی جهت میده. انتخاب هایی در مورد اینکه کی چطوری از کدام ورق استفاده کنیم

      Thumb up 2

  • تبریک بخاطر داشتن چنین خانواده ای
    تبریک به شادی و خودت بخاطر اینکه دوستای خوبی برا هم هستین
    و البته تبریک به شادی جان برای هدیه ارزشمندی که گرفت

    Thumb up 1

  • فایزه می‌گه:

    خیلی وقتا به این فکر میکنم که شرایط من خیلی خوبه اما تنبلی از منه!
    این روزها یک جمله هست که مدام مرورش میکنم:”باید هزینه رشد را پرداخت”
    امیدوارم ان را هرروز زندگی کنم و رشد بشود لحظه لحظه عمرم.
    زندگی هرکسی محدودیتی را میتونه براش ایجاد کنه ولی مهم اینه که ما اگاهیمونو حفظ کنیم و مغلوب نشیم
    زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت….

    Thumb up 1

  • شاهان می‌گه:

    بالاخره ما همدیگرو میبینیم دیگه ، اونوقت ….

    Thumb up 0

  • حامد می‌گه:

    استاد ی چیز خیلی جالب تو این متن دیدم که بیشتر از قبل بهت افتخار می کنم:)

    “یاد پدرم افتادم که در پنج سالگی، کنار دستش نشستم و به من یاد داد که بنویسم: «پدر سبزی خوردن پاک میکند». مهم نیست که به عنوان نخستین جمله در نوشتن فارسی، پدرم شاید گزینه ی سخت و نامناسبی را انتخاب کرد. مهم این است که امروز خوشحالم که اگر چه پدرم کم سواد بود، اما نخستین معلمم بود و هر آنچه از خواندن و نوشتن می دانست را در همان سالهای قبل از مدرسه به من آموخت.”

    این پاراگراف رو با کمی تفاوت تو زندگی استیو جابز دو سال پیش خوندم… قبلاً هم در مورد پدرتون تو ماه عسل پارسال مطالبی گفتید که واقعاً عالی بود…

    امشب حتما سری به کتاب جابز می زنم و صفحه و نشر می نویسم تا بقیه هم متوجه بشند! عالی بود…

    Thumb up 0

  • محمدجواد مقومی می‌گه:

    واقعاً خانم قلی پور انسان شریفی هستند.یکی از با صبر و حوصله ترین و خوش اخلاق ترین کسایی هست که تو عمرم دیدم.دست مریزاد به ایشون و ممنون از شما که ایشون رو برای ارتباط با ما شاگردا انتخاب کردید.

    Thumb up 1

  • مرتضی می‌گه:

    سلام؛
    ای بابا؛
    منم یکی از این کتابا زیاد دارم.
    یکی دارم که الانم از همینجا تو کتابخونم معلومه، واژه های مترادف و کاربردهای آن مال انتشارات دانشگاه علامه طباطبایی هستش، چاپ سال ۷۲، اون موقع من ۵ سالم بود، ولی کلاس سوم ابتدایی بودم که اینو تو یه خرابه پیدا کردم، وقتی پیداش کردم انقدر آب و بارون خورده بود که کاغذ از فرم در اومده بود، هنوزم لکه های اون سالها رو کاغذش هست.
    پول کتاب نو خریدن که نداشتیم، کلاً از تو خیابون کتاب جمع میکردیم، یادش بخیر، یه بار یه کارتن جلوی یه خونه دیدم که توش پر از کتاب بود، کارتنه از بالا تنه خودم بزرگتر بود، از ترس اینکه مبادا ماشین شهرداری بیاد برش داره ببره، کل کارتون رو به زور بغل کردم و با شوق میدویدم سمت خونه و همش ترس اینو داشتم که نکنه یکی وسط راه اینا رو ازم بگیره.
    کلاً تا اواخر نوجوانی یا با کتابای گوشه خیابون افتاده مطالعه کردیم، یا کتابای تیکه تیکه شده ای که از فروشگاه های کتاب کهنه و دست دوم میخریدیم، تازه اونم میرفتیم کتاب های حسابی ملخ و موریانه خورده رو برمیداشتیم که ارزون تر باشه ( کلاً چه علاقه ای به کتب متلاشی شده داشتیم!)
    تفریحمون هم این بود که لاستیک مستهلک اتومبیل و موتور سیکلت پیدا کنیم، و با یه تیکه چوب تو کوچه ها شالاپ شولوپ بکوبیم بهش تا قل بخوره و ما هم با دمپایی پاره ای پامونه بیوفتیم دنبالش، البته بعدها یه دوچرخه داغون ۱۶ هم خریدم که وضع بهتر شد، ظرف بستنی لیوانی میذاشتیم بین لاستیک و گلگیرش و رکاب میزدیم و قرقر صدا میداد و ما هم حس موتور سواری بهمون دست میداد، این موتور ترمز هم که نداشت، اگر مانعی جلومون سبز میشد محکم پاهامون رو رو زمین میکشیدیم تا موتورمون بایسته ( چندبار هم پاهام زخم شد!)
    از ۹ سالگی هم که تو خیابون گاری هل دادیم و با اون صدای ظریف کودکانه تو کوچه ها داد و هوار کردیم یا کنار خیابون بساط آدامس و لواشک پهن کردیم و زیر بارون بجای کلاه نایلون میوه کشیدیم رو سرمون و روی جوراب مشمع فریزر کشیدیم که وقتی آب از کفش سوراخمون به داخل نفوذ کرد پاهامون خیس نشه.
    بعدها وضعمون بهتر شد، خونه بزرگ حیاط بزرگ، خورد و خوراک بهتر، رفاه بیشتر، ولی دیری نگذشت که سرمایه پدری رو دزدیدن و بالا کشیدند و ورشکستی و بازهم آوارگی و بعد مدتی ریختن اساب اثاثیه خونه تو خیابون توسط صاحب خونه و فروش یخچال و تلویزیون و فرش زیر پا برای فراهم کردن یه آلونک موریانه زده و سوسکی دیگه و باز هم جون کندن.
    خدا رو شکر، الان مجدداً زندگی خوبه، و تو این زندگی افتخارم پدرمه که از ۵ سالگی کار کرد و زندگی رو ساخت و تو جوانیش زندگی ساخته شده رو رها کرد و رفت تفنگ دستش گرفت و تو جبهه جنگید و بعد جنگ از صفر شروع کرد، ساخت و زمین خورد و بازهم ساخت و زمین خورد و الان ۵۰ ساله که داره کار میکنه و روزانه ۲-۳ ساعت میخوابه، و با اینکه میتونه آروم تر زندگی کنه ولی هنوز انتخابش تلاش کردن بیشتره.
    خدا خیرت بده محمدرضا این پست رو نوشتی تا ما هم یادی از گذشته کنیم و ناخودآگاه دستمون بره رو کیبورد.
    ولی بنظرم این سختی ها رو آدم مجبوره درون خودش نگه داره و چیزی نگه. اکثراً فکر میکنن یا آدم داره دروغ میگه، یا فکر میکنن اینا رو آدم میگه که براش دل بسوزونن!
    یه نظر شخصی هم دارم، بنظرم سختی کشیدن خوبه، ولی زیادش نه، آدمی که زیاد سختی بکشه، خیلی عقب میمونه، و بیراهه زیاد میره.
    من اگر پاش بیوفته باز هم اون آدامس رو کنار خیابون میفروشم، ولی بعضی وقتا پیش خودم میگم اگر انقدر زندگی سخت نبود، الان خییییییلی کارای بهتری میتونستم انجام بدم و از اینی که هستم بهتر باشم.
    خیلی وقتا پیش میاد پای صحبت با هم سن و سالان که میشه، طرف میپرسه به چه زبونی مسلطی؟ میگم کم و بیش انگلیسی، طرف با کنایه میگه فقط انگلیسی؟ من انگلیسی رو تو ۱۱ سالگی یاد گرفتم، الان ۶ تا زبون بلدم،
    اینطور مواقع هم آدم مجبوره لبخند بزنه و بگه “واقعاً؟ آفرین آفرین” و تو دل خودش بگه “شات آپ بابا”.
    اینطور مواقع آدم میبینه که بله، درونش خودشو میسوزنه، بیرونش بقیه رو.

    Thumb up 0

  • M.H.B می‌گه:

    یه سوال اساسی! آقای شعبانعلی شما کامنت ها رو خودتون می خونید یا دوستان همکار؟

    Thumb up 0

  • رها معتمد می‌گه:

    نوشته شما و البته اظهار نظر بقیه رو خوندم.
    خیلی دوست دارم وقتی کسی اینقدر راحت خودشو ابراز میکنه ولی چرا من نمیتونم!؟ مشکل کجاست؟ چجوری میشه حلش کرد؟

    Thumb up 0

    • رها معتمد می‌گه:

      منظورم اون آقا یا خانم بی‌نام بود.
      باید از خودم ناراحت باشم که راحت نیستم و نمیتونم راجع به خودم حرف بزنم یا نه؟!

      Thumb up 0

      • این بار،بدون نام می‌گه:

        رها
        من وقتی تونستم حرفهامو بزنم که زهر و سم گذشته دیگه تو وجودم نبود
        یعنی یاد اون گذشته ها میفتم اما ناراحت نمیشم . اون دردها و رنج ها زنده نمیشه (به قول دکتر پنفیلد روانپزشک خاطرات به یادم میان،اما بازنواخته نمیشن،انرژی ندران، حس و احساس رو بر نمی انگیزن)
        فکر کنم آدم زخم هاشو درمان کنه ، میتونه هر وقت لازم بود به راحتی( به قول شما )خودشو ابراز کنه
        البته انگار آثار بعضی زخم ها ، و تاثیر گذشته(مثبت یا منفی، در مورد من ۹۰% مثبت) همیشه باقی میمونه، شاید..

        Thumb up 1

  • ارش می‌گه:

    سلام محمدرضا جان
    هرچه بیشتر نوشته هایت را می خوانم بیشتری با برزگی روحت اشنا می شوم.این خیلی زیباست از چیزی که برات یاداور خیلی چیزاست می تونی بگذری کاری که از هر کسی بر نمیاید.از اینکه با کسی مثل شما اشنا شدم بینهایت خوشحالم چون تو همین مدت چیزهای زیادی ازت یاد گرفتم

    Thumb up 0

  • راحمه می‌گه:

    واااااااای خدای من! شما که اعجوبه ای بودین دبستان بصورت خودآموز زبان رو میخوندین؟ میگم خواهر یا برادری هم داشتین که راهنماییتون کنن؟آخه استارت اولیه انگلیسی بنظرم نیاز به یه معلم داره بالاخره تلفظ و اینجور چیزا رو که از کتاب نمیفهمیم!
    من با ۲۰ و اندی سال سن اندر خم یک کوچه ام فکر کنم ما هرچی بدویم بازهم به چند کیلومتری سایه شما هم نخواهیم رسید

    Thumb up 1

    • تلفظ مشکلی بوده که من همیشه داشتم. بعدها هم به دلیل اینکه در کشورهای غیر انگلیسی زبان بودم. عملاً لهجه ام درست نشد. اما این رو به حساب تنبلی میگذارم نه بی معلمی. متنهای انگلیسی که خوانده شده و ضبط شده یا آنلاین هست کم نبوده. من تنبل بودم.

      Thumb up 3

  • یک ریال می‌گه:

    پر کاری صفت کاملی بود که به کار بردی. بعضی روزها که دست از تلف کردن وقت بر می دارم و به اصطلاح پر کار می شوم، می بینم که خیلی می توان کار کرد، واقعا ۲۴ ساعت وقت زیادی است.
    راستی واقعا سالهاست که دو ساعت می خوابی؟ خیلی برای من عجیب است.

    Thumb up 0

  • مهتاب.ص می‌گه:

    شادی جان خوش به حالت..چه هدیه ارزشمندی گرفتی..واستادممنون ازاینکه این هدیه واین خاطرات راباماتقسیم کردی

    Thumb up 0

  • عظیمه می‌گه:

    سلام
    با این خاطره شما، یاد سخنی از خودتان افتادم که به ما یادآور شدید “اندیشه ای متفاوت داشته باشیم، نه یک انسانی متفاوت…” : “من هم انسانی معمولی هستم، اما می خواهم متمایز باشم…”

    درود بر استادی که تلخی ها و سختی های هر راهی را با شادی های روزهای موفقیت، برایمان شیرین می کند…

    Thumb up 0

  • این بار،بدون نام(ایمیلم هست ، لطفا اسممو نیار ، تو محل آبرو داریم! ;) ) می‌گه:

    من همیشه با این حرفها (اینکه امثال شما از بچگی هم متفاوت و به تعبیری مخ بودید) ناامید میشم ، خیلی .
    زمانی که تو داشتی، زبان و رادیکال میخوندی
    من داشتم گاو و گوساله میچروندم (از ۶-۷صبح تا ۶-۷ بعدالظهر ) و درو میکردیم و… (از قبل از دبستان)
    آن هم با کفشهای پلاستیکی که احتمالا کسی از اون کفشها ندیده (پاها رو زخم میکرد) و لباسهای پاره و صورت آفتاب سوخته ، بدن چرکی! و …
    تازه این بهترین بخشش بود
    بدترینش کتک ها و تحقیرهاو فحش هایی بود که نوش جان میکردیم ، از پدرم گرفته تا عمو و پدربزرگ و بچه های محل
    به مدت ۲دهه
    با order of magnitude صدهزار !
    که هنوز جای زخم هاش مونده رو بدنم و روانم ،
    درمان بعضی از زخم های روانی(خوددرمانی) اون دوره هم حدود ۱۲-۱۳ سال طول کشید (تا نسبتا به یه آدم سالم از نظر روانی اجتماعی .. تبدیل بشم)
    زمانی که شما داشتی تو آلمان و اتریش زندگی و کار میکردی
    من بین ده ها کتاب دنبال راه حلی برای درمان زخم های روانیم میگشتم . مثل برادرهام جرات خودکشی هم نداشتم
    پدر تو نخستین معلمت بود ، پدر من(پدر بیولوژیکی) تنها یکی از دگرآزارهای بیمار دور و بر من بود…
    بگذریم
    نمیخام فیلم هندیش کنم . گذشته گذشته ، تا ببینیم چه زاید زمان(و خودم)..

    حالا از صفر میخام شروع کنم … زکی
    این از زندگی ما، اون از زندگش شما ، مرسی عدل خدا
    من اگه همکار خوبی داشته باشم چوبی رو بهش هدیه میکنم که عموم مثل تسبیح همیشه دستش بود برای کتک زدن من…

    Thumb up 7

    • دوست عزیزم: این بار بدون نام! (که البته لطف کردی و برای من گفتی که کی هستی).
      چند تا نکته به ذهنم رسید که خواستم بنویسم:

      ۱- شاید متن من این حس رو القا کرده باشه، اما من خیلی خودم رو «مستعد» نمیدونم. بیشتر پر کار میدونم (چنانکه تمام این سالها و حتی این روزها، ۲ ساعت میخوابم و بقیه رو کار میکنم).
      ۲- همیشه احساس کرده ام که در نردبام زندگی، همیشه کسانی بالاتر و کسانی پایین تر هستند. گاهی پراید سوار میشوی و با دیدن یک فرد پیاده، خوشحال میشوی که از نعمت خودرو برخورداری. گاه بنز اس سوار میشوی و کنار خیابان یک بوگاتی پارک کرده و تمام زندگی مالیت را زیر سوال میبرد!
      ۳- راستش این روزها که مرور میکنم من در یک خانواده ی از لحاظ مالی ضعیف و از لحاظ سواد معمولی و پایین بوده ام. اما از لحاظ فرهنگی خانواده ی خوبی بوده. شاید باید روزی در مورد تفاوت سواد و فرهنگ و طبقه ی اجتماعی بنویسیم. اما از نوشته ات می فهمم که از هر لحاظ، پله ی تو پایین تر از پله ی من بوده است.
      ۴- خیلی خوشحالم که تو آن گذشته را کنار گذاشته ای و خوب زندگی میکنی (تا امروز هم اگر این بحث مطرح نمیشد این حرفها را نمی گفتی). به هر حال همیشه گلایه هست. نسبت زندگی تو به من، مثل زندگی من به دوستانم در نشریه تایم آمریکاست. من هم شبیه درد دل های تو را داشتم و جز آن روزی که بحثی چنین مطرح نشد، اینها را در دلم نگه داشتم. همیشه هستند کسانیکه موقعیتشان تهدیدی برای انگیزه ی ما باشد

      شاید بهترین کار این است که به پله های پایین نگاه کنیم تا بدانیم همیشه شرایط بدتری هم هست و به پله های بالا نگاه کنیم تا سقف رویاهایمان محدود نگردد…

      شاد باشی و موفق دوست من.

      Thumb up 16

      • این بار،بدون نام می‌گه:

        محمدرضا جان
        خوشحال شدم از حرفهات .
        نظر خودمم همینه .
        همیشه نگاهم به پله های بالا بوده … چاره ای جز این نداشتم!
        یه نکته دیگه هم هست :
        به قول نیچه چیزی که منو از پا درنیاره ، قویترم میکنه.

        Thumb up 5

      • محمود می‌گه:

        دوست نازنین بی نام من
        شاد باش و به خودت ببال که اگر شما و امثال شما مشقت و زحمت کشاورزی و دامپروری رو به جان نمی خریدین، امثال محمدرضا و من و خیلی های دیگه از شدت گرسنگی، نه نای درس خوندن داشتیم و نه حرفی برای گفتن از تجربه هامون !
        مبادا احساس بدی به خودت راه بدی
        بخودت ببال عزیزم
        ببال…

        Thumb up 2

    • ناشناس می‌گه:

      با این حرفات دلم گرفت دوست عزیز یاد مشکلات خودم افتادم….

      Thumb up 0

  • پرویز می‌گه:

    محمد رضا من رو یاد یه کتاب لانگمن جیبی انداختی که اول راهنمایی ۱۴۵۰ تومان خریدم روزگاری که اون کتاب پول توجیبی بیشتر از دو هفتۀ من بود، و مهمترین دوست انگلیسی زبان من تا پایان دوران کارشناسی و ورود به کارشناسی ارشد بود، حتی توی خدمت هم این کتاب همراهم بود! با چسب نواری ۵ سانتی جلدش کرده بودم، تمام دغدغه‌ام این بود که گم نشه، اینکه کی می شه منم ۲۸۰۰۰ تا لغت یاد بگیرم؟!
    آره منم کلاس زبان نرفتم مثل تو و مثل خیلی از برو بچه‌های غشر کارگر منم هیچ کاری رو از مسیر درست و درمون نرفتم…
    کتاب تو بود اما من رو هم دلتنگ کردی!
    موفق باشی اما من فکر نکنم کتابم رو به کسی بدم هر وقت می‌بینمش یاد کلی رمان و داستان کوتاه و بلند می‌افتم که باهاش خوندم الآن که فکر می‌کنم گویا این کتاب به تنهایی کلی داستان و رمان دارد از کیمیا گر تا دکتر ژیواگو، از ترمودینامیک تا مکانیک محیط پیوسته (در خدمت) از تهران تایمز تا ساینس دایرکت، نمی دونم شاید باید بخشندگی‌ام رو بیشتر کنم؟! اما امروز این کتاب کلی خاطره است که در صورت نبودنش خیلی دلم می‌گیره…

    Thumb up 0

  • دلارام می‌گه:

    مطمئناً خیلى ها چه بسا نسخ گران قیمت چنین کتاب هایى را حتى در همان سال هاى دور در اختیار داشته اند. اما آن کتاب ها چنین داستان هایى را روایت نمى کنند. تنها انسان هاى خاصى هستند که به اشیا معنى مى بخشند، بقیه سعى مى کنند از اشیا معنى بگیرند.

    خیلى ها در زندگى سختى مى بینند، اما تنها اندکى از آنان درخت زندگیشان به بار مى نشیند.

    Thumb up 1

  • سمیه می‌گه:

    خیلی از خوندن این پست لذت بردم… حس کردم ،چه قدر این کتاب برات نوستالژی داره…وحس کردم که چقدر همکارت،شادی برات ارزشمند هست ….همیشه موفق باشید.

    Thumb up 0

  • پاسخ دهید (مختص دوستان متممی با بیش از 150 امتیاز)

    لینک دریافت کد فعال

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *