لحظه نگار: بر ستون آویخته‌ها

لحظه نگار - محمدرضا شعبانعلی



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+110
  


7 نظر بر روی پست “لحظه نگار: بر ستون آویخته‌ها

  • لیلا می‌گه:

    * صرفا جهت احوال پرسی
    سلام
    چند روز هست ساکتید، دلمان برایتان تنگولید : )

    Thumb up 6

  • علی می‌گه:

    قرار بود در سفر زندگی، برای نفسی تازه کردن، بر ستونی تکیه کنیم،
    و برویم تا ستونی و تکیه گاهی دیگر
    اما دانسته یا نادانسته، خود را به ستون آویختیم،
    و همانجا، برای همیشه از سفر بازماندیم.

    Thumb up 37

  • رویا می‌گه:

    نمی دانم چرا با دیدن این تصویر شعر چهار زندان شاملو در ذهنم آمد، گویی هر یک از این بر ستون آویخته ها در زندانی هستند و هر یک روایتی دارند. گویی همه ی جهان یک چهار دیواری است.

    در اینجا چار زندان است
    به هر زندان دو چندان نقب،
    در هر نقب چندین حجره،
    در هر حجره چندین مرد
    در زنجیر…

    از این زنجیریان،
    یک تن، زنش را در تب تاریک بهتانی
    به ضرب دشنه ای کشته است.

    از این مردان،
    یکی، در ظهر تابستان سوزان،
    نان فرزندان خودرا،
    بر سر برزن، به خون نان فروش سخت دندان گرد
    آغشته است.

    از اینان، چند کس،
    در خلوت یک روز باران ریز،
    بر راه ربا خواری نشسته اند
    کسانی، در سکوت کوچه،
    از دیوار کوتاهی به روی بام جستند
    کسانی، نیم شب،
    در گورهای تازه،
    دندان طلای مردگان را می شکسته اند.

    من اما هیچ کس را
    در شبی تاریک و توفانی نکشتم
    من اما راه بر مردی ربا خواری نبستم
    من اما نیمه های شب ز بامی بر سر بامی نجستم .

    در این جا چار زندان است
    به هر زندان دو چندان نقب و
    در هر نقب چندین حجره،
    در هر حجره چندین مرد در زنجیر…

    در این زنجیریان هستند مردانی
    که مردار زنان را دوست می دارند.
    در این زنجیریان هستند مردانی
    که در رویایشان هر شب زنی
    در وحشت مرگ از جگر بر می کشد فریاد.

    من اما در زنان چیزی نمی یابم
    – گر آن همزاد را روزی نیابم ناگهان، خاموش –
    من اما در دل کهسار رویاهای خود،
    جز انعکاس سرد آهنگ صبور این علف های بیابانی
    که میرویند و می پوسند و می خشکند و می ریزند،
    با چیزی ندارم گوش.
    مرا گر خود نبود این بند،
    شاید بامدادی همچو یادی دور و لغزان،
    می گذشتم از تراز خاک سرد پست…

    جرم این است
    جرم این است

    احمد شاملو
    (راستی محمد رضا جان دیروز درست در سالگرد همراهی من با متمم، از دوستان متممی کد فعال هدیه گرفتم، سپاس از همه ی دوستای عزیزم.)

    Thumb up 18

  • طاهره می‌گه:

    “انگار تعداد زیادی جمجمه‌ی بی‌نام
    از قبرهایشان بیرون آمده باشند،
    و با وجود مرگشان،
    همه سالم باشند.”
    قسمتی از شعر «عکسی از جمعیت»، ویسواوا شیمبورسکا

    Thumb up 8

  • یونس می‌گه:

    این دو نزدیک چقدر از هم دورند!
    https://goo.gl/oyg5rT

    Thumb up 22

  • الهام فیض الهی می‌گه:

    من از ارتفاع میترسم، خیلی. این عکس رو نگاه میکنم میگم چقدر در ارتفاع بودن میتونه لذت بخش باشه. : )) اگر ارتفاعی وجود داشته باشه البته.
    چیزی که برام جالبه این تفاوت شکلهای مختلف ترسه واحساس درونی متفاوتیه که ایجاد میکنه.
    ستون های بی چهره .

    Thumb up 2

  • شیرین می‌گه:

    … جاودانگی سر به زیر افکند
    زمین بر خود بلرزید
    توفان به عصیان زنجیر برگسیخت
    و خورشید
    از شرمساری
    چهره در دامنِ تاریکِ کسوف، نهان کرد.
    زیرِ خاک پشته ی خاموش
    سوگواران به زانو درآمدند
    و جاودانگی
    سربندِ سیاهش را بر ایشان گسترد.

    “مرد مصلوب”، مجموعه آثار احمد شاملو، مدایح بی صله، صفحه ۹۱۸

    Thumb up 8

  • پاسخ دهید (مختص دوستان متممی با بیش از 150 امتیاز)

    لینک دریافت کد فعال

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *