جاده پیچیده است و ما هنوز در مسیر مستقیم ادامه می‌دهیم!

چند روز پیش، داشتم به دوستی توضیح می‌دادم که چرا استفاده از چاقوی کره خوری برای هم زدن شکر در لیوان چای، منطقی است (کاری که من معمولاً انجام می‌دهم).

به او توضیح دادم که با این کار، چاقو گرم می‌شود کره را بسیار راحت‌تر می‌برد و می‌توانی لذت بیشتری را در خوردن چای شیرین تجربه کنی.

وقتی احساس کردم هنوز به اندازه‌ی کافی قانع نشده است، مجبور شدم توضیحاتم را به شکل رادیکال‌تری (که البته واقعاً‌ قبولش دارم) تکمیل کنم:

حتی اگر چای را با چاقو هم نزنم، اگر چنگال کوچک روی میز باشد، هرگز این کار احمقانه را انجام نمی‌دهم که آن را با قاشق چای خوری هم بزنم.

چون در زمان دانشگاه، درس مکانیک سیالات خوانده‌ام و به خوبی می‌دانم که با چنگال می‌توان توربولانس بیشتری در چای ایجاد کرد و شکر بهتر حل می‌شود.

دوستم هنوز با تعجب و نگاه عاقل اندر سفیه به من خیره شده بود و گفت: خوب محمدرضا! پس چرا هیچ کس این کار را نمی‌کند؟

بلافاصله جمله‌اش را عوض کرد: چرا خیلی‌ها این کار را نمی‌کنند؟

من هم توضیح دادم که چون قاشق در تاریخ انسان، زودتر از چنگال اختراع شده است و زمانی که چنگال اختراع شد، دیگر انسان‌ها به هم زدن مایعات با قاشق عادت کرده بودند.

به او تصاویری از گور ایرانیان دفن شده در سیلک هم نشان دادم تا مطمئن شود که در قبر آنها، چیزی شبیه قاشق هست، اما چیزی شبیه چنگال یافت نمی‌شود!

معمولاً وقتی می‌بینم که صحبتم کامل پذیرفته نشده، کمی (فقط کمی) اغراق را هم به آن می‌افزایم:

برایش توضیح دادم که هرگز به کسی که چنگال را روی میز می‌بیند و چایش را با قاشق هم می‌زند، اعتماد نکن.

چون می‌توانی نتیجه بگیری که عادات و رفتارها و باورها و سنت‌هایش را هم در همین حد ناآگاهانه انتخاب می‌کند و به شرایط واقعی و نیازهای واقعی‌اش فکر نمی‌کند.

پاسخ داد: شاید می‌داند. اما ترجیح می‌دهد جلوی دیگران، مطابق سنت رایج رفتار کند.

گفتم: پس دیگر هرگز به او اعتماد نکن. کسی که بین قضاوت دیگران و عقل خود، قضاوت دیگران را انتخاب می‌کند، هنوز وارد مرحله‌ی انسان بودن نشده و با منطق گلّه زندگی می‌کند.

بگذریم.

قصدم از روایت این گفتگو (که شاید عنوان “کل کل کردن” برایش مناسب‌تر باشد) تاکید بر این مسئله بود که در بسیاری از جنبه‌های زندگی، شرایط تغییر می‌کنند و علت رفتارها و عادتهای ما از بین می‌رود،‌ ولی ما همچنان به عادتها و رفتارهای قبلی خود که معلول آنها بوده است ادامه می‌دهیم.

شاید به سادگی بتوان صد مثال مطرح کرد که البته من ترجیح می‌دهم مثال‌های صد و یکم و صد و دوم و صد و سوم را مطرح کنم.

مدرسه‌ها تعطیلی تابستانی داشتند تا فرزندان در کشاورزی و کسب و کار به خانواده‌ها کمک کنند. بعدها هم که سبک زندگی تغییر کرد و فرزندان هیچ نقشی در اقتصاد خانواده‌ها نداشتند و در تعطیلات هم صرفاً درخواست بودجه می‌کردند تا در کلاس‌های بیشتری شرکت کنند، تعطیلات باقی ماند و در تابستان هم باقی ماند.

محل فیزیکی برای کار، وجود داشت چون جابجایی دستگاه‌ها سخت‌تر از جابجایی کارگران بود و الان که جابجایی انسان‌ها سخت‌تر و گران‌تر از جابجایی ابزارهاست، این بازی هنوز ادامه دارد.

دانشگاه وجود داشت، چون استاد ارج و قربی داشت و تعداد استادها هم از تعداد دانشجوها کمتر بود و منطقی بود که اساتید زیر یک سقف جمع شوند و دانشجویان به سراغشان بروند.

آن موقع هنوز تلگرام و اینستاگرام درست نشده بود و همه‌ی ما استاد نشده بودیم تا تعداد واعظان و نصیحت‌گران و اساتید، از تعداد پامنبری‌ها و دانشجوها و مخاطبان، بیشتر شود. امروز که همه با تعظیم و التماس و تقاضا، شما را به پیگیری کانال‌ها و اکانت‌هایشان دعوت می‌کنند، منطقی است دانشجو، در حجره‌ای بنشیند و انبوه اساتید بیایند و پیش پای او زانو بزنند.

بگذریم.

می‌خواستم مثال‌های اول و دوم و سوم تا دهم را بنویسم. تصمیمم عوض شد و احساس کردم نه لازم است و نه مناسب.

اما حرف کلی‌ام این است که لااقل در کسب و کار و تعاملات اجتماعی، مراقب باشیم که وقتی جاده می‌‍پیچد، ما هم به موقع بپیچیم.



رادیو مذاکره مذاکره تجاری یادگیری زبان انگلیسی
افزایش عزت نفس دوره MBA پاراگراف انگلیسی
افعال پرکابرد انگلیسی مدیریت زمان رادیو متمم
استراتژی محتوا زبان بدن صفات پرکاربرد انگلیسی
+355
  


23 نظر بر روی پست “جاده پیچیده است و ما هنوز در مسیر مستقیم ادامه می‌دهیم!

  • رضا لطفی می‌گه:

    یکی از مصادیق جالب موضوع فوق، جهت چرخش برف پاک کن برخی از مدلهای قدیمی پیکانه (یا همون تالبوت اینگلیسی)!
    در برخی مدلها، موقعیت برف پاک کن به روش اینگلیسی بوده در حالیکه جاده و فرمان در ایران اینگلیسی نیست و فرمان در سمت چپ خودرو قرار دارد.
    بعبارتی در مدل اینگلیسی برف پاک کن، برف و آب رو از سمت راننده برمیداره میریزه سمت سرنشین ولی با اجازتون در پیکان، برف و آب رو از سمت سرنشین برمیداره میریزه سمت راننده!

    Thumb up 1

  • نادر آرین می‌گه:

    سلام.
    محمدرضا من یه کامنت نوشتم اما انگار ثبت نشده. نمیدونم چه اتفاقی افتاده!
    به پیچ جاده و پیچیدن آقای “جمشید آرین” و نپیچیدن چیزای دیگه اشاره کرده بودم. و یه لینک هم از موضوع اعتصاب غذای “جمشید آرین” قرار داده بودم.
    لازم نوشت!
    بابت فایلهای ویدویی “رقابت” بسیار ممنونم.
    هوشمندی شما در مورد تقسیم بندی فایل کلی به بخش های کوچکتر و ترتیب حجم فایل کم به زیاد ستودنیه!

    Thumb up 2

  • شهرزاد می‌گه:

    نمونه ی کوچک دیگری که من هم در زمینه ی جاده ای که خیلی وقته پیچیده اما، ما هنوز داریم در مسیر مستقیم ادامه میدیم یاد من اومد و دلم نیومد ننویسمش، اینه که:
    ما آدمها وقتی تازه به مدرسه رفته بودیم و می خواستیم نوشتن رو یاد بگیریم، باید حتماً توی دفترهای خط دار و حتماً «روی خط» می نوشتیم. اما حالا هم که بزرگ شدیم، معمولاً فکر میکنیم که باید الان هم توی دفترهامون «حتما روی خط بنویسیم».
    من خودم مدتهاست که اکثراً توی دفترها و دفترچه های خط دار، از اینکه به عمد! روی خطها ننویسم و بین خطوط، در فضای باز بین خطها؛ جمله ها و یادداشت هام رو بنویسم حس خیلی خوبی دارم.
    پی نوشت:
    راستی. یک راه حل پیشنهادی برای موضوع مورد بحث. اصلاً بیاین عادت کنیم کم کم دیگه شکر توی چایی نریزیم! سالم تر هم هست. ضمن اینکه مشکل قاشق و کارد و چنگال هم حل میشه…:)

    Thumb up 19

  • مینا رهنما می‌گه:

    داشتم درس خلاقیت در حل مسئله رو میخوندم، این قضیه یادم اومد. من برای عید تصمیم داشتم که یه سفره هفت سین درست کنم. قبل از اینکه برم خرید، وسایلی که نیاز بود رو داشتم لیست می کردم. با خودم گفتم که یه چیزی میخوام که بشه شمع رو اونطوری که توی ذهن منه روش بذارم و برای بقیه هم توضیح دادم.
    چند نفری بودیم که رفتیم خرید. منم که به شدت ذهنم درگیر پیدا کردن چیزهایی بود که به کاربردهای توی ذهن من بخوره، بین یک عالمه کوزه، که درست گذاشته شده بودند، یه کوزه رو دیدم که وارونه گذاشته شده بود. خیلی ذوق زده و ارشمیدس وار برش داشتم و به بقیه که همراهم بودن نشونش دادم که یافتم! این همون چیزییه که میخواستم. بقیه هم رای ممتنع دادن. فقط یکیشون گرفتش از دستم و به صورت درست گذاشتش سر جاش گفت حالا بریم یکم بیشتر بگردیم. لحظه ای که گذاشتش سر جاش تازه من فهمیدم که اونم یه کوزه بوده مثل بقیه کوزه ها. خلاصه صداش رو درنیاوردم که چه سوتی عظیمی دادم. فقط از یکی از کسایی که همراهم بود پرسیدم، به نظرت خیلی ضایع نیست کوزه رو وارونه بذارم به جای شمع دون؟ اونم جواب قشنگی بهم داد، که مهم اینه که تو چه کاربردی میخوای، نه اینکه چی رو به چه عنوانی ساختن.

    Thumb up 10

  • رحيمه سودمند می‌گه:

    جالبه که مشکل من پیچیدن براى همراه شدن با مسیر نیست . مشکل من اینه که تو جاده ى اصلى هر جا جاده خاکى مى بینم ، دلم مى خواد بپیچم به اون سمت :)

    Thumb up 13

    • رحیمه.
      تو باز مشکلت خوبه.
      امروز به یکی از دوستانم داشتم می‌گفتم که:
      چالش اصلی وقتیه که جاده پیچیده، تو هم پیچیدی، اما جرات نمی‌کنی در مورد جاده با بقیه حرف بزنی.
      خصوصاً اگر معیار در پیچیدن یا نپیچیدن جاده، نظر اکثریت باشه!

      پی نوشت: همیشه از تصویر غذاهایی که درست می‌کنی، لذت می‌برم.

      Thumb up 40

      • رحيمه سودمند می‌گه:

        محمدرضاى عزیز ،،کلا در هر پیچ پیچ از صحبت هات ، انرژى و تازگى وجود داره .
        اما از پى نوشتت هم کلى انرژى گرفتم .

        Thumb up 6

      • صدرا می‌گه:

        یه سوالی که مثل بحث تفکر سیستمی پیش میاد اینه که اگر در جامعه ای زندگی کنی که هرگز نمیپیچه و در پیچ های صد و هشتاد درجه هم به ته دره میره وحتا اگر شما هم بپیچید، شمارو در بهترین حالت طرد میکنه (اگر از هستی معنوی یا حتا فیزیکی ساقطت نکنه) آیا پیچیدن بهترین راه است؟در واقع آیا همیشه پیچیدن بهترین استراتژی است؟

        من خودم هرجا آگاه شدم پیچیدم ولی نمیتونم در مورد کسانی که میدونن جاده پیچیده اما، باز هم ته دره رفتن با جامعه رو به تغییر مسیر ترجیح میدن، قضاوت تندی داشته باشم. به قول چخوف تو داستان ملال انگیز : نمیشه از مردم معمولی صرف خاطر این که قهرمان نیستند، کینه به دل گرفت.
        ——————————–
        یه چیزی هم به نظرم رسید در مورد سه ماه تعطیلی مدارس.
        فکر میکنم این فرایند نه ماه درس خوندن به همراه یک پایان فشرده و سخت و بعد رهایی مطلق که در سال های اولیه زندگی مون مکررا تکرار میشه، ناخودآگاه این دید رو برامون بوجود میاره که همیشه باید منتظر اون رهایی مطلقه باشیم. یه جورایی حداقل چیزایی که من تو اطرافیانم مشاهده میکنم از این جنسه. همه دنبال یه خونه آخرن که قراره بعدش تابستون بیاد.
        در صورتی که روند واقعی زندگی رو، حداقل من تاحالا ندیدم جایی تعطیل کنن و بگن خب آدما برید استراحت کنید. در واقع سیکل مدرسه و تابستون و تکرارش، مدل ذهنی بدی رو بوجود میاره که انگار اصل زندگی اون رهایی مطلقه و تابستونه ست و ما اگه داریم کار میکنیم از سر لطف یا اجباره و منتظریم اون روز موعود برسه و رها بشیم و خب این تو پایین اوردن رضایت ادمیزاد از زندگی تاثیر میذاره به نظرم.

        ممکنه دلیل اینم باشه که خیلی از ادم ها نمیفهمند اگر قراره کاری برای معاششون انجام بدن، بهتره اون کار، اون قدر مورد علاقه شون باشه که دنبال فرار کردن ازش نباشن. چون اون کار باید تبدیل بشه به خود زندگی شون. در حالی که خیلی از ما کارمون رو به جای اینکه بر مبنای داشتن طول روز خوب انتخاب کنیم، برمبنای داشتن بعدازظهر و پنج شنبه، جمعه ی خوب انتخاب میکنیم. دقیقا برعکس. بعدم دنبال تعادل بین کار و زندگی میگردیم تا سهم پنج شنبه جمعه و تابستونی که از بچگی یادمون دادن رو زیاد کنیم.پرحرفی م رو ببخشید.

        Thumb up 35

  • هما می‌گه:

    محمدرضای عزیز سلام
    نوشته هات مثل همیشه عالیه. زمان دانشجوییم استادی رو داشتم که یک جلسه با اشتیاق اومد سر کلاس و درباره اختراع دستگاه کپی توضیح داد و گفت: “تو اون زمان مخترعش این دستگاه رو به یکی از شرکت های بزرگ اون زمان پیشنهاد داد و اون ها استقبال نکردند و … ولی الان در همه جا حداقل یه دستگاه کپی هست. ببینید اون شرکت چه اشتباهی کرد که از این اختراع استقبال نکرد؟” من هم دستم رو بالا بردم و سوال کردم: “خوب تو اون زمان اون شرکت باید از کجا می فهمید این دستگاه این قدر مهم میشه! اون ها تو چه تحلیلی اشتباه کردن که از این اختراع استقبال نکردن؟” راستش جواب سوال رو نتونستم بگیرم. مواردی از این قبیل هم زیادن مثل KFC، که به ۱۰۰۹رستوران دستور غذایی اش رو داد و در نهایت ۱۰۱۰ قبول کرد با اون همکاری کنه. مسلما رستوان های قبلی اگه می دونستن، حتما می پذیرفتن. همیشه برام سوال بوده جای چه تحلیلی اینجا خالیه؟ بعضی موارد که باید تغییر مسیر داد مشخصه . بعضی هم با یه سری تحلیل ها بدست می یاد. اما بعضی دیگه مانند مثال هایی که گفتم به راحتی قابل تشخیص نیست. اون ها رو باید چی کار کنیم ؟ جای چه فکر و تحلیلی اینجا خالیه؟ آیا کسایی که قبول کردن که با این مسیر تغییر کنن شانسی این کار رو کردن؟

    Thumb up 18

  • حامد صیادی می‌گه:

    “از مکالمه و پرگویی بیجا نجات پیدا خواهید کرد، اگر به خاطر بیاورید که مردم هرگز نصایح شما را قبول نمی کنند، مگر اینکه وکیل مدافع و یا دکتر باشید و آنها برای شنیدن صحبت های شما پول خرج کرده باشند.”برنارد شاو
    مدتی که دارم روی خودم کار میکنم که تا کسی ازمن طلب توصیه و مشاوره نکرده خودم پیشقدم نشم البته گاهی خرق عادت م خیلی سخت میش. درهرحال معتقدم ما وظیفه ای برای”متقاعد” کردن دیگران نداریم و اینکه هرچیزی که اکثریت قبولش دارن باید قطعا بهش شک کرد!

    Thumb up 31

  • شراره ش می‌گه:

    دوست داشتم همینطور scroll کنم و این دل نوشته تموم نشه

    Thumb up 30

  • الهام فیض الهی می‌گه:

    ی وقتایی فقط ی فرمون نیست که بچرخونی و بپیچی، خیلی به موقع، خیلی جسور..
    بعضی وقتا این تغییر مسیر شبیه جابه جا کردن ابرهاییه که به اندازه چندین تن وزن دارن. شما میگی اینا ابر هستن و این هم باد. به همین اندازه بدیهی، اما به همون اندازه غیرممکن.
    میفهمم منظورتون چیه، اما با این جمله که به موقع بپیچیم نمیتونم احساس قدرت کنم! وزن اون ابرها گاهی غیرقابل تصوره.

    Thumb up 5

  • بهداد می‌گه:

    در معبدی گربه ای وجود داشت که هنگام مراقبه ی راهب ها مزاحم تمرکز آن ها می شد. بنابراین استاد بزرگ دستور داد هر وقت زمان مراقبه می رسد یک نفر گربه را گرفته و به ته باغ ببرد و به درختی ببندد. این روال سالها ادامه پیدا کرد و یکی از اصول کار آن مذهب شد. سال ها بعد استاد بزرگ درگذشت.. گربه هم مرد..

    راهبان آن معبد گربه ای خریدند و به معبد آوردند تا هنگام مراقبه به درخت ببندند تا اصول مراقبه را به درستی به جای آورده باشند.

    سالها بعد استاد بزرگ دیگری رساله ای درباره اهمیت بستن گربه به درخت در هنگام مراقبه نوشت…
    نکته: شاید کلام بودا بهترین نتیجه باشد از این داستان که:
    ” آنچه را شنیده اید باور نکنید. ”
    به سنت اعتقاد نداشته باشید چون از نسل های متعددی به شما رسیده است. هر چیزی را که بارها در مورد آن صحبت شده باور نکنید.
    نوشته ها را به دلیل اینکه از دانایان گذشته به دست شما رسیده باور نکنید، به صاحبان خرد و معلمان و بزرگان اعتقاد نداشته باشید، مگر پس از بررسی و تجزیه و تحلیل دقیق و در صورت هماهنگ بودن آن با منطق و پس از آنکه برای خود و دیگران مفید دانستید، در آن صورت آن را پذیرفته و با آن زندگی کنید.

    از کتاب عمر کوتاه نیست، ما کوتاهی می کنیم – مسعود لعلی – صفحه ۱۴۹

    البته این داستان کمی نقض هنر شاگردی کردن بود 😀 هنوز گیر اونم!
    ولی شاید شاگردی کردن در کسب و کار و صنعت، لپ کلام اون بحث باشه.

    Thumb up 16

    • نادر آرین می‌گه:

      دقیقا برعکس این حکایت هم وجود داره. چه گربه ها که انسان امروزی ندارند و باید داشته باشند!
      من یاد این جمله هم میفتم: تاریخ به ما ثابت کرده که ما درسی از تاریخ نمیگیریم.
      از نظر من بیشترین مصداق ها هم میتونه سیاسی-اجتماعی باشه.

      Thumb up 4

  • آرام می‌گه:

    سلام و تشکر
    خیلی خوب و هشداردهنده بود. وقتی بیهوده بر سر مساله هایی میمونیم که حل نشده، هرکدوم یک بار سنگینه که در کوله پشتی افکار و احساسمون حمل میشه و ما دل بسته هاله ای از یک امر دلخواه، خودمون رو مدتها لنگ و بلاتکلیف میذاریم، واقعا بیاییم باور کنیم هنگام آسیبها هیچکس و هیچ چیزی مسئول نخواهد بود.
    اما سوال اینه راهکارهایی که استفاده میکنیم برای پیچیدن، چگونه باید استراتژیک باشند. خیلی وقتها برای کمک به پیچیدن راحتتر در یک موضوع خود رو درگیر مسایل زیادی در موضوع دیگر میکنیم، مثل غرق کردن خود در تلاش برای پیشرفت اقتصادی برای جبران ناکامی در زندگی شخصی یا پیدا کردن راههایی میانه برای کم کردن از بار مشکلات، چون ریسک کمتری داره …اما مهم اینه به قول متمم انتخابمون نسبت به جهت حرکت حساس باشه.
    اگه من طرزفکری داشتم که سبک خاصی رو قبول داشت بعد از ناکامی در تلاشهام شاید لازمه به ذهن خودم مراجعه کنم و کمی انعطاف رو حق و وظیفه ی خودم بدونم وگرنه باختها پی در پی میرسند و هیچکس نمیتونه و نمیخواد جبران گذشته ی باخته م رو بکنه. سرزنش کردن هم بی فایده ست.
    نمیشه مثل یک ماشین بی انعطاف زندگی کرد و توقع داشت همه جنبه ها در زندگی تامین بشه اونم به سبک دلخواه. گاهی وسواس آدم استراتژیک بودن ما رو هل میده به طرف بی هدفی و بی نگرشی.

    Thumb up 2

  • محمد یاسمی می‌گه:

    سلام؛ راننده هایی که برای تمیزکردن و گردگیری ماشیناشون، زیرپایی های صندلی ها رو می اندازن وسط خیابون که ماشینای دیگه از روش رد بشن یا همین کار رو بعضی فرش فروشی ها با قالیچه های دست دومشون می کنن هر موقع اینا رو می بینم به این فکر می کنم که داستان چی بوده که اینا این همه سال هنوز نپیچیدن؟!

    Thumb up 6

  • فواد انصاری می‌گه:

    سلام محمد رضا
    قبلا گفتید که دارم در خصوص چگونه فکر کردن مطالعه میکنم و اینکه آیا میشود نحوه فکر کردن رو آموزش داد یا نه؟
    میخواستم بدونم هنوز هم مظالعه میکنید و یا کتابی هست که ما بتونیم بخونیم .
    البته وقتی ما خطاهای شناختی خودمون رو بفهمیم ( درس تصمیم گیری متمم) و نحوه درست فکر کردن و سیستمی فکر کردن رو یاد بگیریم میتونیم اینطوری آنالیز کنیم یعنی مثل شما در این پست و پست قبلی. جدید کتابهای خوبی از رسو و راسل خوندم و تاثیر خوبی از این کتابها گرفتم. سوال مشخصم اینه که آیا میشه وقتی در مورد یک مسله فکر میکنیم توهمات و خطاهی شناختی و حرف مردم رو کنار بزنیم و صریح و درست فکر کنیم؟ چطور میشه اندیشه رو اینقدر تیز و برنده کرد که در هر چیزی رسوخ کند؟ و آیا میشود آن را انتقال داد؟ چون شما الان فقط یک مثال رو انتقال دادید ولی نحوه فکر کردن به مسایل چه میشور چطور میشود آن را یاد گرفت ؟ هر چند آدم عجولی نیستم و دنبال فرمول هم نیستم ولی دوست داشتم نظرتون رو در این مورد بدونم

    Thumb up 23

    • فواد.
      در مورد اون بحث تو، جای دیگری و در فرصت دیگری می‌نویسم.
      اما در تکمیل بحث خودم، چیزی که خیلی نگران هستم، این هست که ما قبل از اینکه یک رویداد یا رفتار شکل بگیره، با پدیده‌ای به نام “علت” مواجه هستیم و وقتی اون رفتار نهادینه شد با پدیده‌ای به نام “حکمت” مواجه می‌شیم.
      من چند سال پیش سمینار داشتم، در نیمه‌ی سمینار اومدم چای بخورم، ریخت روی لباسم.
      با دوست و آشنا صحبت کردیم و یکی از بچه‌ها که سایزش حدوداً به من می‌خورد، لباسش رو با لباسم عوض کرد.
      (فکر می‌کنم من سفید پوشیده بودم و بعدش آبی روشن تنم کردم).
      قبل از اینکه از سن برم بالا، نشسته بودم ردیف اول.
      یکی از دوستانم کنارم بود و داشت شوخی می‌کرد و حرف می‌زد گفت:
      خاک بر سرت! باز تو این ساعت آشغال رو دستت کردی؟ بیا ساعت من رو دستت کن. شیک تره.
      با هم خندیدیم و ساعت‌هامون رو عوض کردیم.
      چند روز بعد، یه مطلبی در زمینه‌ی زبان بدن و پیام‌های غیرکلامی منتشر شد، در زمینه‌ی اینکه چه “حکمت” عجیبی در رفتار محمدرضا بود که با تغییر موضوع، پیراهن و ساعتش رو هم تغییر داد.
      دو عکس از من هم در مطلب بود و روی پیراهن و ساعت، علامت گذاری شده بود.
      حالا من مونده بودم و توضیح این مسئله که:
      دوست من.
      تو اگر از زبان بدن نون می‌خوری، لطفاً من رو سر سفره‌ی مخاطبت نذار.
      اگر موضوع عوض شد که طبیعیه. دو موضوع مرتبط با مذاکره داشتم. یکی رو قبل از استراحت مطرح کردم یکی رو بعدش.
      اگر پیرهن عوض شد، بی عرضگی و شلختگی من بود که چای ریخت روی لباسم.
      اگر ساعت عوض شد، شوخی ساده‌ی دوستی بود که بارها، به ساعت من گیر می‌داد و علاقه‌ای به دیدن اون ساعت اسپورت، به همراه کت و شلوار رسمی نداشت.
      نمی‌دونم نفهمی من در ست کردن ساعت و لباس و شلختگی من در ریختن چای، چطور باعث شد که دوهزار کلمه مقاله در باب “حکمت تطبیق پوشش و موضوع” استخراج بشه!

      Thumb up 67

      • طاهره می‌گه:

        محمدرضای عزیز، یادمه که قبلا یه جایی تو اینستاگرام گفته بودی که افراد علاقه دارن از موارد استثنایی که می‌بینن و تداعی‌های خودشون، تئوری بسازن (البته نقل به مضمون).
        این بنده خدا هم با دیدن این دو تا تغییر (اون هم به شکل استثنا و کاملا اتفاقی) سعی کرده از تداعی‌های ذهنی خودش چنین حکمتی رو خلق کنه!
        البته واقعا سخته که از محمدرضا شعبانعلی حرکت و رفتاری رو دید و ازش “حکمت” استخراج نکرد.

        Thumb up 7

  • نيلوفر می‌گه:

    بنظر می رسه که بسیاری از ما نه تنها به رفتارهای herding عادت داریم بلکه بیش از اون اسیر self-herding هستیم. شاید اگر تصمیمات اولیه برای بروز یک رفتار مشخص رو با دقت ،تفکر ،تجزیه و تحلیل بیشتری بگیریم ، مجبور به پرداخت هزینه های مالی،جانی، وقتی و عمری نشیم.
    چند وقت پیش بخاطر جشن عروسی یه بنده خدایی ،داشتم به این فکر میکردم که ظاهرا ما وقت زیادی اساسا برای “فکر کردن” نمیذاریم، که اگه میذاشتیم این “جشن”! نه لزومی میداشت و نه مشتریی. جشن عروسی یکی از اون خزعبلات برخاسته از همین رفتار های herding هست بنظر من ، وگرنه شروع رسمی س. ک.س. که دیکه اینقدر مسخره بازی نداره.
    پی نوشت: اینها نظرات شخصی من بودند و ممکنه کسانی با این نظر مخالف باشند و مثال منو بی ربط بدونن. یه مقدار خشم موجود در نوشتار من هم مربوط به کل کل با همین بنده خدایی بود که قانع نمیشد که میشه جشنی با پنجاه تا مهمون داشت نه پونصد تا!

    Thumb up 15

  • نادر آرین می‌گه:

    محمدرضا بخشی از زمان من هم صرف قانع کردن اطرافیان و دادن توضیحاتی -مشابه توضیحات تو به دوستت- به اونها میشه. از موضع خودم هم پایین نمیام. حتی به قیمت قضاوت ناخوشایند اونها. ساده نیست. اما ارزشش رو داره. حداقل دست آوردم اینه که حسابم با دل و وجدان خودم پاکه!
    اتفاقا مشابه این جمله” جاده پیچیده است و ما هنوز در مسیر مستقیم ادامه می‌دهیم!” رو هم توی توضیحاتم به کار میبرم. من میگم: انتهای راهی که در گذشته انتخاب شده الان معلومه، پس برای گرفتن نتیجه بهتر این راه به کار نمیاد.

    Thumb up 14

  • پاسخ دهید (مختص دوستان متممی با بیش از 150 امتیاز)

    لینک دریافت کد فعال

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *