درباره یادگیری و اینکه ما چگونه یاد می‌گیریم؟

پیش نوشت صفر: فکر می‌کنم خواندن این مطلب برای کسانی که در بلندمدت با من نبوده‌اند و مطالب زیادی را از من نخوانده‌اند می‌تواند خسته کننده، بی خاصیت و همینطور ایجادکننده سوء برداشت باشد. از اینکه این مسئله را درک می‌کنید ممنونم.

پیش نوشت ۱: این متن درباره یادگیری از لحاظ میزان به هم ریختگی و همین‌طور غیررسمی بودن و چارچوب نداشتن و نیز جنس موضوع آن، چیزی فراتر از یک کامنت نیست و منطقاً نباید به صورت مطلبی مستقل مطرح شود. اما به دلیل اینکه دیدم چند نفر از دوستانم در نوشته قبلی (قسمت دوم هنر خواندن جملات کوتاه) مطلب مشترکی را در مورد یادگیری مطرح کرده بودند، احساس کردم بهتر است به جای پاسخ دادن به کامنت یکی از بچه‌ها، این مطلب را به صورت مستقل بنویسم. احساس کردم این حرف من که ما با شنیدن یک جمله، چیز زیادی یاد نمی‌گیریم و عموماً دانسته‌های قبلی خود را سامان می‌دهیم یا به یاد می‌‌آوریم، ظاهراً کمی گنگ بوده و لازم است که بیشتر در موردش صحبت کنیم.

* پیش نوشت ۲: ممکن است این مطلب برای بسیاری از دوستان جذاب یا مفید نباشد. انتظار مشخص من این است که آقای کمال حیدری زیر این نوشته کامنت بگذارند که اصلاً این حرف‌ها به چه درد می‌خورد؟ کجا می‌شود از اینها استفاده کرد؟ بنابراین از همین ابتدا توضیح بدهم که ممکن است برای اکثر دوستان، چیز خاصی در این نوشته یافت نشود و من این مطلب را برای اقل دوستان می‌نویسم.

* پیش نوشت ۳: به طور خاص برای نگار غلامی عزیزم و محسن رضایی نازنین. می‌دانم که الان محسن ناراضی است که چرا انقدر توضیح می‌دهی و به پیش نوشت دوم اعتراض دارد و نگار هم به پیش نوشت اول معترض است که چرا توی سر مال می‌زنی!

خودم هم نمی‌دانم که چرا این نوشته و برخی نوشته‌های این وبلاگ را می‌نویسم. به نظرم خواننده منتظر آنها نبوده و نیست و اساساً جای این حرف‌ها هم اینجا نیست. متاسفانه در فرهنگ ما هم فرصتی برای اندیشیدن به این بحث‌ها نبوده است و اگر بوده است به دور از منطق کاربردی بوده و صرفاً به فلسفه بافی و جمله پردازی گذشته است و چنین می‌شود که من به جای اینکه بتونم به صورت ساده و شفاف بنویسم:

In my opinion, learning is an emerged behavior not a genuine act

مجبور می‌شوم کلی عذرخواهی و غلط کردم بنویسم و بعدش هم تعدادی غلط کردی و غلط گفتی بشنوم و آخرش هم پیام صحبتم آنطور که می‌خواهم منتقل نشود. اما ماجرا همان ماجرایی است که از قبل گفتم. هر یک از ما، انسان تنها مانده‌ای در جزیره‌ای دوردست هستیم که از یافتن هم‌ قدم و هم کلام ناامید شده‌ایم و گاهی حرف‌هایی را بر سنگی حک می‌کنیم تا آنکسی که نیست و قرار هم نیست بیاید، اگر آمد بخواند. یا آن را می‌نویسیم و در بطری می‌اندازیم تا شاید روزی کسی آن را بیابد و با خواندنش سرگرم شود و برای لحظه‌ای هر چند کوتاه به آن گمشده‌ای فکر کند که در جزیره‌ای تنها، تشنه‌ی فهمیدن و گرسنه‌ی دانستن ماند و مرد.

پیش نوشت ۴: برای فواد عزیزم که می‌گوید برایم عجیب است که چرا اینقدر درباره جملات کوتاه می‌نویسی. فواد جان. جملات کوتاه برای من یک اتفاق ساده نیست. جملات کوتاه یک فلسفه زندگی است که به نظرم رایج شده‌ است. همان فلسفه میان بر. همان فلسفه فشرده کردن همه چیز. همان نگاهی که باعث می‌شود کسی فکر کند می‌شود مطلبی را که در ده سال می‌فهمند در یک شب منتقل کنند. همان سبک فست فود که الان به فست فهمیدن و فست فهماندن منتهی شده است. همان دیدی که باعث می‌شود خواندن یک خلاصه کتاب را چیزی شبیه خواندن یک کتاب بدانیم و خواندن جزوه را معادل خواندن درس و مرور فیلم مستند در مورد زندگی یک فرد بزرگ را معادل آشنایی با آن بزرگ در نظر بگیریم. چیزی که اگر چه در فرهنگ ما بسیار شیوع دارد اما محدود به فرهنگ ما نیست و بخش قابل توجهی از آن به شتابزدگی رواج یافته در دنیای معاصر بازمی‌گردد. اگر چه شاید در یکی دو قرن آینده، این شتابزدگی بسیار کمرنگ شود و با حذف پدیده‌ای به نام «کار» یا همان Labor و همزمان عادت کردن به دنیای «همیشه پیوسته و بیش از حد پیوسته» یا Always-connected and Over-connected،انسان‌ها دوباره بتوانند طعم زندگی را بچشند، اما به هر حال امروز این چالش برای ما وجود دارد.

اتفاقاً دقیقاً برعکس چیزی که تو حدس می‌زنی، حرف زدن من از جملات کوتاه به خاطر دفاع از دیرآموخته‌ها نیست. بلکه انتشار دیرآموخته‌ها به خاطر دفاع من از حرف‌هایم درباره جملات کوتاه است. ببخش که صریح می‌گویم: با انتشار دیرآموخته‌ها فقط خواستم به دیگران بگویم که اگر از جملات کوتاه انتقاد دارم، به خاطر ناآشنایی با آنها یا نفرت از آنها نیست. اتفاقاً آن بازی را می‌دانم و خوب هم می‌دانم و چنان می‌دانم که حرف‌هایم را به بزرگترین کسانی که این مردم می‌شناسند از کوروش و شاملو و شریعتی گره بزنند و نسبت دهند. می‌گویند انسانها با هر چیزی که ندانند و با هر کاری که نتوانند دشمن‌اند. ماجرای من و جملات کوتاه یک استثناء است. من خیلی خوب این بازی را بلدم و به همین دلیل آن را دوست ندارم.

آنچه من از آن نفرت دارم پ.و.ر..ن است. تا به حال یک فیلم از این نوع را نگاه کرده‌ای؟ به نظرت فرق فیلمی که صحنه‌های جن.س.ی دارد و فیلم پو.ر.ن چیست؟ مهم‌ترین تفاوت در این است که در دسته اول، بخش کوچکی از فیلم به این بحث‌ها اختصاص می‌یابد. چنانکه بخش کوچکی از زندگی همه ما به این بحث‌ها اختصاص دارد. اما دسته دوم، تجربه فشرده لذت است. انگار به ما می‌گویند حالا که از این صحنه ها خوشت می‌آید، چرا وقتت را با دیدن دو ساعت فیلم و دو سه صحنه سه دقیقه‌ای بگیریم؟ بیا برایت یک کلیپ ده دقیقه ای پخش می‌کنیم که فقط همین چیزها باشد! بعد هم اگر خوشت آمد یک کلیپ یک ساعته و اگر خوشت آمد یک فیلم دو ساعته. ولی فراموش می‌کنیم که آنچه می‌بینیم دیگر فیلم نیست. پ.و..ر.ن است. تجربه فشرده لذت، لذت نیست. فساد است.

همین مفهوم در غذا هم به وجود می‌آید. به جای آن سفره زیبایی که گوجه فرنگی در یک گوشه آن است و سبزی در گوشه‌ی دیگر و مادرانمان آن را با دقت پاک کرده‌اند و در سمت دیگر کباب ماهی‌تابه‌ای یا هر نوع گوشت دیگری وجود دارد و پیاز را هم که پدر به سختی و با مشت و فشار و چاقو نصف کرده در گوشه دیگر باشد و نان را هم از نانوایی گرفته باشیم و دستمان به خاطر داغی آن تاول زده باشد، می‌بینیم که مک دونالد و برگرکینگ و پدر خوب و خاله بد و عمه ناراضی، پیاز و گوجه و گوشت و سبزی و نان را در هم می‌چپانند و آن سفره قدیمی را در قالب یک «مشت» در دهان ما فرو می‌کنند. تجربه فشرده غذا خوردن، غذا خوردن نیست. بلکه پر کردن معده و خفه کردن صدای گرسنگی آن است.

همین مسئله در دید و بازدیدها هم دیده می‌شود. من فرصت نمی‌کنم دوستانم را ببینم و بعد تمام رابطه به لایک کردن عکس این و کامنت نوشتن زیر عکس آن محدود می‌شود. ما دیدن دوستان و آشنایان و همان صله ارحام را با این ابزارهای جدید جایگزین می‌کنیم و خوشحالیم که بحمدالله به لطف تلگرام در پانزده دقیقه، حال بیست و پنج نفر از دوستان را – با ارسال یک مسیج عمومی – پرسیدیم و خوب کردیم! این دیگر رابطه متعارف نیست. این رابطه پ..و.ر.ن است. این نمایش مستهجن است. حتی اگر عریانی در آن نباشد!

همین مفهوم در جملات کوتاه وجود دارد. به جای آن حرف‌های طولانی و قصه‌ها و صحبت‌ها و فهرست‌ها و پاورقی‌ها و قصه‌ها و خاطرات، همه چیز می‌شود یک جمله. شریعتی هزاران کلمه می‌نویسد و از ماسینیون می‌گوید و یک پاراگراف را صرف وصف بینی بلند او می‌کند که مخاطب را به نگاهی متواضعانه وادار می‌کند و از آن یک جمله در می‌آید که: خدایا به هر که دوست داری بیاموز که عشق از زندگی کردن بهتر است و به هر که دوست‌تر می‌داری بیاموز که دوست داشتن از عشق برتر.

ویل دورانت میلیون‌ها کلمه می‌نویسد و رویدادهای مربوط و نامربوط تاریخ تمدن را به بند روایت می‌کشد و ما در نهایت می‌نویسیم: مرگ تمدن‌ها زمانی فرا می‌رسد که بزرگان مردم به سوالات جدید آنها پاسخ‌های کهنه می‌دهند.

همین است که من می‌گویم تجربه خواندن جملات کوتاه، تجربه فهمیدن نیست. توهم فهمیدن است.

خلاصه اینکه فواد جان، این یک مثال را گفتم و صدها مثال دیگر را نگفتم و نخواهم گفت، اما آنچه من می‌نویسم عموماً – نمی‌گویم همیشه – پاسخ به یک مسئله ساده و سطحی مثل نق زدن دو نفر به انتشار یا عدم انتشار یک مطلب یا حتی عقده گشایی از یک دوستی یا دشمنی دیرینه نیست. عموم اینها ناشی از دغدغه‌هایی است که چون به سادگی به کلام در نمی‌آیند، چاره‌ای نیست جز اینکه در حاشیه‌ی آنها بگویم و بنویسم.

اما اصل مطلب: وقتی که می‌گویم ما با دیدن یک جمله جدید یا حرف جدید، چندان چیز زیادی یاد نمی‌گیریم و عموماً خاطرات گذشته را مرور می‌کنیم ممکن است شنیدن این حرف برای برخی دوستان، دردناک باشد. ما دوست داریم که مغز مولد داشته باشیم. دوست داریم بنشینیم بیندیشیم و احساس کنیم که کائنات را درنوردیده‌ایم و اسرار عالم هستی را کشف کرده‌ایم. ما دوست نداریم که به انباری برای ذخیره اطلاعات تشبیه شویم و حداکثر هنرمان، بازیابی سریع داده‌های قدیمی باشد.

بله اینها را می‌فهمم و می‌فهمیم و می‌دانیم.

اما به خاطر داشته باشیم که مغز فرایند پیچیده‌ای برای یادگیری و اصلاح مدل ذهنی دارد. من دیاگرام مطرح شده در کتاب استرمن را خیلی دوست دارم:

یادگیری و مدل ذهنی

دنیای واقعی در بیرون ذهن ما در جریان است. ما از طریق تصمیم‌هایی که می‌گیریم و اقدام‌هایی که انجام می‌دهیم آن را تغییر می‌دهیم. بعد از هر تصمیم و اقدام، دنیا تغییر می‌کند و ما با دیدن اینکه تصمیم‌ها و رفتارهای ما چه تغییری در دنیا داد (که البته ما هم بخشی از همان دنیا هستیم) اطلاعات جدیدی را از دنیا و شرایط محیطی دریافت می‌کنیم و بر اساس آن تصمیم‌های جدید را می‌گیریم.

البته در این میان اگر بارها و بارها ببینیم که نتایج تصمیم‌ها و اقدامات ما با آنچه فکر می‌کرده‌ایم همخوان نیست، به سراغ مدل ذهنی خود می‌رویم و مدل ذهنی ما هم به نوبه خود قواعد تصمیم گیری مان را تعیین می‌کند و تغییر می‌دهد. بگذریم از پیچیدگی عجیبی که در اینجا هست و عاملی که به قول علما خطای شناختی است و به بیان ساده کوری ذهن است. چون ما برای تغییر مدل ذهنی خودمان، از برداشت‌های خودمان از واقعیت استفاده می‌کنیم و نه خود واقعیت و این برداشت‌ها هم خود تابع مدل ذهنی است و اینجا آن حصار تنگی است که باید همیشه آرزو کنیم و بکوشیم که شاید بتوانیم از بند آن بگریزیم و شاید اگر می‌خواستم دعای دیگری در ادامه دعای قبلی شب قدر بنویسم، می‌گفتم که خداوند کمک کند که خود را از بند این زندان رها کنیم یا لااقل دریچه‌ای به روی ما بگشاید که برای لحظاتی، دنیا را فراتر از حصار تنگ مدل ذهنی خود ببینیم.

اگر بخواهیم مدل ذهنی را به شکل درست و علمی توضیح دهیم، مدل ذهنی برایند همه قطعات بدن ما از هیپوتالاموس تا کورتکس و از سنسورهای درد در دستان ما تا سنسورهای سرما در پاهای ماست. همان چیزی که به آن Emerged Characteristic گفته می‌شود. قطعات کوچکتری به هم می‌پیوندند و در وجود بزرگتر ویژگی‌هایی را بروز می‌دهند که شعور و درک تک تک آن قطعات از درک آن عاجز است. شاید داستان موریانه‌ها که در وب مایندست نوشتم کمی ایده‌ی این حرف من را شفاف‌تر کند.

اما به هر حال، نمود بیرونی مدل ذهنی در قالب ارزش‌هایی است که ما دوست داریم و داستان‌هایی که به خاطر می‌سپاریم و قضاوت‌هایی که انجام می‌دهیم و باورهایی که از آنها دفاع می‌کنیم و تفسیر‌هایی که از جهان اطراف خود ارائه می‌دهیم.

به عبارتی، مدل ذهنی ناظر به گذشته ماست و نه حال و یا آینده. برآیند همه آن چیزی است که در گذشته انجام داده‌ایم. همه تجربیاتی که در گذشته داشته‌ایم. همه آنچه در گذشته شنیده‌ایم. همه پیوندهایی که در گذشته بسته‌ایم و گسسته‌ایم. همه زخم‌ها و دردها و رنج‌هایی که با خود از جایی به جای دیگر حمل می‌کنیم.

میان پرده: دیشب یک جمله قدیمی را در اینستاگرام بازنشر کردم. جمله‌ای که دوستش دارم و همیشه به آن فکر می‌کنم: سعی کن آنقدر کامل باشی که بزرگترین تنبیه تو برای دیگران، گرفتن خودت از آنها باشد.

دوستی زیر آن کامنت گذاشته بود: چرا باید کسی رو تنبیه کرد؟ کسی که دیگران رو آزار میده داره رنج درونش رو فرافکنی می‌کنه. به نظرم فقط باید رها کرد!

بگذریم از اینکه دوستمون با دیدن کلمه تنبیه، سریع یکی از ورد‌هایی رو که بلد بودند تکرار کردند. گویی که من از تنبیه فیزیکی حرف زده‌ام. اما نکته بامزه دیگه این بود که ایشون مفهوم برون ریزی و مفهوم فرافکنی رو که کاملاً با هم فرق دارند و حتی مصداق‌های متضاد دارند، با هم اشتباه گرفته بودند!

اما من دیشب یاد همین مطلبی افتادم که امروز دارم می‌نویسم(!) و دیدم که این بنده خدا و هزاران از این بندگان خدا که وقت و پول خود را برای یادگیری ناقص مفاهیم عمیق علمی در پای منبر امثال من حرام می‌کنند، بیش از آنکه دنبال یادگرفتن و تغییر مدل ذهنی باشند دنبال نام جدیدی برای رفتارهای قدیمی خود و باورهای قدیمی خود هستند و چنان در این کار جدیت دارند که حتی گاهی آن نام را هم درست یاد نمی‌گیرند. اما چه فرق می‌کند. نام جدید برای حرف قدیمی، همیشه جذاب است. همچنانکه لباس جدید برای انسان قدیمی و همچنانکه رنگ جدید برای خانه قدیمی و همچنانکه هر چیز جدیدی برای هر چیز قدیمی دیگر.

پایان میان پرده و ادامه مطلب: خوب. آیا یک جمله جدید که می‌خوانیم یا یک حرف جدید که می‌شنویم یا یک نصیحت جدید که مطرح می‌شود، چیزی از جنس اطلاعات بیرونی نیست؟ چرا هست. پس آیا می‌تواند در مدل ذهنی ما تغییر ایجاد کند؟ بله می‌تواند. چقدر؟

پاسخ این سوال را نمی‌دانم. اما یک چیز را می‌دانم که به باور من، در مغز اکثر ما، رویدادهای واقعی دنیای اطراف و تجربیات واقعی، اثرگذاری بسیار عمیق‌تری دارند. هر چه از واقعیت دورتر می‌شویم و هر چه واقعیت را فشرده‌تر می‌کنیم، احتمال اثرگذاری آن را کاهش می‌دهیم. فیلم و داستان، ابزارهای خوبی برای یادگیری هستند. چون فاصله زیادی از دنیای واقعی ندارند و می‌توانند به بخشی از تجربیات مرجع در ذهن ما تبدیل شوند. آنها که فیلم‌باز حرفه‌ای هستند می‌دانند که اثر سریال حتی از فیلم‌ هم بیشتر است. چون به دلیل طولانی بودن و جزییات بیشتر، تجربه‌ی نزدیک‌تری به دنیای واقعی است.

بعد به دنیای آموزش می‌رسیم. ماجرای Case Study یا مطالعات موردی همین است. چون در مقایسه با درس‌های خشک مدرس، کمی به دنیای واقعی نزدیک است و همین نزدیک‌تر بودن باعث می‌شود که تاثیر بیشتری در تغییر مدل ذهنی ما داشته باشد. کار تیمی هم چیزی از همین جنس است. نوعی برون‌ریزی فکر کردن است. وقتی تنها هستیم همه چیز در مغز ما می‌گذرد و در کار تیمی بسیاری از افکار و تحلیل‌ها از دنیای در هم پیچیده نورون‌های مغز به دنیای از هم گسسته‌ی فیزیکی وارد می‌شود و فضای بهتری برای بحث و گفتگو شکل می‌گیرد و احتمال یادگیری و میزان اثربخشی افزایش می‌یابد. همینطور بگیرید و بیایید تا برسیم به جملات کوتاه که قطعاً بر روی مدل ذهنی ما تاثیر دارند. همچنانکه خوردن یک فنجان چای هم بالاخره چیزی را در یک جایی از مدل ذهنی ما تغییر خواهد داد. اما سوال این است که این تغییر چقدراست و چقدر ماندگار است؟

آن هم در مغز ما انسانها که ذاتا الگودوست و الگویاب است. منظورم از الگو، Role-model نیست. منظورم Pattern است. به همین دلیل مغز همیشه دوست دارد پدیده‌های جدید و رویدادهای جدید را به پدیده‌های قبلی و رویدادهای قبلی ربط دهد و از اینکه دنیا را تا به این حد خوب(!) می‌فهمد لذت ببرد. ابهام ترسناک است. رویارویی با ندانستن و نفهمیدن ترسناک است و بزرگی زیادی می‌طلبد. حفظ ناحیه امن باورها ساده‌تر است.

میان پرده دوم: ببینید که چه رنجی می‌کشم من که این دغدغه‌ها هر روز در گوشه ذهنم است و وقتی چند روز پیش در گلایه از رفتار یکی از دوستان قدیمی‌ام، نوشتم که عزیز دلم. کلکسیون جملات جمع کردن و زیر آنها هشتگ #مدل_ذهنی زدن، مدل ذهنی را تغییر نمی‌دهد. چنانکه حتی مدل ذهنی خود شما را هم تغییر نداده و وقتی یک منبع غلط را به شما یادآوری می‌کنم، در برابر اصلاح آن مقاومت می‌کنی که به گمان خودت آبرو و اعتبارت حفظ شود. و بعد از پیغام‌ها و رفتارها می‌فهمم که آن دوست، می‌نشیند و با خود می‌اندیشد که محمدرضا لابد از بین ما آموزش دهندگان مدیریت، الان با یکی دیگر دوست تر است و تصمیم گرفته است که ما را تخریب کند! و من می‌مانم و اندوه برای آنها که باید بعداً پای چنان منبری، چنین مفاهیمی را بیاموزند.

پایان میان پرده دوم و ادامه مطلب: من هنوز هم معتقدم که مغز می‌تواند به مقامی برسد که اگر با خود خلوت کرد، حتی بدون دریافت اطلاعات از بیرون و صرفاً با سنتز اطلاعات داخلی، داده‌های جدیدتری را خلق کند. حتی معتقدم که شنیدن یا خواندن یک جمله کوتاه، می‌تواند کاتالیزوری در این فرایند باشد.

اما این قابلیتی نیست که همه ما از آنها بهره برده باشیم. اساساً مهارت یادگیری در اوج خود به تفکر خلاق می‌رسد و تفکر خلاق به معنای این شعبده‌ بازی‌هایی که این روزها به نام خلاقیت برایمان انجام می‌دهند نیست. بلکه به معنای تفکری است که خلق می‌کند. مغزی که چنان قدرتمند می‌شود که نه تنها به درک دنیا به عنوان «واقعیت موجود» می‌پردازد بلکه به تغییر دادن دنیا به سمت «واقعیتی که باید باشد» برمی‌خیزد. اما این آخرین پله یادگیری است و نه نخستین پله.

برای رسیدن به چنین نقطه‌ای، لازم است راه درازی طی کنیم. بسیار کار کنیم. بسیار بخوانیم. بسیار فکر کنیم. انرژی لازم برای طی کردن این راه طولانی تا قله درک دنیا را بعید می‌دانم بتوانیم با خوردن فست فود کسب کنیم. باید سر حوصله برویم. شتابزدگی را کنار بگذاریم. سفره‌ای پهن کنیم. نان و پنیر و گوجه و پیازمان را سر حوصله بخوریم و توانی برای ادامه مسیر بیابیم. فست اندیشی و فست فهمی، رژیم غذایی مناسبی برای مغز نیست. همچنانکه مصرف دائمی فست فود به معده‌ی ما نمی‌سازد…

 

فایلهای صوتی مذاکره آموزش زبان انگلیسی آموزش ارتباطات و مذاکره خودشناسی

آموزش مدیریت کسب و کار (MBA) کارآفرینی کسب و کار دیجیتال

ویژگی‌های انسان تحصیل‌کرده آموزش حرفه‌ای‌گری در محیط کار



95 نظر بر روی پست “درباره یادگیری و اینکه ما چگونه یاد می‌گیریم؟

  • اهورا هاشمی گفت:

    … و من می‌مانم و اندوه برای آنها که باید بعداً پای چنان منبری، چنین مفاهیمی را بیاموزند.

    لذذذذذت بردم از این خط و این بیان شیوای پیچیده!!!
    این شد یک جمله کوتاه…:)

    بنظر من جملات کوتاه مثه هله و هوله میمونه و یه سیری کاذب میاره در صورتی که اندام ها و احشام داخلی بدنتان عاجزانه و ملتمسانه منتظر پروتئین و ویتامین ها و کربوهیدارت ها و آمینواسیدهایند که قطعن از طریق پفک٬چیپس٬بستنی و امثالهم نمی رسند بهشان…و کتاب و مقالات شبیه غذا و وعده اصلین که انرژی شما رو واسه کار تأمین میکنن.
    نتیجه من اینه: کتاب(غذا) بخونیم(بخوریم که می خوریم) ٬ حالا اگه جملاتی هم خوندیم(هله و هوله ای هم خوردیم )هیچ ایرادی نداره. کتاب مقدم است به جمله٬همونجوری که غذا مقدم است به هله هوله…
    حااالا اینکه دیگه چه کتابی بخونیم سلیقه شماست که از چه غذاهایی خوشتون میاد…
    مانا و پایا باشید.
    اهورا.ه

  • سارا گفت:

    سلام دکتر خدا قوت امیدوارم همیشه سلامت باشید تا همه دوست دارانتان از فوران گرانبهای وجودی شما بهره مند شوند. در ابتدا عذر میخوام ولی یک انتقاد کوچک نسبت به جنابعالی داشتم البته انتقاد دانشجو به استاد و میدونم که شما دلخور نخواهید شد. اغلب در ابتدای متن ها یک موج منفی به سمت خواننده ارسال می شود مبنی بر اینکه کسانی که به تازگی شما رو شناختن و … ممکنه مطلب خسته کننده یا بی فایده و امثالهم باشد. صد البته که این تواضع و شعور بالای شما رو میرسونه ولی من با شناخت اندکی که دورادور از شما داشتم و به تازگی با سایت جنابعالی آشنا شدم دلگیر می شم از این فروتنی قطعا باعث افتخاره خوندن مطالب علمی شما و اگر کسی هم لذت نبرد بخاطر تفاوت تفکراته . به هرحال انتقاد من رو از روی محبت و احترامی که نسبت به جنابعالی دارم بپذیرید که در هر حال شما استاد و الگوی بنده هستید. موفق تر باشید.

  • زهرا گفت:

    من دیدگاه آقای شعبانعلی رو کاملا قبول دارم و به این معتقدم که خیلی از چیزا رو باید لمس کرد تا با عمق وجود بشه اونو فهمید و درک کرد ولی با دنیای عجله و شتابزده امروز به این جملات کوتاه مثل قرص های انرژی زا میشه نگاه کرد که علاوه بر تلنگر در بعضی اوقات، حداقل تا مدتی هرچند بعضا کوتاه با اثرش میشه یه کارهایی رو به سرانجام رسوند یا بهش فکر کرد.

  • ALI گفت:

    سلام مجمد رضا جان
    تشکر از مطالب عالیت
    من کارشناس تحقیقات بازار یک شرکت تولید کننده محصولات روانکار داخلیم
    خوشحال میشم ادرس فروشگاه تعویض روغنی که میری رو به من بدی
    برای تحقیقات بازار و سمینارهای که برای تعویض روغنی ها برگزار میکنیم ،میخوام .
    تصویر روزت دلیل این درخواست من شد.
    این ادرس صفحخ اینستاگرام من که گواه فعالیت من تو این حوزه است
    LUBADS

  • آناهیتا گفت:

    سلام و احترام؛
    در جواب به «خودم هم نمی‌دانم که چرا این نوشته و برخی نوشته‌های این وبلاگ را می‌نویسم. به نظرم خواننده منتظر آنها نبوده و نیست و اساساً جای این حرف‌ها هم اینجا نیست. متاسفانه در فرهنگ ما هم فرصتی برای اندیشیدن به این بحث‌ها نبوده است و اگر بوده است به دور از منطق کاربردی بوده و صرفاً به فلسفه بافی و جمله پردازی گذشته است …»
    قبول دارم در فرهنگ ما فرصتی برای اندیشیدن به این بحث ها نبوده و … اما فکر می کنم شما تا زمانی که نوشته های خود را ننویسید خواننده نمی داند که منتظر آن ها بوده است یا نه.

  • مجيد گفت:

    ديدگاهتون در باره اين نوع زندگي mp3 كه مد شده (‌جملات كوتاه، فست فود و …) رو دوست دارم و موافقم.
    وليكن ميشه يه زاويه ديد ديگه اي رو به اون اضافه كرد: ميشه تمام اين جملات رو ديد و خوند و رفت. وليكن بعضي وقتا يه هو يه جمله عين يه تلنگر مي مونه. تو رو متوقف ميكنه،‌شايدم بيدارت كنه و باعث بشه يه تغييري تو مسيرت بدي.( اين تغيير براي اصلاح مسير و يا تغيير مسير ميتونه فرض بشه).
    البته اين بشرطي كه تو دنياي اين جملات،‌همانطور كه خودت بدرستي گفتي گرفتار نشي و جو عالم بودن به آدم نده.
    درست مثل اينكه ميري فست فود ميخوري و بعدش تازه ميفهمي كه چقدر يه غذاي ساده مثل آبدوغ خيار ميتونه غذاي دلچسبي باشه و يا ارزش غذاي خونه رو بيشتر ميفهمي.
    خلاصه اينكه اين دنياي فست فود و فست فهميدن و … ميتونه براي اهلش يادآور ارزش دنيايي با ارزشهاي واقعي بشه.
    »»» برگ درختان زرد، هر ورقش دفتري است …

  • محمدرضا گفت:

    محمدرضای عزیز سلام
    این مطلب رو که می خوندم بیشتر اون قسمتی که در مورد پ.و.ر.ن و مثال های دنیای واقعیش بود ذهنمو مشغول کرد.
    مثال های دیگه ای پیدا کردم توی خودم،دوستا و اطرافیام.الان متوجه شدم که چرا دیدن اعمال بعضی بازیگرای پ.و.ر.ن از نشتن سر کلاس بعضی اساتید برام راضی کننده تره!!اساتیدی که تن فروشی میکنن سرکلاس!
    وبعضی از رفتارهای ما دانشجوها توی درس خوندن که گاهی درس نمی خونیم ،علم نمی اموزیم بلکه تن فروشی میکنیم تو سالای دانشجویی.
    یاعلی

  • ali گفت:

    این که خود شما سعی میکنید جملات کوتاه رو به صورت عکس متن ارسال کنید کجای این داستان هست ؟‌ آیا شما خودتون ادامه دهنده ی یه مسیر غلط نیستید ؟ یا فقط چون نیاز قبلی و تکراری مخاطب رو دیدید چنین کاری می کنید ؟

  • نگار غلامي گفت:

    سلام به همه دوستان خوبم،

    راستش يه مقاله خوب خوندم و نتونستم باهاتون به اشتراك نذارم، اميدوارم كه بپسنديد. البته كه اي كاش بتونيم مطالب خوبي رو كه ميخونيم در جهت بهبود مدل ذهني مون به كار بگيريم و تنها به تحسين و تمجيد نويسنده اكتفا نكنيم.

    https://www.linkedin.com/pulse/critical-habits-profoundly-influential-people-dr-travis-bradberry

    ممنون،
    نگار،

  • پیام گفت:

    باسلام خدمت آقای محمدرضا شعبانعلی عزیز و گروه دوست داشتنی متمم؛

    در حقیقت من سوالی داشتم که در مورد یادگیری و به یاد آوردن آموخته های قبلی است. فرض کنیم در مورد یک درسی مثل ریاضی! خب ما از کلاس اول ابتدایی ریاضی می خوانیم و اعمالی مثل ضرب و تقسیم و … که هر روز در همه جای زندگی ما استفاده می شوند، به نوعی در ما درونی شده اند و حساب کردن در ما درونی شده. اما خب مسایل دیگری مثل مشتق و انتگرال و مثلثات و لگاریتم و مواردی از این قبیل که به ندرت استفاده از آنها برای ما اتفاق می افتد، طبیعی است که به مرور زمان فراموش شوند. البته برای کسی که تازه وارد دانشگاه شده و هنوز با این موارد سر و کار دارد، مطمئناً هنوز در ذهن فرد وجود دارند؛ اما پس از پایان تحصیلات و ورود به دنیای کار و … کم کم مسایلی از این دست (به طور مشابه در ادبیات و فیزیک و شمی و سایر دروس) فراموش خواهند شد.
    حالا سوال من اینجاست که آیا اصلاً اهمیت دارد که در طول زمان و در کسب و کار و زندگی ما همچنان بتوانیم مسایل سخت ریاضی (ریاضی را مثال می زنم چون همیشه به ما گفته اند مهم است!!!) مثلاً انتگرال و مشتق و مثلثات و غیره را بتوانیم حل کنیم و نتوانستن حل آنها برای یک فرد تحصیل کرده و دانشگاه رفته به نوعی ایراد و اشکال است و یا اینکه به مرور زمان اهمیت دانستن مواردی از این دست از بین می روند و لازم است تا دانش های مورد نیاز همان برحه از زمان را فرا بگیریم و به فکر آینده باشیم؟! شاید ذهن کسانی توانایی به یاد داشتن همه این موارد را داشته باشد، اما تا آنجا که من بررسی کردم، این توانایی و به خاطر داشتن تمامی این موارد برای بسیاری از ما امکان پذیر نمی باشد!

    ممنون از توجه شما.

  • fatemeh.jalali گفت:

    ممنون استاد عزیز
    حداقل چیزی که خوندن نوشنه شما نصیبم شد رهایی از یک عذاب وجدان زیرپوستی و ضمنی بود(به خیلی از نکات جالب و اموزنده متن شما دوستان در کامنتهاشون اشاره کردن).دقیقا بعد از خوندن مطالب شما در مورد جملات کوتاه کشف کردم احساس مبهمی که بعد از خوندن خیلی از این جملات کوتاه در فضای مجازی داشتم(حتی با وجود درست بودن منبعشون)،احساس گناه و عذاب وجدان بود .شاید در لایه های عمیقتر ذهن و ناخوداگاهم با خودم میگفتم با وجود اینکه این جملات اینقدر حکیمانه است و در بسیاری از موارد اصولی از زندگیه که خیلی هوشمندانه در قالب کلمات بیان میشه ،چرا منو متحول نمیکنه و گاهی اصلا روی من حتی اثر کوتاه مدت هم نمیذاره .در بهترین حالت میتونم گوینده را به خاطر استخراج بیان هوشمندانه اون اوصول از دل قواعد زندگی تحسین کنم و فقط همین.الان میتونم یه نفس راحت بکشم و بگم خب پس این به تنهایی نمیتونه نشانه انجماد من باشه.در واقع یه دلیلی بهم دادین که با اسودگی بیشتری صفحات موبایلم را بالا و پایین کنم و کمتر احساس گناه کنم.
    بسیار ممنون

  • نگار غلامي گفت:

    آقاي محمد رضاي عزيز،

    اول از همه بسيار ممنون از مطلب بسيار جالبي كه گذاشتين مثل هميشه آموزنده و تفكر برانگيز.
    من تا به امروز از هزاران هزار وبلاگ شخصي و غير شخصي و آموزنده و به درد نخور و غيره و ذلك عبور كردم و سايت شما جز معدود سايت هايي بود كه من هر روز مشتاقانه چك مي كنم تا ببينم چه مطلب جديدي براي خوندن هست. البته خوب طبيعتا يك سري مطالب هم توي همين سايت هست كه توجه ام رو به خودشون جلب نمي كنند و من از اونها مي گذرم و اين انتخاب خوندن و نخوندن مطالب تنها از روي سليقه و كنجكاوي شخصيم هست و نه هيچ پيش نوشت و پس نوشتي. براي همين هست كه از نظرم وجود اون پيش نوشت خاص غير ضروري بود. اما چه ميشه كرد به قول قيصر امين پور “هر چه باشد او گل است، گل يكي دو پيرهن بيشتر از غنچه پاره كرده است…”

    ضمنا امروز با يه نويسنده بسيار جوون آمريكايي آشنا شدم كه بيشترين آرا رو در بين كتابهاي nonfiction در سايت goodreads به خودش اختصاص داده، اگه دوست داشتين بيشتر راجع بهش بدونين اسمش هست: Marina Keegan

    ممنون،
    نگار،

    • محمد حسن بهرامی گفت:

      سلام سال ۱۹۸۹ به دنیا آمده و سال ۲۰۱۲ پنج روز پس از فارغ التحصیلی در تصادف رانندگی کشته شده چقدر سن کمی و عرض زیادی، حیف که دسترسی به کتاب هاش برای من نیست و اون ایده هم جالب به نظر می رسه

  • مریم گفت:

    من کامنتهای دوستان رو نخوندم و امیدوارم حرفی که می زنم دیگران رو مجبور به خوندن بحث تکراری نکنه، بگذریم از این حاشیه، نکته مهم در بحث تک جملات، که به نظر من احادیث دنیای مدرن تلقی می شن، اینه که جملات از فیلتر ذهنی ما رد می شن و اکثر انسان ها در عموم موارد، جملاتی در تائید باورهای قبلی رو جذب می کنن و به خاطر می سپرن و این چیزی جز بازتکرار یا بازتولیدنگاه و مدل قبلی آدم نیس، بگذریم از اینکه اگر هم جذب گفتارهایی ساختارشکنانه نسبت به وضعیت فعلی شویم، چقدر می تونن قابلیت Pattern شدن پیدا کنن، چقدر می تونن در ذهن ما فرایند جدید خلق کنن

  • ارسلان گفت:

    من اینطور نتیجه میگیرم ؛
    که جملات کوتاه، راهی برای یادگیری مؤثر ، برای مفاهیم جدید نیست، ولی برچسب ماندگاری هست، برای مطالبی که از قبل بامطالعه یا به تجربه می دانستیم.
    به عبارت دیگه، جملات کوتاه، بعضاً مثل یک منگنه ، تمام مفاهیم و برداشت های ما از مطالعات ، تجربه ها و اتفاقات مشابه رو _ که در ذهنمون مانند ورق های کاغذ پراکنده هستن_ به همدیگه متصل میکنه و بهشون هویت مشترک و ملموس میده.
    مثل فایل های با ارزش ولی پراکنده در یک کامپیوتر که موضوع مشابهی دارن ولی به دلیل پراکندگی، قابل استفاده نیستن. ولی با قرار دادن همه اونا در یک فولدر با اسم مشخص، قابل استفاده و ارزشمند میشن و جملات کوتاه، دقیقاً همون اسمی هست که برای اون فولدر انتخاب می کنیم.

  • آرش گفت:

    (انتقادی کوچک)
    سلام
    انتقادی کوچک از دید من ،از دید شما…
    من مدت زیادی هست که فایل های صوتی ومطالب شما رو گوش داده ام وخواندم و با بسیاری از حرف های شما موافقم وبه بیانی ساده تر شما از جمله کسانی هستید که به آن ها باور دارم(این ها رو برای لوس بازی نگفتم! (-:،واقعیته ) اما یک انتقاد کوچکی داشتم شما در بیشتر موارد به کامنت هایی که رویکرد انتقادی دارند بیش از حد واکنش نشان می دهید . اگر فکر می کنید آنها(منتقدین) از روی قصد این کامنت ها را گذاشته اندو از آن دسته افرادی که فقط برای اینکه حرفی زده باشندو یا برای گذران وقت و یا اینکه کامنتی پایین هر نوشته ای داشته باشند، هستند، به نظر من این گونه افراد ارزش جواب دادن ندارند و رها شون کنید بهتره است(ممکنه انتقاد من هم از این دسته باشه) و یا اگر فکر می کنید که انتقاد آن ها درست نیست و کاملا غلط است(که من فکر نمی کنم همه ی آنها این گونه باشند) سعی کنید بخشی از آن ها را بپذیرید.
    چون من که مدت زیادی هم است که مخاطب شما هستم کم کم این ذهیت که شما فردی انتقاد پذیری نیستید در ذهن من دارد جای می گیرد.
    با تشکر

    • آجرلو گفت:

      سلام دوست عزیز و استاد گرامی
      آقای آرش من اصلا با شما موافق نیستم و برعکس شما فکر میکنم باید به منتقد پاسخ داد. گاهی می پذیریم که نقد منتقد وارده و با پاسخ به نقد او، اذعان به پذیرش صحبتهای او میکنیم. اما گاهی اوقات هم هست که یک سوء برداشت باعث نقد شده شده. من معتقدم درست قطعی وجود نداره. یعنی کلا به قطعیت اعتقادی ندارم و همه چیز رو نسبی میدونم. پس با این حساب باور من .و آنچه که میگم هم قطعی نیست و باید اجازه به چالش کشیده شدن اونها رو بدم. با پاسخ دادن به منتقد و پاسخ مجدد گرفتن از او بلاخره یکی از ما به دیدی درست تر از واقعیت دست پیدا خواهد کرد. اما با سکوت امکان این درک رو از خودمون میگیریم …

  • آرمین گفت:

    استاد شعبانعلی , اول از همه باید از بابت این همه مطالب پر مغز و با ارزش از شما تشکر کنم
    دوم اینکه این قسمت از متن کمی برای من ابهام انگیز شده و خوب درکش نکردم:
    “اگر چه شاید در یکی دو قرن آینده، این شتابزدگی بسیار کمرنگ شود و با حذف پدیده‌ای به نام «کار» یا همان Labor و همزمان عادت کردن به دنیای «همیشه پیوسته و بیش از حد پیوسته» یا Always-connected and Over-connected،انسان‌ها دوباره بتوانند طعم زندگی را بچشند، اما به هر حال امروز این چالش برای ما وجود دارد.”

    میشه کمی بیشتر در این مورد توضیح بدید
    راستش خیلی دوست دارم نظر شما رو درباره آینده بدونم و خیلی برای من جالبه که بدونم دید وپیشبینی شما از نیم قرن دیگه چیه
    چون خودم به این این مسائل خیلی فکر میکنم و یه جورایی نظریه سینگولاریتی ری کرزویل رو هم قبول دارم ولی میخوام بدونم نظر شما در اینباره چیه؟

    ممنون

  • دیدگاهتان را بنویسید (مختص دوستان متممی با بیش از ۱۵۰ امتیاز)


    لینک دریافت کد فعال

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *