پیشنوشت یک
بعد از کامنت محمد منصوری زیر نوشتهٔ مذاکره ایران و آمریکا همونطور که به محمد قول دادم، میخواهم کمی دربارهٔ چپ و راست بنویسم. چند سال است که دوست دارم در اینباره بنویسم، اما بهعلت وسواس همیشگیام در شرح جزئيات و استناد دقیق، این کار تا امروز عقب افتاده است.
الان هم قصد ندارم یک مطلب دقیق و مستند و مستدل بنویسم. اما چون حس کردم نیاز این روزهای ماست، با خودم گفتم نوشتن مطلبی ساده، ناقص و با دقت کم، بهتر از این است که هیچ چیزی ننویسم.
پیشنوشت دو
با توجه به توضیحاتی که دادم، امیدوارم کسانی که این مباحث را دقیق میشناسند، بهخاطر سادهسازیها بر من خرده نگیرند. و دقت کنند که هدفم بیشتر این است که «چندبُعدی بودن فضای سیاسی – اقتصادی» را یادآوری کنم.
بدون آن مقدمهٔ تکراری (تاریخچه چپ و راست)
رسم است هر بحثی از چپ و راست را با داستان انقلاب فرانسه در اواخر قرن هجدهم میلادی شروع کنند و توضیح دهند که در جلسات مجلس ملی فرانسه، مدافعان وضع موجود در سمت راست و اعضای تندرو خواستار تغییر در سمت چپ مینشستند. بعد هم در ادامه توضیح میدهند که این «چپ» و «راست» بهتدریج به دو نماد تبدیل شد و راست با محافظهکاری و چپ با تحولخواهی گره خورد.
من وارد این نوع مرورهای تاریخی نمیشوم. فقط همینقدر یادمان باشد که این «چپ» و «راست» صرفاً به موقعیت فیزیکی نشستن در یک مجلس ربط داشته و با مفهوم چپ و راست مذهبی تفاوت دارد (در نگاه مذهبی چپ نشانهٔ ناپاکی و اشتباه و راست نشانهٔ درستی تلقی میشود. به همین علت گفته میشود که فرشتهای بر شانهٔ چپ مینشیند و گناهان را ثبت میکند. یا نامهٔ اعمال افراد نیکوکار پس از اینکه مردند و زنده شدند به دست راستشان داده میشود و نیز توصیه میشود با پای چپ وارد توالت شده و با پای راست خارج شوید).
چپ و راست در طول زمان
در قرنهای گذشته که حکومت در اختیار پادشاهان بود، تمام مسئلهی جامعه در این سوال خلاصه میشد که بودن شاه خوب است یا بد؟ وقتی فقط یک موضوع روی میز است و فقط دو جواب برای آن متصور است، طبیعتاً برچسبهای دوگانه مثل «چپ/راست» و «محافظهکار/تحولخواه» «پادشاهی/مشروطه» و … معنا پیدا میکند.
اما در دوران معاصر که تعداد «مسئلهها و موضوعات» زیاد شده، دیگر به سادگی گذشته نمیتوانیم از این برچسبهای ساده برای توصیف انسانها استفاده کنیم.
اگر زمانی موضوع فقط اقتدارگرایی و توزیع قدرت بود، الان باید ببینیم دربارهٔ رها کردن بیقیدوبند تکنولوژی و رگولاتوری چه میگوییم. دربارهٔ مالیات کم و زیاد چه نظری داریم. نگاهمان به مجرمان چیست؟ (مجازت سخت یا بازپروری و پذیرش نقش جامعه؟). کارکرد اصناف را چه میدانیم؟ حقوق فردی برایمان چقدر اهمیت دارد؟ ملیگرایی را چقدر درست یا نادرست میدانیم؟ آیا مرزهای کشور را مهمتر میبینیم یا حمایت از مستضعفان و مظلومان در هر جای جهان؟ نگاهمان به طبقات اجتماعی و اقتصادی چیست؟ نقش دین را در ادارهٔ جامعه چگونه میبینیم؟ اگر حفظ محیطزیست با رفاه امروز مردم در تضاد باشد، کدام را در اولویت قرار میدهیم؟ آیا معتقدیم همه باید به سیستم بهداشت و درمان رایگان یا ارزان دسترسی داشته باشند یا نه؟ آموزش رایگان و دولتی را مفید و موثر میدانیم یا نه؟ نگاهمان به فرهنگهای محلی و زبانهای محلی چیست؟ اداره کشور را تا چه حد متمرکز و تا چه حد استانی و شهری میبینیم؟ بهترین روش تخصیص منابع را تصمیمگیری متمرکز میبینیم یا توزیعشده؟ با کوپن و سوبسید موافقیم یا نه؟ آیا در شرایطی که مردم فقیر نمیتوانند نان بخورند، معتقدیم دولت باید مانع کسانی شود که خودرو گران سوار میشوند یا غذای بسیار گران میخورند یا نه؟ و …
چند سوال مشابه را هم در بحث نسیم طالب مطرح کردم که میتوانید به این فهرست اضافه کنید.
وقتی فهرست را تا این حد طولانی میکنید، میبینید که دیگر بهسادگی نمیشود مسئله را با یک طیف سادهٔ «چپ و راست» حل کرد. یعنی گاهی یک نفر چپ اقتصادی است اما راست سیاسی. تازه در همان راست سیاسی، چپ زیستمحیطی است اما راست فرهنگی.
در ادامه سعی میکنم توضیح بدهم که چپ و راست در کجا و چه مواردی هنوز میتواند یک تقسیمبندی بسیار ارزشمند باشد و در چه حوزههایی ممکن است چارچوبی کارآمد و دریچهای مناسب برای نگاه به دنیای اطراف محسوب نشود.
برابری انسانها | از منظر شأن انسانی
«برابری» یکی از چند کلمهٔ اصلی است که طیف چپ و راست دربارهٔ آن موضع متفاوتی دارند. البته این برابری را هم از منظر اجتماعی (شأن انسانی) میتوان دید و از منظر اقتصادی (درآمد، فرصت اقتصادی و …).
کسی که در جنبهٔ اجتماعیِ برابری در نقطهای از طیف چپ-راست (لیبرال-محافظهکار) قرار میگیرد، لزوماً در جنبهٔ اقتصادی، موضع مشابهی ندارد.
تفکر کاملاً افراطی راستگرا بر نابرابری شأن انسانها تأکید دارد و حتی حقوق انسانی را صرفاً مختص گروه خاصی از انسانها میبیند.
سنتیترین شکل این تفکر، همان خون پادشاهی است که راستگراهای افراطی معتقدند از شاه به شاهزاده منتقل میشود و نسل در نسل بقا پیدا میکند. بقیهٔ مردم برای پادشاهان «رعیت» محسوب میشوند. این تفکر هزاران سال بقا داشته و در سالهای اخیر بیشتر شکل نمادین پیدا کرده است (مثلاً در خاندان سلطنتی انگلیسی میشود مصداقها و حاشیههایش را دید).
همین تفکر در شکل نرمتر، اشرافزادگان و نجبا را در برمیگیرد. ماجرا فقط خون نیست. بلکه ممکن است شاه، کسی را «شریف» یا «نجیب» بداند و به او لقبی اعطا کند و پس از آن، او هم وارد طبقهای با شأن اجتماعی متفاوت میشود.
شکل نسبتاً معاصر تفکر راستگرای افراطی، اعتقاد به برتری نژادی است که در هیتلر دیدیم و هماکنون هم کسانی که به اسم white supremacist نامیده میشود، مصداقی از همین نابرابری شأن انسانی هستند (سفیدپوستان را برتر از همهٔ نژادها میبینند).
شکلهای میانهاش را در جوامع سنتیتر میبینیم. مثلاً گاهی فراموش میکنیم در یونان که معمولاً به عنوان مهد دموکراسی شناخته میشود، شرکت در انتخابات مربوط به شهروندان مرد و آزاد بوده و نه زنان و نه بردگان.
شکل دیگرش را در جوامع دیگر هم میبینیم. مثلاً در جوامع عرب در صدر اسلام، میبینیم که بردهداری به رسمیت شناخته میشده. اینکه میبینیم به عنوان فطریهٔ روزه نگرفتن تشویق شده «برده آزاد شود» دو معنا دارد. معنای اول اینکه اصل بردهداری غیرمجاز شمرده نشده و کاملاً پذیرفته شده است. معنای دوم، این است که شارع در عین پذیرش، حامی ترویج بردهداری نبوده است.
انعکاس این نگاه را در آیهٔ ۱۷۸ بقره دربارهٔ قصاص میبینیم: برده در برابر برده و آزاد در برابر آزاد (الحر بالحر و العبد بالعبد). تفاوتهای دیگری هم میان دو طبقهٔ اجتماعی وجود داشته. مثلاً در بحث حجاب، با وجود اختلافهایی که در روایت وجود دارد، مشخصاً پذیرفتهشده که حکم حجاب برای زن آزاد و زنهای برده (کنیز) در بخش بزرگی از تاریخ اسلام یکسان نبوده است (+).
سمت چپ ماجرا که آن را به اسم «لیبرال» هم میشناسیم، در تندترین شکل آن، معتقد است که هیچ انسانی روی کرهٔ زمین از نظر شأن انسانی با انسانهای دیگر تفاوتی ندارد. این تفکر همانطور که حدس میزنید، ابتدا تفکر فرودستان بود و به تدریج دینامیک قدرت در جوامع آنقدر تغییر کرد که توانستند آن را به فرادستان تحمیل کنند.
این باور امروز هم به شکل مطلق در همهٔ نقاط جهان پذیرفته نیست. مثلاً در آمریکا میبینیم که دموکراتها به سمت انتهای چپ طیف تمایل دارند و جایگاه اجتماعی و حقوق اجتماعی را برای همه در نظر میگیرند. اما جمهوریخواهان، در عین اینکه منطق کلی برابری را قبول دارند، اما و اگرهایی هم برای آن در نظر میگیرند. اما و اگرها معمولاً مربوط به باورهای اجتماعی و فرهنگی است. مثلاً در سال ۱۹۹۶ قانون Marriage Act در آمریکا تصویب شد که مانعی برای ازدواج همجنسگرایان ایجاد کرده و فرایند آن را هم پیچیده میکرد. حتی اگر هیچ اطلاعات تاریخی دیگری نداشته باشید، باید حدس بزنید که چنین قانونی احتمالاً در دورانی تصویب شده که مجلس و سنا هر دو در اختیار جمهوریخواهان بوده است (البته امروز آن قانون تغییر کرده).
به عنوان نمونهای دیگر، میشود به اسلام نگاه کرد. اسلام از آنجا که برابری مطلق میان زن و مرد را نمیپذیرد (از جمله در شهادت دادن و بسیاری دیگر از وجوه زندگی اجتماعی)، از نظر اجتماعی فاصلهٔ بسیار زیادی با انتهای طیف چپ (لیبرال) دارد. در عین حال، حتی مذاهب مختلف اسلامی هم در طیف اجتماعی چپ-راست، وضعیت مشابهی ندارند. مثلاً در کشور ما که بر پایهٔ فقه شیعه اداره میشود، تمایل بیشتری به سمت راست اجتماعی و برتری بر پایهٔ خون وجود دارد. میدانیم که «سید» بودن در شناسنامه نوشته میشود. ضمن اینکه نیمی از خمس، سهم سادات است. و نیز فرد عام (کسی که سید نیست) نمیتواند به فرد سید فطریه بدهد. اما فرد سید میتواند به فرد عام یا سید فطریه بدهد. چون شأن فرد سید بالاتر از این است که از فرد عام کمک مالی بگیرد. به همین علت در نمازهای عید فطر، اگر دقت کرده باشید، دو صندوق جداگانه برای فطریه وجود دارد. سیدها فطریهشان را در یک جا میریزند و عوام در دیگری. تا پول عام به سید نرسد.
محدودیت دیگر هم این است که این برابری را در کدام محدودهٔ جغرافیایی تعریف کنیم؟ چپهای بسیار افراطی میگویند در سراسر جهان. مستقل از مرزهای جغرافیایی. اما چپهای معتدلتر معتقدند که از نظر انسانی چنین است، اما از نظر اقتصادی، برابری در حیطهٔ مرزهای جغرافیایی و دولتها تعریف میشود. چون دولتها از خودشان پولی ندارند، در عمل باید برابری را صرفاً در مرز جغرافیایی اعمال کنند (= مالیات یک نفر در کشور X را نمیشود برای یک فرد ضعیف یا مظلوم در کشور دیگر خرج کرد). این بحث حاشیههای بیشتری دارد که جداگانه بعداً زیر تیتر «مرزهای جغرافیایی» به آن میپردازم.
نهایتاً اینکه اگر برابری شأن اجتماعی انسانها را بین صفر (چپ/لیبرال) تا صد (راست/محافظهکار) در نظر بگیریم، امروزه نمونههای واقعی ۰ یا ۱۰۰ تقریباً وجود ندارند. اما میشود باورها و فرهنگها و احزاب و گروههای سیاسی و مذهبی مختلف را جایی در میان این طیف قرار داد.
برابری انسانها از منظر اقتصادی
این نوشته ادامه خواهد داشت…
پینوشت: اگر به ذهنتان رسید مطلب مهمی در این زمینه هست که باید دربارهٔ آن هم حرف بزنیم یا موضوعاتی که ممکن است من فراموش کنم به آنها بپردازم، الان یا بعداً زیر همین نوشته به من بگویید.
سلام محمدرضای عزیز
چقدر خوشحالم که میتونم برای اولین بار در روزنوشته کامنت بزارم، هیچ وقت فکر نمی کردم عدد ۱۵۰ یکی از جذابترین اعداد زندگیم بشه 🙂
میخواستم چند کلمه درباره تفکر چپ افراطی بنویسم. من معتقدم آدم با انتخابهاش زندگی میکنه و باید مسئولیت انتخابهاش رو بپذیره.
نمیدونم چطور میشه که چپ افراطی یک انسان رو وقتی در تمام عمرش انتخابهای اشتباه کرده، و الان مثلاً تبدیل به یک فرد معتاد شده که برای زنده موندن مجبوره به هر شکل ممکن پول دربیاره و هیچ چیزی در دنیا براش مهم نیست با یک انسانی که در تمام عمرش حواسش به انتخاب هاش بوده، دست رد به لذت های زودگذر زده و تلخیش رو چشیده و به جاش زندگی مطمئن تر و مولدتری رو انتخاب کرده برابر میبینه. واقعاً رای و نظر این دو شخص باید به یک اندازه ارزش داشته باشه؟
آدمها شأن و منزلتشون در بدو تولد و تا حداکثر ۱۰ ۱۵ سالگی میتونه برابر باشه. اما بعد از اون، با تصمیمگیریها و انتخابها و رفتارها کم کم شأن و احترام و منزلت و طبقه، وزن پیدا میکنن و تفاوتها پدیدار میشه.
ما اگر بخوایم جهان هستی رو هم نگاه کنیم و ازش یاد بگیریم، حتی جهان هستی هم برای همه موجودات حق برابری قائل نیست. من بعید میدونم اصلا چیزی بتونه با مفهوم برابری رشد پیدا کنه. همیشه باید یک نابرابری وجود داشته باشه تا رشد بوجود بیاد.
سلام محمدرضای عزیز
من یک نکته به نظرم رسید که البته نمیدونم چقدر به این بحث مرتبطه اما فکر میکنم شاید شما بتونی خیلی بهتر از من به این موضوع ربطش بدی.
حزب باد یا سست عنصر
به نظرم بازیه چپ و راست، اصولگرا و اصلاح طلب، دموکرات و جمهوریخواه یا لیبرال و کمونیست تا جایی به ما کمک میکنند که چشممون رو کور نکنه و به عقلمون قفل نزنه.
یادمه در یکی از کامنتهایی که در روزنوشتهها گذاشته بودی، به این اشاره کرده بودی که ترامپ هم دموکرات بوده و هم جمهوریخواه. من فکر میکنم ترامپ اگر در کشور ما زندگی میکرد و به دنبال سیاست با این سبک میرفت الان یا اسمش شده بود توّاب یا ملحد و شاید خیلی شانس زیادی در زمین بازی سیاسی در کشور ما نداشت.
احساس من بر اینه که احزاب در کشور ما بیش از اینکه بنیان فکری داشته باشند، تعصب اسمی دارند و لذا با کوچکترین تغییری در فرد بهش لقب حزب باد یا سست عنصر میدن.
نمیدونم نظرت در این مورد چیه و اینکه آیا اصلا به بحث ربط داره یا نه؟
اما سوالم اینه، ما تا کجا باید به دستهای که زیر پرچمش ایستادیم وفادار باشیم؟
محمدرضا جان سلام.
مثل همیشه ممنون که آشفتگی ذهنی ما رو با نشوندادن جنبههای مختلف موضوعات برطرف میکنی و بهمون یاد میدی که نگاه سطحی و سادهانگارانه به مسائلی که اطرافمون میگذره نداشته باشیم.
صادقانه بگم، این موضوع فراتر از نگرانی و درک فعلی من هست و با این فرض، میخواستم یک مورد سادهتر رو مطرح کنم که اگر احساس میکنی پرداختن بهش مفیده، ممنون میشم که در ادامه این نوشته درنظر بگیری.
اغلب مردم بدون اینکه وسواس خاصی به خرج بدن وارد اظهار نظر در حوزههای مختلفی که اشاره کردی میشن. مثلا خودشون رو دغدغهمند محیط زیست میدونن (خود من هم همینطور) همزمان دغدغه فرهنگ دارن و در کنارش، دیگران رو از توصیههای اقتصادیشون بیبهره نمیذارن.
ولی میشه گفت اکثریت مردم – وقتی هر روزه تحت تاثیر تصمیمات سیاسی در سطح داخل و خارج هستیم – خودشون رو سیاسی نمیدونن.
چقدر این گزاره درسته؟ اگر من از سیاسی بودن اجتناب میکنم، بهتر نیست همون وسواس رو در ورود به مباحث فرهنگی، اقتصادی و زیستمحیطی هم داشته باشم؟
یا اصلا عبارت «سیاسی نبودن» بیمفهومه و همه ما میتونیم حتی با دانش صفر نسبی، همزمان که فعال فرهنگی و اقتصادی هستیم، فعال سیاسی هم باشیم؟
محمدرضا جان. این موضوعی که میگی خیلی مهمه. من توی ذهنم بود که نظر خودم رو در این مورد جداگانه بعداً بنویسم. که بشه بقیه هم نظراتشون رو زیرش بگن و در موردش بیشتر بحث کنیم.
چون خیلی زوایای مختلف داره.
اول این رو بگم که ما در یک کشور غیردموکراتیک زندگی میکنیم. و اگر قرار باشه ساختار بهکلی تغییر نکنه، تنها قدمی که یهپله از وضعیت فعلی «بهتر» و «دموکراتیکتر» میشیم اینه که مجلس منحل بشه و مقام ریاستجمهوری هم به شکل فعلی حذف و مستقیم توسط رهبر منصوب بشه.
چون دموکراسی دو پایه داره: «قدرت عزل» و «مشخص بودن مسئولیت تصمیمها و اقدامها»
ما اولی رو که نداریم (قدرت نصب، مصداق دموکراسی نیست). اما حداقل با حذف مجلس و بقیهٔ سمتهای تشریفاتی، پایهٔ دوم دموکراسی تقویت میشه. یعنی میشه بفهمیم بالاخره چه فرد یا نهادهایی رو باید مسئول تصمیمها در نظر بگیریم.
حالا حرف دوم
در دموکراسی یه ویژگی وجود داره. اساساً اینکه تو متخصص هستی و من متخصص هستم و … معنا نداره. فرض بر اینه که حقیقت نامکشوف هست و هیچکس نمیدونه حقیقت چیه. چند گروه یا حزب یا فرد پیدا میشن. چپ و راست اگر نمیگی. اصلاحطلب و اصولگرا نمیگی. سبز و آبی و قرمز نمیگی مهم نیست.
بهشون میگیم حزب شلغم، لبو، بلال، آلبالو.
حالا شلغم میاد میگه من روی این ده تا موضوع یا Issue که مسئله کشوره (مثلاً مالیات، سلامت، روابط خارجی و …) نظرم فلان و فلان و فلانه.
لبو هم میاد نظرات خودش رو میگه.
بلال هم میگه نظرم اینه.
آلبالو هم نظر میده.
بعد چون فرض بر اینه که همهٔ مردم به یک اندازه حقیقت رو نمیدونن. رأیگیری میشه. یا بلال یا شلغم یا لبو و … میان چهار سال مسیری که قبلش گفتن رو میرن. بعد مردم دوباره نگاه میکنن ببینن اوضاع چیه. بر اساسش تصمیم میگیرن.
بنابراین کسی که اعتقاد به دموکراسی داره، هیچوقت به کسی نمیگه تو چون تخصص فلان چیز رو نداری حرف نزن. چون اون چیزی که در واقعیت وجود داره اغلب «تخصص» نیست. «حرفه» است. یعنی روش کاسبی که سازماندهی شده. یا یه برگه هم از یه موسسه و نهاد آموزشی گرفته.
حالا ممکنه یه عده بگن دموکراسی رو قبول ندارم. اونوقت از دو حال خارج نیست. یا به خدا معتقده. که خب خدا روی زمین نماینده داره. نماینده خدا امور رو انجام میده و مردم هم سعی میکنن نظر نماینده رو تأمین کنن.
یا میگه دموکراسی رو قبول ندارم. اما خدا رو هم قبول ندارم. یا قبول دارم اما میخوام سکولار باشم. این میشه الیتیسم. که میگه یه عده حرف بزنن همه حرف نزنن.
مورد سوم
بنابراین ذات اینکه مردم در هر حوزهای نظر بدن، طبیعی، مطلوب، جذاب و موجب رشده.
چرا ما معذب میشیم؟
چون در ایران ماجرای دیگهای هم وجود داره، ما احساس میکنیم سیاستمدارانمون سواد ندارن. از طرفی میبینیم نهادهایی هم که میتونن مرجع باشن، قابلاتکا نیستن. دانشگاه که رسماً یه بخشی از ساختار سیاسیه. صدا و سیما که ملی و مردمی نیست. رسانهها که محدودن. افرادی که مستقل باشن آزادی کافی ندارن. نهایتاً ما عملاً چند دههٔ اخیر رو در نوعی «بیدولتی» (به معنای مدرن کلمه) داریم میگذرونیم. و یهجور «ترس» و «سردرگمی» و «ابهام» داریم. ما کشتیهای طوفانزدهای هستیم که لنگر نداریم. و هر کشتی دیگهای رو یا دشمن میبینیم یا تهدید (نکنه بیاد بخوره به ما).
اینه که پرخاشگر میشیم.
چهارم
و ضمناً در کشوری که ساختارهای سیاسی دموکراتیک وجود ندارن، سیاست چیزی نیست که چهارسال یه بار باشه. در دموکراسیها مردم عادی چهار سال یه بار درگیر سیاست هستند. و فقط سیاستمدارها هستند که تمام عمر درگیر سیاست باقی میمونن. اما وقتی ساختارهای دموکراتیک وجود نداره، همهٔ مردم در همهٔ لحظات زندگی درگیر سیاست هستن. چون سیاست در تمام مقاطع و ساحتهای عمر و زندگی رهاشون نمیکنه.
من فکر میکنم در کشوری مثل ما که آشفتگی کامل نهادی و ساختاری و بروکراتیک وجود داره، بهتره اسمهایی مثل فعال فرهنگی، فعال سیاسی، فعال زیستمحیطی و … رو به کار نبریم. خیلی صادقانه و ساده موضوع حرفمون رو بگیم.
اون فعالهای محیطزیست که میگیم، خیلیها فعال یوزپلنگن. یهعدهشون فعال محیط زیست با گرایش فروش مجوز شکارن. یکی دیگه که میگه علاقهمند به اکولوژی شهری هستم، تهتهش میبینی فعال امور گربه است. یکی هم فعال در زمینهٔ تبلیغ علیه پلاستیک. اونی هم که میگه فعال سیاسیه، دقیقتر که نگاه میکنی میبینی مثلاً در زمینهٔ لابیگری برای صنعت خودرو یا صنعت بهداشت یا … فعاله. یکی که میگه فعال فرهنگیه، نهایتاً ناشره. یکی دیگه که میگه من کارشناس اقتصادی هستم،نهایتاً یه پورتفوی کوچیک چندصدمیلیونی داره و هر چی هم به ذهنش برسه روی اینستا یا تلگرام میگه.
اگر اسم واقعی کارمون رو بگیم و از این تیترها فاصله بگیریم، اونم در کشور ما که سالهاست همهٔ ساختارهای لازم برای تصمیمگیری کارشناسی از بین رفته (یا اساساًاز اول شکل نگرفته) به نظرم مناسبتره. درگیر این مرزبندیها هم که تو گفتی و واقعاً سخت و مبهمه نمیشیم.
یه بار توی یه جلسهای که آدمهای نسبتاً میز و منصبداری بودن، در مورد من گفتن: فلانی فعال حوزهٔ فرهنگ و آموزشه. جمله رو قطع کردم. گفتم آقا ما رو وارد این بازیهاتون نکنین. من معلم هستم. یه سایت هم دارم توش راجع به مدیریت و توسعه فردی مطلب داره و اشتراک میفروشه.
جواب خلاصهٔ من
من میگم خیلی ساده و سرراست بگیم:
«نظر من در مورد موضوع X اینه که …»
حالا تو میگی این موضوع یک مقولهٔ سیاسی محسوب میشه؟ باشه. من دارم نظر سیاسی میدم.
تو میگی این موضوع یک مقولهٔ فرهنگی محسوب میشه؟ باشه. من دارم نظر فرهنگی میدم.
تو میگی اقتصادیه؟ باشه.
مهم اینه که من دارم در مورد موضوع X نظر میدم.
حتی در کشورهای توسعهیافته هم این مرزهای فرهنگ، سیاست، اقتصاد و … اونقدر شفاف نیستن که بشه سرشون بهراحتی به توافق رسید. در کشوری مثل ما که همهچیز آشفته است، قطعاً چنین مرزبندیهایی بیمعناتره.
الان یه نفر اگر روسری خودش رو کمی بازتر بذاره، بهنظرت موضوع فرهنگه؟ اقتصاده؟ سبک زندگیه؟ سیاسته؟ فشار آمریکا و صهیونیزمه؟ بهنظرم بخوای برچسب بذاری، درگیر بازی خطرناکی میشی.
بهتر بگیم موضوع روسریه. تمام. و در مورد روسری با هم صحبت کنیم.
یکی می گفت همین که تو ایران برات کد ملی صادر بشی یعنی تا گلو، سیاسی هستی
There is Nothing Left, Where Ervery Thing Goes Right.
سلام محمدرضا
به بهانه پینوشت چند مورد به ذهنم رسید که گفتم بنویسم:
به نظرم تغییر حزب مورد حمایت افراد میتواند مثال خوبی برای این موضوع باشد. مثلاً حضور افرادی که قبلاً دموکرات بودند مثل Tulsi Gabbard در کابینه ترامپ. حتی در داخل هم میشود تغییر مواضع افرادی که اصطلاحاً خط امامی بودند و امروز اصلاحطلب نسبت داده میشوند و یا حتی مواضع مرحوم هاشمی رفسنجانی در سالهای آخر هم بشود با همین مدل تفسیر کرد.
البته با توجه به درسهایی که به ما یاد دادی، این موضوع را میتوان با ارزشهای شخصی خیلی خوب تفسیر کرد و حتی اگر بخواهیم یک لایه عمیقتر نگاه کنیم به ریشههای روانشناختی چپ و راست پرداخت؛
چند ماه پیش دکتر مکری کتاب Left & Right-John T.Jost رو نقد و بررسی کرد که البته من ترغیب نشدم خود کتاب رو بخوانم اما موارد جالبی داشت و بچههایی که علاقهمند هستند میتوانند مطالعه کنند.
سلام علی جان.
چون فکر میکنم فضای زیر این مطلب، یهجوریه که میشه حرفهای دیگه رو که جاهای دیگه نگفتیم بگیم (و خود تو هم همین کار رو کردی)، منم سبک تو رو ادامه میدم. و در تأیید، تکمیل و توشیح حرفهات، چیزهایی که به ذهنم میرسه میگم.
احتمالاً بعضیهاش رو بشه بعداً توی همین متن یا جاهای دیگه جا داد و بیشتر در موردشون حرف زد.
اول
تغییراتی که گفتی جالبن. و البته اگر بخوایم دقیقتر بگیم باید سه نوع تغییر رو تفکیک کنیم:
(۱) تغییراتی که در طول زمان در نگاه خود احزاب به وجود میاد.
(۲) تغییراتی که در طول زمان در دیدگاه و مدل ذهنی افراد ایجاد میشه.
(۳) افرادی که دیدگاهشون تغییر جدی نکرده. اما حس میکنن همراهی با حزب دیگه، میتونه کمک کنه اهدافشون رو بهتر پیش ببرن.
خود ترامپ به نظرم نمونهای از گروه سومه. ترامپ نزدیک یک دهه دموکرات بود. اما قبلش جمهوریخواه و الان هم نمایندهٔ جمهوریخواهها. جالبه که مصاحبههاش رو که گوش میدی، ترامپ همین ترامپه. یعنی هر چی میری عقب، به جایی نمیرسی که بگی مدل ذهنی یا تصویری که از آمریکا و نقش دولت و رئيسجمهور در ذهنشه عوض شده (چون یه جاهایی مستقیم هم باهاش در این موارد حرف زدهان. راحت میشه مقایسه کرد). اما مشخصاً در مقاطع مختلف، احساس کرده حزبهای متفاوت، به اون ایدهای که در ذهن داره نزدیکترن. بهنظرم الان هم غلط نیست اگر بگیم بیشتر «جمهوریخواهها به ترامپ نزدیک شدن» یا «ترامپ لباس جمهوریخواهی رو تن خودش بکنه.»
برای مثال دوم به نظرم ریگان بسیار آدم مناسبیه. اگر بخشی از عمر ریگان رو که به فعالیت سیاسی گذشته در نظر بگیری، تقریباً نیمهٔ اول به دموکرات بودن گذشته و نیمهٔ دوم به جمهوریخواه بودن. جالبه که وقتی هم رئیسجمهور شد، یه جمهوریخواه معمولی نشد. جزو نمادهای حزب جمهوریخواه شد. یعنی تجسم یک رئیسجمهور جمهوریخواه آمریکایی.
دوم
در مورد رفسنجانی، نظر من اینه که تقریباً هیچوقت رویکرد سیاسی خودش رو تغییر نداد. اطرافیان بودن که نگاهشون به رفسنجانی تغییر کرد و دور و نزدیک شدن. رفسنجانی کاملاً خودش رو در طیف راست میدید. بارها در خاطراتش میبینیم که با لحنی از جنس ناراضایتی، تحقیر یا کوچکدیدن، از چپها حرف میزنه (منظورش کسانی مثل موسوی اردبیلی و محتشمیپور و …).
دولت خودش هم نمونهٔ یک دولت راستگرا/توسعهگرا بود. با روی کار اومدن خاتمی، تقریباً رفسنجانی هیچوقت دلش با اصلاحطلبها یکی نشد. چون در فضای آزادی مطبوعات اون زمان، خیلیها به رفسنجانی میتاختن. و خاتمی و تیمش هم هیچ محدودیتی ایجاد نمیکرد (من اگر خاتمی بودم، حتی اگر شده در پشت صحنه، از طرفدارانم میخواستم چنین نقدهایی رو مهار کنن. چون عملگرایی، دقیقاً چیزیه که فرق میز سیاست و منبر رو مشخص میکنه. و خاتمی اگر زیر پای برکشندگان خودش رو خالی نمیکرد، بعداً زیر پای خودش خالی نمیشد. قطعاً نیت خاتمی بد نبوده. اما به نظرم «درست بودن» به معنای اخلاقی رو با «درست بودن» به معنای سیاسی، یکسان میدید. و سعی میکرد از نظر اخلاقی آدم درستی باشه. به نظرم الان هم بخشی از هزینههایی که ما در کشور میدیم، بهعلت ناتوانی عدهای از آقایون در تشخیص تفاوت «میز و منبر» هست).
رفسنجانی بعداً هم در دوران روحانی، نشون داد که با اصلاحطلبها راحت نیست و دلگیری خودش رو فراموش نکرده. همراهی نکردنش با عارف و حمایت از روحانی نشون داد که مشخصاً حاضر نیست از کسانی که در دوران اصلاحات بهش خنجر زدن حمایت کنه (احتمالاً میدونی که عارف برای اصلاحطلبها مثل جنتی برای روحانیون سنتی ماست. یعنی فقط باید خودش بمیره،تا ولش کنن. وگرنه همیشه دوست دارن یه سمتی چیزی بهش بدن. ۹۲ هم واقعاً رفسنجانی مخالفت جدی با عارف داشت که روحانی موند و مشخصاً و «تصریحاً» علتش دلگیر بودن از اصلاحطلبها بود).
رفسنجانی تا آخرین لحظه هم همون راست سنتی/توسعهگرا باقی موند و حتی ارزشهای راست رو حفظ کرد. نمونهاش اینکه حتی در اون سخنرانی معروف که در رد صلاحیت سید حسن خمینی داشت (کی به شما تریبون داد؟ کی به شما اسلحه داد؟ کی گذاشت شما بیاید در نمازجمعهها و … صحبت کنید؟) نهایتاً منطق دفاعش این بود که چون این آدم بچهٔ بنیانگذار جمهوری اسلامیه، شما دِین داشتید به «بیت امام» و باید جبران میکردید. مستقل از اینکه حسن خمینی رو شایسته میدونست یا نه، دفاعش از منظر «نطفه» سیدحسن بود. که وقتی کنار «وفاداری» و «جبران لطف خانوادگی» میذاری، کاملاً با رویکردهای راست سنتی همخوانی داره. سومین نکته به سبک معرفی کتاب دکتر مکری برمیگرده که چون طولانی شد. و جنس حرفم هم متفاوته. بعداً در کامنت مستقل میگم.
سلام
محمد رضا صمیمانه تشکر میکنم. هم بابت کامنتت، که نشونم داد ضعف تحلیلم روی موضوع چی هست. هم بابت نوشته تازهات، که بنظر میرسه در ادامه حسابی قرار ازش یاد بگیرم.